تعداد ۵۴۰۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : دفتر پنجم
بخش ۱۵۹ - وصیت کردن پدر دختر را کی خود را نگهدار تا حامله نشوی از شوهرت
خواجهیی بودهست او را دختری
زُهرهخَدّی مَهْرُخی سیمینبَری
گشت بالغ داد دختر را به شو
شو نبود اَنْدَر کَفایَت کُفْوِ او
خَربُزه چون دَر رَسد شُد آبْناک
گَر بِنَشْکافی تَلَف گردد هَلاک
چون ضَرورت بود دختر را بِداد
او به ناکُفْوی زِ تَخْویفِ فَساد
گفت دختر را کَزین دامادِ نو
خویشتن پَرهیز کُن حامِل مَشو
کَزْ ضَرورت بود عَقدِ این گدا
این غَریباِشْمار را نَبْوَد وَفا
ناگهان بِجْهَد کُند تَرکِ همه
بر تو طِفْلِ او بِمانَد مَظْلَمه
گفت دختر کِی پدر خِدمَت کُنم
هست پَندَت دِلْپَذیر و مُغْتَنَم
هر دو روزی هر سه روزی آن پدر
دختر خود را بِفَرمودی حَذَر
حامِله شُد ناگهان دختر ازو
چون بُوَد هر دو جوان خاتون و شو؟
از پدر او را خَفی میداشتَش
پنج ماهه گشت کودک یا که شَش
گشت پیدا گفت بابا چیست این؟
من نگفتم که ازو دوری گُزین؟
این وَصیَّتهایِ من خود بادْ بود؟
که نَکَردَت پَند و وَعْظَم هیچ سود؟
گفت بابا چون کُنم پَرهیز من؟
آتش و پَنبهست بیشَک مرد و زن
پنبه را پَرهیز از آتش کجاست؟
یا در آتش کی حِفاظ است و تُقاست؟
گفت من گفتم که سویِ او مَرو
تو پَذیرایِ مَنیِّ او مَشو
در زمانِ حال و اِنْزال و خَوشی
خویشتن باید که از وِیْ دَر کَشی
گفت کی دانم که اِنْزالَش کِی است؟
این نَهان است و به غایت مَخفی است
گفت چَشمَش چون کَلاپیسه شود
فَهْم کُن کان وَقتِ اِنْزالَش بُوَد
گفت تا چَشمَش کَلاپیسه شُدن
کور گشتهست این دو چشمِ کورِ من
نیست هر عقلی حَقیری پایْدار
وَقتِ حِرص و وقتِ خشم و کارْزار
زُهرهخَدّی مَهْرُخی سیمینبَری
گشت بالغ داد دختر را به شو
شو نبود اَنْدَر کَفایَت کُفْوِ او
خَربُزه چون دَر رَسد شُد آبْناک
گَر بِنَشْکافی تَلَف گردد هَلاک
چون ضَرورت بود دختر را بِداد
او به ناکُفْوی زِ تَخْویفِ فَساد
گفت دختر را کَزین دامادِ نو
خویشتن پَرهیز کُن حامِل مَشو
کَزْ ضَرورت بود عَقدِ این گدا
این غَریباِشْمار را نَبْوَد وَفا
ناگهان بِجْهَد کُند تَرکِ همه
بر تو طِفْلِ او بِمانَد مَظْلَمه
گفت دختر کِی پدر خِدمَت کُنم
هست پَندَت دِلْپَذیر و مُغْتَنَم
هر دو روزی هر سه روزی آن پدر
دختر خود را بِفَرمودی حَذَر
حامِله شُد ناگهان دختر ازو
چون بُوَد هر دو جوان خاتون و شو؟
از پدر او را خَفی میداشتَش
پنج ماهه گشت کودک یا که شَش
گشت پیدا گفت بابا چیست این؟
من نگفتم که ازو دوری گُزین؟
این وَصیَّتهایِ من خود بادْ بود؟
که نَکَردَت پَند و وَعْظَم هیچ سود؟
گفت بابا چون کُنم پَرهیز من؟
آتش و پَنبهست بیشَک مرد و زن
پنبه را پَرهیز از آتش کجاست؟
یا در آتش کی حِفاظ است و تُقاست؟
گفت من گفتم که سویِ او مَرو
تو پَذیرایِ مَنیِّ او مَشو
در زمانِ حال و اِنْزال و خَوشی
خویشتن باید که از وِیْ دَر کَشی
گفت کی دانم که اِنْزالَش کِی است؟
این نَهان است و به غایت مَخفی است
گفت چَشمَش چون کَلاپیسه شود
فَهْم کُن کان وَقتِ اِنْزالَش بُوَد
گفت تا چَشمَش کَلاپیسه شُدن
کور گشتهست این دو چشمِ کورِ من
نیست هر عقلی حَقیری پایْدار
وَقتِ حِرص و وقتِ خشم و کارْزار
مولوی : دفتر پنجم
بخش ۱۶۰ - وصف ضعیف دلی و سستی صوفی سایه پرورد مجاهده ناکرده درد و داغ عشق ناچشیده به سجده و دستبوس عام و به حرمت نظر کردن و بانگشت نمودن ایشان کی امروز در زمانه صوفی اوست غره شده و بوهم بیمار شده همچون آن معلم کی کودکان گفتند کی رنجوری و با این وهم کی من مجاهدم مرا درین ره پهلوان میدانند با غازیان به غزا رفته کی به ظاهر نیز هنر بنمایم در جهاد اکبر مستثناام جهاد اصغر خود پیش من چه محل دارد خیال شیر دیده و دلیریها کرده و مست این دلیری شده و روی به بیشه نهاده به قصد شیر و شیر به زبان حال گفته کی کلا سوف تعلمون ثم کلا سوف تعلمون
رفت یک صوفی به لشکر در غَزا
ناگهان آمد قَطاریق و وَغا
مانْد صوفی با بُنه وْ خیمه وْ ضِعاف
فارِسان رانْدَند تا صَفِّ مَصاف
مُثْقِلانِ خاک بر جا مانْدند
سابِقونْ السّابِقون دَررانْدند
جنگها کرده مُظَفَّر آمدند
باز گشته با غَنایِم سودْمَند
اَرْمَغان دادند کِی صوفی تو نیز
او بُرون انداخت نَسْتَد هیچ چیز
پس بِگُفتندَش که خَشمینی چرا؟
گفت من مَحروم مانْدَم از غَزا
زان تَلَطُّف هیچ صوفی خوش نَشُد
که میانِ غَزوْ خَنْجَر کَش نَشُد
پس بِگُفتندَش که آوردیم اسیر
آن یکی را بَهرِ کُشتن تو بگیر
سَر بِبُرَّش تا تو هم غازی شَوی
اَنْدکی خوش گشت صوفی دلقَوی
کاب را گَر در وضو صد روشنیست
چون که آن نَبْوَد تَیَمُّم کردنیست
بُرد صوفی آن اسیرِ بَسته را
در پسِ خَرگَه که آرَد او غَزا
دیر مانْد آن صوفی آن جا با اسیر
قوم گُفتا دیر مانْد آن جا فَقیر
کافِرِ بَسته دو دست او کُشتنیست
بِسْمِلَش را موجبِ تاخیر چیست؟
آمد آن یک در تَفَحُّص در پِیاَش
دید کافِر را به بالایِ وِیْاَش
هَمچو نَر بالایِ ماده وان اسیر
هَمچو شیری خُفته بالایِ فقیر
دستها بَسته هَمیخایید او
از سَرِ اِسْتیز صوفی را گِلو
گَبْر میخایید با دندانْ گِلوش
صوفی افتاده به زیر و رفته هوش
دستبَسته گَبْر و هَمچون گُربهیی
خسته کرده حَلْقِ او بیحَربهیی
نیم کُشتَش کرده با دندانْ اسیر
ریشِ او پُر خون زِ حَلقِ آن فَقیر
هَمچو تو کَزْ دستِ نَفْسِ بَسته دست
هَمچو آن صوفی شُدی بیخویش و پَست
ای شُده عاجِز زِ تَلّی کیشِ تو
صد هزاران کوهها در پیشِ تو
زین قَدَر خَرپُشته مُردی از شکوه
چون رَوی بر عَقْبههایِ هَمچو کوه؟
غازیان کُشتند کافِر را به تیغ
هم در آن ساعت زِ حَمْیَت بیدَریغ
بر رُخِ صوفی زدند آب و گُلاب
تا به هوش آید زِ بیخویشیّ و خواب
چون به خویش آمد بِدید آن قوم را
پَس بِپُرسیدند چون بُد ماجَرا؟
اَلله اَللهْ این چه حال است ای عزیز؟
این چُنین بیهوش گشتی از چه چیز؟
از اسیرِ نیمْکُشتِ بَستهدست
این چُنین بیهوش افتادیّ و پَست؟
گفت چون قَصْدِ سَرَش کردم به خشم
طُرْفه در من بِنْگَرید آن شوخْچَشم
چَشم را وا کرد پَهنْ او سویِ من
چَشم گَردانید و شُد هوشَم زِ تَن
گَردشِ چَشمَش مرا لشکر نِمود
من ندانم گفت چون پُرْ هَوْل بود
قِصّه کوتَه کُن کَزْ آن چَشم این چُنین
رَفتم از خودْ اوفْتادم بر زمین
ناگهان آمد قَطاریق و وَغا
مانْد صوفی با بُنه وْ خیمه وْ ضِعاف
فارِسان رانْدَند تا صَفِّ مَصاف
مُثْقِلانِ خاک بر جا مانْدند
سابِقونْ السّابِقون دَررانْدند
جنگها کرده مُظَفَّر آمدند
باز گشته با غَنایِم سودْمَند
اَرْمَغان دادند کِی صوفی تو نیز
او بُرون انداخت نَسْتَد هیچ چیز
پس بِگُفتندَش که خَشمینی چرا؟
گفت من مَحروم مانْدَم از غَزا
زان تَلَطُّف هیچ صوفی خوش نَشُد
که میانِ غَزوْ خَنْجَر کَش نَشُد
پس بِگُفتندَش که آوردیم اسیر
آن یکی را بَهرِ کُشتن تو بگیر
سَر بِبُرَّش تا تو هم غازی شَوی
اَنْدکی خوش گشت صوفی دلقَوی
کاب را گَر در وضو صد روشنیست
چون که آن نَبْوَد تَیَمُّم کردنیست
بُرد صوفی آن اسیرِ بَسته را
در پسِ خَرگَه که آرَد او غَزا
دیر مانْد آن صوفی آن جا با اسیر
قوم گُفتا دیر مانْد آن جا فَقیر
کافِرِ بَسته دو دست او کُشتنیست
بِسْمِلَش را موجبِ تاخیر چیست؟
آمد آن یک در تَفَحُّص در پِیاَش
دید کافِر را به بالایِ وِیْاَش
هَمچو نَر بالایِ ماده وان اسیر
هَمچو شیری خُفته بالایِ فقیر
دستها بَسته هَمیخایید او
از سَرِ اِسْتیز صوفی را گِلو
گَبْر میخایید با دندانْ گِلوش
صوفی افتاده به زیر و رفته هوش
دستبَسته گَبْر و هَمچون گُربهیی
خسته کرده حَلْقِ او بیحَربهیی
نیم کُشتَش کرده با دندانْ اسیر
ریشِ او پُر خون زِ حَلقِ آن فَقیر
هَمچو تو کَزْ دستِ نَفْسِ بَسته دست
هَمچو آن صوفی شُدی بیخویش و پَست
ای شُده عاجِز زِ تَلّی کیشِ تو
