عبارات مورد جستجو در ۴۷۰ گوهر پیدا شد:
خیام : رباعیات
رباعی ۹۴ - هم دانه ی امید به خرمن ماند
فردوسی : فریدون
بخش ۸ - یکی نامه بنوشت شاه زمین
یکی نامه بنوشت شاه زمین
به خاور خدای و به سالار چین
سر نامه کرد آفرین خدای
کجا هست و باشد همیشه به جای
چنین گفت کاین نامهٔ پندمند
به نزد دو خورشید گشته بلند
دو سنگی دو جنگی دو شاه زمین
میان کیان چون درخشان نگین
از آنکو ز هر گونه دیده جهان
شده آشکارا برو بر نهان
گرایندهٔ تیغ و گرز گران
فروزندهٔ نامدار افسران
نمایندهٔ شب به روز سپید
گشایندهٔ گنج پیش امید
همه رنجها گشته آسان بدوی
برو روشنی اندر آورده روی
نخواهم همی خویشتن را کلاه
نه آگنده گنج و نه تاج و نه گاه
سه فرزند را خواهم آرام و ناز
از آن پس که دیدیم رنج دراز
برادر کزو بود دلتان به درد
وگر چند هرگز نزد باد سرد
دوان آمد از بهر آزارتان
که بود آرزومند دیدارتان
بیفگند شاهی شما را گزید
چنان کز ره نامداران سزید
ز تخت اندر آمد به زین برنشست
برفت و میان بندگی را ببست
بدان کو به سال از شما کهترست
نوازیدن کهتر اندر خورست
گرامیش دارید و نوشه خورید
چو پرورده شد تن روان پرورید
چو از بودنش بگذرد روز چند
فرستید با زی منش ارجمند
نهادند بر نامه بر مهر شاه
ز ایوان بر ایرج گزین کرد راه
بشد با تنی چند برنا و پیر
چنان چون بود راه را ناگریز
به خاور خدای و به سالار چین
سر نامه کرد آفرین خدای
کجا هست و باشد همیشه به جای
چنین گفت کاین نامهٔ پندمند
به نزد دو خورشید گشته بلند
دو سنگی دو جنگی دو شاه زمین
میان کیان چون درخشان نگین
از آنکو ز هر گونه دیده جهان
شده آشکارا برو بر نهان
گرایندهٔ تیغ و گرز گران
فروزندهٔ نامدار افسران
نمایندهٔ شب به روز سپید
گشایندهٔ گنج پیش امید
همه رنجها گشته آسان بدوی
برو روشنی اندر آورده روی
نخواهم همی خویشتن را کلاه
نه آگنده گنج و نه تاج و نه گاه
سه فرزند را خواهم آرام و ناز
از آن پس که دیدیم رنج دراز
برادر کزو بود دلتان به درد
وگر چند هرگز نزد باد سرد
دوان آمد از بهر آزارتان
که بود آرزومند دیدارتان
بیفگند شاهی شما را گزید
چنان کز ره نامداران سزید
ز تخت اندر آمد به زین برنشست
برفت و میان بندگی را ببست
بدان کو به سال از شما کهترست
نوازیدن کهتر اندر خورست
گرامیش دارید و نوشه خورید
چو پرورده شد تن روان پرورید
چو از بودنش بگذرد روز چند
فرستید با زی منش ارجمند
نهادند بر نامه بر مهر شاه
ز ایوان بر ایرج گزین کرد راه
بشد با تنی چند برنا و پیر
چنان چون بود راه را ناگریز
فردوسی : منوچهر
بخش ۱۲ - میان سپهدار و آن سرو بن
میان سپهدار و آن سرو بن
زنی بود گوینده شیرین سخن
پیام آوریدی سوی پهلوان
هم از پهلوان سوی سرو روان
سپهدار دستان مر او را بخواند
سخن هر چه بشنید با او براند
بدو گفت نزدیک رودابه رو
بگویش که ای نیک دل ماه نو
سخن چون ز تنگی به سختی رسید
فراخیش را زود بینی کلید
فرستاده باز آمد از پیش سام
ابا شادمانی و فرخ پیام
بسی گفت و بشنید و زد داستان
سرانجام او گشت همداستان
سبک پاسخ نامه زن را سپرد
زن از پیش او بازگشت و ببرد
به نزدیک رودابه آمد چو باد
بدین شادمانی ورا مژده داد
پری روی بر زن درم برفشاند
به کرسی زر پیکرش برنشاند
یکی شاره سربند پیش آورید
شده تار و پود اندرو ناپدید
همه پیکرش سرخ یاقوت و زر
شده زر همه ناپدید از گهر
یکی جفت پر مایه انگشتری
فروزنده چون بر فلک مشتری
فرستاد نزدیک دستان سام
بسی داد با آن درود و پیام
زن از حجره آنگه به ایوان رسید
نگه کرد سیندخت او را بدید
زن از بیم برگشت چون سندروس
بترسید و روی زمین داد بوس
پر اندیشه شد جان سیندخت ازوی
به آواز گفت از کجایی بگوی
زمان تا زمان پیش من بگذری
به حجره درآیی به من ننگری
دل روشنم بر تو شد بدگمان
بگویی مرا تا زهی گر کمان
بدو گفت زن من یکی چارهجوی
همی نان فراز آرم از چند روی
بدین حجره رودابه پیرایه خواست
بدو دادم اکنون همینست راست
بیاوردمش افسر پرنگار
یکی حلقه پرگوهر شاهوار
بدو گفت سیندخت بنماییام
دل بسته ز اندیشه بگشاییام
سپردم به رودابه گفت این دو چیز
فزون خواست اکنون بیارمش نیز
بها گفت بگذار بر چشم من
یکی آب بر زن برین خشم من
درم گفت فردا دهد ماه روی
بها تا نیابم تو از من مجوی
همی کژ دانست گفتار او
بیاراست دل را به پیکار او
بیامد بجستش بر و آستی
همی جست ازو کژی و کاستی
به خشم اندرون شد ازان زن غمی
به خواری کشیدش بروی زمی
چو آن جامههای گرانمایه دید
هم از دست رودابه پیرایه دید
در کاخ بر خویشتن بر ببست
از اندیشگان شد به کردار مست
بفرمود تا دخترش رفت پیش
همی دست برزد به رخسار خویش
دو گل رابدو نرگس خوابدار
همی شست تا شد گلان آبدار
به رودابه گفت ای سرافراز ماه
گزین کردی از ناز برگاه چاه
چه ماند از نکو داشتی در جهان
که ننمودمت آشکار و نهان
ستمگر چرا گشتی ای ماهروی
همه رازها پیش مادر بگوی
که این زن ز پیش که آید همی
به پیشت ز بهر چه آید همی
سخن بر چه سانست و آن مرد کیست
که زیبای سربند و انگشتریست
ز گنج بزرگ افسر تازیان
به ما ماند بسیار سود و زیان
بدین نام بد دادخواهی به باد
چو من زادهام دخت هرگز مباد
زمین دید رودابه و پشت پای
فرو ماند از خشم مادر به جای
