عبارات مورد جستجو در ۷۲ گوهر پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۵۱۶ - بازرسیدیم ز میخانه مست
بازرَسیدیم زِ میخانه مَست
باز رَهیدیم زِ بالا و پَست
جُملهٔ مَستان خوش و رَقصان شُدند
دست زنید ای صَنَمان دستْ دست
ماهی و دریا همه مَستی کنند
چون که سَرِ زُلفِ تو افتاده شَسْت
زیر و زَبَر گشت خَراباتِ ما
خُنْبْ نِگون گشت و قَرابه شِکَست
پیرِ خَرابات چو آن شور دید
بر سَرِ بام آمد و از بامْ جَست
جوش بَرآوَرْد یکی میْ کَزو
هست شود نیست شود نیست هست
شیشه چو بِشْکَست و به هر سویْ ریخت
چند کَفِ پایِ حَریفان که خَسْت
آن کِه سَر از پای نَدانَد کجاست؟
مَست فُتاده‌ست به کویِ اَلَست
باده پَرَستان همه در عِشْرَتند
تَنْتَنِ تَنْتَن شِنو ای تَن پَرَست
مولوی : غزلیات
غزل ۱۱۸۴ - بیا با تو مرا کاراست امروز
بیا با تو مرا کاراست امروز
مرا سودایِ گُلْزاراست امروز
بیا دِلْدارِ من دِلْداری‌یی کُن
که روزِ لُطف و ایثاراست امروز
دلِ من جامه‌ها را می‌دَرانَد
که روز وَصلِ دِلْداراست امروز
بِخَندانْ جانِ ما را از جَمالی
که بر گُلْبَرگ و گُلْناراست امروز
چرا جان‌ها بَر آن لبْ مَست گشتند؟
که آن جا نُقْلِ بسیاراست امروز
نَوایِ طوطیان آفاقْ پُر شُد
که شِکَّرها به خَروارست امروز
مولوی : غزلیات
غزل ۱۴۴۹ - زان می که ز بوی او، شوریده و سرمستم
زان میْ که زِ بویِ او، شوریده و سَرمَستم
دَریاب مرا ساقی وَاللّهْ که چُنینَسْتم
ای ساقیِ مَستِ من بِنْگَر به شکستِ من
ای جَسته زِ دستِ من دَریابْ کَزان دستم
بِشْکَست مرا دامَت، بِشْکَستَم من جامَت
مَستی تو و مَستی من، بِشْکَستی و بِشْکَستم
ای جان و دلِ مَستان بِسْتان سُخَنم، بِسْتان
گویی که نه‌‌‌یی مَحْرَم، هستم، به خدا هستم
پُر کُن ز میِ پیشین، بِنْشین بَرِ من، بِنْشین
بِنْشین که چُنین وقتی در خواب‌ همی‌جُستم
جان و سَرِ تو یارا بر نَقْد بِزَن ما را
مَفْریب و مگو فردا بَردارم و بِفْرستم
واللّهْ که بِنَگْذارم، دست از تو چرا دارم
تا لاف زنی گویی کَزْ عَربَده وارَستم
خواهم که زِ بادِ میْ آتش بِفُروزانی
خواهم که زِ آبِ خود، چون خاک کُنی پَستم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۴۹۷ - به جان جملهٔ مستان که مستم
به جانِ جُملهٔ مَستانْ که مَستم
بگیر ای دِلْبَرِ عَیّارْ دَستم
به جانِ جُمله جانبازان، که جانَم
به جانِ رَستگارانَش، که رَستم
عُطارِدوار دَفترباره بودم
زَبَردستِ اَدیبانْ می‌نِشَستم
چو دیدم لوحِ پیشانیِّ ساقی
شُدم مَست و قَلَم‌ها ‌را شِکَستم
جمالِ یار شُد قبله‌‌‌ی ‌نمازم
زِ اشکِ رَشکِ او شُد آبْدَستم
زِ حُسنِ یوسُفی سَرمَست بودم
که حُسنَش هر دَمی گوید اَلَسْتم
در آن مَستیْ تُرَنجی می‌بُریدم
تُرَنج اینک دُرُست و دستْ خَستم
مَبادَم سَر اگر جُز تو سَرَم هست
بِسوزا هستی اَم، گر‌‌ بی‌‌تو هستم
تویی مَعْبود در کعبه و کِنِشْتم
تویی مَقْصود از بالا و پَستم
شکارِ من بُوَد ماهیّ و یونُس
چو حاصل شُد زِ جَعدَت شَصت شَسْتم
چو دیدم خوانِ تو، بَسْ چَشم سیرَم
چو خوردم ز آبِ تو، زین جویْ جَستم
برایِ طَبْعِ لَنْگان، لَنْگ رفتم
زِ بیمِ چَشمِ بَد، سَر نیز بَستم
همان اَرْزَد کسی کِشْ می‌پَرَستد
زِهی من که مَر او را می‌پَرَستم
بِبُرّد از کسی کآخِر بِبُرَّد
به سویِ عَدل بُگْریزید زِاسْتَم
چو ری با سین و تیّ و میم پیوست
بدین پیوند رو بِنْمود رُستم
یَقین شُد که جَماعَت رَحْمَت آمد
جَماعَت را به جانْ من چاکرَسْتم
