عبارات مورد جستجو در ۳۱۱ گوهر پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۸۸۲ - جامه سیه کرد کفر نور محمد رسید
جامه سِیَه کرد کُفر نورِ مُحَمَّد رَسید
طَبْلِ بَقا کوفتند مُلْکِ مُخَلَّد رَسید
رویِ زمین سَبز شُد جَیْب دَرید آسْمان
بارِ دِگَر مَهْ شِکافت روحِ مُجَرَّد رَسید
گشت جهان پُرشِکَر بَست سَعادَت کَمَر
خیز که بارِ دِگَر آن قَمَرینْ خَد رَسید
دلْ چو سُطُرلاب شُد آیَتِ هفت آسْمان
شرحِ دلِ احمدی هفت مُجَلَّد رَسید
عقلِ مُعَقَّل شبی شُد بَرِ سُلطانِ عشق
گفت به اِقَبالِ تو نَفْسِ مُقَیَّد رَسید
پیکِ دلِ عاشقان رفت به سَر چون قَلَم
مُژده همچون شِکَر در دلِ کاغد رَسید
چند کُند زیرِ خاکْ صبرْ رَوان‌هایِ پاک؟
هین زِ لَحَد بَرجَهید نَصرِ مُویَّد رَسید
طَبْلِ قیامَت زدند صورِ حَشَر می‌دَمَد
وَقت شُد ای مُردگان حَشْرِ مُجَدَّد رَسید
بُعْثِرَ ما فِی الْقُبُور حُصِّلَ ما فِی الصُّدورْ
آمد آوازِ صور روحْ به مَقْصَد رَسید
دوشْ در اِسْتارگانْ غُلغُله افتاده بود
کَزْ سویِ نیکْ اَخْتَران اَخْتَرِ اَسْعَد رَسید
رَفت عُطارِد زِ دست لوح و قَلَم دَرشِکَست
در پِیِ او زُهره جَست مَستْ به فَرقَد رَسید
قُرصِ قَمَر رَنگ ریخت سویِ اَسَد می‌گُریخت
گفتم خیر است گفت ساقیِ بی‌خَود رَسید
عقل در آن غُلغُله خواست که پیدا شود
کودکْ هم کودک است گو چه به اَبْجَد رَسید
خیز که دورانِ ماست شاهِ جهانْ آنِ ماست
چون نَظَرَش جانِ ماست عُمرِ مُوَبَّد رَسید
ساقیِ بی‌رَنگ و لاف ریخت شراب از گِزاف
رَقصِ جَمَل کرد قاف عیشِ مُمَدَّد رَسید
باز سُلَیمانِ روح گفت صَلایِ صَبوح
فِتْنه بِلْقیس را صَرحِ مُمَرَّد رَسید
رَغمِ حَسودانِ دین کوریِ دیوِ لَعین
کُحْلِ دل و دیده در چَشمِ مُرَمَّد رَسید
از پِیِ نامَحْرمان قُفل زدم بر دَهان
خیز بگو مُطربا عِشرَتِ سَرمَد رَسید
مولوی : دفتر سوم
بخش ۷۷ - اجتماع اجزای خر عزیر علیه السلام بعد از پوسیدن باذن الله و درهم مرکب شدن پیش چشم عزیر علیه السلام
هین عُزَیْرا دَر نِگَر اَنْدَر خَرَت
که بِپوسیدَه‌ست و ریزیده بَرَت
پیشِ تو گِرْد آوَریم اَجْزاش را
آن سَر و دُمّ و دو گوش و پاش را
دستْ نه و جُزو بَرهَم می‌نَهَد
پاره‌ها را اجتماعی می‌دَهَد
دَر نِگَر در صَنْعَتِ پاره‌زَنی
کو هَمی‌دوزَد کُهُن بی‌سوزنی
ریسمان و سوزنی نه وَقتِ خَرْز
آن چُنان دوزَد که پیدا نیست دَرْز
چَشمْ بُگْشا حَشْر را پیدا بِبین
تا نَمانَد شُبْهه‌اَت در یَوْمِ دین
تا بِبینی جامِعی‌اَم را تَمام
تا نَلَرْزی وَقتِ مُردن زِ اهْتِمام
هم چُنان که وَقتِ خُفتن ایمِنی
از فَواتِ جُمله حِسْ‌هایِ تَنی
بر حَواسِ خود نَلَرزی وَقتِ خواب
گَرچه می‌گردد پَریشان و خَراب
مولوی : دفتر چهارم
بخش ۵۴ - تفسیر یا ایها المزمل
خوانْد مُزَّمِّل نَبی را زین سَبَب
که بُرون آ از گِلیم ای بوالْهَرَب
سَر مَکَش اَنْدَر گِلیم و رو مَپوش
که جَهانْ جسمی‌ست سَرگردان تو هوش
هین مَشو پنهان زِ نَنْگِ مُدَّعی
که تو داری شمعِ وَحْیِ شَعْشَعی
هین قُمِ اللَّیلَ که شمعی ای هُمام
شمعْ اَنْدَر شب بُوَد اَنْدَر قیام
بی‌فُروغَت روز روشن هم شب است
بی‌پَناهَت شیر اسیر اَرْنَب است
باش کَشتیبان دَرین بَحْرِ صَفا
که تو نوحِ ثانی‌یی ای مُصطفی
رَهْ شِناسی می‌بِبایَد با لُباب
هَررَهی را خاصه اَنْدَر راهِ آب
خیز بِنْگَر کارَوانِ رَهْ زده
هر طَرَف غولی‌ست کَشتیبان شُده
خِضْرِوقتی غَوْثِ هر کَشتی تویی
هَمچو روحُ اللهْ مَکُن تنهارَوی
پیش این جَمعی چو شمع آسْمان
اِنْقِطاع و خَلوَت آری را بِمان
وقت خَلوت نیست اَنْدَر جمع آی
ای هُدی چون کوهِ قاف و تو هُمای
