عبارات مورد جستجو در ۲۶ گوهر پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۶۶۷ - سماع صوفیان می در نگیرد
سَماعِ صوفیانْ می دَر نگیرد
که آتشْ هیزُمی را تَر نگیرد
یَقین می‌دان که جسمانی‌ست آفَت
مَکوپ این دستْ تا پا بَرنگیرد
بیابَد خَلْوَتِ عِشْرَت مَسیحا
اگر مَجْلِس زِ گاو و خَر نگیرد
چرا در بَزمِ خَلْوَت بی‌گِرانان
دلِ ما عیش را از سَر نگیرد؟
نه اَصْلِ این بِنا باشد کُلوخی؟
کُلوخیْ لُطفِ آن دِلْبَر نگیرد
که چَشمِ حِقْدْ یوسُف را نداند
که بانگِ چَنگْ گوشِ کَر نگیرد
زِ هر آهو نه صَحرا مُشک یابَد
زِ هر گاوی جهانْ عَنْبَر نگیرد
زِ هر نِی نالهٔ مُشتاق نایَد
وَ هر مُرغی زِ نِی شِکَّر نگیرد
چه داند لُطفِ زُهره زَهره رَفته؟
که او را گوشهٔ چادر نگیرد
میِ جان را به جُز جانی نَنوشَد
که جِسمانی مَیِ اَنْوَر نگیرد
نه هر ابری حَریفِ ماه گردد
که اَخْتَر را به جُز اَخْتَر نگیرد
اگر دِلْدار گیرد در جهانْ کَس
ازین دِلْدارِ ما خوش تَر نگیرد
خداوندْ شَمسِ دین آن نورِ تبریز
که هر کَس را چو من چاکَر نگیرد
مولوی : غزلیات
غزل ۱۱۱۷ - دل ناظر جمال تو آنگاه انتظار؟
دلْ ناظِرِ جَمالِ تو آنگاه اِنْتِظار؟
جانْ مَستِ گُلْستان تو آنگاه خارْ خار؟
هر دَم زِ پَرتوِ نَظَرِ او به سویِ دل
حوری‌‌ست بر یَمین و نِگاری‌‌ست بر یَسار
هر صُبح دَم که دامِ شب و روز بَردَریم
از دوستْ بوسه‌‌یی و زِ ما سَجده صد هزار
امسال حَلْقه‌یی‌‌ست زِ سودایِ عاشقان
گَر نیست بازگشت دَرین عشقْ عُمرِ پار
بِنْواز چَنگِ عشقْ تو به نَغْماتِ لَمْ یَزَلْ
کَزْ چَنگ‌های عشقِ تو جان است تارِ تار
اَنْدَر هَوایِ عشق تو از تابشِ حَیات
بِگْرفته بیخ‌های درخت و دَهَد ثِمار
غوطی بِخورْد جانْ به تَکِ بَحْر و شُد گُهَر
این بَحْر و این گُهَر زِ پِیِ لَعْلِ توست زار
از نَغْمه‌های طوطیِ شِکَّرسِتانِ توست
در رَقصْ شاخِ بید و دو دَسْتَک زنان چَنار
از بَعدِ ماجَرایِ صَفا صوفیانِ عشق
گیرند یِکْدِگَر را چون مَستیانْ کِنار
مَستانه جانْ بُرون جَهَد از وَحْدَتِ اَلَست
چون سیلْ سویِ بَحر نه آرام و نه قَرار
جُزوی چو تیر جَسته زِ قَبْضه‌یْ کَمانِ کُل
او را نشانه نیست به جُز کُلّ و نی گُذار
جانی‌‌ست خوشْ بُرون شُده از صد هزار پوست
در چارْبالِشِ اَبَد او راست کار و بار
جان‌های صادقان همه در وِیْ زَنَند چَنگ
تا بانَوا شوند از آن جانِ نامْدار
جان‌ها گرفته دامَنَش از عشق و او چو قُطْب
بِگْرفته دامَنِ اَزَلِ مَحْضْ مَردْوار
تبریز رو دِلا و زِ شَمسِ حَق این بِپُرس
تا بَر بُراقِ سِرِّ مَعانی شوی سَوار
مولوی : غزلیات
غزل ۲۲۶۹ - الا یا ساقیا انی لظمآن ومشتاق
اَلا یا ساقِیا اِنّی لَظَمْآنٌ وَمُشتاقُ
اَدِرْ کَأسًا ولا تُنْکِرْ فَاِنّ القَوْمَ قَدْ ذاقوا
