عبارات مورد جستجو در ۱۹۱ گوهر پیدا شد:
فردوسی : پادشاهی گشتاسپ صد و بیست سال بود
بخش ۳۱ - چو شب شد چو آهرمن کینه‌خواه
چو شب شد چو آهرمن کینه‌خواه
خروش جرس خاست از بارگاه
بران بارهٔ پهلوی برنشست
یکی تیغ هندی گرفته به دست
چو نوشاذر و بهمن و مهرنوش
برفتند یکسر پر از جنگ و جوش
ورا راهبر پیش جاماسپ بود
که دستور فرخنده گشتاسپ بود
ازان بارهٔ دژ چو بیرون شدند
سواران جنگی به هامون شدند
سپهبد سوی آسمان کرد روی
چنین گفت کای داور راست‌گوی
توی آفریننده و کامگار
فروزندهٔ جان اسفندیار
تو دانی که از خون فرشیدورد
دلم گشت پر درد و رخساره زرد
گر ایدونک پیروز گردم به جنگ
کنم روی گیتی بر ارجاسپ تنگ
بخواهیم ازو کین لهراسپ شاه
همان کین چندین سر بیگناه
برادر جهان بین من سی و هشت
که از خونشان لعل شد خاک دشت
پذیرفتم از داور دادگر
که کینه نگیرم ز بند پدر
به گیتی صد آتشکده نو کنم
جهان از ستمگاره بی‌خو کنم
نبیند کسی پای من بر بساط
مگر در بیابان کنم صد رباط
به شاخی که کرگس برو نگذرد
بدو گور و نخچیر پی نسپرد
کنم چاه آب اندرو صدهزار
توانگر کنم مردم خیش کار
همه بی‌رهان را بدین آورم
سر جادوان بر زمین آورم
بگفت این و برگاشت اسپ نبرد
بیامد به نزدیک فرشیدورد
ورا از بر جامه بر خفته دید
تن خسته در جامه بنهفته دید
ز دیده ببارید چندان سرشک
که با درد او آشنا شد پزشک
بدو گفت کای شاه پرخاشجوی
ترا این گزند از که آمد به روی
کزو کین تو باز خواهم به جنگ
اگر شیر جنگیست او گر پلنگ
چنین داد پاسخ که ای پهلوان
ز گشتاسپم من خلیده‌روان
چو پای ترا او نکردی به بند
ز ترکان بما نامدی این گزند
همان شاه لهراسپ با پیر سر
همه بلخ ازو گشت زیر و زبر
ز گفت گرزم آنچ بر ما رسید
ندیدست هرگز کسی نه شنید
بدرد من اکنون تو خرسند باش
به گیتی درخت برومند باش
که من رفتنی‌ام به دیگر سرای
تو باید که باشی همیشه به جای
چو رفتم ز گیتی مرا یاددار
به ببخش روان مرا شاددار
تو پدرود باش ای جهان پهلوان
که جاوید بادی و روشن‌روان
بگفت این و رخسارگان کرد زرد
شد آن نامور شاه فرشیدورد
بزد دست بر جامه اسفندیار
همه پرنیان بر تنش گشت خار
همی گفت کای پاک برتر خدای
به نیکی تو باشی مرا رهنمای
که پیش آورم کین فرشیدورد
برانگیزم از رود وز کوه گرد
بریزم ز تن خون ارجاسپ را
شکیبا کنم جان لهراسپ را
برادرش را مرده بر زین نهاد
دلی پر ز کینه لبی پر ز باد
ز هامون بیامد به کوه بلند
برادرش بسته بر اسپ سمند
همی گفت کاکنون چه سازم ترا
یکی دخمه چون برفرازم ترا
نه چیزست با من نه سیم و نه زر
نه خشت و نه آب و نه دیوارگر
به زیر درختی که بد سایه‌دار
نهادش بدان جایگه نامدار
برآهیخت خفتان جنگ از تنش
کفن کرد دستار و پیراهنش
وزانجا بیامد بدان جایگاه
کجا شاه گشتاسپ گم کرد راه
بسی مرد ز ایرانیان کشته دید
شده خاک و ریگ از جهان ناپدید