صد هزاران کوهها در پیشِ تو
زین قَدَر خَرپُشته مُردی از شکوه
چون رَوی بر عَقْبههایِ هَمچو کوه؟
غازیان کُشتند کافِر را به تیغ
هم در آن ساعت زِ حَمْیَت بیدَریغ
بر رُخِ صوفی زدند آب و گُلاب
تا به هوش آید زِ بیخویشیّ و خواب
چون به خویش آمد بِدید آن قوم را
پَس بِپُرسیدند چون بُد ماجَرا؟
اَلله اَللهْ این چه حال است ای عزیز؟
این چُنین بیهوش گشتی از چه چیز؟
از اسیرِ نیمْکُشتِ بَستهدست
این چُنین بیهوش افتادیّ و پَست؟
گفت چون قَصْدِ سَرَش کردم به خشم
طُرْفه در من بِنْگَرید آن شوخْچَشم
چَشم را وا کرد پَهنْ او سویِ من
چَشم گَردانید و شُد هوشَم زِ تَن
گَردشِ چَشمَش مرا لشکر نِمود
من ندانم گفت چون پُرْ هَوْل بود
قِصّه کوتَه کُن کَزْ آن چَشم این چُنین
رَفتم از خودْ اوفْتادم بر زمین
مولوی : دفتر پنجم
بخش ۱۶۱ - نصیحت مبارزان او را کی با این دل و زهره کی تو داری کی از کلابیسه شدن چشم کافر اسیری دست بسته بیهوش شوی و دشنه از دست بیفتد زنهار زنهار ملازم مطبخ خانقاه باش و سوی پیکار مرو تا رسوا نشوی
قوم گُفتَندَش به پیکار و نَبَرد
با چُنین زَهره که تو داری مَگَرد
چون زِ چَشمِ آن اسیرِ بَستهدست
غَرقه گشتی کَشتیِ تو در شِکَست
پس میانِ حَملهٔ شیرانِ نَر
که بُوَد با تیغَشان چون گویْ سَر
کِی توانی کرد در خونْ آشْنا
چون نهیی با جنگِ مَردان آشِنا؟
که زِ طاقاتاقِ گَردنها زَدَن
تاقْتاقِ جامه کوبان مُمْتَهَن
بَسْ تَنِ بیسَر که دارد اِضْطِراب
بَسْ سرِ بیتَنْ به خون بر چون حَباب
زیرِ دست و پایِ اَسْبان در غَزا
صد فَنا کُن غَرقه گشته در فَنا
این چُنین هوشی که از موشی پَرید
اَنْدَر آن صَفْ تیغْ چون خواهد کَشید؟
چالِش است آن حَمْزه خوردن نیست این
تا تو برمالی به خوردن آستین
نیست حَمْزه خوردن این جا تیغ بین
حَمْزهیی باید درین صَفْ آهنین
کارِ هر نازُکدلی نَبْوَد قِتال
که گُریزد از خیالی چون خیال
کارِ تُرکان است نه تَرکان بُرو
جایِ تَرکان هست خانه خانه شو
با چُنین زَهره که تو داری مَگَرد
چون زِ چَشمِ آن اسیرِ بَستهدست
غَرقه گشتی کَشتیِ تو در شِکَست
پس میانِ حَملهٔ شیرانِ نَر
که بُوَد با تیغَشان چون گویْ سَر
کِی توانی کرد در خونْ آشْنا
چون نهیی با جنگِ مَردان آشِنا؟
که زِ طاقاتاقِ گَردنها زَدَن
تاقْتاقِ جامه کوبان مُمْتَهَن
بَسْ تَنِ بیسَر که دارد اِضْطِراب
بَسْ سرِ بیتَنْ به خون بر چون حَباب
زیرِ دست و پایِ اَسْبان در غَزا
صد فَنا کُن غَرقه گشته در فَنا
این چُنین هوشی که از موشی پَرید
اَنْدَر آن صَفْ تیغْ چون خواهد کَشید؟
چالِش است آن حَمْزه خوردن نیست این
تا تو برمالی به خوردن آستین
نیست حَمْزه خوردن این جا تیغ بین
حَمْزهیی باید درین صَفْ آهنین
کارِ هر نازُکدلی نَبْوَد قِتال
که گُریزد از خیالی چون خیال
کارِ تُرکان است نه تَرکان بُرو
جایِ تَرکان هست خانه خانه شو
مولوی : دفتر پنجم
بخش ۱۶۲ - حکایت عیاضی رحمهالله کی هفتاد غزو کرده بود سینه برهنه بر امید شهید شدن چون از آن نومید شد از جهاد اصغر رو به جهاد اکبر آورد و خلوت گزید ناگهان طبل غازیان شنید نفس از اندرون زنجیر میدرانید سوی غزا و متهم داشتن او نفس خود را درین رغبت
گفت عَبّاضی نَوَد بار آمدم
تَنْ بِرِهنه بوکْ زَخْمی آیَدَم
تَنْ برهنه میشُدم در پیشِ تیر
تا یکی تیری خورم من جایگیر
تیر خوردن بر گِلو یا مَقْتَلی
دَر نَیابَد جُز شهیدی مُقْبِلی
بر تَنَم یک جایگَهْ بیزَخْم نیست
این تَنَم از تیرْ چون پَرویز نیست
لیکْ بر مَقْتَل نَیامَد تیرها
کارِ بَخْت است این نه جَلْدیّ و دَها
چون شهیدی روزیِ جانَم نبود
رَفتَم اَنْدَر خَلوت و در چِلّه زود
در جِهادِ اکبر اَفْکَندم بَدَن
در رِیاضَت کردن و لاغَر شُدن
بانگِ طَبْلِ غازیان آمد به گوش
که خُرامیدَند جَیْشِ غَزوْکوش
نَفْس از باطنْ مرا آواز داد
که به گوشِ حِسّ شَنیدم بامْداد
خیز هنگامِ غَزا آمد بُرو
خویش را در غَزوْ کردن کُن گِرو
گفتم ای نَفْسِ خَبیثِ بیوفا
از کجا مَیْلِ غَزا تو از کجا؟
راست گوی ای نَفْس کین حیلَتگَریست
وَرْنه نَفْسِ شَهْوت از طاعت بَریست
گَر نگویی راستْ حَمله آرَمَت
در ریاضَت سَختتَر اَفْشارَمَت
نَفْس بانگ آوَرْد آن دَمْ از دَرون
با فَصاحَت بیدَهانْ اَندر فُسون
که مرا هر روز این جا میکُشی
جانِ منْ چون جانِ گَبْران میکَشی
هیچ کَس را نیست از حالَمْ خَبَر
که مرا تو میکُشی بیخواب و خَور
در غَزا بِجْهَم به یک زَخْم از بَدَن
خَلْق بینَد مَردی و ایثارِ من
گفتم ای نَفْسَک مُنافِق زیستی
هم مُنافق میمُری تو چیستی؟
در دو عالَم تو مُرایی بودهیی
در دو عالَمْ تو چُنین بیهودهیی
نَذْر کردم که زِ خَلْوَت هیچ من
سَر بُرون نارَم چو زندهست این بَدَن
زان که در خَلْوَت هر آن چه تَنْ کُند
نَزْ برایِ رویِ مَرد و زن کُند
جُنبِش و آرامش اَنْدَر خَلْوَتَش
جُز برایِ حَق نباشد نیَّتَش
این جِهادِ اَکْبر است آن اَصْغَر است
هر دو کارِ رُستَم است و حیدر است
کارِ آن کَس نیست کو را عقل و هوش
پَرَّد از تَنْ چون بِجُنبَد دُنبِ موش
آنچُنان کَس را بِبایَد چون زنان
دور بودن از مَصاف و از سِنان
صوفییی آن صوفییی این اینْت حَیف
آن زِ سوزن کُشته این را طُعْمه سَیْف
نَقشِ صوفی باشد او را نیست جان
صوفیان بَدنامْ هم زین صوفیان
بر دَر و دیوارِ جسمِ گِلْسِرِشت
حَقْ زِ غَیْرت نَقْشِ صد صوفی نِبِشت
تا زِ سِحْرْ آن نَقْشها جُنبان شود
تا عَصایِ موسَوی پنهان شود
نَقْشها را می خورَد صِدْقِ عَصا
چَشمِ فرعونیست پُر گَرد و حَصا
صوفیِ دیگر میانِ صَفِّ حَرْب
اَنْدَر آمد بیست بار از بَهرِ ضَرب
با مُسلمانان به کافِر وَقتِ کَر
وانَگَشت او با مُسلمانان به فَر
زَخْم خورْد و بَست زَخْمی را که خَورْد
بارِ دیگر حَمله آوَرْد و نَبَرد
تا نَمیرد تَنْ به یک زَخْم از گِزاف
تا خورَد او بیست زَخْم اَنْدَر مَصاف
حَیْفَش آمد که به زَخْمی جان دَهد
جانْ زِ دستِ صِدْقِ او آسان رَهَد
تَنْ بِرِهنه بوکْ زَخْمی آیَدَم
تَنْ برهنه میشُدم در پیشِ تیر
تا یکی تیری خورم من جایگیر
تیر خوردن بر گِلو یا مَقْتَلی
دَر نَیابَد جُز شهیدی مُقْبِلی
بر تَنَم یک جایگَهْ بیزَخْم نیست
این تَنَم از تیرْ چون پَرویز نیست
لیکْ بر مَقْتَل نَیامَد تیرها
کارِ بَخْت است این نه جَلْدیّ و دَها
چون شهیدی روزیِ جانَم نبود
رَفتَم اَنْدَر خَلوت و در چِلّه زود
در جِهادِ اکبر اَفْکَندم بَدَن
در رِیاضَت کردن و لاغَر شُدن
بانگِ طَبْلِ غازیان آمد به گوش
که خُرامیدَند جَیْشِ غَزوْکوش
نَفْس از باطنْ مرا آواز داد
که به گوشِ حِسّ شَنیدم بامْداد
خیز هنگامِ غَزا آمد بُرو
خویش را در غَزوْ کردن کُن گِرو
گفتم ای نَفْسِ خَبیثِ بیوفا
از کجا مَیْلِ غَزا تو از کجا؟
راست گوی ای نَفْس کین حیلَتگَریست
وَرْنه نَفْسِ شَهْوت از طاعت بَریست
گَر نگویی راستْ حَمله آرَمَت
در ریاضَت سَختتَر اَفْشارَمَت
نَفْس بانگ آوَرْد آن دَمْ از دَرون
با فَصاحَت بیدَهانْ اَندر فُسون
که مرا هر روز این جا میکُشی
جانِ منْ چون جانِ گَبْران میکَشی
هیچ کَس را نیست از حالَمْ خَبَر
که مرا تو میکُشی بیخواب و خَور
در غَزا بِجْهَم به یک زَخْم از بَدَن
خَلْق بینَد مَردی و ایثارِ من
گفتم ای نَفْسَک مُنافِق زیستی
هم مُنافق میمُری تو چیستی؟
در دو عالَم تو مُرایی بودهیی
در دو عالَمْ تو چُنین بیهودهیی
نَذْر کردم که زِ خَلْوَت هیچ من
سَر بُرون نارَم چو زندهست این بَدَن
زان که در خَلْوَت هر آن چه تَنْ کُند
نَزْ برایِ رویِ مَرد و زن کُند
جُنبِش و آرامش اَنْدَر خَلْوَتَش
جُز برایِ حَق نباشد نیَّتَش
این جِهادِ اَکْبر است آن اَصْغَر است
هر دو کارِ رُستَم است و حیدر است
کارِ آن کَس نیست کو را عقل و هوش
پَرَّد از تَنْ چون بِجُنبَد دُنبِ موش
آنچُنان کَس را بِبایَد چون زنان