اِذا ما شِئْتَ اَسْراری اَدْرِ کَأسًا مِنَ النّارِ
فَاَسْکِرنی وَسائِلْنی اِلی مَنْ اَنْتَ مُشْتاقُ
اَضاءَ الْعِشْقُ مِصباحًا، فَصارَ اللَّیْلُ اِصباحًا
وَ مِنْ اَنْوارِهِ انْشَقَّتْ عَلَی الْاَحْجارِ اَحْداقُ
فَداءُ الْعِشْقِ اَدْوائی، وَمُرُّ الْعِشْقِ حَلْوائی
وَاِنّی بَیْنَ عُشّاقٍ اَسوقُ حَیْثُ ما ساقوا
خُذِ الدُّنْیا وَ خَلّینا فَدُنْیا الْعِشْقِ تَکْفینا
لَنا فی العِشْقِ جَنّاتٌ وَبُلْدانٌ وَاَسْواقُ
وَاَرْواحٌ تُلاقینا وَاَرْواحٌ سَواقینا
وَخَمْرٌ فیهِ مِدْرارٌ وَ کَأسُ الْعِشْقِ رَقْراقُ
مولوی : غزلیات
غزل ۲۳۶۲ - ای دو چشمت جادوان را نکته‌ها آموخته
ای دو چَشمَت جادُوان را نُکته‌ها آموخته
جان‌ها را شیوه‌هایِ جانْ فَزا آموخته
هر چه در عالَم دَری بَسته‌ست، مِفْتاحَش تویی
عشقْ شاگردِ تو است و دَرگُشا آموخته
از برایِ صوفیانِ صافْ بَزم آراسته
وان گَهانی صوفیان را اَلصَّلا آموخته
وَزْ میانِ صوفیان، آن صوفیِ مَحبوب را
سِرِّ معشوقیِّ مُطْلَق در خَلاء آموخته
وان دِگَر را زِامْتِحانْ اَنْدَر فِراق انداخته
سِرِّ سِرِّ عاشقانَش در بَلا آموخته
عشق را نیمی نیاز و نیمِ دیگر بی‌نیاز
این اِجابَت یافته، وان خود دُعا آموخته
پیشِ آبِ لُطفِ او بین آتشی زانو زده
همچو افلاطونِ حِکْمَت، صد دَوا آموخته
با دُعا و با اِجابَت نَقْب کرده نیم‌شب
سویِ عَیّارانِ رِنْد و صد دَغا آموخته
پُرجَفایانی که ایشان با همه کافِردلی
مَر وَفا را گوشْ مالیده، وَفا آموخته
زَخْم و آتش‌هایِ پنهانی‌ست اَنْدَر چَشمشان
کآهَنان را هَمچو آیینه صَفا آموخته
جُمله ایشان بَندگانِ شَمسِ تبریزی شُده
در تَجَلّی‌هایِ او نورِ لِقا آموخته
مولوی : غزلیات
غزل ۲۶۶۵ - صلا ای صوفیان کامروز باری
صَلا ای صوفیان کِامْروز باری
سَماع است و نَشاط و عیش آری
صَلا کَزْ شش جِهَت درَها گُشاده‌ست
زِ قَعْرِ بَحْر پیدا شُد غُباری
صَلا کین مَغزها امروز پُر شُد
زِ بویِ وصلِ جانی، جانْسِپاری
صَلا که یافت هر گوشیّ و هوشی
زِ بی‌هوشیِّ مُطْلَق، گوشْواری
صَلا که ساعتی دیگر نیابی
زِ مشرق تا به مَغرب هوشیاری
دَران میدان که دَیّاری نمی‌گشت
به هر گوشه‌‌‌ست روحانی سَواری
چو هیزُم اَنْدَرین آتش دَرآیید
که تا هفتم فَلَک دارد شَراری
میانِ شوره خاکِ نَفْسِ جُزوی
به هر سویی درختی، جویباری
تو اَنْدَر باغ‌ها دیدی که گیرد
درختی مَر درختی را کِناری
مولوی : دفتر دوم
بخش ۸ - التزام کردن خادم تعهد بهیمه را و تخلف نمودن
حَلقهٔ آن صوفیانِ مُسْتَفید
چون که بر وَجْد و طَرَب آخِر رَسید
خوان بِیاوَرْدند بَهرِ میهمان
از بَهیمه یاد آوَردْ آن زمان
گفت خادِم را که در آخُر بُرو
راست کُن بَهرِ بَهیمه کاه و جو
گفت لا حَوْل، این چه اَفْزون گفتن است
