عبارات مورد جستجو در ۱۹۰ گوهر پیدا شد:
خیام : رباعیات
رباعی ۱۰ - امروز تو را دسترس فردا نیست
امروز تو را دسترس فردا نیست
و اندیشه فردات به جز سودا نیست
ضایع مکن این دم ار دلت شیدا نیست
کاین باقی عمر را بها پیدا نیست
خیام : رباعیات
رباعی ۱۹ - بر چهره ی گل نسیم نوروز خوش است
بر چهره‌ی گل نسیم نوروز خوش است
در صحن چمن روی دل‌افروز خوش است
از دی که گذشت هر چه گویی خوش نیست
خوش باش و ز دی مگو که امروز خوش است
خیام : رباعیات
رباعی ۱۵۵ - تا کی غم آن خورم که دارم یا نه
تا کی غم آن خورم که دارم یا نه
وین عمر به خوشدلی گذارم یا نه
پرکن قدح باده که معلومم نیست
کاین دم که فرو برم برآرم یا نه
فردوسی : هوشنگ
بخش ۳ - چو بشناخت آهنگری پیشه کرد
چو بشناخت آهنگری پیشه کرد
از آهنگری اره و تیشه کرد
چو این کرده شد چارهٔ آب ساخت
ز دریای‌ها رودها را بتاخت
به جوی و به رود آبها راه کرد
به فرخندگی رنج کوتاه کرد
چراگاه مردم بدان برفزود
پراگند پس تخم و کشت و درود
برنجید پس هر کسی نان خویش
بورزید و بشناخت سامان خویش
بدان ایزدی جاه و فر کیان
ز نخچیر گور و گوزن ژیان
جدا کرد گاو و خر و گوسفند
به ورز آورید آنچه بد سودمند
ز پویندگان هر چه مویش نکوست
بکشت و به سرشان برآهیخت پوست
چو روباه و قاقم چو سنجاب نرم
چهارم سمورست کش موی گرم
برین گونه از چرم پویندگان
بپوشید بالای گویندگان
برنجید و گسترد و خورد و سپرد
برفت و به جز نام نیکی نبرد
بسی رنج برد اندران روزگار
به افسون و اندیشهٔ بی‌شمار
چو پیش آمدش روزگار بهی
ازو مردری ماند تخت مهی
زمانه ندادش زمانی درنگ
شد آن هوش هوشنگ بافر و سنگ
نپیوست خواهد جهان با تو مهر
نه نیز آشکارا نمایدت چهر
فردوسی : جمشید
بخش ۴ - از آن پس برآمد ز ایران خروش
از آن پس برآمد ز ایران خروش
پدید آمد از هر سویی جنگ و جوش
سیه گشت رخشنده روز سپید
گسستند پیوند از جمشید
برو تیره شد فرهٔ ایزدی
به کژی گرایید و نابخردی
پدید آمد از هر سویی خسروی
یکی نامجویی ز هر پهلوی
سپه کرده و جنگ را ساخته
دل از مهر جمشید پرداخته
یکایک ز ایران برآمد سپاه
سوی تازیان برگفتند راه
شنودند کانجا یکی مهترست
پر از هول شاه اژدها پیکرست
سواران ایران همه شاهجوی
نهادند یکسر به ضحاک روی
به شاهی برو آفرین خواندند
ورا شاه ایران زمین خواندند
کی اژدهافش بیامد چو باد
به ایران زمین تاج بر سر نهاد
از ایران و از تازیان لشکری
گزین کرد گرد از همه کشوری
سوی تخت جمشید بنهاد روی
چو انگشتری کرد گیتی بروی
چو جمشید را بخت شد کندرو
به تنگ اندر آمد جهاندار نو
برفت و بدو داد تخت و کلاه
بزرگی و دیهیم و گنج و سپاه
چو صدسالش اندر جهان کس ندید
برو نام شاهی و او ناپدید
صدم سال روزی به دریای چین
پدید آمد آن شاه ناپاک دین
نهان گشته بود از بد اژدها
نیامد به فرجام هم زو رها
چو ضحاکش آورد ناگه به چنگ
یکایک ندادش زمانی درنگ
به ارش سراسر به دو نیم کرد
جهان را ازو پاک بی‌بیم کرد
شد آن تخت شاهی و آن دستگاه
زمانه ربودش چو بیجاده کاه
ازو بیش بر تخت شاهی که بود
بران رنج بردن چه آمدش سود
گذشته برو سالیان هفتصد
پدید آوریده همه نیک و بد
چه باید همه زندگانی دراز
چو گیتی نخواهد گشادنت راز
همی پروراندت با شهد و نوش
جز آواز نرمت نیاید به گوش
یکایک چو گیتی که گسترد مهر
نخواهد نمودن به بد نیز چهر
بدو شاد باشی و نازی بدوی
همان راز دل را گشایی بدوی
یکی نغز بازی برون آورد
به دلت اندرون درد و خون آورد
دلم سیر شد زین سرای سپنج
خدایا مرا زود برهان ز رنج
فردوسی : منوچهر
بخش ۱۳ - چو آمد ز درگاه مهراب شاد
چو آمد ز درگاه مهراب شاد
همی کرد از زال بسیار یاد
گرانمایه سیندخت را خفته دید
رخش پژمریده دل آشفته دید
بپرسید و گفتا چه بودت بگوی
چرا پژمرید آن چو گلبرگ روی
چنین داد پاسخ به مهراب باز
که اندیشه اندر دلم شد دراز
ازین کاخ آباد و این خواسته
وزین تازی اسپان آراسته
وزین بندگان سپهبدپرست
ازین تاج و این خسروانی نشست
وزین چهره و سرو بالای ما
وزین نام و این دانش و رای ما
بدین آبداری و این راستی
زمان تا زمان آورد کاستی
به ناکام باید به دشمن سپرد
همه رنج ما باد باید شمرد
یکی تنگ تابوت ازین بهر ماست
درختی که تریاک او زهر ماست
بکشتیم و دادیم آبش به رنج
بیاویختیم از برش تاج و گنج
چو بر شد به خورشید و شد سایه‌دار
به خاک اندر آمد سر مایه‌دار
برینست فرجام و انجام ما
بدان تا کجا باشد آرام ما