دور بودن از مَصاف و از سِنان
صوفییی آن صوفییی این اینْت حَیف
آن زِ سوزن کُشته این را طُعْمه سَیْف
نَقشِ صوفی باشد او را نیست جان
صوفیان بَدنامْ هم زین صوفیان
بر دَر و دیوارِ جسمِ گِلْسِرِشت
حَقْ زِ غَیْرت نَقْشِ صد صوفی نِبِشت
تا زِ سِحْرْ آن نَقْشها جُنبان شود
تا عَصایِ موسَوی پنهان شود
نَقْشها را می خورَد صِدْقِ عَصا
چَشمِ فرعونیست پُر گَرد و حَصا
صوفیِ دیگر میانِ صَفِّ حَرْب
اَنْدَر آمد بیست بار از بَهرِ ضَرب
با مُسلمانان به کافِر وَقتِ کَر
وانَگَشت او با مُسلمانان به فَر
زَخْم خورْد و بَست زَخْمی را که خَورْد
بارِ دیگر حَمله آوَرْد و نَبَرد
تا نَمیرد تَنْ به یک زَخْم از گِزاف
تا خورَد او بیست زَخْم اَنْدَر مَصاف
حَیْفَش آمد که به زَخْمی جان دَهد
جانْ زِ دستِ صِدْقِ او آسان رَهَد
مولوی : دفتر پنجم
بخش ۱۶۳ - حکایت آن مجاهد کی از همیان سیم هر روز یک درم در خندق انداختی به تفاریق از بهر ستیزهٔ حرص و آرزوی نفس و وسوسهٔ نفس کی چون میاندازی به خندق باری به یکبار بینداز تا خلاص یابم کی الیاس احدی الراحتین او گفته کی این راحت نیز ندهم
آن یکی بودَش به کَفْ در چِلْ دِرَم
هر شب اَفْکَندی یکی در آبِ یَم
تا که گردد سَخت بر نَفْسِ مَجاز
در تَانّی دَردِ جانْ کَندن دِراز
با مُسلمانان به کَرّْ او پیش رَفت
وَقتِ فَرْ او وا نَگَشت از خَصمْ تَفْت
زَخْمِ دیگر خورْد آن را هم بِبَست
بیست کَرَّت رُمْح و تیر از وِیْ شِکَست
بعد ازان قُوَّت نَمانْد اُفتاد پیش
مَقْعَدِ صِدقْ او زِ صِدقِ عشقِ خویش
صِدْقْ جان دادن بُوَد هین سابِقوا
از نُبی بَرخوان رِجالٌ صَدَقوا
این همه مُردنْ نه مرگِ صورت است
این بَدَن مَر روح را چون آلَت است
ای بَسا خامی که ظاهِرْ خونْش ریخت
لیکْ نَفْسِ زنده آن جانِب گُریخت
آلَتَش بِشْکَست و رَهْزَن زنده مانْد
نَفْس زندهست اَرْچه مَرکَبْ خون فَشانْد
اسبْ کُشت و راهِ او رَفته نَشُد
جُز که خام و زشت و آشفته نَشُد
گَر به هر خونْ ریزییی گشتی شهید
کافِری کُشته بُدی هم بوسَعید
ای بَسا نَفْسِ شهیدِ مُعْتَمَد
مُرده در دنیا چو زنده میرَوَد
روح رَهزَن مُرد و تَنْ که تیغِ اوست
هست باقی در کَفِ آن غَزْوجوست
تیغْ آن تیغ است مَرد آن مَرد نیست
لیکْ این صورتْ تورا حیران کُنیست
نَفْسْ چون مُبْدَل شود این تیغِ تَنْ
باشد اَنْدَر دستِ صُنْعِ ذوالْمِنَن
آن یکی مَردیست قوتَش جُمله دَرد
این دِگَر مَردی میانْتی هَمچو گَرد
هر شب اَفْکَندی یکی در آبِ یَم
تا که گردد سَخت بر نَفْسِ مَجاز
در تَانّی دَردِ جانْ کَندن دِراز
با مُسلمانان به کَرّْ او پیش رَفت
وَقتِ فَرْ او وا نَگَشت از خَصمْ تَفْت
زَخْمِ دیگر خورْد آن را هم بِبَست
بیست کَرَّت رُمْح و تیر از وِیْ شِکَست
بعد ازان قُوَّت نَمانْد اُفتاد پیش
مَقْعَدِ صِدقْ او زِ صِدقِ عشقِ خویش
صِدْقْ جان دادن بُوَد هین سابِقوا
از نُبی بَرخوان رِجالٌ صَدَقوا
این همه مُردنْ نه مرگِ صورت است
این بَدَن مَر روح را چون آلَت است
ای بَسا خامی که ظاهِرْ خونْش ریخت
لیکْ نَفْسِ زنده آن جانِب گُریخت
آلَتَش بِشْکَست و رَهْزَن زنده مانْد
نَفْس زندهست اَرْچه مَرکَبْ خون فَشانْد
اسبْ کُشت و راهِ او رَفته نَشُد
جُز که خام و زشت و آشفته نَشُد
گَر به هر خونْ ریزییی گشتی شهید
کافِری کُشته بُدی هم بوسَعید
ای بَسا نَفْسِ شهیدِ مُعْتَمَد
مُرده در دنیا چو زنده میرَوَد
روح رَهزَن مُرد و تَنْ که تیغِ اوست
هست باقی در کَفِ آن غَزْوجوست
تیغْ آن تیغ است مَرد آن مَرد نیست
لیکْ این صورتْ تورا حیران کُنیست
نَفْسْ چون مُبْدَل شود این تیغِ تَنْ
باشد اَنْدَر دستِ صُنْعِ ذوالْمِنَن
آن یکی مَردیست قوتَش جُمله دَرد
این دِگَر مَردی میانْتی هَمچو گَرد
مولوی : دفتر پنجم
بخش ۱۶۴ - صفت کردن مرد غماز و نمودن صورت کنیزک مصور در کاغذ و عاشق شدن خلیفهٔ مصر بر آن صورت و فرستادن خلیفه امیری را با سپاه گران بدر موصل و قتل و ویرانی بسیار کردن بهر این غرض
مَر خلیفهیْ مصر را غَمّاز گفت
که شَهِ موصِل به حوری گشت جُفت
یک کَنیزک دارد او اَنْدَر کِنار
که به عالَم نیست مانندش نِگار
در بیان نایَد که حُسنَش بیحَد است
نَقشِ او این است کَنْدَر کاغذ است
نَقش در کاغذ چو دید آن کَیْقُباد
خیره گشت و جام از دَستش فُتاد
پَهْلَوانی را فرستاد آن زمان
سویِ موصِل با سپاهِ بَسْ گِران
که اگر نَدْهَد به تو آن ماه را
بَرکَن از بُنْ آن دَر و دَرگاه را
وَرْ دَهَد تَرکَش کُن و مَهْ را بیار
تا کَشَم من بر زمینْ مَهْ در کِنار
پَهلَوان شُد سویِ موصِل با حَشَم
با هزاران رُستَم و طَبْل و عَلَم
چون مَلْخها بیعَدَد بر گِردِ کَشت
قاصِدِ اِهْلاکِ اَهْلِ شهر گشت
هر نَواحی مَنْجِنیقی از نَبَرد
هَمچو کوهِ قافْ او بر کار کرد
زَخْمِ تیر و سنگهایِ مَنْجِنیق
تیغها در گَردْ چون بَرق از بَریق
هفتهیی کرد این چُنین خونْریز گرم
بُرجِ سنگین سُست شُد چون مومِ نَرم
شاهِ موصِل دید پیکارِ مَهول
پس فرستاد از دَرونْ پیشَش رَسول
که چه میخواهی زِ خونِ مؤمنان
کُشته میگردند زین حَرْبِ گِران
گَر مُرادَت مُلْکِ شهرِ موصِل است
بیچُنین خونْریز اینَت حاصِل است
من رَوَم بیرونِ شهر اینک دَر آ
تا نگیرد خونِ مَظْلومانْ تو را
وَرْ مُرادَت مال و زَرّ و گوهر است
این زِ مُلْک شهرْ خود آسانتَر است
که شَهِ موصِل به حوری گشت جُفت
یک کَنیزک دارد او اَنْدَر کِنار
که به عالَم نیست مانندش نِگار
در بیان نایَد که حُسنَش بیحَد است
نَقشِ او این است کَنْدَر کاغذ است
نَقش در کاغذ چو دید آن کَیْقُباد
خیره گشت و جام از دَستش فُتاد
پَهْلَوانی را فرستاد آن زمان
سویِ موصِل با سپاهِ بَسْ گِران
که اگر نَدْهَد به تو آن ماه را
بَرکَن از بُنْ آن دَر و دَرگاه را
وَرْ دَهَد تَرکَش کُن و مَهْ را بیار
تا کَشَم من بر زمینْ مَهْ در کِنار
پَهلَوان شُد سویِ موصِل با حَشَم
با هزاران رُستَم و طَبْل و عَلَم
چون مَلْخها بیعَدَد بر گِردِ کَشت
قاصِدِ اِهْلاکِ اَهْلِ شهر گشت
هر نَواحی مَنْجِنیقی از نَبَرد
هَمچو کوهِ قافْ او بر کار کرد
زَخْمِ تیر و سنگهایِ مَنْجِنیق
تیغها در گَردْ چون بَرق از بَریق
هفتهیی کرد این چُنین خونْریز گرم
بُرجِ سنگین سُست شُد چون مومِ نَرم
شاهِ موصِل دید پیکارِ مَهول
پس فرستاد از دَرونْ پیشَش رَسول
که چه میخواهی زِ خونِ مؤمنان
کُشته میگردند زین حَرْبِ گِران
گَر مُرادَت مُلْکِ شهرِ موصِل است
بیچُنین خونْریز اینَت حاصِل است
من رَوَم بیرونِ شهر اینک دَر آ
تا نگیرد خونِ مَظْلومانْ تو را
وَرْ مُرادَت مال و زَرّ و گوهر است
این زِ مُلْک شهرْ خود آسانتَر است
مولوی : دفتر پنجم
بخش ۱۶۵ - ایثار کردن صاحب موصل آن کنیزک را بدین خلیفه تا خونریز مسلمانان بیشتر نشود
چون رَسول آمد به پیشِ پَهْلَوان
داد کاغذ اَنْدَرو نَقْش و نِشان
بِنْگَر اَنْدَر کاغذ این را طالِبَم
هین بِدِه وَرْنه کُنون من غالِبَم
چون رَسول آمد بِگُفت آن شاهِ نَر
صورتی کَم گیر زودْ این را بِبَر
من نِیَم در عَهدِ ایمانْ بُتپَرَست
بُت بَرِ آن بُتپَرَست اولیٰ تَر است
چون که آوَرْدَش رَسول آن پَهْلَوان
گشت عاشقْ بر جَمالَش آن زمان
عشقْ بَحری آسْمان بر وِیْ کَفی
چون زُلَیْخا در هَوایِ یوسُفی
دورِ گَردونها زِ موجِ عشقْ دان
گَر نبودی عشقْ بِفْسُردی جهان
کِی جَمادی مَحْو گشتی در نَبات؟
کِی فِدایِ روحْ گشتی نامیات؟
روحْ کِی گشتی فِدایِ آن دَمی
کَزْ نَسیمَش حامِله شُد مَریَمی؟
هر یکی بَر جا تُرُنْجیدی چو یَخ
کِی بُدی پَرّان و جویانْ چون مَلَخ؟
ذَرّه ذَرّه عاشقانِ آن کَمال
میشِتابَد در عُلوْ هَمچون نِهال
سَبَّحَ لِلهِ هست اِشْتابَشان
تَنْقیه یْ تَن میکُنند از بَهرِ جان
پَهْلَوانْ چَهْ را چو رَهْ پِنْداشته
شورهاَش خوش آمده حَبْ کاشته
چون خیالی دید آن خُفته به خواب
