عبارات مورد جستجو در ۷۲ گوهر پیدا شد:
حافظ : غزلیات
غزل ۴۸ - صوفی از پرتو می راز نهانی دانست
صوفی از پرتو مِی رازِ نهانی دانست
گوهرِ هر کس از این لعل، توانی دانست
قدر مجموعهٔ گل، مرغِ سَحَر داند و بس
که نه هر کو ورقی خواند، معانی دانست
عرضه کردم دو جهان بر دلِ کاراُفتاده
به جز از عشقِ تو باقی همه فانی دانست
آن شد اکنون که ز اَبنایِ عَوام اندیشم
مُحتَسِب نیز در این عیشِ نهانی دانست
دل‌بر، آسایش ما مَصلحتِ وقت ندید
ور نه از جانبِ ما دل‌نگرانی دانست
سنگ و گِل را کُنَد از یُمنِ نظر لعل و عقیق
هر که قَدرِ نفسِ بادِ یمانی دانست
ای که از دفترِ عقل، آیت عشق آموزی
ترسم این نکته به تَحقیق ندانی دانست
مِی بیاور که ننازد به گلِ باغِ جهان
هر که غارت‌گریِ بادِ خزانی دانست
حافظ این گوهرِ مَنظوم که از طَبع اَنگیخت
زَ اثرِ تربیتِ آصِفِ ثانی دانست
حافظ : غزلیات
غزل ۲۸۱ - یا رب این نوگل خندان که سپردی به منش
یا رب این نوگل خندان که سپردی به منش
می‌سپارم به تو از چشم حسود چمنش
گر چه از کوی وفا گشت به صد مرحله دور
دور باد آفت دور فلک از جان و تنش
گر به سرمنزل سلمی رسی ای باد صبا
چشم دارم که سلامی برسانی ز منش
به ادب نافه گشایی کن از آن زلف سیاه
جای دل‌های عزیز است به هم برمزنش
گو دلم حق وفا با خط و خالت دارد
محترم دار در آن طره ی عنبرشکنش
در مقامی که به یاد لب او می نوشند
سفله آن مست که باشد خبر از خویشتنش
عرض و مال از در میخانه نشاید اندوخت
هر که این آب خورد رخت به دریا فکنش
هر که ترسد ز ملال انده عشقش نه حلال
سر ما و قدمش یا لب ما و دهنش
شعر حافظ همه بیت الغزل معرفت است
آفرین بر نفس دلکش و لطف سخنش
مولوی : غزلیات
غزل ۵۰۰ - قبله امروز جز شهنشه نیست
قبله امروز جُز شَهَنشَه نیست
هر کِه آید به دَر بگو رَه نیست
عُذر گو، وَزْ بَهانه آگَهْ باش
همه خُفتَند و یک کَس آگَه نیست
نَگُذارد، نه کوتَه و نه دراز
آتشی کو دراز و کوتَه نیست
در چَهِ طَبْعِ تو خیالات است
یوسُفی بی‌حِبالْ در چَهْ نیست
چون که گندم رَسید مَغز آکَنْد
هَمرَهِ ماست و هَمرهِ کَهْ نیست
پاره پاره کُند یکایک را
عشقْ آن یک که پارهٔ دَهْ نیست
گَهْ گَهی می‌کَشند گوشِ تو را
سویِ آن عالَمی که گَهْ گَه نیست
شَمسِ تبریز شاهِ تُرکان است
رو به صَحرا که شَهْ به خَرگَه نیست
مولوی : غزلیات
غزل ۱۳۰۱ - ما دو سه رند عشرتی، جمع شدیم این طرف
ما دو سه رِنْدِ عشرتی، جمع شُدیم این طَرَف
چون شُتُرانِ رو به رو، پوزْ نَهاده در عَلَف
از چپ و راست می‌رَسَد، مَستِ طَمَع هر اُشتُری
چون شُتُران فکَنده لَب، مَست و بَرآوَریده کَف
غَم مَخورید هر شُتُر رَهْ نَبَرَد بدین اَغِل
زانک به پَستی‌اَند و ما بر سَرِ کوه بر شَرَف
کس به درازگَردنی، بر سَرِ کوه کِی رَسَد؟
وَر چه کنند عَفْ عَفی، غم نخوریم ما زِ عَف
بَحْر اگر شود جهان، کَشتیِ نوح اَنْدَرآ
کَشتیِ نوح کِی بُوَد سخره غَرقه و تَلَف؟
کانِ زُمُرّدیم ما، آفَتِ چَشمِ اژدَها
آنک لَدیغِ غَم بُوَد، حِصّه اوست وااَسَف
جُمله جهان پُرست غَم، در پِیِ مَنْصِب و دِرَم
ما خوش و نوش و مُحْتَرم، مَستِ طَرَب دَر این کَنَف
مَست شدند عارفان، مُطربِ مَعرِفَت بیا
زود بگو رُباعیی، پیش دَرآ بگیر دَف
بادْ به بیشه دَرفَکَن، در سَرِ سَرو و بیدْ زَن
تا که شوند سَرَفَشان، بید و چَنارْ صَف به صَف
بید چو خُشک و کَل بُوَد، برگ ندارد و ثَمَر
جُنبش کِی کُند سَرَش، از دَم و بادِ لاتَخَف؟
چاره خُشک و بی‌مَدَد، نَفْخه ایزدی بُوَد
کوست به فِعْلْ یک به یک، نیست ضعیف و مُسْتَخف
نَخْله خُشک زَ امْرِ حَق، داد ثَمَر به مَریَمی
یافت زِ نَفْخِ ایزدی، مُرده حَیاتِ مُوْتَنَف
اَبْلَه اگر زَنَخْ زَنَد، تو رَهِ عشق گُم مَکُن
پیشه عشق بَرگُزین، هَرزِه شِمُر دِگَر حِرَف
چون غَزَلی به سَر بَری، مِدحَتِ شَمسِ دین بگو
وَزْ تبریز یاد کُن، کوریِ خَصْمِ ناخَلَف
مولوی : غزلیات