به سیندخت مهراب گفت این سخن
نوآوردی و نو نگردد کهن
سرای سپنجی بدین سان بود
خرد یافته زو هراسان بود
یکی اندر آید دگر بگذرد
گذر نی که چرخش همی بسپرد
به شادی و انده نگردد دگر
برین نیست پیکار با دادگر
بدو گفت سیندخت این داستان
بروی دگر بر نهد باستان
خرد یافته موبد نیک بخت
به فرزند زد داستان درخت
زدم داستان تا ز راه خرد
سپهبد به گفتار من بنگرد
فرو برد سرو سهی داد خم
به نرگس گل سرخ را داد نم
که گردون به سر بر چنان نگذرد
که ما را همی باید ای پرخرد
چنان دان که رودابه را پور سام
نهانی نهادست هر گونه دام
ببردست روشن دلش را ز راه
یکی چاره مان کرد باید نگاه
بسی دادمش پند و سودش نکرد
دلش خیره بینم همی روی زرد
چو بشنید مهراب بر پای جست
نهاد از بر دست شمشیر دست
تنش گشت لرزان و رخ لاجورد
پر از خون جگر دل پر از باد سرد
همی گفت رودابه را رود خون
بروی زمین بر کنم هم کنون
چو این دید سیندخت برپای جست
کمر کرد بر گردگاهش دو دست
چنین گفت کز کهتر اکنون یکی
سخن بشنو و گوش دار اندکی
ازان پس همان کن که رای آیدت
روان و خرد رهنمای آیدت
بپیچید و بنداخت او را بدست
خروشی برآورد چون پیل مست
مرا گفت چون دختر آمد پدید
ببایستش اندر زمان سر برید
نکشتم بگشتم ز راه نیا
کنون ساخت بر من چنین کیمیا
پسر کو ز راه پدر بگذرد
دلیرش ز پشت پدر نشمرد
همم بیم جانست و هم جای ننگ
چرا بازداری سرم را ز جنگ
اگر سام یل با منوچهر شاه
بیابند بر ما یکی دستگاه
ز کابل برآید به خورشید دود
نه آباد ماند نه کشت و درود
چنین گفت سیندخت با مرزبان
کزین در مگردان به خیره زبان
کزین آگهی یافت سام سوار
به دل ترس و تیمار و سختی مدار
وی از گرگساران بدین گشت باز
گشاده شدست این سخن نیست راز
چنین گفت مهراب کای ماه‌روی
سخن هیچ با من به کژی مگوی
چنین خود کی اندر خورد با خرد
که مر خاک را باد فرمان برد
مرا دل بدین نیستی دردمند
اگر ایمنی یابمی از گزند
که باشد که پیوند سام سوار
نخواهد ز اهواز تا قندهار
بدو گفت سیندخت کای سرفراز
به گفتار کژی مبادم نیاز
گزند تو پیدا گزند منست
دل درمند تو بند منست
چنین است و این بر دلم شد درست
همین بدگمانی مرا از نخست
اگر باشد این نیست کاری شگفت
که چندین بد اندیشه باید گرفت
فریدون به سرو یمن گشت شاه
جهانجوی دستان همین دید راه
هرانگه که بیگانه شد خویش تو
شود تیره رای بداندیش تو
به سیندخت فرمود پس نامدار
که رودابه را خیز پیش من آر
بترسید سیندخت ازان تیز مرد
که او را ز درد اندر آرد به گرد
بدو گفت پیمانت خواهم نخست
به چاره دلش را ز کینه بشست
زبان داد سیندخت را نامجوی
که رودابه را بد نیارد بروی
بدو گفت بنگر که شاه زمین
دل از ما کند زین سخن پر ز کین
نه ماند بر و بوم و نه مام و باب
شود پست رودابه با رودآب
چو بشنید سیندخت سر پیش اوی
فرو برد و بر خاک بنهاد روی
بر دختر آمد پر از خنده لب
گشاده رخ روزگون زیر شب
همی مژده دادش که جنگی پلنگ
ز گور ژیان کرد کوتاه چنگ
کنون زود پیرایه بگشای و رو
به پیش پدر شو به زاری بنو
بدو گفت رودابه پیرایه چیست
به جای سر مایه بی‌مایه چیست
روان مرا پور سامست جفت
چرا آشکارا بباید نهفت
به پیش پدر شد چو خورشید شرق
به یاقوت و زر اندرون گشته غرق
بهشتی بد آراسته پرنگار
چو خورشید تابان به خرم بهار
پدر چون ورا دید خیره بماند
جهان آفرین را نهانی بخواند
بدو گفت ای شسته مغز از خرد
ز پرگوهران این کی اندر خورد
که با اهرمن جفت گردد پری
که مه تاج بادت مه انگشتری
چو بشنید رودابه آن گفت‌وگوی
دژم گشت و چون زعفران کرد روی
سیه مژه بر نرگسان دژم
فرو خوابنید و نزد هیچ دم
پدر دل پر از خشم و سر پر ز جنگ
همی رفت غران بسان پلنگ
سوی خانه شد دختر دل‌شده
رخان معصفر بزر آژده
به یزدان گرفتند هر دو پناه
هم این دل شده ماه و هم پیشگاه
فردوسی : رزم کاووس با شاه هاماوران
بخش ۸ - چنان بد که ابلیس روزی پگاه
چنان بد که ابلیس روزی پگاه
یکی انجمن کرد پنهان ز شاه
به دیوان چنین گفت کامروز کار
به رنج و به سختیست با شهریار
یکی دیو باید کنون نغزدست
که داند ز هرگونه رای و نشست
شود جان کاووس بیره کند
به دیوان برین رنج کوته کند
بگرداندش سر ز یزدان پاک
فشاند بر آن فر زیباش خاک
شنیدند و بر دل گرفتند یاد
کس از بیم کاووس پاسخ نداد
یکی دیو دژخیم بر پای خاست
چنین گفت کاین چربدستی مراست
غلامی بیاراست از خویشتن
سخن‌گوی و شایستهٔ انجمن
همی بود تا یک زمان شهریار
