عبارات مورد جستجو در ۱۷ گوهر پیدا شد:
حافظ : غزلیات
غزل ۴۲ - حال دل با تو گفتنم هوس است
حالِ دل با تو گفتنم، هوس است
خبرِ دل شِنُفتَنَم، هوس است
طَمَعِ خام بین که قِصهٔ فاش
از رقیبان نَهُفتَنَم، هوس است
شبِ قدری چنین عزیزِ شریف
با تو تا روز خُفتنم، هوس است
وه که دُردانهای چنین نازک
در شبِ تار سُفتنم، هوس است
ای صبا امشبَم مَدَد فرمای
که سحرگه شکفتنم، هوس است
از برای شَرَف به نوُکِ مژه
خاکِ راهِ تو رفتنم، هوس است
همچو حافظ به رَغمِ مُدَعیان
شعرِ رندانه گفتنم، هوس است
خبرِ دل شِنُفتَنَم، هوس است
طَمَعِ خام بین که قِصهٔ فاش
از رقیبان نَهُفتَنَم، هوس است
شبِ قدری چنین عزیزِ شریف
با تو تا روز خُفتنم، هوس است
وه که دُردانهای چنین نازک
در شبِ تار سُفتنم، هوس است
ای صبا امشبَم مَدَد فرمای
که سحرگه شکفتنم، هوس است
از برای شَرَف به نوُکِ مژه
خاکِ راهِ تو رفتنم، هوس است
همچو حافظ به رَغمِ مُدَعیان
شعرِ رندانه گفتنم، هوس است
مولوی : دفتر ششم
بخش ۱۱۳ - ذکر آن پادشاه که آن دانشمند را به اکراه در مجلس آورد و بنشاند ساقی شراب بر دانشمند عرضه کرد ساغر پیش او داشت رو بگردانید و ترشی و تندی آغاز کرد شاه ساقی را گفت کی هین در طبعش آر ساقی چندی بر سرش کوفت و شرابش در خورد داد الی آخره
پادشاهی مَست اَنْدَر بَزْمِ خَوش
میگُذشت آن یک فَقیهی بر دَرَش
کرد اِشارَت کِشْ دَرین مَجْلِس کشید
وان شرابِ لَعْلْ را با او چَشید
پَس کَشیدَندَش به شَهْ بیاِخْتیار
شِسْت در مَجْلِس تُرُش چون زَهْر و مار
عَرضه کَردَش مِیْ نَپَذْرُفت او به خشم
از شَهْ و ساقی بِگَردانید چَشم
که به عُمرِ خود نَخورْدَسْتَم شراب
خوشتَرآید از شَرابَم زَهْرِ ناب
هین به جایِ مِیْ به من زَهْری دَهید
تا من از خویش و شما زین وارَهید
مِیْ نَخورْده عَربَده آغاز کرد
گشته در مَجْلِس گِرانْ چون مرگ و دَرد
هَمچو اَهْلِ نَفْس و اَهْلِ آب و گِل
در جهان بِنْشَسته با اَصْحابِ دل
حَقْ ندارد خاصِگان را در کُمون
از مِیِ اَحْرارْ جُز در یَشْرَبون
عَرضه میدارند بر مَحْجوبْ جام
حِس نمییابَد از آن غیرِ کَلام
رو هَمی گرداند از اِرْشادَشان
که نمیبینَد به دیده دادَشان
گَر زِ گوشَش تا به حَلْقَش رَهْ بُدی
سِرِّ نُصْحْ اَنْدَر دَرونْشان در شُدی
چون همه ناراست جانَش نیست نور
کِه افْکَنَد در نارِ سوزانْ جُز قُشور؟
مَغز بیرون مانْد و قِشْرِ گفت رَفت
کِی شود از قِشْرِ مَعْده گرم و زَفْت؟
نارِ دوزخْ جُز که قِشْر اَفْشار نیست
نار را با هیچ مَغزی کار نیست
وَر بُوَد بر مَغزْ ناری شُعْلهزَن
بَهْرِ پُختن دان نه بَهْر سوختن
تا که باشد حَقْ حَکیم این قاعده
مُسْتَمِر دان در گُذشته و نامده
مَغزِ نَغْز و قِشْرها مَغْفور ازو
مَغز را پَس چون بِسوزَد؟ دور ازو
از عِنایَت گَر بِکوبَد بر سَرَش
اِشْتِها آید شرابِ اَحْمَرَش
وَر نکوبَد مانْد او بَستهدَهان
چون فَقیه از شُرب و بَزْمِ این شَهان
گفت شَهْ با ساقیاَش ای نیکْپِی
چه خموشی؟ دِه به طَبْعَش آر هی
هست پنهان حاکِمی بر هر خِرَد
هرکِه را خواهد به فَنْ از سَر بَرَد
آفتابِ مشرق و تَنْویرِ او
چون اَسیرانْ بَسته در زَنْجیرِ او
چَرخ را چَرخ اَنْدَر آرَد در زَمَن
چون بِخوانَد در دِماغَش نیمْ فَن
عقلْ کو عقلِ دِگر را سُخْره کرد
مُهْره زو دارد وِیْ است اُستادِ نَردْ
چند سیلی بر سَرَش زَد گفت گیر
دَرکَشید از بیمَِ سیلی آن زَحیر
مَست گشت و شاد و خندانْ شُد چو باغ
در نَدیمیّ و مَضاحِک رَفت و لاغ
شیرگیر و خوش شُد اَنْگُشتَک بِزَد
سویِ مَبْرَز رَفت تا میزَک کُند
یک کَنیزک بود در مَبْرَز چو ماه
سخت زیبا و زِ قِرْناقانِ شاه
چون بِدید او را دَهانَش باز مانْد
عقل رفت و تَنْ سِتَمپَرداز مانْد
عُمرها بوده عَزَبْ مُشتاق و مَست
بر کَنیزَک در زمان دَرزَد دو دست
بَس طَپید آن دختر و نَعْره فَراشت
بَر نَیامَد با وِیْ و سودی نداشت
زن به دستِ مَرد در وَقتِ لِقا
چون خَمیر آمد به دستِ نانْبا
بِسْرِشَد گاهیش نَرم و گَهْ دُرُشت
زو بَر آرَد چاقْ چاقی زیرِ مُشت
گاه پَهْنَش واکَشَد بر تَخْتهیی
دَرهَمَش آرَد گَهی یک لَخْتهیی
گاه در وِیْ ریزد آب و گَهْ نَمَک
از تَنور و آتشَشَ سازد مِحَک
این چُنین پیچَنْد مَطْلوب و طَلوب
اَنْدَرین لَعْبَند مَغْلوب و غَلوب
این لَعِبْ تنها نه شو را با زن است
هر عَشیق و عاشقی را این فَن است
از قَدیم و حادِث و عَیْن و عَرَض
پیچَشی چون ویس و رامینْ مُفْتَرَض
لیک لَعْبِ هر یکی رَنگی دِگَر
پیچَشِ هر یک زِ فرهنگی دِگَر
شوی و زن را گفته شُد بَهْرِ مِثال
که مِکُن ای شوی زَن را بَد گُسیل
آن شبِ گِرْدَک نه یَنْگا دستِ او
خوش اَمانَت داد اَنْدَر دستِ تو؟
کانچه با او تو کُنی ای مُعْتَمَد
از بَد و نیکی خدا با تو کُنَد
حاصِل اینجا این فَقیه از بیخودی
نه عَفیفی مانْدَش و نه زاهِدی
آن فَقیه اُفتاد بر آن حورْزاد
آتشِ او اَنْدَر آن پَنبه فُتاد
جان به جانْ پیوست و قالَبها چَخید
چون دو مُرغِ سَربُریده میطَپید
چه سِقایه؟ چه مَلِک؟ چه اَرْسَلان؟
چه حَیا؟ چه دین؟ چه بیم و خَوْفِ جان؟