فرو ریخت از دیدگان آب مهر
به خون دو نرگس بیاراست چهر
به مادر چنین گفت کای پر خرد
همی مهر جان مرا بشکرد
مرا مام فرخ نزادی ز بن
نرفتی ز من نیک یا بد سخن
سپهدار دستان به کابل بماند
چنین مهر اویم بر آتش نشاند
چنان تنگ شد بر دلم بر جهان
که گریان شدم آشکار و نهان
نخواهم بدن زنده بیروی او
جهانم نیرزد به یک موی او
بدان کو مرا دید و بامن نشست
به پیمان گرفتیم دستش بدست
فرستاده شد نزد سام بزرگ
فرستاد پاسخ به زال سترگ
زمانی بپیچید و دستور بود
سخنهای بایسته گفت و شنود
فرستاده را داد بسیار چیز
شنیدم همه پاسخ سام نیز
به دست همین زن که کندیش موی
زدی بر زمین و کشیدی به روی
فرستاده آرندهٔ نامه بود
مرا پاسخ نامه این جامه بود
فروماند سیندخت زان گفتگوی
پسند آمدش زال را جفت اوی
چنین داد پاسخ که این خرد نیست
چو دستان ز پرمایگان گرد نیست
بزرگست پور جهان پهلوان
همش نام و هم رای روشن روان
هنرها همه هست و آهو یکی
که گردد هنر پیش او اندکی
شود شاه گیتی بدین خشمناک
ز کابل برآرد به خورشید خاک
نخواهد که از تخم ما بر زمین
کسی پای خوار اندر آرد به زین
رها کرد زن را و بنواختش
چنان کرد پیدا که نشناختش
چنان دید رودابه را در نهان
کجا نشنود پند کس در جهان
بیامد ز تیمار گریان بخفت
همی پوست بر تنش گفتی بکفت
زنی بود گوینده شیرین سخن
پیام آوریدی سوی پهلوان
هم از پهلوان سوی سرو روان
سپهدار دستان مر او را بخواند
سخن هر چه بشنید با او براند
بدو گفت نزدیک رودابه رو
بگویش که ای نیک دل ماه نو
سخن چون ز تنگی به سختی رسید
فراخیش را زود بینی کلید
فرستاده باز آمد از پیش سام
ابا شادمانی و فرخ پیام
بسی گفت و بشنید و زد داستان
سرانجام او گشت همداستان
سبک پاسخ نامه زن را سپرد
زن از پیش او بازگشت و ببرد
به نزدیک رودابه آمد چو باد
بدین شادمانی ورا مژده داد
پری روی بر زن درم برفشاند
به کرسی زر پیکرش برنشاند
یکی شاره سربند پیش آورید
شده تار و پود اندرو ناپدید
همه پیکرش سرخ یاقوت و زر
شده زر همه ناپدید از گهر
یکی جفت پر مایه انگشتری
فروزنده چون بر فلک مشتری
فرستاد نزدیک دستان سام
بسی داد با آن درود و پیام
زن از حجره آنگه به ایوان رسید
نگه کرد سیندخت او را بدید
زن از بیم برگشت چون سندروس
بترسید و روی زمین داد بوس
پر اندیشه شد جان سیندخت ازوی
به آواز گفت از کجایی بگوی
زمان تا زمان پیش من بگذری
به حجره درآیی به من ننگری
دل روشنم بر تو شد بدگمان
بگویی مرا تا زهی گر کمان
بدو گفت زن من یکی چارهجوی
همی نان فراز آرم از چند روی
بدین حجره رودابه پیرایه خواست
بدو دادم اکنون همینست راست
بیاوردمش افسر پرنگار
یکی حلقه پرگوهر شاهوار
بدو گفت سیندخت بنماییام
دل بسته ز اندیشه بگشاییام
سپردم به رودابه گفت این دو چیز
فزون خواست اکنون بیارمش نیز
بها گفت بگذار بر چشم من
یکی آب بر زن برین خشم من
درم گفت فردا دهد ماه روی
بها تا نیابم تو از من مجوی
همی کژ دانست گفتار او
بیاراست دل را به پیکار او
بیامد بجستش بر و آستی
همی جست ازو کژی و کاستی
به خشم اندرون شد ازان زن غمی
به خواری کشیدش بروی زمی
چو آن جامههای گرانمایه دید
هم از دست رودابه پیرایه دید
در کاخ بر خویشتن بر ببست
از اندیشگان شد به کردار مست
بفرمود تا دخترش رفت پیش
همی دست برزد به رخسار خویش
دو گل رابدو نرگس خوابدار
همی شست تا شد گلان آبدار
به رودابه گفت ای سرافراز ماه
گزین کردی از ناز برگاه چاه
چه ماند از نکو داشتی در جهان
که ننمودمت آشکار و نهان
ستمگر چرا گشتی ای ماهروی
همه رازها پیش مادر بگوی
که این زن ز پیش که آید همی
به پیشت ز بهر چه آید همی
سخن بر چه سانست و آن مرد کیست
که زیبای سربند و انگشتریست
ز گنج بزرگ افسر تازیان
به ما ماند بسیار سود و زیان
بدین نام بد دادخواهی به باد
چو من زادهام دخت هرگز مباد
زمین دید رودابه و پشت پای
فرو ماند از خشم مادر به جای
فرو ریخت از دیدگان آب مهر
به خون دو نرگس بیاراست چهر
به مادر چنین گفت کای پر خرد
همی مهر جان مرا بشکرد
مرا مام فرخ نزادی ز بن
نرفتی ز من نیک یا بد سخن
سپهدار دستان به کابل بماند
چنین مهر اویم بر آتش نشاند
چنان تنگ شد بر دلم بر جهان
که گریان شدم آشکار و نهان
نخواهم بدن زنده بیروی او
جهانم نیرزد به یک موی او
بدان کو مرا دید و بامن نشست
به پیمان گرفتیم دستش بدست
فرستاده شد نزد سام بزرگ
فرستاد پاسخ به زال سترگ
زمانی بپیچید و دستور بود
سخنهای بایسته گفت و شنود
فرستاده را داد بسیار چیز
شنیدم همه پاسخ سام نیز
به دست همین زن که کندیش موی
زدی بر زمین و کشیدی به روی
فرستاده آرندهٔ نامه بود
مرا پاسخ نامه این جامه بود
فروماند سیندخت زان گفتگوی
پسند آمدش زال را جفت اوی
چنین داد پاسخ که این خرد نیست
چو دستان ز پرمایگان گرد نیست
بزرگست پور جهان پهلوان
همش نام و هم رای روشن روان
هنرها همه هست و آهو یکی
که گردد هنر پیش او اندکی
شود شاه گیتی بدین خشمناک
ز کابل برآرد به خورشید خاک
نخواهد که از تخم ما بر زمین
کسی پای خوار اندر آرد به زین
رها کرد زن را و بنواختش
چنان کرد پیدا که نشناختش
چنان دید رودابه را در نهان
کجا نشنود پند کس در جهان
بیامد ز تیمار گریان بخفت
همی پوست بر تنش گفتی بکفت
