تعداد ۶۹۶۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
حافظ : غزلیات
غزل ۳۸۹ - چو گل هر دم به بویت جامه در تن
چو گل هر دم به بویت جامه در تن
کنم چاک از گریبان تا به دامن
تنت را دید گل گویی که در باغ
چو مستان جامه را بدرید بر تن
من از دست غمت مشکل برم جان
ولی دل را تو آسان بردی از من
به قول دشمنان برگشتی از دوست
نگردد هیچ کس با دوست دشمن
تنت در جامه چون در جام باده
دلت در سینه چون در سیم آهن
ببار ای شمع اشک از چشم خونین
که شد سوز دلت بر خلق روشن
مکن کز سینه‌ام آه جگرسوز
برآید همچو دود از راه روزن
دلم را مشکن و در پا مینداز
که دارد در سر زلف تو مسکن
چو دل در زلف تو بسته‌ست حافظ
بدین سان کار او در پا میفکن
حافظ : غزلیات
غزل ۴۱۹ - وصال او ز عمر جاودان به
وصال او ز عمر جاودان به
خداوندا مرا آن ده که آن به
به شمشیرم زد و با کس نگفتم
که راز دوست از دشمن نهان به
به داغ بندگی مردن بر این در
به جان او که از ملک جهان به
خدا را از طبیب من بپرسید
که آخر کی شود این ناتوان به
گلی کان پایمال سرو ما گشت
بود خاکش ز خون ارغوان به
به خلدم دعوت ای زاهد مفرما
که این سیب زنخ زان بوستان به
دلا دایم گدای کوی او باش
به حکم آن که دولت جاودان به
جوانا سر متاب از پند پیران
که رای پیر از بخت جوان به
شبی می‌گفت چشم کس ندیده‌ست
ز مروارید گوشم در جهان به
اگر چه زنده رود آب حیات است
ولی شیراز ما از اصفهان به
سخن اندر دهان دوست شکر
ولیکن گفته حافظ از آن به
حافظ : غزلیات
غزل ۴۲۸ - سحرگاهان که مخمور شبانه
سحرگاهان که مخمور شبانه
گرفتم باده با چنگ و چغانه
نهادم عقل را ره توشه از می
ز شهر هستیش کردم روانه
نگار می فروشم عشوه‌ای داد
که ایمن گشتم از مکر زمانه
ز ساقی کمان ابرو شنیدم
که ای تیر ملامت را نشانه
نبندی زان میان طرفی کمروار
اگر خود را ببینی در میانه
برو این دام بر مرغی دگر نه
که عنقا را بلند است آشیانه
که بندد طرف وصل از حسن شاهی
که با خود عشق بازد جاودانه
ندیم و مطرب و ساقی همه اوست
خیال آب و گل در ره بهانه
بده کشتی می تا خوش برانیم
از این دریای ناپیداکرانه
وجود ما معماییست حافظ
که تحقیقش فسون است و فسانه
حافظ : غزلیات
غزل ۴۳۱ - لبش می‌بوسم و در می‌کشم می
لبش می‌بوسم و در می‌کشم می
به آب زندگانی برده‌ام پی
نه رازش می‌توانم گفت با کس
نه کس را می‌توانم دید با وی
لبش می‌بوسد و خون می‌خورد جام
رخش می‌بیند و گل می‌کند خوی
بده جام می و از جم مکن یاد
که می‌داند که جم کی بود و کی کی
بزن در پرده چنگ ای ماه مطرب
رگش بخراش تا بخروشم از وی
گل از خلوت به باغ آورد مسند
بساط زهد همچون غنچه کن طی
چو چشمش مست را مخمور مگذار
به یاد لعلش ای ساقی بده می