ز پهلو برون شد ز بهر شکار
بیامد بر او زمین بوس داد
یکی دستهٔ گل به کاووس داد
چنین گفت کاین فر زیبای تو
همی چرخ‌گردان سزد جای تو
به کام تو شد روی گیتی همه
شبانی و گردنکشان چون رمه
یکی کار ماندست کاندر جهان
نشان تو هرگز نگردد نهان
چه دارد همی آفتاب از تو راز
که چون گردد اندر نشیب و فراز
چگونست ماه و شب و روز چیست
برین گردش چرخ سالار کیست
دل شاه ازان دیو بی‌راه شد
روانش ز اندیشه کوتاه شد
گمانش چنان شد که گردان سپهر
به گیتی مراو را نمودست چهر
ندانست کاین چرخ را مایه نیست
ستاره فراوان و ایزد یکیست
همه زیر فرمانش بیچاره‌اند
که با سوزش و جنگ و پتیاره‌اند
جهان آفرین بی‌نیازست ازین
ز بهر تو باید سپهر و زمین
پراندیشه شد جان آن پادشا
که تا چون شود بی پر اندر هوا
ز دانندگان بس بپرسید شاه
کزین خاک چندست تا چرخ ماه
ستاره شمر گفت و خسرو شنید
یکی کژ و ناخوب چاره گزید
بفرمود پس تا به هنگام خواب
برفتند سوی نشیم عقاب
ازان بچه بسیار برداشتند
به هر خانه‌ای بر دو بگذاشتند
همی پرورانیدشان سال و ماه
به مرغ و به گوشت بره چندگاه
چو نیرو گرفتند هر یک چو شیر
بدان سان که غرم آوریدند زیر
ز عود قماری یکی تخت کرد
سر درزها را به زر سخت کرد
به پهلوش بر نیزهای دراز
ببست و بران‌گونه بر کرد ساز
بیاویخت از نیزه ران بره
ببست اندر اندیشه دل یکسره
ازن پس عقاب دلاور چهار
بیاورد و بر تخت بست استوار
نشست از بر تخت کاووس شاه
که اهریمنش برده بد دل ز راه
چو شد گرسنه تیز پران عقاب
سوی گوشت کردند هر یک شتاب
ز روی زمین تخت برداشتند
ز هامون به ابر اندر افراشتند
بدان حد که شان بود نیرو به جای
سوی گوشت کردند آهنگ و رای
شنیدم که کاووس شد بر فلک
همی رفت تا بر رسد بر ملک
دگر گفت ازان رفت بر آسمان
که تا جنگ سازد به تیر و کمان
ز هر گونه‌ای هست آواز این
نداند به جز پر خرد راز این
پریدند بسیار و ماندند باز
چنین باشد آنکس که گیردش آز
چو با مرغ پرنده نیرو نماند
غمی گشت پرهاب خوی درنشاند
نگونسار گشتند ز ابر سیاه
کشان بر زمین از هوا تخت شاه
سوی بیشهٔ شیرچین آمدند
به آمل بروی زمین آمدند
نکردش تباه از شگفتی جهان
همی بودنی داشت اندر نهان
سیاووش زو خواست کاید پدید
ببایست لختی چمید و چرید
به جای بزرگی و تخت نشست
پشیمانی و درد بودش به دست
بمانده به بیشه درون زار و خوار
نیایش همی کرد با کردگار
فردوسی : داستان سیاوش
بخش ۱ - کنون ای سخن گوی بیدار مغز
کنون ای سخن گوی بیدار مغز
یکی داستانی بیرای نغز
سخن چون برابر شود با خرد
روان سراینده رامش برد
کسی را که اندیشه ناخوش بود
بدان ناخوشی رای اوگش بود
همی خویشتن را چلیپا کند
به پیش خردمند رسوا کند
ولیکن نبیند کس آهوی خویش
ترا روشن آید همه خوی خویش
اگر داد باید که ماند بجای
بیرای ازین پس بدانا نمای
چو دانا پسندد پسندیده گشت
به جوی تو در آب چون دیده گشت
زگفتار دهقان کنون داستان
تو برخوان و برگوی با راستان
کهن گشته این داستانها ز من
همی نو شود بر سر انجمن
اگر زندگانی بود دیریاز
برین وین خرم بمانم دراز
یکی میوه‌داری بماند ز من
که نازد همی بار او بر چمن
ازان پس که بنمود پنچاه و هشت
بسر بر فراوان شگفتی گذشت
همی آز کمتر نگردد بسال
همی روز جوید بتقویم و فال
چه گفتست آن موبد پیش رو
که هرگز نگردد کهن گشته نو
تو چندان که گویی سخن گوی باش
خردمند باش و جهانجوی باش
چو رفتی سر و کار با ایزدست
اگر نیک باشدت جای ار بدست
نگر تا چه کاری همان بدروی
سخن هرچه گویی همان بشنوی
درشتی ز کس نشنود نرم گوی
به جز نیکویی در زمانه مجوی
به گفتار دهقان کنون بازگرد
نگر تا چه گوید سراینده مرد
حافظ : غزلیات
غزل ۷۱ - زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نیست
زاهِدِ ظاهِرپَرَست از حالِ ما آگاه نیست
دَر حَقِ ما، هَرچِه گوید، جایِ هیچ اِکْراه نیست
دَر طَریقَت هَرچِه پیشِ سالک آید، خِیْرِ اوست
دَر صِراطِ مُسْتَقیم، اِی دِل، کَسی گُمراه نیست
تا چه بازی رُخ نُماید بِیْدَقی خواهیم رانْد
عَرْصِه‌یِ شَطْرَنْجِ رِنْدان را مَجالِ شاه نیست
چیست این سقفِ بلندِ سادهٔ بِسیارنقش؟
زین مُعَمّا، هیچ دانا در جَهان، آگاه نیست
این چِه اِسْتِغْناست یا رَب؟ وین چه قادِرْ حِکْمَت است؟
کاین‌همه زَخْمِ نَهان است و مَجالِ آه نیست
صاحِبِ دیوانِ ما گویی نمی‌دانَد حِساب
کاندر این طُغرا، نِشانِ حِسْبَةً لِلّٰه نیست
هَر کِه خواهد گو: «بیا!» و هَرچِه خواهد گو: «بِگو!»