از قَدیمْ این کارها کار من است
گفت تَر کُن آن جو‌اَش را از نَخُست
کان خَرِپیر است و دندان‌هاش سُست
گفت لا حَوْل، این چه می‌گویی مِها
از من آموزَنْد این تَرتیب‌ها
گفت پالانَش فرو نِهْ پیشْ پیش
دارویِ مَنْبَل بِنِهْ بر پُشتِ ریش
گفت لا حَوْل، آخِر ای حِکْمَت‌گُزار
جِنسِ تو مهمانم آمد صد هزار
جُمله راضی رفته‌اند از پیشِ ما
هستْ مِهْمانْ جانِ ما و خویشِ ما
گفت آبش دِهْ، وَلیکِن شیر، گَرم
گفت لا حَوْل، از تو‌اَم بِگْرفت شَرم
گفت اَنْدر جو تو کمتر کاه کُن
گفت لا حَوْل، این سُخَن کوتاه کُن
گفت جایش را بِروب از سَنگ و پُشک
وَرْ بُوَد تَر، ریز بر وِیْ خاکِ خُشک
گفت لا حَوْل، ای پدر لا حَوْل کُن
با رَسولِ اَهلْ کمتر گو سُخُن
گفت بِسْتان شانه، پُشتِ خَر بِخار
گفت لا حَوْل ای پدر شَرمی بِدار
خادم این گفت و میان را بَست چُست
گفت رفتم کاه و جو آرَم نَخُست
رفت و از آخُر نکرد او هیچ یاد
خوابِ خرگوشی بِدان صوفی بِداد
رفت خادِم جانِبِ اوباشِ چند
کرد بَر اَنْدَرزِ صوفی ریش‌خَند
صوفی از رَهْ مانده بود و شُد دراز
خواب‌ها می‌دید با چَشمِ فَراز
کان خَرَش در چَنگِ گُرگی مانده بود
پاره‌ها از پُشت و رانَش می‌رُبود
گفت لا حَوْل، این چه مالیخولیاست؟
ای عَجَب، آن خادِمِ مُشْفِق کجاست؟
باز می‌دید آن خَرَش در راه‌رَو
گَهْ به چاهی می‌فُتاد و گَهْ به گَو
گونه‌گون می‌دید ناخوشْ واقِعه
فاتِحه می‌خوانْد او وَالْقارِعه
گفت چاره چیست؟ یاران جَسته‌اند
رفته‌اند و جُمله دَرها بسته‌اند
باز می‌گفت ای عَجَب، آن خادِمَک
نه که با ما گشت هم‌نان و نَمَک؟
من نکردم با وِیْ اِلّا لُطْف و لین
او چرا با من کُند بَرعکسْ کین؟
هر عَداوَت را سَبَب باید سَنَد
وَرْنه جِنْسیَّت وَفا تَلْقین کُند
باز می‌گفت آدمِ با لُطْف و جود
کِی بَران اِبْلیس جوری کرده بود؟
آدمی مَر مار و گَزْدُم را چه کرد؟
کو هَمی خواهد مَر او را مرگ و دَرد؟
گُرگ را خود خاصیَت بِدْریدن است
این حَسَد در خَلْق آخِر روشن است
باز می‌گفت این گُمانِ بَد خَطاست
بر برادر این چُنین ظَنَّم چراست؟
باز گفتی حَزْمْ سُوءُ الظَّنِ توست
هر کِه بَدظَنْ نیست کِی مانَد دُرُست؟
صوفی اَنْدر وَسْوَسه، وان خَر چُنان
که چُنین بادا جَزایِ دُشمنان
آن خَرِ مِسْکین میانِ خاک و سنگ
کَژْ شُده پالان، دَریده پالهَنگ
کُشته از رَه، جُملهٔ شب بی‌عَلُف
گاه در جان کَندن و گَهْ در تَلَف
خَر همه شب ذِکْر می‌کرد ای اِله
جو رَها کردم، کَم از یک مُشتِ کاه
با زبانِ حال می‌گفت ای شُیوخ
رَحْمَتی که سوختم زین خامِ شوخ
آنچه آن خَر دید از رنج و عذاب
مُرغِ خاکی بیند اَنْدر سیلِ آب
بَسْ به پَهْلو گشت آن شب تا سَحَر
آن خَرِ بیچاره از جَوعُ الْبَقَر
روز شُد، خادم بِیامَد بامْداد
