تعداد ۱۲۶۲۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۳۹۸ - از سقاهم ربهم بین جملهٔ ابرار مست
از سَقاهُمْ رَبُّهُمْ بین جُملهٔ اَبرارْ مَست
وَزْ جَمالِ لایَزالی هفت و پنج و چارْ مَست
این قیامَت بین که گویی آشکارا شُد زِ غَیب
خُمّ و کوزهْ حوضِ کوثَر از میِ جَبّارْ مست
تَنْ چو سایه بر زمین و جانِ پاکِ عاشقان
در بهشتِ عشقْ تَجْری تَحْتَهَا الْاَنْهارْ مست
چون فُزون گردد تَجَلّی از جَمالِ حَقْ بِبین
ذَرّه ذَرّه هر دو عالَم گشته موسی وارْ مَست
از تَقاضاهایِ مَستانْ وَزْ جوابِ لَنْ تَران
در شَفاعَت مو به مویِ احمدِ مُخْتارْ مَست
او سَر است و ما چو دَسْتار اَنْدَرو پیچیده‌ایم
از شرابِ آن سَری گردد سَر و دَسْتارْ مَست
یوسُفِ مصری فروکُن سَر به مصر اَنْدَرنِگَر
شهرْ پُرآشوب بین و جُملهٔ بازارْ مَست
گَر بگویم ای برادر خیره مانی زین عَجَب
عَرْش و کُرسی آسْمان‌ها این همه کِردارْ مَست
شَمسِ تَبریزی بَرآمَد در دِلَم بَزمی نَهاد
از شرابِ عشق گشته‌ست این دَر و دیوارْ مَست
مولوی : غزلیات
غزل ۳۹۹ - آخر ای دلبر نه وقت عشرت انگیزی شده‌ست؟
آخِر ای دِلبَر نه وَقتِ عِشرت انگیزی شُده‌ست؟
آخِر ای کانِ شِکَر وَقتِ شِکَرریزی شُده‌ست
تو چو آبِ زندگانی ما چو دانه زیرِ خاک
وَقتِ آن کَزْ لُطفِ خود با ما دَرآمیزی شُده‌ست
گَر بِپوسَم هَمچو دانه عاقِبَت نَخْلی شَوَم
زان که جُمله چیزها چیزی زِ بی‌چیزی شُده‌ست
زین سپَس با من مَکُن تیزی تو ای شمشیرِ حَق
زان که از لُطفِ تو زاتشْ تُندی و تیزی شُده‌ست
جان کَشیدم پیشِ عشقَش گفت کو چیزی دِگَر؟
گفتم آخِر حالِ جان زین سان زِ بی‌چیزی شُده‌ست
چون حِجابِ چَشمِ دل شُد چَشمِ صورت لاجَرَم
شَمسِ تبریزی حِجابِ شَمسِ تبریزی شُده‌ست
مولوی : غزلیات
غزل ۴۰۰ - چون نظر کردن همه اوصاف خوب اندر دل است
چون نَظَر کردن همه اوصافِ خوب اَنْدَر دل است
وین همه اوصافِ رُسوا، مَعدنَش آب و گِل است
از هوا و شَهوت ای جانْ آب و گِل می صد شَود
مُشکل این تَرکِ هوا و کاشفِ هر مُشکل است
وین تَعلُّل بَهرِ تَرکَش دافِعِ صد عِلَّت است
چون بِشُد عِلَّت زِ تو، پس نَقْلِ مَنْزِلْ مَنْزِل است
لیک شَرطی کُن تو با خود،تا که شَرطی نَشْکَنی
وَرْ نَه عِلَّت باقی و دَرمانْت مَحو و زایل است
چون که طَبْعَت خو کُند با شَرطِ تُندش، بعد از آن
صد هزاران حاصلِ جانْ از دَرونَت حاصل است
پس تو را آیینه گردد این دلِ آهن چُنانْک
هر دَمی رویی نِمایَد رویِ آن کو کاهِل است
پس تو را مُطرب شود در عیش و هم ساقی شود
آن امانَت چون که شُد مَحْمول، جان را حامِل است
فارغ آیی بعد از آن، از شُغل و هم از فارغی
شُهره گردد از تو آن گنجی که آن بَس خامِل است
گَر چه حَلْواها خوری، شیرین نگردد جانِ تو
ذوقِ آن بَرقی بُوَد تا در دَهانِ آکِل است
این طبیعتْ کور و کَر گَر نیست، پس چون آزْمود
کین حِجاب و حایل ا‌ست آن، سویِ آنْ چون مایِل است؟
لیک طَبْع از اصلِ رنج و غُصّه‌ها بَررُسته ا‌ست
در پِیِ رنج و بَلاها، عاشقِ بی‌طایِل است
در تَواضع‌هایِ طَبْعَتْ سِرِّ نَخْوَت را نِگَر
وَ نْدَران کِبْرَش تَواضع‌هایِ بی‌حَدْ شاکِل است
