تعداد ۵۴۰۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : دفتر سوم
بخش ۴۵ - خواندن آن دو ساحر پدر را از گور و پرسیدن از روان پدر حقیقت موسی علیه السلام
بعد از آن گفتند ای مادر بیا
گورِ بابا کو؟ تو ما را رَهْ نِما
بُردَشان بر گورِ او بِنْمود راه
پس سهروزه داشتند از بَهرِ شاه
بعد از آن گفتند ای بابا به ما
شاه پیغامی فرستاد از وَجا
که دو مَرد او را به تَنگ آوردهاند
آبِ رویَش پیشِ لشکر بُردهاند
نیست با ایشانْ سِلاح و لَشْکری
جُز عَصا و در عَصا شور و شَری
تو جهانِ راستانْ دَر رَفتهیی
گَرچه در صورت به خاکی خُفتهیی
آن اگر سِحْر است ما را دِهْ خَبَر
وَرْ خدایی باشد ای جانِ پدر
هم خَبَر دِهْ تا که ما سَجْده کنیم
خویشتن بر کیمیایی بَر زَنیم
ناامیدانیم و اومیدی رَسید
رانْدگانیم و کَرَم ما را کَشید
گورِ بابا کو؟ تو ما را رَهْ نِما
بُردَشان بر گورِ او بِنْمود راه
پس سهروزه داشتند از بَهرِ شاه
بعد از آن گفتند ای بابا به ما
شاه پیغامی فرستاد از وَجا
که دو مَرد او را به تَنگ آوردهاند
آبِ رویَش پیشِ لشکر بُردهاند
نیست با ایشانْ سِلاح و لَشْکری
جُز عَصا و در عَصا شور و شَری
تو جهانِ راستانْ دَر رَفتهیی
گَرچه در صورت به خاکی خُفتهیی
آن اگر سِحْر است ما را دِهْ خَبَر
وَرْ خدایی باشد ای جانِ پدر
هم خَبَر دِهْ تا که ما سَجْده کنیم
خویشتن بر کیمیایی بَر زَنیم
ناامیدانیم و اومیدی رَسید
رانْدگانیم و کَرَم ما را کَشید
مولوی : دفتر سوم
بخش ۴۶ - جواب گفتن ساحر مرده با فرزندان خود
گُفتَشان در خواب کِی اَوْلادِ من
نیست ممکن ظاهر این را دَم زدن
فاش و مُطْلَق گفتنَم دَستور نیست
لیکْ راز از پیشِ چَشمَم دور نیست
لیکْ بِنْمایَم نِشانی با شما
تا شود پیدا شما را این خَفا
نورِ چَشمانَم چو آن جا گَهْ رَوید
از مُقامِ خُفتَنَش آگَهْ شوید
آن زمان که خُفته باشد آن حکیم
آن عَصا را قَصْد کُن بُگْذار بیم
گَر بِدُزدیّ و توانی ساحِر است
چارهٔ ساحِر بَرِ تو حاضر است
وَرْ نَتانی هان و هان آن ایزدیست
او رَسولِ ذوالْجَلال و مُهتَدیست
گَر جهان فرعون گیرد شرق و غرب
سَرنِگون آید خدا آن گاهْ حَرْب؟
این نِشانِ راست دادم جانِ باب
بَر نِویس اَللهُ اَعْلَم بِالصَّواب
جانِ بابا چون بِخُسبَد ساحِری
سِحْر و مَکْرَش را نباشد رَهْبری
چون که چوپان خُفت گُرگ ایمِن شود
چون که خُفت آن جَهْدِ او ساکِن شود
لیک حیوانی که چوپانَش خداست
گُرگ را آن جا امید و رَهْ کجاست؟
جادُوی که حَق کُند حَق است و راست
جادُوی خوانْدن مَر آن حَق را خَطاست
جانِ بابا این نِشانِ قاطع است
گَر بِمیرَد نیز حَقَّش رافِع است
نیست ممکن ظاهر این را دَم زدن
فاش و مُطْلَق گفتنَم دَستور نیست
لیکْ راز از پیشِ چَشمَم دور نیست
لیکْ بِنْمایَم نِشانی با شما
تا شود پیدا شما را این خَفا
نورِ چَشمانَم چو آن جا گَهْ رَوید
از مُقامِ خُفتَنَش آگَهْ شوید
آن زمان که خُفته باشد آن حکیم
آن عَصا را قَصْد کُن بُگْذار بیم
گَر بِدُزدیّ و توانی ساحِر است
چارهٔ ساحِر بَرِ تو حاضر است
وَرْ نَتانی هان و هان آن ایزدیست
او رَسولِ ذوالْجَلال و مُهتَدیست
گَر جهان فرعون گیرد شرق و غرب
سَرنِگون آید خدا آن گاهْ حَرْب؟
این نِشانِ راست دادم جانِ باب
بَر نِویس اَللهُ اَعْلَم بِالصَّواب
جانِ بابا چون بِخُسبَد ساحِری
سِحْر و مَکْرَش را نباشد رَهْبری
چون که چوپان خُفت گُرگ ایمِن شود
چون که خُفت آن جَهْدِ او ساکِن شود
لیک حیوانی که چوپانَش خداست
گُرگ را آن جا امید و رَهْ کجاست؟
جادُوی که حَق کُند حَق است و راست
جادُوی خوانْدن مَر آن حَق را خَطاست
جانِ بابا این نِشانِ قاطع است
گَر بِمیرَد نیز حَقَّش رافِع است
مولوی : دفتر سوم
بخش ۴۷ - تشبیه کردن قرآن مجید را به عصای موسی و وفات مصطفی را علیه السلام نمودن بخواب موسی و قاصدان تغییر قرآن را با آن دو ساحر بچه کی قصد بردن عصا کردند چو موسی را خفته یافتند
مُصْطَفیٰ را وَعده کرد اَلْطافِ حَق
گَر بِمیری تو نَمیرد این سَبَق
من کتاب و مُعْجزهت را رافِعَم
بیش و کَمکُن را زِ قرآن مانِعَم
من تو را اَنْدَر دو عالَم حافظَم
طاعِنان را از حَدیثَت رافِضَم
کَس نَتانَد بیش و کَم کَردن دَرو
تو بِهْ از من حافِظی دیگر مَجو
رونَقَت را روزْ روزاَفْزون کُنم
نامِ تو بر زَرّ و بر نُقره زَنَم
مِنْبَر و مِحْراب سازم بَهرِ تو
در مَحَبَّت قَهْرِ من شُد قَهْرِ تو
نامِ تو از تَرسْ پنهان میگُوَند
چون نماز آرَند پنهان میشوند
از هَراس و تَرسِ کُفّارِ لَعین
دینْت پنهان میشود زیرِ زمین
من مِناره پُر کُنم آفاق را
کور گردانم دو چَشمِ عاق را
چاکَرانَت شهرها گیرند و جاه
دینِ تو گیرد زِ ماهی تا به ماه
تا قیامَت باقیاَش داریم ما
تو مَتَرس از نَسْخِ دین ای مُصْطَفیٰ
ای رَسولِ ما تو جادو نیستی
صادقی همخِرقهٔ موسیسْتی
هست قرآن مَر تو را هَمچون عَصا
کُفرها را دَر کَشَد چون اَژدَها
تو اگر در زیرِ خاکی خُفتهیی
چون عَصایَش دانْ تو آنچه گفتهیی
قاصِدان را بر عَصایَت دست نی
تو بِخُسب ای شَهْ مُبارک خُفتَنی
تَن بِخُفته نورِ تو بر آسْمان
بَهرِ پیکارِ تو زِهْ کرده کَمان
فلسفیّ و آنچه پوزَش میکُند
قَوْسِ نورَت تیرْدوزَش میکُند
آن چُنان کرد و ازان اَفْزون که گفت
او بِخُفت و بَخت و اِقْبالَش نَخُفت
جانِ بابا چون که ساحِر خواب شُد
کارِ او بی رونَق و بیتاب شُد
هر دو از گورَش رَوان گشتند تَفْت
تا به مصر از بَهرِ آن پیکارِ زَفْت
چون به مصر از بَهرِ آن کار آمدند
طالِبِ موسیّ و خانهیْ او شُدند
اِتِّفاق افتاد کان روزِ ورود
موسی اَنْدَر زیرِ نَخْلی خُفته بود
پس نِشان دادَندَشان مَردم بِدو
که بُرو آن سویِ نَخْلِسْتان بِجو
چون بیامَد دید در خُرمابُنان
خُفتهیی که بود بیدارِ جهان
بَهرِ نازِش بَسته او دو چَشمِ سَر
عَرش و فَرشَش جُمله در زیرِ نَظَر
ای بَسا بیدارْ چَشمِ خُفتهدل
خود چه بیند دیدِ اَهْلِ آب و گِل؟
آن کِه دلْ بیدار دارد چَشمِ سَر
گَر بِخُسبَد بَر گُشایَد صد بَصَر
گَر تو اَهْلِ دل نهیی بیدار باش
طالِبِ دل باش و در پیکار باش
وَرْ دِلَت بیدار شُد میخُسب خَوش
نیست غایِبْ ناظِرَت از هفت و شَش
گفت پیغامبر که خُسبَد چَشم من
لیکْ کِی خُسبَد دِلَم اَنْدَر وَسَن؟
شاهْ بیدار است حارِس خُفته گیر
جانْ فِدایِ خُفتگانِ دلْبَصیر
وَصْفِ بیداریِّ دلْ ای مَعنوی
دَر نَگُنجَد در هزاران مَثنوی
چون بِدیدَندَش که خُفتهست او دراز
بَهرِ دُزدیِّ عَصا کردند ساز
ساحِران قَصْدِ عَصا کردند زود
کَزْ پَسَش باید شُدن وان گَهْ رُبود
اندکی چون پیشتَر کردند ساز
اَنْدَر آمد آن عَصا در اِهْتِزاز
آن چُنان بر خود بِلَرزید آن عَصا
کآن دو بَر جا خُشک گَشتند از وَجا
بَعد ازان شُد اَژدَها و حَمله کرد
هر دُوان بُگْریختند و رویْ زرد
رو در افتادن گرفتند از نِهیب
غَلْطْ غَلْطان مُنْهَزِمْ در هر نِشیب
پس یَقینْ شان شُد که هست از آسْمان
زان که میدیدند حَدِّ ساحِران
بَعد ازان اِطْلاق و تَبْشان شُد پَدید
کارَشان تا نَزْع و جان کَندن رَسید
پس فرستادند مَردی در زمان
سویِ موسیٰ از برایِ عُذْرِ آن
کِامْتِحان کردیم و ما را کِی رَسَد
اِمْتِحانِ تو اگر نَبْوَد حَسَد؟
مُجْرمِ شاهیم ما را عَفْو خواه
ای تو خاصُ الْخاصِ دَرگاهِ اِلٰه
عَفْو کرد و در زمانْ نیکو شُدند
پیشِ موسیٰ بر زمین سَر میزدند
گفت موسی عَفْو کردم ای کِرام
گشت بر دوزخْ تَن و جانْتان حَرام
من شما را خود ندیدم ای دو یار
اَعْجَمی سازید خود را زِاعْتِذار
همچُنان بیگانهشَکْل و آشنا
در نَبَرد آیید بَهرِ پادشا
پس زمین را بوسه دادند و شُدند
اِنْتِظارِ وَقت و فُرصَت میبُدند
گَر بِمیری تو نَمیرد این سَبَق
من کتاب و مُعْجزهت را رافِعَم
بیش و کَمکُن را زِ قرآن مانِعَم
من تو را اَنْدَر دو عالَم حافظَم
طاعِنان را از حَدیثَت رافِضَم
کَس نَتانَد بیش و کَم کَردن دَرو
تو بِهْ از من حافِظی دیگر مَجو
رونَقَت را روزْ روزاَفْزون کُنم
نامِ تو بر زَرّ و بر نُقره زَنَم
مِنْبَر و مِحْراب سازم بَهرِ تو
در مَحَبَّت قَهْرِ من شُد قَهْرِ تو
نامِ تو از تَرسْ پنهان میگُوَند
