تعداد ۱۳۳۰۹ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۱۴۱۵ - ز فرزین بند آن رخ من چه شهماتم، چه شهماتم
ز ِفَرزین بَندِ آن رُخْ من چه شَهْماتَم، چه شَهْماتَم
مَکُن ای شَهْ مُکافاتم، مَکْن ای شَهْ مُکافاتم
دِلَم پُر گشت از مِهْری، که بر چَشم است ازو مُهری
اگر در پیشِ مِحْرابم، وَگَر کُنجِ خَراباتم
به لَخْتِ این دلِ پاره، مَگَر رَحْمَت شُد آواره؟
مرا فریاد رَس آخِر که در دریایِ آفاتم
چو شاهِ خوش خُرام آمد، جُز او بر من حَرام آمد
چه‌ بی‌بَرگم زِ هِجْرانَش، اگر در باغ و جَنّاتم؟
مرا رُخسارِ او باید، چه سود از ماه و پَروینَم؟
چو شامِ زُلفِ او خواهم، چه سود از شام و شاماتم؟
چو از دستش خورَم باده، مَنَم آزاد و آزاده
چو پیشِ او زمین بوسَم، به بالایِ سَماواتم
سَعادت‌ها که من دارم زِ شَمسُ الدّینِ تبریزی
سَعادت‌ها سُجود آرَد، به پیشِ این سعاداتم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۴۱۶ - ترش رویی و خشمینی چنین شیرین، ندیدستم
تُرُش روییّ و خشمینی چُنین شیرین، نَدیدسْتَم
زِ افسون‌هاشْ مَجنونم، زِ اَفْسان هاشْ سَرمَستم
بُتان بس دیده‌‌‌‌‌ام جانا وَلیکِن نی چُنین زیبا
تویی پیوندم و خویشم، کُنون در خویشْ دَرج اَستم
همه شب از پَریشانی، چنان بودم که می‌دانی
وَلیک این دَمْ زِحیرانی کَریما از دِگَر دستم
از این حالَت که دل دارد، بگیر و بَرجَهان او را
که من خاکی زِ سعیِ تو زِ رویِ خاک بَرجَستم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۴۱۷ - به حق روی تو که من چنین رویی ندیدستم
به حَقِّ رویِ تو که منْ چُنین رویی نَدیدسْتَم
چه مانی تو بِدان صورت که از مَردم شنیدسْتَم؟
چُنین باغی دَرین عالَم، نَرُسته‌ست و نَرویَد هم
نه در خواب و نه بیداری، چُنین میوه نَچیدسْتَم
دُعایِ یک پدر نَبْوَد، دُعایِ صد نَبی باشد
کَزین سان دولتی گشتم، بدین دولت رَسیدسْتَم
شنیدم ز آسْمان روزی، که دارم از غَمَت سوزی
زِ رِفعَت‌هایِ سوزِ او، دَرین گَردش خَمیدسْتَم
مرا می‌گوید اندیشه زِ عشقْ آموختم پیشه
زِعَدلِ دوست قُفلَسْتَم، زِ لُطفِ او کلیدسْتَم
گرفته هر یکی ذَرّه، یکی آیینه پیشِ رو
کَزان آیینه گَر این را به نرخِ جان خَریدسْتَم
کدام است او یکی اویی همه اوها از او بویی
که از بعدش یزیدستم ز قربش بایزیدسْتَم
بِگفتم نیشِکَر را من که از کِه پُرشِکَر گشتی؟
اشارت کرد سویِ تو کَزْ اَنْفاسَش چَشیدسْتَم
به جان گفتم که چون غُنچه، چرا چهره نَهان کردی
بِگفت از شَرمِ رویِ او، به جسم اَنْدَر خَزیدسْتَم
جهانِ پیر را گفتم که هم بَندیّ و هم پَندی
بِگُفتا گر چه پیرم من، وَلیک او را مُریدسْتَم
چو سوسن صد زبانْ دارد جهانْ در شُکر و آزادی
کَزان جان و جهان، خورِشْ مَزید اَنْدَر مَزیدسْتَم
بهار آمد چو طاووسی، هزاران رنگ بَر پَرَّش
که من از باغِ حُسنِ او، بدین جانِبْ پَریدسْتَم
زِ بَهرِ عشرتِ جان‌ها، کَشیدم راح و ریحان‌ها
برایِ رنجِ رَنْجوران، عَقاقیری کَشیدسْتَم
شبی عشقِ فریبنده بِیامَد جانِبِ بَنده
که بِسْمِ اللّهْ که تُتْماجی برایِ تو پَزیدسْتَم
یکی تُتْماج آوَرْد او، که گُم کردم سَرِ رشته
شِکَستم سوزنْ آن ساعت، گَریبان‌ها دَریدسْتَم