هر حَدیثِ طَبْع را تو پَروَرش‌هایی بِدَش
شرح و تَأویلی بِکُن، وادان که این بی‌حایل است
هر یکی بیتی جَمالِ بیتِ دیگر دان که هست
با مؤیّد این طَریقَت، رَه رُوان را شاغِل است
وَرْ تو را خوفِ مَطالِب باشد از اَشْهادها
از خدا می‌خواه شیرینی اَجَلْ کان آجِل است
هر طَرَف رنجی دِگرگون قَرض کُن آن گَهْ بُرو
جُز به سویِ بی‌سُوی‌ها، کان دِگَر بی‌حاصل است
تو وَثاقِ مار آیی، از پِیِ ماری دِگَر
عَضّهً ماران بِبینی، زان که این چون سِلْسِله‌ است
تا نگویی مار را از خویشْ عُذری زَهرناک
وانگَهَت او مُتَّهَم دارد که این هم باطِل است
از حَدیثِ شَمسِ دین آن فَخْرِ تبریزِ صَفا
آن مِزاجَش گرم باید، کین نه کارِ پِلْپِل است
مولوی : غزلیات
غزل ۴۰۱ - اندرآ ای مه که بی‌تو ماه را استاره نیست
اَنْدَرآ ای مَهْ که بی‌تو ماه را اِسْتاره نیست
تا خیالَت دَرنَیایَد پایْ کوبان، چاره نیست
چون خیالَت بر کُه آیَد، چَشمه‌ها گردد رَوان
خود گرفتم کاین دِل ما جُز کُه و جُز خاره نیست
آتش از سنگی رَوان شُد، آبْ از سنگی دِگَر
لَعْل شُد سنگی دِگَر کَزْ لُطفِ تو آواره نیست
بارها لُطفِ تو را من آزمودم ای لَطیف
مُرده را تو زنده کردی بارها، یک باره نیست
ابرِ رَحمَت هر سَحَر گَر می‌بِبارَد، آن زِ توست
وین دلِ گریانِ منْ جُز کودکِ گَهواره نیست
هَمچو کوهِ طور از غَم این دلم صدپاره شُد
لیک اَنْدَر دستِ من زان پاره‌ها، یک پاره نیست
آهنِ بُرهانْ موسی بر دلِ چون سنگ زَد
تا جَهَد اِسْتاره‌یی کَزْ ابرْ یک اِسْتاره نیست
مولوی : غزلیات
غزل ۴۰۲ - نقش بند جان که جان‌ها جانب او مایل است
نَقْش بَندِ جانْ که جان‌ها جانِبِ او مایِل است
عاقلان را بر زبان و عاشقان را در دل است
آن کِه باشد بر زبان‌ها لا اُحِبُّ الْافِلین
باقِیاتُ الصّالِحات است آنک در دلْ حاصِل است
دلْ مِثالِ آسْمان آمد، زبان هَمچون زمین
از زمین تا آسْمان‌ها، مَنْزِلِ بَس مُشکل است
دلْ مِثالِ ابر آمد، سینه‌ها چون بام‌ها
وین زبانْ چون ناودان، باران از این جا نازل است
آب از دلْ پاک آمد، تا به بامِ سینه‌ها
سینه چون آلوده باشد، این سُخَن‌ها باطِل است
این خود آن کَس را بُوَد کَزْ ابرِ او باران چَکَد
بامْ کو از ابر گیرد، ناوْدانَش قایل است
آن کِه بُرد از ناودانِ دیگرانْ او سارِق است
آن کِه دُزدَد آبِ بامِ دیگرانْ او ناقِل است
هر کِه رویَد نرگسِ گُل زابِ چَشمَشْ عاشق است
هر کِه نرگس‌ها بِچینَد، دسته بَنددِ عامِل است
گر چه کَف‌هایِ تَرازو شُد بَرابَر وَقتِ وَزن
چون زَبانه ش راست نَبْوَد، آن تَرازو مایِل است
هر کِه پوشیده‌ست بر وِیْ حال و رَنگِ جانِ او
هر جوابی که بگوید، او به معنی سایل است
گَر طَبیبی حاذقیْ رَنْجور را تَلْخی دَهَد
گر چه ظالِم می‌نِمایَد، نیست ظالِمْ عادل است
پا شناسد کفش خویش ار چه که تاریکی بود
دلْ زِ راهِ ذوق دانَد، کین کُدامین مَنْزِل است
در دل و کَشتیِّ نوح اَفکَن دَرین طوفانْ تو خویش
دلْ مَتَرسان ای برادر، گر چه مَنْزِل‌هایل است
هر کِه را خواهی شِناسی، هم نشینَش را نِگَر
زان که مُقْبِل در دو عالَمْ هم نِشینِ مُقْبِل ا‌ست