حافظ : غزلیات
غزل ۴۲۰ - ناگهان پرده برانداختهای یعنی چه
ناگهان پرده برانداختهای یعنی چه
مست از خانه برون تاختهای یعنی چه
زلف در دست صبا گوش به فرمان رقیب
این چنین با همه درساختهای یعنی چه
شاه خوبانی و منظور گدایان شدهای
قدر این مرتبه نشناختهای یعنی چه
نه سر زلف خود اول تو به دستم دادی
بازم از پای درانداختهای یعنی چه
سخنت رمز دهان گفت و کمر سر میان
و از میان تیغ به ما آختهای یعنی چه
هر کس از مهره مهر تو به نقشی مشغول
عاقبت با همه کج باختهای یعنی چه
حافظا در دل تنگت چو فرود آمد یار
خانه از غیر نپرداختهای یعنی چه
مست از خانه برون تاختهای یعنی چه
زلف در دست صبا گوش به فرمان رقیب
این چنین با همه درساختهای یعنی چه
شاه خوبانی و منظور گدایان شدهای
قدر این مرتبه نشناختهای یعنی چه
نه سر زلف خود اول تو به دستم دادی
بازم از پای درانداختهای یعنی چه
سخنت رمز دهان گفت و کمر سر میان
و از میان تیغ به ما آختهای یعنی چه
هر کس از مهره مهر تو به نقشی مشغول
عاقبت با همه کج باختهای یعنی چه
حافظا در دل تنگت چو فرود آمد یار
خانه از غیر نپرداختهای یعنی چه
مولوی : غزلیات
غزل ۳۵۰ - ز بعد وقت نومیدی امیدیست
زِ بَعدِ وَقتِ نومیدیْ امیدیست
به زیرِ کوری اَنْدَر سینه دیدیست
نَبینی نور، چون دانی؟ تو کوری
سِیَه نادیده کِی دانَد سپیدیست؟
قَرینِ صد هزاران نَقْش و معنی
نَهان، تَصریفِ سُلطانِ وَحیدیست
که جُنباننده این نَقْش و مَعنیست
چو بادی رَقصهایِ شاخِ بیدیست
مَشو نومید از دُشنام دِلْدار
که بَعدِ رنجِ روزه، روزِ عیدیست
که یَبْقَی الْحُبُّ ما بَقْیَ الْعِتابُ
که هر نَقْصی کَشاننده مَزیدیست
رَها کُن گفتْ، بِهْ از گفت یابی
یَقین هر حادثی را خود ندیدیست
به زیرِ کوری اَنْدَر سینه دیدیست
نَبینی نور، چون دانی؟ تو کوری
سِیَه نادیده کِی دانَد سپیدیست؟
قَرینِ صد هزاران نَقْش و معنی
نَهان، تَصریفِ سُلطانِ وَحیدیست
که جُنباننده این نَقْش و مَعنیست
چو بادی رَقصهایِ شاخِ بیدیست
مَشو نومید از دُشنام دِلْدار
که بَعدِ رنجِ روزه، روزِ عیدیست
که یَبْقَی الْحُبُّ ما بَقْیَ الْعِتابُ
که هر نَقْصی کَشاننده مَزیدیست
رَها کُن گفتْ، بِهْ از گفت یابی
یَقین هر حادثی را خود ندیدیست
مولوی : غزلیات
غزل ۹۳۹ - به پیش تو چه زند جان و جان کدام بود؟
به پیشِ تو چه زَنَد جان و جانْ کُدام بُوَد؟
که جانْ توییّ و دِگَر جُمله نَقْش و نام بُوَد
اگر چه ماه به دَهْ دستْ رویِ خود شویَد
چه زَهره دارد کانْ چهره را غُلام بُوَد؟
اگر چه عاشقی و عشقْ بهترین کار است
بِدان که بیرُخِ معشوقِ ما حَرام بُوَد
به جانِ عشقْ که تا هر دو جان نیامیزد
جُدایی است و مُلاقاتْ بینِظام بُوَد
شَرابِ لُطفِ خداوند را کَرانی نیست
وَگَر کَرانه نِمایَد قُصورِ جام بُوَد
به قَدرِ روزنه اُفْتَد به خانه نورِ قَمَر
اگر به مشرق و مغرب ضیاشْ عام بُوَد
تو جامِ هستیِ خود را بُرو قِوامی دِهْ
که آن شَرابْ قدیم است و باقِوام بُوَد
هزار جانْ طَلَبید و یکی بِبُردم پیش
بِگُفت باقی؟ گفتم بِهِل که وام بُوَد
رَفیق گشته دو چَشمَش میانِ خوف و رَجا
برایِ پُختنِ هر عاشقی که خام بُوَد
هزار خانه به تاراج بُرد و خوش قُنُقیست
سَلامَتی همه تاراجِ آن سَلام بُوَد
درونِ خانه بُوَد نَقْشها نه آن نقّاش
به سویِ بامْ نِگَر کان قَمَر به بام بُوَد
رَسید مُژده به شام است شَمسِ تبریزی
چه صُبحها که نِمایَد اگر به شام بُوَد
که جانْ توییّ و دِگَر جُمله نَقْش و نام بُوَد
اگر چه ماه به دَهْ دستْ رویِ خود شویَد
چه زَهره دارد کانْ چهره را غُلام بُوَد؟
اگر چه عاشقی و عشقْ بهترین کار است
بِدان که بیرُخِ معشوقِ ما حَرام بُوَد
به جانِ عشقْ که تا هر دو جان نیامیزد
جُدایی است و مُلاقاتْ بینِظام بُوَد
شَرابِ لُطفِ خداوند را کَرانی نیست
وَگَر کَرانه نِمایَد قُصورِ جام بُوَد
به قَدرِ روزنه اُفْتَد به خانه نورِ قَمَر
اگر به مشرق و مغرب ضیاشْ عام بُوَد
تو جامِ هستیِ خود را بُرو قِوامی دِهْ
که آن شَرابْ قدیم است و باقِوام بُوَد
هزار جانْ طَلَبید و یکی بِبُردم پیش
بِگُفت باقی؟ گفتم بِهِل که وام بُوَد
رَفیق گشته دو چَشمَش میانِ خوف و رَجا
برایِ پُختنِ هر عاشقی که خام بُوَد
هزار خانه به تاراج بُرد و خوش قُنُقیست
سَلامَتی همه تاراجِ آن سَلام بُوَد
درونِ خانه بُوَد نَقْشها نه آن نقّاش
به سویِ بامْ نِگَر کان قَمَر به بام بُوَد
رَسید مُژده به شام است شَمسِ تبریزی
چه صُبحها که نِمایَد اگر به شام بُوَد
مولوی : غزلیات
غزل ۱۰۴۹ - صد بار بگفتمت نگه دار
صد بار بِگُفتَمَت نِگَه دار
در خَشم و سِتیزه پا مَیَفشار
بر چَنگِ وَفا و مِهْربانی
گَر زَخْمه زَنی بِزَن به هَنجار
دانی تو یَقین و چون ندانی
کَزْ زَخْمه سخت بِسْکُلَد یار
میْ بَخش و مَخُسب کین نه نیکوست
ما خُفته خَراب و فِتْنه بیدار
میگویم و میکُنم نَصیحَت
من خُشکْ دِماغ و گفت و تکرار
میخَندد بر نَصیحَتِ من
آن چَشمِ خُمارِ یارِ خَمّار
میگوید چَشمِ او به تَسْخَر
خوش میگویی بگو دِگَربار
از تو بَتَرَم اگر نَنوشَم
پوشیده نَصیحَتِ تو طَرّار
اِسْتیزه گَر است و لااُبالیست
کِی عشوه خورَد حَریفِ خونْ خوار؟
خامُش کُن و از دِیَش مَتَرسان