کِبْر و ناز و حاجِب و دَرْبان، بدین دَرْگاه نیست
بَر دَرِ مِیخانه رَفْتَن، کارِ یِکرَنْگان بُوَد
خودفُروشان را به کویِ مِی‌فُروشان، راه نیست
هرچه هست از قامَتِ ناسازِ بی‌اَنْدامِ ماست
وَر نَه تَشْریفِ تو، بَر بالایِ کَس، کوتاه نیست
بَنْدِه‌یِ پیرِ خَراباتَم که لُطْفَش، دائِم است
وَر نَه لُطْفِ شِیْخ و زاهِد، گاه هَسْت و گاه نیست
«حافِظ»، اَر بَر صَدْر نَنْشینَد، زِ عالی‌مَشْرَبی‌ست
عاشِقِ دُرْدی‌کَش اَندَر بَنْدِ مال و جاه نیست
مولوی : غزلیات
غزل ۱۸۲ - در میان عاشقان، عاقل مبا
در میانِ عاشقان، عاقل مَبا
خاصه در عشقِ چُنین شیرین لِقا
دور بادا عاقلان از عاشقان
دور بادا بویِ گُلْخَن از صَبا
گَر دَرآیَد عاقلی گو راه نیست
وَرْ درآید عاشقی صَد مَرحَبا
عقل تا تَدبیر و اندیشه کُند
رَفته باشد عشق تا هفتم سَما
عقل تا جویَد شُتر از بَهرِ حَج
رَفته باشد عشق بر کوهِ صَفا
عشق آمد این دَهانَم را گرفت
که گُذر از شعر و بر شِعْرا بَرآ
مولوی : غزلیات
غزل ۳۰۶ - رغبت به عاشقان کن، ای جان صد رغایب
رَغبت به عاشقان کُن، ای جانِ صد رَغایِب
بِنْشین میانِ مَستان، اینک مَهْ و کَواکِب
آن روزِ پُرعجایِب، وان مَحْشَرِ قیامَت
گَشته‌ست پیشِ حُسْنَت، مُسْتَغْرَقِ عَجایِب
چون طَیِّباتْ خوانْدی، بر طَیِّبینْ فَشاندی
طَیِّب تَر از تو کِه بْوَد، ای مَعْدنِ اَطایِب؟
جانْ را زِ توست هر دَم، سلطانی‌یی مُسَلَّم
این شُکْر از کِه گویم؟ از شاه یا زِ صاحِب؟
در جَیبِ خاک کردی اَرْواحِ پاکْ جَیْبان
سَر کرده در گریبان، چون صوفیانْ مُراقِب
عشقِ تو چون دَرآمَد، اندیشه مُرد پیشَش
عشقِ تو صُبحِ صادق، اندیشهْ صُبحِ کاذب
ای عقلْ باش حیران، نی وَصل جو نه هِجْران
چون وَصلْ گوش داری، زان کَس که نیست غایِب؟
جانْ چیست؟ فَقر و حاجَت، جان‌بَخش کیست جُز تو؟
ای قِبلهً حَوایِج، معشوقهً مَطالِب
نَک نَقْد شُد قیامَت، اینک یکی عَلامَت
طالِع شُد آفتابَت، از جانِبِ مَغارِب
دَرکَش رَمیدگان را، مِحْنَت رَسیدگان را
زانْ جَذبه‌هایِ جانی، ای جَذبهً تو غالِب
تا بیند این دو دیده، صُبحِ خدا دَمیده
دامِ طَلَب دَریده، مَطْلوب گشته طالِب
عشق و طَلَب چه باشد؟ آیینهً تَجَلّی
نَقْش و حَسَد چه باشد؟ آیینهً مَعایِب
کو بُلبُلِ چَمَن‌ها؟ تا گُفتَمی سُخَن‌ها
نَگْذشت بر دَهان‌ها، یا دستِ هیچ کاتِب
نَزْ نَقش‌هایِ صورت، نَزْ صاف و نَزْ کُدورَت
نَزْ ماضی و نه حالی، نَزْ زُهْد نَزْ مَراتِب
عقلم بِرَفت از جا، باقیش را تو فَرما
ای از دَرَت نرفته، کَس ناامید و خایِب
مولوی : غزلیات
غزل ۱۱۲۲ - اندیشه را رها کن اندر دلش مگیر
اندیشه را رَها کُن اَنْدَر دِلَش مَگیر
زیرا بِرهنه‌یی تو و اندیشهْ زَمْهَریر
اندیشه می‌کُنی که رَهی از زَحیر و رنج
اندیشه کردن آمد سَرچشمه زَحیر
زَ انْدیشه‌ها بُرون دان بازارِ صُنْع را
آثار را نِظاره کُن ای سُخْره اثیر
آن کوی را نِگَر که پَرَد زو مُصَوَّرات
وان جوی را کَزو شُد گَردنده چَرخِ پیر
گُلْگونه‌یی کَزوست رُخ دِلْبَران چو گُل
سَر فِتْنه‌یی کَزوست رُخِ عاشقان زَریر
خوش از عَدَم‌ همی‌پَرَد این صد هزار مُرغ
از یک کَمانْ‌ همی‌جَهَد این صد هزارْ تیر
بی چون و‌ بی‌چگونه بُرون از رُسوم و فَهْم
بی‌دست می‌سِریشَد در غَیبْ صد خَمیر
بی آتشی تَنورِ دل و مَعْده‌ها فُروخت
نان بر دُکان نَهاده و خَبّاز ما سَتیر
از لوح خاکِ ساده دَهَد صد هزار نَقْش
وَزْ جوشِ خونِ ماده دَهَد صد هزار شیر
شییءَ اللَّهی بِگُفتی و آمد زِ چَرخْ بانگ
زَنْبیل بَرگُشا که عَطا آمد ای فقیر
زَفْت آمد آن نواله و زَنْبیل را دَرید
از مَطْبَخِ خدایْ نَیایَد صِلِّه‌یْ حقیر
آن کَس که مَنّ و سَلْوی بِفْرسْتَد از هوا
وان کَزْ شکافِ کوه بُرون می‌کَشَد بَعیر
وان کو زِ آبِ نُطْفه بَرآرَد تَهَمْتَنی
وان کو زِ خوابِ خُفته گُشایَد رَهِ مَطیر
اَنْدَر عَدَم نِمایَد هر لحظه صورتی
تا این خیالیان بِشِتابَنْد در مَسیر
فرمانْ کُنم چو گفت خَمُش من خَمُش کُنم
خودْ شَرحِ این بگوید یک روز آن امیر