هر چه بر تو ناخوش آید آن مَنِه بر دیگران
زانک این خو و طبیعت، جُملِگان را شامِل است
پَنبه‌ها در گوش کُن تا نَشْنوی هر نُکته‌‌یی
زان که روحِ سادهً تو، رَنگ‌ها را قابِل است
هر کِه روحش از هوایِ هفتُمین بُگْذشت، رَسْت
می‌خور از اَنْفاسِ روحِ او که روحَش بِسْمِل است
این هوا اَنْدَر کمین باشد چو بینَد بی‌رَفیق
مَرد را تنها بگوید هین که مَردَکْ غافِل ا‌ست
وَصل خواهی؟ با کَسان بِنْشین که ایشان واصِلَند
وَصل از آن کَس خواه باریْ کو به معنی واصِل ا‌ست
گِردِ مَستانْ گَرد اگر میْ کم رَسَد بویی رَسَد
خود مَذاقِ میْ چه داند، آن که مَردِ عاقِل است؟
نُکته‌ها را یاد می‌گیری جواب هر سوآل
تا به وقتِ اِمْتِحان گویند مَردِ فاضِل است
گَر بِنَتْوانی زِ نَقْصِ خود شُدن سویِ کَمال
شمسِ تبریزی کُنون اَنْدَر کَمالَت کامِل است
مولوی : غزلیات
غزل ۴۰۳ - گر تو پنداری به حسن تو نگاری هست، نیست
گَر تو پِنْداری به حُسنِ تو نگاری هست، نیست
وَرْ تو پِنْداری مرا بی‌تو قَراری هست، نیست
وَرْ تو گویی چرخ می‌گردد به کارِ نیک و بَد
چَرخ را جُز خِدمَتِ خاکِ تو کاری هست؟ نیست
سال‌ها شُد که بیرونِ دَرَت چون حَلْقه‌ایم
بر دَرِ تو حَلقه بودن هیچ عاری هست؟ نیست
بر دَرِ اندیشه تَرسان گشته‌ایم از هر خیال
خواجه را این جا خیالی هست؟ آری، هست؟ نیست
ای دلِ جاسوسِ من، در پیشِ کیکاووسِ من
جُز صَلاحُ الدّین زِ دل‌ها هوشیاری هست؟ نیست
مولوی : غزلیات
غزل ۷۲۸ - دشمن خویشیم و یار آن که ما را می‌کشد‌
دشمنِ خویشیم و یارِ آن که ما را می‌کُشَد‌
غَرقِ دریاییم و ما را موجِ دریا می‌کُشَد
زان چُنین خَندان و خوش ما جانِ شیرین می‌دهیم‌
کانْ مَلِک ما را به شَهْد و قَند و حَلْوا می‌کُشَد
خویشْ فَربه می‌نِماییم از پِیِ قُربانِ عید
کانْ قَصابِ عاشقان بس خوب و زیبا می‌کُشَد
آن بِلیسِ بی‌تَبِش مُهْلَت هَمی‌خواهد ازو‌
مُهْلَتی دادَش که او را بعدِ فردا می‌کُشَد
هَمچو اسماعیلْ گَردن پیشِ خَنْجَر خوش بِنِه‌
در مَدُزد از وِیْ گِلو گَر می‌کُشَد تا می‌کُشَد
نیست عزرائیل را دست و رَهی بر عاشقان‌
عاشقانِ عشق را هم عشق و سودا می‌کُشَد
کُشتگانْ نَعْره زنان یا لَیْتَ قَوْمی یَعْلَمُون‌
خُفْیه صد جان می‌دَهَد دِلْدار و پیدا می‌کُشَد
از زمینِ کالْبَد بَرزَن سَری وان گَهْ بِبین‌
کو تو را بر آسْمان بَرمی کَشَد یا می‌کُشَد
روحِ ریحی می‌سِتانَد راحِ روحی می‌دَهَد‌
بازِ جان را می‌رَهانَد جُغدِ غَم را می‌کُشَد
آن گُمان تَرسا بَرَد مؤمن ندارد آن گُمان‌
کو مسیحِ خویشتن را بر چَلیپا می‌کُشَد
هر یکی عاشق چو مَنْصورند خود را می‌کُشَند‌
غیرِ عاشق وانِما که خویشْ عَمْدا می‌کُشَد
صد تَقاضا می‌کُند هر روز مَردم را اَجَل‌
عاشقِ حَقْ خویشتن را بی‌تَقاضا می‌کُشَد
بس کُنم یا خود بگویم سِرِّ مَرگِ عاشقان؟‌
گر چه مُنْکِر خویش را از خَشم و صَفْرا می‌کُشَد
شَمسِ تبریزی بَرآمَد بر اُفُق چون آفتاب‌
شمع‌هایِ اَخْتَران را بی‌مُحابا می‌کُشَد
مولوی : غزلیات
غزل ۷۲۹ - اینک آن جویی که چرخ سبز را گردان کند
اینک آن جویی که چَرخِ سَبز را گَردان کُند
