مولوی : غزلیات
غزل ۲۴۷ - بانگ تسبیح بشنو از بالا
بانگِ تَسْبیحْ بِشْنَو از بالا
انوری : رباعیات
رباعی ۳۳۲ - ای عشق در آفاق بسی تاختیم
ای عشق در آفاق بسی تاختیم
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۳۷۹ - چه خوش باشد در آغوش آورم سرو روانش را
چه خوش باشد در آغوش آورم سرو روانش را
مولوی : غزلیات
غزل ۱۶۷۱ - گر دم از شادی و گر از غم زنیم
گَر دَم از شادیّ و گَر از غَم زنیم
مولوی : غزلیات
غزل ۲۵۹۵ - امشب پریان را من، تا روز به دلداری
امشب پَریان را من، تا روز به دِلْداری
سلمان ساوجی : رباعیات
رباعی ۴۴ - آن یار که بی نظیر و بی مانند است
آن یار که بی نظیر و بی مانند است
وحشی بافقی : غزلیات
غزل ۲۹۸ - در آن مجلس که او را همدم اغیار می‌دیدم
در آن مجلس که او را همدم اغیار می‌دیدم
ادیب صابر : غزلیات
شماره ۱۸ - دیده که رخ و زلف تو از دور ببیند
دیده که رخ و زلف تو از دور ببیند
یغمای جندقی : صکوک الدلیل
بخش ۴ - در مدح حضرت امیر(ع)
وز آن پس لآلی ثناء شگرف
اهلی شیرازی : رباعیات
شماره ۳۲۱ - دست تو بشاهدان عالم نرسد
دست تو بشاهدان عالم نرسد
شاه اسماعیل صفوی ( خطایی ) : گزیدهٔ اشعار ترکی
ایلاهیم
گئتدی اول محرو یانیم‌دان, یوز جفا قالدی منه
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۴۵۶ - در چنگ غمت سخت اسیرم چه توان کرد؟
در چنگ غمت سخت اسیرم چه توان کرد؟
سعدی : باب اول در سیرت پادشاهان
حکایت ۱۱ - درویشی مُسْتَجاب‌الدَّعوة در بغداد پدید آمد
درویشی مُسْتَجاب‌الدَّعوة در بغداد پدید آمد. حَجّاجِ یوسف را خبر کردند. بخواندش و گفت: دعایِ خیری بر من بکن. گفت: خدایا! جانش بستان. گفت: از بهرِ خدای این چه دعاست؟ گفت: این دعایِ خیر است تو را و جملهْ مسلمانان را.
رفیق اصفهانی : غزلیات
شماره ۵۳ - به جان و دل مرا پیوند از آن است
به جان و دل مرا پیوند از آن است
ترانه های کودکانه : بخش اول
روز برف بازیه
به‌به
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۰۴۹ - تا به کی دل را ز درد عشق تو پر خون کنم
تا به کی دل را ز درد عشق تو پر خون کنم
بیدل دهلوی : غزلیات
غزل ۷۵۹ - عاشقی مقدور هر عیاش نیست
عاشقی مقدور هر عیاش نیست
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۲۵۴ - مرا بی محنت او راحتی نیست
مرا بی محنت او راحتی نیست
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۲۱۰ - باد صبا جان می دهد در آرزوی روی تو
باد صبا جان می دهد در آرزوی روی تو
عطار نیشابوری : مظهرالعجایب
سؤال نمودن خواجه ابوالحسن نوری سبب مخالفت معاویة بن ابی سفیان علیه اللعنه و بیان نمودن آن را
خواجهٔ نوری بما همخانه بود