این متن شعری عرفانی است که از عشق و رابطهی عاشق و معشوق سخن میگوید. شاعر از گذر زمان و رسیدن به مرحلهای از عشق و وصال صحبت میکند که در آن، معشوق مانند آب حیات و عاشق مانند دانهای در خاک است. شاعر به این باور اشاره میکند که همه چیز از هیچ به وجود آمده و به همین دلیل، حتی رنجها و سختیها نیز معنادار هستند. در نهایت، شاعر از لطف و مهربانی معشوق سخن میگوید و بیان میکند که این لطف، تیزی و سختیها را از بین برده است.
این متن دارای مفاهیم عمیق عرفانی و فلسفی است که درک آن نیاز به بلوغ فکری و تجربهی زندگی دارد. همچنین، استفاده از استعارهها و نمادهای پیچیده ممکن است برای مخاطبان جوانتر دشوار باشد.
غزل ۳۹۹ - آخر ای دلبر نه وقت عشرت انگیزی شدهست؟
آخِر ای کانِ شِکَر وَقتِ شِکَرریزی شُدهست ۱
تو چو آبِ زندگانی ما چو دانه زیرِ خاک
وَقتِ آن کَزْ لُطفِ خود با ما دَرآمیزی شُدهست ۲
گَر بِپوسَم هَمچو دانه عاقِبَت نَخْلی شَوَم
زان که جُمله چیزها چیزی زِ بیچیزی شُدهست ۳
زین سپَس با من مَکُن تیزی تو ای شمشیرِ حَق
زان که از لُطفِ تو زاتشْ تُندی و تیزی شُدهست ۴
جان کَشیدم پیشِ عشقَش گفت کو چیزی دِگَر؟
گفتم آخِر حالِ جان زین سان زِ بیچیزی شُدهست ۵
چون حِجابِ چَشمِ دل شُد چَشمِ صورت لاجَرَم
شَمسِ تبریزی حِجابِ شَمسِ تبریزی شُدهست ۶
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.