چون نماز آرَند پنهان میشوند
از هَراس و تَرسِ کُفّارِ لَعین
دینْت پنهان میشود زیرِ زمین
من مِناره پُر کُنم آفاق را
کور گردانم دو چَشمِ عاق را
چاکَرانَت شهرها گیرند و جاه
دینِ تو گیرد زِ ماهی تا به ماه
تا قیامَت باقیاَش داریم ما
تو مَتَرس از نَسْخِ دین ای مُصْطَفیٰ
ای رَسولِ ما تو جادو نیستی
صادقی همخِرقهٔ موسیسْتی
هست قرآن مَر تو را هَمچون عَصا
کُفرها را دَر کَشَد چون اَژدَها
تو اگر در زیرِ خاکی خُفتهیی
چون عَصایَش دانْ تو آنچه گفتهیی
قاصِدان را بر عَصایَت دست نی
تو بِخُسب ای شَهْ مُبارک خُفتَنی
تَن بِخُفته نورِ تو بر آسْمان
بَهرِ پیکارِ تو زِهْ کرده کَمان
فلسفیّ و آنچه پوزَش میکُند
قَوْسِ نورَت تیرْدوزَش میکُند
آن چُنان کرد و ازان اَفْزون که گفت
او بِخُفت و بَخت و اِقْبالَش نَخُفت
جانِ بابا چون که ساحِر خواب شُد
کارِ او بی رونَق و بیتاب شُد
هر دو از گورَش رَوان گشتند تَفْت
تا به مصر از بَهرِ آن پیکارِ زَفْت
چون به مصر از بَهرِ آن کار آمدند
طالِبِ موسیّ و خانهیْ او شُدند
اِتِّفاق افتاد کان روزِ ورود
موسی اَنْدَر زیرِ نَخْلی خُفته بود
پس نِشان دادَندَشان مَردم بِدو
که بُرو آن سویِ نَخْلِسْتان بِجو
چون بیامَد دید در خُرمابُنان
خُفتهیی که بود بیدارِ جهان
بَهرِ نازِش بَسته او دو چَشمِ سَر
عَرش و فَرشَش جُمله در زیرِ نَظَر
ای بَسا بیدارْ چَشمِ خُفتهدل
خود چه بیند دیدِ اَهْلِ آب و گِل؟
آن کِه دلْ بیدار دارد چَشمِ سَر
گَر بِخُسبَد بَر گُشایَد صد بَصَر
گَر تو اَهْلِ دل نهیی بیدار باش
طالِبِ دل باش و در پیکار باش
وَرْ دِلَت بیدار شُد میخُسب خَوش
نیست غایِبْ ناظِرَت از هفت و شَش
گفت پیغامبر که خُسبَد چَشم من
لیکْ کِی خُسبَد دِلَم اَنْدَر وَسَن؟
شاهْ بیدار است حارِس خُفته گیر
جانْ فِدایِ خُفتگانِ دلْبَصیر
وَصْفِ بیداریِّ دلْ ای مَعنوی
دَر نَگُنجَد در هزاران مَثنوی
چون بِدیدَندَش که خُفتهست او دراز
بَهرِ دُزدیِّ عَصا کردند ساز
ساحِران قَصْدِ عَصا کردند زود
کَزْ پَسَش باید شُدن وان گَهْ رُبود
اندکی چون پیشتَر کردند ساز
اَنْدَر آمد آن عَصا در اِهْتِزاز
آن چُنان بر خود بِلَرزید آن عَصا
کآن دو بَر جا خُشک گَشتند از وَجا
بَعد ازان شُد اَژدَها و حَمله کرد
هر دُوان بُگْریختند و رویْ زرد
رو در افتادن گرفتند از نِهیب
غَلْطْ غَلْطان مُنْهَزِمْ در هر نِشیب
پس یَقینْ شان شُد که هست از آسْمان
زان که میدیدند حَدِّ ساحِران
بَعد ازان اِطْلاق و تَبْشان شُد پَدید
کارَشان تا نَزْع و جان کَندن رَسید
پس فرستادند مَردی در زمان
سویِ موسیٰ از برایِ عُذْرِ آن
کِامْتِحان کردیم و ما را کِی رَسَد
اِمْتِحانِ تو اگر نَبْوَد حَسَد؟
مُجْرمِ شاهیم ما را عَفْو خواه
ای تو خاصُ الْخاصِ دَرگاهِ اِلٰه
عَفْو کرد و در زمانْ نیکو شُدند
پیشِ موسیٰ بر زمین سَر میزدند
گفت موسی عَفْو کردم ای کِرام
گشت بر دوزخْ تَن و جانْتان حَرام
من شما را خود ندیدم ای دو یار
اَعْجَمی سازید خود را زِاعْتِذار
همچُنان بیگانهشَکْل و آشنا
در نَبَرد آیید بَهرِ پادشا
پس زمین را بوسه دادند و شُدند
اِنْتِظارِ وَقت و فُرصَت میبُدند
مولوی : دفتر سوم
بخش ۴۸ - جمع آمدن ساحران از مداین پیش فرعون و تشریفها یافتن و دست بر سینه زدن در قهر خصم او کی این بر ما نویس
تا به فرعون آمدند آن ساحِران
دادَشان تَشریفهایِ بَسْ گِران
وَعدههاشان کرد و پیشین هم بِداد
بَندگانْ وَاسْبان و نَقْد و جِنْس و زاد
بَعد ازان میگفت هین ای سابِقان
گَر فُزون آیید اَنْدَر اِمْتِحان
بَرفَشانَم بر شما چندان عَطا
که بِدَرَّد پَردهٔ جود و سَخا
پس بِگُفتندَش به اِقْبالِ تو شاه
غالِب آییم و شود کارَش تَباه
ما دَرین فَنْ صَفْدَریم و پَهْلَوان
کَس ندارد پایِ ما اَنْدَر جهان
ذِکْرِ موسیٰ بَندِ خاطِرها شُدهست
کین حِکایَتهاست که پیشین بُدهست
ذِکْرِ موسیٰ بَهرِ روپوش است لیک
نورِ موسیٰ نَقْدِ تُوست ای مردِ نیک
موسی و فرعونْ در هستیِّ توست
باید این دو خَصْم را در خویش جُست
تا قیامَت هست از موسیٰ نِتاج
نورْ دیگر نیست دیگر شُد سِراج
این سُفال و این پَلیته دیگر است
لیکْ نورَش نیست دیگر زان سَر است
گَر نَظَر در شیشه داری گُم شَوی
زان که از شیشه است اَعْدادِ دُوی
وَرْ نَظَر بر نور داری وارَهی
از دُوی وَاعْدادِ جسمِ مُنْتَهی
از نَظَرگاه است ای مَغزِ وجود
اِخْتِلافِ مؤمن و گبْر و جُهود
دادَشان تَشریفهایِ بَسْ گِران
وَعدههاشان کرد و پیشین هم بِداد
بَندگانْ وَاسْبان و نَقْد و جِنْس و زاد
بَعد ازان میگفت هین ای سابِقان
گَر فُزون آیید اَنْدَر اِمْتِحان
بَرفَشانَم بر شما چندان عَطا
که بِدَرَّد پَردهٔ جود و سَخا
پس بِگُفتندَش به اِقْبالِ تو شاه
غالِب آییم و شود کارَش تَباه
ما دَرین فَنْ صَفْدَریم و پَهْلَوان
کَس ندارد پایِ ما اَنْدَر جهان
ذِکْرِ موسیٰ بَندِ خاطِرها شُدهست
کین حِکایَتهاست که پیشین بُدهست
ذِکْرِ موسیٰ بَهرِ روپوش است لیک
نورِ موسیٰ نَقْدِ تُوست ای مردِ نیک
موسی و فرعونْ در هستیِّ توست
باید این دو خَصْم را در خویش جُست
تا قیامَت هست از موسیٰ نِتاج
نورْ دیگر نیست دیگر شُد سِراج
این سُفال و این پَلیته دیگر است
لیکْ نورَش نیست دیگر زان سَر است
گَر نَظَر در شیشه داری گُم شَوی
زان که از شیشه است اَعْدادِ دُوی
وَرْ نَظَر بر نور داری وارَهی
از دُوی وَاعْدادِ جسمِ مُنْتَهی
از نَظَرگاه است ای مَغزِ وجود
اِخْتِلافِ مؤمن و گبْر و جُهود
مولوی : دفتر سوم
بخش ۴۹ - اختلاف کردن در چگونگی و شکل پیل
پیلْ اَنْدَر خانهیی تاریک بود
عَرضه را آورده بودَندَش هُنود
از برایِ دیدنَش مَردم بَسی
اَنْدَر آن ظُلْمَت هَمیشُد هر کسی
دیدنَش با چَشمْ چون ممکن نبود
اَنْدَر آن تاریکیاَش کَف میبِسود
آن یکی را کَف به خُرطوم اوفْتاد
گفت هَمچون ناودان است این نِهاد
آن یکی را دست بر گوشَش رَسید
آن بَرو چون بادْبیزن شُد پَدید
آن یکی را کَفْ چو بر پایَش بِسود
گفت شَکلِ پیلْ دیدم چون عَمود
آن یکی بر پُشتِ او بِنْهاد دست
گفت خود این پیلْ چون تَختی بُدهست
هم چُنین هریک به جُزوی که رَسید
فَهْمِ آن میکرد هرجا میشَنید
از نَظَرگَهْ گُفتَشان شُد مُخْتَلِف
آن یکی دالَش لَقَب داد این اَلِف
در کَفِ هر کَس اگر شمعی بُدی
اِخْتِلاف از گُفتَشان بیرون شُدی
چَشمِ حِسْ هَمچون کَفِ دست است و بَسْ
نیست کَف را بر همهیْ او دَسترَس
چَشمِ دریا دیگر است و کَف دِگَر
کَفْ بِهِل وَزْ دیدهٔ دریا نِگَر
جُنبِشِ کَفها زِ دریا روز و شب
کَفْ هَمیبینیّ و دریا نه عَجَب
ما چو کَشتیها به هم بَر میزَنیم
تیرهچَشمیم و در آبِ روشنیم
ای تو در کَشتیِّ تَنْ رفته به خواب
آب را دیدی نِگَر در آبِ آب
آب را آبیست کو میرانَدَش
روح را روحیست کو میخوانَدَش
موسی و عیسی کجا بُد کافْتاب
کِشتِ موجودات را میداد آب؟
آدم و حَوّا کجا بُد آن زمان
که خدا اَفْکَند این زِهْ در کَمان؟
این سُخَن هم ناقص است و اَبْتَر است
آن سُخَن که نیست ناقِصْ آن سَر است
گَر بگوید زان بِلَغْزَد پایِ تو
وَرْ نگوید هیچ ازان ای وایِ تو
وَرْ بگوید در مِثالِ صورتی
بر همان صورت بِچَفْسی ای فَتی
بَستهپایی چون گیا اَنْدَر زمین
سَر بِجُنبانی به بادی بییَقین
لیکْ پایَت نیست تا نَقْلی کُنی
یا مگر پا را ازین گِل بَر کَنی
چون کَنی پا را؟ حَیاتَت زین گِل است
این حَیاتَت را رَوِش بَسْ مُشکل است
چون حَیات از حَق بگیری ای رَوی
پس شَوی مُسْتَغنی از گِل میرَوی
شیرخواره چون زِ دایه بِسْکُلَد
لوتخواره شُد مَر او را میهِلَد
بَستهٔ شیرِ زمینی چون حُبوب
جو فِطامِ خویش از قوتُ الْقُلوب
حَرفِ حِکْمَت خور که شُد نورِ سَتیر
ای تو نورِ بیحُجُب را ناپَذیر
تا پَذیرا گردی ای جان نور را
تا بِبینی بیحُجُب مَسْتور را
چون ستاره سَیْر بر گَردون کُنی
بلکه بیگَردونْ سَفَر بیچون کُنی
آن چُنان کَزْ نیست در هست آمدی
هین بِگو چون آمدی؟ مَست آمدی
راههایِ آمدن یادَت نَمانْد
لیکْ رَمزی بر تو بَر خواهیم خوانْد
هوش را بُگْذار و آن گَهْ هوشدار
گوش را بَر بَند و آن گَهْ گوش دار
نه نگویم زان که خامی تو هنوز