نجوید جان از آن قالب جدایی
که باشد خون جامش در رگ و پی
زبانت درکش ای حافظ زمانی
حدیث بی زبانان بشنو از نی
حافظ : غزلیات
غزل ۴۳۸ - سبت سلمی بصدغیها فؤادی
سبت سلمی بصدغیها فؤادی
و روحی کل یوم لی ینادی
نگارا بر من بی‌دل ببخشای
و واصلنی علی رغم الاعادی
حبیبا در غم سودای عشقت
توکلنا علی رب العباد
امن انکرتنی عن عشق سلمی
تزاول آن روی نهکو بوادی
که همچون مت به بوتن دل و ای ره
غریق العشق فی بحر الوداد
به پی ماچان غرامت بسپریمن
غرت یک وی روشتی از امادی
غم این دل بواتت خورد ناچار
و غر نه او بنی آنچت نشادی
دل حافظ شد اندر چین زلفت
بلیل مظلم و الله هادی
حافظ : غزلیات
غزل ۴۴۷ - بیا با ما مورز این کینه داری
بیا با ما مورز این کینه داری
که حق صحبت دیرینه داری
نصیحت گوش کن کاین در بسی به
از آن گوهر که در گنجینه داری
ولیکن کی نمایی رخ به رندان
تو کز خورشید و مه آیینه داری
بد رندان مگو ای شیخ و هش دار
که با حکم خدایی کینه داری
نمی‌ترسی ز آه آتشینم
تو دانی خرقه پشمینه داری
به فریاد خمار مفلسان رس
خدا را گر می‌دوشینه داری
ندیدم خوشتر از شعر تو حافظ
به قرآنی که اندر سینه داری
حافظ : غزلیات
غزل ۴۶۰ - سلیمی منذ حلت بالعراق
سلیمی منذ حلت بالعراق
الاقی من نواها ما الاقی
الا ای ساروان منزل دوست
الی رکبانکم طال اشتیاقی
خرد در زنده رود انداز و می نوش
به گلبانگ جوانان عراقی
ربیع العمر فی مرعی حماکم
حماک الله یا عهد التلاقی
بیا ساقی بده رطل گرانم
سقاک الله من کاس دهاق
جوانی باز می‌آرد به یادم
سماع چنگ و دست افشان ساقی
می باقی بده تا مست و خوشدل
به یاران برفشانم عمر باقی
درونم خون شد از نادیدن دوست
الا تعسا لایام الفراق
دموعی بعدکم لا تحقروها
فکم بحر عمیق من سواقی
دمی با نیک خواهان متفق باش
غنیمت دان امور اتفاقی
بساز ای مطرب خوش خوان خوش گو
به شعر فارسی صوت عراقی
عروسی بس خوشی ای دختر رز
ولی گه گه سزاوار طلاقی
مسیحای مجرد را برازد
که با خورشید سازد هم وثاقی
وصال دوستان روزی ما نیست
بخوان حافظ غزل‌های فراقی
حافظ : غزلیات
غزل ۴۶۳ - سلام الله ما کر اللیالی
سلام الله ما کر اللیالی
و جاوبت المثانی و المثالی
علی وادی الاراک و من علیها
و دار باللوی فوق الرمال
دعاگوی غریبان جهانم
و ادعو بالتواتر و التوالی
به هر منزل که رو آرد خدا را
نگه دارش به لطف لایزالی
منال ای دل که در زنجیر زلفش
همه جمعیت است آشفته حالی
ز خطت صد جمال دیگر افزود
که عمرت باد صد سال جلالی
تو می‌باید که باشی ور نه سهل است
زیان مایه جاهی و مالی
بر آن نقاش قدرت آفرین باد
که گرد مه کشد خط هلالی
فحبک راحتی فی کل حین
و ذکرک مونسی فی کل حال
سویدای دل من تا قیامت
مباد از شوق و سودای تو خالی