زود پالان جُست بر پَشتَش نَهاد
خَرْفروشانه دو سه زَخْمَش بِزَد
کرد با خَر آنچه زان سگ می‌سِزَد
خَر جِهَنده گشت از تیزیِّ نیش
کو زبان تا خَر بگوید حالِ خویش؟
عطار نیشابوری : ترجیعات
شماره ۲ - ما مست شراب جان فزاییم
ما مست شراب جان فزاییم
سرخوش ز می گره گشاییم
در کنج شرابخانه گنجی است
ما طالب گنج کنجهاییم
آنها که هوای می ندارند
زنهار گمان مبر که ماییم
هر جا که صراحیی ز جامی است
گر جان طلبد درآ درآییم
تا حاصل ما ز می درآید
برداشته دست در دعاییم
تا ما گل روی دوست دیدیم
چون بلبل مست می سراییم
ما گوهر نور ذات پاکیم
روشن سخنی است می نماییم
ما صوفی صفهٔ صفاییم
بی‌خود ز خودیم و از خداییم
ساقی سخن از می مغان گفت
دل چون بشنید ترک جان گفت
یک جرعه می و هزار معنی
از عشق به گوش عاشقان گفت
وز گردش جام حسن ساقی
با ما غم و شادی جهان گفت
نارسته هنوز دار منصور
عشق آمد و عقل را روان گفت
دوش از سر بی‌خودی و مستی
پیرم سخن از می نهان گفت
دل چون بشنید نام می را
می‌خواست به رغم صوفیان گفت
ما صوفی صفهٔ صفاییم
بی‌خود ز خودیم و از خداییم
ساقی بشکن خمار جان را
دریاب حیات جاودان را
کین یک دوسه روز عمر باقی است
از دست مده می مغان را
وان دم که تهی شود صراحی
بفروش به جرعه‌ای جهان را
در فصل بهار و موسم گل
بی عشق مدار عاشقان را
ای آنکه نخوانده‌ای تو هرگز
از لوح درون خط روان را
فردا که بپرسش اندر آرند
در مجلس حشر صوفیان را
ما مست شراب جام ساقی
گوییم حدیث این بیان را
ما صوفی صفهٔ صفاییم
بی‌خود ز خودیم و از خداییم
ای دلبر ماهروی طناز
برقع ز جمال خود برانداز
تا دیده ز پرتو جمالت
چون جام جهان نما کنم باز
ما زنده به بوی جام عشقیم
در مجلس عاشقان جانباز
با طوطی عقل خویش همدم
با بلبل عشق خود هم آواز
ای بلبل خوش نوا سرودی
آهنگ حجاز گیر و اهواز
با عود بسای عود می سوز
با چنگ بساز و چنگ می‌ساز
چون نیست درین زمانه ما را
با صوفی بی‌صفا دمی راز
ما صوفی صفهٔ صفاییم
بی‌خود ز خودیم و از خداییم
دوش از سر خم صدا برآمد
جوش از می جانفزا برآمد
زان جوش به گوش خاک در دهر
نی رست و به صد نوا برآمد
در حوصلهٔ جهان نگنجد
چون گنج ز کنجها برآمد
حقا که ز قدرت همو بود
کاژدر شد و از عصا برآمد
ای رند شراب‌خواره امروز
می ده که ز می صفا برآمد
چندان که تو شرح عشق کردی
گرد تو ز گرد ما برآمد
شکرانهٔ آنکه صوفی امروز
خود را شد و از خدا برآمد
ما صوفی صفهٔ صفاییم
بی‌خود ز خودیم و از خداییم
زین پیش که از جهان پرغم
جستیم وفا نشد مسلم
چون ملکت جم نماند جاوید
می نوش به یاد ملکت جم
ای آنکه نگشته است خالی
از سینهٔ من غم تو یکدم
بازآ که در آرزوی رویت
تدبیر دل رمیده کردم
گفتم به طبیب درد خود را
دردم چو طبیب دید در دم
بنوشت به خون دل جوابی