کَزْ باغِ خداست این سَمَن زار
خاموش که بیبَهار سَبزاست
بی سَبْلَتِ مِهرَ جان و آذار
در خَشم و سِتیزه پا مَیَفشار
بر چَنگِ وَفا و مِهْربانی
گَر زَخْمه زَنی بِزَن به هَنجار
دانی تو یَقین و چون ندانی
کَزْ زَخْمه سخت بِسْکُلَد یار
میْ بَخش و مَخُسب کین نه نیکوست
ما خُفته خَراب و فِتْنه بیدار
میگویم و میکُنم نَصیحَت
من خُشکْ دِماغ و گفت و تکرار
میخَندد بر نَصیحَتِ من
آن چَشمِ خُمارِ یارِ خَمّار
میگوید چَشمِ او به تَسْخَر
خوش میگویی بگو دِگَربار
از تو بَتَرَم اگر نَنوشَم
پوشیده نَصیحَتِ تو طَرّار
اِسْتیزه گَر است و لااُبالیست
کِی عشوه خورَد حَریفِ خونْ خوار؟
خامُش کُن و از دِیَش مَتَرسان
کَزْ باغِ خداست این سَمَن زار
خاموش که بیبَهار سَبزاست
بی سَبْلَتِ مِهرَ جان و آذار
مولوی : غزلیات
غزل ۱۰۸۵ - همه صیدها بکردی هله میر بار دیگر
همه صیدها بِکَردی هَله میر بارِ دیگر
سگِ خویش را رَها کُن که کُند شِکارِ دیگر
همه غوطهها بِخوردی همه کارها بِکَردی
مَنِشین زِ پایْ یک دَم که بِمانْد کارِ دیگر
همه نَقْدها شِمُردی به وَکیلِ دَرسِپُردی
بِشِنو ازین مُحاسِب عَدَد و شُمارِ دیگر
تو بَسی سَمَن بَران را به کِنارْ دَرگرفتی
نَفَسی کِنار بُگْشا بِنِگَر کِنارِ دیگر
خُنُک آن قِماربازی که بِباخت آنچه بودَش
بِنَمانْد هیچش اِلّٰا هَوَسِ قِمارِ دیگر
تو به مرگ و زندگانیْ هَله تا جُز او ندانی
نه چو روسبی که هر شب کَشَد او به یارِ دیگر
نَظَرش به سویِ هر کَس به مِثالِ چَشمِ نرگس
بُوَدَش زِهر حَریفی طَرَب و خُمارِ دیگر
همه عُمر خوار باشد چو بَرِ دو یار باشد
هَله تا تو رو نیاری سویِ پُشت دارِ دیگر
که اگر بُتان چُنیناَند زِ شَهِ تو خوشه چینَند
نُبُدست مُرغِ جان را جُزِ او مَطارِ دیگر
سگِ خویش را رَها کُن که کُند شِکارِ دیگر
همه غوطهها بِخوردی همه کارها بِکَردی
مَنِشین زِ پایْ یک دَم که بِمانْد کارِ دیگر
همه نَقْدها شِمُردی به وَکیلِ دَرسِپُردی
بِشِنو ازین مُحاسِب عَدَد و شُمارِ دیگر
تو بَسی سَمَن بَران را به کِنارْ دَرگرفتی
نَفَسی کِنار بُگْشا بِنِگَر کِنارِ دیگر
خُنُک آن قِماربازی که بِباخت آنچه بودَش
بِنَمانْد هیچش اِلّٰا هَوَسِ قِمارِ دیگر
تو به مرگ و زندگانیْ هَله تا جُز او ندانی
نه چو روسبی که هر شب کَشَد او به یارِ دیگر
نَظَرش به سویِ هر کَس به مِثالِ چَشمِ نرگس
بُوَدَش زِهر حَریفی طَرَب و خُمارِ دیگر
همه عُمر خوار باشد چو بَرِ دو یار باشد
هَله تا تو رو نیاری سویِ پُشت دارِ دیگر
که اگر بُتان چُنیناَند زِ شَهِ تو خوشه چینَند
نُبُدست مُرغِ جان را جُزِ او مَطارِ دیگر
مولوی : غزلیات
غزل ۱۱۱۶ - هر کس به جنس خویش درآمیخت ای نگار
هر کَس به جِنْسِ خویش دَرآمیخت ای نِگار
هر کَس به لایِقِ گُهَرِ خود گرفت یار
او را که داغِ توست نَیارَد کسی خرید
آن کو شِکارِ توست کسی چون کُند شکار؟
ما را چو لُطفِ رویِ تو بیخویشتَن کُند
ما را زِ رویِ لُطفْ تو بیخویشتَن مَدار
چون جِنْسِ هَمدِگر بِگرفتند جِنْسْ جِنْس
هر جِنْسْ جِنْسِ گوهرِ خود کرد اختیار
با غیرِ جِنْسِ اگر بِنِشینَد بود نِفاق
مانندِ آب و روغن و مانندِ قیر و قار
تا چون به جِنْسِ خویش رَوَد از خِلافِ جِنْس
زین سویْ تشنهتر شُده باشد بِدان کِنار
هَرکْ از تو میگُریزد با دیگری خوش است
وانْک از تو میرَمَد به کسی دارد او قَرار
وان کو تُرُش نِشَست به پیشِ تو هَمچو ابر
خَندانْ دل است پیشِ دِگَر کَس چو نوبهار
گویی که نیست از مَهِ غَیبَم به جُز دَریغ
وَزْ جام و خَمْرِ روح مرا نیست جُز خُمار
آن نای و نوشْ یاد نمیآیَدَت که تو
خوش میخوری زِ دستِ یکی دیو سنگ سار
صد جام دَرکَشی زِ کَفِ دیو آن گَهی
بینی تُرُش کُنی بِخور ای خامِ پُخته خوار
این جا سَرَک فَکَنْده و رویَک تُرُش وَلیک
آن جا چو اژدَهایِ سِیَه فام کوهسار
با جِنْسْ هَمچو سوسن و با غیرِ جِنْسْ گُنگ
با جِنْسِ خویش چون گُل و با غیرِ جِنْسْ خار
رو رو به جُمله خَلْق نتانی تو جِنْس بود
شاخی زِ صد درخت نَشُد حامِل ثِمار
چون شاخِ یک درخت شُدی زان دِگَر بِبُر
جویایِ وَصلِ این شُدهیی دست از آن بِدار
گَر زان که جِنْسِ مَفْخَرِ تبریز گشت جان
اَحْسَنْت ای وَلایت و شاباشْ کار و بار
هر کَس به لایِقِ گُهَرِ خود گرفت یار
او را که داغِ توست نَیارَد کسی خرید
آن کو شِکارِ توست کسی چون کُند شکار؟
ما را چو لُطفِ رویِ تو بیخویشتَن کُند
ما را زِ رویِ لُطفْ تو بیخویشتَن مَدار
چون جِنْسِ هَمدِگر بِگرفتند جِنْسْ جِنْس
هر جِنْسْ جِنْسِ گوهرِ خود کرد اختیار
با غیرِ جِنْسِ اگر بِنِشینَد بود نِفاق
مانندِ آب و روغن و مانندِ قیر و قار
تا چون به جِنْسِ خویش رَوَد از خِلافِ جِنْس
زین سویْ تشنهتر شُده باشد بِدان کِنار
هَرکْ از تو میگُریزد با دیگری خوش است
وانْک از تو میرَمَد به کسی دارد او قَرار
وان کو تُرُش نِشَست به پیشِ تو هَمچو ابر
خَندانْ دل است پیشِ دِگَر کَس چو نوبهار
گویی که نیست از مَهِ غَیبَم به جُز دَریغ
وَزْ جام و خَمْرِ روح مرا نیست جُز خُمار
آن نای و نوشْ یاد نمیآیَدَت که تو
خوش میخوری زِ دستِ یکی دیو سنگ سار
صد جام دَرکَشی زِ کَفِ دیو آن گَهی
بینی تُرُش کُنی بِخور ای خامِ پُخته خوار