کجا یابم وصال چون تو شاهی
من بدنام رند لاابالی
خدا داند که حافظ را غرض چیست
و علم الله حسبی من سؤالی
حافظ : غزلیات
غزل ۴۸۳ - سحرگه ره روی در سرزمینی
سحرگه ره ‎روی در سرزمینی
همی گفت این معما با قرینی
که ای صوفی شراب آن گه شود صاف
که در شیشه برآرد اربعینی
خدا زان خرقه بیزار است صد بار
که صد بت باشدش در آستینی
مروت گر چه نامی بی‌نشان است
نیازی عرضه کن بر نازنینی
ثوابت باشد ای دارای خرمن
اگر رحمی کنی بر خوشه‌چینی
نمی‌بینم نشاط عیش در کس
نه درمان دلی نه درد دینی
درون‌ها تیره شد باشد که از غیب
چراغی برکند خلوت‌نشینی
گر انگشت سلیمانی نباشد
چه خاصیت دهد نقش نگینی؟
اگر چه رسم خوبان تندخویی‌ست
چه باشد گر بسازد با غمینی؟
ره میخانه بنما تا بپرسم
مَآل خویش را از پیش‌بینی
نه حافظ را حضور درس خلوت
نه دانشمند را علم‌ الیقینی
مولوی : غزلیات
غزل ۹۹ - دلارام نهان گشته ز غوغا
دلارامِ نَهان گشته زِ غوغا
همه رفتند و خَلْوَت شُد، بُرون آ
بَرآوَر بَنده را از غَرقه‌ی خون
فَرَح دِهْ رویِ زَردم را زِ صَفرا
کِنارِ خویش دریا کردم از اشک
تماشا چون نیایی سویِ دریا؟
چو تو در آیِنِه دیدی رُخِ خود
از آن خوش‌تَر کجا باشد تماشا؟
غَلَط کردم در آیینه نَگُنجی
زِ نورَت می‌شود لا کُلِ اَشْیا
رَهید آن آیِنِه از رَنجِ صَیقل
زِ رویَت می‌شود پاک و مُصَفّا
تو پنهانی چو عقل و جُمله از توست
خَرابی‌ها، عِمارَت‌ها، به هر جا
هر آن کِه پَهلویِ تو خانه گیرد
به پیشَش پَست شُد بامِ ثُریّا
چه باشد حال تَن کَزْ جان جُدا شد؟
چه عُذر آرَد کسی کَزْ توست عَذرا؟
چه یاری یابد از یارانِ همدل
کسی کَزْ جانِ شیرین گشت تنها
بِهْ از صُبحی تو، خَلْقان را به هر روز
بِهْ از خوابی، ضَعیفان را به شب‌ها
تو را در جان بِدیدم بازرَسْتَم
چو گُمراهان نگویم زیر و بالا
چو در عالَم زدی تو آتشِ عشق
جهان گشتست همچون دیگِ حَلوا
همه حُسن از تو باید ماه و خورشید
همه مغز از تو باید جَدْی و جوزا
بِدان شُد شب شِفا و راحتِ خَلْق
که سودایِ تواَش بَخشید سودا
چو پروانه‌ست خَلْق و روزْ چون شمع
که از زیبِ خودش کردی تو زیبا
هر آن پروانه که شمعِ تو را دید
شبَش خوش تَر زِ روز آمد به سیما
هَمی‌پَرَّد به گِردِ شمعِ حُسنَت
به روز و شب، ندارد هیچ پَروا
نمی‌یارَم بیان کردن از این بیش
بِگُفتم این قَدَر، باقی تو فَرما
بگو باقی تو شَمسُ الدّینِ تبریز
که بِهْ گوید حَدیثِ قاف، عَنْقا
مولوی : غزلیات
غزل ۱۰۰ - بیا ای جان نو داده جهان را
بیا ای جانِ نو داده جهان را
ببِرَ از کار، عقلِ کاردان را
چو تیرمْ تا نَپَرِانی نَپَرَّم
بیا بارِ دِگَر پُر کُن کَمان را
زِ عشقَت باز طَشْت از بام افتاد
فِرِست از بامْ باز آن نَردِبان را
