خلاصه و ردهبندی سنی
18+
این متن شعری عرفانی است که به زیباییهای معشوق و عشق الهی اشاره دارد. شاعر از جمال معشوق، عشق وصفناپذیر، وحدت وجود، و سیر و سلوک عرفانی سخن میگوید. او از عشق به عنوان نیرویی که جان را به حرکت وامیدارد و آن را به سوی کمال میکشاند، یاد میکند. همچنین، به مفاهیمی مانند وحدت الست، صوفیان عشق، و سفر روحانی اشاره دارد.
متن دارای مفاهیم عمیق عرفانی و فلسفی است که درک آن نیاز به بلوغ فکری و آشنایی با ادبیات عرفانی دارد. همچنین، برخی از مفاهیم مانند وحدت وجود و سیر و سلوک عرفانی ممکن است برای مخاطبان جوانتر پیچیده باشد.
غزل ۱۱۱۷ - دل ناظر جمال تو آنگاه انتظار؟
دلْ ناظِرِ جَمالِ تو آنگاه اِنْتِظار؟
جانْ مَستِ گُلْستان تو آنگاه خارْ خار؟ ۱
هر دَم زِ پَرتوِ نَظَرِ او به سویِ دل
حوریست بر یَمین و نِگاریست بر یَسار ۲
هر صُبح دَم که دامِ شب و روز بَردَریم
از دوستْ بوسهیی و زِ ما سَجده صد هزار ۳
امسال حَلْقهییست زِ سودایِ عاشقان
گَر نیست بازگشت دَرین عشقْ عُمرِ پار ۴
بِنْواز چَنگِ عشقْ تو به نَغْماتِ لَمْ یَزَلْ
کَزْ چَنگهای عشقِ تو جان است تارِ تار ۵
اَنْدَر هَوایِ عشق تو از تابشِ حَیات
بِگْرفته بیخهای درخت و دَهَد ثِمار ۶
غوطی بِخورْد جانْ به تَکِ بَحْر و شُد گُهَر
این بَحْر و این گُهَر زِ پِیِ لَعْلِ توست زار ۷
از نَغْمههای طوطیِ شِکَّرسِتانِ توست
در رَقصْ شاخِ بید و دو دَسْتَک زنان چَنار ۸
از بَعدِ ماجَرایِ صَفا صوفیانِ عشق
گیرند یِکْدِگَر را چون مَستیانْ کِنار ۹
مَستانه جانْ بُرون جَهَد از وَحْدَتِ اَلَست
چون سیلْ سویِ بَحر نه آرام و نه قَرار ۱۰
جُزوی چو تیر جَسته زِ قَبْضهیْ کَمانِ کُل
او را نشانه نیست به جُز کُلّ و نی گُذار ۱۱
جانیست خوشْ بُرون شُده از صد هزار پوست
در چارْبالِشِ اَبَد او راست کار و بار ۱۲
جانهای صادقان همه در وِیْ زَنَند چَنگ
تا بانَوا شوند از آن جانِ نامْدار ۱۳
جانها گرفته دامَنَش از عشق و او چو قُطْب
بِگْرفته دامَنِ اَزَلِ مَحْضْ مَردْوار ۱۴
تبریز رو دِلا و زِ شَمسِ حَق این بِپُرس
تا بَر بُراقِ سِرِّ مَعانی شوی سَوار ۱۵
جانْ مَستِ گُلْستان تو آنگاه خارْ خار؟ ۱
هر دَم زِ پَرتوِ نَظَرِ او به سویِ دل
حوریست بر یَمین و نِگاریست بر یَسار ۲
هر صُبح دَم که دامِ شب و روز بَردَریم
از دوستْ بوسهیی و زِ ما سَجده صد هزار ۳
امسال حَلْقهییست زِ سودایِ عاشقان
گَر نیست بازگشت دَرین عشقْ عُمرِ پار ۴
بِنْواز چَنگِ عشقْ تو به نَغْماتِ لَمْ یَزَلْ
کَزْ چَنگهای عشقِ تو جان است تارِ تار ۵
اَنْدَر هَوایِ عشق تو از تابشِ حَیات
بِگْرفته بیخهای درخت و دَهَد ثِمار ۶
غوطی بِخورْد جانْ به تَکِ بَحْر و شُد گُهَر
این بَحْر و این گُهَر زِ پِیِ لَعْلِ توست زار ۷
از نَغْمههای طوطیِ شِکَّرسِتانِ توست
در رَقصْ شاخِ بید و دو دَسْتَک زنان چَنار ۸
از بَعدِ ماجَرایِ صَفا صوفیانِ عشق
گیرند یِکْدِگَر را چون مَستیانْ کِنار ۹
مَستانه جانْ بُرون جَهَد از وَحْدَتِ اَلَست
چون سیلْ سویِ بَحر نه آرام و نه قَرار ۱۰
جُزوی چو تیر جَسته زِ قَبْضهیْ کَمانِ کُل
او را نشانه نیست به جُز کُلّ و نی گُذار ۱۱
جانیست خوشْ بُرون شُده از صد هزار پوست
در چارْبالِشِ اَبَد او راست کار و بار ۱۲
جانهای صادقان همه در وِیْ زَنَند چَنگ
تا بانَوا شوند از آن جانِ نامْدار ۱۳
جانها گرفته دامَنَش از عشق و او چو قُطْب
بِگْرفته دامَنِ اَزَلِ مَحْضْ مَردْوار ۱۴
تبریز رو دِلا و زِ شَمسِ حَق این بِپُرس
تا بَر بُراقِ سِرِّ مَعانی شوی سَوار ۱۵
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:غزل ۱۱۱۶ - هر کس به جنس خویش درآمیخت ای نگار
گوهر بعدی:غزل ۱۱۱۸ - میر شکار من که مرا کردهای شکار
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.