این متن شعری عاشقانه و عرفانی است که در آن شاعر از عشق و لطف معشوق سخن میگوید و تأثیرات عمیق این عشق را بر دل و جان خود توصیف میکند. شاعر از قدرت معجزهآسای معشوق در زنده کردن مرده و روان کردن چشمهها یاد میکند و دل خود را همچون کوه طور که از غم پاره پاره شده، توصیف میکند. در نهایت، شاعر به قدرت معجزهآسای معشوق اشاره میکند که حتی آهن را بر دل سنگ میزند و ستارهای از ابر میسازد.
این متن دارای مفاهیم عمیق عرفانی و عاشقانه است که ممکن است برای مخاطبان جوانتر قابل درک نباشد. همچنین، استفاده از استعارهها و تشبیههای پیچیده نیاز به سطحی از بلوغ فکری و تجربهی ادبی دارد که معمولاً در سنین بالاتر یافت میشود.
غزل ۴۰۱ - اندرآ ای مه که بیتو ماه را استاره نیست
تا خیالَت دَرنَیایَد پایْ کوبان، چاره نیست ۱
چون خیالَت بر کُه آیَد، چَشمهها گردد رَوان
خود گرفتم کاین دِل ما جُز کُه و جُز خاره نیست ۲
آتش از سنگی رَوان شُد، آبْ از سنگی دِگَر
لَعْل شُد سنگی دِگَر کَزْ لُطفِ تو آواره نیست ۳
بارها لُطفِ تو را من آزمودم ای لَطیف
مُرده را تو زنده کردی بارها، یک باره نیست ۴
ابرِ رَحمَت هر سَحَر گَر میبِبارَد، آن زِ توست
وین دلِ گریانِ منْ جُز کودکِ گَهواره نیست ۵
هَمچو کوهِ طور از غَم این دلم صدپاره شُد
لیک اَنْدَر دستِ من زان پارهها، یک پاره نیست ۶
آهنِ بُرهانْ موسی بر دلِ چون سنگ زَد
تا جَهَد اِسْتارهیی کَزْ ابرْ یک اِسْتاره نیست ۷
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.