چو نوشیدم زِ تُتْماجَش، فرو کوبید چون سیرم
چو طُزْلُق رو تُرُش کردم، کَزان شیرین بُریدسْتَم
به دستِ من به جُز سیخی از آن تُتْماجِ او نامَد
ولی چون سیخْ سَرتیزم در آنچ مُسْتَفیدسْتَم
به هر بَرگی از آن تُتْماجْ بِشْکُفته‌‌‌‌ست نوعی گُل
شِکوفه کرد هر باغی که چون من بِشْکُفیدسْتَم
شکوفه چون‌ همی‌ریزد، عَقیبَش میوه می‌خیزد
بَقا در نَفی دان که من بدید از ناپَدیدسْتَم
همه بالیدنِ عاشق، پیِ پالودنی آید
پِیِ قُربان‌ همی‌دان تو هر آنچ پَروَریدسْتَم
ندارد فایده چیزی به جُز هنگامِ کاهیدن
گِزافه نیست این که من زِ غم کاهِش گُزیدسْتَم
بِنال ای یارْ چون سُرنا، که سُرنا بَهرِ ما نالَد
از آن دَم‌هایِ پُرآتش که در سُرنا دَمیدسْتَم
مَجو از من سُخَن دیگر، بُرو در روضهٔ اَخْضَر
ازان حُسن و ازان مَنْظَر بِجو که من خَریدسْتَم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۴۱۸ - دلا مشتاق دیدارم، غریب و عاشق و مستم
دِلا مُشتاقِ دیدارم، غریب و عاشق و مَستم
کُنون عَزمِ لِقا دارم، من اینک رَخْت بَربَستم
تویی قبله‌‌ی همه عالَم، زِ قبله رو نگردانم
بدین قبله نماز آرَم، به هر وادی که من هستم
مرا جانی دَرین قالَب، وَ آن گَهْ جُز تواَم مَذهب؟
که من از نیستی جانا به عشقِ تو بُرون جَستم
اگر جُز تو سَری دارم، سِزاوارِ سَرِ دارَم
وَگَر جُز دامَنَت گیرم، بُریده باد این دستم
به هر جا که رَوَم‌ بی‌تو، یکی حَرفیم‌ بی‌معنی
چو هی دو چَشم بُگْشادم، چو شین در عشقْ بِنْشَستم
چو من هی‌‌‌‌‌ام چو من شینَم، چرا گُم کرده‌ام هُش را؟
که هُش ترکیب می‌خواهد، من از تَرکیب بُگْسَستم
جهانی گُمرَه و مُرتَد، زِ وَسواسِ هوایِ خود
به اِقْبالِ چُنین عشقی، زِ شَرِّ خویشتن رَسْتم
به سَربالایِ عشق این دل از آن آمد که صافی شُد
که از دُردیِّ آب و گِل، منِ‌ بی‌دل دَرین پَستم
زِهی لُطفِ خیالِ او، که چون در پاش افتادم
قَدَم‌هایِ خیالش را به آسیبِ دو لب خَستم
بِشُستم دست از گفتن، طَهارت کردم از مَنْطِق
حوادث چون پَیاپِی شُد، وضویِ توبه بِشْکَستم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۴۱۹ - بگفتم حال دل گویم ازان نوعی که دانستم
بِگُفتم حالِ دل گویم ازان نوعی که دانستم
بَرآمَد موجِ آبِ چَشم و خونِ دل، نَتانستم
شِکَسته بَسته می‌گفتم پَریر از شَرحِ دل چیزی
تُنُک شُد جامِ فکر و منْ چو شیشه خُرد بِشْکَستم
چو تخته تخته بِشْکَستند کَشتی‌ها دَرین طوفان
چه باشد زورَقِ من خود؟ که من‌ بی‌پا و‌ بی‌دستم
شِکَست از موجْ این کَشتی، نه خوبی مانْد و نه زشتی
شُدم‌ بی‌خویش و خود را منْ سَبُک بر تَخته‌‌‌یی بَستم
نه بالایَم نه پَست امّا وَلیک این حرفْ پَست آمد
که گَهْ زین موجْ بر اوجَم، گَهی زان اوجْ در پَستم
چه دانم؟ نیستم؟ هستم؟ وَلیک این مایه می‌دانم
چو هستم، نیستم ای جان ولی چون نیستم، هستم
چه شک مانَد مرا در حَشْر؟ چون صد رَهْ دَرین مَحْشَر
چو اندیشه بِمُردم زار و چون اندیشه بَرجَستم
جِگَر خون شُد زِ صیّادی، مرا باری دَرین وادی
زِ صیدم چون نَبُد شادی، شُدم من صید و وارَستم
بُوَد اندیشه چون بیشه، دَرو صد گُرگ و یک میشه
چه اندیشه کُنم پیشه؟ که من زَانْدیشه دِه مَستم