غزل ۲۲۷۵ - امروز مستان را نگر در مست ما آویخته
امروز مَستان را نِگَر در مَستِ ما آویخته
اَفکَنده عقل و عافیت، وَنْدَر بَلا آویخته
گفتم که ای مَستانِ جان میْ خورده از دَستانِ جان
ای صد هزاران جان و دل اَنْدَر شما آویخته
گفتند شُکرْ اَللّهْ را، کو جِلْوه کرد این ماه را
افتاده بودیم از بَقا، در قَعْرِ لا آویخته
بُگْریختیم از جورِ او یک مُدّتی، وَزْ دورِ او
چون دُشمنان بودیم ما، اَنْدَر جَفا آویخته
جامِ وَفا بَرداشته، کار و دُکان بُگْذاشته
وَافْسُردگانِ بی‌مَزه در کارها آویخته
بِنْشَسته عقلِ سُرمه کَشْ با هر کِه با چَشمی‌‌ست خَوش
بِنْشَسته زاغِ دیده کَش بر هر کجا آویخته
زین خُنب‌های تَلْخ و خَوش، گَر چاشْنی داری بِچَش
تَرکِ هوا خوش تَر بُوَد، یا در هوا آویخته؟
عُمری دلِ من در غَمَش آواره شُد، می‌جُستَمَش
دیدم دلِ بیچاره را خوش در خدا آویخته
بَر دارِ دنیا ای فَتی گَر ایمنی بَرخیز تا
بِنْمایَم آزادانْت را و هم تو را آویخته
بَر دارِ مُلْکِ جاودان، بین کُشتگانِ زنده جان
مانند مَنصورِ جوان، در اِرْتِضا آویخته
عشقا تویی سُلطانِ من، از بَهرِ من داری بِزَن
روشن ندارد خانه را قِندیلِ ناآویخته
من خاک پایِ آن کَسَم کو دست در مَردان زَنَد
جانم غُلامِ آن مِسی در کیمیا آویخته
بَرجِه طَرَب را ساز کُن، عیش و سَماعْ آغاز کُن
خوش نیست آن دَفْ سَرنگون، نِی بی‌نَوا آویخته
دَفْ دل گُشایَد بسته را، نِیْ جان فَزایَد خسته را
این دِلْگُشا چون بَسته شُد؟ وان جانْ فَزا آویخته؟
امروز دستی بَرگُشا، ایثار کُن جان در سَخا
با کُفْر حاتِم رَست چون، بُد در سَخا آویخته
هست آن سَخا چون دامِ نان، امّا صَفا چون دامِ جان
کو در سَخا آویخته، کو در صَفا آویخته
باشد سَخی چون خایفی، در غارِ ایثاری شُده
صوفی چو بوبَکری بُوَد در مُصطفی آویخته
این دل دَهَد در دِلْبَری، جان هم سِپارَد برسَری
وان صَرفه جو چون مُشتری اَنْدَر بَها آویخته
آن چون نهنگ آیان شُده، دریا دَرو حیران شُده
وین بَحْریِ نوآشنا، در آشنا آویخته
گویی که این کار و کیا، یا صِدق باشد، یا ریا
آن جا که عُشّاقَند و ما، صِدق و ریا آویخته
شب گشت ای شاهِ جهان چَشم و چراغِ شب روان
ای پیشِ رویِ چون مَهَت، ماهِ سَما آویخته
من شادمان چون ماهِ نو، تو جانْ فَزا چون جاهِ نو
وِیْ در غَمِ تو ماهِ نو، چون من دوتا آویخته
کوه است جان در مَعرفت، تَنْ برگِ کاهی در صِفَت
بر برگْ کِی دیده‌‌ست کَس یک کوه را آویخته؟
از رَه رُوانْ گَردی رَوان، صُحبَت بِبُر از دیگران
وَرْنی بِمانی مُبتلا، در مُبتلا آویخته
جانِ عزیزان گشته خون، تا عاقبت چون است چون
از بَدگُمانی سَرنگونْ در اِنْتِها آویخته
چون دید جانِ پاکَشان آن تُخم کَاوَّل کاشت جان
واگشت فکر، از اِنْتها در اِبْتدا آویخته
اصلِ نِدا از دل بُوَد، در کوهِ تَن اُفْتَد صَدا
خاموش رو در اصل کُن، ای در صَدا آویخته
گفتِ زبانْ کِبْر آوَرَد، کِبرَت نیازت را خورَد
شو تو زِ کِبْرِ خود جُدا، در کِبْریا آویخته
ای شَمسِ تبریزی بَرآ، از سویِ شرقِ کِبْریا
جان‌ها زِتو چون ذَرّه‌ها، اَنْدَر ضیا آویخته
مولوی : غزلیات
غزل ۲۵۲۴ - اگر آب و گل ما را چو جان و دل پری بودی
اگر آب و گِلِ ما را چو جان و دلْ پَری بودی
به تبریز آمدی این دَم، بیابان را بِپِیمودی
بِپَر ای دل که پَر داری، بُرو آن جا که بیماری
نَمانْدی هیچ بیماری، گَر او رُخْسار بِنْمودی
چه کردی آن دلِ مِسکین، اگر چون تَنْ گِران بودی؟
اگر پَرَّش بِبَخشیدی، بَرو دِلْبَر بِبَخشودی
دَریغا قالَبَم را هم زِ بَخشش نیم پَر بودی
که بر تبریزیان در رَهْ دو اَسْپه او بَراَفْزودی
مُبارک بادشان این رَه، به توفیق و اَمانُ اللَّهْ
به هر شهریّ و هر جایی، به هر دشتیّ و هر رودی
دِلَم همراهِ ایشان شُد که شَبْشان پاسْبان باشد
اگر پیدا بُدی پاسَش یکی همراهْ نَغْنودی
بِپَرّید ای شَهانْ آن سو، که یابید آنچه قِسْمَت شُد
نُحاسی را زِاِکْسیری، اَیازی را زِمحمودی
