عبارات مورد جستجو در ۱۹ گوهر پیدا شد:
فردوسی : پادشاهی لهراسپ
بخش ۸ - چو بشنید قیصر بر آن برنهاد
چو بشنید قیصر بر آن برنهاد
که دخت گرامی به گشتاسپ داد
بدو گفت با او برو همچنین
نیابی ز من گنج و تاج و نگین
چو گشتاسپ آن دید خیره بماند
جهان‌آفرین را فراوان بخواند
چنین گفت با دختر سرفراز
که ای پروریده بنام و بناز
ز چندین سر و افسر نامدار
چرا کرد رایت مرا خواستار
غریبی همی برگزینی که گنج
نیابی و با او بمانی به رنج
ازین سرفرازان همالی بجوی
که باشد به نزد پدرت آبروی
کتایون بدو گفت کای بدگمان
مشو تیز با گردش آسمان
چو من با تو خرسند باشم به بخت
تو افسر چرا جویی و تاج و تخت
برفتند ز ایوان قیصر به درد
کتایون و گشتاسپ با باد سرد
چنین گفت با شوی و زن کدخدای
که خرسند باشید و فرخنده‌رای
سرایی به پردخت مهتر بده
خورشها و گستردنی هرچ به
چو آن دید گشتاسپ کرد آفرین
بران نامور مهتر پاک‌دین
کتایون بی‌اندازه پیرایه داشت
ز یاقوت و هر گوهری مایه داشت
یکی گوهری از میان برگزید
که چشم خردمند زان سان ندید
ببردند نزدیک گوهرشناس
پذیرفت ز اندازه بیرون سپاس
بها داد یاقوت را شش‌هزار
ز دینار و گنج از در شهریار
خریدند چیزی که بایسته بود
بدان روز بد نیز شایسته بود
ازان سان که آمد همی زیستند
گهی شادمان گاه بگریستند
همه کار گشتاسپ نخچیر بود
همه ساله با ترکش و تیر بود
چنان بد که روزی ز نخچیرگاه
مر او را به هیشوی بر بود راه
ز هرگونه‌ای چند نخچیر داشت
همی رفت و ترکش پر از تیر داشت
همه هرچ بود از بزرگان و خرد
هم از راه نزدیک هیشوی برد
چو هیشو بدیدش بیامد دوان
پذیره شدش شاد و روشن‌روان
به زیرش بگسترد گستردنی
بیاورد چیزی که بد خوردنی
برآسود گشتاسپ و چیزی بخورد
بیامد به نزد کتایون چو گرد
چو گشتاسپ هیشوی را دوست کرد
به دانش ورا چون تن و پوست کرد
چو رفتی به نخچیر آهو ز شهر
به ره بر به هیشوی دادی دو بهر
دگر بهرهٔ مهتر ده بدی
هرانکس کزان روستا مه بدی
چنان شد که گشتاسپ با کدخدای
یکی شد به خورد و به آرام و رای
مولوی : غزلیات
غزل ۸۴ - چون گل همه تن خندم، نه از راه دهان تنها
چون گُل همه تَن خَندَم، نه از راهِ دَهانْ تنها
زیرا که مَنَم بی‌من، با شاهِ جهانْ تنها
ای مَشعَله آوَرْده، دل را به سَحَر بُرده
جان را بِرَسانْ در دل، دل را مَسِتانْ تنها
از خشم و حَسَد جان را، بیگانه مَکُن با دل
آن را مَگُذار این جا، وین را بِمَخوانْ تنها
شاهانه پیامی کُن یک دعوتِ عامی کُن
تا کِی بُوَد ای سُلطان، این با تو و آنْ تنها
چون دوش اگر امشب، ناییّ و بِبَندی لَب
صد شور کُنیم ای جان، نَکْنیم فَغانْ تنها
مولوی : غزلیات
غزل ۲۳۶ - مبارکی که بود در همه عروسی‌ها
مُبارکی که بُوَد در همه عروسی‌ها
دَرین عروسیِ ما باد ای خدا تنها
مُبارکیِّ شبِ قَدْر و ماهِ روزه و عید
مِبارکیِّ مُلاقاتِ آدم و حَوّا
مُبارکیِّ مُلاقات یوسُف و یعقوب
مُبارکیِّ تماشایِ جَنَّهُ الْمَاوی
مُبارکیِّ دِگَر کان به گفت دَرنایَد
نِثارِ شادیِ اَوْلادِ شیخ و مِهْتَر ما
به هَمدَمیّ و خوشی، هَمچو شیر باد و عَسَل