این جا سَرَک فَکَنْده و رویَک تُرُش وَلیک
آن جا چو اژدَهایِ سِیَه فام کوهسار
با جِنْسْ هَمچو سوسن و با غیرِ جِنْسْ گُنگ
با جِنْسِ خویش چون گُل و با غیرِ جِنْسْ خار
رو رو به جُمله خَلْق نتانی تو جِنْس بود
شاخی زِ صد درخت نَشُد حامِل ثِمار
چون شاخِ یک درخت شُدی زان دِگَر بِبُر
جویایِ وَصلِ این شُدهیی دست از آن بِدار
گَر زان که جِنْسِ مَفْخَرِ تبریز گشت جان
اَحْسَنْت ای وَلایت و شاباشْ کار و بار
مولوی : غزلیات
غزل ۱۲۱۹ - یار نخواهم که بود بدخو و غم خوار و ترش
یار نخواهم که بُوَد بَدخو و غَم خوار و تُرُش
چون لَحَد و گورِ مُغان تنگ و دلْ اَفْشار و تُرُش
یارْ چو آیینه بُوَد دوستْ چو لوزینه بُوَد
ساعتِ یاری نَبُوَد خایِف و فَرّار و تُرُش
هر کِه بُوَد عاشقِ خود پنج نشان دارد بَد
سَخت دل و سُست قَدَم کاهِل و بیکار و تُرُش
وَرْ چَشمَش بیش بُوَد هم تُرُشی بیش کُند
دان مَثَلِ بیشیِ او سِرکه بسیار تُرُش
بَس کُن شَرحِ تُرُشان این قَدَری بَهرِ نشان
کِی طَلَبد در دل و جان طَبْعِ شِکَربار تُرُش؟
چون لَحَد و گورِ مُغان تنگ و دلْ اَفْشار و تُرُش
یارْ چو آیینه بُوَد دوستْ چو لوزینه بُوَد
ساعتِ یاری نَبُوَد خایِف و فَرّار و تُرُش
هر کِه بُوَد عاشقِ خود پنج نشان دارد بَد
سَخت دل و سُست قَدَم کاهِل و بیکار و تُرُش
وَرْ چَشمَش بیش بُوَد هم تُرُشی بیش کُند
دان مَثَلِ بیشیِ او سِرکه بسیار تُرُش
بَس کُن شَرحِ تُرُشان این قَدَری بَهرِ نشان
کِی طَلَبد در دل و جان طَبْعِ شِکَربار تُرُش؟
مولوی : غزلیات
غزل ۱۲۳۰ - جانم به چه آرامد ای یار؟ به آمیزش
جانَم به چه آرامَد ای یار؟ به آمیزش
صِحَّت به چه دَریابَد بیمار؟ به آمیزش
هر چند به بَر گیری او را نَبُوَد سیری
دانی به چه بِنْشیند این بار؟ به آمیزش
آن تشنهٔ دَهْ روزه کِی بِهْ شود از کوزه
اِلّا که کُند آبَش خوش خوار به آمیزش
در وَصلِ تو میجویَد وَزْ شَرم نمیگوید
کاِمْسال طَرَب خواهد چون پار به آمیزش
کاری که کُند بنده تَقدیر زَنَد خنده
کِی خُفته بِجو آخِر این کار به آمیزش
زیرا که به آمیزش یک خِشْت شود قَصری
زیرا که شود جامه یک تار به آمیزش
اَنْدَر چَمَنِ عِشقَت شَمسُ الْحَقِ تبریزی
صد گُلْشَن و گُل گردد یک خار به آمیزش
صِحَّت به چه دَریابَد بیمار؟ به آمیزش
هر چند به بَر گیری او را نَبُوَد سیری
دانی به چه بِنْشیند این بار؟ به آمیزش
آن تشنهٔ دَهْ روزه کِی بِهْ شود از کوزه
اِلّا که کُند آبَش خوش خوار به آمیزش
در وَصلِ تو میجویَد وَزْ شَرم نمیگوید
کاِمْسال طَرَب خواهد چون پار به آمیزش
کاری که کُند بنده تَقدیر زَنَد خنده
کِی خُفته بِجو آخِر این کار به آمیزش
زیرا که به آمیزش یک خِشْت شود قَصری
زیرا که شود جامه یک تار به آمیزش
اَنْدَر چَمَنِ عِشقَت شَمسُ الْحَقِ تبریزی
صد گُلْشَن و گُل گردد یک خار به آمیزش
مولوی : غزلیات
غزل ۱۹۳۰ - امروز تو خوش تری و یا من؟
امروز تو خوش تَری وَ یا من؟
بی من تو چگونهییّ و با من؟
نی نی، من و تو مگو، رَها کُن
فَرقی خود نیست از تو تا من
بیتو، بودی تو بر سَرِ چَرخ
بیمن، بودم به سالها من
در پوستْ من و تو هَمچو انگور
در شیره کجا تو و کجا من؟
از بُخل بِجَست و در سَخا مانْد
آن حاتِمِ طَیّ و گفت، ها، من
من بُخْل و سَخا نِثار کردم
ای بیشْ زِ حاتِم از سَخا من
ای جانِ لَطیفِ خوش لِقا تو
ای آینه دارِ آن لِقا من
بی من تو چگونهییّ و با من؟
نی نی، من و تو مگو، رَها کُن
فَرقی خود نیست از تو تا من
بیتو، بودی تو بر سَرِ چَرخ
بیمن، بودم به سالها من
در پوستْ من و تو هَمچو انگور
در شیره کجا تو و کجا من؟
از بُخل بِجَست و در سَخا مانْد
آن حاتِمِ طَیّ و گفت، ها، من
من بُخْل و سَخا نِثار کردم
ای بیشْ زِ حاتِم از سَخا من
ای جانِ لَطیفِ خوش لِقا تو
ای آینه دارِ آن لِقا من
مولوی : غزلیات
غزل ۲۵۰۱ - گرم سیم و درم بودی، مرا مونس چه کم بودی؟
گَرَم سیم و دِرَم بودی، مرا مونِس چه کم بودی؟
وَگَر یارَم فَقیرَسْتی زِ زَرْ فارغ، چه غَم بودی
خدایا حُرمَتِ مَردان، زِ دنیا فارِغَش گَردان
ازان گَر فارِغَسْتی او، زِپیشِ من چه کم بودی
نگارا گَر مرا خواهی، وَگَر هم دَرد و همراهی
مَکُن آه و مَخور حَسرت، که بَختَم مُحْتَشَم بودی
بُتا زیبا و نیکویی، رَها کُن این گدارویی
اگر چَشمِ تو سیرَسْتی، فَلَک ما را حَشَم بودی
زِ طَمْعِ آدمی باشد، که خویش از وِیْ چو بیگانه ست
وَگَر او بیطَمَع بودی، همه کَس خال و عَم بودی
بیا چون ما شو ای مَهْ رو، نه نِعْمَت جو، نه دولت جو
گَر اِبْلیس این چُنین بودی، شَهْ و صاحِب عَلَم بودی
از ابلیسی جُدا بودی، سَقَطْ او را ثَنا بودی
جَفا او را وَفا بودی، سَقَم او را کَرَم بودی
زِهی اِقْبالِ دَرویشی، زِهی اَسْرارِ بیخویشی
اگر دانستییی، پیشَت همه هستی عَدَم بودی
جهانی هیچ و ما هیچان، خیال و خواب ما پیچان
وَگَر خُفته بِدانستی که در خوابَم، چه غَم بودی؟
خیالی بیند این خُفته، در اندیشه فرو رفته
وَگَر زین خوابِ آشفته بِجَستی، در نِعَم بودی
یکی زندانِ غَم دیده، یکی باغِ اِرَم دیده
وَگَر بیدار گشتی او، نه زندانْ نی اِرَم بودی
وَگَر یارَم فَقیرَسْتی زِ زَرْ فارغ، چه غَم بودی
