تعداد ۵۴۰۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : دفتر ششم
بخش ۴۱ - قصهٔ درویشی کی از آن خانه هرچه می‌خواست می‌گفت نیست
سایِلی آمد به سویِ خانه‌یی
خُشک نانه خواست یا تَرْنانه‌یی
گفت صاحبخانه نان این جا کجاست؟
خیره‌یی؟ کِی این دُکانِ نانْباست؟
گفت باری اندکی پیهَم بیاب
گفت آخِر نیست دُکّان قَصاب
گفت پاره‌یْ آرْد دِهْ ای کَدخُدا
گفت پِنْداری که هست این آسیا؟
گفت باری آب دِهْ از مَکْرَعه
گفت آخِر نیست جو یا مَشْرَعه
هر چه او درخواست از نان تا سَبوس
چُربَکی می‌گفت و می‌کَردَش فُسوس
آن گِدا در رفت و دامَن بَر کَشید
اَنْدَر آن خانه بِحِسْبَت خواست رید
گفت هی هی گفت تَنْ زَن ای دُژَم
تا دَرین ویرانه خودْ فارغ کُنم
چون درین جا نیست وَجْهِ زیستن
دَر چنین خانه بِبایَد ریسْتَن
چون نه‌یی بازی که گیری تو شکار
دست آموزِ شِکارِ شهریار
نیستی طاوسِ با صد نَقْش بَند
که به نَقْشَت چَشم‌ها روشن کُنند
هم نه‌یی طوطی که چون قَندَت دَهنَد
گوشْ سویِ گفتِ شیرینَت نَهَند
هم نه‌یی بُلبُل که عاشق‌وارْ زار
خوش بِنالی در چَمَن یا لاله‌زار
هم نه‌یی هُدهُد که پیکی‌ها کُنی
نه چو لَک‌لَک که وَطَن بالا کُنی
در چه کاری تو و بَهْرِ چِتْ خَرَند؟
تو چه مُرغیّ و تورا با چه خَورَند؟
زین دُکانِ با مِکاسانْ بَرتَر آ
تا دُکانِ فَضْلْ کَاللهَ اشْتَری
کاله‌یی که هیچ خَلْقَش نَنْگَرید
از خَلاقَت آن کَریمْ آن را خرید
هیچ قَلْبی پیشِ او مَردود نیست
زان که قَصْدَش از خریدن سود نیست
مولوی : دفتر ششم
بخش ۴۲ - رجوع به داستان آن کمپیر
چون عروسی خواست رَفتن آن خَریف
مویِ ابرو پاک کرد آن مُسْتَخیف
پیشِ رو آیینه بِگْرفت آن عَجوز
تا بِیارایَد رُخ و رُخْسار و پوز
چند گُلْگونه بِمالید از بَطَر
سُفرهٔ رویَش نَشُد پوشیده‌تَر
عَشْرهایِ مُصْحَف از جا می‌بُرید
می‌بِچَفْسانید بر رو آن پَلید
تا که سُفره‌یْ رویِ او پنهان شود
تا نِگینِ حَلْقهٔ خوبان شود
عَشْرها بر رویْ هرجا می‌نَهاد
چون که بَرمی‌بَست چادَر می‌فُتاد
باز او آن عَشْرها را با خَدو
می‌بِچَفْسانید بر اَطْرافِ رو
باز چادَر راست کردی آن تَکین
عَشْرها اُفتادی از رو بر زمین
چون بَسی می‌کرد فَنْ و آن می‌فُتاد
گفت صد لَعْنَت بر آن اِبْلیس باد
شُد مُصَوَّر آن زمانْ اِبْلیس زود
گفت ای قَحْبه‌یْ قَدیدِ بی‌ورود
من همه عُمر این نَیَندیشیده‌ام
نه زِ جُز تو قَحْبه‌یی این دیده‌ام
تُخْمِ نادر در فَضیحَت کاشتی
در جهانْ تو مُصْحَفی نَگْذاشتی
صد بِلیسی تو خَمیس اَنْدَر خَمیس
تَرکِ من گویْ ای عَجوزه‌یْ دَرْدَ بیس
چند دُزدی عَشْر از عِلْمِ کتاب
تا شود رویَت مُلَوَّن هَمچو سیب؟
چند دُزدی حَرفِ مَردان خدا
تا فُروشیّ و سِتانی مَرحَبا؟
رَنگِ بَر بَسته تورا گُلْگون نکرد
شاخِ بَربَسته فَنِ عَرجون نکرد
عاقِبَت چون چادَرِ مَرگَت رَسَد
از رُخَت این عَشْرها اَنْدَر فُتَد
چون که آید خیزْخیزِ آن رَحیل
گُم شود زان پَسْ فُنونِ قال و قیل
عالَمِ خاموشی آید پیش بیست
وایِ آن کِه در دَرونْ اُنْسیش نیست
صَیْقلی کُن یک دو روزی سینه را
دفترِ خود ساز آن آیینه را
که زِ سایه‌یْ یوسُفِ صاحِبْ‌قِران
شُد زُلَیخایِ عَجوز از سَر جوان
می‌شود مُبْدَل به خورشیدِ تَموز
آن مِزاجِ بارِدِ بَرْدَ الْعَجوز
می‌شود مُبْدَل به سوزِ مَریَمی
شاخ لبْ خُشکی به نَخْلی خُرَّمی
ای عَجوزه چند کوشی با قَضا؟
نَقدْ جو اکنون رَها کُن ما مَضی
چون رُخَت را نیست در خوبی امید
خواه گُلْگونه نِهْ و خواهی مِداد
مولوی : دفتر ششم
بخش ۴۳ - حکایت آن رنجور کی طبیب درو اومید صحت ندید
آن یکی رَنْجور شُد سویِ طبیب
گفت نَبضَم را فُرو بین ای لَبیب
که زِ نَبْض آگَهْ شَوی بر حالِ دل
که رَگِ دست است با دلْ مُتَّصِل
چون که دلْ غَیْب است خواهی زو مثال
زو بِجو که با دِلَسْتَش اِتِّصال
بادْ پنهان است از چَشمْ ای اَمین
در غُبار و جُنْبِشِ بَرگَش بِبین
کَزْیَمین است او وَزان یا از شِمال
جُنْبِشِ برگَت بگوید وَصْفِ حال
مَستیِ دل را نمی‌دانی که کو
وَصْفِ او از نَرگسِ مَخْمور جو
چون زِ ذاتِ حَقْ بَعیدی وَصْفِ ذات
باز دانی از رَسول و مُعْجزات
مُعْجزاتیّ و کَراماتی خَفی
بَر زَنَد بر دلْ زِ پیرانِ صَفی
که دَرونْشان صد قیامَتْ نَقْد هست
کمترین آن که شود همسایه مَست
پَسْ جَلیسُ اللهْ گشت آن نیک‌بَخت
کو به پَهْلویِ سَعیدی بُرد رَخت
مُعْجزه کان بر جَمادی زد اَثَر
یا عَصا با بَحْر یا شَقَّ‌الْقَمَر
گَر اَثَر بر جان زَنَد بی‌واسطه
مُتَّصِل گردد به پنهانْ رابطه
بر جَمادات آن اَثَرها عاریه‌ست
آن پِیِ روحِ خوشِ مُتْواریه‌ست
تا از آن جامِد اَثَر گیرد ضَمیر
حَبَّذا نانْ بی‌هَیولایِ خَمیر
حَبَّذا خوانِ مَسیحی بی‌کَمی
حَبَّذا بی‌باغْ میوه‌یْ مَریَمی
بَر زَنَد از جانِ کامِلْ مُعْجزات
بر ضَمیرِ جانِ طالِبْ چون حَیات
مُعْجزه بَحْراست و ناقِصْ مُرغِ خاک
مُرغِ آبی در وِیْ ایمِن از هَلاک
عَجْزبَخشِ جانِ هر نامَحْرَمی
لیکْ قُدرت‌بَخشِ جانِ هَمدَمی
چون نَیابی این سَعادت در ضَمیر
پَسْ زِ ظاهِر هر دَمْ استدلال گیر