به هر چاهی که بَرکَندم، زِ اوَّل من دَرافتادم
به هر دامی که بِنْهادم، من اَنْدَر دامْ پیوستم
خَسی که مُشتریش آمد، خیالِ خامْ ریش آمد
سِبال از کِبْر می‌مالَد، که رو، من کار کردستم
چه کردی آخِر ای کودَن؟ نِشانْدی گُل دَرین گُلْخَن
نَرُست از گُلْشَنَت بَرگی، وَلیک از خارِ تو خَستم
مرا واجب کُند که منْ بُرون آیم چو گُل از تَنْ
که عُمرم شُد به شصت و من چو سین و شین دَرین شَستم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۴۲۰ - اگر شد سود و سرمایه چه غمگینی؟ چو من هستم
اگر شُد سود و سرمایه چه غمگینی؟ چو من هستم
بَرآوَر سَر زِجودِ من، که لاتَاْسَوْا نِمودَسْتم
اگر فانی شود عالَم، زِ دریایی بُوَد شبنم
گَر افتاده‌‌ست او از خود، نیفتاده‌‌ست از دستم
جهانْ ماهی، عَدَم دریا، درونِ ماهی این غوغا
کُنم صیدش اگر گُم شُد که من صیّادِ‌ بی‌شَستم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۴۲۱ - بیا بشنو که من پیش و پس اسپت چرا گردم
بیا بِشْنو که من پیش و پَسِ اسپَت چرا گَردم
اَزیرا نَعْلِ اسبَت را، به هنگامِ چَرا گردم
امانی از نَدَم دادی، نه لافیدی، نه دَم دادی
زِهی عیسیِّ دَمْ فَردم، زِهی با کَرّو بافَر، دَم
چو دَخلَم از لبی دادی، که پاک آمد زِ‌ بی‌دادی
کِه داند وسعَتِ خَرجَم؟ کجا گشته‌‌ست هر خَر، جَم
چو دیدم داد و جودِ تو، شُدم مَحوِ وجودِ تو
یکی رنگی بَرآوَرْدم که گویی باغ را وَرْدَم
تو داوودِ جوانْمَردی، امامِ قَدِّرِالسَّردی
چو من مَحصونِ آن سَردم، بُرون از گرم و از سَردم
چو عکسِ جَیشِ حُسنِ تو، طِراد آوَرْد بر نَقْشَم
بُرون جَستم زِ فِکْرَت من، نه درعَکسَم، نه در طَرْدَم
خَمُش کُن کَنْدَرین وادی، شرابی بود جاویدی
رَواق و دُردِ او خوردم، که هر دو بود دَرخورْدَم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۴۲۲ - طواف حاجیان دارم، به گرد یار می‌گردم
طوافِ حاجیان دارم، به گِردِ یار می‌گردم
نه اخلاقِ سگان دارم، نه بر مُردار می‌گردم
مِثالِ باغْبانانم، نَهاده بیل بر گَردن
برایِ خوشهٔ خُرما، به گِردِ خار می‌گردم
نه آن خُرما که چون خوردی، شود بَلْغَم، کُند صَفْرا
وَلیکِن پَر بِرویانَد، که چون طَیّار می‌گردم
جهانْ ماراست و زیر او یکی گنجی‌‌ست بس پنهان
سَرِ گَنجَسْتَم و بر وِیْ چو دُمِّ مار می‌گردم
ندارم غُصّهٔ دانه، اگر چه گِردِ این خانه
فرورفته به اندیشه چو بوتیمار می‌گردم
نخواهم خانه‌‌‌یی در دِهْ، نه گاو و گلّهٔ فَربه
ولیکن مَستِ سالارم، پِیِ سالار می‌گردم
رَفیقِ خِضْرم و هر دَمْ قُدومِ خِضْر را جویان
قَدَم برجا و سَرگردانْ که چون پَرگار می‌گردم
‌‌‌نمی‌دانی که رَنْجورم؟ که جالینوسْ می‌جویم
‌‌‌نمی‌بینی که مَخْمورم؟ که بر خَمّار می‌گردم
‌‌‌نمی‌دانی که سیمُرغم؟ که گِردِ قاف می‌پَرَّم
‌‌‌نمی‌دانی که بو بُردم؟ که بر گُلْزار می‌گردم
مرازین مَردمانْ مَشْمُر، خیالی دان که می‌گردد
خیال اَرْ نیستم ای جان چه بر اسرار می‌گردم؟
چرا ساکن‌ نمی‌گَردم؟ بر این و آن‌ همی‌گویم
که عقلم بُرد و مَستم کرد، ناهَموار می‌گردم
مرا گویی مَرو شَپْشَپ، که حُرمَت را زیان دارد
زِ حُرمَت عار می‌دارم، ازان بر عار می‌گردم
