تو هم بنویس! مجموعه خودت رو بساز! افزودن مجموعه جدید

چه پر شر و شوری هنوز

تنها نامی مانده ز جا

لیک ، پر غوغاست

همانند آمدنت ، در فصل بهار گذشتی

چه فرق دارد ؟  

سلامی و پیامی  ، باشد  یا  نباشد


دوست شاعر می گفت  :

این بد ترین نوع دلتنگی ست .


به صبا سلامت می سپارم

به عطر دلکش اقاقی ،  به قاصدک های این باغ

که چه خون ها از دلت جاری نکردم !

چه نا مرادی ها ، بر الماس دیده ،روا  نداشته ام!

تو بهاری

تو خود نسیم دلفریب دریایی

تو ساحل آرام سپید ماندگاری

به تو سلام می کنم

و تا ابد در انتظار خواهم ماند

سوسن  وحشی  دشت.


رفتی و تمام غزلم بی تو فروریخت

احوال دل بر گسلم بی تو فروریخت

من مرهم غم را به بغل های تو دیدم

رفتی و خیال بغلم بی تو فرو ریخت

شیرین من ای خوب ترین اتفاقات

دنیای خوش چون عسلم بی تو فرو ریخت

انگار که من سهم دلم غصه و دردست

هرچیز که بود از ازلم بی تو فرو ریخت


محمد صادق اسفندیاری


رفتی و بی تو غم فاصله درگیرم کرد

عاشق شعر شدم ، شعر زمین گیرم کرد

رفتی و عمر گلستان دلم شد پاییز

عالمم سرد شد و غصه‌ی تو پیرم کرد

خوردنی بود غمت آه زیادی خوردم

تا ابد خوردن این غصه مرا سیرم کرد

من که آهوی پر از شور به کویت بودم

آه صیاد نگاهت ز چه رو تیرم کرد ؟

غزلم بعد تو دیگر پر لبخند نشد

رفتنت بال مرا بست،به زنجیرم کرد …


محمد صادق اسفندیاری


معاذ الله از دست نگاه دل فریبت

و میدانم چه با من میکند روی نجیبت

تو انگار از ازل با قلب من مانوس بودی

به یک باره نشستی در دل و جان حبیبت

تو گفتی عاشق موسیقی و اواز هستم

گلستان دلت شد جایگاه عندلیبت

نمای صورتت یک باغ پر سبز و ثمر هست

دو بادام نگاهت و زنخدان‌ چو سیبت

پس از آنی که دنیایم شدی گفتم شگفتا

از این زیبایی و دلچسبی ناز عجیبت

نگاهم را ز یک عالم ربودی و تو بردی

جدال عاشقی را‌ از فراوان ها رقیبت


محمد صادق اسفندیاری


- خانه


خانه سرد و تاریک

انتهای آخرین کوچه

انتهای زیستن و مرگ دوباره

در پی یافتن زندگی ،برای شفا گرفتن

برای یافتن خویشتن

برای خویش را دریافتن

برای همه عهد ها مان

برای همه آنکه مسئولیم


حق زنبق از سهم باغچه

قدر ادراک حشره،

از خش خش برگ زمستان


من از شب می نویسم ، از انتهای سیاهی

ولی تو از روز می آیی ، به رنگ روشنی

از کوچه اقاقیا

دختر بزرگ شهر آفتاب


حضور خیس شب پره گرد چراغ ، هوای سرد کویر

و هر بار که مقصد باز تسلیم است و شاهدی

منت نهیم که وکیل و موکل تو باشی

نه هراسیم از شب ،نه ستیزیم با غم

شاهد تنها باشیم ، هر مصیبت ، هر شادی

همه جا نگاه کنیم ، اتاق های تاریک دل را

بسپاریم به آب ، رهاکنیم در باد

همه من ها را

هر کجا گله ای ب

اشد ، همه از درد من است


- شوق لطیف یک خیال

به سان ذوق ذوق احساس یک حشره

مانند دلهره پرواز

شوق لطیف یک خیال


یک باور ، یک آرزو

یک دعا ، یک تمنا

نقطه ابتدای یک درخت

تجربه عشق بازی تا خدا

در صف امید واران

دعای خوب نیمه شب

خیال های جلو جلوی با تو بودن

احساس مستی و شور،

صدای پای خدا....مانند همین گندم خام

دلداده او بودن

دلداده مردن



روزی بهای سکوتم را

از حقیقت خواهم ستاند

در همه عمر

تنها شاهدی بودم و خاموش

برده اند رمه ام را و باز نظاره کردم. . .

می خشکانند گلشن جوان را ..


تنها شاهد غروب آفتاب بودم

روزی پاسخ سکوت های پر از ایهام را ،

خواهم گفت

در جاده ای که انتهایش نور است و تسلیم

شرم از خویشتن دارم


مباد یارب در خموشی مردن ،

با اینهمه چراغ رحمت دوست

دوباره سکوت خواهم کرد

و تنها شاهد هجرت آمال و نیاز نفسم خواهم بود

بگذر ، تو نیز بگذر ا

ز این تن ها


بی تو جانا صبر در دل، تاب در ایام نیست؛

هرکه چون من سوخت، درمانش بجز پیغام نیست.