که اَثَرها بر مَشاعِر ظاهِراست
وین اَثَرها از مُؤثِّر مُخْبِراست
هست پنهان مَعنیِ هر دارویی
هَمچو سِحْر و صَنْعَتِ هر جادویی
چون نَظَر در فِعْل و آثارش کُنی
گَرچه پنهان است اِظْهارَش کُنی
قُوَّتی کان اَنْدَرونَش مُضْمَراست
چون به فِعْل آید عِیان و مُظْهَراست
چون به آثارْ این همه پیدا شُدَت
چون نَشُد پیدا زِ تاثیر ایزَدَت؟
نه سَبَب‌ها و اَثَرها مَغْز و پوست
چون بجویی جُمْلگی آثارِ اوست؟
دوست گیری چیزها را از اَثَر
پَسْ چرا ز آثاربَخشی بی‌خَبَر؟
از خیالی دوست گیری خَلْق را
چون نگیری شاهِ غَرب و شرق را؟
این سُخَن پایان ندارد ای قُباد
حِرْصِ ما را اَنْدَرین پایان مَباد
مولوی : دفتر ششم
بخش ۴۴ - رجوع به قصهٔ رنجور
باز گَرد و قِصّهٔ رَنْجور گو
با طَبیبِ آگَهِ سَتّارخو
نَبْضِ او بِگْرفت و واقِف شُد زِ حال
که امیدِ صِحَّتِ او بُد مُحال
گفت هر چِتْ دل بِخواهَد آن بِکُن
تا رَوَد از جِسْمَت این رَنجِ کُهُن
هرچه خواهد خاطِرِ تو وا مَگیر
تا نگردد صَبر و پَرهیزَت زَحیر
صَبر و پَرهیز این مَرَض را دان زیان
هرچه خواهد دلْ دَر آرَش در میان
این چُنین رَنْجور را گفت ای عَمو
حَقْ تَعالی اِعْمَلوا ما شِئْتُمُ
گفت رو هین خیر بادَت جانِ عَم
من تماشایِ لبِ جو می‌رَوَم
بر مُرادِ دل هَمی‌گشت او بر آب
تا که صِحَّت را بِیابَد فَتْحِ باب
بر لبِ جو صوفی‌یی بِنْشَسته بود
دست و رو می‌شُست و پاکی می‌فُزود
او قَفایَش دید چون تَخْییلی یی
کرد او را آرزویِ سیلی یی
بر قَفایِ صوفیِ حَمْزه‌پَرَست
راست می‌کرد از برایِ صَفْعْ دست
کآرزو را گَر نَرانَم تا رَوَد
آن طَبیبَم گفت کان عِلَّت شود
سیلی اَش اَنْدَر بَرَم در مَعْرکه
زان که لا تُلْقوا بَاَیْدی تَهْلُکَه
تَهْلُکَه‌ست این صَبر و پَرهیز ای فُلان
خوش بِکوبَش تَنْ مَزَن چون دیگران
چون زَدَش سیلی بَرآمَد یک طَراق
گفت صوفی هی هی ای قَوّاد عاق
خواست صوفی تا دو سه مُشتَش زَنَد
سَبْلَت و ریشَش یکایک بَرکَنَد
خَلْقْ رَنْجورِ دِق و بیچاره‌اَند
وَزْ خِداعِ دیوْ سیلی باره‌اند
جُمله در ایذایِ بی‌جُرمان حَریص
در قفای همدگر جویان نقیص
ای زَنَنده بی‌گُناهان را قَفا
در قَفایِ خود نمی‌بینی جَزا؟
ای هوا را طِبِّ خود پِنْداشته
بر ضَعیفان صَفْع را بُگْماشته
بر تو خَندید آن کِه گُفتَت این دواست
اوست کآدم را به گندم رَهْنُماست
که خورید این دانه ای دو مُسْتَعین
بَهْرِ دارو تا تَکونا خالِدین
اوش لغزانید و او را زد قفا
آن قَفا وا گشت و گشت این را جَزا
اوش لَغْزانید سَخت اَنْدَر زَلَق
لیکْ پُشت و دستگیرش بود حَق
کوه بود آدم اگر پُر مار شُد
کانِ تِریاق است و بی‌اِضْرار شُد
تو که تِریاقی نداری ذَرّه یی
از خَلاصِ خود چرایی غِرِّه یی؟
آن تَوکُّل کو خَلیلانه تورا
تا نَبُرَّد تیغَت اسماعیل را؟
وان کَرامَت چون کَلیمَت از کجا
تا کُنی شَهْ‌راهْ قَعْرِ نیل را؟
گَر سَعیدی از مَناره اُفْتید
بادَش اَنْدَر جامه اُفتاد و رَهید
چون یَقینَت نیست آن بَخْت ای حَسَن
تو چرا بر بادْ دادی خویشتَن؟
زین مَناره صد هزاران هَمچو عاد
دَر فُتادند و سَر و سِر بادْ داد
سَرنِگون اُفْتادگان را زین مَنار
می‌نِگَر تو صد هزار اَنْدَر هزار
تو رَسَن‌بازی نمیدانی یَقین
شُکرِ پاها گوی و می‌رو بر زمین
پَرمَساز از کاغذ و از کُهْ مَپَر
که در آن سودا بَسی رَفته‌ست سَر
گَرچه آن صوفی پُر آتش شُد زِ خشم
لیکْ او بر عاقِبَت انداخت چَشم
اَوَّلِ صَفْ بر کسی مانَد به کام
کو نگیرد دانه بیند بَندِ دام
حَبَّذا دو چَشمِ پایان بینِ راد
که نِگَه دارند تَن را از فَساد
آن زِ پایان‌دیدِ اَحمَد بود کو
دید دوزخ را همین‌جا مو به مو
دید عَرش و کُرسی و جَنّات را
تا دَرید او پَردهٔ غَفْلات را
گَر هَمی‌خواهی سَلامَت از ضَرَر
چَشمْ زَ اَوَّل بَند و پایان را نِگَر
تا عَدَم‌ها ار بِبینی جُمله هست
هست‌ها را بِنْگَری مَحْسوسْ پَست
این بِبین باری که هر کِشْ عقل هست
روز و شب در جُست و جویِ نیست است
در گدایی طالِبِ جودی که نیست
بر دُکان‌ها طالِبِ سودی که نیست
در مَزارع طالِبِ دَخْلی که نیست
در مَغارسْ طالِبِ نَخْلی که نیست
در مَدارس طالِبِ عِلْمی که نیست
در صَوامِعْ طالِبِ حِلْمی که نیست
هست‌ها را سویِ پَسْ اَفْکَنده‌اند
نیست‌ها را طالِبَند و بَنده‌اند
زان که کان و مَخْزَنِ صُنْعِ خدا
نیست غیرِ نیستی در اِنْجِلا
پیش ازین رَمْزی بِگُفتَسْتیم ازین
این و آن را تو یکی بین دو مَبین
گفته شُد که هر صَناعَت‌گَر که رُست
در صَناعَت جایِگاهِ نیست جُست
جُست بَنّا موضِعی ناساخته
گشته ویرانْ سَقْف‌ها اَنْداخته
جُست سَقّا کوزه‌یی کِشْ آب نیست
وان دُروگَر خانه‌یی کِشْ باب نیست
وَقتِ صَیْد اَنْدَر عَدَم بُد حَمله‌شان
از عَدَم آن گَهْ گُریزان جُمله‌شان
چون امیدَت لاست زو پَرهیز چیست؟
با اَنیسِ طَمْعِ خود اِسْتیز چیست؟
چون اَنیسِ طَمْعِ تو آن نیستی ست
از فَنا و نیست این پَرهیز چیست؟
گَر اَنیسِ لا نه‌یی ای جان به سِر
در کَمینِ لا چرایی مُنْتَظِر؟
زان که داری جُمله دلْ بَرکَنده یی
شَسْتِ دلْ در بَحْرِ لا اَفْکَنده‌یی