اینک آن رویی که ماه و زُهره را حیران کُند
اینک آن چوگانِ سُلطانی که در میدانِ روح‌
هر یکی گو را به وَحْدتْ سالِکِ میدان کُند
اینک آن نوحی که لوحِ مَعرِفَتْ کَشتیِّ اوست‌
هر کِه در کَشتیش نایَد غَرقهٔ طوفان کُند
هر کِه از وِیْ خِرقه پوشَد بَرکَشَد خِرقه‌یْ فَلَک‌
هر کِه از وِیْ لُقمه یابَد حِکْمَتَش لُقْمان کُند
نیست تَرتیبِ زمستان و بَهارت با شَهی‌
بر من این دَم را کُند دِیْ بر تو تابستان کُند
خار و گُل پیشش یکی آمد که او از نوکِ خار‌
بر یکی کَس خار و بر دیگر کسی بُستان کُند
هر کِه در آبی گُریزد زَامْرِ او آتش شود‌
هر کِه در آتش رَوَد از بَهرِ او ریحان کُند
من بَرین بُرهان بگویم زان کِه آن بُرهانِ من‌
گَر همه شُبهه‌ست او آن شُبهه را بُرهان کُند
چِه نْگَری در دیوْ مَردم این نِگَر کو دَم به دَم‌
آدمی را دیو سازد دیو را انسان کُند
اینک آن خِضْری که میرِآبِ حیوان گشته بود‌
زنده را بَخشَد بَقا و مُرده را حیوان کُند
گرچه نامَش فلسفی خود عِلَّتِ اولی نَهَد‌
عِلَّتِ آن فلسفی را از کَرَم دَرمان کُند
گوهرِ آیینهٔ کُلّ است با او دَم مَزَن‌
کو ازین دَمْ بِشْکَنَد چون بِشْکَنَد تاوان کُند
دَم مَزَن با آیِنِهْ تا با تو او هَمدَم بُوَد
گَر تو با او دَم زَنی او رویِ خود پنهان کُند
کُفر و ایمانِ تو و غیرِ تو در فرمانِ اوست‌
سَر مَکش از وِیْ که چَشمَشْ غارتِ ایمان کُند
هر کِه نادان ساخت خود را پیشِ او دانا شود‌
وَرْ بَرو دانش فروشُد غَیرتشْ نادان کُند
دامِ نان آمد تو را این دانشِ تَقْلید و ظَنْ‌
صورتِ عینُ الْیَقین را عَلَّمَ الْقُرآن کُند
پس زِ نومیدی بُوَد کان کور بر دَرها رَوَد‌
دارویِ دیده نَجویَد جُمله ذِکرِ نان کُند
این سُخَن آبی‌ست از دریایِ بی‌پایانِ عشق‌
تا جهان را آب بَخشَد جسم‌ها را جان کُند
هر کِه چون ماهی نباشد جویَد او پایانِ آب‌
هر کِه او ماهی بُوَد کِی فِکْرَتِ پایان کُند؟
گَر به فقر و صِدْق پیش آیی به راهِ عاشقان‌
شَمسِ تبریزی تو را هم صُحْبَتِ مَردان کُند
مولوی : غزلیات
غزل ۷۳۰ - اینک آن مرغان که ایشان بیضه‌ها زرین کنند‌
اینک آن مُرغان که ایشانْ بَیضه‌ها زَرّین کُنند‌
کُرّهٔ تُندِ فَلَک را هر سَحَرگَهْ زین کُنند
چون بِتازند آسْمانِ هفتمین میدان شود‌
چون بِخُسپَند آفتاب و ماه را بالین کُنند
ماهیانی کَنْدَرونِ جانِ هر یک یونُسی‌ست‌
گُلْبُنانی که فَلَک را خوب و خوب آیین کُنند
دوزخ آشامانِ جَنَّت بَخْش روزِ رَسْتخیز‌
حاکِمَند و نی دُعا دانند و نه نفرین کُنند
از لَطافت کوه‌ها را در هوا رَقْصان کُنند‌
وَزْ حَلاوَت بَحْرها را چون شِکَر شیرین کُنند
جسم‌ها را جان کُنند و جانِ جاویدان کُنند‌
سنگ‌ها را کانِ لَعْل و کُفرها را دین کُنند
از همه پیداتَرند و از همه پنهان تَرند‌
گَر عِیان خواهی به پیشِ چَشمِ تو تَعیین کُنند
گَر عِیان خواهی زِ خاکِ پایِ ایشان سُرمه ساز‌
زان کِه ایشانْ کورِ مادرزاد را رَهْ بین کُنند
گَر تو خاری هَمچو خار اَنْدَر طَلَب سَرتیز باش‌
تا همه خارِ تو را همچون گُل و نسرین کُنند
گَر مَجالِ گفت بودی گفتنی‌ها گُفتَمی‌
تا که اَرْواح و مَلایِک زآسْمان تَحْسین کُنند