مولوی : غزلیات
غزل ۱۲۵۵ - اندک اندک راه زد سیم و زرش
اندک اندک راه زَد سیم و زَرَش
مرگ و جَسْکِ نو فُتاد اَنْدَر سَرَش
عشقْ گَردانید با او پوستین
می‌گُریزد خواجه از شور و شَرَش
اندک اندک رویِ سُرخَش زَرد شُد
اندک اندک خُشک شُد چَشمِ تَرَش
وَسوَسه و اندیشه بر وِیْ دَر گُشاد
رانْد عشقِ لااُبالی از دَرَش
اندک اندک شاخ و بَرگَش خُشک گشت
چون بُریده شُد رَگِ بیخ آوَرَش
اندک اندک دیو شُد لاحَوْل گو
سُست شُد در عاشقی بال و پَرَش
اندک اندک گشت صوفی خِرقه دوز
رفت وَجْد و حالَتِ خِرقه دَرَش
عشق داد و دلْ بَرین عالَم نَهاد
در بَرَش زین پس نیاید دِلْبَرَش
زان هَمی‌جُنبانْد سَر او سُستْ سُست
کامَد اَنْدَر پا و افتاد اَکثَرَش
بَهرِ او پُر می‌کُنم من ساغَری
گَر بِنوشَد بَرجَهانَد ساغَرَش
دست‌ها زان سان بَرآرَد کاسْمان
بِشْنَود آوازِ اَللّهُ اکْبَرَش
میرِ ما سیر است ازین گفت و مَلول
دَرکَشان اَنْدَر حَدیثِ دیگَرَش
کُشتهٔ عشقَم نَتَرسَم از امیر
هر کِه شُد کُشته چه خوف از خَنْجَرَش؟
بَتَّرینِ مرگ‌ها‌ بی‌عشقی است
بر چه می‌لَرزَد صَدَف؟ بر گوهَرَش
بَرگ‌ها لَرزانْ زِ بیمِ خُشکی اَند
تا نگردد خُشکْ شاخِ اَخْضَرَش
در تَکِ دریا گُریزد هر صَدَف
تا بِنَربایَند گوهر از بَرَش
چون رُبودند از صَدَف دانه‌‌یْ گُهَر
بعد از آن چه آبِ خوش چه آذَرَش
آن صَدَفْ‌ بی‌چَشم و‌ بی‌گوش است شاد
دُر به باطن دَرگُشاده مَنْظَرَش
گَر بِمانَد عاشقی از کاروان
بر سَرِ رَهْ خِضْر آید رَهبَرَش
خواجه می‌گِرید که مانْد از قافله
لیک می‌خَندد خَر اَنْدَر آخُرَش
عشق را بُگْذاشت و دُمِّ خَر گرفت
لاجَرَم سَرگینِ خَر شُد عَنْبَرَش
مُلْک را بُگْذاشت و بر سَرگین نِشَست
لاجَرَم شُد خرمگسْ سَرلشکَرَش
خَرمَگس آن وَسوَسه‌‌‌ست و آن خیال
که هَمی خارش دَهَد هَمچون گَرَش
گَر ندارد شَرم و وانایَد ازین
وانِمایَم شاخ‌هایِ دیگَرَش
تو مَکَن شاخَش چو مُرد اَنْدَر خَری
گاو خیزد با سه شاخ از مَحْشَرَش
مولوی : غزلیات
غزل ۱۴۷۳ - بیایید، بیایید، به گلزار بگردیم
بیایید، بیایید، به گُلزار بِگَردیم
بَرین نُقطهٔ اِقْبال چو پَرگار بِگَردیم
بیایید که امروز به اِقْبال و به پیروز
چو عُشّاقِ نوآموز، بَران یار بِگَردیم
بَسی تُخم بِکِشتیم، بَرین شوره بِگَشتیم
بَران حَب که نَگُنجید در اَنْبار بِگَردیم
هر آن رویْ که پُشت است به آخِر همه زشت است
بَران یارِ نِکورویِ وَفادار بِگَردیم
چو از خویش به رَنجیم، زَبونِ شش و پَنجیم
یکی جانِبِ خُمخانهٔ خَمّار بِگَردیم
دَرین غم چو نِزاریم، دَران دامْ شکاریم
دِگَر کار نداریم، دَرین کار بِگَردیم
چو ما‌‌ بی‌‌سَر و پاییم، چو ذَرّاتِ هواییم
بَران نادره خورشیدْ قَمَروار بِگَردیم
چو دولاب چه گردیم پُر از ناله و اَفْغان؟
چو اندیشهٔ‌‌ بی‌‌شَکْوَت و گفتار بِگَردیم
مولوی : غزلیات
غزل ۲۱۰۳ - گرچه اندر فغان و نالیدن
گرچه اَنْدَر فَغان و نالیدن
اندکی هستْ خویشتن دیدن
آن نباشد مرا، چو در عشقت
خوگَرَم من به خویش دُزدیدن
به خدا و به پاکیِ ذاتَش
پاکَم از خویشتنْ پَسَندیدن
دیده کِی از رُخِ تو بَرگردد؟
به کِه آید به وقتِ گَردیدن؟
در چُنین دولَت و چُنین میدان
نَنگ باشد زِ مرگْ لَنْگیدن
عاشقانِ تو را مُسَلَّم شُد
بر همه مرگ‌ها بخَندیدن
فَرع‌هایِ درختْ لَرزانند
اصل را نیست خوفِ لَرزیدن
باغْبانانِ عشق را باشد
از دلِ خویشْ میوه بَرچیدن
جانِ عاشق نَواله‌ها می‌پیچ
در مُکافاتِ رنج پیچیدن
زُهد و دانش بِوَرز ای خواجه
نَتَوان عشق را بِوَرزیدن
پیش ازین گفت شَمسِ تبریزی
لیک کو گوشْ بَهرِ بِشْنیدن
مولوی : غزلیات
غزل ۳۱۳۶ - خواهی ز جنون بویی ببری
خواهی زِ جُنون بویی بِبَری
زَانْدیشه و غَم، می‌باش بَری
تا تَنگ دلی از بَهرِ قَبا
جانَت نکُند زَرّینْ کَمَری
کِی عشقْ تو را مَحْرَم شِمُرد
تا هَمچو خَسان، زَر می‌شُمَری؟
فوقِ همه‌یی، چون نور شَوی
تا نور نه‌یی، در زیرْ دَری
هیزُم بُوَد آن چوبی که نَسوخت
چون سوخته شُد، باشد شَرَری