مرا گویند بامَش از چه سوی است؟
از آن سویی که آوردند جان را
از آن سویی که هر شب جانْ رَوان است
به وقتِ صبحْ بازآرَد رَوان را
از آن سو که بهار آید زمین را
چراغِ نو دهد صُبحْ آسمان را
از آن سو که عَصایی اژدها شُد
به دوزخ بُرد او فرعونیان را
از آن سو که تو را این جُست و جو خاست
نشانْ خود اوست، می‌جویَد نشان را
تو آن مَردی که او بر خَر نِشَسته‌ست
هَمی‌پُرسد زِ خَر این را و آن را
خَمُش کُن کو نمی‌خواهد زِ غَیرت
که در دریا دَرآرَد هَمگِنان را
مولوی : غزلیات
غزل ۱۰۱ - بسوزانیم سودا و جنون را
بسوزانیم سودا و جُنون را
دَرآشامیم هر دَم موجِ خون را
حَریفِ دوزخ آشامانِ مَستیم
که بِشْکافَنْد سَقفِ سَبزگون را
چه خواهد کرد شمع لایَزالی
فَلَک را وین دو شمعِ سَرنگون را؟
فروبُرّیم دستِ دُزدِ غَم را
که دُزدیده‌ست عقلِ صد زَبون را
شرابِ صِرفِ سُلطانی بریزیم
بِخوابانیم عقلِ ذوفُنون را
چو گردد مَست، حَد بر وِیْ بِرانیم
که از حَد بُرد تَزویر و فُسون را
اگر چه زَوبَع و استادِ جُمله‌ست
چه داند حیلهٔ رَیبُ اَلْمَنون را
چُنانَش بی‌خود و سَرمَست سازیم
که چون آید نَدانَد راهِ چون را
چُنان پیر و چُنان عالِمْ فَنا بِهْ
که تا عِبرت شود لایَعْلَمون را
کُنون عالِم شود، کَزْ عشق جان داد
کُنون واقِف شود عِلْمِ دَرون را
درونِ خانهٔ دل او بِبینَد
سُتونِ این جهانِ بی‌سُتون را
که سَرگردان بدین سَرهاست، گر نه
سُکون بودی جهانِ بی‌سُکون را
تَن باسَر نَدانَد سِرّ کُنْ را
تَنِ بی‌سَر شِناسَد کاف و نون را
یکی لحظه بِنِه سَر ای برادر
چه باشد از برایِ آزمون را؟
یکی دَم رام کُن از بَهرِ سُلطان
چُنین سگ را، چُنین اسبِ حَرون را
تو دوزخ دان خودآگاهیّ عالَم
فَنا شو، کَم طَلَب این سَرفُزون را
چُنان اَنْدَر صِفاتِ حَق فرورو
که بَرنایی، نَبینی این بُرون را
چه جویی ذوقِ این آبِ سِیَه را؟
چه بویی سَبزهٔ این بامِ تون را؟
خَمُش کردم نیارَم شرح کردن
زِ رَشک و غَیرتِ هر خامِ دون را
که تا نَقصی نباشد کاف و نون را
نِما ای شَمسِ تبریزی کَمالی
مولوی : غزلیات
غزل ۱۰۲ - سلیمانا بیار انگشتری را
سُلیمانا بیار انگشتری را
مُطیع و بَنده کُن دیو و پَری را
بَرآر آوازِ رُدُّوها عَلَیَّ
مُنَوَّر کُن سَرایِ شش دَری را
بَرآوردن زِ مَغربْ آفتابی
مُسَلَّم شُد ضَمیرِ آن سَری را
بدین سان مِهْتَری یابد هر آن کَس
که بَهر حَق گُذارد مِهْتَری را
بِنِهْ بَر خوان جِفانٍ کَاَلْجَوابی
مُکَرَّم کُن نیازِ مُشتری را
به کاسی کاسهٔ سَر را طَرَب دِهْ
تو کُن مَخمورْ چَشمِ عَبْهَری را
زِ صورت‌هایِ غَیبی پَرده بَردار
کَسادی دِهْ نُقوشِ آزَری را
زِ چاه و آبِ چَه رَنجور گشتیم
رَوان کُن چَشمه‌هایِ کوثری را