پَسْ گُریز از چیست زین بَحْرِ مُراد
که به شَسْتَت صد هزاران صَیْد داد؟
از چه نامِ بَرگ را کردی تو مرگ؟
جادویی بین که نِمودَت مرگْ بَرگ
هر دو چَشمَت بَست سِحْرِ صَنْعَتَش
تا که جان را در چَهْ آمد رَغْبَتَش
در خیالِ او زِ مَکْرِ کِردگار
جُمله صَحرا فوقِ چَهْ زَهراست و مار
لاجَرَم چَهْ را پناهی ساخته ست
تا که مرگْ او را به چاه انداخته ست
این چه گفتم از غَلَط هات ای عزیز
هم بَرین بِشْنو دم عَطّار نیز
مولوی : دفتر ششم
بخش ۴۵ - قصهٔ سلطان محمود و غلام هندو
رَحْمَةُ اللهِ عَلَیْهِ گفته است
ذِکْرِ شَهْ محمودِ غازی سُفته است
کَزْ غَزایِ هِنْد پیشِ آن هُمام
در غَنیمَت اوفْتادَش یک غُلام
پَس خَلیفه‌ش کرد و بر تَخْتَش نِشانْد
بر سِپَهْ بُگْزیدَش و فرزند خوانْد
طول و عَرض و وَصْفِ قِصّه تو به تو
در کَلامِ آن بزرگِ دینْ بِجو
حاصِل آن کودک بَرین تَختِ نُضار
شِسْته پَهْلویِ قُبادِ شهریار
گریه کردی اشک می‌رانْدی به سوز
گفت شَهْ او را کای پیروزْ روز
از چه گِریی؟ دولَتَت شُد ناگُوار؟
فَوْقِ اَمْلاکی قَرینِ شهریار
تو بَرین تَخت و وزیران و سپاه
پیشِ تَختَت صَفْ زَده چون نَجْم و ماه
گفت کودک گریه‌اَم زان است زار
که مرا مادر در آن شهر و دیار
از تواَم تَهْدید کردی هر زمان
بینَمَت در دستِ مَحْمود اَرْسلان
پَسْ پدر مَر مادرم را در جواب
جنگ کردی کین چه خشم است و عذاب
می‌نَیابی هیچ نِفْرینی دِگَر؟
زین چُنین نِفرینِ مُهْلِکْ سَهْل تَر؟
سَخت بی‌رحمیّ و بَسْ سنگینْ‌دلی
که به صد شمشیرْ او را قاتلی
من زِ گفتِ هر دو حیران گَشتَمی
در دل اُفتادی مرا بیم و غمی
تا چه دوزخ‌خوست مَحْمود ای عَجَب
که مَثَل گشته‌ست در وَیْل و کَرَب
من هَمی‌لَرْزیدَمی از بیمِ تو
غافِل از اِکْرام و از تَعْظیمِ تو
مادرم کو تا بِبینَد این زمان
مَر مرا بر تَختْ؟ ای شاهِ جهان
فَقرْ آن مَحمودِ توست ای بی‌سَعَت
طَبْع ازو دایم هَمی تَرسانَدَت
گَر بِدانی رَحْمِ این مَحمودِ راد
خوش بگویی عاقِبَتْ مَحْمودْ باد
فَقرْ آن مَحْمودِ توست ای بیمْ‌دل
کَم شِنو زین مادرِ طَبْعِ مُضِل
چون شِکارِ فَقر گردی تو یَقین
هَمچوکودک اشک باری یَوْمِ دین
گَرچه اَنْدَر پَروَرش تَنْ مادراست
لیکْ از صد دُشْمَنَت دشمن‌تَراست
تَنْ چو شُد بیمارْ داروجوت کرد
وَرْ قَوی شُد مَر تورا طاغوت کرد
چون زِرِه دان این تَنِ پُر حَیْف را
نی شِتا را شاید و نه صَیْف را
یارِ بَد نیکوست بَهْرِ صبر را
که گُشایَد صَبر کردن صَدْر را
صَبرِ مه با شب منور داردش
صَبرِ گُل با خارْ اَذْفَر دارَدَش
صَبرِ شیر اَنْدَر میانِ فَرث و خون
کرده او را ناعِشِ اِبْنُ اللَّبُون
صَبرِ جُمله‌یْ اَنْبیا با مُنْکِران
کَردَشان خاصِ حَق و صاحِبْ‌قِران
هر کِه را بینی یکی جامه‌یْ دُرُست
دان که او آن را به صَبر و کَسب جُست
هرکِه را دیدی بِرِهنه وْ بی‌نَوا
هست بر بی‌صَبریِ او آن گُوا
هرکِه مُسْتَوْحِش بُوَد پُر غُصّه جان
کرده باشد با دَغایی اِقْتِران
صَبر اگر کردیّ و اِلْفِ با وَفا
ار فِراقِ او نَخوردی این قَفا
خوی با حَقْ نساختی چون اَنْگَبین
با لَبَن که لا اُحِبُّ الْافِلین
لاجَرَم تنها نَمانْدی هم‌چُنان
کآتَشی مانْده به راه از کارَوان
چون زِ بی‌صَبری قَرینِ غَیْر شُد
در فِراقَش َپُرغَم و بی‌خَیْر شُد
صُحبَتَت چون هست زَرِّ دَه‌دَهی
پیشِ خایِن چون اَمانَت می‌نَهی؟
خویْ با او کُن کَامانَت‌هایِ تو
ایمِن آید از اُفول و ازعُتو
خویْ با او کُن که خو را آفرید
خوی‌هایِ اَنْبیا را پَروَرید
بَرّه‌یی بِدْهی رَمه بازَت دَهَد
پَروَرنده‌یْ هر صِفَتْ خود رَبّ بُوَد
بَرِّه پیشِ گُرگ اَمانَت می‌نَهی؟
گُرگ و یوسُف را مَفَرما هَمرهَی
گُرگ اگر با تو نِمایَد روبَهی
هین مَکُن باور که نایَد زو بِهی
جاهِلْ اَرْ با تو نِمایَد هم‌دلی
عاقِبَت زَخمَت زَنَد از جاهِلی
او دو آلت دارد و خُنْثی بُوَد
فِعْلِ هر دو بی‌گُمان پیدا شود
او ذَکَر را از زنان پنهان کُند
تا که خود را خواهرِ ایشان کُند
شُلّه از مَردان به کَفْ پنهان کُند
تا که خود را جِنْسِ آن مَردان کُند
گفت یَزدان زان کُسِ مَکْتومِ او
شُلّه‌ای سازیم بر خُرطومِ او
تا که بینایانِ ما زان ذو دَلال
در نَیایَند از فَنِ او در جَوال
حاصِلْ آنْک از هر ذَکَر نایَد نَری
هین زِ جاهِلْ تَرسْ اگر دانش‌وَری
دوستیِّ جاهِلِ شیرین‌سُخَن
کَم شِنو کان هست چون سَمِّ کُهَن
جانِ مادر چَشمِ روشن گویَدَت
جُزغَم و حَسرَت از آن نَفْزویَدَت
مَر پدر را گوید آن مادر جِهار
که زِ مَکْتَب بَچّه ‌اَم شُد بَسْ نِزار
از زنِ دیگر گَرَش آوَرْدی یی
بر وِیْ این جور و جَفا کم کردی یی
از جُزِ تو گَر بُدی این بَچّه ‌اَم
این فُشارْ آن زَن بِگُفتی نیز هم
هین بِجِه زن مادر و تیبایِ او
سیلیِ بابا بِهْ از حَلْوایِ او
هست مادر نَفْس و بابا عقلِ راد
اَوَّلَش تَنگیّ و آخِر صد گُشاد
ای دَهَنده‌یْ عقل‌ها فَریادْرَس
تا نَخواهی تو نخواهد هیچ کَس
هم طَلَب از توست و هم آن نیکویی
ما کی ایم؟ اَوَّل توی آخِر تویی
هم بگو تو هم تو بِشْنو هم تو باش
ما همه لاشیم با چندین تَراش