همی زار بگریست بر کشتگان
پر از درد دل شد ازان خستگان
به جایی کجا کرده بودند رزم
به چشم آمدش زرد روی گرزم
به نزدیک او اسپش افگنده بود
برو خاک چندی پراگنده بود
چنین گفت با کشته اسفندیار
که ای مرد نادان بد روزگار
نگه کن که دانای ایران چه گفت
بدانگه که بگشاد راز از نهفت
که دشمن که دانا بود به ز دوست
ابا دشمن و دوست دانش نکوست
براندیشد آنکس که دانا بود
به کاری که بر وی توانا بود
ز چیزی که افتد بران ناتوان
به جستنش رنجه ندارد روان
از ایران همی جای من خواستی
برافگندی اندر جهان کاستی
ببردی ازین پادشاهی فروغ
همی چاره جستی بگفت دروغ
بدین رزم خونی که شد ریخته
تو باشی بدان گیتی آویخته
وزان دشت گریان سراندر کشید
به انبوه گردان ترکان رسید
سپه دید بر هفت فرسنگ دشت
کزیشان همی آسمان تیره گشت
یکی کنده کرده به گرد اندرون
به پهنای پرتاب تیری فزون
ز کنده به صد چاره اندر گذشت
عنان را نهاده بران سوی دشت
طلایه ز ترکان چو هشتاد مرد
همی گشت بر گرد دشت نبرد
برآهیخت شمشیر و اندر نهاد
همی کرد از رزم گشتاسپ یاد
بیفگند زیشان فراوان به راه
وزان جایگه رفت نزدیک شاه
مولوی : غزلیات
غزل ۷۳۶ - گر یکی شاخی شکستم من ز گلزاری چه شد؟
گَر یکی شاخی شِکَستم من زِ گُلْزاری چه شُد؟
وَرْ زِ سَرمَستی کَشیدم زُلْفِ دِلْداری چه شُد؟
گَر بِزَد ناداشت زَخمی از سَرِ مَستی چه باک؟
وَرْ زِ طَرّاری رُبودم رَخْتِ طَرّاری چه شُد؟
وَرْ یکی زَنْبیل کَم شُد از همه بَغداد چیست؟
وَرْ یکی دانه بُرون آمد زِ اَنْباری چه شُد؟
ای فَلَک تا چند ازین دَستان و مَکّاریِّ تو؟
گَر یکی دَم خوش نِشینَد یار با یاری چه شُد؟
گویی­اَم از سِرِّ او ناگُفتنی‌ها گفته‌یی
چند گویی چند گویی گفته‌ام آری چه شُد؟
گَر میانِ عاشق و معشوق کاری رفت رفت
تو نه معشوقی نه عاشق مَر تو را باری چه شُد؟
از لَبِ لَعْلَش چه کَم شُد گَر لَبَش لُطْفی نِمود؟
وَرْ زِ عیسی عافیت یابید بیماری چه شُد؟
گَر بَرات است امشب و هر کَس بَراتی یافتند
بی خَطی گَر پیشَم آید ماه رُخساری چه شُد؟
شَمسِ تبریزی اگر من از جُنونِ عشقِ تو
بَرشِکَسْتَم عاشقان را کار و بازاری چه شُد؟
مولوی : غزلیات
غزل ۷۶۸ - چمنی که جمله گل‌ها به پناه او گریزد
چَمَنی که جُمله گُل‌ها به پناهِ او گُریزد
که دَرو خَزان نباشد که دَرو گُلی نریزد
شَجَری خوش و خُرامان به میانهٔ بیابان
که کسی به سایهٔ او چو بِخُفت مَست خیزد
فَلَکی چو آسْمان‌ها که بِدوست قَصدِ جان‌ها
که زُحَل نَیارَد آن جا که به زُهره بَرسِتیزد
گُهَریْ لَطیفْ کانی به مکانِ لامَکانی
به وِیْ است اشارتِ دل چو دو دیده اشک بیزَد
مولوی : غزلیات
غزل ۲۸۷۷ - بر یکی بوسه حقستت که چنان می‌لرزی
بر یکی بوسه حَقسْتَت که چُنان می‌لَرزی
زان کِه جان است و پِیِ دادنِ جان می‌لَرزی
