تو هم بنویس! مجموعه خودت رو بساز!
افزودن مجموعه جدید
این نوشته را بشنوید
این نوشته را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط نوشته با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.
آهنگ دل
۱۴۰۴/۱/۲۰
6
عاشقان را عشق بادا قوتشان
گنج و دُرّ و گوهر و یاقوتشان
عاشقان را غیر عشقت گنج نیست
گرچه رنجستی ولیکن رنج نیست
در حقیقت چون طلسم گنج هست
دیدهای گنجی بدون رنج هست؟
ای خوش آن رنجی که گنجش وصل توست
ای خوش آن فرعی که اصلش اصل توست
ما ز گلزار وصالت آمدیم
جملگیمان خار حسرت آمدیم
ای خدا گلشن نما صحرای دل
مهر و بادی دررسان در آب و گِل
تا ز مهر شمس تو دل، بَر دهد
غنچهای از گلشن دلبر دهد
عاشقان را عشق بادا قوتشان
گنج و دُرّ و گوهر و یاقوتشان
عاشقان را غیر عشقت گنج نیست
گرچه رنجستی ولیکن رنج نیست
در حقیقت چون طلسم گنج هست
دیدهای گنجی بدون رنج هست؟
ای خوش آن رنجی که گنجش وصل توست
ای خوش آن فرعی که اصلش اصل توست
ما ز گلزار وصالت آمدیم
جملگیمان خار حسرت آمدیم
ای خدا گلشن نما صحرای دل
مهر و بادی دررسان در آب و گِل
تا ز مهر شمس تو دل، بَر دهد
غنچهای از گلشن دلبر دهد
آهنگ دل
۱۴۰۴/۱/۲۰
1
سُفت گوهر اینچنین لعلِ رسول
کَلِّم النّاسَ علی' قَدرِ عقول
در کتابش حضرت ربّ ودود
از برای صالحان و هم عنود -
اول و آخر به توصیفش بسفت
سرّ الاسراش ز نااهلان نهفت
جاهلان را زد مثلها از ستور
عارفان را گفت معنای حضور
فهمِ نوآموز را اوّل بسنج
زانسپس دربی گشا از دُرّ و گنج
گنج جاهل را بُوَد همچون خزف
زانکه از جهلش کند آن را تلف
سُفت گوهر اینچنین لعلِ رسول
کَلِّم النّاسَ علی' قَدرِ عقول
در کتابش حضرت ربّ ودود
از برای صالحان و هم عنود -
اول و آخر به توصیفش بسفت
سرّ الاسراش ز نااهلان نهفت
جاهلان را زد مثلها از ستور
عارفان را گفت معنای حضور
فهمِ نوآموز را اوّل بسنج
زانسپس دربی گشا از دُرّ و گنج
گنج جاهل را بُوَد همچون خزف
زانکه از جهلش کند آن را تلف
آهنگ دل
۱۴۰۴/۱/۲۰
4
باز به دل روی علی نقش بست
بر دل من عشق رخش بُرد دست
ای علی ای عشق ز عشقت خراب
پرتوی از جام رخت نک بتاب
منتظر جلوهء جانانه ام
جلوهء نما باز که دیوانه ام
نیست جهان غیرِ نمی از یَمَت
زنده، کسان از نفس و از دَمَت
تا نَفَست کن فیکون گفته است
مریم و عیسی ز دَمَت گشته هست
هستیِ عالم همه از هستِ توست
قدرت مردان همه از دستِ توست
دستِ ازل تا گِل و آبت سرشت
بی مَثَلت کرده و نابت سرشت
آنکه سرشتش به تو اقرار کرد
سجده به ذاتِ حقِ دادار کرد
دارْ رُوان از درِ تو رفته اوج
خون به رگش از عطشت کرده موج
هر دمِ مردی که به میدان بریخت
آن اَلَکِ تنگ ولای تو بیخت
آنکه عَلَم غیرِ ولایت فِراشت
خنجر باطل زد و دل را شکافت
باز به دل روی علی نقش بست
بر دل من عشق رخش بُرد دست
ای علی ای عشق ز عشقت خراب
پرتوی از جام رخت نک بتاب
منتظر جلوهء جانانه ام
جلوهء نما باز که دیوانه ام
نیست جهان غیرِ نمی از یَمَت
زنده، کسان از نفس و از دَمَت
تا نَفَست کن فیکون گفته است
مریم و عیسی ز دَمَت گشته هست
هستیِ عالم همه از هستِ توست
قدرت مردان همه از دستِ توست
دستِ ازل تا گِل و آبت سرشت
بی مَثَلت کرده و نابت سرشت
آنکه سرشتش به تو اقرار کرد
سجده به ذاتِ حقِ دادار کرد
دارْ رُوان از درِ تو رفته اوج
خون به رگش از عطشت کرده موج
هر دمِ مردی که به میدان بریخت
آن اَلَکِ تنگ ولای تو بیخت
آنکه عَلَم غیرِ ولایت فِراشت
خنجر باطل زد و دل را شکافت