زین حَواله رَغْبَت اَفْزا در سُجود
کاهِلیِّ جَبْر مَفْرِست و خُمود
جَبْر باشد پَرّ و بالِ کامِلان
جَبْر هم زندان و بَندِ کاهِلان
هَمچو آبِ نیل دان این جَبْر را
آبْ مؤمن را و خونْ مَرگَبْر را
بالْ بازان را سویِ سُلْطان بَرَد
بالْ زاغان را به گورستان بَرَد
بازْ گرد اکنون تو در شَرحِ عَدَم
که چو پازَهراست و پِنْداریش سَم
هَمچو هِنْدوبَچّه هین ای خواجه‌تاش
رو زِ مَحْمودِ عَدَمْ تَرسان مَباش
از وجودی تَرس کَاکْنون در وِیی
آن خیالَت لاشی و تو لا شیی
لاشیی بر لاشیی عاشق شُده ست
هیچ نی مَر هیچ نی را رَهْ زَده ست
چون بُرون شُد این خیالات از میان
گشت نامَعْقول تو بر تو عِیان
مولوی : دفتر ششم
بخش ۴۶ - لیس للماضین هم الموت انما لهم حسره الموت
راست گفته‌ست آن سِپَهْدارِ بَشَر
که هر آن کِه کرد از دنیا گُذَر
نیسْتَش دَرد و دَریغ و غَبْنِ مَوْت
بلکه هَستَش صد دریغ از بَهْرِ فَوْت
که چرا قِبْله نکردم مرگ را
مَخْزَنِ هر دولَت و هر بَرگ را
قِبْله کردم من همه عُمر از حَوَل
آن خیالاتی که گُم شُد در اَجَل
حَسرتِ آن مُردگان از مرگ نیست
زانْسْت کَنْدَر نَقْش‌ها کردیم ایست
ما نَدیدیم این که آن نَقْش است و کَف
کَفْ زِ دریا جُنبَد و یابَد عَلَف
چون که بَحْر اَفْکَند کَف‌ها را به بَر
تو بگورستان رو آن کَف‌ها نِگَر
پس بِگو کو جُنْبِش و جَوْلانَتان؟
بَحْر اَفْکنده‌ست در بُحْرانَتان
تا بِگویندَت به لبْ نی بَلْ به حال
که زِ دریا کُن نه از ما این سؤال
نَقْشِ چون کَفْ کِی بِجُنبَد بی زِ موج؟
خاکْ بی‌بادی کُجا آید بر اوج؟
چون غُبارِ نَقْش دیدی بادْ بین
کَفْ چو دیدی قُلْزُمِ ایجاد بین
هین بِبین کَز تو نَظَر آید به کار
باقی اَت شَحْمیّ و لَحْمی پود و تار
شَحْمِ تو در شمع‌ها نَفْزود تاب
لَحْمِ تو مَخْمور را نامَد کَباب
دَر گُداز این جُمله تَن را در بَصَر
در نَظَر رو در نَظَر رو در نَظَر
یک نَظَر دو گَزْ هَمی‌بیند زِ راه
یک نَظَر دو کَوْن دید و رویِ شاه
در میانِ این دو فَرقی بی‌شُمار
سُرمه جو وَاللهُ اَعْلَمْ بِالسِّرار
چون شَنیدی شَرحِ بَحْرِ نیستی
کوش دایم تا بَرین بَحْر ایستی
چون که اَصْلِ کارگاه آن نیستی ست
که خَلا و بی‌نِشان است و تَهی است
جُمله اُستادان پِیِ اِظْهارِ کار
نیستی جویَند و جایِ اِنْکِسار
لاجَرَم اُستادِ اُستادانْ صَمَد
کارگاهَش نیستیّ و لا بُوَد
هر کجا این نیستی اَفْزون‌تَراست
کارِ حَقّ و کارگاهَش آن سَراست
نیستی چون هست بالایین طَبَق
بر همه بُردند دَرویشان سَبَق
خاصه درویشی که شُد بی‌جسم و مال
کارْ فَقرِ جسم دارد نه سؤال
سایِل آن باشد که مالِ او گُداخت
قانِع آن باشد که جسمِ خویش باخت
پَسْ زِ دَرد اکنون شِکایَت بر مَدار
کوست سویِ نیست اَسبی راهْوار
این قَدَر گفتیم باقی فِکْر کُن
فکر اگر جامِد بُوَد رو ذِکْر کُن
ذِکْر آرَد فِکْر را در اِهْتِزاز
ذِکْر را خورشیدِ این اَفْسرده ساز
اَصلْ خود جَذْبه‌ست لیکْ ای خواجه‌تاش
کار کُن موقوفِ آن جَذْبه مَباش
زان که تَرکِ کارْ چون نازی بُوَد
نازْ کِی در خورْدِ جانْ بازی بُوَد؟
نه قَبول اَنْدیش نه رَد ای غُلام
اَمر را و نَهی را می‌بین مُدام
مُرغِ جَذْبه ناگهان پَرَّد زِ عُش
چون بِدیدی صُبح شَمع آن گَهْ بِکُش
چَشم‌ها چون شُد گُذاره نورِ اوست
مَغْزها می‌بیند او در عینِ پوست
بینَد اَنْدَر ذَرّه خورشیدِ بَقا
بینَد اَنْدَر قَطره کُلِّ بَحْر را
مولوی : دفتر ششم
بخش ۴۷ - بار دیگر رجوع کردن به قصهٔ صوفی و قاضی
گفت صوفی در قِصاصِ یک قَفا
سَر نَشایَد باد دادن از عَمی
خِرقهٔ تسلیم اَنْدَر گردنم
بر من آسان کرد سیلی خوردنم
دید صوفی خَصْمِ خود را سَخت زار
گفت اگر مُشتَش زَنَم من خَصْم‌وار
او به یک مُشتَم بِریزَد چون رَصاص
شاه فرماید مرا زَجْر و قِصاص
خیمه ویران است و بِشْکَسته وَتَد
او بَهانه می‌جُوَد تا دَر فُتَد
بَهْرِ این مُرده دریغ آید دریغ
که قِصاصَم اُفْتَد اَنْدَر زیرِ تیغ
چون نمی‌توانست کَف بر خَصْم زَد
عَزمَش آن شُد کِشْ سویِ قاضی بَرَد
که تَرازویِ حَق است و کَیْله‌اَش
مَخْلَص است از مَکْرِ دیو و حیله‌اَش
هست او مِقْراضِ اَحْقاد و جِدال
قاطِعِ جنگِ دو خَصْم و قیل و قال
دیو در شیشه کُند اَفْسونِ او
فِتْنه‌ها ساکِن کُند قانونِ او
چون تَرازو دید خَصْمِ پُر طَمَع
سَرکَشی بُگْذارَد و گردد تَبَع
وَر تَرازو نیست گَر اَفْزون دَهیش
از قِسَم راضی نگردد آگَهیش
هست قاضی رَحمَت و دَفْعِ سِتیز
قَطره‌یی از بَحْرِ عدلِ رَسْتخیز
قَطره گرچه خُرد و کوتَه‌پا بُوَد
لُطْفِ آبِ بَحْر ازو پیدا بُوَد
از غُبار اَرْ پاک داری گِله را
تو زِ یک قطره بِبینی دَجْله را
جُزوها بر حالِ کُل‌ها شاهِد است
تا شَفَق غَمّاز خورشید آمده ست
آن قَسَم بر جسمِ اَحمَد رانْد حَق
آنچه فَرموده‌ست کَلّا وَالشَّفَق
مور بر دانه چرا لَرْزان بُدی
گَر از آن یک دانه خَرمَن‌دان بُدی؟
بر سَرِ حَرف آ که صوفی بی‌دل است
در مُکافاتِ جَفا مُسْتَعْجِل است
ای تو کرده ظُلْم‌ها چون خوشْ‌دلی؟
از تَقاضایِ مُکافی غافِلی؟
یا فراموشَت شُده‌ست از کَرده‌هات