جُفت شُد با آن و از وِیْ رَفت آب
چون بِرَفت آن خواب و شُد بیدارْ زود
دید کان لُعْبَت به بیداری نبود
گفت بر هیچ آبِ خود بُردَم دَریغ؟
عِشوهٔ آن عِشْوهدِهْ خوردم دریغ
پَهلَوانِ تَن بُد آن مَردی نداشت
تُخْمِ مَردی در چُنان ریگی بِکاشت
مَرکَبِ عشقش دَریده صد لِگام
نَعْره میزَد لا اُبالی بِالْحِمام
اَیْش اُبالی بِالْخَلیفَه فِیالْهَویٰ
اِسْتویٰ عِنْدی وجودی وَالتَّویٰ
این چُنین سوزان و گرمْ آخِر مَکار
مَشورت کُن با یکی خاوَنْدگار
مَشورت کو؟ عقل کو؟ سَیْلابِ آز
در خَرابی کرد ناخُنها دِراز
بَیْنَ اَیْدی سَدّ و سویِ خَلْفْ سَد
پیش و پَسْ کِی بینَد آن مَفْتونِ خَد
آمده در قَصْدِجانْ سَیْلِ سیاه
تا که روبَهْ اَفْکَند شیری به چاه
از چَهی بِنْموده مَعْدومی خیال
تا دَر اَنْدازَد اُسودًا کَالْجِبال
هیچکَس را با زنان مَحْرَم مَدار
که مِثالِ این دو پنبهست و شَرار
آتشی باید بِشِسته ز آبِ حَق
هَمچو یوسُف مُعْتَصِم اَنْدَر زَهَق
کَزْ زُلَیْخایِ لَطیفِ سَروْقَد
هَمچو شیرانْ خویشتن را واکَشَد
بازگشت از موصِل و میشُد به راه
تا فُرود آمد به بیشه وْ مَرْجگاه
آتشِ عشقش فُروزان آن چُنان
که نَداند او زمین از آسْمان
قَصدِ آن مَهْ کرد اَنْدَر خیمه او
عقل کو و از خلیفه خَوْف کو؟
چون زَنَد شَهوت دَرین وادی دُهُل
چیست عقلِ تو فُجُلّ اِبْنُ الْفُجُل؟
صد خلیفه گشته کمتر از مگس
پیشِ چَشمِ آتشینَش آن نَفَس
چون بُرون اَنْداخت شلوار و نِشَست
در میانِ پایِ زنْ آن زنپَرَست
چون ذَکَر سویِ مَقَر میرَفت راست
رَسْتخیز و غُلْغُل از لشکر بِخاست
بَرجَهید و کونبِرِهنه سویِ صَف
ذوالْفَقاری هَمچو آتش او به کَف
دید شیرِ نَرْ سِیَه از نِیْسِتان
بَر زَده بر قَلبِ لشکرْ ناگهان
تازیان چون دیو در جوش آمده
هر طَویله وْ خیمه اَنْدَر هم زَده
شیرِ نَر گُنبَد همیکرد از لُغَز
در هوا چون موجِ دریا بیست گَز
پَهلَوان مَردانه بود و بیحَذَر
پیشِ شیر آمد چو شیرِ مَستِ نَر
زد به شمشیر و سَرَش را بَر شِکافت
زودْ سوی خیمهٔ مَهْرو شِتافت
چون که خود را او بِدان حوری نِمود
مَردی او همچُنین بر پایْ بود
با چُنان شیری به چالِشْ گشت جُفت
مَردیِ او مانْده بر پای و نَخُفت
آن بُتِ شیرینلِقایِ ماهرو
در عَجَب دَر مانْد از مَردیِّ او
جُفت شُد با او به شَهوت آن زمان
مُتَّحِد گشتند حالی آن دو جان
زِ اتِّصالِ این دو جانْ با همدِگَر
میرَسَد از غَیْبَشان جانی دِگَر
رو نِمایَد از طَریقِ زادنی
گَر نباشد از علوقَش رَهزَنی
هر کجا دو کَس به مِهْری یا به کین
جمع آید ثالثی زایَد یَقین
لیک اَنْدَر غَیْب زایَد آن صُوَر
چون رَوی آن سو بِبینی در نَظَر
آن نَتایج از قِراناتِ تو زاد
هین مَگَرد از هر قَرینی زودْ شاد
مُنْتَظِر میباش آن میقات را
صِدْق دانْ اِلْحاقِ ذُریّات را
کَز عَمَل زاییدهاند و از عِلَل
هر یکی را صورت و نُطْق و طَلَل
بانگَشان دَرمیرَسَد زان خوش حِجال
کِی زِ ما غافِلْ هَلا زوتَر تَعال
مُنْتَظِر در غَیْبْ جانِ مَرد و زن
مولْ مولَت چیست؟ زوتَر گامْ زَن
راه گُم کرد او از آن صُبحِ دُروغ
چون مگس اُفْتاد اَنْدَر دیگِ دوغ
داد کاغذ اَنْدَرو نَقْش و نِشان
بِنْگَر اَنْدَر کاغذ این را طالِبَم
هین بِدِه وَرْنه کُنون من غالِبَم
چون رَسول آمد بِگُفت آن شاهِ نَر
صورتی کَم گیر زودْ این را بِبَر
من نِیَم در عَهدِ ایمانْ بُتپَرَست
بُت بَرِ آن بُتپَرَست اولیٰ تَر است
چون که آوَرْدَش رَسول آن پَهْلَوان
گشت عاشقْ بر جَمالَش آن زمان
عشقْ بَحری آسْمان بر وِیْ کَفی
چون زُلَیْخا در هَوایِ یوسُفی
دورِ گَردونها زِ موجِ عشقْ دان
گَر نبودی عشقْ بِفْسُردی جهان
کِی جَمادی مَحْو گشتی در نَبات؟
کِی فِدایِ روحْ گشتی نامیات؟
روحْ کِی گشتی فِدایِ آن دَمی
کَزْ نَسیمَش حامِله شُد مَریَمی؟
هر یکی بَر جا تُرُنْجیدی چو یَخ
کِی بُدی پَرّان و جویانْ چون مَلَخ؟
ذَرّه ذَرّه عاشقانِ آن کَمال
میشِتابَد در عُلوْ هَمچون نِهال
سَبَّحَ لِلهِ هست اِشْتابَشان
تَنْقیه یْ تَن میکُنند از بَهرِ جان
پَهْلَوانْ چَهْ را چو رَهْ پِنْداشته
شورهاَش خوش آمده حَبْ کاشته
چون خیالی دید آن خُفته به خواب
جُفت شُد با آن و از وِیْ رَفت آب
چون بِرَفت آن خواب و شُد بیدارْ زود
دید کان لُعْبَت به بیداری نبود
گفت بر هیچ آبِ خود بُردَم دَریغ؟
عِشوهٔ آن عِشْوهدِهْ خوردم دریغ
پَهلَوانِ تَن بُد آن مَردی نداشت
تُخْمِ مَردی در چُنان ریگی بِکاشت
مَرکَبِ عشقش دَریده صد لِگام
نَعْره میزَد لا اُبالی بِالْحِمام
اَیْش اُبالی بِالْخَلیفَه فِیالْهَویٰ
اِسْتویٰ عِنْدی وجودی وَالتَّویٰ
این چُنین سوزان و گرمْ آخِر مَکار
مَشورت کُن با یکی خاوَنْدگار
مَشورت کو؟ عقل کو؟ سَیْلابِ آز
در خَرابی کرد ناخُنها دِراز
بَیْنَ اَیْدی سَدّ و سویِ خَلْفْ سَد
پیش و پَسْ کِی بینَد آن مَفْتونِ خَد
آمده در قَصْدِجانْ سَیْلِ سیاه
تا که روبَهْ اَفْکَند شیری به چاه
از چَهی بِنْموده مَعْدومی خیال
تا دَر اَنْدازَد اُسودًا کَالْجِبال
هیچکَس را با زنان مَحْرَم مَدار
که مِثالِ این دو پنبهست و شَرار
آتشی باید بِشِسته ز آبِ حَق
هَمچو یوسُف مُعْتَصِم اَنْدَر زَهَق
کَزْ زُلَیْخایِ لَطیفِ سَروْقَد
هَمچو شیرانْ خویشتن را واکَشَد
بازگشت از موصِل و میشُد به راه
تا فُرود آمد به بیشه وْ مَرْجگاه
آتشِ عشقش فُروزان آن چُنان
که نَداند او زمین از آسْمان
قَصدِ آن مَهْ کرد اَنْدَر خیمه او
عقل کو و از خلیفه خَوْف کو؟
چون زَنَد شَهوت دَرین وادی دُهُل
چیست عقلِ تو فُجُلّ اِبْنُ الْفُجُل؟
صد خلیفه گشته کمتر از مگس
پیشِ چَشمِ آتشینَش آن نَفَس
چون بُرون اَنْداخت شلوار و نِشَست
در میانِ پایِ زنْ آن زنپَرَست
چون ذَکَر سویِ مَقَر میرَفت راست
رَسْتخیز و غُلْغُل از لشکر بِخاست
بَرجَهید و کونبِرِهنه سویِ صَف
ذوالْفَقاری هَمچو آتش او به کَف
دید شیرِ نَرْ سِیَه از نِیْسِتان
بَر زَده بر قَلبِ لشکرْ ناگهان
تازیان چون دیو در جوش آمده
هر طَویله وْ خیمه اَنْدَر هم زَده
شیرِ نَر گُنبَد همیکرد از لُغَز
در هوا چون موجِ دریا بیست گَز
پَهلَوان مَردانه بود و بیحَذَر
پیشِ شیر آمد چو شیرِ مَستِ نَر
زد به شمشیر و سَرَش را بَر شِکافت
زودْ سوی خیمهٔ مَهْرو شِتافت
چون که خود را او بِدان حوری نِمود
مَردی او همچُنین بر پایْ بود
با چُنان شیری به چالِشْ گشت جُفت
مَردیِ او مانْده بر پای و نَخُفت
آن بُتِ شیرینلِقایِ ماهرو
در عَجَب دَر مانْد از مَردیِّ او
جُفت شُد با او به شَهوت آن زمان
مُتَّحِد گشتند حالی آن دو جان
زِ اتِّصالِ این دو جانْ با همدِگَر
میرَسَد از غَیْبَشان جانی دِگَر
رو نِمایَد از طَریقِ زادنی
گَر نباشد از علوقَش رَهزَنی
هر کجا دو کَس به مِهْری یا به کین
جمع آید ثالثی زایَد یَقین
لیک اَنْدَر غَیْب زایَد آن صُوَر
چون رَوی آن سو بِبینی در نَظَر
آن نَتایج از قِراناتِ تو زاد
هین مَگَرد از هر قَرینی زودْ شاد
مُنْتَظِر میباش آن میقات را
صِدْق دانْ اِلْحاقِ ذُریّات را
کَز عَمَل زاییدهاند و از عِلَل
هر یکی را صورت و نُطْق و طَلَل
بانگَشان دَرمیرَسَد زان خوش حِجال
کِی زِ ما غافِلْ هَلا زوتَر تَعال
مُنْتَظِر در غَیْبْ جانِ مَرد و زن
مولْ مولَت چیست؟ زوتَر گامْ زَن
راه گُم کرد او از آن صُبحِ دُروغ
چون مگس اُفْتاد اَنْدَر دیگِ دوغ
مولوی : دفتر پنجم
بخش ۱۶۶ - پشیمان شدن آن سرلشکر از آن خیانت کی کرد و سوگند دادن او آن کنیزک را کی به خلیفه باز نگوید از آنچ رفت
چند روزی هم بر آن بُد بعد ازان
شُد پَشیمانْ او از آن جُرمِ گِران
داد سوگندش که خورشیدرو
با خلیفه زین چه شُد رَمْزی مگو
چون بِدید او را خلیفه مَست گشت
پَسْ زِ بام اُفتاد او را نیز طَشْت
دید صد چَندان که وَصْفَش کرده بود
کِی بُوَد خود دیده مانندِ شُنود؟