چَشمَشان افتاده اَنْدَر عَیْن و غَیْن
نه حَسَن پیداست اینجا نه حُسَیْن
شُد دراز و کو طَریقِ بازگشت؟
اِنْتِظارِ شاه هم از حَد گُذشت
شاه آمد تا بِبینَد واقِعه
دید آنجا زَلْزَلهیْ اَلْقارِعَه
آن فَقیه از بیمْ بَرجَست و بِرَفت
سویِ مَجْلِسْ جام را بِرْبود تَفْت
شَهْ چون دوزخْ پُر شَرار و پُر نَکال
تشنهٔ خونِ دو جُفتِ بَدفِعال
چون فَقیهَش دید رُخْ پُر خشم و قَهْر
تَلْخ و خونی گشته هَمچون جامِ زَهْر
بانگ زَد بر ساقیاَش کِی گرمْدار
چه نِشَستی خیره دِه در طَبْعَش آر؟
خنده آمد شاه را گفت ای کیا
آمدم با طَبْع آن دختر تورا
پادشاهَم کارِ من عَدل است و داد
زان خورَم که یار را جودَم بِداد
آنچه آن را من نَنوشَم هَمچو نوش
کِی دَهَم در خورْدِ یار و خویش و توش؟
زان خورانَم من غُلامان را که من
میخورَم بر خوانِ خاصِ خویشتن
زان خورانَم بَندگان را از طَعام
که خورَم من خود زِ پُخته یا زِ خام
من چو پوشَم از خَز و اَطْلَس لِباس
زان بِپوشانَم حَشَم را نه پَلاس
شَرم دارم از نَبیِّ ذو فُنون
اَلْبِسوهُم گفت مِمّا تَلْبَسون
مُصْطَفی کرد این وَصیَّت با بَنون
اَطْعِمُوا الاَذْنابَ مِمّا تَاْکُلُون
دیگران را بَس به طَبْع آوَرْدهیی
در صَبوری چُست و راغِب کردهیی
هم به طَبْعآوَرْ به مَردی خویش را
پیشوا کُن عقلِ صَبراَنْدیش را
چون قَلاووزیِّ صَبرَت پُر شود
جان به اوجِ عَرش و کُرسی بَر شود
مُصْطَفی بین که چو صَبرش شُد بُراق
بَرکَشانیدَش به بالایِ طِباق
میگُذشت آن یک فَقیهی بر دَرَش
کرد اِشارَت کِشْ دَرین مَجْلِس کشید
وان شرابِ لَعْلْ را با او چَشید
پَس کَشیدَندَش به شَهْ بیاِخْتیار
شِسْت در مَجْلِس تُرُش چون زَهْر و مار
عَرضه کَردَش مِیْ نَپَذْرُفت او به خشم
از شَهْ و ساقی بِگَردانید چَشم
که به عُمرِ خود نَخورْدَسْتَم شراب
خوشتَرآید از شَرابَم زَهْرِ ناب
هین به جایِ مِیْ به من زَهْری دَهید
تا من از خویش و شما زین وارَهید
مِیْ نَخورْده عَربَده آغاز کرد
گشته در مَجْلِس گِرانْ چون مرگ و دَرد
هَمچو اَهْلِ نَفْس و اَهْلِ آب و گِل
در جهان بِنْشَسته با اَصْحابِ دل
حَقْ ندارد خاصِگان را در کُمون
از مِیِ اَحْرارْ جُز در یَشْرَبون
عَرضه میدارند بر مَحْجوبْ جام
حِس نمییابَد از آن غیرِ کَلام
رو هَمی گرداند از اِرْشادَشان
که نمیبینَد به دیده دادَشان
گَر زِ گوشَش تا به حَلْقَش رَهْ بُدی
سِرِّ نُصْحْ اَنْدَر دَرونْشان در شُدی
چون همه ناراست جانَش نیست نور
کِه افْکَنَد در نارِ سوزانْ جُز قُشور؟
مَغز بیرون مانْد و قِشْرِ گفت رَفت
کِی شود از قِشْرِ مَعْده گرم و زَفْت؟
نارِ دوزخْ جُز که قِشْر اَفْشار نیست
نار را با هیچ مَغزی کار نیست
وَر بُوَد بر مَغزْ ناری شُعْلهزَن
بَهْرِ پُختن دان نه بَهْر سوختن
تا که باشد حَقْ حَکیم این قاعده
مُسْتَمِر دان در گُذشته و نامده
مَغزِ نَغْز و قِشْرها مَغْفور ازو
مَغز را پَس چون بِسوزَد؟ دور ازو
از عِنایَت گَر بِکوبَد بر سَرَش
اِشْتِها آید شرابِ اَحْمَرَش
وَر نکوبَد مانْد او بَستهدَهان
چون فَقیه از شُرب و بَزْمِ این شَهان
گفت شَهْ با ساقیاَش ای نیکْپِی
چه خموشی؟ دِه به طَبْعَش آر هی
هست پنهان حاکِمی بر هر خِرَد
هرکِه را خواهد به فَنْ از سَر بَرَد
آفتابِ مشرق و تَنْویرِ او
چون اَسیرانْ بَسته در زَنْجیرِ او
چَرخ را چَرخ اَنْدَر آرَد در زَمَن
چون بِخوانَد در دِماغَش نیمْ فَن
عقلْ کو عقلِ دِگر را سُخْره کرد
مُهْره زو دارد وِیْ است اُستادِ نَردْ
چند سیلی بر سَرَش زَد گفت گیر
دَرکَشید از بیمَِ سیلی آن زَحیر
مَست گشت و شاد و خندانْ شُد چو باغ
در نَدیمیّ و مَضاحِک رَفت و لاغ
شیرگیر و خوش شُد اَنْگُشتَک بِزَد
سویِ مَبْرَز رَفت تا میزَک کُند
یک کَنیزک بود در مَبْرَز چو ماه
سخت زیبا و زِ قِرْناقانِ شاه
چون بِدید او را دَهانَش باز مانْد
عقل رفت و تَنْ سِتَمپَرداز مانْد
عُمرها بوده عَزَبْ مُشتاق و مَست
بر کَنیزَک در زمان دَرزَد دو دست
بَس طَپید آن دختر و نَعْره فَراشت
بَر نَیامَد با وِیْ و سودی نداشت
زن به دستِ مَرد در وَقتِ لِقا
چون خَمیر آمد به دستِ نانْبا
بِسْرِشَد گاهیش نَرم و گَهْ دُرُشت
زو بَر آرَد چاقْ چاقی زیرِ مُشت
گاه پَهْنَش واکَشَد بر تَخْتهیی
دَرهَمَش آرَد گَهی یک لَخْتهیی
گاه در وِیْ ریزد آب و گَهْ نَمَک
از تَنور و آتشَشَ سازد مِحَک
این چُنین پیچَنْد مَطْلوب و طَلوب
اَنْدَرین لَعْبَند مَغْلوب و غَلوب
این لَعِبْ تنها نه شو را با زن است
هر عَشیق و عاشقی را این فَن است
از قَدیم و حادِث و عَیْن و عَرَض
پیچَشی چون ویس و رامینْ مُفْتَرَض
لیک لَعْبِ هر یکی رَنگی دِگَر
پیچَشِ هر یک زِ فرهنگی دِگَر
شوی و زن را گفته شُد بَهْرِ مِثال
که مِکُن ای شوی زَن را بَد گُسیل
آن شبِ گِرْدَک نه یَنْگا دستِ او
خوش اَمانَت داد اَنْدَر دستِ تو؟
کانچه با او تو کُنی ای مُعْتَمَد
از بَد و نیکی خدا با تو کُنَد
حاصِل اینجا این فَقیه از بیخودی
نه عَفیفی مانْدَش و نه زاهِدی
آن فَقیه اُفتاد بر آن حورْزاد
آتشِ او اَنْدَر آن پَنبه فُتاد