رَوید ای عاشقانِ حَق، به اِقْبالِ اَبَد مُلْحَق
رَوان باشید همچون مَهْ به سویِ بُرجِ مسعودی
به بُرجِ عاشقانِ شَهْ، میانِ صادقانِ رَه
که از سَردان و مَردودان شود جوینده مَردودی
بِپَر ای دلْ به پنهانی، به پَرّو بالِ روحانی
گَرَت طالِب نبودی شَهْ، چُنین پَرهات نَگْشودی
در اِحْسان سابِق است آن شَهْ، به وَعده صادق است آن شَهْ
اگر نه خالِق است آن شَهْ، تو را از خَلْقْ نَرْبودی
بُرون از نور و دود است او که اَفْروزید این آتش
از این آتش خِرَد نوری، ازین آذرْ هوا دودی
دِلا اَنْدَر چه وَسواسی، که دود از نورْ نَشْناسی؟
بِسوز از عشقِ نورِ او دَرونِ نارْ چون عودی
نه از اولادِ نِمْرودی که بسته‌یْ آتش و دودی
چو فرزندِ خَلیلی تو، مَتَرس از دودِ نِمْرودی
در آتش باش جانِ من، یکی چندی چو نَرمْ آهن
که گَر آتش نبودی خود، رُخِ آیینه کِه زْدودی؟
چه آسان می‌شود مُشکل، به نورِ پاکِ اَهلِ دل
چُنانْک آهن شود مومی، زِکَفِّ شمعِ داوودی
زِشَمسُ الدّین شِناس ای دل، چو بر تو حَل شود مُشکل
تَجَلّی بَهرِ موسی دان، به جودی که رَسَد؟ جودی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۵۸۰ - ای خیره نظر در جو، پیش آ و بخور آبی
ای خیره نَظَر دَر جو، پیش آ و بِخور آبی
بیهوده چه می‌گَردی، بر آبْ چو دولابی؟
صَحراست پُر از شِکَّر، دریاست پُر از گوهر
یک جو نَبَری زین دو،‌‌ بی‌کوشش و اَسْبابی
گَر مَردِ تماشایی چون دیده بِنَگْشایی؟
بُگْشادنِ چَشم اَرْزَد تابانیِ مهتابی
مِحْراب بَسی دیدی، در وِیْ بِنَگُنجیدی
اَنْدَر نَظَرِ حَربی، بِشْکافَد مِحْرابی
ما تشنه و هر جانِبْ، یک چَشمهٔ حیوانی
ما طامِع و پیش و پَس دریا کَفِ وَهّابی
رَه چیست میانِ ما، جُز نَقصِ عِیان ما؟
کو پَرده میانِ ما، جُز چَشمِ گِران خوابی؟
شش نور هَمی‌بارَد، زان ابر که حَق آرَد
جسمَت مَثَلِ بامی، هر حِسِّ تو میزابی
شش چَشمهٔ پیوسته، می‌گردد شب بسته
زان سوش رَوان کرده، آن فاتحِ اَبْوابی
خورشید و قَمَر گاهی، شب اُفْتَد در چاهی
بیرون کَشَدش زان چَهْ،‌‌ بی‌آلَت و قُلّابی
صد صَنعَتِ سُلطانی، دارد زِتو پنهانی
زیرا که ضعیفی تو،‌‌ بی‌طاقَت و‌‌ بی‌تابی
این مَفْرش و آن کیوان، اَفلاکْ وَرایِ آن
بر کَفِّ خدا لَرزان، مانندهٔ سیمابی
دریا چو چُنان باشد، کَف دَرخورِ آن باشد
اَنْدَر صِفَتش خاطِر هست اَحْوَل و کَذّابی
بُگْریزد عقل و جان، از هیبَتِ آن سُلطان
چون دیو که بُگْریزد از عُمَّرِ خَطّابی
بِکْری بِرَمَد از شو، معشوقِ جهانَش او؟
از جانِ عزیزِ خود، بیگانه و صَخّابی؟
رَه داده به دامِ خود، صد زاغْ پِیِ بازی
چون باز به دام آمد، برداشته مِضْرابی
خاموش، که آن اَسْعَد، این را بِهْ ازین گوید
بی صَفْقهٔ صَفّاقی،‌‌ بی‌شَرفهٔ دَبّابی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۸۶۹ - هست اندر غم تو، دلشده دانشمندی
هست اَنْدَر غَمِ تو، دِلْشُده دانشمندی
هَمچو نُقره‌ست در آتشکَده دانشمندی
بر امیدِ کَرَم و رَحْمَتِ بَخشایشِ تو
از رَهِ دور به سَر آمده دانشمندی
هست زُاوباشِ خیالاتِ تو اَنْدَر رَهِ عشق
خسته و شیفته و رَهْ زده دانشمندی
چه زیان دارد خوبیِّ تو را، دوست اگر
قوت یابَد زِ چُنین مایده دانشمندی؟
با چُنین جامِ جُنونی که تو گَردان کردی
کِی بِمانَد به سَرِ قاعده دانشمندی؟
کِه روا دارد انصاف و جُوامَردیِ تو
که به غَمْ کُشته شود بیهُده دانشمندی؟
کِه رَوا دارد خورشیدِ حَقِ گرمی بَخش
که فَسُرده شود از مُجْمِده دانشمندی؟
جانِبِ مدرسهٔ عشقْ کَشیدش لَطَفَت
تا زِ دَرسِ تو بَرَد فایده دانشمندی
نَحْسِ تَربیعِ عَناصِر بِگِرفتَش، رَحْمی
تا مُنَوَّر شود از مَنْقَده دانشمندی
بس سُخَن دارد وَزْ بیمِ مَلالِ دلِ تو
لب بِبَسته‌ست دَرین مَعْبَده دانشمندی
مولوی : غزلیات
غزل ۳۱۲۶ - گل سرخ دیدم، شدم زعفرانی
گُلِ سُرخ دیدم، شُدم زَعفَرانی
یکی لَعْل دیدم، شُدَم زَرِّ کانی
دِلَم چون ستاره، شبی در نِظاره