وَصفْ تَصویر است بَهرِ چَشمِ هوش
صورتْ آنِ چَشم دان نه زانِ گوش
کرد مَردی از سُخَندانی سوآل
حَقّ و باطِل چیست ای نیکو مَقال؟
گوش را بِگْرفت و گفت این باطِل است
چَشمْ حَقّ است و یَقینَش حاصِل است
آن به نِسبَت باطِل آمد پیشِ این
نِسبَت است اَغْلَب سُخْنها ای اَمین
ز آفتاب اَرْ کرد خُفّاش اِحْتِجاب
نیست مَحْجوب از خیالِ آفتاب
خَوْفْ او را خود خیالش میدَهَد
آن خیالَش سویِ ظُلْمَت میکَشد
آن خیالِ نورْ میتَرسانَدَش
بر شبِ ظُلْماتْ میچَفْسانَدَش
از خیالِ دُشمن و تصویرِ اوست
که تو بَر چَفسیدهیی بر یار و دوست
موسیا کَشْفَت لُمَع بر کُهْ فَراشت
آن مُخَیِّل تابِ تَحْقیقَت نداشت
هین مَشو غِرِّه بِدان که قابِلی
مَرْ خیالَش را وَزینْ رَهْ واصِلی
از خیالِ حَربْ نَهْراسید کَس
لا شُجاعَهْ قَبْلَ حَربْ این دان و بَسْ
بر خیالِ حَربْ حیز اَنْدَر فِکَر
میکُند چون رُستَمان صد کَرّ و فَر
نَقْشِ رُستَم کان به حَمّامی بُوَد
قِرنِ حَمله یْ فکرِ هر خامی بُوَد
این خیالِ سَمْع چون مُبْصَر شود
حیز چِه بْوَد؟ رُستَمی مُضْطَر شود
جَهْد کُن کَزْ گوشْ در چَشمَت رَوَد
آنچه کان باطِل بُدهست آن حَق شود
زان سِپَس گوشت شود هم طَبْعِ چَشم
گوهری گردد دو گوشِ هَمچو یَشْم
بلکه جُمله تَنْ چو آیینه شود
جُمله چَشم و گوهرِ سینه شود
گوشْ اَنگیزَد خیال و آن خیال
هست دَلّاله یْ وِصالِ آن جَمال
جَهْد کُن تا این خیالْ اَفْزون شود
تا دَلاله رَهْبرِ مَجْنون شود
آن خَلیفه یْ گولْ هم یک چند نیز
ریشِ گاوی کرد خوش با آن کَنیز
مُلْک را تو مُلْکِ غرب و شَرق گیر
چون نمیمانَد تو آن را بَرق گیر
مَمْلَکَت کان مینَمانَد جاوْدان
ای دِلَت خُفته تو آن را خواب دان
تا چه خواهی کرد آن باد و بُروت
که بِگیرَد هَمچو جَلّادی گِلوت؟
هم دَرین عالَم بِدان که مَاْمَنیست
از مُنافِق کَم شِنو کو گفت نیست
شُد پَشیمانْ او از آن جُرمِ گِران
داد سوگندش که خورشیدرو
با خلیفه زین چه شُد رَمْزی مگو
چون بِدید او را خلیفه مَست گشت
پَسْ زِ بام اُفتاد او را نیز طَشْت
دید صد چَندان که وَصْفَش کرده بود
کِی بُوَد خود دیده مانندِ شُنود؟
وَصفْ تَصویر است بَهرِ چَشمِ هوش
صورتْ آنِ چَشم دان نه زانِ گوش
کرد مَردی از سُخَندانی سوآل
حَقّ و باطِل چیست ای نیکو مَقال؟
گوش را بِگْرفت و گفت این باطِل است
چَشمْ حَقّ است و یَقینَش حاصِل است
آن به نِسبَت باطِل آمد پیشِ این
نِسبَت است اَغْلَب سُخْنها ای اَمین
ز آفتاب اَرْ کرد خُفّاش اِحْتِجاب
نیست مَحْجوب از خیالِ آفتاب
خَوْفْ او را خود خیالش میدَهَد
آن خیالَش سویِ ظُلْمَت میکَشد
آن خیالِ نورْ میتَرسانَدَش
بر شبِ ظُلْماتْ میچَفْسانَدَش
از خیالِ دُشمن و تصویرِ اوست
که تو بَر چَفسیدهیی بر یار و دوست
موسیا کَشْفَت لُمَع بر کُهْ فَراشت
آن مُخَیِّل تابِ تَحْقیقَت نداشت
هین مَشو غِرِّه بِدان که قابِلی
مَرْ خیالَش را وَزینْ رَهْ واصِلی
از خیالِ حَربْ نَهْراسید کَس
لا شُجاعَهْ قَبْلَ حَربْ این دان و بَسْ
بر خیالِ حَربْ حیز اَنْدَر فِکَر
میکُند چون رُستَمان صد کَرّ و فَر
نَقْشِ رُستَم کان به حَمّامی بُوَد
قِرنِ حَمله یْ فکرِ هر خامی بُوَد
این خیالِ سَمْع چون مُبْصَر شود
حیز چِه بْوَد؟ رُستَمی مُضْطَر شود
جَهْد کُن کَزْ گوشْ در چَشمَت رَوَد
آنچه کان باطِل بُدهست آن حَق شود
زان سِپَس گوشت شود هم طَبْعِ چَشم
گوهری گردد دو گوشِ هَمچو یَشْم
بلکه جُمله تَنْ چو آیینه شود
جُمله چَشم و گوهرِ سینه شود
گوشْ اَنگیزَد خیال و آن خیال
هست دَلّاله یْ وِصالِ آن جَمال
جَهْد کُن تا این خیالْ اَفْزون شود
تا دَلاله رَهْبرِ مَجْنون شود
آن خَلیفه یْ گولْ هم یک چند نیز
ریشِ گاوی کرد خوش با آن کَنیز
مُلْک را تو مُلْکِ غرب و شَرق گیر
چون نمیمانَد تو آن را بَرق گیر
مَمْلَکَت کان مینَمانَد جاوْدان
ای دِلَت خُفته تو آن را خواب دان
تا چه خواهی کرد آن باد و بُروت
که بِگیرَد هَمچو جَلّادی گِلوت؟
هم دَرین عالَم بِدان که مَاْمَنیست
از مُنافِق کَم شِنو کو گفت نیست
مولوی : دفتر پنجم
بخش ۱۶۷ - حجت منکران آخرت و بیان ضعف آن حجت زیرا حجت ایشان به دین باز میگردد کی غیر این نمیبینیم
حُجَّتَش این است گوید هر دَمی
گَر بُدی چیزی دِگَر هم دیدَمی
گَر نَبینَد کودکی اَحْوالِ عقل
عاقلی هرگز کُند از عقلْ نَقْل؟
وَرْ نَبینَد عاقلی اَحْوالِ عشق
کَم نگردد ماهِ نیکوفالِ عشق
حُسنِ یوسُف دیدهٔ اِخْوان ندید
از دلِ یَعقوبْ کِی شُد ناپَدید؟
مَر عَصا را چَشمِ موسیٰ چوب دید
چَشمِ غَیْبی اَفْعی و آشوب دید
چَشمِ سَر با چشمِ سِرّ در جنگ بود
غالِب آمد چَشمِ سِرّ حُجَّت نِمود
چَشمِ موسیٰ دستِ خود را دستْ دید
پیشِ چَشمِ غَیبْ نوری بُد پَدید
این سُخَن پایان ندارد در کَمال
پیشِ هر مَحروم باشد چون خیال
چون حقیقت پیشِ او فَرْج و گِلوست
کَم بَیان کُن پیشِ او اَسرارِ دوست
پیشِ ما فَرْج و گِلو باشد خیال
لاجَرَم هر دَمْ نِماید جانْ جَمال
هر کِه را فَرْج و گِلو آیین و خوست
آن لَکُمْ دینٌ وَلی دینْ بَهرِ اوست
با چُنان اِنْکارْ کوتَه کُن سُخَن
اَحمَدا کَم گویْ با گَبْرِ کُهَن
گَر بُدی چیزی دِگَر هم دیدَمی
گَر نَبینَد کودکی اَحْوالِ عقل
عاقلی هرگز کُند از عقلْ نَقْل؟
وَرْ نَبینَد عاقلی اَحْوالِ عشق
کَم نگردد ماهِ نیکوفالِ عشق
حُسنِ یوسُف دیدهٔ اِخْوان ندید
از دلِ یَعقوبْ کِی شُد ناپَدید؟
مَر عَصا را چَشمِ موسیٰ چوب دید
چَشمِ غَیْبی اَفْعی و آشوب دید
چَشمِ سَر با چشمِ سِرّ در جنگ بود
غالِب آمد چَشمِ سِرّ حُجَّت نِمود
چَشمِ موسیٰ دستِ خود را دستْ دید
پیشِ چَشمِ غَیبْ نوری بُد پَدید
این سُخَن پایان ندارد در کَمال
پیشِ هر مَحروم باشد چون خیال
چون حقیقت پیشِ او فَرْج و گِلوست
کَم بَیان کُن پیشِ او اَسرارِ دوست
پیشِ ما فَرْج و گِلو باشد خیال
لاجَرَم هر دَمْ نِماید جانْ جَمال
هر کِه را فَرْج و گِلو آیین و خوست
آن لَکُمْ دینٌ وَلی دینْ بَهرِ اوست
با چُنان اِنْکارْ کوتَه کُن سُخَن
اَحمَدا کَم گویْ با گَبْرِ کُهَن
مولوی : دفتر پنجم
بخش ۱۶۸ - آمدن خلیفه نزد آن خوبروی برای جماع
آن خلیفه کرد رایِ اِجْتِماع
سویِ آن زن رَفت از بَهرِ جِماع
ذِکرِ او کرد و ذَکَر بر پای کرد
قَصدِ خُفت و خیزِ مِهْراَفْزایْ کرد
چون میانِ پایِ آن خاتون نِشَست
پَسْ قَضا آمد رَهِ عیشَش بِبَست
خَشْت و خُشتِ موش در گوشَش رَسید
خُفتْ کیرَش شَهوَتش کُلّی رَمید
وَهْمِ آن کَزْ مار باشد این صَریر
که هَمیجُنبَد به تُندی از حَصیر
سویِ آن زن رَفت از بَهرِ جِماع
ذِکرِ او کرد و ذَکَر بر پای کرد
قَصدِ خُفت و خیزِ مِهْراَفْزایْ کرد
چون میانِ پایِ آن خاتون نِشَست
پَسْ قَضا آمد رَهِ عیشَش بِبَست
خَشْت و خُشتِ موش در گوشَش رَسید
خُفتْ کیرَش شَهوَتش کُلّی رَمید
وَهْمِ آن کَزْ مار باشد این صَریر
که هَمیجُنبَد به تُندی از حَصیر
مولوی : دفتر پنجم
بخش ۱۶۹ - خنده گرفتن آن کنیزک را از ضعف شهوت خلیفه و قوت شهوت آن امیر و فهم کردن خلیفه از خندهٔ کنیزک
زن بِدید آن سُستیِ او از شِگِفت
آمد اَنْدَر قَهْقَهه خَندهش گرفت
یادش آمد مَردیِ آن پَهلَوان
که بِکُشت او شیر و اَنْدامَش چُنان
غالِب آمد خندهٔ زن شُد دراز
جَهْد میکرد و نمیشُد لَبْ فَراز
سَخت میخندید هَمچون بَنگیان
غالِب آمد خنده بر سود و زیان
هرچه اندیشید خنده میفُزود
هَمچو بَنْدِ سَیلْ ناگاهان گُشود
گریه و خنده غَم و شادیِّ دل
هر یکی را مَعْدنی دان مُسْتَقِل
هر یکی را مَخزَنی مِفْتاحِ آن
ای برادر در کَفِ فَتّاح دان
هیچ ساکِن مینَشُد آن خنده زو
پَسْ خَلیفه طَیْره گشت و تُندخو
زود شمشیر از غِلافَش بَر کَشید
گفت سِرِّ خنده واگو ای پَلید
در دِلَم زین خنده ظَنّی اوفْتاد
راستی گو عِشْوه نَتْوانیم داد
وَرْ خِلافِ راستی بِفْریبیاَم