در بهاری تو نَدیدَسْتی تَموز
این جهان هَمچون درخت است ای کِرام
ما بَرو چون میوههایِ نیمْخام
سخت گیرد خامها مَر شاخ را
زان که در خامی نَشایَد کاخ را
چون بِپُخت و گشت شیرین لبْگَزان
سُست گیرد شاخها را بَعد ازان
چون ازان اِقْبالْ شیرین شُد دَهان
سَرد شُد بر آدمی مُلْکِ جهان
سختگیریّ و تَعَصُّب خامی است
تا جَنینی کارْ خونْآشامی است
چیزِ دیگر مانْد امّا گُفتَنَش
با تو روحُ الْقُدْس گوید بیمَنَش
نه تو گویی هم به گوشِ خویشتن
نه من و نه غیرِ من ای هم تو من
هَمچو آن وقتی که خواب اَنْدَر رَوی
تو زِ پیشِ خود به پیشِ خود شَوی
بِشْنَوی از خویش و پِنْداری فُلان
با تو اَنْدَر خواب گفتهست آن نَهان
تُو یکی تو نیستی ای خوشْ رَفیق
بلکه گَردونیّ و دریایِ عَمیق
آن تُویِ زَفْتَت که آن نُهصَد تو است
قُلْزُم است وغَرقه گاهِ صد تو است
خود چه جایِ حَدِّ بیداریست و خواب
دَم مَزَن وَاللهُ اَعْلَمْ بِالصَّواب
دَم مَزَن تا بِشْنَوی از دَم زَنان
آنچه نامَد در زبان و در بَیان
دَم مَزَن تا بِشْنَوی زان آفْتاب
آنچه نامَد درکتاب و در خِطاب
دَم مَزَن تا دَم زَنَد بَهرِ تو روح
آشنا بُگْذار در کَشتیِّ نوح
هَمچو کَنْعان کاشْنا میکرد او
که نخواهم کَشتیِ نوحِ عَدو
هی بیا در کَشتیِ بابا نِشین
تا نگردی غَرقِ طوفانْ ای مَهین
گفت نه من آشِنا آموختم
من به جُز شمعِ تو شمع اَفْروختم
هین مَکُن کین موجْ طوفانِ بَلاست
دست و پا و آشِنا امروز لاست
بادِ قَهْر است و بَلایِ شمع کُش
جُز که شمعِ حَق نمیپایَد خَمُش
گفت نه رفتم برآن کوهِ بُلند
عاصِم است آن کُهْ مرا از هر گَزَند
هین مَکُن که کوه کاه است این زمان
جُز حَبیبِ خویش را نَدْهَد اَمان
گفت من کِی پَندِ تو بِشْنودهام
که طَمَع کردی که من زین دودهام؟
خوش نیامد گفتِ تو هرگز مرا
من بَریاَم از تو در هر دو سَرا
هین مَکُن بابا که روزِ ناز نیست
مَر خدا را خویشی و اَنْباز نیست
تا کُنون کردیّ و این دَمْ نازُکیست
اَنْدَرین دَرگاهْ گیرا نازِ کیست؟
لمْ یَلِدْ لَمْ یولَد است او از قِدَم
نه پدر دارد نه فرزند و نه عَم
نازِ فرزندان کجا خواهد کَشید؟
نازِ بابایان کجا خواهد شَنید؟
نیستم مَوْلود پیرا کم بِناز
نیستم والِد جوانا کَم گُراز
نیستم شوهر نِیَم من شَهْوتی
ناز را بُگْذار این جا ای سِتی
جُز خُضوع و بَندگیّ و اِضْطِرار
اَنْدَرین حَضرت ندارد اِعْتِبار
گفت بابا سالها این گفتهیی
باز میگویی به جَهْلْ آشفتهیی
چند ازینها گفتهیی با هرکسی
تا جوابِ سَرد بِشْنودی بَسی؟
این دَمِ سَردِ تو در گوشم نرفت
خاصه اکنون که شُدم دانا و زَفْت
گفت بابا چه زیان دارد اگر
بِشْنَوی یک بار تو پَندِ پدر؟
هم چُنین میگفت او پَندِ لَطیف
هم چُنان میگفت او دَفْعِ عَنیف
نه پدر از نُصْحِ کَنْعان سیر شُد
نه دَمی در گوشِ آن اِدْبیر شُد
اَنْدَرین گفتن بُدند و موجِ تیز
بر سَرِ کَنْعان زد وشُد ریزْ ریز
نوح گفت ای پادشاهِ بُردبار
مَر مرا خَر مُرد و سَیْلَت بُرد بار
وَعده کردی مَر مرا تو بارها
که بِیابَد اَهْلَت از طوفانْ رَها
دلْ نَهادم بر امیدَت منْ سَلیم
پس چرا بِرْبود سَیل از من گِلیم؟
گفت او از اَهْل و خویشانَت نبود
خود ندیدی تو سپیدی او کَبود؟
چون که دَندانِ تو کِرمَش دَر فُتاد
نیست دَندان بَرکَنَش ای اوسْتاد
تا که باقی تَن نگردد زار ازو
گَرچه بود آنِ تو شو بیزار ازو
گفت بیزارم زِ غَیرِ ذاتِ تو
غَیر نَبْوَد آن کِه او شُد ماتِ تو
تو هَمیدانی که چونَم با تو من
بیست چَندانَم که با بارانْ چَمَن
زنده از تو شاد از تو عایِلی
مُغْتَذی بیواسطه وْ بیحایلی
مُتَّصِل نه مُنْفَصِل نه ای کَمال
بلک بیچون و چگونه وِ اعْتِلال
ماهیانیم و تو دریایِ حَیات
زندهایم از لُطْفَت ای نیکو صِفات
تو نگُنجی در کِنارِ فِکْرَتی
نی به مَعْلولی قَرینْ چون عِلَّتی
پیش ازین طوفان و بَعدِ این مرا
تو مُخاطب بودهیی در ماجَرا
با تو میگفتم نه با ایشان سُخَن
ای سُخَنبَخشِ نو و آنِ کُهَن
نه که عاشقْ روز و شب گوید سُخَن
گاه با اَطْلال و گاهی با دِمَن؟
رویْ با اَطْلال کرده ظاهرا
او کِه را میگوید آن مِدْحَت؟ کِه را؟
شُکرْ طوفان را کُنون بُگْماشتی
واسطهیْ اَطْلال را بَر داشتی
زان که اَطْلالِ لَئیم و بَد بُدند
نه نِدایی نه صَدایی میزدند
من چُنان اَطْلال خواهم در خِطاب
کَزْ صَدا چون کوه واگوید جواب
تا مُثَنّا بِشْنَوَم من نامِ تو
عاشقم برنامِ جانْ آرامِ تو
هرنَبی زان دوست دارد کوه را
تا مُثَنّا بِشْنَود نامِ تو را
آن کُهِ پَستِ مِثالِ سَنْگلاخ
موش را شاید نه ما را در مُناخ
من بگویم او نگردد یارِ من
بی صَدا مانَد دَمِ گُفتارِ من
با زمین آن بِهْ که هَموارش کُنی
نیست هَمدَم با قَدَم یارش کُنی
گفت ای نوح اَرْ تو خواهی جُمله را
حَشْر گَردانَم بَر آرَم از ثَریٰ
بَهرِ کَنْعانی دلِ تو نَشْکَنم
لیکَت از اَحْوالْ آگَهْ میکُنم
گفت نه نه راضی اَم که تو مرا
هم کُنی غَرقه اگر باید تو را
هر زمانم غَرقه میکن من خَوشَم
حُکْمِ تو جان است چون جان میکَشَم
نَنْگَرَم کَس را وَگَر هم بِنْگَرَم
او بَهانه باشد و تو مَنْظَرَم
عاشقِ صُنْعِ تواَم در شُکر و صَبر
عاشقِ مَصْنوع کِی باشم چو گَبْر؟
عاشقِ صُنْعِ خدا با فَر بُوَد
عاشقِ مَصْنوعِ او کافَر بُوَد
عَرضه را آورده بودَندَش هُنود
از برایِ دیدنَش مَردم بَسی
اَنْدَر آن ظُلْمَت هَمیشُد هر کسی
دیدنَش با چَشمْ چون ممکن نبود
اَنْدَر آن تاریکیاَش کَف میبِسود
آن یکی را کَف به خُرطوم اوفْتاد
گفت هَمچون ناودان است این نِهاد
آن یکی را دست بر گوشَش رَسید
آن بَرو چون بادْبیزن شُد پَدید
آن یکی را کَفْ چو بر پایَش بِسود
گفت شَکلِ پیلْ دیدم چون عَمود
آن یکی بر پُشتِ او بِنْهاد دست
گفت خود این پیلْ چون تَختی بُدهست
هم چُنین هریک به جُزوی که رَسید
فَهْمِ آن میکرد هرجا میشَنید
از نَظَرگَهْ گُفتَشان شُد مُخْتَلِف
آن یکی دالَش لَقَب داد این اَلِف
در کَفِ هر کَس اگر شمعی بُدی
اِخْتِلاف از گُفتَشان بیرون شُدی
چَشمِ حِسْ هَمچون کَفِ دست است و بَسْ
نیست کَف را بر همهیْ او دَسترَس
چَشمِ دریا دیگر است و کَف دِگَر
کَفْ بِهِل وَزْ دیدهٔ دریا نِگَر
جُنبِشِ کَفها زِ دریا روز و شب
کَفْ هَمیبینیّ و دریا نه عَجَب
ما چو کَشتیها به هم بَر میزَنیم
تیرهچَشمیم و در آبِ روشنیم
ای تو در کَشتیِّ تَنْ رفته به خواب
آب را دیدی نِگَر در آبِ آب
آب را آبیست کو میرانَدَش
روح را روحیست کو میخوانَدَش
موسی و عیسی کجا بُد کافْتاب
کِشتِ موجودات را میداد آب؟
آدم و حَوّا کجا بُد آن زمان
که خدا اَفْکَند این زِهْ در کَمان؟
این سُخَن هم ناقص است و اَبْتَر است
آن سُخَن که نیست ناقِصْ آن سَر است
گَر بگوید زان بِلَغْزَد پایِ تو
وَرْ نگوید هیچ ازان ای وایِ تو
وَرْ بگوید در مِثالِ صورتی
بر همان صورت بِچَفْسی ای فَتی
بَستهپایی چون گیا اَنْدَر زمین
سَر بِجُنبانی به بادی بییَقین
لیکْ پایَت نیست تا نَقْلی کُنی
یا مگر پا را ازین گِل بَر کَنی
چون کَنی پا را؟ حَیاتَت زین گِل است
این حَیاتَت را رَوِش بَسْ مُشکل است
چون حَیات از حَق بگیری ای رَوی
پس شَوی مُسْتَغنی از گِل میرَوی
شیرخواره چون زِ دایه بِسْکُلَد
لوتخواره شُد مَر او را میهِلَد
بَستهٔ شیرِ زمینی چون حُبوب
جو فِطامِ خویش از قوتُ الْقُلوب
حَرفِ حِکْمَت خور که شُد نورِ سَتیر
ای تو نورِ بیحُجُب را ناپَذیر
تا پَذیرا گردی ای جان نور را
تا بِبینی بیحُجُب مَسْتور را
چون ستاره سَیْر بر گَردون کُنی
بلکه بیگَردونْ سَفَر بیچون کُنی
آن چُنان کَزْ نیست در هست آمدی
هین بِگو چون آمدی؟ مَست آمدی
راههایِ آمدن یادَت نَمانْد
لیکْ رَمزی بر تو بَر خواهیم خوانْد
هوش را بُگْذار و آن گَهْ هوشدار
گوش را بَر بَند و آن گَهْ گوش دار
نه نگویم زان که خامی تو هنوز
در بهاری تو نَدیدَسْتی تَموز
این جهان هَمچون درخت است ای کِرام
ما بَرو چون میوههایِ نیمْخام
سخت گیرد خامها مَر شاخ را
زان که در خامی نَشایَد کاخ را
چون بِپُخت و گشت شیرین لبْگَزان
سُست گیرد شاخها را بَعد ازان
چون ازان اِقْبالْ شیرین شُد دَهان
سَرد شُد بر آدمی مُلْکِ جهان