به هر بُرج می‌شُد، به چَرخِ مَعانی
چو در بُرجِ عُشّاق، پا درنَهاد او
سَری کرد ماهی زِ اَفْلاکِ جانی
چو آن مَهْ بَرآمَد، به چَشمَش درآمَد
زمین دَرنَگُنجَد ازان آسْمانی
دِلَم، پاره پاره بِشُد عشقْ باره
که هر پارهٔ من، دَهَد زو نشانی
چو از بامْداد او، سَلامی بِداد او
مرا از سَلامَش اَبَد شُد جوانی
چو بر رویِ من دید آثارِ مَجنون
زِ رَحْمَت بِیامَد بَرِ من نَهانی
بِگُفت ای فُلانی، چرا تو چُنانی
چُنین من از آنَم که تو آنچُنانی
چه سِرها که دانَد، چه دُرها فَشانَد
چه مُلْکی که رانَد، کسی کِشْ بِخوانی
چه ماه و چه گَردون، چه بُرج و چه هامون
همه رَمزِ آن است، دَریاب اَرْ آنی
اگر شَرح خواهی، بِبین شَمسِ تبریز
چو او را بِبینی، تو این را بِدانی
مولوی : دفتر اول
بخش ۵۵ - جواب خرگوش نخچیران را
گفت ای یاران حَقَم اِلْهام داد
مَر ضَعیفی را قَوی رایی فُتاد
آنچه حَقْ آموخت مَر زنبور را
آن نباشد شیر را و گور را
خانه‌ها سازد پُر از حَلْوایِ تَر
حَق بَرو آن عِلم را بُگْشاد دَر
آنچه حَق آموخت کِرمِ پیله را
هیچ پیلی دانَد آن گون حیله را؟
آدمِ خاکی زِ حَق آموخت عِلْم
تا به هفتم آسْمان اَفْروخت عِلْم
نام و ناموسِ مَلَک را دَر شِکَست
کوریِ آن کَس که در حَقْ درشک است
زاهِدِ ششصد هزاران ساله را
پوزْبَندی ساخت آن گوساله را
تا نَتانَد شیرِ عِلْمِ دین کَشید
تا نگردد گِردِ آن قَصْرِ مَشید
عِلْم‌های اَهلِ حِس شُد پوزْبَند
تا نگیرد شیر از آن عِلْمِ بُلند
قطرهٔ دل را یکی گوهر فُتاد
کان به دریاها و گَردون‌ها نداد
چند صورتْ آخِر ای صورت‌پَرَست؟
جانِ بی‌مَعْنیت از صورت نَرَست؟
گَر به صورتْ آدمی انسان بُدی
اَحْمَد و بوجَهْل خود یکسان بُدی
نَقْش بر دیوارْ مِثْلِ آدم است
بِنْگر از صورت چه چیزِ او کَم است؟
جانْ کم است آن صورتِ با تاب را
رو، بِجو آن گوهرِ کَم‌یاب را
شُد سَرِ شیرانِ عالَم جُمله پَست
چون سگِ اَصْحاب را دادند دست
چه زیانَسْتَش از آن نَقْشِ نَفور
چون که جانَش غَرق شُد در بَحْرِ نور؟
وَصْفِ و صورت نیست اَنْدَر خامه‌ها
عالِم و عادل بُوَد در نامه‌ها
عالِم و عادل همه معنی‌ست بَسْ
کِشْ نیابی در مکان و پیش و پَسْ
می‌زَند بر تَنْ زِ سوی لامَکان
می‌نگُنجد در فَلَک خورشیدِ جان
مولوی : دفتر اول
بخش ۹۷ - داستان پیر چنگی کی در عهد عمر رضی الله عنه از بهر خدا روز بی‌نوایی چنگ زد میان گورستان
آن شَنیدَسْتی که در عَهْدِ عُمَر
بود چَنگی مُطربی با کَرّ و فَر؟
بُلبُل از آوازِ او بی‌خَود شُدی
یک طَرَب زآوازِ خوبَشْ صد شُدی
مَجْلِس و مَجْمَع دَمَش آراستی
وَزْ نَوایِ او قیامَتْ خاستی
هَمچو اِسْرافیلْ کآوازَش به فَن
مُردگان را جان دَرآرَد در بَدَن
یا رَسیلی بود اِسْرافیل را
کَزْ سَماعَش پَر بِرُستی فیل را
سازد اِسْرافیل روزی ناله را
جان دَهَد پوسیدۀ صد ساله را
اَنْبیا را در درونْ هم نَغمه‌هاست
طالِبان را زان حیاتِ بی‌بَهاست
نَشْنَود آن نَغمه‌ها را گوشِ حِسْ
کَزْ سِتَم‌ها گوشِ حِسْ باشد نَجِس
نَشْنَود نَغمه‌یْ پَری را آدمی
کو بُوَد زَاسْرارِ پَریان اَعْجَمی
گَر چه هم نَغمه‌یْ پَری زین عالَم است
نَغمۀ دلْ بَرتَر از هر دو دَم است
که پَریّ و آدمی زندانی‌اند
هر دو در زندانِ این نادانی‌اند
مَعْشَرَ الْجِنْ سورۀ رَحْمان بِخوان
تَسْتَطیعوا تَنْفُذوا را باز دان
نَغمه‌هایِ اَنْدرونِ اَوْلیا
اَوَّلا گوید که ای اَجْزایِ لا
هین زِ لایِ نَفیْ سَرها بَر زَنید
این خیال و وَهْم، یک سو اَفْکَنید
ای همه پوسیده در کَوْن و فَساد
جانِ باقیتان نَرویید و نَزاد
گَر بگویم شَمّه‌یی زان نَغمه‌ها
جان‌ها سَر بَر زَنند از دَخْمه‌ها
گوش را نزدیک کُن کان دور نیست
لیک نَقْلِ آن به تو دَستور نیست
هین که اِسْرافیلِ وَقت‌اَند اَوْلیا
مُرده را زیشان حَیات است و نَما
جانِ هر یک مُرده‌یی از گورِ تَن
بَر جَهَد زآوازَشان اَنْدَر کَفَن
گوید این آوازْ زآواها جُداست
زنده کردن کارِ آوازِ خداست