که فُرو آویخت غَفلَت پَرده‌هات؟
گَر نه خَصْمی هاسْتی اَنْدَر قَفات
جِرمِ گَردونْ رَشک بُردی بر صَفات
لیکْ مَحْبوسی برایِ آن حُقوق
اندک اندک عُذْر می‌خواه از عُقوق
تا به یکبارت نگیرد مُحْتَسِب
آبِ خود روشن کُن اکنون با مُحِب
رَفت صوفی سویِ آن سیلی‌زَنَش
دست زَد چون مُدَّعی در دامَنَش
اَنْدَر آوَرْدش بر قاضی کَشان
کین خَر اِدْبار را بر خَر نِشان
یا به زَخْمِ دِرّه او را دِهْ جَزا
آن چُنان که رایِ تو بینَد سِزا
کان که از زَجْرِ تو میرَد در دَمار
بر تو تاوان نیست آن باشد جُبار
در حَد و تَعْزیرِ قاضی هر کِه مُرد
نیست بر قاضی ضَمان کو نیست خُرد
نایِبِ حَقّ است و سایه‌یْ عَدلِ حَق
آینه‌یْ هر مُسْتَحِّق و مُسْتَحَق
کو اَدَب از بَهْرِ مَظْلومی کُند
نه برایِ عِرض و خشم و دَخْلِ خَود
چون برایِ حَقّ و روزِ آجِله‌ست
گَر خطایی شُد دِیَت بر عاقِله‌ست
آن کِه بَهرِ خود زَنَد او ضامِن است
وان کِه بَهرِ حَق زَنَد او آمِن است
گَر پدر زد مَر پسر را و بِمُرد
آن پدر را خونْ‌بها باید شِمُرد
زان که او را بَهرِ کارِ خویش زَد
خِدمَتِ او هست واجب بر وَلَد
چون مُعَلِّم زَد صَبی را شُد تَلَف
بر مُعَلِّم نیست چیزی لا تَخَف
کان مُعَلِّم نایِب اُفتاد و اَمین
هَر امین را هست حُکْمَش هم چُنین
نیست واجِبْ خِدمَتِ اُستا بَرو
پَسْ نبود اُستا به زَجرَش کارْجو
وَرْ پدر زَد او برایِ خود زَده ست
لاجَرَم از خون بَها دادن نَرَست
پَسْ خودی را سَر بِبُر ای ذوالْفَقار
بی‌خودی شو فانی‌یی دَرویش‌وار
چون شُدی بی‌خود هر آنچه تو کُنی
ما رَمَیْتَ اِذْ رَمَیْتی ایمنی
آن ضَمان بر حَق بُوَد نه بر اَمین
هست تَفْصیلَش به فِقْه اَنْدَر مُبین
هر دُکانی راست سودایی دِگَر
مثنوی دُکّان فَقراست ای پسر
در دکان کَفْشگَر چَرم است خوب
قالِبِ کَفْش است اگر بینی تو چوب
پیشِ بَزّازان قَز و اَدْکَن بُوَد
بَهرِ گَزْ باشد اگر آهن بُوَد
مثنویِّ ما دُکانِ وَحْدت است
غیرِ واحد هرچه بینی آن بُت است
بُتْ سُتودن بَهرِ دامِ عامه را
هم‌چُنان دان کَالْغَرانیقُ الْعُلی
خوانْدَش در سورهٔ وَالنَّجْم زود
لیکْ آن فِتْنه بُد از سوره نبود
جُمله کُفّار آن زمان ساجِد شُدند
هم سِری بود آن که سَر بر دَر زدند
بعد ازین حَرفی‌ست پیچاپیچ و دور
با سُلَیمان باش و دیوان را مَشور
هین حَدیثِ صوفی و قاضی بیار
وان سِتَمکارِ ضَعیفِ زار زار
گفت قاضی ثَبِّت الْعَرْش ای پسر
تا بَرو نَقْشی کُنم از خیر و شَر
کو زَنَنده؟ کو مَحَلِّ اِنْتِقام؟
این خیالی گشته است اَنْدَر سَقام
شَرعْ بَهرِ زندگان و اَغْنیاست
شَرعْ بر اَصْحابِ گورستان کجاست؟
آن گروهی کَزْ فَقیری بی‌سَرَند
صد جِهَت زان مُردگان فانی‌تَرَند
مُرده از یک روست فانی در گَزَند
صوفیان از صد جِهَت فانی شُدند
مرگْ یک قَتل است و این سیصد هزار
هر یکی را خونْ بَهایی بی‌شُمار
گَرچه کُشت این قوم را حَقْ بارها
ریخت بَهْرِ خون بَها اَنْبارها
هَمچو جِرجیس‌اَند هر یک در سِرا
کُشته گشته زنده گشته شصت بار
کُشته از ذوقِ سِنانِ دادگَر
می‌بِسوزَد که بِزَن زَخْمی دِگَر
واللهْ از عشقِ وجودِ جانْ‌پَرَست
کُشته بر قتلِ دُوُم عاشق‌تَراست
گفت قاضی من قَضادارِ حَی اَم
حاکِمِ اَصْحابِ گورستان کَی اَم؟
این به صورت گَر نه در گوراست پَست
گورها در دودمانَش آمده ست
بَسْ بِدیدی مُرده اَنْدَر گورْ تو
گور را در مُرده بین ای کورْ تو
گَر زِ گوری خِشْت بر تو اوفْتاد
عاقِلان از گور کِی خواهند داد؟
گِردِ خشم و کینهٔ مُرده مَگَرد
هین مَکُن با نَقْشِ گرمابه نَبَرد
شُکر کُن که زنده‌یی بر تو نَزَد
کان که زنده رَد کُند حَق کرد رَد
خَشم اَحیا خشمِ حَقّ و زَخْمِ اوست
که به حَقْ زنده‌ست آن پاکیزه‌پوست
حَقْ بِکُشت او را و در پاچَه‌ش دَمید
زود قَصّابانه پوست از وِیْ کَشید
نَفْخْ در وِیْ باقی آمد تا مَبآب
نَفْخِ حَقْ نَبْوَد چو نَفْخه‌یْ آن قَصاب
فَرقِ بسیاراست بَیْنَ النَّفْخَتَیْن
این همه زَیْن است و آن سَرجُمله شَیْن
این حَیات از وِیْ بُرید و شُد مُضِر
وان حَیات از نَفْخِ حَق شُد مُسْتَمِر
این دَمْ آن دَم نیست کایَد آن به شَرح
هین بَر آ زین قَعْرِ چه بالایِ صَرْح
نیسْتَش بر خَر نِشانْدن مُجْتَهَد
نَقْشِ هُیزم را کسی بر خَر نَهَد؟
بَر نِشَستِ او نه پُشتِ خَر سِزَد
پُشتِ تابوتیش اولی‌تَر سِزَد
ظُلْمْ چِه بْوَد؟ وَضْعْ غیرِ موضِعَش
هین مَکُن در غیرِ موضِعْ ضایِعَش
گفت صوفی پَس رَوا داری که او
سیلی‌اَم زد بی‌قِصاص و بی‌تَسو؟
این رَوا باشد که خَرْ خِرسی قَلاش
صوفیان را صَفْعْ اَنْدازَد به لاش؟
گفت قاضی تو چه داری بیش و کَم
گفت دارم در جهان من شش دِرَم؟
گفت قاضی سه دِرَم تو خَرج کُن
آن سه دیگر را به او دِهْ بی‌سُخُن
زار و رَنْجوراست و دَرویش و ضَعیف
سه دِرَم دَربایَدَش تَرّه وْ رَغیف
بر قَفایِ قاضی اُفتادش نَظَر
از قَفایِ صوفی آن بُد خوبْ‌تَر
راست می‌کرد از پِیِ سیلیش دَست
که قِصاصِ سیلی‌اَم اَرْزان شُده‌ست
سویِ گوشِ قاضی آمد بَهرِ راز
سیلی‌یی آوَرْد قاضی را فَراز
گفت هر شش را بگیرید ای دو خَصْم