خدایا حُرمَتِ مَردان، زِ دنیا فارِغَش گَردان
ازان گَر فارِغَسْتی او، زِپیشِ من چه کم بودی
نگارا گَر مرا خواهی، وَگَر هم دَرد و همراهی
مَکُن آه و مَخور حَسرت، که بَختَم مُحْتَشَم بودی
بُتا زیبا و نیکویی، رَها کُن این گدارویی
اگر چَشمِ تو سیرَسْتی، فَلَک ما را حَشَم بودی
زِ طَمْعِ آدمی باشد، که خویش از وِیْ چو بیگانه ست
وَگَر او بیطَمَع بودی، همه کَس خال و عَم بودی
بیا چون ما شو ای مَهْ رو، نه نِعْمَت جو، نه دولت جو
گَر اِبْلیس این چُنین بودی، شَهْ و صاحِب عَلَم بودی
از ابلیسی جُدا بودی، سَقَطْ او را ثَنا بودی
جَفا او را وَفا بودی، سَقَم او را کَرَم بودی
زِهی اِقْبالِ دَرویشی، زِهی اَسْرارِ بیخویشی
اگر دانستییی، پیشَت همه هستی عَدَم بودی
جهانی هیچ و ما هیچان، خیال و خواب ما پیچان
وَگَر خُفته بِدانستی که در خوابَم، چه غَم بودی؟
خیالی بیند این خُفته، در اندیشه فرو رفته
وَگَر زین خوابِ آشفته بِجَستی، در نِعَم بودی
یکی زندانِ غَم دیده، یکی باغِ اِرَم دیده
وَگَر بیدار گشتی او، نه زندانْ نی اِرَم بودی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۵۵۴ - اگر بیمن خوشی یارا به صد دامم چه میبندی؟
اگر بیمن خوشی یارا به صد دامَم چه میبَندی؟
وَگَر ما را هَمیخواهی، چرا تُندی، نمیخندی؟
کسی کو در شِکَرخانه، شِکَر نوشَد به پیمانه
بدین سِرکایِ نُه ساله نداند کرد خُرسندی
بِخَند ای دوستْ چون گُلْشَن، مَبادا خاطِرِ دُشمن
کُند شادیّ و پِنْدارد که دلْ زین بَنده بَرکَندی
چو رَشکِ ماه و گُل گشتی، چو در دلها طَمَع کِشتی
نباشد لایِق از حُسنَت که بَرگردی زِپیوندی
خوشا آن حالَتِ مَستی که با ما عَهد میبَستی
مرا مَستانه میگفتی که ما را خویش و فرزندی
پَیاپِی باده میدادی، به صد لُطف و به صد شادی
که گیر این جامِ بیخویشی، که باخویشیّ و هُشمَندی
سَلامُ عَلَیکَ ای خواجه، بَهانه چیست این ساعت؟
نه دریاییّ و دریادل، نه ساقیّ و خداوندی
نه یاقوتیّ و مَرجانی، نه آرامِ دل و جانی
نه بُستان و گُلِستانی، نه کانِ شِکَّر و قَندی
خَمُش باشم بدان شَرطی، که بِدْهی میْ خَموشانه
من از گولی دَهَم پَندَت، نه زان کِه قابِلِ پَندی
وَگَر ما را هَمیخواهی، چرا تُندی، نمیخندی؟
کسی کو در شِکَرخانه، شِکَر نوشَد به پیمانه
بدین سِرکایِ نُه ساله نداند کرد خُرسندی
بِخَند ای دوستْ چون گُلْشَن، مَبادا خاطِرِ دُشمن
کُند شادیّ و پِنْدارد که دلْ زین بَنده بَرکَندی
چو رَشکِ ماه و گُل گشتی، چو در دلها طَمَع کِشتی
نباشد لایِق از حُسنَت که بَرگردی زِپیوندی
خوشا آن حالَتِ مَستی که با ما عَهد میبَستی
مرا مَستانه میگفتی که ما را خویش و فرزندی
پَیاپِی باده میدادی، به صد لُطف و به صد شادی
که گیر این جامِ بیخویشی، که باخویشیّ و هُشمَندی
سَلامُ عَلَیکَ ای خواجه، بَهانه چیست این ساعت؟
نه دریاییّ و دریادل، نه ساقیّ و خداوندی
نه یاقوتیّ و مَرجانی، نه آرامِ دل و جانی
نه بُستان و گُلِستانی، نه کانِ شِکَّر و قَندی
خَمُش باشم بدان شَرطی، که بِدْهی میْ خَموشانه
من از گولی دَهَم پَندَت، نه زان کِه قابِلِ پَندی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۹۷۶ - شد جادویی حرام و حق از جادویی بری
شُد جادویی حَرام و حَق از جادویی بَری
بر تو حَرام نیست، که مَحبوبْ ساحِری
میبَند و میگُشا، که همین است جادویی
می بَخش و میرُبا، که همین است داوَری
دریا بِدیدهایم، که در وِیْ گُهَر بُوَد
دریا دَرونِ گوهر، کی کرد باوَری؟
سِحْرِ حَلال آمد، بُگْشاد پَرّ و بال
افسانه گشت بابِل و دَستانِ سامِری
هَمیانِ زَر نَهاده و مَعیوب میخَرَد
ای عاشقان کِه دید که شُد ماهْ مُشتری؟
امروز میگُزید زِ بازار اسپ، او
اَسْپانِ پُشتْ ریش و یَدَکهایِ لاغَری
گفتم که اسپِ مُرده چُنین راه کِی بُرَد؟
گفتا که راه ما نَتَوان شُد به لَمْتُری
کَشتی شِکَسته باید در آبگیرِ خِضْر
کَشتی چو نَشْکَنی، تو نه کَشتی، که لَنْگَری
دنیا چو قَنْطَرهست گُذَر کُن چو پا شِکَست
با پایِ ناشِکَسته ازین پول نَگْذَری
زیرا رُجوعْ ضِدِّ قُدوم است و عکسِ اوست
فرمانِ اِرْجعیِ را مَنْیوش سَرسَری
بر تو حَرام نیست، که مَحبوبْ ساحِری
میبَند و میگُشا، که همین است جادویی
می بَخش و میرُبا، که همین است داوَری
دریا بِدیدهایم، که در وِیْ گُهَر بُوَد
دریا دَرونِ گوهر، کی کرد باوَری؟
سِحْرِ حَلال آمد، بُگْشاد پَرّ و بال
افسانه گشت بابِل و دَستانِ سامِری
هَمیانِ زَر نَهاده و مَعیوب میخَرَد
ای عاشقان کِه دید که شُد ماهْ مُشتری؟
امروز میگُزید زِ بازار اسپ، او
اَسْپانِ پُشتْ ریش و یَدَکهایِ لاغَری
گفتم که اسپِ مُرده چُنین راه کِی بُرَد؟
گفتا که راه ما نَتَوان شُد به لَمْتُری
کَشتی شِکَسته باید در آبگیرِ خِضْر
کَشتی چو نَشْکَنی، تو نه کَشتی، که لَنْگَری
دنیا چو قَنْطَرهست گُذَر کُن چو پا شِکَست
با پایِ ناشِکَسته ازین پول نَگْذَری
زیرا رُجوعْ ضِدِّ قُدوم است و عکسِ اوست
فرمانِ اِرْجعیِ را مَنْیوش سَرسَری
مولوی : غزلیات
غزل ۳۰۷۰ - اگر به خشم شود چرخ هفتم از تو بری
اگر به خَشم شود چَرخِ هفتم از تو بَری
به جانِ من که نَتَرسیّ و هیچ غَم نَخوری
اگر دِلَت به بَلا و غَمَش مُشَرَّح نیست