یا بَهانه یْ چَربْ آری تو به دَم
من بِدانَم در دلِ من روشَنیست
بایَدَت گفتن هر آنچه گُفتنیست
در دلِ شاهانْ تو ماهی دان سِطَبْر
گَرچه گَهْ گَهْ شُد زِ غَفْلَت زیرِ ابر
یک چراغی هست در دلْ وَقتِ گَشت
وَقتِ خشم و حِرصْ آید زیرِ طَشْت
آن فِراسَت این زمانْ یارِ من است
گَر نگویی آنچه حَقِّ گُفتن است
من بِدین شمشیر بُرَّم گَردَنَت
سودْ نَبْوَد خود بَهانه کَردَنَت
وَرْ بِگویی راست آزادت کُنم
حَقِّ یَزدان نَشْکَنَم شادَت کُنم
هفت مُصْحَف آن زمان برهم نَهاد
خورْد سوگند و چُنین تَقریر داد
آمد اَنْدَر قَهْقَهه خَندهش گرفت
یادش آمد مَردیِ آن پَهلَوان
که بِکُشت او شیر و اَنْدامَش چُنان
غالِب آمد خندهٔ زن شُد دراز
جَهْد میکرد و نمیشُد لَبْ فَراز
سَخت میخندید هَمچون بَنگیان
غالِب آمد خنده بر سود و زیان
هرچه اندیشید خنده میفُزود
هَمچو بَنْدِ سَیلْ ناگاهان گُشود
گریه و خنده غَم و شادیِّ دل
هر یکی را مَعْدنی دان مُسْتَقِل
هر یکی را مَخزَنی مِفْتاحِ آن
ای برادر در کَفِ فَتّاح دان
هیچ ساکِن مینَشُد آن خنده زو
پَسْ خَلیفه طَیْره گشت و تُندخو
زود شمشیر از غِلافَش بَر کَشید
گفت سِرِّ خنده واگو ای پَلید
در دِلَم زین خنده ظَنّی اوفْتاد
راستی گو عِشْوه نَتْوانیم داد
وَرْ خِلافِ راستی بِفْریبیاَم
یا بَهانه یْ چَربْ آری تو به دَم
من بِدانَم در دلِ من روشَنیست
بایَدَت گفتن هر آنچه گُفتنیست
در دلِ شاهانْ تو ماهی دان سِطَبْر
گَرچه گَهْ گَهْ شُد زِ غَفْلَت زیرِ ابر
یک چراغی هست در دلْ وَقتِ گَشت
وَقتِ خشم و حِرصْ آید زیرِ طَشْت
آن فِراسَت این زمانْ یارِ من است
گَر نگویی آنچه حَقِّ گُفتن است
من بِدین شمشیر بُرَّم گَردَنَت
سودْ نَبْوَد خود بَهانه کَردَنَت
وَرْ بِگویی راست آزادت کُنم
حَقِّ یَزدان نَشْکَنَم شادَت کُنم
هفت مُصْحَف آن زمان برهم نَهاد
خورْد سوگند و چُنین تَقریر داد
مولوی : دفتر پنجم
بخش ۱۷۰ - فاش کردن آن کنیزک آن راز را با خلیفه از زخم شمشیر و اکراه خلیفه کی راست گو سبب این خنده را و گر نه بکشمت
زن چو عاجِز شُد بِگُفت اَحوال را
مَردیِ آن رُستَمِ صد زال را
شَرحِ آن گِرْدَک که اَنْدَر راه بود
یک به یک با آن خلیفه وا نِمود
شیرْ کُشتن سویِ خیمه آمدن
وان ذَکَر قایِمْ چو شاخِ کَرگَدَن
بازْ این سُستیِّ این ناموسْکوش
کو فُرو مُرد از یکی خَشْ خُشْتِ موش
رازها را میکُند حَقْ آشکار
چون بِخواهَد رُست تُخمِ بَد مَکار
آب و ابر و آتش و این آفتاب
رازها را می بَرآرَد از تُراب
این بهارِ نو زِ بَعدِ بَرگْریز
هست بُرهانِ وجودِ رَسْتخیز
در بهار آن سِرّها پیدا شود
هر چه خورْدهست این زمین رُسوا شود
بَر دَمَد آن از دَهان و از لَبَش
تا پَدید آرَد ضَمیر و مَذهَبَش
سِرِّ بیخِ هر درختیّ و خَورَش
جُملگی پیدا شود آن بر سَرَش
هر غَمی کَزْ وِیْ تو دل آزردهیی
از خُمارِ مِیْ بُوَد کان خوردهیی
لیکْ کِی دانی که آن رنجِ خُمار
از کدامین مِیْ بَر آمَد آشکار؟
این خُمار اِشْکوفهٔ آن دانه است
آن شِناسَد کآگَهْ و فرزانه است
شاخ و اِشْکوفه نَمانَد دانه را
نُطْفه کِی مانَد تَنِ مَردانه را؟
نیست مانَنْدا هَیولا با اَثَر
دانه کِی مانَنْده آمد با شَجَر؟
نُطفه از نان است کِی باشد چو نان؟
مَردم از نُطْفهست کِی باشد چُنان؟
جِنّی از نار است کِی مانَد به نار؟
از بُخار است ابر و نَبْوَد چون بُخار
از دَمِ جِبْریل عیسیٰ شُد پَدید
کِی به صورت هَمچو او بُد یا نَدید؟
آدم از خاک است کِی مانَد به خاک؟
هیچ انگوری نمیمانَد به تاک
کِی بُوَد دُزدی به شکلِ پایِدار؟
کِی بُوَد طاعَت چو خُلْدِ پایدار؟
هیچ اَصْلی نیست مانندِ اَثَر
پس ندانی اَصْلِ رَنج و دَردِ سَر
لیکْ بیاَصْلی نباشدت این جَزا
بیگُناهی کِی بِرَنْجانَد خُدا؟
آنچه اَصْل است و کَشَنده یْ آن شی است
گَر نمیمانَد به وِیْ هم از وِیْ است
پسْ بِدان رَنجَت نتیجه یْ زَلَّتیست
آفَتِ این ضَربَتَت از شَهوتیست
گَر ندانی آن گُنَه را زِ اعْتِبار
زود زاری کُن طَلَب کُن اِغْتِفار
سَجْده کُن صد بار میگو ای خدا
نیست این غَمْ غیرِ دَرخورْد و سِزا
ای تو سُبحان پاک از ظُلْم و سِتَم
کِی دَهی بیجُرمْ جان را دَرد و غم؟
من مُعَیَّن مینَدانَم جُرم را
لیکْ هم جُرمی بِبایَد گُرم را
چون بِپوشیدی سَبَب را زِ اعْتِبار
دایما آن جُرم را پوشیده دار
که جَزا اِظْهارِ جُرمِ من بُوَد
کَزْ سیاست دُزدی اَم ظاهِر شود
مَردیِ آن رُستَمِ صد زال را
شَرحِ آن گِرْدَک که اَنْدَر راه بود
یک به یک با آن خلیفه وا نِمود
شیرْ کُشتن سویِ خیمه آمدن
وان ذَکَر قایِمْ چو شاخِ کَرگَدَن
بازْ این سُستیِّ این ناموسْکوش
کو فُرو مُرد از یکی خَشْ خُشْتِ موش
رازها را میکُند حَقْ آشکار
چون بِخواهَد رُست تُخمِ بَد مَکار
آب و ابر و آتش و این آفتاب
رازها را می بَرآرَد از تُراب
این بهارِ نو زِ بَعدِ بَرگْریز
هست بُرهانِ وجودِ رَسْتخیز
در بهار آن سِرّها پیدا شود
هر چه خورْدهست این زمین رُسوا شود
بَر دَمَد آن از دَهان و از لَبَش
تا پَدید آرَد ضَمیر و مَذهَبَش
سِرِّ بیخِ هر درختیّ و خَورَش
جُملگی پیدا شود آن بر سَرَش
هر غَمی کَزْ وِیْ تو دل آزردهیی
از خُمارِ مِیْ بُوَد کان خوردهیی
لیکْ کِی دانی که آن رنجِ خُمار
از کدامین مِیْ بَر آمَد آشکار؟
این خُمار اِشْکوفهٔ آن دانه است
آن شِناسَد کآگَهْ و فرزانه است
شاخ و اِشْکوفه نَمانَد دانه را
نُطْفه کِی مانَد تَنِ مَردانه را؟
نیست مانَنْدا هَیولا با اَثَر
دانه کِی مانَنْده آمد با شَجَر؟
نُطفه از نان است کِی باشد چو نان؟
مَردم از نُطْفهست کِی باشد چُنان؟
جِنّی از نار است کِی مانَد به نار؟
از بُخار است ابر و نَبْوَد چون بُخار
از دَمِ جِبْریل عیسیٰ شُد پَدید
کِی به صورت هَمچو او بُد یا نَدید؟
آدم از خاک است کِی مانَد به خاک؟
هیچ انگوری نمیمانَد به تاک
کِی بُوَد دُزدی به شکلِ پایِدار؟
کِی بُوَد طاعَت چو خُلْدِ پایدار؟
هیچ اَصْلی نیست مانندِ اَثَر
پس ندانی اَصْلِ رَنج و دَردِ سَر
لیکْ بیاَصْلی نباشدت این جَزا
بیگُناهی کِی بِرَنْجانَد خُدا؟
آنچه اَصْل است و کَشَنده یْ آن شی است
گَر نمیمانَد به وِیْ هم از وِیْ است
پسْ بِدان رَنجَت نتیجه یْ زَلَّتیست
آفَتِ این ضَربَتَت از شَهوتیست
گَر ندانی آن گُنَه را زِ اعْتِبار
زود زاری کُن طَلَب کُن اِغْتِفار
سَجْده کُن صد بار میگو ای خدا
نیست این غَمْ غیرِ دَرخورْد و سِزا
ای تو سُبحان پاک از ظُلْم و سِتَم
کِی دَهی بیجُرمْ جان را دَرد و غم؟
من مُعَیَّن مینَدانَم جُرم را
لیکْ هم جُرمی بِبایَد گُرم را
چون بِپوشیدی سَبَب را زِ اعْتِبار
دایما آن جُرم را پوشیده دار
که جَزا اِظْهارِ جُرمِ من بُوَد
کَزْ سیاست دُزدی اَم ظاهِر شود
مولوی : دفتر پنجم
بخش ۱۷۱ - عزم کردن شاه چون واقف شد بر آن خیانت کی بپوشاند و عفو کند و او را به او دهد و دانست کی آن فتنه جزای او بود و قصد او بود و ظلم او بر صاحب موصل کی و من اساء فعلیها و ان ربک لبالمرصاد و ترسیدن کی اگر انتقام کشد آن انتقام هم بر سر او آید چنانک این ظلم و طمع بر سرش آمد
شاه با خود آمد اِستِغفار کرد
یادِ جُرم و زَلَّت و اِصْرار کرد
گفت با خود آنچه کردم با کَسان
شُد جَزایِ آن به جانِ من رَسان
قَصدِ جُفتِ دیگران کردم زِ جاه
بر من آمد آن و اُفتادم به چاه
من دَرِ خانهٔ کسی دیگر زَدَم
او دَرِ خانه یْ مرا زد لاجَرَم
هر که با اَهلِ کَسان شُد فِسْقجو
اَهلِ خود را دان که قَوّادست او
زان که مِثلِ آنْ جَزایِ آن شود
چون جَزایِ سَیِّئَه مِثْلَش بُوَد
چون سَبَب کردی کَشیدی سویِ خویش
مِثلِ آن را پَس تو دَیّوثیّ و بیش
غَصْب کردم از شَهِ موصِل کَنیز
غَصْب کردند از من او را زود نیز
او کَامینِ من بُد و لالایِ من
خایِنَش کرد آن خیانتهایِ من
نیست وَقتِ کینگُزاری وِ انْتِقام