بَهانه کرده‌‌‌ام نان را، وَلیکِن مَستِ خَبّازم
نه بر دینار می‌گردم، که بر دیدار می‌گردم
هر آن نَقْشی که پیش آید، دَرو نَقّاش می‌بینم
برایِ عشقِ لیلی دان، که مَجنون وار می‌گردم
دَرین ایوانِ سربازان، که سَر هم دَر‌ نمی‌گُنجَد
مَنِ سَرگشته مَعْذورَم که‌ بی‌دَسْتار می‌گردم
نِیَم پروانهٔ آتش، که پَرّ و بالِ خود سوزم
مَنَم پروانهٔ سُلطان، که بر اَنْوار می‌گردم
چه لب را می‌گَزی پنهان، که خامُش باش و کمتر گو؟
نه فِعْل و مَکْرِ توست این هم که بر گُفتار می‌گردم؟
بیا ای شَمسِ تبریزی شَفَق وار اَرْ چه بُگْریزی
شَفَق وار از پِیِ شَمسَت، بَرین اَقْطار می‌گردم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۴۲۳ - تو تا دوری ز من جانا چنین‌ بی‌جان‌ همی‌گردم
تو تا دوری زِ من جانا چُنین‌ بی‌جانْ‌ همی‌گردم
چو در چَرخَم درآوردی، به گِردَت زان‌ همی‌گردم
چو باغِ وصلْ خوش بویَم، چو آبِ صافْ در جویَم
چو اِحْسان است هر سویَم، در این اِحْسان‌ همی‌گردم
مرا افتاد کارِ خوش، زِهی کار و شکارِ خوش
چو بادِ نوبهارِ خوش، دَرین بُستان‌ همی‌گردم
چه جایِ باغ و بُستانَش؟ که نَفْروشَم به صد جانَش
شُدم من گویِ میدانَش، دَرین میدان‌ همی‌گردم
کسی باشد مَلولْ ای جان که او نَبْوَد قبولْ ای جان
مَنَم آلِ رَسول ای جان پَسِ سُلطان‌ همی‌گردم
تو را گویم چرا مَستم، زِ لَعْلَش بویْ بُردسْتَم
کُلَندِ عشق در دستم، به گِردِ کان‌ همی‌گردم
مَنَم از کیمیایِ جان، چه جایِ دل؟ چه جایِ جان؟
نه چون تو آسیایِ نان، که گِردِ نان‌ همی‌گردم
قَدَح وارَم دَرین دوران، میانِ حَلْقهٔ مَستان
زِ دستِ این به دستِ آن، بِِدین دَسْتان‌ همی‌گردم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۴۲۴ - بگفتم عذر با دلبر که‌ بی‌گه بود و ترسیدم
بِگُفتم عُذر با دِلْبَر که‌ بی‌گَهْ بود و ترسیدم
جوابَم داد کِی زیرک بِگاهَت نیز هم دیدم
بِگُفتم ای پَسندیده چو دیدی گیر نادیده
بِگُفت او ناپَسندَت را، به لُطفِ خود پَسندیدم
بِگُفتم گر چه شُد تَقصیر، دلْ هرگز نگردیده‌‌ست
بِگُفت آن را هم از من دان، که من از دلْ نگردیدم
بِگُفتم هَجْر خونَم خورْد، بِشْنو آهِ مَهْجوران
بِگُفت آن دامِ لُطفِ ماست کَنْدَر پاتْ پیچیدم
چو یوسُف کِابْنِ یامین را، به مَکْر از دشمنان بِسْتَد
تو را هم مُتَّهَم کردند و من پیمانه دُزدیدم
بِگُفتم روزْ بیگاه است و بَسْ رَهْ دور، گفتا رو
به من بِنْگَر، به رَهْ مَنگر، که من رَه را نَوَردیدم
بِگاه و بیگَهِ عالَم، چه باشد پیشِ این قُدرت؟
که من اسرارِ پنهان را، بَرین اسباب نَبْریدم
اگر عقلِ خَلایِق را همه بر هَمدِگَر بَندی
نیابَد سِرِّ لطفِ ما، مگر آن جان که بُگْزیدم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۴۲۵ - دعا گویی‌‌ست کار من، بگویم تا نطق دارم
دُعا گویی‌‌ست کارِ من، بگویم تا نَطَق دارم
قبولِ تو دُعاها را، بر آن باری چه حَق دارم
به گِردِ شمع سَمْعِ تو، دُعاهایَم‌ هَمی‌گردد
از آن چون پَرِّ پروانه، دُعایِ مُحْتَرَق دارم
به دارُالْکُتبِ حاجاتم دَرآ، که بَهرِ اِصْغایَت
صُحُف فوقِ صُحُف دارم، وَرَق زیرِ وَرَق دارم
سَرَم در چَرخْ کِی گُنجَد؟ که سَر بخشیدهٔ فَضْل است