سختگیریّ و تَعَصُّب خامی است
تا جَنینی کارْ خونْآشامی است
چیزِ دیگر مانْد امّا گُفتَنَش
با تو روحُ الْقُدْس گوید بیمَنَش
نه تو گویی هم به گوشِ خویشتن
نه من و نه غیرِ من ای هم تو من
هَمچو آن وقتی که خواب اَنْدَر رَوی
تو زِ پیشِ خود به پیشِ خود شَوی
بِشْنَوی از خویش و پِنْداری فُلان
با تو اَنْدَر خواب گفتهست آن نَهان
تُو یکی تو نیستی ای خوشْ رَفیق
بلکه گَردونیّ و دریایِ عَمیق
آن تُویِ زَفْتَت که آن نُهصَد تو است
قُلْزُم است وغَرقه گاهِ صد تو است
خود چه جایِ حَدِّ بیداریست و خواب
دَم مَزَن وَاللهُ اَعْلَمْ بِالصَّواب
دَم مَزَن تا بِشْنَوی از دَم زَنان
آنچه نامَد در زبان و در بَیان
دَم مَزَن تا بِشْنَوی زان آفْتاب
آنچه نامَد درکتاب و در خِطاب
دَم مَزَن تا دَم زَنَد بَهرِ تو روح
آشنا بُگْذار در کَشتیِّ نوح
هَمچو کَنْعان کاشْنا میکرد او
که نخواهم کَشتیِ نوحِ عَدو
هی بیا در کَشتیِ بابا نِشین
تا نگردی غَرقِ طوفانْ ای مَهین
گفت نه من آشِنا آموختم
من به جُز شمعِ تو شمع اَفْروختم
هین مَکُن کین موجْ طوفانِ بَلاست
دست و پا و آشِنا امروز لاست
بادِ قَهْر است و بَلایِ شمع کُش
جُز که شمعِ حَق نمیپایَد خَمُش
گفت نه رفتم برآن کوهِ بُلند
عاصِم است آن کُهْ مرا از هر گَزَند
هین مَکُن که کوه کاه است این زمان
جُز حَبیبِ خویش را نَدْهَد اَمان
گفت من کِی پَندِ تو بِشْنودهام
که طَمَع کردی که من زین دودهام؟
خوش نیامد گفتِ تو هرگز مرا
من بَریاَم از تو در هر دو سَرا
هین مَکُن بابا که روزِ ناز نیست
مَر خدا را خویشی و اَنْباز نیست
تا کُنون کردیّ و این دَمْ نازُکیست
اَنْدَرین دَرگاهْ گیرا نازِ کیست؟
لمْ یَلِدْ لَمْ یولَد است او از قِدَم
نه پدر دارد نه فرزند و نه عَم
نازِ فرزندان کجا خواهد کَشید؟
نازِ بابایان کجا خواهد شَنید؟
نیستم مَوْلود پیرا کم بِناز
نیستم والِد جوانا کَم گُراز
نیستم شوهر نِیَم من شَهْوتی
ناز را بُگْذار این جا ای سِتی
جُز خُضوع و بَندگیّ و اِضْطِرار
اَنْدَرین حَضرت ندارد اِعْتِبار
گفت بابا سالها این گفتهیی
باز میگویی به جَهْلْ آشفتهیی
چند ازینها گفتهیی با هرکسی
تا جوابِ سَرد بِشْنودی بَسی؟
این دَمِ سَردِ تو در گوشم نرفت
خاصه اکنون که شُدم دانا و زَفْت
گفت بابا چه زیان دارد اگر
بِشْنَوی یک بار تو پَندِ پدر؟
هم چُنین میگفت او پَندِ لَطیف
هم چُنان میگفت او دَفْعِ عَنیف
نه پدر از نُصْحِ کَنْعان سیر شُد
نه دَمی در گوشِ آن اِدْبیر شُد
اَنْدَرین گفتن بُدند و موجِ تیز
بر سَرِ کَنْعان زد وشُد ریزْ ریز
نوح گفت ای پادشاهِ بُردبار
مَر مرا خَر مُرد و سَیْلَت بُرد بار
وَعده کردی مَر مرا تو بارها
که بِیابَد اَهْلَت از طوفانْ رَها
دلْ نَهادم بر امیدَت منْ سَلیم
پس چرا بِرْبود سَیل از من گِلیم؟
گفت او از اَهْل و خویشانَت نبود
خود ندیدی تو سپیدی او کَبود؟
چون که دَندانِ تو کِرمَش دَر فُتاد
نیست دَندان بَرکَنَش ای اوسْتاد
تا که باقی تَن نگردد زار ازو
گَرچه بود آنِ تو شو بیزار ازو
گفت بیزارم زِ غَیرِ ذاتِ تو
غَیر نَبْوَد آن کِه او شُد ماتِ تو
تو هَمیدانی که چونَم با تو من
بیست چَندانَم که با بارانْ چَمَن
زنده از تو شاد از تو عایِلی
مُغْتَذی بیواسطه وْ بیحایلی
مُتَّصِل نه مُنْفَصِل نه ای کَمال
بلک بیچون و چگونه وِ اعْتِلال
ماهیانیم و تو دریایِ حَیات
زندهایم از لُطْفَت ای نیکو صِفات
تو نگُنجی در کِنارِ فِکْرَتی
نی به مَعْلولی قَرینْ چون عِلَّتی
پیش ازین طوفان و بَعدِ این مرا
تو مُخاطب بودهیی در ماجَرا
با تو میگفتم نه با ایشان سُخَن
ای سُخَنبَخشِ نو و آنِ کُهَن
نه که عاشقْ روز و شب گوید سُخَن
گاه با اَطْلال و گاهی با دِمَن؟
رویْ با اَطْلال کرده ظاهرا
او کِه را میگوید آن مِدْحَت؟ کِه را؟
شُکرْ طوفان را کُنون بُگْماشتی
واسطهیْ اَطْلال را بَر داشتی
زان که اَطْلالِ لَئیم و بَد بُدند
نه نِدایی نه صَدایی میزدند
من چُنان اَطْلال خواهم در خِطاب
کَزْ صَدا چون کوه واگوید جواب
تا مُثَنّا بِشْنَوَم من نامِ تو
عاشقم برنامِ جانْ آرامِ تو
هرنَبی زان دوست دارد کوه را
تا مُثَنّا بِشْنَود نامِ تو را
آن کُهِ پَستِ مِثالِ سَنْگلاخ
موش را شاید نه ما را در مُناخ
من بگویم او نگردد یارِ من
بی صَدا مانَد دَمِ گُفتارِ من
با زمین آن بِهْ که هَموارش کُنی
نیست هَمدَم با قَدَم یارش کُنی
گفت ای نوح اَرْ تو خواهی جُمله را
حَشْر گَردانَم بَر آرَم از ثَریٰ
بَهرِ کَنْعانی دلِ تو نَشْکَنم
لیکَت از اَحْوالْ آگَهْ میکُنم
گفت نه نه راضی اَم که تو مرا
هم کُنی غَرقه اگر باید تو را
هر زمانم غَرقه میکن من خَوشَم
حُکْمِ تو جان است چون جان میکَشَم
نَنْگَرَم کَس را وَگَر هم بِنْگَرَم
او بَهانه باشد و تو مَنْظَرَم
عاشقِ صُنْعِ تواَم در شُکر و صَبر
عاشقِ مَصْنوع کِی باشم چو گَبْر؟
عاشقِ صُنْعِ خدا با فَر بُوَد
عاشقِ مَصْنوعِ او کافَر بُوَد
مولوی : دفتر سوم
بخش ۵۰ - توفیق میان این دو حدیث کی الرضا بالکفر کفر و حدیث دیگر من لم یرض بقضایی فلیطلب ربا سوای
دی سؤآلی کرد سایِل مَر مرا
زان که عاشق بود او بر ماجَرا
گفت نکتهیْ اَلرِّضا بِالْکُفْرِ کُفْر
این پَیَمبَر گفت و گفتِ اوست مُهْر
باز فرمود او که اَنْدَر هر قَضا
هر مُسلمان را رِضا باید رِضا
نه قَضایِ حَق بُوَد کُفر و نِفاق؟
گَر بِدین راضی شَوَم باشد شِقاق
وَرْ نِیَم راضی بُوَد آن هم زیان
پَس چه چاره باشدم اَنْدَر میان؟
گُفتَمَش این کُفر مَقْضی نه قَضاست
هست آثارِ قَضا این کُفر راست
پَس قَضا را خواجه از مَقْضی بِدان
تا شِکالَت دَفْع گردد در زمان
راضی اَم در کُفر زان رو که قَضاست
نه ازین رو که نِزاع و خُبْثِ ماست
کُفر از رویِ قَضا هم کُفر نیست
حَقْ را کافِر مَخوان این جا مَایست
کُفرْ جَهْل است و قَضایِ کُفرْ عِلْم
هر دو کِی یک باشد آخِر حِلْم و خِلْم؟
زشتیِ خَطْ زشتیِ نَقّاش نیست
بلکه از وِیْ زشت را بِنْمودنیست
قُوَّت نَقّاش باشد آن کِه او
هم تواند زشت کردن هم نِکو
گَر کَشانَم بَحثِ این را من بِساز
تا سؤال و تا جواب آید دراز
ذوقِ نکتهیْ عشق از من میرَوَد
نَقْشِ خِدْمَتْ نَقْشِ دیگر میشود
زان که عاشق بود او بر ماجَرا
گفت نکتهیْ اَلرِّضا بِالْکُفْرِ کُفْر
این پَیَمبَر گفت و گفتِ اوست مُهْر
باز فرمود او که اَنْدَر هر قَضا
هر مُسلمان را رِضا باید رِضا
نه قَضایِ حَق بُوَد کُفر و نِفاق؟
گَر بِدین راضی شَوَم باشد شِقاق
وَرْ نِیَم راضی بُوَد آن هم زیان
پَس چه چاره باشدم اَنْدَر میان؟
گُفتَمَش این کُفر مَقْضی نه قَضاست
هست آثارِ قَضا این کُفر راست
پَس قَضا را خواجه از مَقْضی بِدان
تا شِکالَت دَفْع گردد در زمان
راضی اَم در کُفر زان رو که قَضاست
نه ازین رو که نِزاع و خُبْثِ ماست
کُفر از رویِ قَضا هم کُفر نیست
حَقْ را کافِر مَخوان این جا مَایست
کُفرْ جَهْل است و قَضایِ کُفرْ عِلْم
هر دو کِی یک باشد آخِر حِلْم و خِلْم؟
زشتیِ خَطْ زشتیِ نَقّاش نیست
بلکه از وِیْ زشت را بِنْمودنیست
قُوَّت نَقّاش باشد آن کِه او
هم تواند زشت کردن هم نِکو
گَر کَشانَم بَحثِ این را من بِساز
تا سؤال و تا جواب آید دراز
ذوقِ نکتهیْ عشق از من میرَوَد
نَقْشِ خِدْمَتْ نَقْشِ دیگر میشود
مولوی : دفتر سوم
بخش ۵۱ - مثل در بیان آنک حیرت مانع بحث و فکرتست
آن یکی مَردِ دومو آمد شِتاب
پیشِ یک آیینه دارِ مُسْتَطاب
گفت از ریشَم سپیدی کُن جُدا
که عروسِ نو گُزیدم ای فَتی
ریشِ او بُبْرید و کُل پیشَش نَهاد
گفت تو بُگْزین مرا کاری فُتاد
این سوآل وآن جواب است آن گُزین
که سَرِ اینها ندارد دَردِ دین
آن یکی زد سیلییی مَر زَیْد را
حَمله کرد او هم برای کَیْد را
گفت سیلیزَن سوآلت میکُنم
پس جوابَم گوی وآن گَهْ میزَنَم
بر قَفایِ تو زدم آمد طَراق
یک سوآلی دارم این جا در وِفاق
این طَراق از دستِ من بودهست یا
از قَفاگاهِ تو؟ ای فَخْرِ کیا
گفت از دَردْ این فَراغَت نیستم
که دَرین فِکْر و تَفکُّر بیسْتم
تو که بیدَردی هَمی اَنْدیش این
نیست صاحبْدَرد را این فکر هین
پیشِ یک آیینه دارِ مُسْتَطاب
گفت از ریشَم سپیدی کُن جُدا