یَقین بِدان که تو در عشقِ شاه، مُخْتَصَری
زِ رنجِ گنجْ بِتَرس و زِ رنجِ هر کَس نی
که خَشمِ حَق نَبُوَد هَمچو کینهٔ بَشِری
چو غیرِ گوهرِ معشوق، گوهری دانی
تو را گُهَر نَپَذیرد، ازان که بَدگُهَری
وَگَر چو حامِله لَرزان شَوی، به هر بویی
زِ حامِلانِ اَمانَت، بِدان که بو نَبَری
پَسَنِد خویشْ رَها کُن، پَسَندِ دوستْ طَلَب
که مانْد از شِکَر آن کَسْ که او کُند شِکَری
زِ ذوقِ خویش مَگو با کسی که هم دل نیست
ازان کِه او دِگَر است و تو خود کسی دِگَری
به جانِ من که نَتَرسیّ و هیچ غَم نَخوری
اگر دِلَت به بَلا و غَمَش مُشَرَّح نیست
یَقین بِدان که تو در عشقِ شاه، مُخْتَصَری
زِ رنجِ گنجْ بِتَرس و زِ رنجِ هر کَس نی
که خَشمِ حَق نَبُوَد هَمچو کینهٔ بَشِری
چو غیرِ گوهرِ معشوق، گوهری دانی
تو را گُهَر نَپَذیرد، ازان که بَدگُهَری
وَگَر چو حامِله لَرزان شَوی، به هر بویی
زِ حامِلانِ اَمانَت، بِدان که بو نَبَری
پَسَنِد خویشْ رَها کُن، پَسَندِ دوستْ طَلَب
که مانْد از شِکَر آن کَسْ که او کُند شِکَری
زِ ذوقِ خویش مَگو با کسی که هم دل نیست
ازان کِه او دِگَر است و تو خود کسی دِگَری
مولوی : غزلیات
غزل ۳۰۹۹ - بداد پندم استاد عشق ز استادی
بِداد پَندم اُستادِ عشق زِ اُستادی
که هین، بِتَرس زِ هر کَس که دلْ بِدو دادی
هر آن کسی که تو از نوشِ او بِنوشیدی
زِ بَعدِ نوش کُند نیشِ اوتْ فَصّادی
چو چَشمِ مَستِ کسی، کرد حَلقه در گوشت
زِ گوشْ پَنبه بُرون کُن، مَجویْ آزادی
بَرین بِنِه دلِ خود را، چو دَخْلِ خنده رَسید
که غَم نَجویَد عُشْرَت، زِ خَرمَنِ شادی
مَگَر زمینِ مُسَلَّم دَهَد تو را سُلطان
چُنان که داد به بِشْر و جُنَیدِ بغدادی
چو طوقِ موهِبَت آمد، شِکَست گردنِ غَم
رَسید دادِ خدا و بِمُرد بیدادی
به هر کجا که رَوی، ماهْ بر تو میتابَد
مَه است نورفَشان بر خَراب و آبادی
غُلامِ ماه شُدی، شب تو را بِهْ از روز است
که پُشت دارِ تو باشد، میانِ هر وادی
خُنُک تو را و خُنُک جُمله هَمرَهانِ تو را
که سَعْدِ اَکْبَری و نیک بَختْ اُفتادی
به وَعدههایِ خوشَش اعتماد کُن، ای جان
که شاهً مِثًل ندارد به راست میعادی
به گوشِ تو همه تَفسیرِ این بگوید شاه
چُنان که اُشتُرِ خود را، نَوا زَنَد حادی
که هین، بِتَرس زِ هر کَس که دلْ بِدو دادی
هر آن کسی که تو از نوشِ او بِنوشیدی
زِ بَعدِ نوش کُند نیشِ اوتْ فَصّادی
چو چَشمِ مَستِ کسی، کرد حَلقه در گوشت
زِ گوشْ پَنبه بُرون کُن، مَجویْ آزادی
بَرین بِنِه دلِ خود را، چو دَخْلِ خنده رَسید
که غَم نَجویَد عُشْرَت، زِ خَرمَنِ شادی
مَگَر زمینِ مُسَلَّم دَهَد تو را سُلطان
چُنان که داد به بِشْر و جُنَیدِ بغدادی
چو طوقِ موهِبَت آمد، شِکَست گردنِ غَم
رَسید دادِ خدا و بِمُرد بیدادی
به هر کجا که رَوی، ماهْ بر تو میتابَد
مَه است نورفَشان بر خَراب و آبادی
غُلامِ ماه شُدی، شب تو را بِهْ از روز است
که پُشت دارِ تو باشد، میانِ هر وادی
خُنُک تو را و خُنُک جُمله هَمرَهانِ تو را
که سَعْدِ اَکْبَری و نیک بَختْ اُفتادی
به وَعدههایِ خوشَش اعتماد کُن، ای جان
که شاهً مِثًل ندارد به راست میعادی
به گوشِ تو همه تَفسیرِ این بگوید شاه
چُنان که اُشتُرِ خود را، نَوا زَنَد حادی
مولوی : غزلیات
غزل ۳۱۳۸ - آن به که مرا تمکین نکنی
آن بِهْ که مرا تَمکین نکُنی
تا هَمچو خودم گَرگین نکُنی
بر رویْ مَنِه تو دستْ مرا
تا مَستِ مرا، غمگین نکُنی
تو رَنگْرَزی، تو نیل پَزی
هان، کایِنِه را زَنگین نکُنی
ای خواجه، بِهِل، فِتْراکِ مرا
تا خَنْگِ مرا، بیزین نکُنی
از دور تَرَک، زانو بِزَنی
زانویِ مرا بالین نکُنی
تو هرچه کُنی، داعیِّ تواَم
هرچند که تو آمین نَکُنی
دل را بِرَوَم، مُلْکِ تو کُنم
تا تو دلِ خود پُرکین نَکُنی
رُخساره کُنم وَقْفِ قَدَمَت
تا تو رُخِ خود پُرچین نَکُنی
خاموش کُنم، طَبْلَک نَزَنَم
تا از دل و جان تَحْسین نکُنی
تا هَمچو خودم گَرگین نکُنی
بر رویْ مَنِه تو دستْ مرا
تا مَستِ مرا، غمگین نکُنی
تو رَنگْرَزی، تو نیل پَزی
هان، کایِنِه را زَنگین نکُنی
ای خواجه، بِهِل، فِتْراکِ مرا
تا خَنْگِ مرا، بیزین نکُنی
از دور تَرَک، زانو بِزَنی
زانویِ مرا بالین نکُنی
تو هرچه کُنی، داعیِّ تواَم
هرچند که تو آمین نَکُنی
دل را بِرَوَم، مُلْکِ تو کُنم
تا تو دلِ خود پُرکین نَکُنی
رُخساره کُنم وَقْفِ قَدَمَت
تا تو رُخِ خود پُرچین نَکُنی
خاموش کُنم، طَبْلَک نَزَنَم
تا از دل و جان تَحْسین نکُنی
مولوی : دفتر اول
بخش ۱۱۴ - صبر فرمودن اعرابی زن خود را و فضیلت صبر و فقر بیان کردن با زن
شوی گُفتَش چند جویی دَخْل و کَشت
خود چه مانْد از عُمر، اَفْزونتَر گُذَشت
عاقل اَنْدر بیش و نُقْصان نَنْگرد
زان که هر دو هَمچو سَیْلی بُگْذرد
خواه صاف و خواه سَیْلِ تیرهرو
چون نمیپایَد، دَمی از وِیْ مَگو
اَنْدرین عالَم هزاران جانور
میزیَد خوشعَیْش، بیزیر و زَبَر
شُکر میگوید خدا را فاخته
بر درخت و بَرگِ شبْ ناساخته
حَمْد میگوید خدا را عَنْدَلیب
کاِعْتِمادِ رِزْق بر توست ای مُجیب
باز دستِ شاه را کرده نَوید
از همه مُردار بُبْریده امید
هم چُنین از پَشّه گیری تا به پیل
شُد عِیالُ اللّه و حَقْ نِعْمَ الْمُعیل