مولوی : غزلیات
غزل ۷۳۱ - پیش از آن کندر جهان باغ و می و انگور بود
پیش از آن کَنْدَر جهانْ باغ و میْ و انگور بود
از شرابِ لایَزالی جانِ ما مَخْمور بود
ما به بغدادِ جهانِ جانْ انَاالْحَق می‌زَدیم
پیش از آن کین دار و گیر و نُکتهٔ مَنْصور بود
پیش از آن کین نَفْسِ کُلّ در آب و گِل مِعْمار شُد
در خَراباتِ حَقایقْ عیشِ ما مَعْمور بود
جانِ ما همچون جهان بُد جامِ جانْ چون آفتاب
از شرابِ جانْ جهان تا گَردن اَنْدَر نور بود
ساقیا این مُعْجَبانِ آب و گِل را مَست کُن
تا بِدانَد هر یکی کو از چه دولَتْ دور بود
جان فِدایِ ساقی‌یی کَزْ راهِ جان دَر می‌رَسَد
تا بَراَنْدازد نِقاب از هرچه آن مَسْتور بود
ما دَهان‌ها باز مانده پیشِ آن ساقی کَزو
خَمْرهایِ بی‌خُمار و شَهْدِ بی‌زنبور بود
یا دَهانِ ما بگیر ای ساقی وَرْنی فاش شُد
آنچه در هفتمْ زمین چون گنج‌ها گَنْجور بود
شَهرِ تبریز اَرْ خَبَر داری بگو آن عَهد را
آن زمان که شَمسِ دین بی‌شَمسِ دین مَشْهور بود
مولوی : غزلیات
غزل ۷۳۲ - دی میان عاشقان ساقی و مطرب میر بود
دی میانِ عاشقانْ ساقیّ و مُطربْ میر بود
دَرهَم افتادیم زیرا زورِ گیراگیر بود
عقلِ باتَدبیر آمد در میانِ جوشِ ما
دَر چُنان آتش چه جایِ عقل یا تَدبیر بود؟
در شِکارِ بی‌دلانْ صد دیدهٔ جانْ دام بود
وَزْ کَمانِ عشقْ پَرّانْ صد هزاران تیر بود
آهویی می‌تاخت آن جا بر مِثالِ اژدَها
بر شُمارِ خاک شیران پیشِ او نَخْجیر بود
دیدم آن جا پیرمَردی طُرفه‌یی روحانی‌یی
چَشمِ او چون طَشْتِ خون و مویِ او چون شیر بود
دیدم آن آهو به ناگَهْ جانِبِ آن پیر تاخت
چَرخ‌ها از هم جُدا شُد گوییا تَزویر بود
کاسهٔ خورشید و مَهْ از عَربَده دَرهَم شِکَست
چون که ساغَرهایِ مَستانْ نیک باتوفیر بود
روحِ قُدْسی را بِپُرسیدم از آن اَحْوالْ گفت
بی‌خودم من می‌نَدانَم فِتْنهٔ آن پیر بود
شَمسِ تبریزی تو دانی حالَتِ مَستانِ خویش
بی‌دل و دَستَم خداوندا اگر تَقصیر بود
مولوی : غزلیات
غزل ۷۳۳ - ذره ذره آفتاب عشق دردی خوار باد
ذَرّه ذَرّه آفتابِ عشقْ دُردی خوار باد
مو به مویِ ما بدان سَر جعفرِ طَیّار باد
ذَرّه‌ها بر آفتابَت هر زمان بَر می‌زَنند
هر کِه این بَر خورْد از تو از تو بَرخوردار باد
هر کجا یک تارِ مویَت بر هَوَس سَر می‌نَهَد
تارِ ما را پودْ باد و پودِ ما را تار باد
در بیابانِ غم از دوریِّ دارُالْمُلْکِ وَصْل
چند غَم بُردار بودَسْتَم که غم بَر دار باد
خارِ مِسکینی که هر دَم طَعْنهٔ گُل می‌کَشَد
خواجهٔ گُلْزار باد و از حَسَد گُلْ زار باد
گُل پَرَستانِ چَمَن را دشمنِ مَخْفی‌ست مار
این چَمَن بی‌مار باد و دشمنَش بیمار باد
چون که غَم خواری نباشد سخت دشوار است غَم
هم نشینْ غَم خوار باد و بعد ازین غَمْ خوار باد
مولوی : غزلیات
غزل ۷۳۴ - مطربا این پرده زن کز ره زنان فریاد و داد
مُطربا این پَرده زَن کَزْ رَهْ زنان فریاد و داد
خاصه این رَهْ زن که ما را این چُنین بر بادْ داد
مُطربا این رَهْ زدن زان رَهْ زنان آموختی
زان که از شاگرد آید شیوه‌هایِ اوسْتاد
مُطربا رو بر عَدَم زن زان که هستی رَهْ‌زن است