دِلا در بَزمِ شاهَنْشاه دَر رو
پَذیرا شو شرابِ اَحْمَری را
زّر و زن را به جان مَپْرَست زیرا
بَرین دو دوخت یَزدان کافَری را
جَهادِ نَفْس کُن، زیرا که اِجْری
برایِ این دَهَد شَهْ لشکری را
دلِ سیمین بّری کَزْ عشقِ رویَش
زِ حیرت گُم کُند زَر هم زَری را
بِدان دریادلی کَزْ جوش و نوشش
به دست آوَرْد گوهرْ گوهری را
که باقیّ غَزَل را تو بگویی
به رَشک آری تو سِحْرِ سامِری را
خَمُش کردم که پایَم گِل فرو رفت
تو بُگْشا پَرّ نُطقِ جعفری را
مولوی : غزلیات
غزل ۱۰۳ - دل و جان را درین حضرت بپالا
دل و جان را دَرین حَضرت بِپالا
چو صافی شُد، رَوَد صافی به بالا
اگر خواهی که ز آبِ صافْ نوشی
لَبِ خود را به هر دُردی مَیالا
از این سیلابِ دُرد او پاک مانَد
که جانباز است و چُست و بی مُبالا
نَپَرَّد عقلِ جُزوی زین عَقیله
چو نَبْوَد عَقلِ کُل بر جُزوْ لالا
نَلَرزَد دستْ وقتِ زَر شمُردن
چو بازرگان بِدانَد قَدْر کالا
چه گَرگین است وگَر خار است این حِرص
کسی خود را بَرین گَرگین مَمالا
چو شُد ناسور بر گَرگین چُنین گَر
طَلی سازَش به ذِکرِ حَق تَعالی’
اگر خواهی که این دَر باز گردد
سویِ این دَر رَوان و بی‌مَلال آ
رَها کُن صَدْر و ناموس و تَکَبُّر
میانِ جان بِجو صَدْرِ مُعَلّا
کُلاهِ رَفْعَت و تاجِ سُلَیمان
به هر کَل کِی رَسَد حاشا و کَلّا
خَمُش کردم، سُخن کوتاه خوش‌تَر
که این ساعت نمی‌گُنجَد عَلالا
جوابِ آن غَزَل که گفت شاعر
بَقائی شاءَ لَیْسَ هُمُ اَرْتِحالا
مولوی : غزلیات
غزل ۱۰۴ - خبر کن ای ستاره یار ما را
خَبَر کُن ای ستاره یارِ ما را
که دریابد دل خونْ خوارِ ما را
خَبَر کُن آن طَبیبِ عاشقان را
که تا شَربَت دَهَد بیمارِ ما را
بِگو شِکَّرفروشِ شِکَّرین را
که تا رونَق دَهَد بازارِ ما را
اگر در سِرّ بِگَردانی دلِ خود
نه دشمن بِشْنَود اسرارِ ما را؟
پَس اَنْدَر عشقْ دشمن کام گردم
که دشمن می‌نَپُرسَد کارِ ما را
اگر چه دشمنِ ما جان ندارد
بِسوزان جانِ دشمن دارِ ما را
اگر گِل بر سَرَسْتَت تا نشویی
بیار و بِشْکُفان گُلزارِ ما را
بیا ای شَمسِ تبریزیِّ نَیِّر
بِدان رُخ نور دِهْ دیدارِ ما را
مولوی : غزلیات
غزل ۱۰۵ - چو او باشد دل دلسوز ما را
چو او باشد دل دِلْسوز ما را
چه باشد شب، چه باشد روز ما را؟
که خورشید اَرْ فروشُد اَرْ بَرآمَد
بَس است این جانِ جانْ اَفْروز ما را
تو مادرمُرده را شیون مَیاموز
که اُستاد است عشق آموز ما را
مَدوزان خِرقهٔ ما را مَدَرّان
نَشایَد شیخِ خِرقه دوز ما را
همه کَس بر عَدو پیروز خواهد
جَمالِ آن عَدو، پیروز ما را
همه کَس بَختِ گنج اَنْدوز جویَد
وَلیکن عشقِ رَنج اَنْدوز ما را
مولوی : غزلیات
غزل ۱۰۶ - مرا حلوا هوس کرده‌ست، حلوا