بَدرْ بر صَدْر فَلَک شُد شبْ رَوان
سَیْر را نَگْذارد از بانگِ سگان
طاعِنان هَمْچو سگان ْ بر بَدْرِ تو
بانگ می‌دارند سویِ صَدْرِ تو
این سَگان کَرَّند زَامْرِ اَنْصِتوا
از سَفَه وَعْوَع کُنان بر بَدْرِ تو
هین بِمَگْذار ای شِفا رَنجور را
تو زِ خشمِ کَر عَصای کور را
نه تو گفتی قایدِ اَعْمی به راه
صد ثواب و اَجْر یابد از اِله؟
هرکِه او چِلْ گام کوری را کَشَد
گَشت آمُرزیده و یابَد رَشَد
پَس بِکَش تو زین جَهان بی‌قَرار
جَوْقِ کوران را قِطارْ اَنْدَر قِطار
کارِ هادی این بُوَد تو هادی‌یی
ماتَمِ آخِر زمان را شادی‌یی
هین روان کُن ای اِمامُ الْمُتَّقین
این خیال اَنْدیشگان را تا یَقین
هرکِه در مَکْرِ تو دارد دلْ گِرو
گَرْدَنَش را می‌زَنَم تو شاد رو
بر سر کوریش کوری‌ها نَهَم
او شِکَر پِنْدارَدو زَهْرَش دَهَم
عقل‌ها از نورِ من اَفروختَنْد
مَکْرها از مَکْرِ من آموختَند
چیست خود آلاجُقِ آن تُرکْمان
پیش پایِ نَرِّه پیلانِ جَهان؟
آن چراغِ او به پیشِ صَرْصَرَم
خود چه باشَد؟ ای مَهینْ پیغامبرم
خیزدَردَم تو به صورِسَهمناک
تا هزاران مُرده بَر رویَد زِ خاک
چون تو اسرافیلِ وقتی راستْ خیز
رَستْخیزی ساز پیش از رَستْخیز
هرکه گوید کو قیامت ای صَنَم
خویش بِنْما که قیامت نَکْ مَنَم
دَرنِگَر ای سایِل مِحْنَت زَده
زین قیامت صد جهان اَفزون شُده
وَر نَباشد اَهلِ این ذِکر و قُنوت
پس جوابُ الْاَحْمَق ای سُلطان سکوت
زآسْمانِ حَق سکوت آید جواب
چون بُوَد جانا دُعا نامُسْتَجاب
ای دَریغا وقتِ خَرمَنگاه شُد
لیکْ روز از بَختِ ما بی‌گاه شُد
وقت تَنگ است و فَراخی این کلام
تَنگ می‌آیَد بَرو عُمرِ دوام
نیزه بازی اَنْدَرین گَوهای تَنگ
نیزه بازان را همی‌آرَد به تَنگ
وقت تنگ و خاطِر و فَهْم عَوام
تنگ‌تر صد رَه زِ وَقت است ای غُلام
چون جوابِ اَحْمَق آمد خامُشی
این درازی در سُخن چون می‌کَشی؟
از کَمالِ رَحْمَت و موجِ کَرَم
می‌دَهَد هرشوره را باران و نَم
مولوی : دفتر پنجم
بخش ۶۷ - فرستادن اسرافیل را علیه‌السلام به خاک کی حفنه‌ای بر گیر از خاک بهر ترکیب جسم آدم علیه‌السلام
گفت اسرافیل را یَزدانِ ما
که بُرو زان خاکْ پُر کُن کَف بیا
آمد اسرافیل هم سویِ زمین
باز آغازید خاکِسْتانْ حَنین
کای فرشته‌یْ صور و ای بَحْرِ حَیات
که زِ دَم‌هایِ تو جان یابَد مَوات
در دَمی از صور یک بانگِ عظیم
پُر شود مَحْشَر خَلایقْ از رَمیم
در دَمی در صور گویی اَلصَّلا
بَرجَهید ای کُشتگان کربَلا
ای هَلاکَت دیدگان از تیغِ مرگ
بَرزَنید از خاکْ سَر چون شاخ و برگ
رَحمَتِ تو وآن دَمِ گیرایِ تو
پُر شود این عالَم از اِحْیایِ تو
تو فرشته‌یْ رَحمَتی رَحمَت نِما
حامِلِ عَرشیّ و قبله یْ دادها
عَرشْ مَعْدن گاهِ داد و مَعْدِلَت
چارْ جو در زیرِ او پُر مَغْفِرَت
جویِ شیر و جویِ شَهْدِ جاودان
جوی خَمْر و دَجلهٔ آبِ رَوان
پَس زِ عَرش اَنْدَر بِهِشْتِستان رَوَد
در جهان هم چیزکی ظاهِر شود
گَرچه آلوده‌ست اینجا آن چهار
از چه؟ از زَهْرِ فَنا و ناگُوار
جُرعه‌یی بر خاکِ تیره ریختند
زان چهار و فِتْنه‌یی اَنْگیختند
تا بجویَند اَصْلِ آن را این خَسان
خود بَرین قانِع شُدند این ناکَسان
شیرْ داد و پَروَرش اَطْفال را
چَشمه کرده سینهٔ هر زال را
خَمرْ دَفْعِ غُصّه و اندیشه را
چَشمه کرده از عِنَب در اِجْتِرا
اَنْگَبینْ دارویِ تَنْ رَنْجور را
چَشمه کرده باطِنِ زنبور را
آب دادی عامْ اَصْل و فَرع را
از برایِ طُهْر و بَهْرِ کَرْع را
تا ازین‌ها پِی بَری سویِ اصول
تو بَرین قانِع شُدی ای بواَلْفُضول
بِشنو اکنون ماجَرایِ خاک را
که چه می‌گوید فُسونْ مِحْراک را