دِلَم شاد است و می‌گوید غَمِ رَبِّ الْفَلَق دارم
چو شاخِ بید، اندیشه زِ هر بادی اگر پیچَد
چو بیخِ سِدْرهٔ خَضْرا، اصولِ مُتَّفق دارم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۴۲۶ - چه دانی تو که در باطن، چه شاهی همنشین دارم؟
چه دانی تو که در باطن، چه شاهی همنشین دارم؟
رُخِ زَرّینِ من مَنْگَر، که پایِ آهنین دارم
بدان شَهْ که مرا آوَرْد کُلّی رویْ آوَرْدم
وَزان کو آفریدسْتَم، هزاران آفرین دارم
گَهی خورشید را مانَم، گَهی دریایِ گوهر را
درونْ عِزِّ فَلَک دارم، بُرونْ ذُلِّ زمین دارم
درونِ خُمرهٔ عالَم، چو زنبوری‌ هَمی‌گردم
مَبین تو ناله‌‌‌ام تنها، که خانه‌‌‌‌یْ اَنْگبین دارم
دِلا گَر طالِبِ مایی، بَرآ بر چَرخِ خَضْرایی
چُنان قصری‌‌ست حِصْنِ من، که اَمْنُ الْامِنین دارم
چه باهول است آن آبی، که این چَرخ است از او گَردان
چو من دولابِ آن آبَم، چُنین شیرینْ حَنین دارم
چو دیو و آدمیّ و جِن،‌ هَمی‌بینی به فَرمانَم
‌‌‌نمی‌دانی سُلَیمانم که در خاتَمْ نِگین دارم؟
چرا پَژمُرده باشم من؟ که بِشْکُفته‌‌ست هرجُزوَم
چرا خَربَنده باشم من؟ بُراقی زیرِ زین دارم
چرا از ماه وامانَم؟ نه عقرب کوفت بر پایَم
چرا زینْ چاه بَرْنایَم؟ چون من حَبْلِ مَتین دارم
کبوترخانه‌‌‌یی کردم کبوترهایِ جان­ها را
بِپَر ای مُرغِ جان این سو، که صد بُرجِ حَصین دارم
شُعاعِ آفتابَم من، اگر در خانه‌ها گَردم
عَقیق و زَرّ و یاقوتَم، وِلادَت زآب و طین دارم
تو هر گوهر که می‌بینی، بِجو دُرّی دِگَر در وِیْ
که هر ذَرّه‌ هَمی‌گوید که در باطنْ دَفین دارم
تو را هر گوهری گوید مَشو قانِعْ به حُسنِ من
که از شَمعِ ضَمیر است آن که نوری در جَبین دارم
خَمُش کردم که آن هوشی که دَریابَد نداری تو
مَجُنْبان گوش و مَفْریبان، که چَشمی هوش بین دارم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۴۲۷ - من از اقلیم بالایم، سر عالم‌ نمی‌دارم
من از اقلیمِ بالایَم، سَرِ عالَم‌ نمی‌دارم
نه از آبَم، نه از خاکَم، سَرِ عالَم‌ نمی‌دارم
اگر بالاست پُراَخْتَر، وَگَر دریاست پُرگوهر
وَگَر صَحراست پُرعَبْهَر، سَرِ آن هم‌ نمی‌دارم
مرا گویی ظَریفی کُن، دمی با ما حَریفی کُن
مرا گُفته‌‌ست لاتَسْکُنْ تو را هَمدَم‌ نمی‌دارم
مرا چون دایهٔ فَضلَش، به شیرِ لُطف پَروَرده‌‌ست
چو من مَخْمورِ آن شیرم، سَرِ زَمْزَم‌ نمی‌دارم
در آن شَربَت که جان سازد، دلِ مُشتاقْ جان بازَد
خِرَد خواهد که دَریازَد، مَنَش مَحْرَم‌ نمی‌دارم
ز شادی‌ها چو بیزارم، سَرِ غم از کجا دارم؟
به غیرِ یارِ دِلْدارم، خوش و خُرَّم‌ نمی‌دارم
پِی آن خَمْرِ چون عَنْدَم، شِکَم بر روزه می‌بَندَم
که من آن سَروِ آزادم که بَرگِ غَم‌ نمی‌دارم
دَرافتادم در آبِ جو، شُدم شُسته زِرَنگ و بو
زِعشقِ ذوقِ زَخْمِ او، سَرِ مَرهَم‌ نمی‌دارم
تو روز و شب دو مَرکَب دان، یکی اَشْهَب یکی اَدْهَم
بر اَشْهَب بَر‌‌‌نمی‌شینَم سَرِ اَدْهَم‌ نمی‌دارم
جُز این مِنْهاج روز و شب، بُوَد عُشّاق را مَذهَب
که بر مَسْلَک به زیرِ این کُهَن طارَم‌ نمی‌دارم
به باغِ عشقْ مُرغانَند، سویِ‌ بی‌سویی پَرّان
من ایشان را سُلیمانم، ولی خاتَم‌ نمی‌دارم
مَنَم عیسیِّ خوشْ خنده، که شُد عالَم به من زنده