خَمُش کردم، شکارِ شیر باشم
که تا گوید شکارِ مُفْترَس تَم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۶۰۹ - چو یکی ساغر مردی ز خم یار برآرم
چو یکی ساغَرِ مَردی زِ خُمِ یار بَرآرَم
دو جهان را و نَهان را همه از کار بَرآرَم
زِپَسِ کوه بَرآیَم عَلَمِ عشقْ نِمایَم
زِ دلِ خاره و مَرمَر دَمِ اِقْرار بَرآرَم
زِ تَکِ چاه کسی را تو به صد سال بَرآری
منِ دیوانهٔ بی­دل به یکی بار بَرآرَم
چو از آن کوهِ بُلندم کَمَرِ عشق بِبَندم
زِ کَمَرگاهِ مُنافِق سَرِ زُنّار بَرآرَم
بَرِ من نیست من و ما عَدَمَم بی­سَر و بی­پا
سَر و دل زان بِنَهادم که سَر از یار بَرآرَم
به تو دیوار نِمایَم سویِ خود دَر بِگُشایم
به میان دست نباشد دَر و دیوار بَرآرَم
تو چه از کارفَزایی سَر و دَسْتار نِمایی؟
که من از هر سَرِ مویی سَر و دَسْتار بَرآرَم
تو زِ بیگاه چه لَنْگی زِ شبِ تیره چه تَرسی؟
که من از جانِبِ مَغرب مَهِ اَنْوار بَرآرَم
تو زِ تاتار هَراسی که خدا را نَشِناسی
که دو صد رایَتِ ایمان سویِ تاتار بَرآرَم
هَله این لحظه خَموشَم چو میِ عشق بِنوشَم
زِرِهِ جنگ بِپوشَم صَفِ پیکار بَرآرَم
هَله شَمسُ الْحَقِ تبریز زِفِراقِ تو چُنانم
که هیاهوی و فَغان از سَرِبازار بَرآرَم
وحشی بافقی : غزلیات
غزل ۱۷ - بر قول مدعی مکش ای فتنه‌گر مرا
بر قول مدعی مکش ای فتنه‌گر مرا
گر می‌کشی بکش به گناه دگر مرا
پیشت به قدر غیر مرا اعتبار نیست
بی اعتبار کرده فلک این‌قَدَر مرا
شوقم چنان فزود که هرگه نهان شوی
باید دوید بر سر صد رهگذر مرا
برگردنم ز تیغ تو صد بار منت است
زیرا که وارهاند ز صد دردسر مرا
وحشی صفت ز عیب کسان دیده بسته‌ام
ای عیب جو برو که بس است این هنر مرا
وحشی بافقی : غزلیات
غزل ۳۵۹ - آتشی خواهم دل افسرده را بریان در او
آتشی خواهم دل افسرده را بریان در او
در کمین خرمن جان شعله‌ها پنهان در او
شعله‌ای می‌بایدم سوزان که ننشیند ز تاب
گر به جوش آید ز خون گرم صد توفان در او
خانهٔ دل را به دست شحنه‌ای خواهم کلید
چند بر بالای هم اسباب صد زندان در او
آرزو دارم طلسمی رخنهٔ او بسته عشق
عقل سرگردان در آن بیرون و من حیران در او
سود دریای محبت بس همین کز موجه‌اش
بشکند کشتی و سرگردان بماند جان در او
شهسواری بر سرم تاز ای عنان جنبان حسن
وانگهم چشمی بده صد عرصهٔ جولان در او
چشم وحشی عرصه‌ای باید که در جولان ناز
شوخی ار خواهد تواند ساخت صد میدان در او
اوحدی مراغه‌ای : غزلیات
غزل ۸۶۰ - بر گذشت از من و بنمود چو ماه از سر کوی
بر گذشت از من و بنمود چو ماه از سر کوی
دلبر کافرم از چادر کافوری روی
کرده هر هفت سر هفته و گرمابه زده
عرق و آب چکانش چو گلاب از سر و موی
کند شد قوت رفتارم از آن تیزی خوی
تیز شد لهجهٔ گفتارم از آن تندی خوی
گفتم: از چیست چنین تازه رخت گفت: از می
گفتم: از کیست چنین طیره سرت گفت: از شوی
خواهشی کردم و القصه عنان در پیچید
به وثاق آمد و پر مشک شد از وی مشکوی
خانه روشن شد از آن ماه سجنجل سینه
حجره گلشن شد از آن ترک عقیقل گیسوی
در فرو بستم و بنشست و می‌آوردم و نقل
و آنچه در مجلس ازو رنگ پدید آید و بوی
باده گردان شد و او سر خوش و من خرم و نه
در میان من و او هیچ کسی جز من و اوی
دست او ساقی و لب مطرب و رخ معشوقه
اوحدی واله و آشفته و زار از همه سوی
گاه در گردنم افتاد چو چوگان زلفش
گاه در پای وی افتاده من خسته چو گوی
باده خورد و به زبان مست شد آن تند نهاد
مست بود و به درم رام شد آن عربده جوی