وان گَهْ شَرَرَش، وا اصل رَوَد
هَمچون شَرَرِ جانِ بَشَری
سُرمه بُوَد آن کَزْ چَشمْ جُداست
در چَشم رَوَد، گردد نَظَری
یک قطره بُوَد در ابرِ گِران
در بَحْر فُتَد، یابَد گُهَری
خارِ سِیَهی، بُد سوختنی
کردش گُلِ تَر، بادِ سَحَری
یک لُقمهٔ نان، چون کوفته شُد
جان گشت و کُنَد نانْ جانوری
خون گشت غذا، در پیشه وَری
آن لُقمه کُند هم پیشه وَری
گَر زان که بَلا، کوبَد دلِ تو
از عینِ بَلا، نوشی بِچَری
وَرْزان که اَجَل کوبَد سَرِ تو
دانی پس از آن که جُمله سَری
در بَیضهٔ تَن، مُرغِ عَجَبی
در بَیضه دَری، زان می‌نَپَری
گَر بَیضهٔ تَن سوراخ شود
هم پَر بِزَنی، هم جانْ بِبَری
سودایِ سَفَر، از ذِکْر بُوَد
از ذکر شود، مَردمْ سَفَری
تو در حَضَری، وین وَهْمِ سَفَر
پِنْداشتِ تو است از‌ بی‌هُنری
یا رَب، بِرَهان زین وَهْمِ کَژَش
تو وَهْم نَهی در دیو و پَری
چون در حَضَری، بَربَند دَهان
در ذکر مَرو، چون در حَضَری
مولوی : دفتر اول
بخش ۵۶ - ذکر دانش خرگوش و بیان فضیلت و منافع دانستن
این سُخَن پایان ندارد، هوش‌دار
گوشْ سویِ قِصّۀ خرگوش دار
گوشِ خَر بِفْروش و دیگر گوشْ خَر
کین سُخَن را دَر نیابَد گوشِ خَر
رو تو روبَهْ ‌بازیِ خرگوش بین
مَکْر و شیراَنْدازیِ خرگوش بین
خاتَمِ مُلْکِ سُلیمان است عِلْم
جُمله عالَم صورت و جان است عِلْم
آدمی را زین هُنر بیچاره گشت
خَلْقِ دریاها و خَلْقِ کوه و دشت
زو پَلَنگ و شیرْ تَرسان هَمچو موش
زو نَهَنگ و بَحْر در صَفرا و جوش
زو پَریّ و دیوْ ساحِل‌ها گرفت
هر یکی در جایِ پنهانْ جا گرفت
آدمی را دُشمنِ پنهانْ بَسی‌ست
آدمیِّ با حَذَر عاقِلْ کسی‌ست
خَلْقِ پنهان، زِشتَشان و خوبَشان
می‌زَنَد در دل به هر دَمْ کوبَشان
بَهرِ غُسل اَرْ دَر رَوی در جویبار
بر تو آسیبی زَنَد در آبْ خار
گَر چه پنهانْ خارْ در آب است پَست
چون که در تو می‌خَلَد دانی که هست
خارْخارِ وَحی‌ها و وَسوَسه
از هزاران کَس بُوَد، نی یک‌کَسه
باش تا حِس‌هایِ تو مُبْدَل شود
تا بِبینی‌شان و مُشکل حَل شود
تا سُخن‌هایِ کیان رَد کرده‌یی؟
تا کیان را سَروَرِ خَود کرده‌یی؟
مولوی : دفتر چهارم
بخش ۷۰ - نقصان اجرای جان و دل صوفی از طعام الله
صوفی‌یی از فَقْر چون در غَم شود
عینِ فَقْرَش دایه و مَطْعَم شود
زان که جَنَّت از مَکاره رُسته است
رَحْم قِسْمِ عاجِزی اِشْکَسته است
آن کِه سَرها بِشْکَنَد او از عُلو
رَحْم حَقّ و خَلْق نایَد سویِ او
این سُخَن آخِر ندارد وان جوان
از کمی اِجْرایِ نان شُد ناتوان
شادْ آن صوفی که رِزْقَش کَم شود
آن شَبَه‌ش دُرّ گردد و او یَم شود
زان جِرایِ خاصْ هر کآگاه شُد
او سِزایِ قُرب و اِجْری‌گاه شُد
زان جِرای روحْ چون نُقْصان شود
جانَش از نُقْصانِ آن لَرْزان شود
پَس بِدانَد که خَطایی رَفته است
که سَمَن‌زارِ رِضا آشفته است
هم‌چُنانْکْ آن شَخصْ نُقْصانِ کِشت
رُقْعه سویِ صاحِبِ خَرمَن نِبِشت
رُقْعه‌اَش بُردند پیشِ میرِ داد
خوانْد او رُقْعه جوابی وانَداد
گفت او را نیست اِلّا دَردِ لوت
پَس جوابِ اَحْمَق اولی تَر سکوت
نیسْتَش دَردِ فراق و وَصلْ هیچ
بَندِ فَرع است او نَجویَد اَصْلْ هیچ
اَحْمَق است و مُردهٔ ما و مَنی
کَزْ غَمِ فَرعَش فَراغِ اَصْلْ نی
آسْمان‌ها و زمینْ یک سیب دان
کَزْ درختِ قُدرتِ حَق شُد عِیان
تو چه کِرمی در میانِ سیبْ در
وَزْ درخت و باغْبانی بی‌خَبَر
آن یکی کِرمی دِگَر در سیب هم
لیکْ جانَش از بُرونْ صاحِبْ‌عَلَم
جُنبِشِ او وا شِکافَد سیب را
بَر نَتابَد سیبْ آن آسیب را
بَر دَریده جُنبِشِ او پرده‌ها
صورتش کِرِم است و مَعنی اَژدَها
آتشی کَاوَّل زِ آهن می‌جَهَد
او قَدَم بَسْ سُست بیرون می‌نَهَد
دایه‌اَش پَنبه‌ست اَوَّل لیکْ اَخیر
می‌رَسانَد شُعله‌ها او تا اَثیر
مَرْد اَوَّل بَستهٔ خواب و خَوراست
آخِرُ الاَمْر از مَلایِک بَرتَراست
در پَناهِ پَنبه و کِبْریت‌ها
شُعله و نورَش بَرآیَدت بر سُها
عالَم تاریکْ روشن می‌کُند
کُندهٔ آهنْ به سوزن می‌کُند
گَرچه آتش نیز هم جِسْمانی است