پیشِ اِسْرافیل‌گشته او عَبوس
می‌کُند صد گونه شَکل و چاپْلوس
که به حَقّ ذاتِ پاکِ ذوالْجَلال
که مَدار این قَهْر را بر من حَلال
من ازین تَقْلیب بویی می‌بَرَم
بَدگُمانی می‌دَوَد اَنْدَر سَرَم
تو فرشته‌یْ رَحمَتی رَحمَت نِما
زان که مُرغی را نَیازارَد هُما
ای شِفا و رَحمَتِ اَصْحابِ دَرد
تو همان کُن کان دو نیکوکار کرد
زود اسرافیل باز آمد به شاه
گفت عُذر و ماجَرا نَزْدِ اِله
کَزْ برون فَرمان بِدادی که بِگیر
عکسِ آن اِلْهام دادی در ضَمیر
اَمْر کردی در گرفتن سویِ گوش
نَهی کردی از قَساوَت سویِ هوش
سَبْقِ رَحمَت گشت غالِب بر غَضَب
ای بَدیعْ اَفْعال و نیکوکارْ رَبّ
سعدی : غزلیات
غزل ۳۳ - ره به خرابات برد، عابد پرهیزگار
ره به خرابات برد، عابد پرهیزگار
سفرهٔ یکروزه کرد، نقد همه روزگار
ترسمت ای نیکنام، پای برآید به سنگ
شیشهٔ پنهان بیار، تا بخوریم آشکار
گر به قیامت رویم، بی خر و بار عمل
به که خجالت بریم، چون بگشایند بار
کان همه ناموس و بانگ، چون درم ناسره
روی طلی کرده داشت، هیچ نبودش عیار
روز قیامت که خلق، طاعت و خیر آورند
ما چه بضاعت بریم، پیش کریم؟ افتقار
کار به تدبیر نیست، بخت به زور آوری
دولت و جاه آن سریست، تا که کند اختیار
بس که خرابات شد، صومعهٔ صوف پوش
بس که کتبخانه گشت، مصطبهٔ دردخوار
مدعی از گفت و گوی، دولت معنی نیافت
راه نبرد از ظلام، ماه ندید از غبار
مطرب یاران بگوی، این غزل دلپذیر
ساقی مجلس بیار، آن قدح غمگسار
گر همه عالم به عیب، در پی ما اوفتد
هر که دلش با یکیست، غم نخورد از هزار
سعدی اگر فعل نیک از تو نیاید همی
بد نبود نام نیک، از عقبت یادگار
سعدی : قصاید
قصیدهٔ شمارهٔ ۲۴ - تنبیه و موعظت
روزی که زیر خاک تن ما نهان شود
وانها که کرده‌ایم یکایک عیان شود
یارب به فضل خویش ببخشای بنده را
آن دم که عازم سفر آن جهان شود
بیچاره آدمی که اگر خود هزار سال
مهلت بیابد از اجل و کامران شود
هم عاقبت چو نوبت رفتن بدو رسد
با صدهزار حسرت از اینجا روان شود
فریاد از آن زمان که تن نازنین ما
بر بستر هوان فتد و ناتوان شود
اصحاب را ز واقعهٔ ما خبر کنند
هر دم کسی به رسم عیادت روان شود
و آن کس که مشفقست و دلش مهربان ماست
در جستن دوا به بر این و آن شود
وانگه که چشم بر رخ ما افکند طبیب
در حال ما چو فکر کند بدگمان شود
گوید فلان شراب طلب کن که سود تست
ما را بدان امید بسی در زیان شود
شاید که یک دو روز دگر مانده عمر ما
وآن یک دو روز بر سر سود و زیان شود
یاران و دوستان همه در فکر عاقبت
کاحوال بر چگونه و حال از چه سان شود
تا آن زمان که چهره بگردد ز حال خویش
و آن رنگ ارغوانی ما زعفران شود
و آن رنج در وجود به نوعی اثر کند
کز لاغری بسان یکی ریسمان شود
در ورطهٔ هلاک فتد کشتی وجود
نیز از عمل بماند و بی‌بادبان شود
آمد شد ملائکه در وقت قبض روح
چون بنگریم دیدهٔ ما خون‌فشان شود
باید که در چشیدن آن جام زهرناک
شیرینی شهادت ما در زبان شود
یا رب مدد ببخش که ما را در آن زمان
قول زبان، موافق صدق جنان شود
ایمان ما ز غارت شیطان نگاه دار
تا از عذاب خشم تو جان در امان شود
فی‌الجمله روح و جسم ز هم متفرق شوند
مرغ از قفس برآید و در آشیان شود
جان ار بود پلید شود در زمین فرو
ور پاک باشد او زبر آسمان شود
آوازه در سرای در افتد که خواجه مرد
وز بم و زیر، خانه پر آه و فغان شود
از یک طرف غلام بگرید به های های
وز یک طرف کنیز به زاری کنان شود
در یتیم گوهر یکدانه را ز اشک
جزع دو دیده پر ز عقیق یمان شود
تابوت و پنبه و کفن آرند و مرده شوی
اوراد ذاکران ز کران تا کران شود
آرند نعش تا به لب گور و هر که هست
بعد از نماز باز سر خانمان شود