باز کردم ز هم آن زلف دو تا، تار به تار
بر گشودم ز هم آن بند قبا، توی به توی
خانه خالی بود او عاشق و من مست،دگر
نتوان گفت برو، هر چه تو دانی میگوی
خواجوی کرمانی : غزلیات
غزل ۴۶۹ - مستم ز در خانهٔ خمار برآرید
مستم ز در خانهٔ خمار برآرید
و آشفته و شوریده ببازار برآرید
چون سر انا الحق ز من سوخته شد فاش
زنجیر کشانم بسردار برآرید
یا دادم از آن چرخ سیه روی بخواهید
یا دودم ازین دلق سیه کار برآرید
چون نام من خسته باین کار برآمد
گو در رخ من خنجر آنکار برآرید
ما را که درین حلقه سر از پای ندانیم
پرگار صفت گرد در یار برآرید
گر رایت اسلام نگون می‌شود از ما
آوازه ما در صف کفار برآرید
برمستی ما دست تعنت مفشانید
وز هستی ما گرد بیکبار برآرید
امروز که از پیرمغان خرقه گرفتیم
ما را ز در دیر به زنار برآرید
خواجو چو رخ جام بخونابه فرو شست
نامش بقدح شوئی خمار برآرید
خواجوی کرمانی : غزلیات
غزل ۶۶۵ - گر من خمار خود ز لب یار بشکنم
گر من خمار خود ز لب یار بشکنم
بازار کارخانهٔ اسرار بشکنم
بر بام هفت قلعهٔ گردون علم زنم
دندان چرخ سرکش خونخوار بشکنم
در هم کشم طناب سراپرده کبود
بند و طلسم گنبد دوار بشکنم
منجوق چتر خسرو سیاره بفکنم
قلب سپاه کوکب سیار بشکنم
گر پای ازین دوایر کحلی برون نهم
چون نقطه پایدارم و پرگار بشکنم
بر اوج این نشیمن سبز آشیان پرم
نسرین چرخ را پر و منقار بشکنم
بفروزم از چراغ روان شمع عشق را
ناموس این حدیقهٔ انوار بشکنم
تا کی طریق توبه و سالوس و معرفت
جامی بده که توبه بیکبار بشکنم
خواجو بیا که نیم شب از بهر جرعه‌ئی
زنجیر و قفل خانه خمار بشکنم
فخرالدین عراقی : غزلیات
غزل ۴۷ - عشق شوقی در نهاد ما نهاد
عشق شوقی در نهاد ما نهاد
جان ما را در کف غوغا نهاد
فتنه‌ای انگیخت، شوری درفکند
در سرا و شهر ما چون پا نهاد
جای خالی یافت از غوغا و شور
شور و غوغا کرد و رخت آنجا نهاد
نام و ننگ ما همه بر باد داد
نام ما دیوانه و رسوا نهاد
چون عراقی را، درین ره، خام یافت
جان ما بر آتش سودا نهاد
فخرالدین عراقی : غزلیات
غزل ۸۶ - من مست می عشقم هشیار نخواهم شد
من مست می عشقم هشیار نخواهم شد
وز خواب خوش مستی بیدار نخواهم شد
امروز چنان مستم از بادهٔ دوشینه
تا روز قیامت هم هشیار نخواهم شد
تا هست ز نیک و بد در کیسهٔ من نقدی
در کوی جوانمردان عیار نخواهم شد
آن رفت که می‌رفتم در صومعه هر باری
جز بر در میخانه این بار نخواهم شد
از توبه و قرایی بیزار شدم، لیکن
از رندی و قلاشی بیزار نخواهم شد
از دوست به هر خشمی آزرده نخواهم گشت
وز یار به هر زخمی افگار نخواهم شد
چون یار من او باشد، بی‌یار نخواهم ماند
چون غم خورم او باشد غم‌خوار نخواهم شد
تا دلبرم او باشد دل بر دگری ننهم
تا غم خورم او باشد غمخوار نخواهم شد
چون ساختهٔ دردم در حلقه نیارامم
چون سوختهٔ عشقم در نار نخواهم شد
تا هست عراقی را در درگه او باری
بر درگه این و آن بسیار نخواهم شد
فخرالدین عراقی : غزلیات
غزل ۲۳۹ - در صومعه نگنجد رند شرابخانه
در صومعه نگنجد رند شرابخانه
ساقی، بده مغی را، درد می مغانه
ره ده قلندری را، در بزم دردنوشان
بنما مقامری را، راه قمارخانه
تا بشکند چو توبه، هر بت که می‌پرستید
تا جان نهد چو جرعه، شکرانه در میانه
بیرون شود، چو عنقا، از خانه سوی صحرا
پرواز گیرد از خود، بگذارد آشیانه
فارغ شود ز هستی وز خویشتن پرستی
بر هم زند ز مستی نیک و بد زمانه
در خلوتی چنین خوش چه خوش بود صبوحی!