نه زِروح است و نه از روحانی است
جسم را نَبْوَد از آن عِزْ بهره‌یی
جسمْ پیشِ بَحْرِ جانْ چون قطره‌یی
جسمْ از جانْ روزاَفْزون می‌شود
چون رَوَد جانْ جسمْ بین چون می‌شود
حَدِّ جسمَت یک دو گَزْ خود بیش نیست
جانِ تو تا آسْمانْ جولان‌کُنی‌ست
تا به بغداد و سَمَرقَند ای هُمام
روح را اَنْدَر تصُوّر نیمْ گام
دو دِرَم سنگ است پیهِ چَشمَتان
نورِ روحَش تا عَنانِ آسْمان
نورْ بی این چَشمْ می‌بیند به خواب
چَشمْ بی‌این نور چِهْ بْوَد؟ جُز خَراب؟
جانْ زِ ریش و سَبْلَتِ تَن فارغ است
لیکْ تَنْ بی‌جان بُوَد مُردار و پَست
بارنامه‌یْ روحِ حیوانی است این
پیش‌تَر رو روحِ انسانی بِبین
بُگْذَر از انسانْ هم و از قال و قیل
تا لبِ دریایِ جانِ جِبرئیل
بَعد از آنَت جانِ اَحمَد لب گَزَد
جِبْرئیل از بیمِ تو واپَس خَزَد
گوید اَرْ آیَم به قَدْرِ یک کَمان
من به سویِ تو بِسوزَم در زمان
مولوی : دفتر چهارم
بخش ۱۱۷ - مثال دیگر هم درین معنی
هست بازی‌های آن شیرِعَلَم
مُخْبری از بادهای مُکْتَتَم
گَر نبودی جُنبِشِ آن بادها
شیرِ مُرده کِی بِجَستی در هوا؟
زان شِناسی باد را گَر آن صَباست
یا دَبوراست این بَیانِ آن خَفاست
این بَدَن مانندِ آن شیرِعَلَم
فکر می‌جُنْبانَد او را دَم به دَم
فکرْ کان از مَشرق آید آن صَباست
وان که از مَغرب دَبورِ با وَباست
مَشرقِ این بادِ فِکْرَت دیگراست
مَغْربِ این بادِ فِکْرت زان سَراست
مَهْ جَماد است و بُوَد شَرقَش جَماد
جانِ جانِ جان بُوَد شرقِ فُؤاد
شرقِ خورشیدی که شُد باطِن‌فُروز
قِشْر و عکسِ آن بُوَد خورشیدِ روز
زان که چون مُرده بُوَد تَنْ بی‌لَهَب
پیشِ او نه روز بِنْمایَد نه شب
وَرْ نباشد آن چو این باشد تمام
بی‌شب و بی‌روز دارد اِنْتِظام
هم‌چُنان که چَشم می‌بینَد به خواب
بی‌مَهْ و خورشیدْ ماه و آفتاب
نَوْمِ ما چون شُد اَخْ الْمَوْتْ ای فُلان
زین برادر آن برادر را بِدان
وَرْ بِگویَندَت که هست آن فَرعِ این
مَشْنو آن را ای مُقَلِّد بی‌یَقین
می‌بِبینَد خوابْ جانَتْ وَصْفِ حال
که به بیداری نَبینی بیست سال
در پِیِ تَعبیرِ آن تو عُمرها
می‌دَوی سویِ شَهانِ با دَها
که بگو آن خواب را تَعبیر چیست؟
فَرعْ گفتن این چُنین سِر را سَگی‌ست
خوابِ عام است این و خود خوابِ خواص
باشد اَصْلِ اِجْتِبا و اِخْتِصاص
پیل باید تا چو خُسبَد او سِتان
خواب بینَد خِطّهٔ هِنْدوستان
خَر نَبینَد هیچ هِنْدُستان به خواب
خَر زِ هِنْدُستان نکرده‌ست اِغْتِراب
جانِ هَمچون پیلْ باید نیکْ زَفْت
تا به خوابْ او هِنْد دانَد رَفت تَفْت
ذِکْرِ هِنْدُستان کُند پیل از طَلَب
پَس مُصَوَّر گردد آن ذِکْرَش به شب
اُذْکُروا اللهْ کارِ هر اوباش نیست
اِرْجَعی بر پایِ هر قَلّاش نیست
لیک تو آیِس مَشو هم پیل باش
وَرْ نه پیلی در پِیِ تَبدیل باش
کیمیاسازانِ گَردون را بِبین
بِشْنو از میناگَران هر دَم طَنین
نَقْش‌بَندانَنْد در جَوِّ فَلَک
کارْسازانَند بَهرِ لی و لَک
گَر نَبینی خَلْقِ مُشکین جیب را
بِنگر ای شب‌کور این آسیب را
هر دَم آسیب است بر اِدْراکِ تو
نَبْتِ نو نو رُسْته بین از خاکِ تو
زین بُد ابراهیم اَدْهَم دیده خواب
بَسْطِ هِنْدُستانِ دل را بی‌حِجاب
لاجَرَم زَنجیرها را بَر دَرید
مَمْلَکَت بَرهَم زد و شُد ناپَدید
آن نِشانِ دید هِنْدُستان بُوَد
که جَهَد از خواب و دیوانه شود
می‌فَشانَد خاک بر تَدبیرها
می‌دَرانَد حَلْقهٔ زَنجیرها
آن چُنان که گفت پیغامبر زِ نور
که نِشانَش آن بُوَد اَنْدَر صُدور
که تجافی آرَد از دارُ الْغُرور
هم اِنابَت آرَد از دارُ السُّرور
بَهرِ شَرحِ این حَدیثِ مُصْطَفی
داستانی بِشْنو ای یارِ صَفا
مولوی : دفتر چهارم
بخش ۱۲۲ - در بیان آنک شه‌زاده آدمی بچه است خلیفهٔ خداست پدرش آدم صفی خلیفهٔ حق مسجود ملایک و آن کمپیر کابلی دنیاست کی آدمی‌بچه را از پدر ببرید به سحر و انبیا و اولیا آن طبیب تدارک کننده
ای برادر دان که شَهْ ‌زاده تویی
در جهانِ کُهنه زاده از نوی
کابُلی جادو این دنیاست کو
کرد مَردان را اسیرِ رنگ و بو