از دَم و دَمدَمه، آیینهٔ دل تیره شود
جِهَتِ آیِنِه بر آیِنِه دان می‌لَرزی
این جهانْ روز و شب از خوف و رَجا لَرزان است
چون که تو جانِ جهانی، تو جهان می‌لَرزی
چون قُماشاتِ تو اَنْدَر همه بازار کِه راست؟
سِزَدَت گَر جِهَتِ سود و زیان می‌لَرزی
تا که نَخْجیرِ تو از بیمِ تو خود چون لَرزَد
که تو صَیّادی و با تیر و کَمان می‌لَرزی
تو به صورت مَهی، امّا به نَظَر مِرّیخی
قاصِدِ کُشتنِ خَلْقی، چو سِنان می‌لَرزی
گَهْ پِیِ فِتْنه گَری، چون میِ خُم می‌جوشی
گَهْ چو اعضایِ غَضوب، از غَلَیان می‌لَرزی
دلْ چو ماه از پِیِ خورشیدِ رُخَت دِق دارد
تو چرا هَمچو دل اَنْدَر خَفَقان می‌لَرزی؟
به لَطَفْ جانِ بهاری تو و سَرسَبزیِ باغ
باز چون بَرگ، تو از بادِ خَزان می‌لَرزی
خَلْق چون بَرگ و تو باد و همه لَرزانِ تواَند
ظاهرا صَف شِکَنیّ و به نَهان می‌لَرزی
قَصرِ شُکری، که به تو هر کِه رَسَد، شُکر کُند
سَقْفِ صَبری تو، که از بارِ گِران می‌لَرزی
چون کُهِ قاف، یَقینْ راسخ و بی‌لَرزه بُوَد
در گُمانی تو مَگَر، که چو کَمان می‌لَرزی
دَمْ فروکَش، هَله ای ناطِقِ ظَنّیّ و خَمُش
کَزْ دَمِ فال زنان، هَمچو زنان می‌لَرزی
مولوی : دفتر ششم
بخش ۵۸ - بیان آنک بی‌کاران و افسانه‌جویان مثل آن ترک‌اند و عالم غرار غدار هم‌چو آن درزی و شهوات و زبان مضاحک گفتن این دنیاست و عمر هم‌چون آن اطلس پیش این درزی جهت قبای بقا و لباس تقوی ساختن
اَطْلَسِ عُمرَت به مِقْراضِ شُهور
بُرد پاره‌پاره خَیّاط غُرور
تو تَمَنّا می‌بَری کَاخْتَر مُدام
لاغ کردی سَعْد بودی بر دَوام
سَخت می‌تولی زِ تَربیعاتِ او
وَز دَلال و کینه و آفاتِ او
سخت می‌رَنْجی زِ خاموشیِّ او
وَز نُحوس و قَبْض و کین‌کوشیِّ او
که چرا زُهْره‌یْ طَرَب در رَقْص نیست؟
بر سُعود و َرَقْصِ سَعْدِ او مَایست
اَخْتَرَت گوید که گَر اَفْزون کُنم
لاغ را پَس کُلیَّت مَغْبون کُنم
تو مَبین قَلّابی این اَخْتَران
عشقْ خود بر قَلْب‌زَن بین ای مُهان
سعدی : غزلیات
غزل ۱۴ - امشب سبکتر می‌زنند این طبل بی‌هنگام را
امشب سبکتر می‌زنند این طبل بی‌هنگام را
یا وقت بیداری غلط بودست مرغ بام را
یک لحظه بود این یا شبی کز عمر ما تاراج شد
ما همچنان لب بر لبی نابرگرفته کام را
هم تازه رویم هم خجل هم شادمان هم تنگ دل
کز عهده بیرون آمدن نتوانم این انعام را
گر پای بر فرقم نهی تشریف قربت می‌دهی
جز سر نمی‌دانم نهادن عذر این اقدام را
چون بخت نیک انجام را با ما به کلی صلح شد
بگذار تا جان می‌دهد بدگوی بدفرجام را
سعدی علم شد در جهان صوفی و عامی گو بدان
ما بت پرستی می‌کنیم آن گه چنین اصنام را
سعدی : غزلیات
غزل ۲۶۳ - گفتمش سیر ببینم مگر از دل برود
گفتمش سیر ببینم مگر از دل برود
وان چنان پای گرفتست که مشکل برود
دلی از سنگ بباید به سر راه وداع
تا تحمل کند آن روز که محمل برود