جان به جانْ پیوست و قالَبها چَخید
چون دو مُرغِ سَربُریده میطَپید
چه سِقایه؟ چه مَلِک؟ چه اَرْسَلان؟
چه حَیا؟ چه دین؟ چه بیم و خَوْفِ جان؟
چَشمَشان افتاده اَنْدَر عَیْن و غَیْن
نه حَسَن پیداست اینجا نه حُسَیْن
شُد دراز و کو طَریقِ بازگشت؟
اِنْتِظارِ شاه هم از حَد گُذشت
شاه آمد تا بِبینَد واقِعه
دید آنجا زَلْزَلهیْ اَلْقارِعَه
آن فَقیه از بیمْ بَرجَست و بِرَفت
سویِ مَجْلِسْ جام را بِرْبود تَفْت
شَهْ چون دوزخْ پُر شَرار و پُر نَکال
تشنهٔ خونِ دو جُفتِ بَدفِعال
چون فَقیهَش دید رُخْ پُر خشم و قَهْر
تَلْخ و خونی گشته هَمچون جامِ زَهْر
بانگ زَد بر ساقیاَش کِی گرمْدار
چه نِشَستی خیره دِه در طَبْعَش آر؟
خنده آمد شاه را گفت ای کیا
آمدم با طَبْع آن دختر تورا
پادشاهَم کارِ من عَدل است و داد
زان خورَم که یار را جودَم بِداد
آنچه آن را من نَنوشَم هَمچو نوش
کِی دَهَم در خورْدِ یار و خویش و توش؟
زان خورانَم من غُلامان را که من
میخورَم بر خوانِ خاصِ خویشتن
زان خورانَم بَندگان را از طَعام
که خورَم من خود زِ پُخته یا زِ خام
من چو پوشَم از خَز و اَطْلَس لِباس
زان بِپوشانَم حَشَم را نه پَلاس
شَرم دارم از نَبیِّ ذو فُنون
اَلْبِسوهُم گفت مِمّا تَلْبَسون
مُصْطَفی کرد این وَصیَّت با بَنون
اَطْعِمُوا الاَذْنابَ مِمّا تَاْکُلُون
دیگران را بَس به طَبْع آوَرْدهیی
در صَبوری چُست و راغِب کردهیی
هم به طَبْعآوَرْ به مَردی خویش را
پیشوا کُن عقلِ صَبراَنْدیش را
چون قَلاووزیِّ صَبرَت پُر شود
جان به اوجِ عَرش و کُرسی بَر شود
مُصْطَفی بین که چو صَبرش شُد بُراق
بَرکَشانیدَش به بالایِ طِباق
نظامی گنجوی : لیلی و مجنون
بخش ۳۰ - رفتن پدر مجنون به دیدن فرزند
دهقان فصیح پارسی زاد
از حال عرب چنین کند یاد
که آن پیر، پسر به باد داده
یعقوب ز یوسف اوفتاده
چون مجنون را رمیده دل دید
ز آرامش او امید ببرید
آهی به شکنجه درج میکرد
عمری به امید خرج میکرد
ناسود ز چاره باز جستن
زنگی ختنی نشد به شستن
بسیار دوید و مال پرداخت
اقبال بر او نظر نینداخت
زان درد رسیده گشت نومید
که امید بهی نداشت جاوید
در گوشه نشست و ساخت توشه
تا کی رسدش چهار گوشه
پیری و ضعیفی و زبونی
کردش به رحیل رهنمونی
تنگ آمد از این سراچه ی تنگ
شد نای گلوش چون دم چنگ
ترسید کاجل به سر درآید
بیگانه کسی ز در درآید
بگرفت عصا چو ناتوانان
برداشت تنی دو از جوانان
شد باز به جستجوی فرزند
بر هر چه کند خدای خرسند
برگشت به گرد کوه و صحرا
در ریگ سیاه و دشت خضرا
میزد به امید دست و پائی
از وی اثری ندید جائی
تا عاقبتش یکی نشان داد
که آنک به فلان عقوبت آباد
جائی و چه جای از این مغاکی
ماننده ی گور هولناکی
چون ابر سیاه، زشت و ناخوش
چون نفت سپید، کان آتش
ره پیش گرفت پیر مظلوم
یک روزه دوید تا بدان بوم
دیدش نه چنانکه دیده میخواست
که آن دیده دلش ز جای برخاست
بی شخص رونده دید جانی
در پوست کشیده استخوانی
آوارهای از جهان هستی
متواری راه بتپرستی
جونی به خیال باز بسته
موئی ز دهان مرگ رسته
بر روی زمین ز سگ دوانتر
وز زیر زمینیان نهانتر
دیگ جسدش زجوش رفته
افتاده ز پای و هوش رفته
ماننده ی مار، پیچ بر پیچ
پیچیده سر از کلاه و سر پیچ
از چرم ددان به دست واری
بر ناف کشیده چون ازاری
آهسته فراز رفت و بنشست
مالید به رفق بر سرش دست
خون جگر از جگر برانگیخت
هم بر جگر از جگر همی ریخت
مجنون چو گشاد دیده را باز
شخصی بر خویش دید دمساز
در روی پدر نظاره میکرد
نشناخت و ز او کناره میکرد
آن که او خود را کند فراموش
یاد دگران کجا کند گوش
گفتا چه کسی؟ ز من چه خواهی؟
ای من رهی، تو از چه راهی؟
گفتا پدر توام بدین روز
جویان تو با دل جگرسوز
مجنون چو شناختش که او کیست
در پای وی اوفتاد و بگریست
از هر دو سرشک دیده بگشاد
این بوسه بدان و آن بدین داد
کردند ز روی بیقراری
بر خود به هزار نوحه زاری
چون چشم پدر ز گریه پرداخت
سر تا قدمش نظر برانداخت
دیدش چو برهنگان محشر
هم پای برهنه مانده هم سر
از عیبه گشاد کسوتی نغز
پوشید در او ز پای تا مغز
در هیکل او کشید جامه
از غایت کفش تا عمامه
از هر مثلی که یاد بودش
پندی پدرانه مینمودش
که :ای جان پدر! چه جای خوابست؟
که ایام دو اسبه در شتابست
زین ره که گیاش تیغ تیز است
بگریز! که مصلحت گریز است
در زخم چنین نشانه گاهی
سالیت نشسته گیر و ماهی
تیری زده چرخ بیمدارا
خون ریخته از تو آشکارا
روزی دو سه پی فشرده گیرت
افتاده ز پای و مرده گیرت
در مرداری ز گرگ تا شیر
کرده دد و دام را شکم سیر
بهتر سگ شهر خویش بودن
تا ذل غریبی آزمودن
چندانکه دوید پی دویدی
جائی نرسیدی و رسیدی
رنجیده شدن نه رای دارد
با رنج کشی که پای دارد؟
آن رودکده که جای آبست
از سیل نگر که چون خرابست
وان کوه که سیل از آن گریزد
در زلزله بین که چون بریزد
زین سان که تو زخم رنج بینی
فرسوده شوی گر آهنینی
از توسنی تو پر شد ایام
روزی دو سه رام شو بیارام
سر رفت و هنوز بدلگامی
دل سوخته شد هنوز خامی
ساکن شو از این جمازه راندن
با یاوگیان فرس دواندن
گه مشرف دیو خانه بودن