هر کس رود به مصلحت خویش و جسم ما
محبوس و مستمند در آن خاک‌دان شود
پس منکر و نکیر بپرسند حال ما
وین جمله حکمها ز پی امتحان شود
گر کرده‌ایم خیر و نماز و خلاف نفس
آن خاک‌دان تیره به ما گلستان شود
ور جرم و معصیت بود و فسق کار ما
آتش در اوفتد به لحد هم دخان شود
یک هفته یا دو هفته کم و بیش صبح و شام
با گریه دوست همدم و هم‌داستان شود
حلوا سه چار سخن شب جمعه چند بار
بهر ریا به خانهٔ هر گورخوان شود
وان همسر عزیز که از عده دست داشت
خواهد که باز بستهٔ عقد فلان شود
میراث گیر کم خرد آید به جست و جوی
پس گفت و گوی بر سر باغ و دکان شود
نامی ز ما بماند و اجزای ما تمام
در زیر خاک با غم و حسرت نهان شود
و آنگه که چند سال برین حال بگذرد
آن نام نیز گم شود و بی‌نشان شود
و آن صورت لطیف شود جمله زیر خاک
و آن جسم زورمند کفی استخوان شود
از خاک گورخانهٔ ما خشتها پزند
و آن خاک و خشت دست کش گل گران شود
دوران روزگار به ما بگذرد بسی
گاهی شود بهار و دگر گه خزان شود
تا روز رستخیز که اصناف خلق را
تن‌ها ز بهر عرض قرین روان شود
حکم خدای عزوجل کائنات را
در فصل هر فصیله به کلی روان شود
از گفتن و شنیدن و از کرده‌های بد
در موقف محاسبه یک یک عیان شود
میزان عدل نصب کنند از برای خلق
یک سر سبک برآید و یک سر گران شود
هر کس نگه کند به بد و نیک خویشتن
آنجا یکی غمین و یکی شادمان شود
بندند باز بر سر دوزخ پل صراط
هر کس ازو گذشت مقیم جنان شود
و آن کس که از صراط بلرزید پای او
در خواری و عذاب ابد جاودان شود
اشرار را حرارت دوزخ کند قبول
و احرار را عنایت حق سایبان شود
بس روی همچو ماه ز خجلت شود سیاه
بس قد همچو تیر ز هیبت کمان شود
بس شخص بینوا که ورا از علو قدر
عشرت سرای جنت اعلی مکان شود
بس پیر مستمند که در گلشن مراد
بوی بهشت بشنود و نوجوان شود
مسکین اسیر نفس و هوا کاندران مقام
با صد هزار غصه قرین هوان شود
برگی که از برای مطیعان کشد خدای
عاصی چگونه در خور آن برگ خوان شود
خرم دلی که در حرم‌آباد امن و عیش
حق را به خوان لطف و کرم میهمان شود
این کار دولتست نداند کسی یقین
سعدی یقین به جنت و خلدت چه سان شود
عطار نیشابوری : قصاید
قصیده ۱۶ - ای پرده‌ساز گشته درین دیر پرده در
ای پرده‌ساز گشته درین دیر پرده در
تا کی چو کرم پیله نشینی به پرده در
چون کرم پیله پرده خود را کند تمام
زان پرده گور او کند این دیر پرده در
چون وقت کار توست چه غافل نشسته‌ای
برخیز و وقت کار غم خویشتن بخور
چون کرم پیله بر تن خود بیش ازین متن
خرسند گرد و رنج جهان بیش ازین مبر
چون دانه و زمین بود و آب بر سری
آن به که کشت و ورز کند مرد برزگر
گر وقت کشت خوش بنشیند میان ده
دانی که حال چون بودش وقت برگ و بر
کی بر دل تو نقش حقیقت شود پدید
کز نقش نفس هست دلت هر نفس بتر
از دل طمع مدار که صد گونه شهوت است
نقش دل چو سنگ تو کالنقش فی‌الحجر
اندر نهاد بوالعجبت هفت دوزخ است
از راه پنج حس تو فروبند هفت در
پس بر صراط شرع روان گرد و هوش دار
زیرا که هست زیر صراط آتش سقر
بیدار گرد ای دل غافل که در جهان
همچون خران نیامده‌ای بهر خواب و خور
تو خفته‌ای ز جهل و مرا هست صبر آنک
تا خلق روز حشر شود گرد تو حشر
کو صد هزار گونه زبان ذره ذره را
تا بر دریغ کار تو باشند نوحه گر
برخیز زود و هرچه تو را هست بیش و کم
بر باد ده چو خاک به یک نالهٔ سحر
گل کن ز خون دیده همه خاک سجده‌گاه
زان پیش کز گل تو همی بردمد خضر
خواهی که ره بری تو به نوری که اصل اوست
رو گرد عجز گرد که عجز است راهبر
چیزی که صد هزار ملک غرق نور اوست
آخر بدان چگونه رسد قوت بشر
پنداشتی که ناگذرانی تو در جهان