که عروسِ نو گُزیدم ای فَتی
ریشِ او بُبْرید و کُل پیشَش نَهاد
گفت تو بُگْزین مرا کاری فُتاد
این سوآل وآن جواب است آن گُزین
که سَرِ اینها ندارد دَردِ دین
آن یکی زد سیلییی مَر زَیْد را
حَمله کرد او هم برای کَیْد را
گفت سیلیزَن سوآلت میکُنم
پس جوابَم گوی وآن گَهْ میزَنَم
بر قَفایِ تو زدم آمد طَراق
یک سوآلی دارم این جا در وِفاق
این طَراق از دستِ من بودهست یا
از قَفاگاهِ تو؟ ای فَخْرِ کیا
گفت از دَردْ این فَراغَت نیستم
که دَرین فِکْر و تَفکُّر بیسْتم
تو که بیدَردی هَمی اَنْدیش این
نیست صاحبْدَرد را این فکر هین
مولوی : دفتر سوم
بخش ۵۲ - حکایت
در صَحابه کَم بُدی حافظ کسی
گَرچه شوقی بود جانْشان را بَسی
زان که چون مَغْزش دَر آکَند و رَسید
پوستها شُد بَسْ رَقیق و واکَفید
قِشْرِ جَوْز و فُسْتُق و بادام هم
مَغْز چون آکَنْدَشان شُد پوست کَم
مَغْزِ عِلْم اَفْزود کم شُد پوستَش
زان که عاشق را بِسوزَد دوستش
وَصْفِ مَطْلوبی چو ضِدِّ طالِبیست
وَحی و بَرقِ نورْ سوزندهیْ نَبیست
چون تَجَلّی کرد اَوْصافِ قدیم
پس بِسوزَد وَصْفِ حادث را گِلیم
رُبْعِ قرآن هر کِه را مَحْفوظ بود
جَلَّ فینا از صَحابه میشِنود
جمعِ صورت با چُنین مَعنیِّ ژَرْف
نیست ممکن جُز زِ سُلطانی شِگَرف
در چُنین مَستی مُراعاتِ اَدَب
خود نباشد وَرْ بُوَد باشد عَجَب
اَنْدَر اِسْتِغْنا مُراعاتِ نیاز
جمعِ ضِدّین است چون گِرد و دراز
خود عَصا معشوقِ عُمْیان میبُوَد
کورْ خود صندوقِ قرآن میبُوَد
گفت کوران خود صنادیقَند پُر
از حُروفِ مُصْحَف و ذِکْر و نُذُر
باز صندوقی پُر از قرآن بِهْ است
زان که صندوقی بُوَد خالی به دست
باز صندوقی که خالی شُد زِ بار
بِهْ زِ صندوقی که پُر موش است و مار
حاصل اَنْدَر وَصلْ چون افتاد مَرد
گشت دَلّاله به پیشِ مَردْ سَرد
چون به مَطْلوبَت رَسیدی ای مَلیح
شُد طَلَب کاریِّ عِلْم اکنون قَبیح
چون شُدی بر بامهایِ آسْمان
سَرد باشد جُست و جویِ نَرْدبان
جُز برایِ یاری و تَعْلیمِ غَیْر
سَرد باشد راهِ خیر از بَعدِ خَیْر
آینهیْ روشن که شُد صاف و مَلی
جَهْل باشد بَر نَهادن صَیْقلی
پیشِ سُلطانْ خوش نِشَسته در قَبول
زشت باشد جُستنِ نامه وْ رَسول
گَرچه شوقی بود جانْشان را بَسی
زان که چون مَغْزش دَر آکَند و رَسید
پوستها شُد بَسْ رَقیق و واکَفید
قِشْرِ جَوْز و فُسْتُق و بادام هم
مَغْز چون آکَنْدَشان شُد پوست کَم
مَغْزِ عِلْم اَفْزود کم شُد پوستَش
زان که عاشق را بِسوزَد دوستش
وَصْفِ مَطْلوبی چو ضِدِّ طالِبیست
وَحی و بَرقِ نورْ سوزندهیْ نَبیست
چون تَجَلّی کرد اَوْصافِ قدیم
پس بِسوزَد وَصْفِ حادث را گِلیم
رُبْعِ قرآن هر کِه را مَحْفوظ بود
جَلَّ فینا از صَحابه میشِنود
جمعِ صورت با چُنین مَعنیِّ ژَرْف
نیست ممکن جُز زِ سُلطانی شِگَرف
در چُنین مَستی مُراعاتِ اَدَب
خود نباشد وَرْ بُوَد باشد عَجَب
اَنْدَر اِسْتِغْنا مُراعاتِ نیاز
جمعِ ضِدّین است چون گِرد و دراز
خود عَصا معشوقِ عُمْیان میبُوَد
کورْ خود صندوقِ قرآن میبُوَد
گفت کوران خود صنادیقَند پُر
از حُروفِ مُصْحَف و ذِکْر و نُذُر
باز صندوقی پُر از قرآن بِهْ است
زان که صندوقی بُوَد خالی به دست
باز صندوقی که خالی شُد زِ بار
بِهْ زِ صندوقی که پُر موش است و مار
حاصل اَنْدَر وَصلْ چون افتاد مَرد
گشت دَلّاله به پیشِ مَردْ سَرد
چون به مَطْلوبَت رَسیدی ای مَلیح
شُد طَلَب کاریِّ عِلْم اکنون قَبیح
چون شُدی بر بامهایِ آسْمان
سَرد باشد جُست و جویِ نَرْدبان
جُز برایِ یاری و تَعْلیمِ غَیْر
سَرد باشد راهِ خیر از بَعدِ خَیْر
آینهیْ روشن که شُد صاف و مَلی
جَهْل باشد بَر نَهادن صَیْقلی
پیشِ سُلطانْ خوش نِشَسته در قَبول
زشت باشد جُستنِ نامه وْ رَسول
مولوی : دفتر سوم
بخش ۵۳ - داستان مشغول شدن عاشقی به عشقنامه خواندن و مطالعه کردن عشقنامه درحضور معشوق خویش و معشوق آن را ناپسند داشتن کی طلب الدلیل عند حضور المدلول قبیح والاشتغال بالعلم بعد الوصول الی المعلوم مذموم
آن یکی را یارْ پیشِ خود نِشانْد
نامه بیرون کرد و پیشِ یار خوانْد
بیتها در نامه و مَدْح و ثَنا
زاری و مِسْکینی و بَسْ لابِهها
گفت معشوق این اگر بَهرِ من است
گاهِ وَصلْ این عُمر ضایِع کردن است
من به پیشَت حاضر و تو نامه خوان؟
نیست این باری نِشانِ عاشقان
گفت اینجا حاضری امّا وَلیک
من نمییابَم نَصیبِ خویشْ نیک
آن چه میدیدم زِ تو پارینه سال
نیست این دَم گَرچه میبینم وِصال
من ازین چَشمه زُلالی خَوردهام
دیده و دل زآبْ تازه کردهام
چَشمه میبینم وَلیکِن آبْ نی
راهِ آبَم را مگر زد رَهزَنی
گفت پس من نیستم معشوقِ تو
من به بُلْغار و مُرادت در قُتُو
عاشقی تو بر من و بر حالَتی
حالَت اَنْدَر دست نَبْوَد یا فَتی
پس نِیَم کُلّیِّ مَطْلوبِ تو من
جُزوِ مَقْصودم تو را اَنْدَرزَمَن
خانهٔ معشوقهاَم معشوق نی
عشق بر نَقْد است بر صندوق نی
هست معشوق آن کِه او یک تو بُوَد
مُبْتَدا و مُنْتَهایَت او بُوَد
چون بِیابیاَش نَمانی مُنتَظِر
هم هویدا او بُوَد هم نیز سِر
میرِ اَحْوال است نه موقوفِ حال
بَندهٔ آن ماه باشد ماه و سال
چون بگوید حال را فرمان کُند
چون بخواهد جسمها را جان کُند
مُنْتَها نَبْوَد که موقوف است او
مُنْتَظِر بِنْشَسته باشد حالجو
کیمیایِ حال باشد دستِ او
دست جُنبانَد شود مِسْ مَستِ او
گَر بخواهد مرگ هم شیرین شود
خار و نَشْتَر نَرگس و نَسرین شود
آن کِه او موقوفِ حال است آدمیست
کو به حال اَفْزون و گاهی در کَمیست
صوفی اِبْنُ الْوَقْت باشد در مَنال
لیکْ صافی فارغ است از وَقت و حال
حالها موقوفِ عَزْم و رایِ او
زنده از نَفْخِ مَسیحآسایِ او
عاشقِ حالی نه عاشقْ بر مَنی
بر امیدِ حالْ بر من میتَنی
آن که یک دَمْ کم دَمی کامل بُوَد
نیست مَعْبودِ خَلیل آفِلْ بُوَد
وان کِه آفِل باشد و گَهْ آن و این
نیست دِلْبَر لا اُحِبُّ الْآفِلین
آن کِه او گاهی خوش و گَهْ ناخَوش است
یک زمانی آب و یک دَمْ آتش است
بُرجِ مَهْ باشد وَلیکِن ماه نه
نَقْشِ بُت باشد ولی آگاه نه
هست صوفیِّ صَفاجو اِبْنِ وَقت
وَقت را هَمچون پدر بِگْرفته سخت
هست صافی غَرقِ عشقِ ذوالْجَلال
اِبْنِ کَس نه فارغ از اوقات و حال
غَرقهٔ نوری که او لَمْ یولَد است
لَمْ یَلِدْ لَمْ یولَد آنِ ایزد است
رو چُنین عشقی بِجو گَر زندهیی
وَرْنه وَقتِ مُختلِف را بَندهیی
مَنْگَر اَنْدَر نَقْشِ زشت و خوبِ خویش
بِنْگَر اَنْدَر عشق و در مَطْلوبِ خویش
مَنْگَر آن که تو حَقیری یا ضَعیف
بِنْگَر اَنْدَر هِمَّتِ خود ای شریف
تو به هر حالی که باشی میطَلَب
آب میجو دایما ای خُشکْلَب
کان لبِ خُشکَت گواهی میدَهَد
کو به آخِر بر سَرِ مَنْبَع رَسَد
خُشکیِ لب هست پیغامی زِ آب
که به مات آرَد یَقین این اِضْطِراب
کین طَلَبکاری مُبارک جُنْبِشیست
این طَلَب در راهِ حَقْ مانع کُشیست
این طَلَب مِفْتاحِ مَطْلوباتِ توست
این سپاه و نُصْرتِ رایاتِ توست
این طَلَب هَمچون خُروسی در صیاح
میزَنَد نَعْره که میآید صَباح
گَرچه آلَت نیسْتَت تو میطَلَب
نیست آلَت حاجَتْ اَنْدَر راهِ رَب
هر کِه را بینی طَلَبکار ای پسر
یارِ او شو پیشِ او اَنْداز سَر
کَزْ جَوارِ طالِبان طالِب شَوی
وَزْ ظِلالِ غالِبان غالِب شَوی
گَر یکی موری سُلَیمانی بِجُست
مَنْگَر اَنْدَر جُستنِ او سُستْ سُست
هرچه داری تو زِ مال و پیشهیی
نه طَلَب بود اَوَّل و اَنْدیشهیی؟
نامه بیرون کرد و پیشِ یار خوانْد
بیتها در نامه و مَدْح و ثَنا
زاری و مِسْکینی و بَسْ لابِهها
گفت معشوق این اگر بَهرِ من است
گاهِ وَصلْ این عُمر ضایِع کردن است
من به پیشَت حاضر و تو نامه خوان؟
نیست این باری نِشانِ عاشقان
گفت اینجا حاضری امّا وَلیک
من نمییابَم نَصیبِ خویشْ نیک
آن چه میدیدم زِ تو پارینه سال
نیست این دَم گَرچه میبینم وِصال
من ازین چَشمه زُلالی خَوردهام
دیده و دل زآبْ تازه کردهام
چَشمه میبینم وَلیکِن آبْ نی
راهِ آبَم را مگر زد رَهزَنی
گفت پس من نیستم معشوقِ تو
من به بُلْغار و مُرادت در قُتُو
عاشقی تو بر من و بر حالَتی
حالَت اَنْدَر دست نَبْوَد یا فَتی
پس نِیَم کُلّیِّ مَطْلوبِ تو من