من به دستِ خویش کردم کارْ خام
گَر کَشَم کینه بر آن میر و حَرَم
آن تَعَدّی هم بِیایَد بر سَرَم
همچُنانْک این یک بِیامَد در جَزا
آزْمودم باز نَزْمایَم وِرا
دردِ صاحِبْ موصِلَم گَردن شِکَست
من نَیارَم این دِگَر را نیز خَسْت
داد حَقْمان از مُکافات آگهی
گفت اِنْ عُدْتُم بِهِ عُدْنا بِهِ
چون فُزونی کردن این جا سود نیست
غیرِ صَبر و مَرحَمَت مَحْمود نیست
رَبَّنا اِنّا ظَلَمْنا سَهْو رفت
رَحمَتی کُن ای رحیمی هات زَفْت
عَفْو کردم تو هم از من عَفو کُن
از گناهِ نو زِ زَلّاتِ کُهُن
گفت اکنون ای کَنیزک وا مگو
این سُخَن را که شنیدم من زِ تو
با امیرت جُفت خواهم کرد من
اَللهْ اَللهْ زین حِکایَت دَمْ مَزَن
تا نگردد او زِ رویَم شَرمْسار
کو یکی بَد کرد و نیکی صد هزار
بارها من اِمْتِحانَش کردهام
خوبتَر از تو بِدو بِسْپُردهام
در اَمانَت یافتم او را تمام
این قَضایی بود هم از کَردههام
پس به خود خوانْد آن امیرِ خویش را
کُشت در خود خشمِ قَهْراَنْدیش را
کرد با او یک بَهانه یْ دِلْپَذیر
که شُدَسْتَم زین کَنیزک من نَفیر
زان سَبَب کَزْ غَیْرت و رَشکِ کَنیز
مادرِ فرزند دارد صد اَزیز
مادرِ فرزند را بَسْ حَقّ هاست
او نه دَرخورْدِ چُنین جور و جَفاست
رَشک و غَیْرت میبَرَد خون میخَورَد
زین کَنیزک سختْ تَلْخی میبَرَد
چون کسی را داد خواهم این کَنیز
پَس تورا اولیٰ تَر است این ای عزیز
که تو جانْ بازی نِمودی بَهرِ او
خوش نباشد دادنِ آنْ جُز به تو
عَقد کردش با امیر او را سِپُرد
کرد خشم و حِرص را او خُرد و مُرد
یادِ جُرم و زَلَّت و اِصْرار کرد
گفت با خود آنچه کردم با کَسان
شُد جَزایِ آن به جانِ من رَسان
قَصدِ جُفتِ دیگران کردم زِ جاه
بر من آمد آن و اُفتادم به چاه
من دَرِ خانهٔ کسی دیگر زَدَم
او دَرِ خانه یْ مرا زد لاجَرَم
هر که با اَهلِ کَسان شُد فِسْقجو
اَهلِ خود را دان که قَوّادست او
زان که مِثلِ آنْ جَزایِ آن شود
چون جَزایِ سَیِّئَه مِثْلَش بُوَد
چون سَبَب کردی کَشیدی سویِ خویش
مِثلِ آن را پَس تو دَیّوثیّ و بیش
غَصْب کردم از شَهِ موصِل کَنیز
غَصْب کردند از من او را زود نیز
او کَامینِ من بُد و لالایِ من
خایِنَش کرد آن خیانتهایِ من
نیست وَقتِ کینگُزاری وِ انْتِقام
من به دستِ خویش کردم کارْ خام
گَر کَشَم کینه بر آن میر و حَرَم
آن تَعَدّی هم بِیایَد بر سَرَم
همچُنانْک این یک بِیامَد در جَزا
آزْمودم باز نَزْمایَم وِرا
دردِ صاحِبْ موصِلَم گَردن شِکَست
من نَیارَم این دِگَر را نیز خَسْت
داد حَقْمان از مُکافات آگهی
گفت اِنْ عُدْتُم بِهِ عُدْنا بِهِ
چون فُزونی کردن این جا سود نیست
غیرِ صَبر و مَرحَمَت مَحْمود نیست
رَبَّنا اِنّا ظَلَمْنا سَهْو رفت
رَحمَتی کُن ای رحیمی هات زَفْت
عَفْو کردم تو هم از من عَفو کُن
از گناهِ نو زِ زَلّاتِ کُهُن
گفت اکنون ای کَنیزک وا مگو
این سُخَن را که شنیدم من زِ تو
با امیرت جُفت خواهم کرد من
اَللهْ اَللهْ زین حِکایَت دَمْ مَزَن
تا نگردد او زِ رویَم شَرمْسار
کو یکی بَد کرد و نیکی صد هزار
بارها من اِمْتِحانَش کردهام
خوبتَر از تو بِدو بِسْپُردهام
در اَمانَت یافتم او را تمام
این قَضایی بود هم از کَردههام
پس به خود خوانْد آن امیرِ خویش را
کُشت در خود خشمِ قَهْراَنْدیش را
کرد با او یک بَهانه یْ دِلْپَذیر
که شُدَسْتَم زین کَنیزک من نَفیر
زان سَبَب کَزْ غَیْرت و رَشکِ کَنیز
مادرِ فرزند دارد صد اَزیز
مادرِ فرزند را بَسْ حَقّ هاست
او نه دَرخورْدِ چُنین جور و جَفاست
رَشک و غَیْرت میبَرَد خون میخَورَد
زین کَنیزک سختْ تَلْخی میبَرَد
چون کسی را داد خواهم این کَنیز
پَس تورا اولیٰ تَر است این ای عزیز
که تو جانْ بازی نِمودی بَهرِ او
خوش نباشد دادنِ آنْ جُز به تو
عَقد کردش با امیر او را سِپُرد
کرد خشم و حِرص را او خُرد و مُرد
مولوی : دفتر پنجم
بخش ۱۷۲ - بیان آنک نحن قسمنا کی یکی را شهوت و قوت خران دهد و یکی را کیاست و قوت انبیا و فرشتگان بخشد سر ز هوا تافتن از سروریست ترک هوا قوت پیغامبریست تخمهایی کی شهوتی نبود بر آن جز قیامتی نبود
گَر بُدَش سُستیِّ نَریِّ خَران
بود او را مَردیِ پیغامبران
تَرکِ خشم و شَهْوت و حِرصْآوری
هست مَردیّ و رَگِ پیغامبری
نَرّیِ خَر گو مَباش اَنْدَر رَگَش
حَق هَمی خوانَد اُلُغْ بَگْلَربَگَش
مُردهیی باشم به من حَقْ بِنْگَرَد
بِهْ از آن زنده که باشد دور و رَد
مَغْزِ مَردی این شِناس و پوستْ آن
آن بَرَد دوزخ بَرَد این در جِنان
حُفَّتِ الْجَنَّه مَکاره را رَسید
حُفَّتِ النّار از هوا آمد پَدید
ای اَیازِ شیرِ نَرِّ دیوکُش
مَردیِ خَر کَم فُزون مَردیِّ هُش
آنچه چَندین صَدْر اِدْراکَش نکرد
لَعْبِ کودک بود پیشَت اینْت مَرد
ای بِدیده لَذَّتِ اَمرِ مرا
جانْ سِپُرده بَهرِ اَمرَم در وَفا
داستانِ ذوقِ اَمر و چاشْنیش
بِشْنو اکنون در بیان و در نَشیش
بود او را مَردیِ پیغامبران
تَرکِ خشم و شَهْوت و حِرصْآوری
هست مَردیّ و رَگِ پیغامبری
نَرّیِ خَر گو مَباش اَنْدَر رَگَش
حَق هَمی خوانَد اُلُغْ بَگْلَربَگَش
مُردهیی باشم به من حَقْ بِنْگَرَد
بِهْ از آن زنده که باشد دور و رَد
مَغْزِ مَردی این شِناس و پوستْ آن
آن بَرَد دوزخ بَرَد این در جِنان
حُفَّتِ الْجَنَّه مَکاره را رَسید
حُفَّتِ النّار از هوا آمد پَدید
ای اَیازِ شیرِ نَرِّ دیوکُش
مَردیِ خَر کَم فُزون مَردیِّ هُش
آنچه چَندین صَدْر اِدْراکَش نکرد
لَعْبِ کودک بود پیشَت اینْت مَرد
ای بِدیده لَذَّتِ اَمرِ مرا
جانْ سِپُرده بَهرِ اَمرَم در وَفا
داستانِ ذوقِ اَمر و چاشْنیش
بِشْنو اکنون در بیان و در نَشیش
مولوی : دفتر پنجم
بخش ۱۷۳ - دادن شاه گوهر را میان دیوان و مجمع به دست وزیر کی این چند ارزد و مبالغه کردن وزیر در قیمت او و فرمودن شاه او را کی اکنون این را بشکن و گفت وزیر کی این را چون بشکنم الی آخر القصه
شاهْ روزی جانِبِ دیوانْ شِتافت
جُمله اَرْکان را در آن دیوان بیافت
گوهری بیرون کَشید او مُسْتَنیر
پس نَهادَش زود در کَفِّ وزیر
گفت چون است و چه اَرْزَد این گُهَر؟
گفت بِهْ اَرْزَد زِ صَد خَروار زَر
گفت بِشْکَن گفت چونَش بِشْکَنَم؟
نیکْخواهِ مَخْزَن و مالَت مَنَم
چون رَوا دارم که مِثْلِ این گُهَر
که نَیایَد در بَها گردد هَدَر؟
گفت شاباش و بِدادَش خِلْعَتی
گوهر از وِیْ بِسْتَد آن شاه و فَتی
کرد ایثارِ وزیر آن شاهِ جود
هر لباس و حُلّه کو پوشیده بود
ساعتی شان کرد مشغولِ سُخَن
از قضیه یْ تازه و رازِ کُهَن
بعد از آن دادَش به دستِ حاجِبی
که چه اَرْزَد این به پیشِ طالِبی؟
گفت اَرْزَد این به نیمه یْ مَمْلَکَت
کِشْ نِگَهدارا خدا از مَهْلَکَت
گفت بِشْکَن گفت ای خورشیدْتیغ
بَس دَریغ است این شِکَستن را دریغ
قیمَتَش بُگْذار بین تاب و لُمَع
که شُدهست این نورِ روزْ او را تَبَع
دستْ کِی جُنبَد مرا در کَسرِ او؟
کِی خَزینه یْ شاه را باشم عَدو؟
شاهْ خِلْعت داد اِدْرارَش فُزود
پس دَهان در مَدْحِ عقلِ او گشود
بعدِ یک ساعت به دستِ میر داد
دُرّ را آن اِمْتِحان کُن بازْ داد
او همین گفت و همه میران همین
هر یکی را خِلْعَتی داد او ثَمین
جامگی هاشان هَمیاَفْزود شاه
آن خَسیسان را بِبُرد از رَهْ به جاه
این چُنین گفتند پَنْجَه شصت امیر
جُمله یک یک هم به تَقْلیدِ وزیر
گَرچه تَقلید است اُسْتونِ جهان
هست رُسوا هر مُقَلِّد زِ امْتِحان
جُمله اَرْکان را در آن دیوان بیافت
گوهری بیرون کَشید او مُسْتَنیر
پس نَهادَش زود در کَفِّ وزیر
گفت چون است و چه اَرْزَد این گُهَر؟
گفت بِهْ اَرْزَد زِ صَد خَروار زَر
گفت بِشْکَن گفت چونَش بِشْکَنَم؟
نیکْخواهِ مَخْزَن و مالَت مَنَم
چون رَوا دارم که مِثْلِ این گُهَر
که نَیایَد در بَها گردد هَدَر؟
گفت شاباش و بِدادَش خِلْعَتی
گوهر از وِیْ بِسْتَد آن شاه و فَتی