وان نیز به صبر کرد مرهم
بنشینی اگر مجال داری
بر خاک درش شبی چو شبنم
ای بیدل اگر تو دست یابی
بر گوی به ساکنان محرم
ما صوفی صفهٔ صفاییم
بی خود ز خودیم و از خداییم
ای بلبل خوشنوا فغان کن
عید است نوای عاشقان کن
چون سبزه ز خاک سر برآورد
ترک دل و برگ بوستان کن
بالشت ز سنبل و سمن ساز
وز برگ بنفشه سایبان کن
چون لاله ز سر کله بینداز
سرخوش شو و دست در میان کن
بردار سفینهٔ غزل را
وز هر ورقی گلی نشان کن
صد گوهر معنی ار توانی
در گوش حریف نکته‌دان کن
وان دم که رسی به شعر عطار
در مجلس عاشقان روان کن
ما صوفی صفهٔ صفاییم
بی خود ز خودیم و از خداییم
اوحدی مراغه‌ای : غزلیات
غزل ۳۱۹ - آنرا که جام صافی صهباش می‌دهند
آنرا که جام صافی صهباش می‌دهند
می‌دان که: در حریم حرم جاش می‌دهند
صوفی، مباش منکر مردان که سرعشق
روز ازل به مردم قلاش می‌دهند
از لذت حیات ندارد تمتعی
امروز، هر که وعدهٔ فرداش می‌دهند
ساقی، بیار بادهٔ گل رنگ مشک بوی
کار باب عقل زحمت اوباش می‌دهند
خوش باش، اوحدی، که حریفان دردنوش
جام مطرب به عاشق خوش باش می‌دهند
عبید زاکانی : غزلیات
غزل ۶۳ - دل همان به که گرفتار هوائی باشد
دل همان به که گرفتار هوائی باشد
سر همان به که نثار کف پائی باشد
هجر خوش باشد اگر چشم توان داشت وصال
درد سهلست اگر امید دوائی باشد
دامن یار به دست آر و ره میکده گیر
نشناس اینکه به از میکده جائی باشد
هوس خانقهم نیست که بیزارم از آن
بوریائی که در او بوی ریائی باشد
صوفی صافی در مذهب ما دانی کیست
آن که با بادهٔ صافیش صفائی باشد
پیر میخانه از خانه برون کرد مگر
ننگ دارد که در آن کوچه گدائی باشد
چه کند گر نکشد محنت و خواری چو عبید
هر که را دل متعلق به هوائی باشد
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۴۶ - مرا گفت یاری که ای یار ما
مرا گفت یاری که ای یار ما
اگر یار مائی بکش بار ما
برو مایه و سود دکان بمان
گرت هست سودای بازار ما
بیا قول مستانهٔ ما شنو
بخوان از سر ذوق گفتار ما
نداریم ما کار با کار کس
ندارد کسی کار با کار ما
چه بندی تو نقش خیالی به خواب
نظر کن درین چشم بیدار ما
اگر رند مست و حریف خوشی
بیابی مرادی ز خمار ما
سزاوار ما نیست هر بنده ای
بود سید ما سزاوار ما
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۶۰۹ - خراباتست و خم در جوش و ساقی مست و ما بی خود
خراباتست و خم در جوش و ساقی مست و ما بی خود
سر از دستار نشناسیم و می از جام و نیک از بد
حضور باده نوشان است و رندان جمله سرمستند
نمی بینم کسی مخمور اگر یک بینم ور صد
اگر شمعی ز دلگرمی بپیچد از هوایش سر
روان از آتش غیرت کشیدش تیغ بر سر زد
ز آب و خاک میخانه مرا ایجاد فرمودند
زهی جام و زهی باده زهی موجد زهی موجد
در آن سرحد که جان بازند ما آنجا وطن داریم