من شَوَم آزاد بی‌خَرخاش و وَصْم
مولوی : دفتر ششم
بخش ۴۸ - طیره شدن قاضی از سیلی درویش و سرزنش کردن صوفی قاضی را
گشت قاضی طَیْره صوفی گفت هَی
حُکْمِ تو عَدل است لاشک نیست غَی
آنچه نَپْسَندی به خود ای شیخِ دین
چون پَسَندی بر برادر ای اَمین؟
این ندانی که پِیِ من چَهْ کَنی
هم در آن چَهْ عاقِبَت خود اَفْکَنی؟
مَنْ حَفَر بِئْرا نَخوانْدی از خَبَر؟
آنچه خوانْدی کُن عَمَل جانِ پدر
این یکی حُکْمَت چُنین بُد در قَضا
که تورا آوَرْد سیلی بر قَفا
وای بر اَحْکامِ دیگرهایِ تو
تا چه آرَد بر سَر و بر پایِ تو
ظالِمی را رَحْم آری از کَرَم
که برایِ نَفْقه بادَت سه دِرَم
دستِ ظالِم را بِبُر چه جایِ آن
که به دستِ او نَهی حُکْم و عِنان؟
تو بِدان بُز مانی ای مَجْهول‌داد
که نِژادِ گُرگ را او شیر داد
مولوی : دفتر ششم
بخش ۴۹ - جواب دادن قاضی صوفی را
گفت قاضی واجِب آیَدْمان رِضا
هر قَفا و هر جَفا کارَد قَضا
خوشْ‌دِلَم در باطِنْ از حُکْمِ زُبُرْ
گَرچه شُد رویَم تُرُش کَالْحَقُّ مُرّ
این دِلَم باغ است و چَشمَم اَبروَش
ابر گِریَد باغْ خَندَد شاد و خَوش
سالِ قَحْط از آفتابِ خیره‌خَند
باغ‌ها در مرگ و جانْ کَندن رَسَند
زَ امْرِ حَق َوَابْکُوا کَثیراً خوانْده یی
چون سَرِ بِریانْ چه خَندان مانْده‌یی؟
روشَنیِّ خانه باشی هَمچو شمع
گَر فُرو پاشی تو هَمچون شَمعْ دَمْع
آن تُرُش‌روییِّ مادر یا پدر
حافِظِ فَرزند شُد از هر ضَرَر
ذوقِ خَنده دیده‌یی ای خیره‌خَند
ذوقِ گریه بین که هست آن کانِ قَند
چون جَهَنَّم گِریه آرَد یادِ آن
پَسْ جَهَنَّم خوش‌تَر آید از جِنان
خَنده‌ها در گِریه‌ها آمد کَتیم
گنجْ در ویرانه‌ها جو ای سَلیم
ذوقْ در غَم هاست پِیْ گُم کَرده‌اند
آبِ حیوان را به ظُلْمَت بُرده‌اند
بازگونه نَعْل در رَهْ تا رِباط
چَشم‌ها را چار کُن در اِحْتیاط
چَشم‌ها را چار کُن در اِعْتِبار
یارْ کُن با چَشمِ خود دو چَشمِ یار
اَمْرُهُم شوری بِخوان اَنْدَر صُحُف
یار را باش و مگوش از ناز اُف
یارْ باشد راه را پُشت و پَناه
چون که نیکو بِنْگَری یاراست راه
چون که در یاران رَسی خامُش نِشین
اَنْدَر آن حَلْقه مَکُن خود را نِگین
در نمازِ جُمعه بِنْگَر خوش به هوش
جُمله جمع‌اَند و یک‌اَنْدیشه وْ خَموش
رَخْت‌ها را سویِ خاموشی کَشان
چون نِشانْ جویی مَکُن خود را نِشان
گفت پیغامبر که در بَحْرِ هُموم
در دِلالَت دان تو یاران را نُجوم
چَشم در اِسْتارِگان نِهْ رَهْ بِجو
نُطْقْ تَشْویشِ نَظَر باشد مَگو
گَر دو حَرفِ صِدْق گویی ای فُلان
گفتِ تیره در تَبَع گردد رَوان
این نَخوانْدی کَالْکَلامْ ای مُسْتَهام
فی شُجونٍ جَرَّهُ جَرُّ الْکَلام؟
هین مَشو شارعْ در آن حَرفِ رَشَد
که سُخَن زو مَر سُخَن را می‌کَشَد
نیست در ضَبْطَت چو بُگْشادی دَهان
از پِیِ صافی شود تیره رَوان
آن کِه مَعْصومِ رَهِ وَحیِ خداست
چون همه صافست بُگْشایَد رَواست
زان که ما یَنْطِق رَسولٌ بِالهَوی
کِی هوا زایَد ز مَعْصومِ خدا؟
خویشتن را ساز مِنْطیقی زِ حال
تا نگردی هَمچو من سُخْره‌یْ مَقال
مولوی : دفتر ششم
بخش ۵۰ - سال کردن آن صوفی قاضی را
گفت صوفی چون زِ یک کان است زَر
این چرا نَفْع است و آن دیگر ضَرَر؟
چون که جُمله از یکی دست آمده‌ست
این چرا هُشیار و آن مَست آمده‌ست؟
چون زِ یک دریاست این جوها رَوان
این چرا نوش است و آن زَهْرِ دَهان؟
چون همه اَنْوار از شَمْسِ بَقاست
صُبحِ صادقْ صُبحِ کاذب از چه خاست؟
چون زِ یک سُرمه‌ست ناظِر را کَحَل
از چه آمد راست‌بینیّ و حَوَل؟
چون که دارُ الضَّرْب را سُلْطانْ خداست
نَقْد را چون ضَرْبِ خوب و نارَواست؟
چون خدا فَرمود رَهْ را راهِ من
این خَفیر از چیست و آن یک راهْ‌زَن؟
از یک اِشْکَم چون رَسَد حُرّ و سَفیه
چون یَقین شُد الْوَلَد سِرُّ اَبیه؟
وحدتی که دید با چندین هزار
صد هزاران جُنْبِش از عینِ قَرار؟
مولوی : دفتر ششم
بخش ۵۱ - جواب گفتن آن قاضی صوفی را
گفت قاضی صوفیا خیره مَشو
یک مِثالی در بَیانِ این شِنو
هم‌چُنان که بی‌قَراری عاشقان
حاصِل آمد از قَرارِ دِلْسِتان
او چو کُهْ در ناز ثابت آمده
عاشقانْ چون بَرگ‌ها لَرْزان شُده
خَندهٔ او گِریه‌ها اَنْگیخته
آبِ رویَشْ آبِ روها ریخته
این همه چون و چگونه چون زَبَد
بر سَرِ دریایِ بی‌چون می‌طَپَد
ضِدّ و نِدَّش نیست در ذات و عَمَل
زان بِپوشیدند هستیها حُلَل
ضد ضد را بود و هستی کی دهد
بَلْک ازو بُگْریزد و بیرون جَهَد
ند چه بود مثل مثل نیک و بد
مِثلْ مِثْلِ خویشتن را کِی کُند؟
چونک دو مثل آمدند ای متقی
این چه اَوْلی‌تَر از آن در خالِقی؟
بر شمار برگ بستان ند و ضد
چون کَفی بر بَحْرِ بی‌ضِدّ است و نِدّ
بی‌چگونه بین تو برد و مات بحر
چون چگونه گُنجَد اَنْدَر ذاتِ بَحْر؟
کمترین لعبت او جان تست
این چگونه وْ چونِ جانْ کِی شُد دُرُست؟
پس چنان بحری که در هر قطر آن
از بَدَن ناشی‌تَر آمد عقل و جان
کی بگنجد در مضیق چند و چون
عقلِ کُلّ آن جاست از لا یَعْلَمون
عقل گوید مر جسد را که ای جماد
بوی بُردی هیچ ازان بَحْرِ مَعاد؟
جسم گوید من یقین سایهٔ توم