جُزوِ مَقْصودم تو را اَنْدَرزَمَن
خانهٔ معشوقهاَم معشوق نی
عشق بر نَقْد است بر صندوق نی
هست معشوق آن کِه او یک تو بُوَد
مُبْتَدا و مُنْتَهایَت او بُوَد
چون بِیابیاَش نَمانی مُنتَظِر
هم هویدا او بُوَد هم نیز سِر
میرِ اَحْوال است نه موقوفِ حال
بَندهٔ آن ماه باشد ماه و سال
چون بگوید حال را فرمان کُند
چون بخواهد جسمها را جان کُند
مُنْتَها نَبْوَد که موقوف است او
مُنْتَظِر بِنْشَسته باشد حالجو
کیمیایِ حال باشد دستِ او
دست جُنبانَد شود مِسْ مَستِ او
گَر بخواهد مرگ هم شیرین شود
خار و نَشْتَر نَرگس و نَسرین شود
آن کِه او موقوفِ حال است آدمیست
کو به حال اَفْزون و گاهی در کَمیست
صوفی اِبْنُ الْوَقْت باشد در مَنال
لیکْ صافی فارغ است از وَقت و حال
حالها موقوفِ عَزْم و رایِ او
زنده از نَفْخِ مَسیحآسایِ او
عاشقِ حالی نه عاشقْ بر مَنی
بر امیدِ حالْ بر من میتَنی
آن که یک دَمْ کم دَمی کامل بُوَد
نیست مَعْبودِ خَلیل آفِلْ بُوَد
وان کِه آفِل باشد و گَهْ آن و این
نیست دِلْبَر لا اُحِبُّ الْآفِلین
آن کِه او گاهی خوش و گَهْ ناخَوش است
یک زمانی آب و یک دَمْ آتش است
بُرجِ مَهْ باشد وَلیکِن ماه نه
نَقْشِ بُت باشد ولی آگاه نه
هست صوفیِّ صَفاجو اِبْنِ وَقت
وَقت را هَمچون پدر بِگْرفته سخت
هست صافی غَرقِ عشقِ ذوالْجَلال
اِبْنِ کَس نه فارغ از اوقات و حال
غَرقهٔ نوری که او لَمْ یولَد است
لَمْ یَلِدْ لَمْ یولَد آنِ ایزد است
رو چُنین عشقی بِجو گَر زندهیی
وَرْنه وَقتِ مُختلِف را بَندهیی
مَنْگَر اَنْدَر نَقْشِ زشت و خوبِ خویش
بِنْگَر اَنْدَر عشق و در مَطْلوبِ خویش
مَنْگَر آن که تو حَقیری یا ضَعیف
بِنْگَر اَنْدَر هِمَّتِ خود ای شریف
تو به هر حالی که باشی میطَلَب
آب میجو دایما ای خُشکْلَب
کان لبِ خُشکَت گواهی میدَهَد
کو به آخِر بر سَرِ مَنْبَع رَسَد
خُشکیِ لب هست پیغامی زِ آب
که به مات آرَد یَقین این اِضْطِراب
کین طَلَبکاری مُبارک جُنْبِشیست
این طَلَب در راهِ حَقْ مانع کُشیست
این طَلَب مِفْتاحِ مَطْلوباتِ توست
این سپاه و نُصْرتِ رایاتِ توست
این طَلَب هَمچون خُروسی در صیاح
میزَنَد نَعْره که میآید صَباح
گَرچه آلَت نیسْتَت تو میطَلَب
نیست آلَت حاجَتْ اَنْدَر راهِ رَب
هر کِه را بینی طَلَبکار ای پسر
یارِ او شو پیشِ او اَنْداز سَر
کَزْ جَوارِ طالِبان طالِب شَوی
وَزْ ظِلالِ غالِبان غالِب شَوی
گَر یکی موری سُلَیمانی بِجُست
مَنْگَر اَنْدَر جُستنِ او سُستْ سُست
هرچه داری تو زِ مال و پیشهیی
نه طَلَب بود اَوَّل و اَنْدیشهیی؟
مولوی : دفتر سوم
بخش ۵۴ - حکایت آن شخص کی در عهد داود شب و روز دعا میکرد کی مرا روزی حلال ده بی رنج
آن یکی در عَهْدِ داوودِ نَبی
نَزدِ هر دانا و پیشِ هر غَبی
این دُعا میکرد دایم کِی خدا
ثَروتی بیرَنجْ روزی کُن مرا
چون مرا تو آفریدی کاهَلی
زَخمْخواری سُستجُنْبی مَنْبَلی
بر خَرانِ پُشتریشِ بیمُراد
بارِ اَسْبان وَاسْتَران نَتْوان نَهاد
کاهَلَم چون آفریدی ای مَلی
روزی اَم دِهْ هم زِ راهِ کاهَلی
کاهَلَم من سایهٔ خُسبَم در وجود
خُفتَم اَنْدَر سایهٔ این فَضْل و جود
کاهَلان و سایهخُسْبان را مگر
روزییی بِنْوشتهیی لَوْنی دِگَر
هر کِه را پای است جویَد روزییی
هر کِه را پا نیست کُن دلْ سوزییی
رِزْق را میران به سویِ آن حَزین
ابر را باران به سویِ هر زمین
چون زمین را پا نباشد جودِ تو
ابر را رانَد به سویِ او دوتو
طِفْل را چون پا نباشد مادَرَش
آید و ریزَد وظیفه بر سَرَش
روزییی خواهم به ناگَهْ بیتَعَب
که ندارم من زِ کوششْ جُز طَلَب
مُدَّتِ بسیار میکرد این دُعا
روزْ تا شب شب همه شب تا ضُحیٰ
خَلْق میخندید بر گُفتارِ او
بر طَمَعخامیّ و بر بیگارِ او
که چه میگوید عَجَب این سُستریش؟
یا کسی دادهست بَنْگِ بیهُشیش؟
راهِ روزی کَسْب و رنج است و تَعَب
هر کسی را پیشهیی داد و طَلَب
اُطْلُبوا الْاَرْزاقَ فی اَسْبابِها
اُدْخُلو الْاَوْطانَ مِنْ اَبْوابِها
شاه و سُلطان و رَسولِ حَقْ کُنون
هست داودِ نَبیِّ ذو فُنون
با چُنان عِزّی و نازی کَنْدَروست
که گُزیدَسْتَش عِنایتهایِ دوست
مُعْجِزاتَش بیشُمار و بیعَدَد
موجِ بَخشایشْ مَدَد اَنْدَر مَدَد
هیچ کَس را خود زِ آدم تا کُنون
کِی بُدهست آوازِ صد چون اَرْغَنون؟
که به هر وَعْظی بِمیرانَد دویست
آدمی را صوتِ خوبَش کرد نیست
شیر و آهو جمع گردد آن زمان
سویِ تَذْکیرَش مُغَفَّل این از آن
کوه و مُرغانْ همرَسایِل با دَمَش
هردو اَنْدَر وَقتِ دعوتْ مَحْرَمَش
این و صد چندین مَرورا مُعْجِزات
نورِ رویَش بیجِهات و در جِهات
با همه تَمْکین خدا روزیِّ او
کرده باشد بَسته اَنْدَر جُست و جو
بی زِرِهباقیّ و رنجی روزی اَش
مینیایَد با همه پیروزی اَش
این چُنین مَخْذولِ واپَس مانْدهیی
خانه کَنده دون و گَردونرانْدهیی
این چُنین مُدْبِر هَمی خواهد که زود
بی تجارت پُر کُند دامَن زِ سود
این چُنین گیجی بِیامَد در میان
که بَر آیَم بر فَلَک بینَردبان
این هَمیگُفتَش به تَسْخَر رو بگیر
که رَسیدت روزی و آمد بَشیر
وان هَمیخندید ما را هم بِدِه
زآنچه یابی هَدیهای سالارِ دِهْ
او ازین تَشْنیعِ مَردم وین فُسوس
کم نمیکرد از دُعا و چاپلوس
تا که شُد در شهر مَعْروف و شَهیر
کو زِ اَنْبانِ تَهی جویَد پنیر
شُد مَثَل در خامْطَبْعی آن گدا
او ازین خواهش نمیآمد جُدا
نَزدِ هر دانا و پیشِ هر غَبی
این دُعا میکرد دایم کِی خدا
ثَروتی بیرَنجْ روزی کُن مرا
چون مرا تو آفریدی کاهَلی
زَخمْخواری سُستجُنْبی مَنْبَلی
بر خَرانِ پُشتریشِ بیمُراد
بارِ اَسْبان وَاسْتَران نَتْوان نَهاد
کاهَلَم چون آفریدی ای مَلی
روزی اَم دِهْ هم زِ راهِ کاهَلی
کاهَلَم من سایهٔ خُسبَم در وجود
خُفتَم اَنْدَر سایهٔ این فَضْل و جود
کاهَلان و سایهخُسْبان را مگر
روزییی بِنْوشتهیی لَوْنی دِگَر
هر کِه را پای است جویَد روزییی
هر کِه را پا نیست کُن دلْ سوزییی
رِزْق را میران به سویِ آن حَزین
ابر را باران به سویِ هر زمین
چون زمین را پا نباشد جودِ تو
ابر را رانَد به سویِ او دوتو
طِفْل را چون پا نباشد مادَرَش
آید و ریزَد وظیفه بر سَرَش
روزییی خواهم به ناگَهْ بیتَعَب
که ندارم من زِ کوششْ جُز طَلَب
مُدَّتِ بسیار میکرد این دُعا
روزْ تا شب شب همه شب تا ضُحیٰ
خَلْق میخندید بر گُفتارِ او
بر طَمَعخامیّ و بر بیگارِ او
که چه میگوید عَجَب این سُستریش؟
یا کسی دادهست بَنْگِ بیهُشیش؟
راهِ روزی کَسْب و رنج است و تَعَب
هر کسی را پیشهیی داد و طَلَب
اُطْلُبوا الْاَرْزاقَ فی اَسْبابِها
اُدْخُلو الْاَوْطانَ مِنْ اَبْوابِها
شاه و سُلطان و رَسولِ حَقْ کُنون
هست داودِ نَبیِّ ذو فُنون
با چُنان عِزّی و نازی کَنْدَروست
که گُزیدَسْتَش عِنایتهایِ دوست
مُعْجِزاتَش بیشُمار و بیعَدَد
موجِ بَخشایشْ مَدَد اَنْدَر مَدَد
هیچ کَس را خود زِ آدم تا کُنون
کِی بُدهست آوازِ صد چون اَرْغَنون؟
که به هر وَعْظی بِمیرانَد دویست
آدمی را صوتِ خوبَش کرد نیست
شیر و آهو جمع گردد آن زمان
سویِ تَذْکیرَش مُغَفَّل این از آن
کوه و مُرغانْ همرَسایِل با دَمَش
هردو اَنْدَر وَقتِ دعوتْ مَحْرَمَش
این و صد چندین مَرورا مُعْجِزات
نورِ رویَش بیجِهات و در جِهات
با همه تَمْکین خدا روزیِّ او
کرده باشد بَسته اَنْدَر جُست و جو
بی زِرِهباقیّ و رنجی روزی اَش
مینیایَد با همه پیروزی اَش
این چُنین مَخْذولِ واپَس مانْدهیی
خانه کَنده دون و گَردونرانْدهیی
این چُنین مُدْبِر هَمی خواهد که زود
بی تجارت پُر کُند دامَن زِ سود
این چُنین گیجی بِیامَد در میان
که بَر آیَم بر فَلَک بینَردبان
این هَمیگُفتَش به تَسْخَر رو بگیر
که رَسیدت روزی و آمد بَشیر
وان هَمیخندید ما را هم بِدِه
زآنچه یابی هَدیهای سالارِ دِهْ
او ازین تَشْنیعِ مَردم وین فُسوس
کم نمیکرد از دُعا و چاپلوس
تا که شُد در شهر مَعْروف و شَهیر
کو زِ اَنْبانِ تَهی جویَد پنیر
شُد مَثَل در خامْطَبْعی آن گدا
او ازین خواهش نمیآمد جُدا
مولوی : دفتر سوم
بخش ۵۵ - دویدن گاو در خانهٔ آن دعا کننده بالحاح قال النبی صلی الله علیه وسلم ان الله یحب الملحین فی الدعا زیرا عین خواست از حق تعالی و الحاح خواهنده را به است از آنچ میخواهد آن را ازو