ولی نِسْبَت زِ حَق دارم، من از مَریَم‌ نمی‌دارم
زِ عشقْ این حرف بِشْنیدم، خَموشی راهِ خود دیدم
بگو عِشقا که من با دوستْ لا و لَم‌ نمی‌دارم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۴۲۸ - همه بازان عجب ماندند در آهنگ پروازم
همه بازان عَجَب مانْدند در آهنگِ پَروازم
کبوتر هَمچو من دیدی؟ که من در جُستنِ بازم
به هر هنگام هر مُرغی، به هر پَرّی‌ هَمی‌پَرَّد
مَگَر من سنگِ پولادم که در پَرواز آغازم
دَهانْ مَگْشایْ‌ بی‌هنگام و می‌تَرس از زبانِ من
زَبانَت گَر بُوَد زَرّین، زبانْ دَرکَش که من گازم
به دُنْبَل دُنْبه می‌گوید مرا نیشی­ست در باطِن
تو را بِشْکافم، ای دُنْبَل گَر از آغاز بِنْوازم
بِمالَم بر تو من خود را به نرمی، تا شَوی ایمِن
به ناگاهانْت بِشْکافَم، که تا دانی چه فَن سازم
دَهانْ مَگْشای این ساعت، اَزیرا دُنْبَلِ خامی
چو وَقت آید شوی پُخته، به کارِ تو بِپَردازم
کدامین شوخ بُرد از ما، که دیده شوخْ کَردسْتی
چه خوانی دیده پیهی را، که پَس فَرداش بُگْدازم؟
کَمانِ نُطْقِ من بِسْتان، که تیرِ قَهْر می‌پَرَّد
که از مَستی مَبادا تیرْ سویِ خویش اَنْدازم
یکی سوزی­ست سازنده، عِتابِ شَمسِ تبریزی
رَهَم از عالَمِ ناری، چو با این سوز درسازَم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۴۲۹ - نه آن‌ بی‌بهره دلدارم که از دلدار بگریزم
نه آن‌ بی‌بَهره دِلْدارم که از دِلْدار بُگْریزم
نه آن خَنجَر به کَف دارم کَزین پیکار بُگْریزم
مَنَم آن تخته که با من، دُروگَر کارها دارد
نه از تیشه زبون گردم، نه از مِسْمار بُگْریزم
مِثالِ تَخته‌ بی‌خویشَم، خِلافِ تیشه نَنْدیشَم
نَشایَم جُز که آتش را، گَر از نَجّار بُگْریزم
چو سَنگَم خوار و سرد، اَرْ من به لَعْلی کَم سَفَر سازم
چو غارم تنگ و تاری، گَر زِ یارِ غار بُگْریزم
نَیابَم بوسِ شَفتالو، چو بُگْریزم زِ‌ بی‌بَرگی
نَبویَم مُشکِ تاتاری، گر از تاتار بُگْریزم
از آن از خود‌ هَمی‌رَنجَم، که من هم دَر‌ نمی‌گُنجَم
سِزَد چون سَر‌ نمی‌گُنجَد گَر از دَسْتار بُگْریزم
هزاران قَرن می‌بایَد که این دولت به پیش آید
کجا یابَم دِگَربارَش، اگر این بار بُگْریزم
نه رَنْجورَم، نه نامَردم، که از خوبان بِپَرهیزم
نه فاسِد مَعْده‌‌‌یی دارم که از خَمّار بُگْریزم
نِیَم بر پُشتِ پالانی که در میدانْ سِپَس مانَم
نِیَم فَلّاحِ این دِهْ من که از سالار بُگْریزم
هَمی گویم دِلا بس کُن، دِلَم گوید جوابِ من
که من در کانِ زَرْ غَرقَم، چرا زایثار بُگْریزم؟
مولوی : غزلیات
غزل ۱۴۳۰ - نهادم پای در عشقی، که بر عشاق سر باشم
نَهادم پایْ در عشقی، که بر عُشّاقْ سَر باشم
مَنَم فرزندِ عشقِ جان، ولی پیش از پدر باشم
اگر چه روغَنِ بادامْ از بادامْ می‌زایَد
هَمی گوید که جان دانَد که من بیش از شَجَر باشم
به ظاهربین‌ هَمی‌گوید، چو مَسجودِ مَلایک شُد
که ای اَبْلَه رَوا داری که جسمِ مُخْتَصَر باشم؟
زمانی بر کَفِ عشقَش، چو سیمابی‌ هَمی‌لَرزَم
زمانی در بَرِ مَعْدن، همه دل هَمچو زَر باشم
مَنَم پیدا و ناپیدا، چو جان و عشقْ در قالَب
گَهی اَنْدَر میانْ پنهان، گَهی شُهره کَمَر باشم
دَران زُلفینِ آن یارم، چه سوداها که من دارم