ما بِمُردیم و به کُلّی کاستیم
بانگِ حَق آمد، همه بَرخاستیم
بانگِ حَق اَنْدر حِجاب و بی‌حِجاب
آن دَهَد، کو داد مَریَم را زِ جیب
ای فَناتان نیست کرده زیرِ پوست
بازگردید از عَدَم زآوازِ دوست
مُطْلَق آن آوازْ خود از شَهْ بُوَد
گَرچه از حُلْقومِ عَبْدُاللّهْ بُوَد
گفته او را من زبان و چَشمِ تو
منْ حَواس و منْ رضا و خشمِ تو
رو، که بی یَسْمَع و بی‌یُبْصِر تویی
سِرّ تویی، چه جایِ صاحِبْ ‌سِر تویی
چون شُدی مَنْ کانَ لِلَّهْ از وَلَهْ
من تو را باشم که کانَ اللّهُ لَهْ
گَهْ تویی گویم تو را، گاهی مَنَم
هرچه گویم، آفتابِ روشَنَم
هر کجا تابَم زِ مِشْکاتِ دَمی
حَل شُد آن‌جا مُشکلاتِ عالَمی
ظُلْمَتی را کافتابش بَرنداشت
از دَمِ ما گردد آن ظُلْمت چو چاشْت
آدمی را او به خویشْ اَسْما نِمود
دیگران را زِآدمْ اَسْما می‌گُشود
خواه زآدم گیر نورَش، خواه ازو
خواه از خُم گیر میْ، خواه از کَدو
کین کَدو با خُمبْ پیوسته‌ست سخت
نی چو تو، شاد آن کَدویِ نیک بَخت
گفت طوبی مَنْ رَآنی مُصْطَفی
وَاَلَّذی یُبْصِرْ لِمْن وَجْهی رَای
چون چراغی نورِ شمعی را کَشید
هرکِه دید آن را، یَقین آن شمع دید
هم‌چُنین تا صد چراغ اَرْ نَقْل شُد
دیدنِ آخِر لِقایِ اَصل شُد
خواه از نورِ پَسین بِسْتان تو آن
هیچ فَرقی نیست، خواه از شَمعِ جان
خواه بین نور از چراغِ آخِرین
خواه بین نورَش زِ شمعِ غابِرین
مولوی : دفتر پنجم
بخش ۱۳۹ - گفتن خویشاوندان مجنون را کی حسن لیلی باندازه‌ایست چندان نیست ازو نغزتر در شهر ما بسیارست یکی و دو و ده بر تو عرضه کنیم اختیار کن ما را و خود را وا رهان و جواب گفتن مجنون ایشان را
اَبْلَهان گفتند مَجْنون را زِ جَهْل
حُسنِ لیلی نیست چندان هست سَهْل
بهتر از وِیْ صد هزاران دِلْرُبا
هست هَمچون ماهْ اَنْدَر شهرِ ما
گفت صورت کوزه است و حُسنْ مِیْ
مِیْ خدایم می‌دَهَد از نَقْشِ وِیْ
مَر شما را سِرکه داد از کوزه‌اَش
تا نباشد عشقِ اوتان گوش کَش
از یکی کوزه دَهَد زَهْر و عَسَل
هر یکی را دستِ حَق عَزَّ و جَل
کوزه می‌بینی وَلیکِن آب شراب
رویْ نَنْمایَد به چَشمِ ناصَواب
قاصِراتُ الطَّرْف باشد ذوقِ جان
جُز به خَصْمِ خود بِنَنْمایَد نِشان
قاصِراتُ الطَّرْف آمد آن مُدام
وین حِجابِ ظَرْف‌ها هَمچون خیام
هست دریا خیمه‌یی در وِیْ حَیات
بَطْ را لیکِنْ کَلاغان را مَمات
زَهْر باشد مار را هم قوت و بَرگ
غیرِ او را زَهْرِ او دَرد است و مرگ
صورتِ هر نِعْمَتیّ و مِحْنَتی
هست این را دوزخ آن را جَنَّتی
پَس همه اَجْسام و اَشیا تُبْصِرون
وَنْدَرو قوت است و سَمْ لاتُبْصِرون
هست هر جسمی چو کاسه وْ کوزه‌یی
اَنْدَرو هم قوت و هم دِلْسوزه‌یی
کاسه پیدا اَنْدَرو پنهان رَغْد
طاعِمَش دانَد کَزْان چه می‌خَورد
صورتِ یوسُف چو جامی بود خوب
زان پدر می‌خورْد صد باده یْ طَروب
بازْ اِخْوان را ازان زَهْرآب بود
کان دَریشان خشم و کینه می‌فُزود
بازْ از وِیْ مَر زُلَیخا را سَکَر
می‌کَشید از عشقْ اَفْیونی دِگَر
غیرِ آنچه بود مَر یَعْقوب را
بود از یوسُف غذا آن خوب را
گونه‌گونه شَربَت و کوزه یکی
تا نَمانَد در مِیِ غَیْبَت شَکی
باده از غَیْب است و کوزه زین جهان
کوزه پیدا باده در وِیْ بَس نَهان
بَس نَهان از دیدهٔ نامَحْرمان
لیکْ بر مَحْرَم هویدا و عِیان
یا اِلهی سُکِّرَتْ اَبْصارُنا
فَاعْفُ عَنّا اُثْقِلَتْ اَوْزارُنا
یا خَفیًّا قَدْ مَلاْتَ الْخافِقَیْن
قَدْ عَلَوْتَ فَوْقَ نورِ الْمَشْرِقَیْن
اَنْتَ سِرٌّ کاشِفٌ اَسْرارَنا
اَنْتَ فَجْرٌ مُفْجِرٌ اَنْهارَنا
یا خَفِیَّ الذّاتِ مَحْسوسَ الْعَطا
اَنْتَ کَالْماءِ وَ نَحْنُ کَالرَّحا
اَنتَ کَالرّیحِ و نَحنُ کَالْغُبار
تَخْتَفِی الرّیحُ وَ غَبْراها جِهار
تو بهاری ما چو باغِ سَبزْ خَوش
او نَهان و آشکارا بَخْشِشش
تو چو جانی ما مِثالِ دست و پا
قَبْض و بَسْطِ دست از جان شُد روا
تو چو عقلی ما مثالِ این زبان
این زبانْ از عقل دارد این بَیان