به اِخْتِلاط و وَفا، هَمچو شِکَّر و حَلْوا
مُبارکیِّ تَبارَک نَدیم و ساقی باد
بر آن که گوید آمین، بر آن کِه کرد دُعا
مولوی : غزلیات
غزل ۱۶۴۷ - روز شادی‌ست بیا تا همگان یار شویم
روزِ شادی‌ست بیا تا هَمِگان یار شویم
دست با هم بِدَهیم و بَرِ دِلْدار شویم
چون دَرو دَنگ شویم و همه یک‌رنگ شویم
همچُنین رَقص‌کُنانْ جانِبِ بازار شویم
روزِ آن است که خوبان همه در رَقص آیند
ما بِبَندیم دُکان‌ها همه بی‌کار شویم
روزِ آن است که تَشریف بِپوشد جان‌ها
ما به مهمانِ خدا بر سَرِ اسرار شویم
روزِ آن است که در باغْ بُتان خیمه زنند
ما به نَظّارهٔ ایشان سویِ گُلْزار شویم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۶۴۸ - ساقیا عربده کردیم که در جنگ شویم
ساقیا عَربده کردیم که در جنگ شویم
میِ گُلْرنگ بِدِه تا همه یک‌رنگ شویم
صورتِ لُطفِ سَقَی اللّه تویی در دو جهان
رُخِ مَیْ‌رنگ نِما تا هَمِگان دَنگ شویم
باده مَنسوخ شود چون به صِفَت باده شویم
بَنگ مَنسوخ شود چون هَمِگی بَنگ شویم
هین که اندیشه و غَمْ پَهْلویِ ما خانه گرفت
باده دِهْ تا که ازو ما به دو فَرسنگ شویم
مُطربا بَهرِ خدا زَخْمهٔ مَستانه بِزَن
تا زِ زَخْمه‌یْ خوشِ تو، ساخته چون چَنگ شویم
مَجْلِسِ قیصرِ روم است بِدِه صَیقلِ دل
تا که چون آیِنِهٔ جانْ همه بی‌زنگ شویم
یک جهانْ تَنگ‌دل و ما زِ فَراخیِّ نَشاط
یک نَفَس عاشقِ آنیم که دلْ‌تنگ شویم
دشمنِ عقل کِه دیده‌ست کَزْ آمیزشِ او
همه عقل و همه عِلْم و همه فَرهنگ شویم
شَمسِ تبریز چو در باغِ صَفا رو بِنِمود
زود در گَردنِ عشقَش همه آونگ شویم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۶۷۱ - گر دم از شادی و گر از غم زنیم
گَر دَم از شادیّ و گَر از غَم زنیم
جمع بِنْشینیم و دَمْ با هم زنیم
یارِ ما اَفْزون رَوَد اَفْزون رَویم
یارِ ما گَر کم زَنَد ما کم زنیم
ما و یارانْ هم دل و هَمدَم شویم
هَمچو آتش بر صَفِ رُستم زنیم
گَرچه مَردانیم اگر تنها رَویم
چون زنانْ بر نوحه و ماتَم زنیم
گَر به تنهایی به راهِ حَج رَویم
تو مَکُن باور که بر زَمزَم زنیم
تارهایِ چَنگ را مانیم ما
چون که در سازیم زیر و بَم زنیم
ما همه در جمعِ آدم بوده ایم
بارِ دیگر جُمله بر آدم زنیم
نُکته پوشیده‌ست و آدمْ واسطه
خیمه‌ها بر ساحِلِ اَعْظَم زنیم
چون به تَخت آید سُلَیمانِ بَقا
صد هزاران بوسه بر خاتَم زنیم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۷۶۱ - ما همه از الست هم‌دستیم
ما همه از اَلَست هم‌دَستیم
عاقِبَت، شُکر، بازپیوستیم
ما همه هم‌دلیم و هم‌راهیم
جُمله از یک شَرابْ سَرمَستیم
ما زِ کَوْنَینْ عشق بُگْزیدیم
جُز که آن عشقْ هیچ نَپْرستیم
چند تَلْخی کَشید جانْ زِ فِراق
عاقِبَت از فِراقْ وارَسْتیم
آفتابی دَرآمَد از روزَن
کرد ما را بُلند، اگر پَستیم
آفتابا مَکَش زِ ما دامَن
نی که بر دامَنِ تو بِنْشَستیم؟
از شُعاعِ تو است اگر لَعْلیم
از تو هستیم ما، اگر هستیم
پیشِ تو ذَرّه وار رَقْصانیم
از هوایِ تو بَندْ بِشْکَستیم
مولوی : دفتر سوم