یاری از سایه کِه جویَد جانِ عَم؟
عقل گوید کین نه آن حیرت سراست
که سِزا گُستاخ‌تَر از ناسِزاست؟
اندرینجا آفتاب انوری
خِدمَتِ ذَرّه کُند چون چاکَری
شیر این سو پیش آهو سر نهد
باز این جا نَزدِ تیهو پَر نَهَد
این تو را باور نیاید مصطفی
چون زِ مِسْکینان هَمی‌جویَد دُعا؟
گر بگویی از پی تعلیم بود
عینِ تَجْهیل از چه رو تَفْهیم بود؟
بلک می‌داند که گنج شاهوار
در خَرابی‌ها نَهَد آن شهریار
بدگمانی نعل معکوس ویست
گَرچه هر جُزویش جاسوسِ وِیْ است
بل حقیقت در حقیقت غرقه شد
زین سَبَب هفتاد بَلْ صد فِرقه شُد
با تو قلماشیت خواهم گفت هان
صوفیا خوش پَهْن بُگْشا گوشِ جان
مر ترا هم زخم که آید ز آسمان
مُنْتَظِر می‌باش خِلْعَت بَعد از آن
آن قَفا دیدی، صَفا را هم ببین
گِردْران با گردن آمد اِی اَمین
کو نه آن شاهست کت سیلی زند
پَس نَبَخشَد تاج و تَختِ مُستَنَد
جمله دنیا را پر پشه بها
سیلی‌یی را رِشْوَتِ بی‌مُنْتَها
گردنت زین طوق زرین جهان
چُست در دُزد و زِ حَقْ سیلی سِتان
آن قفاها که انبیا برداشتند
زان بَلا سَرهایِ خود اَفْراشتند
لیک حاضر باش در خود ای فتی
تا به خانه او بِیابَد مَر تورا
ورنه خلعت را برد او باز پس
که نیابیدم به خانه‌ش هیچ کَس
مولوی : دفتر ششم
بخش ۵۲ - باز سال کردن صوفی از آن قاضی
گفت صوفی که چه بودی کین جهان
ابر ویِ رَحمَت گُشادی جاودان؟
هر دَمی شوری نَیاوَرْدی به پیش؟
بَر نَیاوَرْدی زِ تَلْوین‌هاشْ نیش؟
شبْ نَدُزدیدی چراغ روز را؟
دِیْ نَبُردی باغِ عیش آموز را؟
جامِ صِحَّت را نَبودی سنگِ تَب؟
ایمِنی با خَوْف ناوَرْدی کُرَب؟
خود چه کَم گشتی زِ جود و رَحمَتَش
گَر نبودی خَرخَشه در نِعْمَتَش
مولوی : دفتر ششم
بخش ۵۳ - جواب قاضی سال صوفی را و قصهٔ ترک و درزی را مثل آوردن
گفت قاضی بَسْ تَهی‌رو صوفی‌یی
خالی از فِطْنَت چو کافِ کوفی‌یی
تو بِنَشْنیدی که آن پُر قَندْ لَب
غَدْرِ خیّاطان هَمی‌گفتی به شب؟
خَلْق را در دُزدیِ آن طایِفه
می‌نِمود اَفْسانه‌هایِ سالِفه
قِصّهٔ پاره‌رُبایی در بُرین
می حِکایَت کرد او با آن و این
در سَمَر می‌خوانْد دُزدی‌نامه‌یی
گِردِ او جمع آمده هِنْگامه‌یی
مُسْتَمِع چون یافت جاذب زان وفود
جُمله اَجْزایَش حِکایَت گشته بود
مولوی : دفتر ششم
بخش ۵۴ - قال النبی علیه السلام ان الله تعالی یلقن الحکمة علی لسان الواعظین بقدر همم المستمعین
جَذْبِ سَمْع است اَرْ کسی را خوش لَبی‌ست
گَرمیِ وَ جْدِ مُعَلِّم از صَبی‌ست
چَنگی‌یی را کو نَوازَد بیست و چار
چون نَیابَد گوش گردد چَنگْ بار
نه حَراره یادش آید نه غَزَل
نه دَه اَنْگشتَش بِجُنبَد در عَمَل
گَر نَبودی گوش‌هایِ غَیْب‌گیر
وَحی ناوَرْدی زِ گَردون یک بَشیر
وَرْ نَبودی دیده‌هایِ صُنْع‌بین
نه فَلَک گشتی نه خَندیدی زمین
آن دَمِ لَوْلاک این باشد که کار
از برایِ چشم تیزست و نظار
عامه را از عشقِ هم‌خوابه وْ طَبَق
کِی بُوَد پَروایِ عشقِ صُنْعِ حَق؟
آبِ تُتْماجی نَریزی در تَغار
تا سگی چندی نباشد طُعْمه‌خوار
رو سگِ کَهْفِ خداوندیش باش
تا رَهانَد زین تَغارَت اِصْطِفاش
چون که دُزدی‌هایِ بی‌رَحْمانه گفت
کی کُنند آن دَرْزیان اَنْدَر نَهُفت
اَنْدَر آن هِنْگامه تُرکی از خَطا
سخت طَیْره شُد زِ کشفِ آن غِطا
شبْ چو روزِ رَسْتخیز آن رازها
کَشف می‌کرد از پِیِ اَهْلِ نُهی
هر کجا آیی تو در جَنگی فَراز
بینی آن جا دو عَدو در کَشفِ راز
آن زمان را مَحْشَر مَذْکور دان
وان گِلویِ رازْگو را صور دان
که خدا اَسْبابِ خشمی ساخته‌ست
وآن فَضایح را به کویْ اَنْداخته‌ست
بَسْ که غَدْرِ دَرْزیان را ذِکْر کرد
حَیْف آمد تُرک را و خشم و دَرد
گفت ای قَصّاص در شهرِ شما
کیست اُستاتَر دَرین مَکْر و دَغا؟
مولوی : دفتر ششم
بخش ۵۵ - دعوی کردن ترک و گرو بستن او کی درزی از من چیزی نتواند بردن
گفت خیّاطی‌ست نامَش پورِ شُش
اَنْدَرین چُستیّ و دُزدی خَلْق‌کُش
گفت من ضامِن که با صد اِضْطِراب
او نَیارَد بُرد پیشَم رشته‌تاب
پَسْ بِگُفتندَش که از تو چُست‌تَر
ماتِ او گشتند در دَعوی مَپَر
رو به عقلِ خود چُنین غِرِّه مَباش
که شَوی یاوه تو در تَزویرهاش
گَرم‌تَر شُد تُرک و بَست آن جا گِرو
که نَیارَد بُرد نی کُهنه نی نو
مُطْمِعانَش گَرم‌تَر کردند زود
او گِرو بَست و رِهان را بَر گُشود
که گِرو این مَرکَبِ تازیِّ من
بِدْهَم اَر دُزدَد قُماشَم او به فَن
وَر نتواند بُرد اسبی از شما
وا سِتانَم بَهْرِ رَهْنِ مُبْتَدا
تُرک را آن شب نَبُرد از غُصّه خواب
با خیالِ دُزد می‌کرد او حِراب
بامْدادان اَطْلَسی زد در بَغَل
شُد به بازار و دُکانِ آن دَغَل
پَسْ سَلامَش کرد گَرم و اوسْتاد
جَست از جا لب به تَرْحیبَش گُشاد
گَرم پُرسیدَش زِ حَدِّ تُرک بیش
تا فَکَنْد اَنْدَر دلِ او مِهْرِ خویش
چون بِدید از وِیْ نَوایِ بُلبُلی
پیشَش اَفْکَند اَطْلَسِ اِسْتَنْبُلی
که بِبُر این را قَبایِ روزِ جنگ
زیرِ نافَم واسِعْ و بالاشْ تَنگ
تَنگْ بالا بَهْرِ جسمْ‌آرای را
زیرْ واسِعْ تا نگیرد پای را
گفت صد خِدمَت کُنم ای ذو وَداد
در قَبولَش دست بر دیده نَهاد
پَسْ بِپِیمود و بِدید او رویِ کار