گَهی در حَلْقه می‌آیم، گَهی حَلْقه شُمَر باشم
اگر عالَم بَقا یابد هزارانْ قَرن و من رَفته
میانِ عاشقان هر شبْ سَمَر باشم، سَمَر باشم
مرا معشوقِ پنهانی، چو خود پنهان‌ هَمی‌خواهد
وَگَر نی رَغْمِ شب کوران، عِیانْ هَمچون قَمَر باشم
مرا گَردون‌ هَمی‌گوید که چون مَهْ بر سَرَت دارم
بِگُفتم نیک می‌گویی، بِپُرس از من اگر باشم
اگر ساحِل شود جَنَّت، دَرو ماهی نَیارامَد
حَدیثِ شَهْدِ او گویم، پس آن گَهْ در شِکَر باشم
به روزِ وصل اگر ما را از آن دِلْدار بِشْناسی
پس آن دِلْبَر دِگَر باشد، منِ‌ بی‌دل دِگَر باشم
بِسوزا این تَنَم گَر من، زِ هر آتش بَراَفْروزَم
مَبادم آب اگر خود من زِ هر سیلاب تَر باشم
دَران مَحوی که شَمسُ الدّینِ تبریزیم پالایَد
مَلَک را بال می‌ریزد، من آن جا چون بَشَر باشم؟
مولوی : غزلیات
غزل ۱۴۳۱ - مرا چون کم فرستی غم، حزین و تنگ دل باشم
مرا چون کَم فرستی غَم، حَزین و تَنگ دل باشم
چو غَم بر من فُرو ریزی، زِ لُطفِ غَمْ خَجِل باشم
غَمانِ تو مرا نَگْذاشت تا غمگین شَوَم یک دَم
هوایِ تو مرا نَگْذاشت تا من آب و گِل باشم
همه اَجزایِ عالَم را غَمِ تو زنده می‌دارد
مَنَم کَزْ تو غَمی خواهم که در وِیْ مُسْتَقِل باشم
عَجَب دَردی بَرانگیزی، که دَردَم را دَوا گردد
عَجَب گَردی بَرانگیزی، که از وِیْ مُکْتَحِل باشم
فِدایی را کَفیلی کو، که اَرْزَد جانْ فِدا کردن؟
کِسایی را کِسایی کو، که آن را مُشْتَمِل باشم؟
مرا رنجِ تو نَگْذارد که رَنجوری به من آید
مرا گنجِ تو نَگْذارد که درویش و مُقِل باشم
صَباحِ تو مرا نَگْذاشت تا شمعی بَراَفْروزَم
عِیانِ تو مرا نگْذاشت تا من مُسْتَدِل باشم
خیالی کان به پیش آید خیالَت را بِپوشانَد
اگر خونش بِریزَم من، زِ خونِ او بِحِل باشم
بِسوزانم زِ عشقِ تو، خیالِ هر دو عالَم را
بِسوزند این دو پَروانه، چو من شمعِ چِگِل باشم
خَمُش کُن نَقل کمتر کُن زِ حالِ خود به قالِ خود
چُنان نُقلی که من دارم، چرا من مُنْتَقِل باشم؟
مولوی : غزلیات
غزل ۱۴۳۲ - تو خود دانی که من‌ بی‌تو عدم باشم، عدم باشم
تو خود دانی که من‌ بی‌تو عَدَم باشم، عَدَم باشم
عَدَم خود قابلِ هست است، ازان هم نیز کَم باشم
چو زان یوسُف جدا مانم، یَقین در بیتِ اَحْزانم
حَریفِ ظَنِّ بَد باشم، نَدیمِ هر نَدَم باشم
چو شِحْنه‌‌‌‌یْ شهرِ شَه باشم عَسَس گردم، چو مَهْ باشم
شِکَنجه‌‌‌‌یْ دُزدِ غم باشم، سَقامِ هر سَقمِ باشم
بِبَندم گَردنِ غم را، چو اُشتُر می‌کَشَم هر جا
به جُز خارش نَنوشانَم، چو در باغِ اِرَم باشم
قَضایش گَر قِصاص آرَد مرا اُشتُر کُند روزی
جَمازه‌‌‌‌یْ حَجِّ او گردم، حَمولِ آن حَرَم باشم
مَنَم مَحکومِ امرِ مُر، گَهْ اُشتُربان و گَهْ اُشتُر
گَهی لَتْ خواره چون طَبْلم، گَهی شِقّه‌‌‌‌یْ عَلَم باشم
اگر طَبّال اگر طَبْلم، به لشکرگاهِ آن فَضْلَم
ازین تَلْوین چه غم دارم، چو سُلطان را حَشَم باشم؟
بگیرم خِرسِ فِکْرَت را، رَهِ رَقصَش بیاموزَم
به هنگامه‌‌‌‌یْ بُتان آرَم، زِ رَقصَش مُغْتَنم باشم
چو شمعی‌‌‌ام که‌ بی‌گُفتن، نِمایَم نَقْشِ هر چیزی
مَکُن اندیشه کَژْمَژْ که غَمّازِ رَقَم باشم
یَقُول الْعِشْقُ یا صاحی تَساکَرْ وَ اغْتَنِمْ راحی