زان که هستی خایِف است و هیچ خایِفْ نیست شاد
می‌زَن ای هستی رَهِ هَستان که جانْ اِنْگاشته‌ست
کَنْدَرین هستی نیامَد وَزْ عَدَم هرگز نَزاد
ما بیابانِ عَدَم گیریم هم در بادیه
در وجودْ این جُمله بَند و در عَدَم چندین گُشاد
این عَدَمْ دریا و ما ماهیّ و هستی هَمچو دام
ذوقِ دریا کِی شِناسَد هر کِه در دام اوفْتاد؟
هر کِه اَنْدَر دامْ شُد از چار طَبْع او چارمیخ
دان که روزی می‌دَوید از اَبْلَهی سویِ مُراد
آتشِ صَبرِ تو سوزد آتشِ هَستیْت را
آتش اَنْدَر هست زَن وَنْدَر تَنِ هستی نژاد
قَدْحَهٔ وَالْمُوریاتَش نیست اِلّا سوزِ صَبر
ضَبْحَهٔ وَالْعادیاتَش نیست جُز جان‌هایِ راد
بُرد و مانْدی هست آخِر تا کِه مانَد کِه بَرَد؟
وَرْ نَه این شطرنجِ عالَم چیست با جنگ و جِهاد
گَهْ رَهِ شَهْ را بگیرد بَیدَقِ کَژْرَو به ظُلْم
چیست فَرزین گشته‌ام گَر کَژْ رَوَم باشد سَداد
من پیاده رفته‌ام در راستی تا مُنْتَها
تا شُدم فَرزین و فَرزین بَندهایَم دست داد
رُخ بِدو گوید که مَنْزِل‌هات ما را مَنْزِلی‌ست
خُطْوَتَینِ ماست این جُمله مَنازلْ تا مَعاد
تَن به صد مَنْزِل رَوَد دلْ می‌رَوَد یک تَکْ به حَج
رَهْ روی باشد چو جسم و رَهْ رویْ همچون فُؤاد
شاه گوید مَر شما را از من است این باد و بود
گَر نباشد سایهٔ من بودِ جُمله گشت باد
اسب را قیمت نَمانَد پیلْ چون پَشِّه شود
خانه‌ها ویرانه‌ها گردد چو شهرِ قومِ عاد
اَندَرین شطرنجْ بُرد و مانْد یکسان شُد مرا
تا بِدیدم کین هزاران لَعْبْ یک کَس می‌نَهاد
در نَجاتَشْ مات هست و هست در ماتَشْ نَجات
زان نَظَر ماتیم ای شَهْ آن نَظَر بر مات باد
مولوی : غزلیات
غزل ۷۳۵ - دوش آمد پیل ما را باز هندستان به یاد
دوش آمد پیلِ ما را باز هِنْدستان به یاد
پَردهٔ شب می‌دَرید او از جُنون تا بامْداد
دوشْ ساغَرهایِ ساقی جُمله مالامال بود
ای که تا روزِ قیامَت عُمرِ ما چون دوش باد
باده‌ها در جوش ازو و عقل‌ها بیهوش ازو
جُزو و کُلّ و خار و گُل از رویِ خوبَشْ باد شاد
بانگِ نوشانوشِ مَستان تا فَلَک بَررفته بود
بر کَفِ ما باده بود و در سَرِ ما بود باد
در فَلَک افتاده زیشانْ صد هزاران غُلْغُله
در سُجود افتاده آن جا صد هزاران کیْقُباد
روزِ پیروزیّ و دولَت در شبِ ما دَرْج بود
شب زِ اخْوانِ صَفا ناگَهْ چُنین روزی بِزاد
موج زد دریا نشانی یافت زین شبْ آسْمان
آن نشان را از تَفاخُر بر سَر و رو می‌نَهاد
هر چه ناسوتی زِ ظُلْمَت راه‌ها را بسته بود
نورِ لاهوتی زِ رَحْمَت بَسته‌ها را می‌گُشاد
کِی بِمانَد زان هوا اَشکالِ حسّی بَرقَرار؟
چون بِمانَد بَرقَرار آن کَس که یابد این مُراد؟
عُمر را از سَر بگیرید ای مُسلمانان که یار
نیسْتان را هست کرد و عاشقان را دادْ داد
یارْ ما افتادگان را زین سِپَس مَعْذور داشت
زان که هر جا کوست ساقی کَس نَمانَد بر سَداد
جوشِ دریایِ عِنایَت ای مسلمانان شِکَست
طُمْطُراقِ اِجْتَهاد و بارنامه‌یْ اِعْتقاد
آن عِنایَت شَهْ صَلاحِ الدّین بُوَد کو یوسُفی‌ست
هم عزیزِ مصر باید مُشتَریش اَنْدَر مَزاد
مولوی : غزلیات
غزل ۷۳۶ - گر یکی شاخی شکستم من ز گلزاری چه شد؟