پندار تو بس است عذاب تو ای پسر
چه کم شود چه بیش گر از تندباد مرگ
موری بمرد در همه اقصای بحر و بر
چه وزن آورد شبهی ای سلیم دل
جایی که ناپدید شود صد جهان گهر
انگشت باز نه به لب و دم مزن از آنک
بودند پیشتر ز تو مردان پر هنر
گر مرد راه‌بین شده‌ای عیب کس مبین
از زاغ چشم‌بین و ز طاووس پر نگر
بر عمر اعتماد مکن زانکه عمر تو
یک لحظه بیش نیست و آن هست ماحضر
سالی هزار نوح بزیست و به عاقبت
شد شش هزار سال که کرد از جهان گذر
تو هم یقین بدان که تو را همچو کعبتین
در ششدر فنا فکند چرخ پاک بر
زاری تو همچو کاه و اگر کوه گیرمت
چون با اجل شوی تو بدین زور کارگر
از فتنه و بلا نتوانی گریختن
گر فی‌المثل چو مرغ برآری هزار پر
فرزند آدم است که هرجا که فتنه‌ای است
در هر دو کون هست سوی او نهاده سر
صد گونه رنج و محنت و بیماری و بلا
صد گونه قهر و غصه و جور و غم و ضرر
در وقت خشم از دلش آتش چنان جهد
کاندر سخن معاینه می‌افکند شرر
در وقت حرص تا که به دست آورد جوی
گویی که گشت هر سر موییش دیده‌ور
در وقت حقد اگر بودش بر حسود دست
قهرش چنان کند که هبا گردد و هدر
صد بار خون خویش کند خلق را حلال
تا لقمهٔ حرام به دست آورد مگر
اینجاش این همه غم و آنجاش بر سری
چندان عذاب و حسرت و اندیشهٔ دگر
اول سؤال گور و عذابی که دور باد
وانگه به زیر خاک شدن خاک رهگذر
بیدار باش ای دل بیچارهٔ غریب
بر جان خود بترس و بیندیش الحذر
چندین هزار دام بلا هست در رهت
خود را نگاه دار ازین دام پر خطر
آن کاسهٔ سری که پر از باد عجب بود
خاکی شود که گل کند آن خاک کوزه‌گر
وانگه به روز حشر به پیش جهانیان
واخواستش کنند بلاشک ز خیر و شر
نیک و بدی که کرد درآید به گرد او
وارند هرچه کرد بد و نیک در شمر
راه صراط تیزتر از تیغ پیش او
دوزخ به زیر او در و او می‌رود ز بر
او در میان خوف و رجا می‌تپد ز بیم
تا زان دو جایگاه کدامش بود مقر
جانم بسوخت چاره خموشی است چون کنم
چون در چنین مقام سخن نیست معتبر
درمان آدمی به حقیقت فنای اوست
تا لذتی بیابد و عمری برد به سر
ای اهل خاک این چه خموشی است چند ازین
ما را ز حال خویش کنید اندکی خبر
در زیر خاک با دل پر خون چگونه‌اید
تا کی کنید در شکم خاک خون زبر
آخر نگه کنید که بعد از هزار سال
زیر قدم چگونه بماندید پی سپر
آگاه می‌شدید چو موری همی‌گذشت
چون شد که گشت چشم شما مور را ممر
زین پیش بوده‌اید جگر گوشهٔ جهان
اکنون چه شد که آب ندارید در جگر
زین پیش در شما اثری کرد هر سخن
پس چون که از شما نه خبر ماند و نه اثر
زین پیش تاب گرد و غباری نداشتید
امروز جمله گرد و غبارید سر به سر
شخصی که او ز ناز نگنجید در جهان
در گور تنگ و تیره چه سازد زهی خطر
آن کو نخورد هیچ طعامی که بوی داشت
اکنون ببین که خورد تنش کرم مختصر
آن کو ز عز و ناز نمی‌کرد چشم باز
افتاده چشم خانهٔ زیبای او به در
چه محنت است این و چه درد است و چه دریغ
خود این چه کاروان و چه راه است و چه سفر
یارب ز هیبت تو و اندیشهٔ مدام
هم اشک من چو سیم شد و هم رخم چو زر
از بیم قهر تو دل عطار خسته شد
از روی لطف در من دلخسته کن نظر
چیزی که دیدی از من آشفته روزگار
ای ناگزیر از سر آن جمله در گذر
هر کو ز صدق دل به دعاییم یاد داشت
یارب به فضل پردهٔ او پیش کس مدر
عطار نیشابوری : قصاید
قصیده ۱۹ - دلا گذر کن ازین خاکدان مردم خوار
دلا گذر کن ازین خاکدان مردم خوار
که دیو هست درو بس عزیز و مردم خوار
همان به است که شیران ز بیشه برنایند
که گربگان تنک‌روی می‌کنند شکار
همان به است که بازانش پر شکسته بوند
ز عالمی که کلنگش بود قطار قطار
همان به است که گل زیر غنچه بنشیند