بخش ۵۸ - مثال رنجور شدن آدمی بوهم تعظیم خلق و رغبت مشتریان بوی و حکایت معلم
کودکانِ مَکْتَبی از اوسْتاد
رَنج دیدند از مَلال و اِجْتِهاد
مَشورت کردند در تَعْویقِ کار
تا مُعَلِّم دَر فُتَد در اِضْطِرار
چون نمی‌آید وِرا رَنْجوری‌یی
که بگیرد چند روزْ او دوری‌یی؟
تا رَهیم از حَبْس و تَنگیّ و زِ کار
هستْ او چون سَنگِ خارا بَر قَرار
آن یکی زیرک‌تَر این تَدبیر کرد
که بِگویَد اوسْتا چونی تو زَرْد؟
خیر باشد رنگِ تو بر جایْ نیست
این اَثَر یا از هوا یا از تَبی‌ست
اندکی اَنْدَر خیال اُفْتَد ازین
تو برادر هم مَدَد کُن این‌چُنین
چون دَرآیی از دَرِ مَکْتَب بِگو
خیر باشد اوسْتاد اَحْوالِ تو
آن خیالَش اندکی اَفْزون شود
کَزْ خیالی عاقِلی مَجنون شود
آن سِوُم وان چارُم و پنجم چُنین
در پِیِ ما غَم نِمایید و حَنین
تا چو سی کودک تَواتُر این خَبَر
مُتَّفِق گویند یابَد مُسْتَقَر
هر یکی گُفتَش که شاباش ای ذَکی
بادْ بَختَت بر عِنایَت مُتَّکی
مُتَّفِق گشتند در عَهْدِ وَثیق
که نگرداند سُخَن را یک رَفیق
بَعد ازان سوگند داد او جُمله را
تا که غَمّازی نگوید ماجَرا
رایِ آن کودک بِچَربید از همه
عقلِ او در پیش می‌رفت از رَمه
آن تَفاوت هست در عقلِ بَشَر
که میانِ شاهِدان اَنْدَر صُوَر
زین قِبَل فَرمود اَحمَد در مَقال
در زبان پنهان بُوَد حُسنِ رِجال
مولوی : دفتر ششم
بخش ۱۱۱ - بحث کردن آن سه شه‌زاده در تدبیر آن واقعه
رو به هم کردند هر سه مُفْتَتَن
هر سه را یک رَنْج و یک دَرد و حَزَن
هر سه در یک فِکْر و یک سودا نَدیم
هر سه از یک رَنْج و یک عِلِّت سَقیم
در خَموشی هر سه را خَطْرَت یکی
در سُخَن هم هر سه را حُجَّت یکی
یک زمانی اَشکْ‌ریزان جُمله‌شان
بر سَرِ خوانِ مُصیبَتْ خون‌فَشان
یک زمان اَزْ آتشِ دلْ هر سه کَس
بَر زَده با سوز چون مِجْمَر نَفَس
سعدی : باب هشتم در شکر بر عافیت
گفتار اندر بخشایش بر ناتوانان و شکر نعمت حق در توانایی
نداند کسی قدر روز خوشی
مگر روزی افتد به سختی کشی
زمستان درویش در تنگ سال
چه سهل است پیش خداوند مال
سلیمی که یک چند نالان نخفت
خداوند را شکر صحت نگفت
چو مردانه‌رو باشی و تیز پای
به شکرانه باکند پایان بپای
به پیر کهن بر ببخشد جوان
توانا کند رحم بر ناتوان
چه دانند جیحونیان قدر آب
ز واماندگان پرس در آفتاب
عرب را که در دجله باشد قعود
چه غم دارد از تشنگان زرود
کسی قیمت تندرستی شناخت
که یک چند بیچاره در تب گداخت
تو را تیره شب کی نماید دراز
که غلطی ز پهلو به پهلوی ناز؟
براندیش از افتان و خیزان تب
که رنجور داند درازای شب
به بانگ دهل خواجه بیدار گشت
چه داند شب پاسبان چون گذشت؟
پروین اعتصامی : مثنویات، تمثیلات و مقطعات
سپید و سیاه
کبوتری، سحر اندر هوای پروازی
ببام لانه بیاراست پر، ولی نپرید
رسید بر پرش از دور، ناوکی جانسوز
مبرهن است کازان طعنه بر دلش چه رسید
شکسته شد پر و بالی، نزار گشت تنی
گسست رشتهٔ امیدی و رگی بدرید
گذشت بر در آن لانه، شامگه زاغی
طبیب گشت، چه رنجوری کبوتر دید
برفت خار و خس آورد و سایبانی ساخت
برای راحت بیمار خویش، بس کوشید
هزار گونه ستم دید، تا بروزن و بام