تا که روزی ناگهان در چاشتْگاه
این دُعا میکرد با زاریّ و آه
ناگهان در خانهاَش گاوی دَوید
شاخ زد بِشْکَست دَربَند و کلید
گاوِ گُستاخ اَنْدَر آن خانه بِجَست
مَرد دَر جَست و قَوایمهاش بَست
پس گِلویِ گاو بُبْرید آن زمان
بیتَوقُّف بیتَامُّل بیاَمان
چون سَرَش بُبْرید شُد سویِ قَصاب
تا اِهابَش بَر کَند در دَمْ شِتاب
این دُعا میکرد با زاریّ و آه
ناگهان در خانهاَش گاوی دَوید
شاخ زد بِشْکَست دَربَند و کلید
گاوِ گُستاخ اَنْدَر آن خانه بِجَست
مَرد دَر جَست و قَوایمهاش بَست
پس گِلویِ گاو بُبْرید آن زمان
بیتَوقُّف بیتَامُّل بیاَمان
چون سَرَش بُبْرید شُد سویِ قَصاب
تا اِهابَش بَر کَند در دَمْ شِتاب
مولوی : دفتر سوم
بخش ۵۶ - عذر گفتن نظم کننده و مدد خواستن
ای تَقاضاگَر درونْ هَمچون جَنین
چون تَقاضا میکُنی اِتْمامِ این
سَهْل گَردان رَهْ نِما توفیق دِهْ
یا تَقاضا را بِهِل بر ما مَنِه
چون زِ مُفْلِس زَر تَقاضا میکُنی
زَر بِبَخشَش در سِرْ ای شاهِ غَنی
بی تو نَظْم و قافیه شام و سَحَر
زَهْره کِی دارد که آید در نَظَر؟
نَظْم و تَجْنیس و قَوافی ای عَلیم
بَندهٔ اَمرِ تواَنْد از تَرس و بیم
چون مُسَبِّح کردهیی هر چیز را
ذاتِ بیتَمییز و با تَمییز را
هر یکی تَسْبیح بر نوعی دِگَر
گوید و از حالِ آن این بیخَبَر
آدمی مُنْکِر زِ تَسْبیحِ جَماد
وان جَماد اَنْدَر عِبادَت اوسْتاد
بلکه هفتاد و دو مِلَّت هر یکی
بیخَبَر از یکدِگَر وَنْدَر شَکی
چون دو ناطِق را زِ حالِ همدِگَر
نیست آگَهْ چون بُوَد دیوار و دَر؟
چون من از تَسْبیحِ ناطِقْ غافِلَم
چون بِدانَد سُبْحهٔ صامِت دِلَم؟
هست سُنّی را یکی تَسْبیحِ خاص
هست جَبْری را ضِدِ آن در مَناص
سُنّی از تَسْبیحِ جَبْری بیخَبَر
جَبْری از تَسْبیحِ سُنّی بیاَثَر
این هَمیگوید که آن ضال است و گُم
بیخَبَر از حالِ او وَزْ اَمرِ قُم
وان هَمیگوید که این را چه خَبَر؟
جَنگَشان اَفْکَند یَزدان از قَدَر
گوهرِ هر یک هویدا میکُند
جِنْس از ناجِنْس پیدا میکُند
قَهْر را از لُطْف دانَد هر کسی
خواهْ دانا خواهْ نادان یا خَسی
لیکْ لُطْفی قَهْر در پنهان شُده
یا که قَهْری در دلِ لُطْف آمده
کَم کسی داند مگر رَبّانییی
کِشْ بُوَد در دلْ مِحَکِّ جانییی
باقیان زین دو گُمانی میبَرَند
سویِ لانهیْ خود به یک پَر میپَرَند
چون تَقاضا میکُنی اِتْمامِ این
سَهْل گَردان رَهْ نِما توفیق دِهْ
یا تَقاضا را بِهِل بر ما مَنِه
چون زِ مُفْلِس زَر تَقاضا میکُنی
زَر بِبَخشَش در سِرْ ای شاهِ غَنی
بی تو نَظْم و قافیه شام و سَحَر
زَهْره کِی دارد که آید در نَظَر؟
نَظْم و تَجْنیس و قَوافی ای عَلیم
بَندهٔ اَمرِ تواَنْد از تَرس و بیم
چون مُسَبِّح کردهیی هر چیز را
ذاتِ بیتَمییز و با تَمییز را
هر یکی تَسْبیح بر نوعی دِگَر
گوید و از حالِ آن این بیخَبَر
آدمی مُنْکِر زِ تَسْبیحِ جَماد
وان جَماد اَنْدَر عِبادَت اوسْتاد
بلکه هفتاد و دو مِلَّت هر یکی
بیخَبَر از یکدِگَر وَنْدَر شَکی
چون دو ناطِق را زِ حالِ همدِگَر
نیست آگَهْ چون بُوَد دیوار و دَر؟
چون من از تَسْبیحِ ناطِقْ غافِلَم
چون بِدانَد سُبْحهٔ صامِت دِلَم؟
هست سُنّی را یکی تَسْبیحِ خاص
هست جَبْری را ضِدِ آن در مَناص
سُنّی از تَسْبیحِ جَبْری بیخَبَر
جَبْری از تَسْبیحِ سُنّی بیاَثَر
این هَمیگوید که آن ضال است و گُم
بیخَبَر از حالِ او وَزْ اَمرِ قُم
وان هَمیگوید که این را چه خَبَر؟
جَنگَشان اَفْکَند یَزدان از قَدَر
گوهرِ هر یک هویدا میکُند
جِنْس از ناجِنْس پیدا میکُند
قَهْر را از لُطْف دانَد هر کسی
خواهْ دانا خواهْ نادان یا خَسی
لیکْ لُطْفی قَهْر در پنهان شُده
یا که قَهْری در دلِ لُطْف آمده
کَم کسی داند مگر رَبّانییی
کِشْ بُوَد در دلْ مِحَکِّ جانییی
باقیان زین دو گُمانی میبَرَند
سویِ لانهیْ خود به یک پَر میپَرَند
مولوی : دفتر سوم
بخش ۵۷ - بیان آنک علم را دو پرست و گمان را یک پرست ناقص آمد ظن به پرواز ابترست مثال ظن و یقین در علم
عِلْم را دو پَر گُمان را یک پَر است
ناقِص آمد ظَن به پَرواز اَبْتَر است
مُرغِ یکپَر زود اُفْتَد سَرنِگون
باز بَر پَرَّد دو گامی یا فُزون
اُفْت خیزان میرَوَد مُرغِ گُمان
با یکی پَر بر امیدِ آشیان
چون زِ ظَن وارَسْت عِلْمَش رو نِمود
شُد دو پَر آن مُرغِ یکپَر پَر گُشود
بَعد ازان یَمْشی سَویًّا مُسْتَقیم
نه عَلیٰ وَجْهِهْ مُکِبًّا اَوْ سَقیم
با دو پَر بَر میپَرَد چون جِبرییل
بیگُمان و بیمَگَر بیقال و قیل
گَر همه عالَم بِگویَندش تویی
بر رَهِ یَزدان و دینِ مُسْتَوی
او نگردد گَرمَتر از گُفتَشان
جانِ طاقِ او نگردد جُفتَشان
وَرْ همه گویند او را گُمْرَهی
کوهْ پِنْداریّ و تو بَرگِ کَهی
او نَیُفتد در گُمان از طَعْنَشان
او نگردد دَردمَند از ظَعْنَشان
بلکه گَر دریا و کوه آید به گفت
گویَدَش با گُمْرَهی گشتی تو جُفت
هیچ یک ذَرْه نَیُفتَد در خیال
یا به طَعْنِ طاعِنانْ رَنْجورْحال
ناقِص آمد ظَن به پَرواز اَبْتَر است
مُرغِ یکپَر زود اُفْتَد سَرنِگون
باز بَر پَرَّد دو گامی یا فُزون
اُفْت خیزان میرَوَد مُرغِ گُمان
با یکی پَر بر امیدِ آشیان
چون زِ ظَن وارَسْت عِلْمَش رو نِمود
شُد دو پَر آن مُرغِ یکپَر پَر گُشود
بَعد ازان یَمْشی سَویًّا مُسْتَقیم
نه عَلیٰ وَجْهِهْ مُکِبًّا اَوْ سَقیم
با دو پَر بَر میپَرَد چون جِبرییل
بیگُمان و بیمَگَر بیقال و قیل
گَر همه عالَم بِگویَندش تویی
بر رَهِ یَزدان و دینِ مُسْتَوی
او نگردد گَرمَتر از گُفتَشان
جانِ طاقِ او نگردد جُفتَشان
وَرْ همه گویند او را گُمْرَهی
کوهْ پِنْداریّ و تو بَرگِ کَهی
او نَیُفتد در گُمان از طَعْنَشان
او نگردد دَردمَند از ظَعْنَشان
بلکه گَر دریا و کوه آید به گفت
گویَدَش با گُمْرَهی گشتی تو جُفت
هیچ یک ذَرْه نَیُفتَد در خیال
یا به طَعْنِ طاعِنانْ رَنْجورْحال
مولوی : دفتر سوم
بخش ۵۸ - مثال رنجور شدن آدمی بوهم تعظیم خلق و رغبت مشتریان بوی و حکایت معلم
کودکانِ مَکْتَبی از اوسْتاد
رَنج دیدند از مَلال و اِجْتِهاد
مَشورت کردند در تَعْویقِ کار
تا مُعَلِّم دَر فُتَد در اِضْطِرار
چون نمیآید وِرا رَنْجورییی
که بگیرد چند روزْ او دورییی؟
تا رَهیم از حَبْس و تَنگیّ و زِ کار
هستْ او چون سَنگِ خارا بَر قَرار
آن یکی زیرکتَر این تَدبیر کرد
که بِگویَد اوسْتا چونی تو زَرْد؟
خیر باشد رنگِ تو بر جایْ نیست
این اَثَر یا از هوا یا از تَبیست
اندکی اَنْدَر خیال اُفْتَد ازین
تو برادر هم مَدَد کُن اینچُنین
چون دَرآیی از دَرِ مَکْتَب بِگو
خیر باشد اوسْتاد اَحْوالِ تو
آن خیالَش اندکی اَفْزون شود
کَزْ خیالی عاقِلی مَجنون شود
آن سِوُم وان چارُم و پنجم چُنین
در پِیِ ما غَم نِمایید و حَنین
تا چو سی کودک تَواتُر این خَبَر
مُتَّفِق گویند یابَد مُسْتَقَر
هر یکی گُفتَش که شاباش ای ذَکی
بادْ بَختَت بر عِنایَت مُتَّکی
مُتَّفِق گشتند در عَهْدِ وَثیق
که نگرداند سُخَن را یک رَفیق
بَعد ازان سوگند داد او جُمله را
تا که غَمّازی نگوید ماجَرا
رایِ آن کودک بِچَربید از همه
عقلِ او در پیش میرفت از رَمه
آن تَفاوت هست در عقلِ بَشَر
که میانِ شاهِدان اَنْدَر صُوَر
زین قِبَل فَرمود اَحمَد در مَقال
در زبان پنهان بُوَد حُسنِ رِجال
رَنج دیدند از مَلال و اِجْتِهاد
مَشورت کردند در تَعْویقِ کار
تا مُعَلِّم دَر فُتَد در اِضْطِرار
چون نمیآید وِرا رَنْجورییی
که بگیرد چند روزْ او دورییی؟
تا رَهیم از حَبْس و تَنگیّ و زِ کار
هستْ او چون سَنگِ خارا بَر قَرار
آن یکی زیرکتَر این تَدبیر کرد
که بِگویَد اوسْتا چونی تو زَرْد؟
خیر باشد رنگِ تو بر جایْ نیست
این اَثَر یا از هوا یا از تَبیست
اندکی اَنْدَر خیال اُفْتَد ازین
تو برادر هم مَدَد کُن اینچُنین
چون دَرآیی از دَرِ مَکْتَب بِگو
خیر باشد اوسْتاد اَحْوالِ تو
آن خیالَش اندکی اَفْزون شود
کَزْ خیالی عاقِلی مَجنون شود
آن سِوُم وان چارُم و پنجم چُنین
در پِیِ ما غَم نِمایید و حَنین
تا چو سی کودک تَواتُر این خَبَر
مُتَّفِق گویند یابَد مُسْتَقَر