که وقت هست که سر تیزیی نماید خار
همان به است که کنجی گزیند اسکندر
چو روستایی ده گنج می‌نهد به حصار
همان به است که پنهان بماند آب حیات
که آب شور فزون دارد این زمان مقدار
برو خموش که در پیش چشم مشتی کور
چه سنگ‌ریزه فشانی چه لؤلؤ شهوار
به روزگار ز چشم آب آر و دست بشوی
که بر تو آتش دوزخ همی‌کنند انبار
سزد که کرکس مردار خوار خوانندت
که ترک می‌نتوان گرفتن این مردار
به پای خویش به گور آمدی سر خود گیر
که چرخ از پی تو دارد آتشین مسمار
اگر زمانه زمانت نداد دل خوش دار
که یک زمان است خوشی زمانهٔ غدار
میان طشت پر آتش شکنجه را خوش باش
که هست گرد تو این طشت آتشین دوار
چو نیست کار جهان پایدار سر بر نه
وزین زمانهٔ ناپایدار دست بدار
یقین بدان که عروس جهان همه جایی است
کز اندرون به نکال است و از برون به نگار
ز عالمی به چه نازی که گر نگاه کنی
پر آدمی است زمینش کنار تا به کنار
عجب درین که یکی بازماند و هر روز
فرو شدند درین بادیه هزار هزار
نه هیچ کس خبری باز داد ازین ره دور
نه هیچ کس گرهی برگشاد ازین اسرار
چو خفتگان همه در زیر خاک بی‌خبرند
خبر چگونه دهندت ز حال روز شمار
که این چه راه و چه وادی است این که چندین خلق
بدو فروشد و از هیچ کس نماند آثار
به چشم عقل خموشان خاک را بنگر
اسیر مانده و در خاک و خون به زاری زار
نه همدمی نه دمی سرکشیده زیر کفن
نه محرمی نه کسی روی کرده در دیوار
به خاک ریخته آن زلف‌های چون زنجیر
چون زعفران شده آن روی‌های چون گلنار
ز فعل خویش عرق کرده جانش از تشویر
میان خوف و رجا مانده ای خدا زنهار
اگرچه پیل‌تنی بود لیک مور ضعیف
به یک دو ماه تنش کرده ذره ذره شمار
ببین که بر سر این خفتگان خاک زمین
چگونه زار همی‌گرید ابر روز بهار
ببین اگرچه بسی ابر زار می‌گرید
هنوز می‌ننشیند ز خاک جمله غبار
ز خاک جمله درختی اگر پدید آید
یقین بدان که همه تلخ میوه آرد بار
مگر که خورد کفی آب عیسی از جویی
به طعم همچو شکر بود آب نوش گوار
پس از خمی که همان آب بود آبی خورد
که تلخ گشت دهان لطیف معنی‌دار
چو آب هر دو یکی بود و آب این یک تلخ
خطاب کرد که یارب شکال من بردار
فصیح در سخن آمد به پیش او آن خم
که بوده‌ام تن مردی ز مردمان کبار
هزار بار خم و کوزه کرده‌اند مرا
هنوز تلخ مزاجم ز مرگ شیرین کار
اگر هزار رهم خم کنند از سر باز
هنوز تلخی جان کندنم بود به قرار
سخن شنو ز خم آخر چه خویش سازی خم
برو که زود زند جوش خون تو به تغار
چه گویم و چه کنم تن زدم شبت خوش باد
که کرده‌ای همه عمرت به هرزه روز گذار
تو را خدا به کمال کرم بپرورده
تو از برای هوا نفس کرده‌ای پروار
ببین که چند بگفتند با تو از بد و نیک
ببین که چند تو را مهل داد لیل و نهار
نه زان است این همه واخواست تا تو بنشینی
ز کبر ریش کنی راست کژ نهی دستار
هزار دیده سزد دیده‌های عالم را
که بر دریغ تو گریند جمله طوفان بار
تو این سخن بندانی ولیک صبرم هست
که تا اجل کند از خواب غفلتت بیدار
در آن زمان شوی آگه که باز گیرندت
به پیش خلق جهان نردبان عمر از دار
دریغ مانده و سودی نه از دریغ تو را
زهی دریغ و زهی حسرت و زهی تیمار
تو غره‌ای به جهانی که تا نگاه کنی
نه تو بمانی و نه این جهان ناهموار
بسی نماند که این نقطه‌های روشن روی
بریزد از خم این طاق دایره کردار
ز نفخ صور همه اختران نورانی
ز نه سپر بریزند همچو دانهٔ نار
هزار نرگس تو چون شکوفه‌های لطیف
ز هفت گلشن نیلوفری کنند نثار
چو گردنای هوا با گو زمین گردد
ز هفت منظر این گردنای کژ رفتار
هزار زلزله در جوهر زمین افتد
ز نعرهٔ لمن الملک واحد القهار
تو خفته‌ای و قیامت رسید از آن ترسم
که تا نگاه کنی کس نبینی از دیار