ز برگهای درختان سبز پرده کشید
ز جویبار، بمنقار خویش آب ربود
بباغ، کرد ره و میوه‌ای ز شاخه چید
گهی پدر شد و گه مادر و گهی دربان
طعام داد و نوازش نمود و ناله شنید
ببرد آنهمه بار جفا که تا روزی
ز درد و خستگی و رنج، دردمند رهید
بزاغ گفت: چه نسبت سپید را بسیاه
ترا بیاری بیگانگان، چه کس طلبید
بگفت: نیت ما اتفاق و یکرنگی است
تفاوتی نکند خدمت سیاه و سفید
ترا چو من، بدل خرد، مهر و پیوندیست
مرا بسان تو، در تن رگ و پی است و ورید
صفای صحبت و آئین یکدلی باید
چه بیم، گر که قدیم است عهد، یا که جدید
ز نزد سوختگان، بی‌خبر نباید رفت
زمان کار نباید به کنج خانه خزید
غرض، گشودن قفل سعادتست بجهد
چه فرق، گر زر سرخ و گر آهن است کلید
سنایی غزنوی : رباعیات
رباعی ۶ - هر چند بسوختی به هر باب مرا
هر چند بسوختی به هر باب مرا
چون می‌ندهد آب تو پایاب مرا
زین بیش مکن به خیره در تاب مرا
دریافت مرا غم تو، دریاب مرا
رودکی : ابیات پراکنده
شماره ۱۴۷ - خوش آن نبیذ غارچی با دوستان یکدله
خوش آن نبیذ غارچی با دوستان یکدله
گیتی به آرام اندرون، مجلس به بانگ و ولوله
عطار نیشابوری : باب بیست و ششم: در صفت گریستن
شماره ۱۸ - یک همنفسی کو که برو گریم من
یک همنفسی کو که برو گریم من
گر هم نفسی بود نکو گریم من
در روی همه زمین نمییابم باز
خاکی که برو سیر فرو گریم من
رهی معیری : غزلها - جلد سوم
آشیانهٔ تهی
همچو مجنون گفتگو با خویشتن باید مرا
بی زبانم همزبانی همچو من باید مرا
تا شوم روشنگر دلها به آه آتشین
گرم خویی های شمع انجمن باید مرا
رشک می آید مرا از جامه بر اندام تو
با تو ای گل جای در یک پیرهن باید مرا
آشیان بی طایر دستانسرا ویرانه به
چند با دلمردگی ها پاس تن باید مرا؟
تا ز خاطر کوه محنت را براندازم رهی
همت مردانه ای چون کوهکن باید مرا
کمال‌الدین اسماعیل : غزلیات
شماره ۱۲۵ - یاد باد آنکه حریفان همه با هم بودیم
یاد باد آنکه حریفان همه با هم بودیم
دوستانی که همه یک دل و محرم بودیم
نوحریفانی پاکیزه تر از قطرۀ آب
بر نشسته به گل و لاله چو شبنم بودیم
هر یکی عالمی از فضل و هنرمندی و باز
فارغ از نیک و بد گردش عالم بودیم
هر کجا بستگی ای بود کلیدش بودیم
هر کجا خستگی ای آمد مرهم بودیم
در لطافت همه چون باد صباست عنان
در وفا کوه صفت ثابت و محکم بودیم
روز کوشش همه هم پشت جوانان بودیم
شب خلوت همه یک رویه و همدم بودیم
حلقه ی زلف بتان رشک همی برد زما
که ز دلداری در بند دل هم بودیم
هر کجا پر هنری یا سخن آرایی بود
به دل ایشان نزدیک تر از غم بودیم
آن چنان فارغ و آزاد بدیم از غم دل
که تو گفتی که نه از عالم آدم بودیم
آذر بیگدلی : رباعیات
شماره ۱۴۵ - آن کس که براز عشق شد محرم من
آن کس که براز عشق شد محرم من
اکنون خواهم شبی شود همدم من
تا من غم او بشنوم و او غم من
من ماتم او گیرم و، او ماتم من
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۴۹۷ - از بزرگان وحشی و، با خاکساران همدمیم
از بزرگان وحشی و، با خاکساران همدمیم
کوه اگر باشی تو، ما سیلیم؛ اگر خاکی، نمیم!