مرا حَلْوا هَوَس کرده‌ست، حَلْوا
مَیَفکَن وَعدهٔ حَلْوا به فردا
دل و جانم بِدان حَلْواست پیوست
که صوفی را صَفا آرَد، نه صَفرا
زِهی حَلْوای گرم و چَرب و شیرین
که هر دَم می‌رَسَد بویَش زِ بالا
دَهانی بَسته، حَلْوا خور چو اَنْجیر
زِ دلْ خور، هیچ دست و لَب مَیالا
از آن دست است این حَلْوا، از آن دست
بِخور زان دستْ ای بی‌دست و بی‌پا
دَمی با مُصطَفی’ و کاسه باشیم
که او می‌خورْد از آن جا شیر و خُرما
از آن خُرما که مَریَم را ندا کرد
کُلی وَ اِشْرَبی وَ قَرْی عَیْنا
دلیلِ آن که زاده‌یْ عقلِ کُلّیم
نِدایش می‌رَسَد کِی جانِ بابا
هَمی‌خوانَد که فرزندان بیایید
که خوانْ آراسته‌ست و یارْ تنها
مولوی : غزلیات
غزل ۱۰۷ - امیر حسن خندان کن حشم را
امیرِ حُسْن خندان کُن حَشَم را
وجودی بَخش مَر مُشتی عَدَم را
سیاهی می‌نِمایَد لشکرِ غَم
ظَفَر دِهْ شادیِ صاحِب عَلَم را
به حُسنِ خود تو شادی را بِکُن شاد
غَم و اندوه دِهْ اندوه و غم را
کَرَم را شادمان کُن از جَمالَت
که حُسنِ تو دَهَد صد جانْ کَرَم را
تو کارَم زان بَرِ سیمین چو زَر کُن
تو لَعْلین کُن رُخِ همچون زَرَم را
دِلا چون طالبِ بیشیّ عشقی
تو کَم اندیش در دلْ بیش و کم را
بِنِهْ آن سَر به پیشِ شَمسِ تبریز
که ایمان است سَجده آن صَنَم را
مولوی : غزلیات
غزل ۱۰۸ - به برج دل رسیدی، بیست این جا
به بُرجِ دل رَسیدی، بیست این جا
چو آن مَهْ را بِدیدی، بیست این جا
بَسی این رَخْتِ خود را هر نَواحی
زِ نادانی کَشیدی، بیست این جا
بِشُد عُمریِ و از خوبیِ آن مَهْ
به هر نوعی شَنیدی، بیست این جا
بِبین آن حُسن را کَزْ دیدنِ او
پَدید و ناپَدیدی، بیست این جا
به سینه‌یْ تو که آن پِستانِ شیر است
که از شیرش چَشیدی، بیست این جا
مولوی : غزلیات
غزل ۱۰۹ - بکت عینی غداه البین دمعا
بَکَتْ عَیْنی غَداهَ اَلْبَیْنِ دَمْعا
وَ اُخْری’ بِالْبُکا بَخِلَتْ عَلَیْنا
فَعاقَبْتُ الَّتی بَخِلَتْ عَلَیْنا
بِأَنْ غَمَّضْتُها یَوْمَ الْتَقَیْنا
چه مَردِ آن عِتابَم؟ خیز یارا
بِدِه آن جامِ مالامالِ صَهْبا
نَرَنجَم زان چه مَردم می‌بِرَنجَند
که پیشَم جُمله جان‌ها هست یکتا
اگر چه پوستینی بازگونه
بِپوشیده‌ست این اجسامْ بَر ما
تو را در پوستینْ من می‌شِناسَم
همان جانِ مَنی در پوستْ جانا
بِدَرَّم پوست را تو هم بِدَرّان
چرا سازیم با خود جنگ و هَیجا؟
یکی جانیم در اجسام مُفَرَّق
اگر خُردیم اگر پیریم و بُرنا
چراغَک‌هاست کآتَش را جُدا کرد
یکی اصلست ایشان را و مَنشا
یکی طَبْع و یکی رنگ و یکی خوی
که سَرهاشان نباشد غیرِ پاها
دَرین تَقریرْ بُرهان‌هاست در دل
به سِرّ با تو بگویم یا به اَخْفا؟
غَلَط خود تو بگویی با تو آن را
چه تو بَر توست بِنگَر این تماشا