بی تو هر ساعت غمی زاید، دگر میمیرم از؛

یاد آن لب ها که بوسیدم کنون آرام نیست

هرچه گفتم عهد بشکستی، گناه از من چه بود؟

یار بی‌رحم است و این بیداد هم الزام نیست.

آن‌که با خون دل من رنگ می‌گیرد هنوز؛

دیده‌ام جز عکس رویت بر رخ ایام نیست.

رفتی و برجای تو ماند این نفس‌های سرد

غیر آهی با دل تنگم دگر هم‌گام نیست

اشک می‌بارد شب و مهتاب با من می‌کشد؛

زخم عشق آن‌قدر ژرف است، کو مرهم؟ نیست.

باده‌ی وصلت ندادندم، فغان از دوریت؛

هرکه مست از عشق گردد، در نظر آرام نیست.

کاش روزی پرده‌برداری ز چهر تابناک؛

زان تجلی هرچه بینی جز تو در عالم نیست.

من ز تو بی صبر و تو از من به کل بی اعتنا؛

دوری ما را مگر تدبیر جز ایام نیست؟

گر بیایی زنده گردد در تنم صدبار جان؛

بی تو این جان نحیف خسته را پیغام نیست.

گشتم ز تو بی حاصل، ممنون که در خوابی؛

رؤیت نکنم رویَت، جز خواب که با مایی..

بر فرق سرم منت، بگذار ز این محنت!

در خواب و هشیاری، حاجت که به دیداری.

یارا تو ندیدی من، مدهوش و سر مستم؟

برگرد به بالینم.. دل را به کجا بردی؟

این خواب چه کوته بی، گیرم که تو در پهلو!

هر روز که برخیزم، هربار تو در یادی..

هی ار چه جفا کردی، اما نروی یادم؛

در خواب بمان لطفاً، گیرم بغلم هستی.

یکبار که راهت شد، یکدم نظری بر ما؛

بنداز که راحت شد، این دیده به بیداری..

گر یار ز ما دور بوَد هیچ غمی نیست؛

دردا که نبودش که ببیند نتوان زیست!

این بودُ نبودش که رسوخی زده افکار؛

از دل نرود آنکه ز لطفش غزلی نیست. .

°آن نرگس بیمار مرا جان دگر داد°

مفلس نشدم وای ندیدی که دلم نیست.

مانند غروبی که کند عصر به سِزده؛

هر دم ز بهارم خبری؟ وضع غریبیست..

زمانی از برایت با دلم مصرع به مصرع از تو میگفتم؛

وزن فهمیده بودم یا نبودم از تو میگفتم.

تو حالا در کنارم، کو؟ نمیبینم، کجایی پس؟

باز یادم رفت، در خیالم از تو میگفتم!..

نگاهی کن که بی رویَت نیست رؤیتْ، حلالت ها..؛

هلالش کو؟ ندیدم شوّال هم، از تو میگفتم.

عزیزم رفته، در یادش نیست من را، ولیکن من؛

دمی غافل نگشتم، بخفتم؟ از تو میگفتم...

مرا کردی تو نیمه جان رها، دو خط شعر گفتم؛

رسوخت کاملا واضح که شعرم از تو میگفتم.

آری الستُ ای شه خوبان دل

ای تو عاشق ای پدر ، ای دلبر و جانان دل


آری الستُ ،دیده ام و جه دلانگیز تو را

در همه اکناف شنیدم نغمه بانگ تو را


آری الستُ ،ای مظهر دین و ایمان و وفا

ای همه عشق ، محبت ، ستایش و ثنا


آری الستُ که به نام بی نام تو زنده ایم

در جوار حلقه ات تا ابد پاینده ایم


یار مدارایی من تردید بی تردید بی تکیه گاهم

فانی در اشتیاق خواستنم

صادق ترین دوست والاترین مهر

بهانه بهانه جوئی،

سینه تو آماج خرابی های من

دوست داشتن بی تردید من

حاکم شهر وفاداری ها ، دشت حرمت ها و بی قراری ها

صبر بازیگوش ها، بیمار تحمل ، وانمود ها، ساحل سرسختی ها

ای دوست ، ای یار ....

ناشناس با سوختنت

ای نیک و ای نیک پرور مهر و عطوفت

سرزنش هایمسزاوار

بی قراری ها ، بیدار

عطش نیازت ، بی پایان

ذکر من ، نام بزرگت

شعر من ، خاطره لحظه لحظه بودنت

نور من ، آفتاب رویت

سرزنش هاباد نام من

مرحبا باد نام تو


در گذر گاههای عمر ناچیز

در انتخابهایی به نام مظلوم عشق

حاصل عقل سبکسر خویش را

بلای جان قرارش دادیم و مابقی دوزخ رادر هراس رهایی

در تردیدی دوباره

واینچنین معلومم نشد در تلاطم کدامین رنگین کمانی

اینچنین مدهوش و غریب

بر باد ایام دادیم ، همه حلاوت بودنمان را

وقتی نمی دانی قصد سفری در پیش روست

در پی همسفریتا مدفن لذت هایی

در خفقان عمرناگزیر ، قلمی در دست می انگاری

و مابقی شب را در اندوه کدامین دلنای خود

به روز خواهی رساند ؟