چشم حسرت به سر اشک فرو می‌گیرم
که اگر راه دهم قافله بر گل برود
ره ندیدم چو برفت از نظرم صورت دوست
همچو چشمی که چراغش ز مقابل برود
موج از این بار چنان کشتی طاقت بشکست
که عجب دارم اگر تخته به ساحل برود
سهل بود آن که به شمشیر عتابم می‌کشت
قتل صاحب نظر آنست که قاتل برود
نه عجب گر برود قاعده صبر و شکیب
پیش هر چشم که آن قد و شمایل برود
کس ندانم که در این شهر گرفتار تو نیست
مگر آن کس که به شهر آید و غافل برود
گر همه عمر ندادست کسی دل به خیال
چون بیاید به سر راه تو بی‌دل برود
روی بنمای که صبر از دل صوفی ببری
پرده بردار که هوش از تن عاقل برود
سعدی ار عشق نبازد چه کند ملک وجود
حیف باشد که همه عمر به باطل برود
قیمت وصل نداند مگر آزرده هجر
مانده آسوده بخسبد چو به منزل برود
سعدی : غزلیات
غزل ۳۳۶ - رفتی و نمی‌شوی فراموش
رفتی و نمی‌شوی فراموش
می‌آیی و می‌روم من از هوش
سحر است کمان ابروانت
پیوسته کشیده تا بناگوش
پایت بگذار تا ببوسم
چون دست نمی‌رسد به آغوش
جور از قبلت مقام عدل است
نیش سخنت مقابل نوش
بی‌کار بود که در بهاران
گویند به عندلیب مخروش
دوش آن غم دل که می‌نهفتم
باد سحرش ببرد سرپوش
آن سیل که دوش تا کمر بود
امشب بگذشت خواهد از دوش
شهری متحدثان حسنت
الا متحیران خاموش
بنشین که هزار فتنه برخاست
از حلقه عارفان مدهوش
آتش که تو می‌کنی محال است
کاین دیگ فرونشیند از جوش
بلبل که به دست شاهد افتاد
یاران چمن کند فراموش
ای خواجه برو به هر چه داری
یاری بخر و به هیچ مفروش
گر توبه دهد کسی ز عشقت
از من بنیوش و پند منیوش
سعدی همه ساله پند مردم
می‌گوید و خود نمی‌کند گوش
سعدی : رباعیات
رباعی ۴۲ - آن دوست که آرام دل ما باشد
آن دوست که آرام دل ما باشد
گویند که زشتست بهل تا باشد
شاید که به چشم کس نه زیبا باشد
تا یاری از آن من تنها باشد
وحشی بافقی : غزلیات
غزل ۱۱۸ - دلم امروز از آن لب هر زمان شکری دگر دارد
دلم امروز از آن لب هر زمان شکری دگر دارد
زبان کز شکوه‌ام پر زهر بود اکنون شکر دارد
دگر راه کدامین کاروان صبر خواهد زد
که چشمش سد نگهبان در کمینگاه نظر دارد
به یک صحبت که با او داشت دل کز من بحل بادا
دگر نامد ز من یادش بلی صحبت اثر دارد
دعاهای سحر گویند می‌دارد اثر آری
اثر می‌دارد اما کی شب عاشق سحر دارد
ز هر کس بیشتر مهر تو دارم وین دلیلم بس
که هر کس را فزونتر مهر ، حسرت بیشتر دارد
عجب نبود ز وحشی گریه‌های تلخ ناکامی
که زهرآلوده پیکانهای حسرت بر جگر دارد
وحشی بافقی : غزلیات
غزل ۳۶۰ - با مدعی به صلح بدل گشت جنگ تو
با مدعی به صلح بدل گشت جنگ تو
ما را نوید باد ز زخم خدنگ تو
نقش فریب غیر پذیرفت همچو موم
چون نرم گشت آه دل همچو سنگ تو
با ما سبک عنان و به غیری گران رکاب
رشک آور است سخت شتاب و درنگ تو
قانون خود به چنگ مخالف کنم به ساز