هر یکی گُفتَش که شاباش ای ذَکی
بادْ بَختَت بر عِنایَت مُتَّکی
مُتَّفِق گشتند در عَهْدِ وَثیق
که نگرداند سُخَن را یک رَفیق
بَعد ازان سوگند داد او جُمله را
تا که غَمّازی نگوید ماجَرا
رایِ آن کودک بِچَربید از همه
عقلِ او در پیش میرفت از رَمه
آن تَفاوت هست در عقلِ بَشَر
که میانِ شاهِدان اَنْدَر صُوَر
زین قِبَل فَرمود اَحمَد در مَقال
در زبان پنهان بُوَد حُسنِ رِجال
مولوی : دفتر سوم
بخش ۵۹ - عقول خلق متفاوتست در اصل فطرت و نزد معتزله متساویست تفاوت عقول از تحصیل علم است
اِخْتِلافِ عقلها در اَصْل بود
بر وِفاقِ سُنّیان باید شُنود
بَر خِلافِ قولِ اَهْلِ اِعْتِزال
که عُقول از اَصل دارند اِعْتِدال
تَجربه وْ تَعْلیم بیش و کَم کُند
تا یکی را از یکی اَعْلَم کُند
باطِل است این زان که رایِ کودکی
که ندارد تَجربه در مَسْلَکی
بَر دَمید اندیشهیی زان طِفْلِ خُرد
پیرِ با صد تَجربه بویی نَبُرد
خود فُزون آن بِهْ که آن از فِطْرت است
تا زِ اَفْزونی که جَهْد و فِکْرَت است
تو بِگو دادهیْ خدا بهتر بُوَد
یا که لَنْگی راهْوارانه رَوَد؟
بر وِفاقِ سُنّیان باید شُنود
بَر خِلافِ قولِ اَهْلِ اِعْتِزال
که عُقول از اَصل دارند اِعْتِدال
تَجربه وْ تَعْلیم بیش و کَم کُند
تا یکی را از یکی اَعْلَم کُند
باطِل است این زان که رایِ کودکی
که ندارد تَجربه در مَسْلَکی
بَر دَمید اندیشهیی زان طِفْلِ خُرد
پیرِ با صد تَجربه بویی نَبُرد
خود فُزون آن بِهْ که آن از فِطْرت است
تا زِ اَفْزونی که جَهْد و فِکْرَت است
تو بِگو دادهیْ خدا بهتر بُوَد
یا که لَنْگی راهْوارانه رَوَد؟
مولوی : دفتر سوم
بخش ۶۰ - در وهم افکندن کودکان اوستاد را
روز گشت و آمدند آن کودکان
بر همین فِکْرَت زِ خانه تا دُکان
جُمله اِسْتادند بیرون مُنْتَظِر
تا دَرآیَد اَوَّل آن یارِ مُصِر
زان که مَنْبَع او بُدهست این رای را
سَر اِمام آید همیشه پایْ را
ای مُقَلِّد تو مَجو بیشی بر آن
کو بُوَد مَنْبَع زِ نورِ آسْمان
او دَر آمَد گفت اُسْتا را سلام
خیر باشد رَنگِ رویَت زَردْفام
گفت اُستا نیست رَنجی مَر مرا
تو بُرو بِنْشین مگو یاوه هَلا
نَفْی کرد امّا غُبارِ وَهْمِ بَد
اندکی اَنْدَر دِلَش ناگاه زَد
اَنْدَر آمد دیگری گفت این چُنین
اندکی آن وَهْم اَفْزون شُد بِدین
هم چُنین تا وَهْمِ او قُوَّت گرفت
مانْد اَنْدَر حالِ خود بَسْ در شِگِفت
بر همین فِکْرَت زِ خانه تا دُکان
جُمله اِسْتادند بیرون مُنْتَظِر
تا دَرآیَد اَوَّل آن یارِ مُصِر
زان که مَنْبَع او بُدهست این رای را
سَر اِمام آید همیشه پایْ را
ای مُقَلِّد تو مَجو بیشی بر آن
کو بُوَد مَنْبَع زِ نورِ آسْمان
او دَر آمَد گفت اُسْتا را سلام
خیر باشد رَنگِ رویَت زَردْفام
گفت اُستا نیست رَنجی مَر مرا
تو بُرو بِنْشین مگو یاوه هَلا
نَفْی کرد امّا غُبارِ وَهْمِ بَد
اندکی اَنْدَر دِلَش ناگاه زَد
اَنْدَر آمد دیگری گفت این چُنین
اندکی آن وَهْم اَفْزون شُد بِدین
هم چُنین تا وَهْمِ او قُوَّت گرفت
مانْد اَنْدَر حالِ خود بَسْ در شِگِفت
مولوی : دفتر سوم
بخش ۶۱ - بیمار شدن فرعون هم به وهم از تعظیم خلقان
سَجْدهٔ خَلْق از زن و از طِفْل و مَرد
زد دلِ فرعون را رَنْجور کرد
گفتنِ هریک خداوند و مَلِک
آن چُنان کَردَش زِ وَهْمی مُنْهَتِک
که به دَعویِّ الهی شُد دلیر
اَژدَها گشت و نمیشُد هیچ سیر
عقلِ جُزویْ آفَتَش وَهْم است و ظَن
زان که در ظُلْمات شُد او را وَطَن
بر زمین گَر نیمْ گَز راهی بُوَد
آدمی بیوَهْم ایمِن میرَوَد
بر سَرِ دیوارِ عالی گَر رَوی
گَر دو گَزْ عَرضَش بُوَد کَژْ میشَوی
بلکه میاُفتی زِ لَرْزهیْ دلْ به وَهْم
تَرسِ وَهْمی را نِکو بِنْگَر بِفَهْم
زد دلِ فرعون را رَنْجور کرد
گفتنِ هریک خداوند و مَلِک
آن چُنان کَردَش زِ وَهْمی مُنْهَتِک
که به دَعویِّ الهی شُد دلیر
اَژدَها گشت و نمیشُد هیچ سیر
عقلِ جُزویْ آفَتَش وَهْم است و ظَن
زان که در ظُلْمات شُد او را وَطَن
بر زمین گَر نیمْ گَز راهی بُوَد
آدمی بیوَهْم ایمِن میرَوَد
بر سَرِ دیوارِ عالی گَر رَوی
گَر دو گَزْ عَرضَش بُوَد کَژْ میشَوی
بلکه میاُفتی زِ لَرْزهیْ دلْ به وَهْم
تَرسِ وَهْمی را نِکو بِنْگَر بِفَهْم
مولوی : دفتر سوم
بخش ۶۲ - رنجور شدن اوستاد به وهم
گشت اُستا سُست از وَهْم و زِ بیم
بَر جَهید و میکَشانید او گِلیم
خشمگین با زن که مِهْرِ اوست سُست
من بدین حالَم نَپُرسید و نَجُست
خود مرا آگَهْ نکرد از رنگِ من
قَصْد دارد تا رَهَد از نَنْگِ من
او به حُسن و جِلْوهٔ خود مَست گشت
بیخَبَر کَزْ بامْ افتادم چو طَشْت
آمد و دَر را به تُندی وا گُشاد
کودکان اَنْدَر پِیِ آن اوسْتاد
گفت زن خیر است چون زود آمدی؟
که مَبادا ذاتِ نیکَت را بَدی
گفت کوری؟ رَنگ و حالِ من بِبین
از غَمَم بیگانگان اَنْدَر حَنین
تو درونِ خانه از بُغْض و نِفاق
مینَبینی حالِ من در اِحْتِراق؟
گفت زن ای خواجه عیبی نیستَت
وَهْم و ظَنِّ لاشِ بیمَعنیسْتَت
گُفتَش ای غَر تو هنوزی در لَجاج؟
مینَبینی این تَغَیُّر وِارْتِجاج؟
گَر تو کور و کَر شُدی ما را چه جُرم؟
ما دَرین رَنْجیم و در اندوه و گُرم
گفت ای خواجه بِیارَم آیِنَه
تا بِدانی که ندارم من گُنَه؟
گفت رو مَه تو رهی مَه آینهت
دایما در بُغْض و کینیّ و عَنَت
جامهٔ خوابِ مرا زو گُسْتران
تا بِخُسبَم که سَرِ من شُد گِران
زن تَوقُّف کرد مَردَش بانگ زد
کِی عَدو زوتَر تو را این میسِزَد
بَر جَهید و میکَشانید او گِلیم
خشمگین با زن که مِهْرِ اوست سُست
من بدین حالَم نَپُرسید و نَجُست
خود مرا آگَهْ نکرد از رنگِ من
قَصْد دارد تا رَهَد از نَنْگِ من
او به حُسن و جِلْوهٔ خود مَست گشت
بیخَبَر کَزْ بامْ افتادم چو طَشْت
آمد و دَر را به تُندی وا گُشاد
کودکان اَنْدَر پِیِ آن اوسْتاد
گفت زن خیر است چون زود آمدی؟
که مَبادا ذاتِ نیکَت را بَدی
گفت کوری؟ رَنگ و حالِ من بِبین
از غَمَم بیگانگان اَنْدَر حَنین
تو درونِ خانه از بُغْض و نِفاق
مینَبینی حالِ من در اِحْتِراق؟
گفت زن ای خواجه عیبی نیستَت
وَهْم و ظَنِّ لاشِ بیمَعنیسْتَت
گُفتَش ای غَر تو هنوزی در لَجاج؟
مینَبینی این تَغَیُّر وِارْتِجاج؟
گَر تو کور و کَر شُدی ما را چه جُرم؟
ما دَرین رَنْجیم و در اندوه و گُرم
گفت ای خواجه بِیارَم آیِنَه
تا بِدانی که ندارم من گُنَه؟
گفت رو مَه تو رهی مَه آینهت
دایما در بُغْض و کینیّ و عَنَت
جامهٔ خوابِ مرا زو گُسْتران
تا بِخُسبَم که سَرِ من شُد گِران
زن تَوقُّف کرد مَردَش بانگ زد
کِی عَدو زوتَر تو را این میسِزَد
مولوی : دفتر سوم
بخش ۶۳ - در جامهٔ خواب افتادن استاد و نالیدن او از وهم رنجوری
جامه خواب آوَرْد و گُستَرد آن عَجوز
گفتْ امکان نه و باطِن پُر زِ سوز
گَر بِگویَم مُتَّهَم دارد مرا
وَرْ نگویم جِدْ شود این ماجَرا
فالِ بَدْ رَنْجور گرداند هَمی
آدمی را که نَبودَسْتَش غَمی
قولِ پیغامبر قَبولُهْ یُفْرَضُ
اِنْ تَمارَضْتُمْ لَدَیْنا تَمْرَضُوا
گَر بگویم او خیالی بَر زَنَد
فِعْل دارد زن که خَلْوَت میکُند
مَر مرا از خانه بیرون میکُند
بَهرِ فِسْقی فِعْل و اَفْسون میکُند
جامه خوابَش کرد و اُستاد اوفْتاد
آه آه و ناله از وِیْ میبِزاد
کودکان آن جا نِشَستند و نَهان
دَرس میخواندند با صد اَنْدُهان
کین همه کردیم و ما زندانیایم
بَد بِنایی بود ما بَد بانیایم
گفتْ امکان نه و باطِن پُر زِ سوز
گَر بِگویَم مُتَّهَم دارد مرا
وَرْ نگویم جِدْ شود این ماجَرا
فالِ بَدْ رَنْجور گرداند هَمی
آدمی را که نَبودَسْتَش غَمی
قولِ پیغامبر قَبولُهْ یُفْرَضُ
اِنْ تَمارَضْتُمْ لَدَیْنا تَمْرَضُوا
گَر بگویم او خیالی بَر زَنَد
فِعْل دارد زن که خَلْوَت میکُند
مَر مرا از خانه بیرون میکُند
بَهرِ فِسْقی فِعْل و اَفْسون میکُند
جامه خوابَش کرد و اُستاد اوفْتاد
آه آه و ناله از وِیْ میبِزاد
کودکان آن جا نِشَستند و نَهان
دَرس میخواندند با صد اَنْدُهان
کین همه کردیم و ما زندانیایم
بَد بِنایی بود ما بَد بانیایم
مولوی : دفتر سوم
بخش ۶۴ - دوم بار وهم افکندن کودکان استاد را کی او را از قرآن خواندن ما درد سر افزاید