همچو حرفی کز کتاب افتاده باشد برکنار
گر بصورت دورم از یاران، بمعنی باهمیم
صبح تا شب باد پیما، شب سراسر غنچه خسب
بوستان زندگی را ما همانا شبنمیم
میتوان با چرب و نرمی، خصم را بستن زبان
ما ز خوی نرم، بر زخم دهنها مرهمیم
بر نمی آید ز قوت، آنچه می آید ز ضعف
پشت شمشیر است اگر خصم توانا، ما دمیم!
جلوه کردن ز آن سهی قد، گرد سرگشتن ز ما
قامت او هر کجا باشد علم، ما پرچمیم
شور ما در تلخ گویی واعظ از عین صفاست
در مذاق خلق اگر ناخوش چو آب زمزمیم!
فریدون مشیری : مروارید مهر
قطره، باران،دریا
از درخت شاخه در آفاق ابر، برگ های ترد باران ریخته!
بوی لطف بیشه زاران بهشت، با هوای صبحدم آمیخته!
نرم و چابک، روح آب، می کند پرواز همراه نسیم.
نغمه پردازان باران می زنند، گرم و شیرین هر زمان چنگی به سیم!
سیم هر ساز از ثریا تا زمین. خیزد از هر پرده آوازی حزین.
هر که با آواز این ساز آشنا، می کند در جویبار جان شنا!
دلربای آب شاد و شرمناک
عشق بازی می کند با جان خاک!
خاکِ خشکِ تشنه ی دریا پرست
زیر بازی های باران مستِ مست!
این رَوَد از هوش و آن آید به هوش،
شاخه دست افشان و ریشه باده نوش،
می شکافد دانه، می بالد درخت،
می درخشد غنچه همچون روی بخت!
باغ ها سرشار از لبخندشان، دشت ها سرسبز از پیوندشان،
چشمه و باغ و چمن فرزندشان!
با تب تنهایی جانکاه خویش،
زیر باران می سپارم راه خویش.
شرمسار از مهربانی های او،
می روم همراه باران کو به کو.
چیست این باران که دلخواه من است؟
زیر چتر او روانم روشن است.
چشم دل وا می کنم
قصه ی یک قطره ی باران را تماشا می کنم:
در فضا، همچو من در چاه تنهایی رها،
می زند در موج حیرت دست و پا، خود نمی داند که می افتد کجا!
در زمین
همزبانانی ظریف و نازنین،
می دهند از مهربانی جا به هم،
تا بپیوندند چون دریا به هم!
قطره ها چشم انتظاران هم اند،
چون به هم پیوست جان ها، بی غم اند.
هر حبابی، دیده ای در جستجوست،
چون رسد هر قطره گوید: ــ " دوست! دوست ..."
می کنند از عشق هم قالب تهی
ای خوشا با مهرورزان همرهی!
با تب تنهایی جانکاه خویش،
زیر باران می سپارم راه خویش.
سیل غم در سینه غوغا می کند،
قطره ی دل میل دریا می کند،
قطره ی تنها کجا، دریا کجا،
دور ماندم از رفیقان تا کجا!
همدلی کو؟ تا شوم همراه او،
سر نهم هر جا که خاطرخواه او!
شاید از این تیرگی ها بگذریم
ره به سوی روشنایی ها بریم
می روم شاید کسی پیدا شود،
بی تو کی این قطره ی دل، دریا شود؟