که دارد عشق همراهی که می آید بدان سرحد
گذر فرما به خاک ما زیارت کن دمی ما را
که نور روح ما روشن توان دیدن در آن مرقد
صراط مستقیم من طریق نعمت الله است
به عمر خود نمی گردم سر موئی ز راه خود
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۸۵۰ - یک نظر در چشم سرمستی نگر
یک نظر در چشم سرمستی نگر
تا ببینی نور دیده در نظر
ما خراباتی و رند و عاشقیم
عاقلانه از سر ما در گذر
ایکه می پرسی ز ما و حال ما
مستم و از خود نمی دارم خبر
از کرم لطفی کن ای ساقی به ما
جام پر می آور و خالی ببر
حالت رندی و سرمستی ما
شهرتی خوش یافته در بحر و بر
در دل آن کس که حق گنجیده است
کی شود از خلق دلتنگ ای پسر
نعمت الله مست و جام می به دست
می برد در پای خم عمری به سر
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۹۲۷ - دُرد دردش بنوش خوش می باش
دُرد دردش بنوش خوش می باش
کسوت او بپوش خوش می باش
به خرابات رو خوشی بنشین
همدم میفروش خوش می باش
ساقی ار می دهد تو را جامی
بستان و بنوش خوش می باش
همچو خم شراب مستانه
گرم شو خوش بجوش خوش می باش
همه میخانه گر دهد ساقی
عاشقانه بنوش و خوش می باش
نوش کن جام می که نوشت باد
تا نیائی به هوش و خوش می باش
سخن از ذوق نعمت الله گو
ور نگوئی خموش و خوش می باش
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۲۲۴ - نعمت الله می است و عالم جام
نعمت الله می است و عالم جام
این چنین جام و می مراست مدام
جز از اینسان حلال نیست شراب
هر که نوشد جز این شراب حرام
ساقی مست مجلس عشقیم
می فروشم حریف و همدم جام
در خرابات کاینات مجو
همچو من دردمند درد آشام
می وحدت به ذوق می نوشم
ذوق داری به بزم ما بخرام
جام و باده شدند همدم هم
مجلس می فروش یافت نظام
عشق شاد آمدی به پافرما
عقل خوش می روی به خیر و سلام
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۴۵۷ - عشق تو گنجی و دل ویرانه ای
عشق تو گنجی و دل ویرانه ای
مهر تو شمعی و جان پروانه ای
عقل دوراندیش و ما در عشق تو
نیست الا بیدلی دیوانه ای
آشنای عشقت آن کس شد که او
همچو ما گشت از خرد بیگانه ای
کار ما از جام ساغر درگذشت
ساقیا پر کن بده پیمانه ای
صوفی و صافی و کنج صومعه
ما و یار و گوشهٔ میخانه ای
غرقهٔ خوناب دل شد چشم ما
در نظر داریم از آن دردانه ای
عاشقی را سیدی باید چو من
پاکبازی عارفی فرزانه ای
شاه نعمت‌الله ولی : مثنویات
شماره ۸ - ساقی مستیم و جام می به دست
ساقی مستیم و جام می به دست
می خورند از جام ما رندان مست
ملک میخانه سبیل ما بود
آید اینجا هر که او ما را بود
هر کجا رندیست ما را محرم است
هرکجا جامیست با ما همدم است
صورت او مظهر معنی ماست
این و آن دو شاهد دعوی ماست
علم وحدانیست علم عارفان
