تو هم بنویس! مجموعه خودت رو بساز! افزودن مجموعه جدید

نور مهرت وامگیر از جان ما

ای جمالت چشمهء تابان ما


از فراقت جوی خون جاری کند

روز و شب این چشم خون افشان ما


کان غم را ما بکندیم از مژه

حاصل آمد گوهر غلطان ما


زهر هجرت می چشد چون انگبین

کام دلخون دل نالان ما


روز اول قرعهء عشقت زدیم

تا چه باشد بعد از آن پایان ما


تا رسم روزی به وصل آباد تو

وادی هجر و دل حیران ما


سوختی چون کورهء آتشفشان

از تمنای لبانت جان ما


مشعل خورشید با آن آب و تاب

شعله ای شد زآتش سوزان ما


مطرب دل نغمهء عشقت نواخت

شد جهان پرنغمه از دستان ما


زندهء جاوید مِی نوشِ لبت

ای دو لعلت چشمهء حیوان ما


جرعه ای نوشان ز لعلت تا کنی

مست جاوید این دل عطشان ما


سروِ قد را سنبل افشان روی خد

ای سراپای تنت بستان ما


وانزمان بگذار تا چیند گلی

از بهاران رخت چشمان ما


شاهد عشقم به رویت ای صنم

این دل دیوانه و هذیان ما


گر الف ب ت ز عشق آموزیم

دلنشان گردد ز تو دیوان ما


مُهر مِهرت را بزن بر چامه ام

من #غریبُ چون تویی سلطان ما

نوشته قبلی:ما مریدان امام اکبریم
نوشته بعدی:یار
این نوشته را بشنوید

این نوشته را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.

برای ضبط نوشته با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.
مجموعه های دیگری از همین نویسنده
آهنگ دل ۱۴۰۴/۱/۱۷
اشعار آیینی و عاشقانه
آهنگ دل ۱۴۰۴/۱/۲۰
11
#در_مدح_امام_حسن_مجتبی_علیه_السلام

