تو هم بنویس! مجموعه خودت رو بساز! افزودن مجموعه جدید

عمریست که از هجر رخت دل نگرانم

تا خاک لحد نیز بر این عشق بمانم


چندان به نوا می زنم این ساز دلم را

تا گوش جهان کر کنم از آه و فغانم


تا موی گره گیر تو زد حلقه به رویت

مفتون رخت گشتم و مجنون زمانم


دیوانهء رویت نهراسد ز رقیبان

گر جان برود نیست غمم، باخته جانم


دل، جان و جهان را چه کند باغ چه جوید

چون جان و جهانش تویی ای رشک جنانم


کافرصفتی می کنی ای شب پرهء خصم

ور نی به دلت نور دهد شمس عیانم


از فرقت او کاخ امل سست نهاد است

یارب به سراپردهء وصلش برسانم


بس گنج برند اهل جهان از لب لعلت

گر حکمت حق فاش کند گنج نهانم


مُهری بزن از وصل به طومار #غریبُ

من مفلس ناچیزم و تو شاه جهانم

نوشته قبلی:یار
نوشته بعدی:تیر الم کرده
این نوشته را بشنوید

این نوشته را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.

برای ضبط نوشته با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.
مجموعه های دیگری از همین نویسنده
آهنگ دل ۱۴۰۴/۱/۲۰
49



از رسم مسلمانی در شهر مسلمان ها
بر باد فنا رفتست کاشانهء ایمان ها

عهد است نشان مرد، کو عهد و کدامین مرد؟
اوفوا نشناسد خلق، بر صفحهء پیمان ها

لعل و گهر خلقی  از بس که شود یغما
از اشک یتیمانست بس رشتهء مرجان ها

صد سال دگر هر کس شعر از من و تو خواند
جز ظلم نخواهد خواند بر پهنهء دیوان ها

صد پینه به پیشانی صد حیلهء پنهانی
پیوند الهی نیست در باطن انسان ها

قومی به جفا پویند منهاج ضلالت را
از راه کنار افتند در ورطهء شیطان ها

بر اوج فلک رفتست فریاد امان خواهان
ایکاش که باز آید شاهنشه دوران ها

در نقش برین او صد ملک خدا خفته است
تا باز ببیند خلق سلطان سلیمان ها‌
آهنگ دل ۱۴۰۴/۱/۲۰
8


آمده از جانب حق هر نبی
شرط نبوّت شده بر او، علی

آنهمه پیغمبر وحدت مآب
کامده از درگه عزت مآب

همچو طلایه به سیول سپاه
موکبه آمد به رسولِ اِلاه

تا که حبیب اللهِ دل از وحید
برهمگان گشت نویدِ فرید-

سرسبد آمد به گلستان وحی
سرو برافراخت به بستان وحی-

دین مبینش نشدی در کمال
تا که نشد هاتف یک لا محال

افسرِ بَلِّغ که فرو شد ز عرش
تاجِ کیان یافت مکینانِ فرش

تاج ولا زینت اسلام گشت
اهل بغی' یکسره ناکام گشت

شاه جوانبخت به مسند نشست
شور و شعف در دل احمد نشست

عشق ولا در همگان شد پدید
خاصّه که در قلب شهنشاه عید

احمد مرسل به علی تاج داد
اهل سقر بر علییَش باج داد

بخ بخ نامردِ جفاگسترش
رفت فلک از لب آن کافرش

بر لب اگر آیت تبریک داشت
در دل خود کینهء تاریک داشت

آن دو سه کافر صفتان ظلوم
کآمده ملعون خدای حَلوم-

شور به لب، کینه به دل داشتند
حقد و حسد در دل خود کاشتند

از شرر کینهء آن ناکسان
سوخت درِ مرضیهء بی نشان

سوخت درِ مرضیه از نار کین
آتش آن زد به حریم جنین

در دل ناتور که آتش فتاد
غنچهء نشکفته به پایش فتاد

شعله که در خانه زهرا فروخت
از شررش سینهء طاها بسوخت

شعلهء آن شعله کنون هم بجاست
از قبسش سوخته اهل ولاست

#آتش_نمرود برافروختند
از تفِ آن قلب نبی سوختند

نوگل حق گشت سحیق خسی
ای فلک ای داد از این بی کسی

بوسه گه لعل نبیّ ِ فخام
از چه بهم ریخته گشتش عِظام؟!

مطلع الانوار خدا شد جریح
ای عجبا مِهر وفا شد طریح

شور و نوا بر لب خاتم نشست
گرد اَلم بر سر عالم نشست

تیر شرر از دل زهرا گذشت
از جگر و از دل طاها گذشت

تیر خصومت که بُوَد تابدار
از دل احرار برآرد دمار

تیر شرر را که سه تن شد کمان
چون هدفش بود نهان در عیان-

لاجرم آن تیرِ عداوت نهاد
خشت عداوت به عداوت نهاد

آمد و در کربُبَلا شد بعین
سر بدرآورد ز قلب حسین

شاه شهیدان که دَمَش ریختند
از اَلکِ #غصب_ولا بیختند
آهنگ دل ۱۴۰۴/۱/۲۰
40


جان را کجا به آب بقا می توان رساند؟
آری به یمن لعل شما،  می توان رساند

عالم اگرچه مخزن درد است و ابتلا
با دست شافیان به شفا می توان رساند

جور و جفا که خصلت معشوق دلرباست
با صبرِ بی امان به وفا می توان رساند

گفتم که بینوای تو را چاره ای نماند
گفتا به بندگی به نوا می توان رساند

گفتم که دست کوته ما کی رسد به یار
گفتا به التماس و دعا،  می توان رساند

گفتم بلای عشق تو را می کشم به دوش
گفتا بلاکشان، به ولا می توان رساند

مقبول دلبر اُفتد اگر جان کم بها
در کوی باصفای منا می توان رساند

شاگرد جرعه نوش ادب را به دست مهر
بر چشمه سار علم و ضیا می توان رساند

هر کو امید ورزد و مشرک صفت نگشت
بی خوف دل به شهر لقا می توان رساند

ما را #غریب خاتم مدحش به فضل داد
ورنه مدیح وی نه رسا می توان رساند