گه دیوچه زمانه بودن
صابر شو و پایدار و بشکیب
خود را به دمی دروغ بفریب
خوش باش به عشوه گرچه بادست
بس عاقل که او به عشوه شادست
گر عشوه بود دروغ و گر راست
آخر نفسی تواند آراست
به گر نفسیت خوش برآید
تا خود نفس دگر چه زاید
هر خوشدلیی که آن نه حالیست
از تکیه اعتماد خالیست
بس گندم کان ذخیره کردند
زان جو که زدند جو نخوردند
امروز که روز عمر برجاست
میباید کرد کار خود راست
فردا که اجل عنان بگیرد
عذر تو جهان کجا پذیرد
شربت نه ز خاص خویشت آرند
هم پرده توبه پیشت آرند
آن پوشد زن که رشته باشد
مرد آن درود که کشته باشد
امروز بخور جهد میسوز
تا بوی خوشیت باشد آنروز
پیشینه عیار مرگ می سنج
تا مرگ رسد نباشدت رنج
از پنجه مرگ جان کسی برد
کو پیش ز مرگ خویشتن مرد
هر سر که به وقت خویش پیشست
سیلی زده قفای خویشست
وآن لب که در آن سفر بخندد
از پخته خویش توشه بندد
میدان تو بی کسست بنشین
شوریده سری بس است بنشین
آرام دلی است هردمی را
پایانی هست هر غمی را
سگ را وطن و تو را وطن نیست
تو آدمیی در این سخن نیست
گر آدمیی چو آدمی باش
ور دیو چو دیو در زمی باش
غولی که بسیچ در زمی کرد
خود را به تکلیف آدمی کرد
تو آدمیی بدین شریفی
با غول چرا کنی حریفی
روزی دو که با تو همعنانم
خالی مشو از رکاب جانم
جنس تو منم حریف من باش
تسکین دل ضعیف من باش
امشب چو عنان ز من بتابی
فردا که طلب کنی نیابی
گر بر تو از این سخن گرانیست
این هم ز قضای آسمانیست
نزدیک رسید کار میساز
با گردش روزگار میساز
خوش زی تو که من ورق نوشتم
میخور تو که من خراب گشتم
من میگذرم تو در امان باش
غم کشت مرا تو شادمان باش
افتاد بر آفتاب گردم
نزدیک شد آفتاب زردم
روزم به شب آمد ای سحرهان
جانم به لب آمد ای پسرهان
ای جان پدر بیا و بشتاب
تا جان پدر نرفته دریاب
زان پیش که من درآیم از پای
در خانه خویش گرم کن جای
آواز رحیل دادم اینک
در کوچگه اوفتادم اینک
ترسم که به کوچ رانده باشم
آیی تو و من نمانده باشم
سر بر سر خاک من به مالی
نالی ز فراق و سخت نالی
گر خود نفست چو دود باشد
زان دود مرا چه سود باشد
ور تاب غمت جهان بسوزد
کی چهره بخت من فروزد
چون پند پدر شنود فرزند
میخواست که دل نهد بر آن پند
روزی دو به چابکی شکیبد
پا در کشد و پدر فریبد
چون توبه عشق مس سگالید
عشق آمد و گوش توبه مالید
گفت ای نفس تو جان فزایم
اندیشه تو گره گشایم
مولای نصیحت تو هوشم
در حلقه بندگیت گوشم
پند تو چراغ جان فروزیست
نشنیدن من ز تنگ روزیست
فرمان تو کردنی است دانم
کوشم که کنم نمیتوانم
بر من ز خرد چه سکه بندی؟
بر سکه ی کار من چه خندی؟
در خاطر من که عشق ورزد
عالم همه حبهای نیرزد
بختم نه چنان به باد داد است
کز هیچ شنیدهایم یاد است
هر یاد که بود رفت بر باد
جز فرمشی ام نماند بر یاد
امروز مگو چه خوردهای دوش
کان خود سخنی بود فراموش
گر زآنچه رود در این زمانم
پرسی که چه میکنی ندانم
دانم پدری تو من غلامت
واگاه نیم که چیست نامت
تنها نه پدر ز یاد من رفت
خود یاد من از نهاد من رفت
در خودم غلطم که من چه نامم
معشوقم و عاشقم کدامم
چون برق دلم ز گرمی افروخت
دلگرمی من وجود من سوخت
چون من به کریچه و گیائی
قانع شدهام ز هر ابائی
پندارم کاسیای دوران
پرداخته گشت از آب و از نان
در وحشت خویش گشتهام گم
وحشی نزید میان مردم
با وحش کسی که انس گیرد
هم عادت وحشیان پذیرد
چون خربزه مگس گزیده
به گر شوم از شکم بریده
ترسم که ز من برآید این گرد
در جمله بوستان رسد درد
به کابله را ز طفل پوشند
تا خون بجوش را نخوشند
مایل به خرابی است رایم
آن به که خراب گشت جایم
کم گیر ز مزرعت گیاهی
گو در عدم افت خاک راهی
یک حرف مگیر از آنچه خواندی
پندار که نطفهای نراندی
گوری بکن و بر او بنه دست
پندار که مرد عاشقی مست
زانکس نتوان صلاح درخواست
کز وی قلم صلاح برخاست
گفتی که ره رحیل پیشست
وین گم شده در رحیل خویشست
تا رحلت تو خزان من بود
آن تو ندانم آن من بود
بر مرگ تو زنده اشک ریزد
من مرده ز مردهای چه خیزد
از حال عرب چنین کند یاد
که آن پیر، پسر به باد داده
یعقوب ز یوسف اوفتاده
چون مجنون را رمیده دل دید
ز آرامش او امید ببرید
آهی به شکنجه درج میکرد
عمری به امید خرج میکرد
ناسود ز چاره باز جستن
زنگی ختنی نشد به شستن
بسیار دوید و مال پرداخت
اقبال بر او نظر نینداخت
زان درد رسیده گشت نومید
که امید بهی نداشت جاوید
در گوشه نشست و ساخت توشه
تا کی رسدش چهار گوشه
پیری و ضعیفی و زبونی
کردش به رحیل رهنمونی
تنگ آمد از این سراچه ی تنگ
شد نای گلوش چون دم چنگ
ترسید کاجل به سر درآید
بیگانه کسی ز در درآید
بگرفت عصا چو ناتوانان
برداشت تنی دو از جوانان
شد باز به جستجوی فرزند
بر هر چه کند خدای خرسند
برگشت به گرد کوه و صحرا
در ریگ سیاه و دشت خضرا
میزد به امید دست و پائی
از وی اثری ندید جائی
تا عاقبتش یکی نشان داد
که آنک به فلان عقوبت آباد
جائی و چه جای از این مغاکی
ماننده ی گور هولناکی
چون ابر سیاه، زشت و ناخوش
چون نفت سپید، کان آتش
ره پیش گرفت پیر مظلوم
یک روزه دوید تا بدان بوم
دیدش نه چنانکه دیده میخواست
