فیاض لاهیجی : رباعیات
شماره ۸۸ - فیّاض شدم ز وضع یاران دلتنگ
فیّاض شدم ز وضع یاران دلتنگ
حیدر شیرازی : غزلیات
شمارهٔ ۳۸ - بهاریات
ساقی! بده آن باده که هنگام بهارست
سنایی غزنوی : قصاید
قصیدهٔ شمارهٔ ۱۳۵ - در مدح خواجه علاء الدین ابویعقوب یوسف بن احمد حدادی شالنکی غزنوی و ابوالمعالی احمدبن یوسف
ای ز راه لطف و رحمت متصل با عقل و جان
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۳۶۱۲ - رتبه زمزمه عشق ندارد زاهد
رتبه زمزمه عشق ندارد زاهد
صائب تبریزی : گزیدهٔ غزلیات
غزل ۱۱۹ - ما از امیدها همه یکجا گذشته‌ایم
ما از امیدها همه یکجا گذشته‌ایم
شیخ بهایی : رباعیات
رباعی ۷۸ - ای دل، که ز مدرسه به دیر افتادی
ای دل، که ز مدرسه به دیر افتادی
بیدل دهلوی : غزلیات
غزل ۱۳۷۳ - یاران مزهٔ عبرت از این مائده بردند
یاران مزهٔ عبرت از این مائده بردند
امیر معزی : قصاید
شماره ۳۴۳ - چو لالستان همی بینم شکفته عارض جانان
چو لالستان همی بینم شکفته عارض جانان
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۹۸۳ - گر من ز دست هجر تو آهی برآورم
گر من ز دست هجر تو آهی برآورم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۱۰ - تو بشکن چنگ ما را ای معلا
تو بِشْکَن چَنگِ ما را ای مُعَلّا
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۲۰۴ - هم در زمین و هم به سما می‌کنم سماع
هم در زمین و هم به سما می‌کنم سماع
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۴۴۰ - عنان شکوه را در بزم او دست ادب پیچد
عنان شکوه را در بزم او دست ادب پیچد
جهان ملک خاتون : رباعیات
شماره ۲۲۱ - من پیش دو چشم نیمه مستت میرم
من پیش دو چشم نیمه مستت میرم
آذر بیگدلی : رباعیات
شماره ۱۱۲ - خوش آنکه ز وصل تو شبی بالم خوش
خوش آنکه ز وصل تو شبی بالم خوش
سعدی : باب چهارم در فواید خاموشی
حکایت ۱۰ - یکی از شعرا پیشِ امیرِ دزدان رفت و ثَنایی بر او بگفت
یکی از شعرا پیشِ امیرِ دزدان رفت و ثَنایی بر او بگفت. فرمود تا جامه از او بَرکنَند و از ده به در کنند. مسکین برهنه به سرما همی‌رفت. سگان در قفایِ وی افتادند. خواست تا سنگی بردارد و سگان را دفع کند، در زمین یخ گرفته بود؛ عاجز شد. گفت: این چه حرامزاده مردمانند؛ سگ را گشاده‌اند و سنگ را بسته! امیر از غرفه بدید و بشنید و بخندید. گفت: ای حکیم! از من چیزی بخواه. گفت: جامهٔ خود می‌خواهم، اگر انعام فرمایی.
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۱۰ - از پریشانی من گر خبری بود تو را
از پریشانی من گر خبری بود تو را
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۵۴ - وعده کردی که بگیری به نگاهی جان را
وعده کردی که بگیری به نگاهی جان را
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۴۵۰ - ای دوای درد بیماران، سلام علیکم
ای دوای درد بیماران، سلام علیکم
محمد بن منور : فصل دوم - حکایاتی که بر زبان شیخ رفته
حکایت ۲۱ - درویشی بود در نشابور او را حمزة التراب گفتندی از بس تواضعی که در وی بودی. روزی به شیخ رقعۀ نبشت که تُراب قدمه. شیخ بر ظهر رقعه بنوشت این بیت را و بفرس
درویشی بود در نشابور او را حمزة التراب گفتندی از بس تواضعی که در وی بودی. روزی به شیخ رقعۀ نبشت که تُراب قدمه. شیخ بر ظهر رقعه بنوشت این بیت را و بفرستاد:
سعدی : باب اول در سیرت پادشاهان
حکایت ۴ - طایفهٔ دزدانِ عرب بر سرِ کوهی نشسته بودند
طایفهٔ دزدانِ عرب بر سرِ کوهی نشسته بودند و منفذِ کاروان بسته، و رعیّتِ بُلْدان از مَکایدِ ایشان مرعوب و لشکرِ سلطان مغلوب. به‌حکمِ آنکه مَلاذی مَنیع از قلّهٔ کوهی گرفته بودند و مَلجأ و مأوای خود ساخته. مدبّرانِ ممالک آن طرف در دفعِ مضرّت ایشان مشاورت همی‌کردند که اگر این طایفه هم برین نَسَق روزگاری مداومت نمایند مقاومت ممتنع گردد.