در گذر گاههای عمر ناچیز
در انتخابهایی به نام مظلوم عشق
حاصل عقل سبکسر خویش را
بلای جان قرارش دادیم و مابقی دوزخ رادر هراس رهایی
در تردیدی دوباره
واینچنین معلومم نشد در تلاطم کدامین رنگین کمانی
اینچنین مدهوش و غریب
بر باد ایام دادیم ، همه حلاوت بودنمان را
وقتی نمی دانی قصد سفری در پیش روست
در پی همسفریتا مدفن لذت هایی
در خفقان عمرناگزیر ، قلمی در دست می انگاری
و مابقی شب را در اندوه کدامین دلنای خود
به روز خواهی رساند ؟
از دفتر باغ زمستانی