تو مِثالِ شادی و ما خَنده‌ایم
که نتیجه یْ شادیِ فَرخُنده‌ایم
جُنْبِشِ ما هر دَمی خود اَشْهَد است
که گواهِ ذوالْجلالِ سَرمَد است
گَردش سنگْ آسیا در اِضطراب
اَشهد آمد بر وجودِ جویْ آب
ای بُرون از وَهْم و قال و قیلِ من
خاکْ بر فَرقِ من و تَمثیلِ من
بَنده نَشْکیبَد زِ تَصویرِ خَوشَت
هر دَمَت گوید که جانَم مَفْرَشَت
هَمچو آن چوپان که می‌گفت ای خدا
پیشِ چوپان و مُحِبِّ خود بیا
تا شُپُش جویَم من از پیراهَنَت
چارُقَت دوزَم ببوسَم دامَنَت
کَس نبودَش در هوا و عشقْ جُفت
لیکْ قاصِر بود از تَسْبیح و گفت
عشقِ او خَرگاه بر گَردون زده
جانْ سگِ خَرگاهِ آن چوپان شُده
چون که بَحرِ عشقِ یَزدان جوش زَد
بر دلِ او زد تورا بر گوش زد
سعدی : غزلیات
غزل ۱۹۷ - نظر خدای بینان طلب هوا نباشد
نظر خدای بینان طلب هوا نباشد
سفر نیازمندان قدم خطا نباشد
همه وقت عارفان را نظرست و عامیان را
نظری معاف دارند و دوم روا نباشد
به نسیم صبح باید که نبات زنده باشی
نه جماد مرده کان را خبر از صبا نباشد
اگرت سعادتی هست که زنده دل بمیری
به حیاتی اوفتادی که دگر فنا نباشد
به کسی نگر که ظلمت بزداید از وجودت
نه کسی نعوذبالله که در او صفا نباشد
تو خود از کدام شهری که ز دوستان نپرسی
مگر اندر آن ولایت که تویی وفا نباشد
اگر اهل معرفت را چو نی استخوان بسنبی
چو دفش به هیچ سختی خبر از قفا نباشد
اگرم تو خون بریزی به قیامتت نگیرم
که میان دوستان این همه ماجرا نباشد
نه حریف مهربانست حریف سست پیمان
که به روز تیرباران سپر بلا نباشد
تو در آینه نگه کن که چه دلبری ولیکن
تو که خویشتن ببینی نظرت به ما نباشد
تو گمان مبر که سعدی ز جفا ملول گردد
که گرش تو بی جنایت بکشی جفا نباشد
دگری همین حکایت بکند که من ولیکن
چو معاملت ندارد سخن آشنا نباشد
سعدی : غزلیات
غزل ۳۱۶ - ساقی سیمتن چه خسبی خیز
ساقی سیمتن چه خسبی خیز
آب شادی بر آتش غم ریز
بوسه‌ای بر کنار ساغر نه
پس بگردان شراب شهدآمیز
کابر آذار و باد نوروزی
درفشان می‌کنند و عنبربیز
جهد کردیم تا نیالاید
به خرابات دامن پرهیز
دست بالای عشق زور آورد
معرفت را نماند جای ستیز
گفتم ای عقل زورمند چرا
برگرفتی ز عشق راه گریز
گفت اگر گربه شیر نر گردد
نکند با پلنگ دندان تیز
شاهدان می‌کنند خانه زهد
مطربان می‌زنند راه حجاز
توبه را تلخ می‌کند در حلق
یار شیرین زبان شورانگیز
سعدیا هر دمت که دست دهد
به سر زلف دوستان آویز
دشمنان را به حال خود بگذار
تا قیامت کنند و رستاخیز
سعدی : باب نهم در توبه و راه صواب
حکایت - همی یادم آید ز عهد صغر
همی یادم آید ز عهد صغر
که عیدی برون آمدم با پدر
به بازیچه مشغول مردم شدم
در آشوب خلق از پدر گم شدم
برآوردم از بی قراری خروش
پدر ناگهانم بمالید گوش
که ای شوخ چشم آخرت چند بار
بگفتم که دستم ز دامن مدار
به تنها نداند شدن طفل خرد
که نتواند او راه نادیده برد
تو هم طفل راهی به سعی ای فقیر
برو دامن راه دانان بگیر
مکن با فرومایه مردم نشست
چو کردی، ز هیبت فرو شوی دست
به فتراک پاکان درآویز چنگ
که عارف ندارد ز در یوزه ننگ
مریدان به قوت ز طفلان کمند
مشایخ چو دیوار مستحکمند
بیاموز رفتار از آن طفل خرد
که چون استعانت به دیوار برد
ز زنجیر ناپارسایان برست
که درحلقهٔ پارسایان نشست
اگر حاجتی داری این حلقه گیر
که سلطان از این در ندارد گزیر
برو خوشه چین باش سعدی صفت
که گردآوری خرمن معرفت
سعدی : غزلیات
غزل ۶۴ - یاری آنست که زهر از قبلش نوش کنی
یاری آنست که زهر از قبلش نوش کنی
نه چو رنجی رسدت یار فراموش کنی
هاون از یار جفا بیند و تسلیم شود
تو چه یاری که چو دیگ از غم دل جوش کنی
علم از دوش بنه ور عسلی فرماید
شرط آزادگی آنست که بر دوش کنی
راه دانا دگر و مذهب عاشق دگرست
ای خردمند که عیب من مدهوش کنی
شاهد آنوقت بیاید که تو حاضر گردی
مطرب آنگاه بگوید که تو خاموش کنی
سر تشنیع نداری طلب یار مکن
مگست نیش زند چون طلب نوش کنی