که آن دیده دلش ز جای برخاست
بی شخص رونده دید جانی
در پوست کشیده استخوانی
آوارهای از جهان هستی
متواری راه بتپرستی
جونی به خیال باز بسته
موئی ز دهان مرگ رسته
بر روی زمین ز سگ دوانتر
وز زیر زمینیان نهانتر
دیگ جسدش زجوش رفته
افتاده ز پای و هوش رفته
ماننده ی مار، پیچ بر پیچ
پیچیده سر از کلاه و سر پیچ
از چرم ددان به دست واری
بر ناف کشیده چون ازاری
آهسته فراز رفت و بنشست
مالید به رفق بر سرش دست
خون جگر از جگر برانگیخت
هم بر جگر از جگر همی ریخت
مجنون چو گشاد دیده را باز
شخصی بر خویش دید دمساز
در روی پدر نظاره میکرد
نشناخت و ز او کناره میکرد
آن که او خود را کند فراموش
یاد دگران کجا کند گوش
گفتا چه کسی؟ ز من چه خواهی؟
ای من رهی، تو از چه راهی؟
گفتا پدر توام بدین روز
جویان تو با دل جگرسوز
مجنون چو شناختش که او کیست
در پای وی اوفتاد و بگریست
از هر دو سرشک دیده بگشاد
این بوسه بدان و آن بدین داد
کردند ز روی بیقراری
بر خود به هزار نوحه زاری
چون چشم پدر ز گریه پرداخت
سر تا قدمش نظر برانداخت
دیدش چو برهنگان محشر
هم پای برهنه مانده هم سر
از عیبه گشاد کسوتی نغز
پوشید در او ز پای تا مغز
در هیکل او کشید جامه
از غایت کفش تا عمامه
از هر مثلی که یاد بودش
پندی پدرانه مینمودش
که :ای جان پدر! چه جای خوابست؟
که ایام دو اسبه در شتابست
زین ره که گیاش تیغ تیز است
بگریز! که مصلحت گریز است
در زخم چنین نشانه گاهی
سالیت نشسته گیر و ماهی
تیری زده چرخ بیمدارا
خون ریخته از تو آشکارا
روزی دو سه پی فشرده گیرت
افتاده ز پای و مرده گیرت
در مرداری ز گرگ تا شیر
کرده دد و دام را شکم سیر
بهتر سگ شهر خویش بودن
تا ذل غریبی آزمودن
چندانکه دوید پی دویدی
جائی نرسیدی و رسیدی
رنجیده شدن نه رای دارد
با رنج کشی که پای دارد؟
آن رودکده که جای آبست
از سیل نگر که چون خرابست
وان کوه که سیل از آن گریزد
در زلزله بین که چون بریزد
زین سان که تو زخم رنج بینی
فرسوده شوی گر آهنینی
از توسنی تو پر شد ایام
روزی دو سه رام شو بیارام
سر رفت و هنوز بدلگامی
دل سوخته شد هنوز خامی
ساکن شو از این جمازه راندن
با یاوگیان فرس دواندن
گه مشرف دیو خانه بودن
گه دیوچه زمانه بودن
صابر شو و پایدار و بشکیب
خود را به دمی دروغ بفریب
خوش باش به عشوه گرچه بادست
بس عاقل که او به عشوه شادست
گر عشوه بود دروغ و گر راست
آخر نفسی تواند آراست
به گر نفسیت خوش برآید
تا خود نفس دگر چه زاید
هر خوشدلیی که آن نه حالیست
از تکیه اعتماد خالیست
بس گندم کان ذخیره کردند
زان جو که زدند جو نخوردند
امروز که روز عمر برجاست
میباید کرد کار خود راست
فردا که اجل عنان بگیرد
عذر تو جهان کجا پذیرد
شربت نه ز خاص خویشت آرند
هم پرده توبه پیشت آرند
آن پوشد زن که رشته باشد
مرد آن درود که کشته باشد
امروز بخور جهد میسوز
تا بوی خوشیت باشد آنروز
پیشینه عیار مرگ می سنج
تا مرگ رسد نباشدت رنج
از پنجه مرگ جان کسی برد
کو پیش ز مرگ خویشتن مرد
هر سر که به وقت خویش پیشست
سیلی زده قفای خویشست
وآن لب که در آن سفر بخندد
از پخته خویش توشه بندد
میدان تو بی کسست بنشین
شوریده سری بس است بنشین
آرام دلی است هردمی را
پایانی هست هر غمی را
سگ را وطن و تو را وطن نیست
تو آدمیی در این سخن نیست
گر آدمیی چو آدمی باش
ور دیو چو دیو در زمی باش
غولی که بسیچ در زمی کرد
خود را به تکلیف آدمی کرد
تو آدمیی بدین شریفی
با غول چرا کنی حریفی
روزی دو که با تو همعنانم
خالی مشو از رکاب جانم
جنس تو منم حریف من باش
تسکین دل ضعیف من باش
امشب چو عنان ز من بتابی
فردا که طلب کنی نیابی
گر بر تو از این سخن گرانیست
این هم ز قضای آسمانیست
نزدیک رسید کار میساز
با گردش روزگار میساز
خوش زی تو که من ورق نوشتم
میخور تو که من خراب گشتم
من میگذرم تو در امان باش
غم کشت مرا تو شادمان باش
افتاد بر آفتاب گردم
نزدیک شد آفتاب زردم
روزم به شب آمد ای سحرهان
جانم به لب آمد ای پسرهان
ای جان پدر بیا و بشتاب
تا جان پدر نرفته دریاب
زان پیش که من درآیم از پای
در خانه خویش گرم کن جای
آواز رحیل دادم اینک
در کوچگه اوفتادم اینک
ترسم که به کوچ رانده باشم
آیی تو و من نمانده باشم
سر بر سر خاک من به مالی
نالی ز فراق و سخت نالی
گر خود نفست چو دود باشد
زان دود مرا چه سود باشد
ور تاب غمت جهان بسوزد
کی چهره بخت من فروزد
چون پند پدر شنود فرزند
میخواست که دل نهد بر آن پند
روزی دو به چابکی شکیبد
پا در کشد و پدر فریبد
چون توبه عشق مس سگالید
عشق آمد و گوش توبه مالید
گفت ای نفس تو جان فزایم
اندیشه تو گره گشایم
مولای نصیحت تو هوشم
در حلقه بندگیت گوشم
پند تو چراغ جان فروزیست
نشنیدن من ز تنگ روزیست
فرمان تو کردنی است دانم
کوشم که کنم نمیتوانم
بر من ز خرد چه سکه بندی؟
بر سکه ی کار من چه خندی؟
در خاطر من که عشق ورزد
عالم همه حبهای نیرزد
بختم نه چنان به باد داد است
کز هیچ شنیدهایم یاد است
هر یاد که بود رفت بر باد
جز فرمشی ام نماند بر یاد
امروز مگو چه خوردهای دوش
کان خود سخنی بود فراموش
گر زآنچه رود در این زمانم