گَر یکی شاخی شِکَستم من زِ گُلْزاری چه شُد؟
وَرْ زِ سَرمَستی کَشیدم زُلْفِ دِلْداری چه شُد؟
گَر بِزَد ناداشت زَخمی از سَرِ مَستی چه باک؟
وَرْ زِ طَرّاری رُبودم رَخْتِ طَرّاری چه شُد؟
وَرْ یکی زَنْبیل کَم شُد از همه بَغداد چیست؟
وَرْ یکی دانه بُرون آمد زِ اَنْباری چه شُد؟
ای فَلَک تا چند ازین دَستان و مَکّاریِّ تو؟
گَر یکی دَم خوش نِشینَد یار با یاری چه شُد؟
گویی­اَم از سِرِّ او ناگُفتنی‌ها گفته‌یی
چند گویی چند گویی گفته‌ام آری چه شُد؟
گَر میانِ عاشق و معشوق کاری رفت رفت
تو نه معشوقی نه عاشق مَر تو را باری چه شُد؟
از لَبِ لَعْلَش چه کَم شُد گَر لَبَش لُطْفی نِمود؟
وَرْ زِ عیسی عافیت یابید بیماری چه شُد؟
گَر بَرات است امشب و هر کَس بَراتی یافتند
بی خَطی گَر پیشَم آید ماه رُخساری چه شُد؟
شَمسِ تبریزی اگر من از جُنونِ عشقِ تو
بَرشِکَسْتَم عاشقان را کار و بازاری چه شُد؟
مولوی : غزلیات
غزل ۷۳۷ - نام آن کس بر که مرده از جمالش زنده شد
نامِ آن کَس بَر که مُرده از جَمالَش زنده شُد
گریه‌هایِ جُمله عالَمْ در وِصالَش خنده شُد
یادِ آن کَس کُن که چون خوبیِّ او رویی نِمود
حُسن‌هایِ جُمله عالَمْ حُسنِ او را بَنده شُد
جُمله آبِ زندگانی زیرِ تَختَش می‌رَوَد
هر کِه خورْد از آبِ جویَش تا اَبَد پاینده شُد
یک شبی خورشید پایه‌یْ تَختِ او را بوسه داد
لاجَرَم بر چَرخِ گَردونْ تا اَبَد تابنده شُد
زندگیِّ عاشقانَشْ جُمله در اَفْکَندگی‌ست
خاکِ طامِعْ بَهرِ این دَرْ زیرِ پا اَفْکَنده شُد
آهوان را بویِ مُشک از طُرّه‌اش بر ناف زَد
تا مَشامِ شیرِ صیدِ مَرجْ‌ها غُرَّنده شُد
بال و پَرِّ وَهْمِ عاشق زاتشِ دل چون بِسوخت
هَمچو خورشید و قَمَر بی‌بال و پَر پَرَّنده شُد
ای خُنُک جانی که لُطْفِ شَمسِ تبریزی بِیافت
بَرگُذشت از نُه فَلَک بر لامَکان باشَنده شُد
مولوی : غزلیات
غزل ۷۳۸ - مطربم سرمست شد انگشت بر رق می‌زند
مُطربَم سَرمَست شُد اَنگُشت بَر رَقْ می‌زَنَد
پَردهٔ عُشّاق را از دل به رونَق می‌زَنَد
رَخْت بَربَندید ای یاران که سُلطانِ دو کَوْن
ایستاده بر فَرازِ عَرشْ سَنْجَق می‌زَنَد
اولیا و اَنْبیا حیران شُده در حَضرتَش
یَحیی و داوود و یوسُفْ خوش مُعَلَّق می‌زَنَد
عیسی و موسی کِه باشد چاوشانِ دَرگَهَش
جِبْرئیل اَنْدَر فُسونَشْ سِحْرِ مُطْلَق می‌زَنَد
جانِ ابراهیم مَجْنون گشت اَنْدَر شوقِ او
تیغ را بر حَلْقِ اِسْماعیل و اِسْحَق می‌زَنَد
اَحمَدش گوید که واشوقا لِقا اِخْوانِنا
در هوایِ عشقِ او صِدّیقْ صَدَّق می‌زَنَد
لیلی و مَجنون به فاقه آهِ حَسْرت می‌خورَند
خُسرو و شیرین به عِشْرت جامِ راوَق می‌زَنَد
شَمسِ تبریز ایستاده مَست در دستَش کَمان
تیرِ زَهرآلود را بر جانِ اَحْمَق می‌زَنَد
رُستَم و حَمْزه فَکَنده تیغ و اِسْپَر پیشِ او
او چو حِیدَر گَردنِ هُشّام و اَرْبَق می‌زَنَد
کیست آن کَس کو چُنین مَردی کُند اَنْدَر جهان؟
شَمسِ تبریزی که ماهِ بَدْر را شَق می‌زَنَد
هر کِه نامِ شَمِس تبریزی شَنید و سَجده کرد
روحِ او مَقْبُولِ حَضرت شُد انَاالْحَق می‌زَنَد
ای حُسامُ الدّین تو بِنْویس مَدْحِ آن سُلطانِ عشق