بَعد از آن بُگْشاد لب را در فُشار
از حِکایَت‌هایِ میرانِ دِگَر
وَز کَرَم‌ها و عَطایِ آن نَفَر
وَزْ بَخیلان و زِ تَحْشیراتَشان
از برایِ خنده هم داد او نِشان
هَمچو آتش کرد مِقْراضی بُرون
می‌بُرید و لبْ پُر افسانه وْ فُسون
مولوی : دفتر ششم
بخش ۵۶ - مضاحک گفتن درزی و ترک را از قوت خنده بسته شدن دو چشم تنگ او و فرصت یافتن درزی
تُرک خندیدن گرفت از داسْتان
چَشمِ تَنگَش گشت بَسته آن زمان
پاره‌یی دُزدید و کردش زیرِ ران
از جُزِ حَقْ از همه اَحْیا نَهان
حَق هَمی‌دید آن ولی سَتّارخوست
لیکْ چون از حَدْ بَری غَمّازْ اوست
تُرک را از لَذَّتِ اَفْسانه‌اَش
رَفت از دلْ دَعویِ پیشانه‌اَش
اَطْلَسِ چه؟ دَعویِ چه رَهْنِ چی؟
تُرکْ سَرمستست در لاغِ اِچی
لابِه کردش تُرکْ کَز بَهرِ خدا
لاغ می‌گو که مرا شُد مُغْتَذا
گفت لاغی خَندَمینی آن دَغا
که فُتاد از قَهقَهه او بر قَفا
پاره‌ اَطْلَس سَبُک بر نیفه زد
تُرکْ غافِل خوش مَضاحِک می‌مَزَد
هم‌چُنین بارِ سِوْم تُرکِ خَطا
گفت لاغی گویْ از بَهرِ خدا
گفت لاغی خَندَمین‌تَر زان دو بار
کرد او این تُرک را کُلّی شِکار
چَشمْ بَسته عقلْ جَسته مولَهه
مَستْ تُرکِ مُدَّعی از قَهقَهه
پَسْ سِوم بار از قَبا دُزدید شاخ
که زِ خَنده‌ش یافت میدانِ فَراخ
چون چهارم بار آن تُرکِ خَطا
لاغ از آن اُسْتا هَمی‌کرد اِقْتِضا
رَحْم آمد بر وِیْ آن اُستاد را
کرد در باقی فَن و بیداد را
گفت مولَع گشت این مَفْتون دَرین
بی‌خَبَر کین چه خَساراست و غَبین
بوسه‌اَفْشان کرد بر اُستادْ او
که به من بَهْرِ خدا افسانه گو
ای فَسانه گشته و مَحْو از وجود
چند اَفْسانه بِخواهی آزْمود؟
خَندمین ‌تَر از تو هیچ اَفْسانه نیست
بر لبِ گورِ خَرابِ خویش ایست
ای فُرو رَفته به گورِ جَهْل و شَک
چند جویی لاغ و دَسْتانِ فَلَک؟
تا به کِی نوشی تو عِشْوه‌یْ این جهان
که نه عَقلَت مانْد بر قانون نه جان؟
لاغِ این چَرخِ نَدیمِ کِرْد و مُرْد
آبِ رویِ صد هزاران چون تو بُرد
می‌دَرَد می‌دوزَد این دَرْزیِّ عام
جامهٔ صدسالِگانِ طِفْلِ خام
لاغِ او گَر باغ‌ها را دادْ داد
چون دِیْ آمد داده را بر بادْ داد
پیره‌طِفْلان شِسْته پیشَش بَهرِ کَد
تا به سَعْد و نَحْسْ او لاغی کُند
مولوی : دفتر ششم
بخش ۵۷ - گفتن درزی ترک را هی خاموش کی اگر مضاحک دگر گویم قبات تنگ آید
گفت دَرْزی ای طَواشی بَرگُذر
وای بر تو گَر کُنم لاغی دِگَر
پَس قَبایَت تَنگ آید باز پَس
این کُند با خویشتن خود هیچ کَس؟
خندهٔ چه؟ رَمْزی اَرْ دانِسْتی‌یی
تو به جایِ خنده خونْ بِگْرِستی‌یی
مولوی : دفتر ششم
بخش ۵۸ - بیان آنک بی‌کاران و افسانه‌جویان مثل آن ترک‌اند و عالم غرار غدار هم‌چو آن درزی و شهوات و زبان مضاحک گفتن این دنیاست و عمر هم‌چون آن اطلس پیش این درزی جهت قبای بقا و لباس تقوی ساختن
اَطْلَسِ عُمرَت به مِقْراضِ شُهور
بُرد پاره‌پاره خَیّاط غُرور
تو تَمَنّا می‌بَری کَاخْتَر مُدام
لاغ کردی سَعْد بودی بر دَوام
سَخت می‌تولی زِ تَربیعاتِ او
وَز دَلال و کینه و آفاتِ او
سخت می‌رَنْجی زِ خاموشیِّ او
وَز نُحوس و قَبْض و کین‌کوشیِّ او
که چرا زُهْره‌یْ طَرَب در رَقْص نیست؟
بر سُعود و َرَقْصِ سَعْدِ او مَایست
اَخْتَرَت گوید که گَر اَفْزون کُنم
لاغ را پَس کُلیَّت مَغْبون کُنم
تو مَبین قَلّابی این اَخْتَران
عشقْ خود بر قَلْب‌زَن بین ای مُهان
مولوی : دفتر ششم
بخش ۵۹ - مثل
آن یکی می‌شُد به رَهْ سویِ دُکان
پیشِ رَهْ را بَسته دید او از زنان
پایِ او می‌سوخت از تَعْجیل و راه
بَسته از جَوْقِ زنانِ هَمچو ماه
رو به یک زن کرد و گفت ای مُسْتَهان
هَی چه بسیارید ای دُخترچِگان؟
رو بِدو کرد آن زن و گفت ای اَمین
هیچ بسیاریِّ ما مُنْکَر مَبین
بین که با بسیاریِ ما بر بِساط
تَنگ می‌آید شما را اِنْبِساط؟
در لَواطه می‌فُتید از قَحْطِ زن
فاعِل و مَفْعولْ رُسوایِ زَمَن
تو مَبین این واقِعات روزگار
کَزْ فَلَک می‌گردد اینجا ناگُوار
تو مَبین تَحْشیرِ روزیّ و مَعاش
تو مَبین این قَحْط و خَوْف و اِرْتِعاش
بین که با این جُمله تَلْخی‌هایِ او
مُردهٔ اویید و ناپَروایِ او
رَحمَتی دان اِمْتِحانِ تَلْخ را
نِقْمَتی دان مُلْکِ مَرو و بَلْخ را
آن بِراهیم از تَلَف نَگْریخت و مانْد
این بِراهیم از شَرَف بُگْریخت و رانْد
آن نَسوزَد وینْ بِسوزَد ای عَجَب
نَعْلِ مَعْکوس است در راهِ طَلَب
مولوی : دفتر ششم
بخش ۶۰ - باز مکرر کردن صوفی سال را
گفت صوفی قادراست آن مُسْتَعان
که کُند سودایِ ما را بی‌زیان
آن کِه آتش را کُند وَرْد و شَجَر
هم تواند کرد این را بی‌ضَرَر
آن کِه گُل آرَد بُرون از عینِ خار
هم تواند کرد این دِیْ را بهار
آن کِه زو هر سَروْ آزادی کُند
قادرست اَرْ غُصّه را شادی کُند
آن کِه شُد موجود از وِیْ هر عَدَم
گَر بِدارَد باقی‌اَش او را چه کَم؟
آن کِه تَن را جانْ دَهَد تا حَی شود
گَر نمی‌رانَد زیانش کِی شود؟
خود چه باشد گَر بِبَخشَد آن جواد
بَنده را مَقْصودِ جانْ بی‌اِجْتِهاد؟
دور دارد از ضَعیفان در کَمین
مَکْرِ نَفْس و فِتْنهٔ دیوِ لَعین