پرسی که چه میکنی ندانم
دانم پدری تو من غلامت
واگاه نیم که چیست نامت
تنها نه پدر ز یاد من رفت
خود یاد من از نهاد من رفت
در خودم غلطم که من چه نامم
معشوقم و عاشقم کدامم
چون برق دلم ز گرمی افروخت
دلگرمی من وجود من سوخت
چون من به کریچه و گیائی
قانع شدهام ز هر ابائی
پندارم کاسیای دوران
پرداخته گشت از آب و از نان
در وحشت خویش گشتهام گم
وحشی نزید میان مردم
با وحش کسی که انس گیرد
هم عادت وحشیان پذیرد
چون خربزه مگس گزیده
به گر شوم از شکم بریده
ترسم که ز من برآید این گرد
در جمله بوستان رسد درد
به کابله را ز طفل پوشند
تا خون بجوش را نخوشند
مایل به خرابی است رایم
آن به که خراب گشت جایم
کم گیر ز مزرعت گیاهی
گو در عدم افت خاک راهی
یک حرف مگیر از آنچه خواندی
پندار که نطفهای نراندی
گوری بکن و بر او بنه دست
پندار که مرد عاشقی مست
زانکس نتوان صلاح درخواست
کز وی قلم صلاح برخاست
گفتی که ره رحیل پیشست
وین گم شده در رحیل خویشست
تا رحلت تو خزان من بود
آن تو ندانم آن من بود
بر مرگ تو زنده اشک ریزد
من مرده ز مردهای چه خیزد
سعدی : غزلیات
غزل ۵۸ - اتفاقم به سر کوی کسی افتادهست
اتفاقم به سر کوی کسی افتادهست
که در آن کوی چو من کشته بسی افتادهست
خبر ما برسانید به مرغان چمن
که هم آواز شما در قفسی افتادهست
به دلارام بگو ای نفس باد سحر
کار ما همچو سحر با نفسی افتادهست
بند بر پای تحمل چه کند گر نکند
انگبین است که در وی مگسی افتادهست
هیچ کس عیب هوس باختن ما نکند
مگر آن کس که به دام هوسی افتادهست
سعدیا حال پراکنده ی گوی آن داند
که همه عمر به چوگان کسی افتادهست
که در آن کوی چو من کشته بسی افتادهست
خبر ما برسانید به مرغان چمن
که هم آواز شما در قفسی افتادهست
به دلارام بگو ای نفس باد سحر
کار ما همچو سحر با نفسی افتادهست
بند بر پای تحمل چه کند گر نکند
انگبین است که در وی مگسی افتادهست
هیچ کس عیب هوس باختن ما نکند
مگر آن کس که به دام هوسی افتادهست
سعدیا حال پراکنده ی گوی آن داند
که همه عمر به چوگان کسی افتادهست
شیخ بهایی : غزلیات
غزل ۲۰ - مقصود و مراد کون دیدیم
مقصود و مراد کون دیدیم
میدان هوس، به پی دویدیم
هر پایه کزان بلندتر بود
از بخشش حق، بدان رسیدیم
چون بوقلمون، به صد طریقت
بر اوج هوای دل، تپیدیم
رخ بر رخ دلبران نهادیم
لحن خوش مطربان شنیدیم
در باغ جمال ماهرویان
ریحان و گل و بنفشه چیدیم
چون ملک بقا نشد میسر
زان جمله، طمع از آن بریدیم
وز دانهٔ شغل باز جستیم
وز دام عمل، برون جهیدیم
رفتیم به کعبهٔ مبارک
در حضرت مصطفی رسیدیم
جستیم هزار گونه تدبیر
تا تیغ اجل، سپر ندیدیم
کردیم به جان و دل تلافی
چون دعوت «ارجعی» شنیدیم
بیهوده صداع خود ندادیم
تسلیم شدیم و وارهیدیم
باشد که چه بعد ما عزیزی
گوید چه به مشهدش رسیدیم:
ایام وفا نکرد با کس
در گنبد او نوشته دیدیم
میدان هوس، به پی دویدیم
هر پایه کزان بلندتر بود
از بخشش حق، بدان رسیدیم
چون بوقلمون، به صد طریقت
بر اوج هوای دل، تپیدیم
رخ بر رخ دلبران نهادیم
لحن خوش مطربان شنیدیم
در باغ جمال ماهرویان
ریحان و گل و بنفشه چیدیم
چون ملک بقا نشد میسر
زان جمله، طمع از آن بریدیم
وز دانهٔ شغل باز جستیم
وز دام عمل، برون جهیدیم
رفتیم به کعبهٔ مبارک
در حضرت مصطفی رسیدیم
جستیم هزار گونه تدبیر
تا تیغ اجل، سپر ندیدیم
کردیم به جان و دل تلافی
چون دعوت «ارجعی» شنیدیم
بیهوده صداع خود ندادیم
تسلیم شدیم و وارهیدیم
باشد که چه بعد ما عزیزی
گوید چه به مشهدش رسیدیم:
ایام وفا نکرد با کس
در گنبد او نوشته دیدیم
عطار نیشابوری : باب بیست و نهم: در شوق نمودن معشوق
شماره ۵۸ - در عشق تو کارم به هوس برناید
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۳۲۳ - بر یاد عشق بار هوس می توان کشید
بر یاد عشق بار هوس می توان کشید
بر بوی گل درشتی خس می توان کشید
در تنگنای خاک همین گوشه دل است
امروز گوشه ای که نفس می توان کشید
رفتم به راه عشق به امید بازگشت
پنداشتم که پای به پس می توان کشید
ساقی کند مسلسل اگر دور جام را
خوش حلقه ها به گوش عسس می توان کشید
صیاد عشق اگر نگشاید در قفس
خود را ز بال خود به قفس می توان کشید
گر عشق کو تهی نکند خط باطلی
بر دفتر هوا و هوس می توان کشید
بی چشم زخم سایه تیغ شهادت است
جایی که زیر آب نفس می توان کشید
گر صادق است تشنگی عشق در جگر
بحر محیط را به نفس می توان کشید
مطلق عنان کند سفر آب موج را
در می کجا عنان هوس می توان کشید
صائب دماغ جاذبه گر نیست نارسا
بوی گل از شکاف قفس می توان کشید
بر بوی گل درشتی خس می توان کشید
در تنگنای خاک همین گوشه دل است
امروز گوشه ای که نفس می توان کشید
رفتم به راه عشق به امید بازگشت
پنداشتم که پای به پس می توان کشید
ساقی کند مسلسل اگر دور جام را
خوش حلقه ها به گوش عسس می توان کشید
صیاد عشق اگر نگشاید در قفس
خود را ز بال خود به قفس می توان کشید
گر عشق کو تهی نکند خط باطلی
بر دفتر هوا و هوس می توان کشید
بی چشم زخم سایه تیغ شهادت است
جایی که زیر آب نفس می توان کشید
گر صادق است تشنگی عشق در جگر