گَر چه مُنْکِر در هوایِ عشقِ او دَق می‌زَنَد
مُنْکِر است و رو سِیَهْ مَلْعون و مَردودِ اَبَد
از حَسَد هَمچون سگان از دور بَقْبَقْ می‌زَنَد
مولوی : غزلیات
غزل ۷۳۹ - قند بگشا ای صنم تا عیش را شیرین کند
قَند بُگْشا ای صَنَم تا عیش را شیرین کُند
هین که آمد دودِ غَم تا خَلْق را غمگین کُند
ای تو رَنگِ عافیت زیرا که ماه از خاصیَت
سنگ­ها را لَعْل سازد میوه را رَنگین کُند
پَرده بَردار ای قَمَر پنهان مَکُن تَنْگِ شِکَر
تا بَرِ سیمینِ تو اَحْوالِ ما زَرّین کُند
عشقِ تو حیران کُند دیدارِ تو خندان کُند
زان که دریا آن کُند زیرا که گوهر این کُند
از میانِ دلْ صَبوحی کافْتابَت تیغ زَد
گَردنِ جان را بِزَن گَر چَرخ را تَمْکین کُند
چَشمِ تو در چَشم­ها ریزَد شرابی کَزْ صفا
زان سویِ هفتاد پَرده دیده را رَهْ بین کُند
گَر شبی خَلْوَت کُنی گویم من اَنْدَر گوشِ تو
لُطف­هایی را که با ما شَهْ صَلاحُ الدّین کُند
مولوی : غزلیات
غزل ۷۴۰ - مشک و عنبر گر ز مشک زلف یارم بو کند
مُشک و عَنْبَر گَر زِ مُشکِ زُلْفِ یارم بو کُند
بویِ خود را واهِلَد در حال و زُلْفَش بو کُند
کافِر و مؤمن گَر از خویِ خوشَش واقِف شوند
خویْ از خود وا کُند در حین و خو با او کُند
آفتابی ناگهان از رویِ او تابان شود
پَرده­ها را بَردَرَد وین کار را یک سو کُند
چَنگِ تنها را به دستِ روح‌ها زان دادْ حَق
تا بَیانِ سِرِّ حَقِّ لایَزالی او کُند
تارهایِ خشم و عشق و حِقْد و حاجَت می‌زَنَد
تا زِ هر یک بانگِ دیگر در حوادث رو کُند
شاد با چَنگِ تَنی کَزْ دستِ جانْ حَق بِسْتَدَش
بر کِنارِ خود نهاد و سازِ آن را هو کُند
اوسْتادِ چَنگ­ها آن چَنگ باشد در جهان
وایِ آن چَنگی که با آن چَنگْ حَق پَهْلو کُند
باز هم در چَنگِ حَق تاری­ست بَسْ پنهان و خوش
کو به ناگَهْ وَصفِ آن دو نرگسِ جادو کُند
نَرگسانِ مَستِ شَمسُ الدّینِ تبریزی که هست
چَشمِ آهو تا شکارِ شیرْ آن آهو کُند
مولوی : غزلیات
غزل ۷۴۱ - پنج درچه فایده چون هجر را شش تو کند
پنج دَرْچه فایده چون هَجْر را شش تو کُند
خون بِدان شُد دلْ که طالِبْ خونِ دل را بو کُند
چَنگ را در عشقِ او از بَهرِ آن آموختم
کَس نَدانَد حالَتِ من نالهٔ من او کُند
ای به هر سویی دَویده کارِ تو یک­سو نشُد
آن کِه در شش سو نگُنْجَد کارْ او یک سو کُند
شیرْ آهو می‌دَرانَد شیرِ ما بس نادر است
نَقْشِ آهو را بگیرد دَردَمَد آهو کُند
باطِنَت را لاله سازد ظاهِرَت را اَرْغَوان
یک دَمَت سازد قِزِلْبَک یک دَمَت صارو کُند
موجِ آن دریا مَجو کو را مَدَد از جو بُوَد
آن بِجو کَزْ نورِ جان دو پیه را دو جو کُند
خوشْ قَمَررویی کَزین غَم می‌گُدازد چون هِلال
خوشْ شِکَرخویی که با آن شِکَّرِسْتان خو کُند
آهنی کو موم شُد بَهرِ قَبولِ مُهرِ عشق
خاک را عَنْبَر کُند او سنگ را لولو کُند
دلْ کَباب و خونِ دیده پیش کَش پیشَش بَرَم
گَر تَقاضایِ شراب و یَخْنی و طَزْغو کُند
لَکْلَکْ آنِ حَقْ شِناسَد مُلْک را لَکْ لَک کُند
فاخْته مَحجوب باشد لاجَرَم کوکو کُند
آب و روغن کَم کُن و خامُش چو روغن می‌گُداز
خُرَّم آن کَنْدَر غَمِ آن روی تَنْ چون مو کُند