بسی قرار نگیرند جان و تن با هم
که تا تن ز دار غرور است وجان ز دار قرار
چو جان و تن بنسازند آدمی پیوست
گهی حنیست گهی دردمند وگه بیمار
اگر ز حبس بلاها خلاص می‌جویی
ز خود برون شو و بر پر چو جعفر طیار
ز کار بیهده خود بازکن به آسانی
که تا تو جان بدهی کار نبودت دشوار
نفس مزن به هوس در هوای خود که تو را
دو ناظرند شب و روز بر یمین و یسار
مریز آب خود از بهر نان که هر روزی
تمامت است تو را یک دو گرده استظهار
به یک دو گرده قناعت کن و به حق پرداز
که کس ز حق نشود از گزاف برخوردار
مده به شعر فراهم نهاد عمر به باد
که شعر نیست چو شرع محمد مختار
قدم که بر قدم شرع او نداری تو
تو را ز خرقه بسی خوبتر بود زنار
شراب شرع خور از جام صدق در ره دین
که تا ز مستی غفلت دلت شود هشیار
به هرزه پرده‌شناسی شعر چند کنی
که شعر در ره دین پرده‌ای است بر پندار
دلم سیاه شد از شعر و مدح بیهوده
همی ز هر چه نه شرع است یارب استغفار
بزرگوار خدایا تو را زبان نبود
اگر ز فضل تو سودی طلب کند عطار
تو گفته‌ای که نه زان آفریده‌ام خلقی
که تا بر ایشان سودی بود مرا نهمار
ولیک از پی آن آفریدم ایشان را
که بر خدایی من سودشان بود بسیار
زیان ما مطلب چون ز ما زیان تو نیست
که نیست سود تو اندر زیان ما ناچار
قوی بکن من دل مرده را به زندگیی
که مرده‌ام من مسکین به زندگی صد بار
کسی که یاد کند در دعای خیر مرا
به فضل خود همه حاجات او به خیر برآر
فروغی بسطامی : غزلیات
غزل ۱۰۰ - ترک کمان کشیده دو چشم سیاه تست
ترک کمان کشیده دو چشم سیاه تست
تیری که بر نشانه نشیند نگاه تست
امروز هر تنی که به شمشیر کشته‌ای
فردای رستخیز به جان عذر خواه تست
بر دیده‌اش فرشته کشد از پی شرف
خون کسی که ریخته بر خاک راه تست
پای غرور بر سر صید حرم نهد
هر آهویی که قابل نخجیر گاه تست
بس دل اسیر زلف و زنخدان نموده‌ای
بس یوسف عزیز که در بند چاه تست
شاهان به هیچ حیله مسخر نکرده‌اند
ملکی که در تصرف خیل و سپاه تست
روزی که صف کشند خلایق پی حساب
جرمی که در حساب نیاید گناه تست
مستان ز باده‌های دمادم ندیده‌اند
کیفیتی که در نگه گاه‌گاه تست
رخشنده آفتاب فروغی فرو رود
هر جا که جلوهٔ رخ تابنده ماه تست
امیرخسرو دهلوی : غزلیات (گزیدهٔ ناقص)
غزل ۸ - چه اقبالست این یارب که دولت داده‌ای ما را
چه اقبالست این یارب که دولت داده‌ای ما را
که در کوی فراموشان گذرشد یار زیبا را
بحمدالله که بیداری شبهایم نشد ضایع
بدیدم خفته در آغوش خود آن سرو بالا را
تماشا می‌کنم این قد قیامت می‌کند یا رب
که خواهم تا قیامت یاد کردن این تماشا را
امیرخسرو دهلوی : غزلیات (گزیدهٔ ناقص)
غزل ۲۹۸ - گر خاک وجودم زپس مرگ ببیزند
گر خاک وجودم زپس مرگ ببیزند
زنگار گرفته همه پیکان تو یابند
فردای قیامت که به انصاف رسد خلق
بس دست تظلم که به دامان تو یابند
هر جاکه گریزد دل سودا زدهٔ من
بازش به سر زلف پریشان تو یابند
خاقانی : قطعات
شمارهٔ ۵ - در حکمت و پند
خاقانیا به جاه مشو غره غمروار
گر خود به جاه بهمن و جمشیدی از قضا
کاندر جهان چو بهمن و جمشید صد هزار
زادند و مرد و کار جهان هم بر آن نوا
رفت آنچه رفت و روی زمین همچنان نژند
بود آنچه بود و پشت فلک همچنان دو تا
نه در نبات این بدلی آمد از قدر
نه در نجوم آن خللی آمد از قضا
ما و تو بگذریم و پس از ما بسی بود
دور فلک به کار و قرار زمین بجا
و آخر به نفخ صور کند قهر کردگار
بند فلک گسسته و جرم زمین هبا
صائب تبریزی : تکبیتهای برگزیده
تک‌بیت ۹۰۱ - مرا ز روز قیامت غمی که هست این است
مرا ز روز قیامت غمی که هست این است
که روی مردم عالم دوباره باید دید!