بحر محیط را به نفس می توان کشید
مطلق عنان کند سفر آب موج را
در می کجا عنان هوس می توان کشید
صائب دماغ جاذبه گر نیست نارسا
بوی گل از شکاف قفس می توان کشید
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۲۱۳ - ساقیا باده گلفام هوس میکندم
ساقیا باده گلفام هوس میکندم
گردش جام غم انجام هوس میکندم
آتش غم ز دلم دود بر افلاک زند
چشمه نوش و لب جام هوس میکندم
شب نشین با تو ولی بی شغب و شور رقیب
تا بوقت سحر از شام هوس میکندم
دام زلف تو چو با دانه خالت بهم است
تا بدان دانه رسم دام هوس میکندم
سوخت از پرتو خورشید محبت دل من
سایه سرو گل اندام هوس میکندم
همچو من سوخته ئی لایق تو نیست ولیک
وصل تو از طمع خام هوس میکندم
جان فشانی چو ز آشفتگی و سر مستی
بر تو ایماه دلارام هوس میکندم
باز چون ابن یمین نعره زنان خواهم گفت
ساقیا باده گلفام هوس میکندم
گردش جام غم انجام هوس میکندم
آتش غم ز دلم دود بر افلاک زند
چشمه نوش و لب جام هوس میکندم
شب نشین با تو ولی بی شغب و شور رقیب
تا بوقت سحر از شام هوس میکندم
دام زلف تو چو با دانه خالت بهم است
تا بدان دانه رسم دام هوس میکندم
سوخت از پرتو خورشید محبت دل من
سایه سرو گل اندام هوس میکندم
همچو من سوخته ئی لایق تو نیست ولیک
وصل تو از طمع خام هوس میکندم
جان فشانی چو ز آشفتگی و سر مستی
بر تو ایماه دلارام هوس میکندم
باز چون ابن یمین نعره زنان خواهم گفت
ساقیا باده گلفام هوس میکندم
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۴۶۰ - معاشران دغل صاف عشق مینوشند
معاشران دغل صاف عشق مینوشند
بهتک پرده اصحاب راز میکوشند
نه صاحبان نظر راست بینشی کامل
لباس عشق هوس پیشه گان چه میپوشند
صبو صفت بفغان مدعی ولی عشاق
چو خم لبالب و در جوش صاف و خاموشند
بکیش اهل هوس کامجوئی است روا
که عاشقان تو از یاد خود فراموشند
مده شراب بمستان عشق ایساقی
که این گروه از آغاز مست و مدهوشند
زهوشمندی خود ای حکیم مغروری
نه آن دو جادوی عیار رهزن هوشمند
همه اسیر چو آشفته در خم موئی
کدام سلسله این قوم حلقه در گوشند
چه کم زتو اگرت عیبجو بود منکر
تو آفتابی و این کور دیدگان موشند
تو شاه کشور معنی علی و مظهر حق
که بندگان تو با پادشاه همدوشند
بهتک پرده اصحاب راز میکوشند
نه صاحبان نظر راست بینشی کامل
لباس عشق هوس پیشه گان چه میپوشند
صبو صفت بفغان مدعی ولی عشاق
چو خم لبالب و در جوش صاف و خاموشند
بکیش اهل هوس کامجوئی است روا
که عاشقان تو از یاد خود فراموشند
مده شراب بمستان عشق ایساقی
که این گروه از آغاز مست و مدهوشند
زهوشمندی خود ای حکیم مغروری
نه آن دو جادوی عیار رهزن هوشمند
همه اسیر چو آشفته در خم موئی
کدام سلسله این قوم حلقه در گوشند
چه کم زتو اگرت عیبجو بود منکر
تو آفتابی و این کور دیدگان موشند
تو شاه کشور معنی علی و مظهر حق
که بندگان تو با پادشاه همدوشند
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۱۳۱ - بیار می که غمم باز در هجوم گرفت
بیار می که غمم باز در هجوم گرفت
دل شکسته ام از عادت و رسوم گرفت
به نامه هرچه رقم می کنم پریشان است
حساب کار مرا عقل ازین رقوم گرفت
هما ز بیم نیارد برو گذار کند
به خویش مقدم جغدی کسی که شوم گرفت
ملایمت دل بی تاب را چه سود دهد
نشاید آینه ی آب را به موم گرفت
سلیم داشت سر عشق و از هوس غافل
نهاد دام به راه هما و بوم گرفت
دل شکسته ام از عادت و رسوم گرفت
به نامه هرچه رقم می کنم پریشان است
حساب کار مرا عقل ازین رقوم گرفت
هما ز بیم نیارد برو گذار کند
به خویش مقدم جغدی کسی که شوم گرفت
ملایمت دل بی تاب را چه سود دهد
نشاید آینه ی آب را به موم گرفت
سلیم داشت سر عشق و از هوس غافل
نهاد دام به راه هما و بوم گرفت
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۸۱۰ - به جامم باده ی ناب است و خون دل هوس دارم
به جامم باده ی ناب است و خون دل هوس دارم
نمی خواهم گل از کس، تا به داغی دسترس دارم
درای محمل نازم، به حسن صوت مشهورم
ز شوق ناله ای، صد کاروان از پیش و پس دارم
گلستان ترا ای باغبان غارت نخواهم کرد
به یک گل می شوم راضی، که مرغی در قفس دارم
شب وصل است و بیم غمزه اش آشفته ام دارد
که بزم می گساری بر سر راه عسس دارم
دلم از گفتگوی پندگویان تیره می گردد
گل آیینه ام، کی طاقت باد نفس دارم
ز بال خود دو ترکش بسته ام دایم که از همت
سر تسخیر ملک دام و اقلیم قفس دارم
درین گلشن سلیم از روشناسان کس نمی بینم
چو گل آیینه ی خود چند پیش خار و خس دارم؟
نمی خواهم گل از کس، تا به داغی دسترس دارم
درای محمل نازم، به حسن صوت مشهورم
ز شوق ناله ای، صد کاروان از پیش و پس دارم
گلستان ترا ای باغبان غارت نخواهم کرد
به یک گل می شوم راضی، که مرغی در قفس دارم
شب وصل است و بیم غمزه اش آشفته ام دارد
که بزم می گساری بر سر راه عسس دارم
دلم از گفتگوی پندگویان تیره می گردد
گل آیینه ام، کی طاقت باد نفس دارم
ز بال خود دو ترکش بسته ام دایم که از همت
سر تسخیر ملک دام و اقلیم قفس دارم
درین گلشن سلیم از روشناسان کس نمی بینم