چون دَراَفْکَندَت دَرین آلوده رود
دَم به دَم می‌خوان و می‌دَم قُلْ اَعوذ
تا رَهی زین جادُویّ و زین قَلَق
اِسْتِعاذَت خواه از رَبُّ الْفَلَق
زان نَبی دُنیات را سَحّاره خوانْد
کو به افُسونْ خَلْق را در چَهْ نِشانْد
هین فُسونِ گرم دارد گَنْده پیر
کرده شاهان را دَمِ گَرمَش اسیر
در دَرونِ سینه نَفّاثاتْ اوست
عُقْده‌های سِحْر را اِثْباتْ اوست
ساحِره‌یْ دنیا قَوی دانا زَنی‌ست
حَلِّ سِحْرِ او به پایِ عامه نیست
وَرْ گُشادی عَقْدِ او را عقل‌ها
اَنْبیا را کِی فرستادی خدا؟
هین طَلَب کُن خوش‌دَمی عُقْده‌ گُشا
رازْدانِ یَفْعَلُ اللهْ ما یَشا
هَمچو ماهی بَسته اَسْتَت او به شَسْت
شاه زاده مانْد سالیّ و تو شَصت
شَصت سال از شَسْتِ او در مِحْنَتی
نه خوشی نه بر طَریقِ سُنَّتی
فاسِقی بَدبَخت نه دنیات خوب
نه رَهیده از وَبال و از ذُنوب
نَفْخِ او این عُقده‌ها را سَخت کرد
پَس طَلَب کُن نَفْخهٔ خَلّا قِ فَرد
تا نَفَخْتُ فیهِ مِنْ روحی تورا
وا رَهانَد زین و گوید بَرتَر آ
جُز به نَفْخِ حَقْ نَسوزَد نَفْخِ سِحْر
نَفْخِ قَهْراست این و آن دَمْ نَفْخِ مِهْر
رَحمَتِ او سابِق است از قَهْرِ او
سابِقی خواهی؟ بُرو سابِق بِجو
تا رَسی اَنْدَر نُفوسِ زُوِّ جَت
کِی شَهِ مَسْحور اینک مَخْرَجَت
با وجودِ زال نایَد اِنْحِلال
در شَبیکه وْ در بَرِ آن پُر دَلال
نه بِگُفته‌ست آن سِراجِ اُمَّتان
این جهان و آن جهان را ضَرَّتان؟
پَس وِصالِ این فِراقِ آن بُوُد
صِحَّتِ این تَن سَقامِ جان بُوَد
سَخت می‌آید فِراقِ این مَمَر
پَس فِراقِ آن مَقَر دان سَخت‌تَر
چون فِراقِ نَقْش سَخت آید تورا
تا چه سَخت آید زِ نَقّاشَش جُدا؟
ای کِه صَبرَت نیست از دنیایِ دون
چونْت صَبراست از خدا ای دوست؟ چون؟
چون که صَبرَت نیست زین آبِ سیاه
چون صَبوری داری از چَشمه‌یْ اِله؟
چون که بی‌این شُرْبْ کم داری سُکون
چون زِ اَبراری جُدا وَزْ یَشْرَبون؟
گَر بِبینی یک نَفَس حُسنِ وَدود
اَنْدَر آتش اَفْکَنی جان و وجود
جیفه بینی بَعد از آن این شُرب را
چون بِبینی کَرّ و فَرِّ قُرب را
هَمچو شَهْ‌زاده رَسی در یارِ خویش
پَس بُرون آری زِ پا تو خارِ خویش
جَهْد کُن در بی‌خودی خود را بیاب
زودتَر وَاللهُ اَعْلَمْ بِالصَّواب
هر زمانی هین مَشو با خویش جُفت
هر زمان چون خَر در آب و گل مَیُفت
از قُصورِ چَشم باشد آن عِثار
که نبیند شیب و بالا کورْ وار
بویِ پیراهانِ یوسُف کُن سَنَد
زان که بویَش چَشمْ روشن می‌کُند
صورتِ پنهان و آن نورِ جَبین
کرده چَشمِ اَنْبیا را دورْبین
نورِ آن رُخسار بِرْهانَد زِنار
هین مَشو قانِع به نور مُسْتَعار
چَشم را این نورْ حالی‌بین کُند
جسم و عقل و روح را گَرگین کُند
صورَتَش نوراست و در تَحْقیقْ نار
گَر ضیا خواهی دو دست از وِیْ بِدار
دَم به دَم در رو فُتَد هر جا رَوَد
دیده و جانی که حالی‌بین بُوَد
دور بیند دوربینِ بی‌هُنَر
هم‌چُنان که دور دیدن خواب در
خُفته باشی بر لبِ جو خُشکْ ‌لب
می‌دَوی سویِ سَرابْ اَنْدَر طَلَب
دور می‌بینی سَراب و می‌دَوی
عاشقِ آن بینِشِ خود می‌شَوی
می‌زَنی در خواب با یارانْ تو لاف
که مَنَم بینادل و پَرده‌شِکاف
نَکْ بِدان سو آب دیدم هین شِتاب
تا رَویم آن جا و آن باشد سَراب
هر قَدَم زین آبْ تازی دورتَر
دو دَوان سویِ سَرابِ با غِرر
عینِ آن عَزمَت حِجابِ این شُده
که به تو پیوسته است و آمده
بَسْ کَسا عَزْمی به جایی می‌کُند
از مَقامی کان غَرَض در وِیْ بُوَد
دید و لافِ خُفته می‌نایَد به کار
جُز خیالی نیست دَست از وِیْ بِدار
خوابناکی لیک هم بر راه خُسب
اَللهْ اللهْ بر رَهِ اللهْ خُسب
تا بُوَد که سالِکی بر تو زَنَد
از خیالاتِ نُعاسَت بَرکَند
خُفته را گَر فکر گردد هَمچو موی
او از آن دِقَّت نیابَد راهِ کوی
فکرِ خُفته گَر دوتا و گَر سه‌تاست
هم خَطا اَنْدَر خَطا اَنْدَر خَطاست
موج بر وِیْ می‌زَنَد بی‌اِحْتِراز
خُفته پویان در بیابانِ دراز
خُفته می‌بیند عَطَش‌هایِ شَدید
آبْ اَقْرَب مِنْهُ مِنْ حَبْلِ الْوَرید