پای در سلسله باید که همان لذت عشق
در ت باشد که گرش دست در آغوش کنی
مرد باید که نظر بر ملخ و مور کند
آن تأمل که تو در زلف و بناگوش کنی
تا چه شکلی تو در آیینه همان خواهی دید
شاهد آیینهٔ تست ار نظر هوش کنی
سخن معرفت از حلقهٔ درویشان پرس
سعدیا شاید ازین حلقه که در گوش کنی
پروین اعتصامی : قصاید
قصیده ۹ - گویند عارفان هنر و علم کیمیاست
گویند عارفان هنر و علم کیمیاست
وان مس که گشت همسر این کیمیا طلاست
فرخنده طائری که بدین بال و پر پرد
همدوش مرغ دولت و همعرصهٔ هماست
وقت گذشته را نتوانی خرید باز
مفروش خیره، کاین گهر پاک بی بهاست
گر زنده‌ای و مرده نه‌ای، کار جان گزین
تن پروری چه سود، چو جان تو ناشتاست
تو مردمی و دولت مردم فضیلت است
تنها وظیفهٔ تو همی نیست خواب و خاست
زان راه باز گرد که از رهروان تهی است
زان آدمی بترس که با دیو آشناست
سالک نخواسته است ز گمگشته رهبری
عاقل نکرده است ز دیوانه بازخواست
چون معدنست علم و در آن روح کارگر
پیوند علم و جان سخن کاه و کهرباست
خوشتر شوی بفضل زلعلی که در زمی است
برتر پری به علم، ز مرغی که در هواست
گر لاغری تو، جرم شبان تو نیست هیچ
زیرا که وقت خواب تو در موسم چراست
دانی ملخ چه گفت چو سرما و برف دید:
تا گرم جست و خیز شدم نوبت شتاست
جان را بلند دار که این است برتری
پستی نه از زمین و بلندی نه از سماست
اندر سموم طیبت باد بهار نیست
آن نکهت خوش از نفس خرم صباست
آن را که دیبهٔ هنر و علم در بر است
فرش سرای او چه غم ارزانکه بوریاست
آزاده کس نگفت ترا، تا که خاطرت
گاهی اسیر آز و گهی بستهٔ هواست
مزدور دیو و هیمه‌کش او شدیم از آن
کاین سفله تن گرسنه و در فکرت غذاست
تو دیو بین که پیش رو راه آدمی است
تو آدمی نگر که چو دستیش رهنماست
بیگانه دزد را بکمین میتوان گرفت
نتوان رهید ز آفت دزدی که آشناست
بشناس فرق دوست ز دشمن بچشم عقل
مفتون مشو که در پس هر چهره چهره‌هاست
جمشید ساخت جام جهان‌بین از آنسبب
کگه نبود ازین که جهان جام خودنماست
زنگارهاست در دل آلودگان دهر
هر پاک جامه را نتوان گفت پارساست
ایدل، غرور و حرص زبونی و سفلگی است
ای دیده، راه دیو ز راه خدا جداست
گر فکر برتری کنی و بر پری بشوق
بینی که در کجائی و اندر سرت چهاست
جان شاخه‌ایست، میوهٔ آن علم و فضل و رای
در شاخه‌ای نگر که چه خوشرنگ میوه‌هاست
ای شاخ تازه‌رس که بگلشن دمیده‌ای
آن گلبنی که گل ندهد کمتر از گیاست
اعمی است گر بدیدهٔ معنیش بنگری
آن کو خطا نمود و ندانست کان خطاست
زان گنج شایگان که بکنج قناعت است
مور ضعیف گر چو سلیمان شود رواست
دهقان توئی بمزرع ملک وجود خویش
کار تو همچو غله و ایام آسیاست
سر، بی چراغ عقل گرفتار تیرگی است
تن بی وجود روح، پراکنده چون هباست
همنیروی چنار نگشته است شاخکی
کز هر نسیم، بیدصفت قامتش دوتاست
گر پند تلخ میدهمت، ترشرو مباش
تلخی بیاد آر که خاصیت دواست
در پیش پای بنگر و آنگه گذار پای
در راه چاه و چشم تو همواره در قفاست
چون روشنی رسد ز چراغی که مرده است
چون درد به شود ز طبیبی که مبتلاست
گندم نکاشتیم گه کشت، زان سبب
ما را بجای آرد در انبار، لوبیاست
در آسمان علم، عمل برترین پراست
در کشور وجود، هنر بهترین غناست
میجوی گرچه عزم تو ز اندیشه برتر است
میپوی گرچه راه تو در کام اژدهاست
در پیچ و تابهای ره عشق مقصدیست
در موجهای بحر سعادت سفینه‌هاست
قصر رفیع معرفت و کاخ مردمی
در خاکدان پست جهان برترین بناست
عاقل کسیکه رنجبر دشت آرزو است
خرم کسیکه درده امید روستاست
بازارگان شدستی و کالات هیچ نیست
در حیرتم که نام تو بازارگان چراست
با دانش است فخر، نه با ثروت و عقار
تنها هنر تفاوت انسان و چارپاست
زاشوبهای سیل و ز فریادهای موج
نندیشد ای فقیه هر آنکس که ناخداست
دیوانگی است قصهٔ تقدیر و بخت نیست
از بام سرنگون شدن و گفتن این قضاست
آن سفله‌ای که مفتی و قاضی است نام او
تا پود و تار جامه‌اش از رشوه و رباست
گر درهمی دهند، بهشتی طمع کنند