چو گل آیینه ی خود چند پیش خار و خس دارم؟
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۹۲۹ - در جوانی قدر خود نشناختم
در جوانی قدر خود نشناختم
این زمان حاصل چه چون در باختم
چون گذشت از ما چو باد صبحدم
نیک و بد را این زمان بشناختم
ای بسا مرغ هوس را کز هوا
در سر دام دو زلف انداختم
سر به رعنایی میان بوستان
بر سهی سرو چمن افراختم
با بتان در عرصه شطرنج عشق
ای بسا نرد هوس کان باختم
بس به میدان ملاحت در جهان
باره امید دل را تاختم
از جوانی شاخ و برگی چون نماند
با شب دیجور پیری ساختم
این زمان حاصل چه چون در باختم
چون گذشت از ما چو باد صبحدم
نیک و بد را این زمان بشناختم
ای بسا مرغ هوس را کز هوا
در سر دام دو زلف انداختم
سر به رعنایی میان بوستان
بر سهی سرو چمن افراختم
با بتان در عرصه شطرنج عشق
ای بسا نرد هوس کان باختم
بس به میدان ملاحت در جهان
باره امید دل را تاختم
از جوانی شاخ و برگی چون نماند
با شب دیجور پیری ساختم
نشاط اصفهانی : غزلیات
شماره ۴۸ - راه بیرون شدن از هر دو جهانم هوس است
راه بیرون شدن از هر دو جهانم هوس است
خیمه بیرون زدن از کون و مکانم هوس است
تن ناپاکم و این جان هوسناکم کشت
زندگانی نفسی بی تن و جانم هوس است
خلوتی کو که بر آرم نفسی دور از خویش
نه همین دوری از ابنای زمانم هوس است
خرقه در خانه نهم موزه و دستار براه
گذری تا بدر دیر مغانم هوس است
پیرم و حسرت دوران جوانی دارم
نظری بر رخ آن تازه جوانم هوس است
یک ره از پیروی شیخ ندیدم اثری
قدمی بر اثر مغبچگانم هوس است
سود بازار جهان گر همه اینست نشاط
من سودا زده زین مایه زیانم هوس است
تا دعای شه از این پس بفراغت گویم
کنجی آسوده ز غوغای جهانم هوس است
خیمه بیرون زدن از کون و مکانم هوس است
تن ناپاکم و این جان هوسناکم کشت
زندگانی نفسی بی تن و جانم هوس است
خلوتی کو که بر آرم نفسی دور از خویش
نه همین دوری از ابنای زمانم هوس است
خرقه در خانه نهم موزه و دستار براه
گذری تا بدر دیر مغانم هوس است
پیرم و حسرت دوران جوانی دارم
نظری بر رخ آن تازه جوانم هوس است
یک ره از پیروی شیخ ندیدم اثری
قدمی بر اثر مغبچگانم هوس است
سود بازار جهان گر همه اینست نشاط
من سودا زده زین مایه زیانم هوس است
تا دعای شه از این پس بفراغت گویم
کنجی آسوده ز غوغای جهانم هوس است
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۳۰۵ - سوی صحرای حقیقت برد عشقم از هوس
سوی صحرای حقیقت برد عشقم از هوس
مست می گشتم به قصد صید و می راندم فرس
چون به فرمان پیر گشتم غالب آمد شوق دوست
از خیالش رفته رفته عشق شد میل و هوس
تا به دشمن در نزاعی کار تو با خشم تست
چون شوی عاجز به فریادت رسد فریادرس
چشم نرگس در کمین و تیغ سوسن بر کف است
می گریزم از چمن چون دزد از دست عسس
ما به این کاسه دیار آورده بودیم انگبین
دست و پای مور بودیم و پر و بال مگس
آب سیمای جوانی رفت و جسم زار ماند
سیل نوروزی گذشت و ماند باقی خار و خس
اینقدر دم را که میزان و حسابی در رهست
یک زمان کارست اگر خواهی که بشماری نفس
عشق آمد کرد بیرون هرکه را در خانه دید
خود پرستار «نظیری » ماند و دیگر هیچ کس
مست می گشتم به قصد صید و می راندم فرس
چون به فرمان پیر گشتم غالب آمد شوق دوست
از خیالش رفته رفته عشق شد میل و هوس
تا به دشمن در نزاعی کار تو با خشم تست
چون شوی عاجز به فریادت رسد فریادرس
چشم نرگس در کمین و تیغ سوسن بر کف است
می گریزم از چمن چون دزد از دست عسس
ما به این کاسه دیار آورده بودیم انگبین
دست و پای مور بودیم و پر و بال مگس
آب سیمای جوانی رفت و جسم زار ماند
سیل نوروزی گذشت و ماند باقی خار و خس
اینقدر دم را که میزان و حسابی در رهست
یک زمان کارست اگر خواهی که بشماری نفس
عشق آمد کرد بیرون هرکه را در خانه دید
خود پرستار «نظیری » ماند و دیگر هیچ کس
میرزا قلی میلی مشهدی : غزلیات
شماره ۱۴۰ - باز دل چشم هوس در پی داغی دارد
باز دل چشم هوس در پی داغی دارد
باز پروانه ما رو به چراغی دارد
میرود بیسر و پا، سر به هوا، ناپروا
باز شوریدهدل، آشفته دماغی دارد
عمرها پای طلب داشت به دامان شکیب
باز افتاده به راهیّ و سراغی دارد
شب ز سودای تو با داغ جنون دلگیرم
که درین خانه تاریک، چراغی دارد؟
هر که گردیده به طرف سر کویی خرسند
نه سر سروو نه اندیشه باغی دارد
داده میلی ز جنون دامن ناموس ز دست
زده بر عالم عرفان و فراغی دارد
باز پروانه ما رو به چراغی دارد
میرود بیسر و پا، سر به هوا، ناپروا
باز شوریدهدل، آشفته دماغی دارد
عمرها پای طلب داشت به دامان شکیب
باز افتاده به راهیّ و سراغی دارد
شب ز سودای تو با داغ جنون دلگیرم
که درین خانه تاریک، چراغی دارد؟
هر که گردیده به طرف سر کویی خرسند
نه سر سروو نه اندیشه باغی دارد
داده میلی ز جنون دامن ناموس ز دست
زده بر عالم عرفان و فراغی دارد
طغرای مشهدی : ابیات برگزیده از غزلیات
شماره ۵۴ - ساقی پیاله داد به چنگ هوس مرا
طغرای مشهدی : ابیات برگزیده از غزلیات
شماره ۵۳۰ - گرفته جان به کف، آن مهرتابان را هوس کردم