علم اگر خوانی چنین علمی بخوان
قول ما صدیق تصدیقش کند
او محقق نیست تحقیقش کند
تا ننوشی می ندانی ذوق می
تا نگردی وی نیابی حال وی
مستم و خوردم شراب بی حساب
هرکه بیند گویدم خورده شراب
سنایی غزنوی : الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراء‌المدّعین ومذّمة‌الاطباء والمنجّمین
اندر مذمّت خویش صوفی گوید
باز اگر خویش باشدت صوفی
او خود از هیچ روی لایوفی
خانه ویران کند به لیل و نهار
گه بشکرانه گه به استغفار
نیم شب هر شبی به خانهٔ خویش
آید و صد اِباحتی در پیش
نه به صورت مسافر ره آز
نه به سیرت مقیم پردهٔ راز
اندر افکنده در دو خانه خروش
یک مه دلق‌پوش زرق‌فروش
کارشان همچو نقش چینی رنگ
دلشان همچو کاف کوفی تنگ
از پی یک دو دردیی دین گز
قبله‌شان سایهٔ قبالهٔ رز
گر ندانی مزاجشان در ذات
رز بگوی و ز دور ده صلوات
سغبهٔ شاهدند و شمع و سرود
عالمی کور زیر چرخ کبود
خرمگس‌وار بهر لقمه و دانگ
گوشت گنده‌کنان بیهده بانگ
دور بینان سفله چون کرگس
روی شویان دیده‌کش چو مگس
ریششان پر ز باد و فرمان نی
ابرشان پر ز رعد و باران نی
زشت باشد ز بهر مالیدن
دل تهی و چو نای نالیدن
روی کرده چو تخم کاژیره
به نفاق و دل اندرون تیره
پارسا صورتان مفسد کار
باز شکلان ولیک موش شکار
هست‌گویی پدید صورت خوب
بر چنین فعل و سیرت معیوب
حال ایشان به دیدهٔ ظاهر
هست نزدیک حاذق و ماهر
به خط ابن مقله و بوّاب
ترّهات مسیلمهٔ کذّاب
آرد از بهر پنج‌گانهٔ تو
این چنین قوم را به خانهٔ تو
خانه خالی کند ز نان چون نای
پر کند چون شکم طهارت جای
پسرت هیچ اگر درو خندد
شاهد و شاهدی درو بندد
ور زنت کاسه‌ای نهد ز طعام
زنت را جز که سکره ننهد نام
ور بوی خوش پذیر و پژمرده
همچو خرده‌ت بسوزد از خرده
چون جماع آرزو کند به دودم
دو درم ده زد آفتابه‌ش نم
بام خانه به نعره بردارد
به لگد خانه را فرود آرد
خانه‌ای گر بود چو بیت حرام
به دو روز و دو شب کند بدنام
ور نباشی چو کرّ بی‌غلغل
کور گردی ز نعرهٔ بلبل
صحبت بد بود چو خوردن می
که فضیحت شود حریف از وی
جاهل آنگه که خوش دلی ورزد
تیزی آن دم به عالمی ارزد
از پی زیر بانگ و ولوله چیست
رو به خود بازگرد مشغله چیست
این صفت زو تو کی نیوشی باز
آنگهی چون خورد چو نوش پیاز
جامی : دفتر اول
بخش ۱۳۹ - در مذمت صوفی نمایان ظاهر آرای و معنی گزاران صورت پیرای
حذر از صوفیان شهر و دیار
همه نا مردم اند و مردمخوار
هر چه دادی به دستشان خوردند
هر چه آمد ز دستشان کردند
کارشان غیر خواب و خوردن نی
هیچ شان فکر روز مردن نی
ذکرشان صرف بهر سفره و آش
فکرشان صرف در وجوه معاش
هر یکی کرده منزلی دیگر
نام آن خانقاه یا لنگر
بهر نیل امانی و شهوات
کرده میل اوانی و ادوات
فرش های لطیف افکنده
ظرف های نکو پراکنده