کو آنچنان عبادت و زهدی که بیریاست
جانرا هر آنکه معرفت آموخت مردم است
دل را هر آنکه نیک نگهداشت پادشاست
عطار نیشابوری : بیان وادی معرفت
بیان وادی معرفت
بعد از آن بنمایدت پیش نظر
معرفت را وادیی بی پا و سر
هیچ کس نبود که او این جایگاه
مختلف گردد ز بسیاری راه
هیچ ره دروی نه هم آن دیگرست
سالک تن، سالک جان، دیگرست
باز جان و تن ز نقصان و کمال
هست دایم در ترقی و زوال
لاجرم بس ره که پیش آمد پدید
هر یکی بر حد خویش آمد پدید
کی تواند شد درین راه خلیل
عنکبوت مبتلا هم سیر پیل
سیر هر کس تا کمال وی بود
قرب هر کس حسب حال وی بود
گر بپرد پشه چندانی که هست
کی کمال صرصرش آید بدست
لاجرم چون مختلف افتاد سیر
هم روش هرگز نیفتد هیچ طیر
معرفت زینجا تفاوت یافتست
این یکی محراب و آن بت یافتست
چون بتابد آفتاب معرفت
از سپهر این ره عالی صفت
هر یکی بینا شود بر قدر خویش
بازیابد در حقیقت صدر خویش
سر ذراتش همه روشن شود
گلخن دنیا برو گلشن شود
مغز بیند از درون نه پوست او
خود نبیند ذره‌ای جز دوست او
هرچ بیند روی او بیند مدام
ذره ذره کوی او بیند مدام
صد هزار اسرار از زیر نقاب
روز می‌بنمایدت چون آفتاب
صد هزاران مرد گم گردد مدام
تا یکی اسرار بین گردد تمام
کاملی باید درو جانی شگرف
تا کند غواصی این بحر ژرف
گر ز اسرارت شود ذوقی پدید
هر زمانت نو شود شوقی پدید
تشنگی بر کمال اینجا بود
صد هزاران خون حلال اینجا بود
گر بیاری دست تا عرش مجید
دم مزن یک ساعت از هل من یزید
خویش را در بحر عرفان غرق کن
ورنه باری خاک ره بر فرق کن
گرنه‌ای ای خفته اهل تهنیت
پس چرا خود را نداری تعزیت
گر نداری شادیی از وصل یار
خیز باری ماتم هجران بدار
گر نمی بینی جمال یار تو
خیز منشین، می‌طلب اسرار تو
گر نمی‌دانی طلب کن شرم دار
چون خری تا چند باشی بی‌فسار
عطار نیشابوری : بیان وادی معرفت
گفتار عباسه دربارهٔ عشق و معرفت
با کسی عباسه گفت ای مرد عشق
ذره‌ای بر هرک تابد درد عشق
گر بود مردی، زنی زاید ازو
ور زنیست ای بس که مرد آید ازو
زن ندیدی تو که از آدم بزاد
مرد نشنیدی که از مریم بزاد
تا نتابد آنچ می‌باید تمام
کار هرگز بر تو نگشاید مدام
چون بتابد، ملک حاصل آیدت
حاصل آید هرچ در دل آیدت
ملک نیز این دان و دولت این شمر
ذره‌ای زین، عالمی از دین شمر
گر شوی قانع به ملک این جهان
تا ابد ضایع بمانی جاودان
هست دایم سلطنت در معرفت
جهد کن تا حاصل آید این صفت
هرک مست عالم عرفان بود
بر همه خلق جهان سلطان بود
ملک عالم پیش او ملکی شود
نه فلک در بحر او فلکی شود
گر بدانندی ملوک روزگار
ذوق یک شربت ز بحر بی‌کنار
جمله در ماتم نشینندی ز درد
روی یک دیگر ندیدندی ز درد
سنایی غزنوی : غزلیات
غزل ۶۸ - عشق ازین معشوقگان بی وفا دل بر گرفت
عشق ازین معشوقگان بی وفا دل بر گرفت
دست ازین مشتی ریاست جوی دون بر سر گرفت
عالم پر گفتگوی و در میان دردی ندید
از در سلمان در آمد دامن بوذر گرفت
اینت بی همت که در بازار صدق و معرفت
روی از عیسا بگردانید و سم خر گرفت
سامری چون در سرای عافیت بگشاد لب
از برای فتنه را شاگردی آزر گرفت
نان اسکندر خوری و خدمت دارا کنی
خاک سیم از حرص پنداری که آب زر گرفت
بوالعجب بازیست در هنگام مستی باز فقر
کز میان خشک رودی ماهیان تر گرفت
سالها مجنون طوافی کرد در کهسار دوست
تا شبی معشوقه را در خانه بی مادر گرفت
آنچه از مستی و کوتاهی شبی آهنگ کرد
تا سر زلفش نگیرد زود ازو سر بر گرفت
خواجه از مستی شبی بر پای چاکر بوسه داد
تا نه پنداری که چاکر قیمت دیگر گرفت
زین عجایب تر که چون دزد از خزینت نقد برد
دیده‌بان کور گوش پاسبان کر گرفت
این مرقعها و این سالوسها و رنگها
امر معروفست کز وی جانها آذر گرفت
دیو بد دینست لیکن بر در دین ره زند
زهر ما زهرست لیکن معدنی شکر گرفت
ای سنایی هان که تا نفریبدت دیو لعین
کز فریب دیو عالم جمله شور و شر گرفت
هر دعا گویی که در شش پنج او دادی به خواب
چون سنایی هفت اختر ره ششدر گرفت