این همه غَمها که اَنْدر سینههاست
از بُخار و گَردِ بود و بادِ ماست
این غَمانِ بیخْکَن چون داسِ ماست
این چُنین شُد وان چُنان وَسواسِ ماست
دان که هر رَنجی زِ مُردن پارهییست
جُزوِ مرگ از خود بِرانْ گَر چارهییست
چون زِ جُزوِ مرگ نَتْوانی گُریخت
دان که کُلَّش بر سَرَت خواهند ریخت
جُزوِ مرگ اَرْ گشت شیرین مَر تو را
دان که شیرین میکُند کُل را خدا
دَردها از مرگ میآید رَسول
از رَسولَش رو مگردان ای فُضول
هرکِه شیرین میزیَد، او تَلْخ مُرد
هرکِه او تَن را پَرَستَد، جان نَبُرد
گوسفندان را زِ صَحرا میکَشَند
آن کِه فَربهتَر، مَر آن را میکُشَند
شب گذشت و صُبح آمد ای تَمَر
چند گیری این فَسانهیْ زَرْ زِ سَر؟
تو جوان بودیّ و قانِعتَر بُدی
زَرْ طَلَب گشتی، خود اَوَّل زَر بُدی
رَز بُدی پُر میوه، چون کاسِد شُدی؟
وَقتِ میوه پُختَنَت فاسِد شُدی؟
میوهاَت باید که شیرینتَر شود
چون رَسَنْ تابان نه واپَستَر رَوَد
جُفتِ مایی، جُفتْ باید همصِفَت
تا بَرآیَد کارها با مَصلَحَت
جُفت باید بر مِثالِ هَمدِگَر
در دو جُفتِ کَفْش و موزه دَرنِگَر
گَر یکی کَفش از دو تَنگ آید به پا
هر دو جُفتَش کار نایَد مَر تو را
جُفتِ دَر، یکْ خُرد وان دیگر بُزرگ؟
جُفتِ شیرِ بیشه دیدی هیچ گُرگ؟
راست نایَد بر شُتُر جُفتِ جَوال
آن یکی خالیّ و این پُر مالْمال
من رَوَم سویِ قَناعَت دلْقَوی
تو چرا سویِ شَناعَت میرَوی؟
مَردِ قانِع از سَرِ اِخْلاص و سوز
زین نَسَق میگفت با زن، تا به روز
خود چه مانْد از عُمر، اَفْزونتَر گُذَشت
عاقل اَنْدر بیش و نُقْصان نَنْگرد
زان که هر دو هَمچو سَیْلی بُگْذرد
خواه صاف و خواه سَیْلِ تیرهرو
چون نمیپایَد، دَمی از وِیْ مَگو
اَنْدرین عالَم هزاران جانور
میزیَد خوشعَیْش، بیزیر و زَبَر
شُکر میگوید خدا را فاخته
بر درخت و بَرگِ شبْ ناساخته
حَمْد میگوید خدا را عَنْدَلیب
کاِعْتِمادِ رِزْق بر توست ای مُجیب
باز دستِ شاه را کرده نَوید
از همه مُردار بُبْریده امید
هم چُنین از پَشّه گیری تا به پیل
شُد عِیالُ اللّه و حَقْ نِعْمَ الْمُعیل
این همه غَمها که اَنْدر سینههاست
از بُخار و گَردِ بود و بادِ ماست
این غَمانِ بیخْکَن چون داسِ ماست
این چُنین شُد وان چُنان وَسواسِ ماست
دان که هر رَنجی زِ مُردن پارهییست
جُزوِ مرگ از خود بِرانْ گَر چارهییست
چون زِ جُزوِ مرگ نَتْوانی گُریخت
دان که کُلَّش بر سَرَت خواهند ریخت
جُزوِ مرگ اَرْ گشت شیرین مَر تو را
دان که شیرین میکُند کُل را خدا
دَردها از مرگ میآید رَسول
از رَسولَش رو مگردان ای فُضول
هرکِه شیرین میزیَد، او تَلْخ مُرد
هرکِه او تَن را پَرَستَد، جان نَبُرد
گوسفندان را زِ صَحرا میکَشَند
آن کِه فَربهتَر، مَر آن را میکُشَند
شب گذشت و صُبح آمد ای تَمَر
چند گیری این فَسانهیْ زَرْ زِ سَر؟
تو جوان بودیّ و قانِعتَر بُدی
زَرْ طَلَب گشتی، خود اَوَّل زَر بُدی
رَز بُدی پُر میوه، چون کاسِد شُدی؟
وَقتِ میوه پُختَنَت فاسِد شُدی؟
میوهاَت باید که شیرینتَر شود
چون رَسَنْ تابان نه واپَستَر رَوَد
جُفتِ مایی، جُفتْ باید همصِفَت
تا بَرآیَد کارها با مَصلَحَت
جُفت باید بر مِثالِ هَمدِگَر
در دو جُفتِ کَفْش و موزه دَرنِگَر
گَر یکی کَفش از دو تَنگ آید به پا
هر دو جُفتَش کار نایَد مَر تو را
جُفتِ دَر، یکْ خُرد وان دیگر بُزرگ؟
جُفتِ شیرِ بیشه دیدی هیچ گُرگ؟
راست نایَد بر شُتُر جُفتِ جَوال
آن یکی خالیّ و این پُر مالْمال
من رَوَم سویِ قَناعَت دلْقَوی
تو چرا سویِ شَناعَت میرَوی؟
مَردِ قانِع از سَرِ اِخْلاص و سوز
زین نَسَق میگفت با زن، تا به روز
مولوی : دفتر سوم
بخش ۳۰ - جمع آمدن عمران به مادر موسی و حامله شدن مادر موسی علیهالسلام
شب بِرَفت و او بر آن دَرگاه خُفت
نیمْشب آمد پِیِ دیدنْش جُفت
زن بَرو افتاد و بوسید آن لَبَش
بَر جَهانیدَش زِ خواب اَنْدَر شَبَش
گشت بیدار او و زن را دید خَوش
بوسه باران کرده از لب بر لَبَش
گفت عِمْران این زمان چون آمدی؟
گفت از شوق و قَضایِ ایزدی
دَر کَشیدش در کِنار از مِهرْ مَرد
بَر نیامَد با خود آن دَمْ در نَبَرد
جُفت شُد با او اَمانَت را سِپُرد
پس بِگُفت ای زن نه این کاریست خُرد
آهنی بر سنگ زد زاد آتشی
آتشی از شاه و مُلْکَش کینکَشی
من چو اَبرَم تو زمین موسیٰ نَبات
حَقْ شَهِ شطرنج و ما ماتیمْ مات
مات و بُرد از شاه میدان ای عروس
آن مَدان از ما مَکُن بر ما فُسوس
آنچه این فرعون میتَرسَد ازو
هست شُد این دَم که گشتم جُفتِ تو
نیمْشب آمد پِیِ دیدنْش جُفت
زن بَرو افتاد و بوسید آن لَبَش
بَر جَهانیدَش زِ خواب اَنْدَر شَبَش
گشت بیدار او و زن را دید خَوش
بوسه باران کرده از لب بر لَبَش
گفت عِمْران این زمان چون آمدی؟
گفت از شوق و قَضایِ ایزدی
دَر کَشیدش در کِنار از مِهرْ مَرد
بَر نیامَد با خود آن دَمْ در نَبَرد
جُفت شُد با او اَمانَت را سِپُرد
پس بِگُفت ای زن نه این کاریست خُرد
آهنی بر سنگ زد زاد آتشی
آتشی از شاه و مُلْکَش کینکَشی
من چو اَبرَم تو زمین موسیٰ نَبات
حَقْ شَهِ شطرنج و ما ماتیمْ مات
مات و بُرد از شاه میدان ای عروس
آن مَدان از ما مَکُن بر ما فُسوس
آنچه این فرعون میتَرسَد ازو
هست شُد این دَم که گشتم جُفتِ تو