با محرمی موافق، با همدمی یگانه
آورده روی در روی با شاهدی شکر لب
در کف می صبوحی، در سر می شبانه
ساقی شراب داده هر لحظه از دگر جام
مطرب سرود گفته هر دم دگر ترانه
باده حدیث جانان، باقی همه حکایت
نغمه خروش مستان دیگر همه فسانه
نظاره روی ساقی، نظارگی عراقی
خم خانه عشق باقی، باقی همه بهانه
محتشم کاشانی : غزلیات
غزل ۵۷۲ - شوق می‌گرداندم بر گرد شمع سرکشی
شوق می‌گرداندم بر گرد شمع سرکشی
همتی یاران که خود را میزنم برآتشی
همچو خاشاکی که بادش در رباید ناگهان
خواهد از جاکندنم جولان تازی ابرشی
ناوکی کامروز دارم این قدرها زخم ازو
خواهد آوردن قضا فرد ابروان از ترکشی
توبه‌های مستی عشقم خطر دارد که باز
پیش لب آورده دورانم شراب بی‌غشی
باده‌ای کامروز دارد سرخوشم از بوی خود
هوش فردا کی گذارد در چو من دریاکشی
از می لطفش چو نزدیکان جهانی جرعه کش
من چو دوران چاشنی از جام استغنا چشی
از وثاق محتشم فردا برون خواهد دوید
خانه‌سوزی در شهر افکنی مجنون وشی
امیرخسرو دهلوی : غزلیات (گزیدهٔ ناقص)
غزل ۶۱ - منم و قامت آن لب بر وای خواجه مؤذن
منم و قامت آن لب بر وای خواجه مؤذن
تو درمسجد خود زن والی ربک فارغب
به کرشمه ترا برو مکن از بهر خدا خم
که زمحراب تو برشد به فلک نعرهٔ یارب
اگر این سوخته گوید سخن از بوس و کناری
مکنش عیب که هست این هذیان گفتنش از تب
مولوی : رباعیات
رباعی ۱۱۹ - آن پیش روی که جان او پیش صف است
آن پیش روی که جان او پیش صف است
داند که تو بحری و جهان همچو کفست
بی‌دف و نیی، رقص کند عاشق تو
امشب چه کند که هر طرف نای و دفست
مولوی : رباعیات
رباعی ۱۰۳۵ - در حلقهٔ مستان تو ای دلبر دوش
در حلقهٔ مستان تو ای دلبر دوش
میخانه درون کشیدم از خم سر جوش
بر یاد تو کاس و طاس تا وقت سحر
میخوردم و میزدم همی دوش خروش
مولوی : رباعیات
رباعی ۱۱۱۶ - آنها که به پیش دلستان می‌کردم
آنها که به پیش دلستان می‌کردم
چون بد مستان دست فشان می‌کردم
هرچند ز روی لطف او خوش خندید
آخر بچه روی آنچنان می‌کردم
عطار نیشابوری : باب بیست و نهم: در شوق نمودن معشوق
شماره ۳۱ - در عشق تو از بس که جنون آرم من
در عشق تو از بس که جنون آرم من
از آتش و سنگ، جوی خون آرم من
گر یک سنگی است در همه عالم و بس
زان سنگ به همّتت برون آرم من
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۱۲۵ - در سرم فتنه ای و سودائیست
در سرم فتنه ای و سودائیست
در سرم شورشی و غوغائی است
هر دم از ترک چشم غمازی
در دلم غارتی و یغمائیست
پس این پرده دلربائی هست
دل زجا رفتن من از جائیست
ساقئی هست زیر پردهٔ غیب
که بهر گوشه مست و شیدائیست
در درون هست خمر و خماری
کز برون مستئی و هیهائیست
از تو ای آرزوی دل شدگان
در دل هر کسی تمنائیست
عالمی پر زدر و گوهر شد
مگر این طبع فیض دریائیست