عطار نیشابوری : باب بیست و چهارم:درآنكه مرگ لازم وروی زمین خاك رفتگانست
شماره ۴۲ - ای اهل قبور! خاک گشتید و غبار
ای اهل قبور! خاک گشتید و غبار
هر ذرّه ز هر ذرّه گرفتید فرار
این خود چه سرای است که تا روز شمار
بی خود شدهاید و بیخبر از همه کار
عطار نیشابوری : بخش چهلم
الحكایة و التمثیل
در مناجات آن بزرگ دین شبی
پیش حق میکرد آه و یاربی
گفت الهی چون شود حشر آشکار
بر لب دوزخ خوشی گیرم قرار
پس بدست آرم یکی خنجر ز نور
خلق را میرانم از دوزخ ز دور
تا ز دوزخ سر بسر ایمن شوند
در بهشت جاودان ساکن شوند
هاتفی آواز دادش آن زمان
گفت تو خاموش بنشین هان و هان
ورنه عیب تو بگویم آشکار
تا کنندت خلق عالم سنگسار
بعدازان داد آن بزرگ دین جواب
گفت هان و هان چه گفتم ناصواب
تو بدان میآریم تااین زمان
برگشایم بر سر خلقان زفان
از تو چندان بازگویم فضل وجود
کز همه عالم کست نکند سجود
پادشاها با دمی سرد آمدم
با دلی پرغصه و درد آمدم
چون نیم من هیچ و آگاهی ز من
ای همه تو پس چه میخواهی ز من
گرعذاب تو ز صد رویم بود
در خور یک تارهٔ مویم بود
لیک یک فضلت چو صد عالم فتاد
جرم جمله کم ز یک شبنم فتاد
آمد از من آنچه آید از لئیم
تو بکن نیز آنچه آید از کریم
سلمان ساوجی : غزلیات
غزل ۲۵۸ - نعره زنان آمدم بر در میخانه دوش
نعره زنان آمدم بر در میخانه دوش
نعره مستان شنید، باده درآمد به جوش
مدعیی جوش می، دید بپیچید سر
زاری چنگش به گوش آمد و بگرفت گوش
رند خراباتیش، داد شرابی گران
هر که خورد جرعه‌ای باز نیاید به هوش
مطرب مجلس بساز، پرده ابریشمیت
تا همه بر هم زنیم، پنبه پشمینه پوش
هر که به صبح ازل، جای می ازین می‌کشید
در عرصاتش کشند، روز قیامت به دوش
شاه نعمت‌الله ولی : مثنویات
شماره ۶۹ - ده چیز نبی حق به امت
ده چیز نبی حق به امت
فرمود علامت قیامت
اول دود از جهان برآید
دنیا پس از آن بسی نپاید
آنگه دجال کور ناخوش
پیدا گردد چو آب و آتش
دابه پس از آن پدید آید
اما بسیار هم نپاید
خورشید عیان شود ز مغرب
آنگه روان رود ز مغرب
مغرب مشرق نماید آن روز
از پرتو شمع عالم افروز
پنجم عیسی فرود آید
بر ما در رحمتی گشاید
آنگه باشد ظهور یأجوج
با لشکر بی ‌شمار مأجوج
یکسال سه بار مه بگیرد
بسیار شه و گدا بمیرد
آخر ز یمن بر آید آتش
سوزد تر و خشک مردمان خوش
این است علامت قیامت
فرمود رسول حق به امت
سنایی غزنوی : الباب الاوّل: در توحید باری تعالی
قال اَلنبّی صلّی‌الله عَلَیه وَ سلَم: فرغ‌الله تعالی عَن‌الخلقِ والخُلق والاجلِ وَالرزقِ التمثیل فی نَحنُ قَسَمنا
هرچه آن کدخدای دکاندار
سوی خانه فرستد از بازار
آنکه باشد به خانه در خویشش
در شبانگاه آورد پیشش
هرچه زینجا بری نگه دارند
در قیامت همانت پیش آرند
نیست آنجا تغیّر و تبدیل
نشود نیک بد به هیچ سبیل
چیزی آنجا به کس نخواهد داد
دادنی داد وان دگر همه باد
خیز و برخوان اگر نمیدانی
سرِّ این از کلام ربّانی
لن تجد سنّتش ز تبدیلا
لن تجد ملتش ز تحویلا
نیست بر حکم قاطعش تبدیل
نیست بر امر جامعش تحویل
خیز و تر دامنی ز خود کن دور
ورنه نبوی در آن جهان معذور
آتش اندر غم و زحیر زنی
گر کنون نفس را به تیر زنی
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۳۴۷۰ - هرکه اینجا ز جگر آه ندامت نکشد
هرکه اینجا ز جگر آه ندامت نکشد
نفس صاف ز دل صبح قیامت نکشد
هرکه خواهد که گرانسنگ بود میزانش
به که امروز سر از سنگ ملامت نکشد
تا ازان یار سفر کرده نگیرد خبری
اشک ما پای به دامان اقامت نکشد
نفس سوخته عشق ز پا ننشیند
تا گلاب از گل خورشید قیامت نکشد
سایه عشق گران است، عجب نیست اگر
سرو در زیر پر فاخته قامت نکشد
کرده ام خنده به ارباب ملامت صائب
اره چون بر سر من سین سلامت نکشد؟
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۳۹۰۵ - سحر که چهره خورشید را به خون شستند
سحر که چهره خورشید را به خون شستند
گلیم بخت من از آب نیلگون شستند
رخ از غبار تعلق چو آفتاب بشوی
که گرد پنبه حلاج را به خون شستند
صباح روز قیامت چه سرخ رو باشند
کسان که رو به قدحهای لاله گون شستند
خبر کبوتر چاه ذقن به بابل برد
تمام بابلیان دست از فسون شستند
به هم پیاله ومینا یکی شدند امشب
ز کاسه سر من عقل ذوفنون شستند
سخن ز طبع تو صائب گرفت قیمت وقدر
جبین شعر به آب گهر کنون شستند