فَاَشْبَعْناکَ یا طاوی، وَداوَیْناکَ یا اَخْشَم
شَکَرْنا نِعْمَهَ الْمَوْلی وَ مَوْلانا بِهِ اَوْلی
فَهذَا الْعَیْشُ لا یَفْنی، وَهذَا الْکاسُ لا یُهْشَم
اَفَندی کالی میراسو ذِلزمونو تا کالاسو
اِذی نَازِس کِنا خارس که تا من مُحْتَشَم باشم
یُزُک ای یار رُوحانی، وِرد عیسی بِکی جانی
سَنِک اُول اَیْلُگک قانی اگر من مُتَّهَم باشم
خَمُش باشم، تُرُش باشم، به قاصِد تا بگوید او
خَمُش چونی؟ تُرُش چونی؟ تو را چون من صَنَم باشم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۴۳۳ - من آنم کز خیالاتش، تراشنده‌ی وثن باشم
من آنم کَزْ خیالاتَش، تَراشنده‌یْ وَثَن باشم
چو هنگامِ وِصال آمد، بُتان را بُت شِکَن باشم
مرا چون او وَلی باشد، چه سُخره‌یْ بوعلی باشم؟
چو حُسنِ خویش بِنْمایَد، چه بَندِ بوالْحَسَن باشم؟
دو صورت پیش می‌آرَد، گَهی شمع است و گَهْ شاهِد
دُوُم را من چو آیینه، نَخُستین را لَگَن باشم
مرا وامی­ست در گردن، که بِسْپارم به عشقَش جان
ولی نَگْزارَمَش تا از تقاضا مُمْتَحَن باشم
چو زندانم بُوَد چاهی که در قَعْرَش بُوَد یوسُف
خُنُک جانِ من آن روزی که در زندان شدن باشم
چو دست او رَسَن باشد، که دستِ چاهیان گیرد
چه دستَکْ‌ها زَنَم آن دَم که پابَست رَسَن باشم
مرا گوید چه می‌نالی زِعشقی تا که راهَت زد؟
خُنُک آن کاروان کِش من دَرین رَهْ راهْ زَن باشم
چو چَنگَم لیک اگر خواهی که دانی وقتِ سازِ من
غَنیمت دار آن دَم را که در تَنْ تَنْ تَنَن باشم
چو یارِ ذوفنونِ من، زَنَد پَرده‌‌‌‌یْ جُنونِ من
خدا داند، دِگَر کَس نی، که آن دَم در چه فَن باشم
زِ کوبِ غَم چه غَم دارم، که با او پایْ می‌کوبم
چه تَلْخی آیدم، چون من بَرِ شیرین ذَقَن باشم؟
چو بیش از صد جهان دارم، چرا در یک جهان باشم؟
چو پُخته شُد کبابِ من، چرا در بابْزَن باشم؟
کبوتر بازِ عشقش را، کبوتر بود جانِ من
چو بُرجِ خویش را دیدم، چرا اَنْدَر بَدَن باشم؟
گَهی با خویش در جنگم، گَهی‌ بی‌خویشَم و دَنگَم
چو آمد یارِ گُلْرَنگم، چرا با این سَفَن باشم؟
چو در گَرمابهٔ عشقَش، حجابی نیست جان‌ها را
نِیَم من نَقْشِ گرمابه، چرا در جامه کَن باشم؟
خَمُش کُن ای دلِ گویا، که من آواره خواهم شُد
وَطَن آتش گرفت از تو، چگونه در وَطَن باشم؟
اگر من در وَطَن باشم، وَگَر بیرون زِ تَنْ باشم
زِ تابِ شَمسِ تبریزی، سُهیل اَنْدَر یَمَن باشم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۴۳۴ - چو آمد روی مه رویم، که باشم من که من باشم؟
چو آمد رویِ مَهْ رویم، کِه باشم من که من باشم؟
چو هر خاری ازو گُل شُد، چرا من یاسَمَن باشم؟
چو هر سنگی عَسَل گردد، چرا مومی کُند مومی؟
همه اجسامْ چون جان شُد، چرا اِسْتیزه تَن باشم؟
یَقین هر چَشمْ جو گردد، چو آن آبِ رَوان آمد
چو در جِلْوه‌‌ست حُسنِ او، چه بَندِ بوالحَسَن باشم؟
اگر چه در لَگَن بودم، مِثالِ شمع تا اکنون
چو شَمعَم جُمله گشت آتش، چرا اَنْدَر لگن باشم؟
چو از نَحْسِ زُحَل رَستَم، چه زیرِ آسْمان باشم؟
چو مِحْنَت جُمله دولت گشت، از چه مُمْتَحَن باشم؟
حَسَد بر من حَسَد دارد، مرا بر کِه حَسَد باشد؟
زِ جویِ خَمْر چون مَستم، چرا تشنه‌‌‌‌ی لَبَن باشم؟