روح قُدُس باز توام یار باش
مادح شه را تو مددکار باش

تا که کند وصف رخ ماه خویش
وصف مه بی‌بدل و شاه خویش

روح قُدُس، نفخه رسان، بر قلم
تا که کنم مدح شهم را رقم

روح قدس خواهد و فیضی عظیم
تا که کند مدحت شاهی کریم

بی‌نفسِ پاک تو ای پاکْ‌جان
کی شود این ناطقه رَطب‌اللِّسان

از نفست مریم نطقم گشا
تا شود این نطق، مسیحا‌صفا

وصف بهین ماه و کجا نطق من؟
مدح چُنان شاه و کجا نطق من؟

مدح چُنان مهرِ ولایت‌مدار
نیست یقین، کارِ منِ ذرّه‌وار

شاه من آن شاه ولایت سریر
صدرنشین و همگان را امیر

والی والای امیران دهر
شاهِ کرم‌گسترِ دیوان دهر

شاه ولایت‌گهرِ کن‌فکان
گنجهء اسرار حق لامکان

میرِ رضا‌داده به امر قضا
جلوه‌گر از طلعت او مرتضا

گوهر بحرین وفا و ولا
زادهء بی‌مثل علی العَلا

پورِ رسول‌الاُممِ ممتحن
پورِ علی جلوهء یزدان، حسن

بر قُلَلِ عِلم عَلَم‌ها زدی
بر کتب حِلم رقم‌ها زدی

خواست دهد جلوه به حلمش حلیم
حلم ترا کرد نمایان حکیم

مدحگر حلم تو یزدان توست
عارف آن حضرت منّان توست

تا عَلَمِ حلمْ به عالم نشاند
زینت خود حلم از این شه ستاند

حلم خداوند ز حلمش عیان
صبر ازل در دلِ صبرش نهان

صابر خونین‌دل ایّام غصب
ممتحن فتنهء حُکّام غصب

آب بقا از لب او جرعه‌کش
دست وفا نام ورا قرعه‌کش

ماه‌لقایان حریم ازل
دیده کجا چون تو مهِ بی‌بدل

ماه و فلک از تو شده در حیات
ای دو لبت آمِر مرگ و ممات

چشم تو ساقیّ ِ شراب طهور
مست دو چشمان تو حورِ قصور

بادیه پیمای تو موسای عشق
زندهء انفاس تو عیسای عشق

خاک تنِ قاطبهء مرسَلان
بود همه بی نفسِ نفخِ جان _

لیک در آن عهد و زمان قدیم
ذکر تو تسبیح خدای کریم

ذکر تو شد زینت لب‌های جان
ذاکر مذکور شدی آن زمان

ذکر خدا ذکر و حدیث شماست
یاد شما یاد خدای علاست

ای نبوی گوهر و گنج گران
گنج تو از گنج‌گهِ شایگان

گوهر تو گوهر بحر ولاست
عاجز صَرفش همه اهل ذکاست

حُسن ِ حَسَن حُسن خدای ازل
جلوه‌گهش جلوه‌گهِ بی‌بدل

حافظ اسرار علیم حکیم
مظهر رحمانی شاه رحیم

زادهء شیراوژنِ شیر خدا
صف‌شکنِ معرکه‌های بلا

صارم خونبارِ ولا‌پیشگان
قاطع اَذناب جفا‌ریشگان

دست علی‌وار به صفّین‌ها
پنجهء شیرانهء روز وغا

گَرد‌برآرندهء سفیانیان
خاک‌کُنِ هیکل شیطانیان

منجلی از قدرت او مرتضا
حیدر کرّار، شه لافتا

تک‌یلِ موسی‌'یدِ طالو‌ت‌تن
بر سر فرعون‌صفتان تیغ‌زن

ای حسن ای زادهء خُلق عظیم
چون تو نیامد به جهان یک کریم

آنچه ز اموال که دادت خدا
دست تو بخشید ز جود و سخا

از کرمت مُکرَم یزدان شدیم
لایق مهمانی یزدان شدیم

از تو بُوَد کاخ کرامت جمیل
از تو شده نام سخاوت ثقیل

از کرمت گشت کریمان خجل
حاتم طی از کرمت منفعل

قاسم‌الارزاقِ کریمان تویی
قوت‌دهِ خوانِ لئیمان تویی

آنچه ز ارزاق در این خاک  رُست
از اثر فضل تو ای پاک  رُست

چونکه تویی پادشه عرش‌جاه
مسند یزدان به تو شد تختگاه

رحمتِ رحمانیِ رحمانِ پاک
از تو سرازیر شود روی خاک

کون‌و‌مکان جیره‌خور خوان توست
سائل دیرینهء احسان توست

گاهِ کرامت به غلامان دین
عشق خودت بخش به جانِ غمین
آهنگ دل ۱۴۰۴/۱/۲۰
50

گرچه مردان از بساطِ خاک، بستر یافته
چشم گردون، خاکشان را زیب و زیور یافته

زندگان عشق را مردن کجا باشد ز خاک؟
خاک، از عُشّاقِ جان، صد جان دیگر یافته

آن که پندارد تواند نسل مردان را برید
عاقبت اَبنای خود را خوار و ابتر یافته

آتش افروزان اگرچه شعله ها افروختند
این سمندر ای عجب تسنیم و کوثر یافته

تا ز گَرد مقدمی صد توتیا افشانده اند
دیده را خاک زمین پر نور و انور یافته

کار این آتش فروزان با خدا و دوزخش
بلکه بینی جانشان را خشم آذر یافته

بیشمارانْ منتظر، قربان آن جانِ جهان
کز برایش هر دو عالم، جان و پیکر یافته

جانِ جان، شاهنشهِ دوران، سلیمان زمان
آنكه امکان، از #غریبش شوکت و فَر یافته