چون نیست احتمال رهایی ز چنگ تو
ای تازه گل نه گرم جهان دیده‌ای نه سرد
نوعی نما که کم نشود آب و رنگ تو
بد نام عالمیم ز ما احتراز کن
برماست حفظ جانب ناموس و ننگ تو
وحشی نشین به خلوت خفاش کافتات
ناید به کنج کلبهٔ تاریک و تنگ تو
وحشی بافقی : رباعیات
رباعی ۲۸ - آنان که به کویی نگران می‌گردند
آنان که به کویی نگران می‌گردند
پیوسته مرا به قصد جان می گردند
از رشک نبات می‌دهم جان که چرا
گرد سر هم نام فلان می‌گردند
خاقانی : رباعیات
شماره ۲۴۴ - ای کرده تن و جان مرا مسکن غم
ای کرده تن و جان مرا مسکن غم
در باغ دلم شکفته شد سوسن غم
تا پای مرا کشید در دامن غم
غم دشمن من شده است و من دشمن غم
خاقانی : رباعیات
شماره ۲۶۴ - تا بشنودم کاهوی شیرافکن من
تا بشنودم کاهوی شیرافکن من
ماتم زده شد چون دل بی‌مسکن من
حقا و به جان او که جان در تن من
بنشست به ماتم دل روشن من
اوحدی مراغه‌ای : منطق‌العشاق
تمامی سخن
سمن بر تند شد از گفتن او
بجوشید از غضب خون در تن او
نوشت این نامهٔ دلسوز را باز
جوابی پر عتاب و عشوه و ناز
صائب تبریزی : گزیدهٔ غزلیات
غزل ۱۰۷ - نه چون بید از تهیدستی درین گلزار می‌لرزم
نه چون بید از تهیدستی درین گلزار می‌لرزم
که بر بی‌حاصلی می‌لرزم و بسیار می‌لرزم
ز بیخوابی مرا چون چشم انجم نیست پروایی
ز بیم چشم بد بر دیدهٔ بیدار می‌لرزم
به مستی می‌توان بر خود گوارا کرد هستی را
درین میخانه بر هر کس که شد هشیار می‌لرزم
به چشم ناشناسان گوهرم سیماب می‌آید
ز بس بر خویشتن از سردی بازار می‌لرزم
به زنجیر تعلق گر چه محکم بسته‌ام دل را
نسیمی گر وزد بر طرهٔ دلدار می‌لرزم
نه از پیری مرا این رعشه افتاده است بر اعضا
به آب روی خود چون ساغر سرشار می لرزم
ز بیکاری، نه مرد آخرت نه مرد دنیایم
به هر جانب که مایل گردد این دیوار، می‌لرزم
به صد زنجیر اگر بندند اعضای مرا صائب
چو آب از دیدن آن سرو خوش رفتار می‌لرزم
ابوسعید ابوالخیر : رباعیات
رباعی ۱۴۳ - دردا که درین سوز و گدازم کس نیست
دردا که درین سوز و گدازم کس نیست
همراه درین راه درازم کس نیست
در قعر دلم جواهر راز بسیست
اما چه کنم محرم رازم کس نیست
ابوسعید ابوالخیر : رباعیات
رباعی ۱۴۴ - در سینه کسی که راز پنهانش نیست
در سینه کسی که راز پنهانش نیست
چون زنده نماید او ولی جانش نیست
رو درد طلب که علتت بی‌دردیست
دردیست که هیچگونه درمانش نیست
ابوسعید ابوالخیر : رباعیات
رباعی ۴۳۰ - گر خلق چنانکه من منم دانندم
گر خلق چنانکه من منم دانندم
همچون سگ ز در بدر رانندم
ور زانکه درون برون بگردانندم
مستوجب آنم که بسوزانندم
ابوسعید ابوالخیر : رباعیات
رباعی ۴۸۹ - شمعم که همه نهان فرو می‌گریم
شمعم که همه نهان فرو می‌گریم
می‌خندم و هر زمان فرو می‌گریم
چون هیچ کس از گریه من آگه نیست
خوش خوش بمیان جان فرو می‌گریم