دیگدان کنده دیگ بنهاده
کرده آلات طبخ آماده
چشم بر در که کیست کز ده و شهر
یافته از طریق مردان بهر
گوشت یا آرد آورد دو سه من
تا نشیند به صدر شیخ زمن
سر انبان لاف بگشاید
بر حریفان گزاف پیماید
نکند بس ز مهمل و قلماش
تا به آن دم که پخته گردد آش
هرگز اسباب آش نادیده
نگشاده بر آشنا دیده
بهر آش است آشنایی او
ز آتش دیگ روشنایی او
هر کجا مفسدی مجالی یافت
کامردی را ز شهر سر برتافت
کرد یاد حضور درویشان
که سرم خاک مقدم ایشان
سفره پر نان و فوطه پر خرما
کیسه پر نقل و کاسه پر حلوا
آمد از شهر تا به منزل وی
امردک هم دوان دوان در پی
سر درون زد که السلام علیک
لیتنی دائما اعیش لدیک
شیخ برجست و در جواب سلام
که علیک السلام و الاکرام
در هم آویختند هر دو دغل
به تمنای دستبوس و بغل
امردک نیز پیش شیخ دوید
روی بر دست و پای او مالید
او هم از رحمت مسلمانی
بوسه ای برزدش به پیشانی
بعد ازان شیخ جای خود بنشست
پرسش حال و کار در پیوست
کارتان چیست حال تان چونست
اهل و مال و عیال تان چونست
یک به یک را جواب نیک شنید
رو در آن شخص کرد و زو پرسید
کین پسر می شود تو را فرزند
یا نه شاگرد توست و خویشاوند
گفت ازین هر سه نیست هیچکدام
لیک با ماش نسبتی ست تمام
نسبتی دور دور کرد بیان
که ازان سر کار گشت عیان
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۸۰۷ - سحر آمد ندا ز میخانه
سحر آمد ندا ز میخانه
کای خرابات گرد دیوانه
کنج مسجد گرفته ای تا کی؟
چه زیان داشت طور رندانه؟
سبحه در کف نشسته ای تا چند
خیز و پیمان نما به پیمانه
زین ندا جستم آنچنان از جا
که ز آتش چنان جهد دانه
چون نهادم درون میکده پا
سرم آمد به چرخ، مستانه
نگه گرم آشنا رویان
کرد ما را ز خویش بیگانه
دل و دین را زدند مغبچگان
دو سه ساغر زدیم رندانه
همه بر گرد یکدگر گشتیم
شمع جان را شدیم پروانه
در و دیوار جمله مست و خراب
همه از جلوه های جانانه
از صراحی گرفته تا خم می
همه در های و هوی مستانه
بود چون نخل طور شب همه شب
در انا الله شمع کاشانه
حرم کعبه را ز یاد نبرد
طوف بیت الحرام بتخانه
باده ها جمله صاف مشربها
شیشه ها جملگی پریخانه
در سراپردهٔ وجود حزین
همه عشق است، باقی افسانه
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۳۳۰ - قصه ی منصور را سر کرده است
قصه ی منصور را سر کرده است
باز صوفی از کجا بر کرده است
خار در دعوی زبان را تیز کرد
گوش خود را گل ازان کر کرده است
شد دگر ارزان متاع بیخودی
کاروان بوی گل سر کرده است
شوخ چشمی های خوبان هم بلاست
خنده ی گل ابر را تر کرده است
پیش زاهد توبه کردم از شراب
ساده لوحی بین که باور کرده است
صحبت پاکان نباشد بی اثر
رشته را هموار، گوهر کرده است
شکوه ی من نیست از رهزن سلیم
آنچه با من کرده، رهبر کرده است