کرد ایثارِ وزیر آن شاهِ جود
هر لباس و حُلّه کو پوشیده بود
ساعتی شان کرد مشغولِ سُخَن
از قضیه یْ تازه و رازِ کُهَن
بعد از آن دادَش به دستِ حاجِبی
که چه اَرْزَد این به پیشِ طالِبی؟
گفت اَرْزَد این به نیمه یْ مَمْلَکَت
کِشْ نِگَهدارا خدا از مَهْلَکَت
گفت بِشْکَن گفت ای خورشیدْتیغ
بَس دَریغ است این شِکَستن را دریغ
قیمَتَش بُگْذار بین تاب و لُمَع
که شُدهست این نورِ روزْ او را تَبَع
دستْ کِی جُنبَد مرا در کَسرِ او؟
کِی خَزینه یْ شاه را باشم عَدو؟
شاهْ خِلْعت داد اِدْرارَش فُزود
پس دَهان در مَدْحِ عقلِ او گشود
بعدِ یک ساعت به دستِ میر داد
دُرّ را آن اِمْتِحان کُن بازْ داد
او همین گفت و همه میران همین
هر یکی را خِلْعَتی داد او ثَمین
جامگی هاشان هَمیاَفْزود شاه
آن خَسیسان را بِبُرد از رَهْ به جاه
این چُنین گفتند پَنْجَه شصت امیر
جُمله یک یک هم به تَقْلیدِ وزیر
گَرچه تَقلید است اُسْتونِ جهان
هست رُسوا هر مُقَلِّد زِ امْتِحان
مولوی : دفتر پنجم
بخش ۱۷۴ - رسیدن گوهر از دست به دست آخر دور به ایاز و کیاست ایاز و مقلد ناشدن او ایشان را و مغرور ناشدن او به گال و مال دادن شاه و خلعتها و جامگیها افزون کردن و مدح عقل مخطان کردن به مکر و امتحان که کی روا باشد مقلد را مسلمان داشتن مسلمان باشد اما نادر باشد کی مقلد ازین امتحانها به سلامت بیرون آید کی ثبات بینایان ندارد الا من عصم الله زیرا حق یکیست و آن را ضد بسیار غلطافکن و مشابه حق مقلد چون آن ضد را نشناسد از آن رو حق را نشناخته باشد اما حق با آن ناشناخت او چو او را به عنایت نگاه دارد آن ناشناخت او را زیان ندارد
ای اَیاز اکنون نگویی کین گُهَر
چند میاَرْزَد بدین تاب و هُنر؟
گفت اَفْزون زانچه تانَم گفت من
گفت اکنون زود خُردَش دَر شِکَن
سنگها در آستین بودَش شِتاب
خُرد کَردَش پیشِ او بود آن صَواب
زِ اتّفاقِ طالِعِ با دولَتَش
دست داد آن لحظه نادر حِکْمَتَش
یا به خواب این دیده بود آن پُر صفا
کرده بود اَنْدَر بَغْل دو سنگ را
هَمچو یوسُف که دَرونِ قَعرِ چاه
کشف شُد پایانِ کارش از اِلٰه
هر که را فَتْح و ظَفَر پیغام داد
پیشِ او یک شُد مُراد و بیمُراد
هر که پایَندانِ وِیْ شُد وَصلِ یار
او چه تَرسَد از شِکَست و کارْزار
چون یَقین گَشتَش که خواهد کرد مات
فوتِ اسب و پیل هَستَش تُرَّهات
گَر بَرَد اَسبَش هر آن که اسبْجوست
اسپ رو گو نه که پیش آهنگ اوست؟
مَرد را با اسب کِی خویشی بُوَد؟
عشقِ اسبش از پِیِ پیشی بُوَد
بَهرِ صورتها مَکَش چندین زَحیر
بیصُداعِ صورتی معنی بگیر
هست زاهِد را غَمِ پایانِ کار
تا چه باشد حالِ او روزِ شُمار؟
عارفان ز آغاز گشته هوشْمَند
از غَم و اَحوالِ آخِر فارغاند
بود عارف را همین خَوْف و رَجا
سابِقهدانیش خورْد آن هر دو را
دید کو سابِقْ زِراعَت کرد ماش
او هَمیداند چه خواهد بود چاش
عارف است و باز رَست از خَوْف و بیم
هایْ هو را کرد تیغ حَقْ دو نیم
بود او را بیم و اومید از خدا
خَوفْ فانی شُد عِیان گَشت آن رَجا
چون شِکَست او گوهرِ خاصْ آن زمان
زان امیران خاست صد بانگ و فَغان
کین چه بیباکیست؟ وَالله کافِر است
هر کِه این پُر نور گوهر را شِکَست
وان جَماعَت جُمله از جَهْل و عَما
دَر شِکَسته دُرِّ اَمرِ شاه را
قیمتی گوهر نتیجه یْ مِهْر و وُد
بر چُنان خاطِر چرا پوشیده شُد؟
چند میاَرْزَد بدین تاب و هُنر؟
گفت اَفْزون زانچه تانَم گفت من
گفت اکنون زود خُردَش دَر شِکَن
سنگها در آستین بودَش شِتاب
خُرد کَردَش پیشِ او بود آن صَواب
زِ اتّفاقِ طالِعِ با دولَتَش
دست داد آن لحظه نادر حِکْمَتَش
یا به خواب این دیده بود آن پُر صفا
کرده بود اَنْدَر بَغْل دو سنگ را
هَمچو یوسُف که دَرونِ قَعرِ چاه
کشف شُد پایانِ کارش از اِلٰه
هر که را فَتْح و ظَفَر پیغام داد
پیشِ او یک شُد مُراد و بیمُراد
هر که پایَندانِ وِیْ شُد وَصلِ یار
او چه تَرسَد از شِکَست و کارْزار
چون یَقین گَشتَش که خواهد کرد مات
فوتِ اسب و پیل هَستَش تُرَّهات
گَر بَرَد اَسبَش هر آن که اسبْجوست
اسپ رو گو نه که پیش آهنگ اوست؟
مَرد را با اسب کِی خویشی بُوَد؟
عشقِ اسبش از پِیِ پیشی بُوَد
بَهرِ صورتها مَکَش چندین زَحیر
بیصُداعِ صورتی معنی بگیر
هست زاهِد را غَمِ پایانِ کار
تا چه باشد حالِ او روزِ شُمار؟
عارفان ز آغاز گشته هوشْمَند
از غَم و اَحوالِ آخِر فارغاند
بود عارف را همین خَوْف و رَجا
سابِقهدانیش خورْد آن هر دو را
دید کو سابِقْ زِراعَت کرد ماش
او هَمیداند چه خواهد بود چاش
عارف است و باز رَست از خَوْف و بیم
هایْ هو را کرد تیغ حَقْ دو نیم
بود او را بیم و اومید از خدا
خَوفْ فانی شُد عِیان گَشت آن رَجا
چون شِکَست او گوهرِ خاصْ آن زمان
زان امیران خاست صد بانگ و فَغان
کین چه بیباکیست؟ وَالله کافِر است
هر کِه این پُر نور گوهر را شِکَست
وان جَماعَت جُمله از جَهْل و عَما
دَر شِکَسته دُرِّ اَمرِ شاه را
قیمتی گوهر نتیجه یْ مِهْر و وُد
بر چُنان خاطِر چرا پوشیده شُد؟
مولوی : دفتر پنجم
بخش ۱۷۵ - تشنیع زدن امرا بر ایاز کی چرا شکستش و جواب دادن ایاز ایشان را
گفت اَیاز ای مِهْتَرانِ نامْوَر
اَمرِ شَهْ بهتر به قیمَت یا گُهَر؟
اَمرِ سُلطان بِهْ بُوَد پیش شما
یا که این نیکو گُهَر بَهر خدا
ای نَظَرْتان بر گُهَر بر شاه نه
قِبْلَهتان غول است و جاده یْ راه نه
من زِ شَهْ بَر مینگردانم بَصَر
من چو مُشرکْ روی نارَم با حَجَر
بیگُهَر جانی که رَنگینْ سنگ را
بَرگُزینَد پس نَهَد شاهِ مرا
پُشتْ سویِ لُعْبَتِ گُلْرَنگ کُن
عقل در رَنگآوَرْنده دَنْگ کُن
اَنْدَر آ در جو سَبو بر سنگ زَن
آتش اَنْدَر بو و اَنْدَر رَنگ زَن
گَر نهیی در راهِ دین از رَهزَنان
رَنگ و بو مَپْرَست مانندِ زَنان
سَر فُرو انداختند آن مِهتَران
عُذْرجویان گشته زان نِسْیان به جان
از دلِ هر یک دو صد آهْ آن زمان
هَمچو دودی میشُدی تا آسْمان
کرد اِشارَت شَهْ به جَلّادِ کُهُن
که زِ صَدْرَم این خَسان را دور کُن
این خَسان چه لایِقِ صَدْرِ مناَند؟
کَزْ پِیِ سنگْ اَمرِ ما را بِشْکَنَند؟
اَمرِ ما پیشِ چُنین اَهلِ فَساد
بَهرِ رَنگینْ سَنگ شُد خوار و کَساد
اَمرِ شَهْ بهتر به قیمَت یا گُهَر؟
اَمرِ سُلطان بِهْ بُوَد پیش شما
یا که این نیکو گُهَر بَهر خدا
ای نَظَرْتان بر گُهَر بر شاه نه
قِبْلَهتان غول است و جاده یْ راه نه
من زِ شَهْ بَر مینگردانم بَصَر
من چو مُشرکْ روی نارَم با حَجَر
بیگُهَر جانی که رَنگینْ سنگ را
بَرگُزینَد پس نَهَد شاهِ مرا
پُشتْ سویِ لُعْبَتِ گُلْرَنگ کُن
عقل در رَنگآوَرْنده دَنْگ کُن
اَنْدَر آ در جو سَبو بر سنگ زَن
آتش اَنْدَر بو و اَنْدَر رَنگ زَن
گَر نهیی در راهِ دین از رَهزَنان
رَنگ و بو مَپْرَست مانندِ زَنان
سَر فُرو انداختند آن مِهتَران
عُذْرجویان گشته زان نِسْیان به جان
از دلِ هر یک دو صد آهْ آن زمان
هَمچو دودی میشُدی تا آسْمان
کرد اِشارَت شَهْ به جَلّادِ کُهُن
که زِ صَدْرَم این خَسان را دور کُن
این خَسان چه لایِقِ صَدْرِ مناَند؟
کَزْ پِیِ سنگْ اَمرِ ما را بِشْکَنَند؟
اَمرِ ما پیشِ چُنین اَهلِ فَساد
بَهرِ رَنگینْ سَنگ شُد خوار و کَساد
مولوی : دفتر پنجم
بخش ۱۷۶ - قصد شاه به کشتن امرا و شفاعت کردن ایاز پیش تخت سلطان کی ای شاه عالم العفو اولی
پس اَیازِ مِهْراَفْزا بَر جَهید
پیشِ تَختِ آن اُلُغْ سُلْطان دَوید
سَجدهیی کرد و گِلویِ خود گرفت
کِی قُبادی کَزْ تو چَرخ آرَد شِگِفت
ای هُمایی که هُمایان فَرُّخی
از تو دارند و سَخاوَت هر سَخی
ای کَریمی که کَرَمهایِ جهان
مَحْو گردد پیشِ ایثارَت نَهان
ای لَطیفی که گُلِ سُرخَت بِدید
از خَجالَت پیرْهَن را بَر دَرید
از غَفوریِّ تو غُفرانْ چَشمْسیر
روبَهان بر شیر از عَفْوِ تو چیر
جُز که عَفْوِ تو کِه را دارد سَنَد
هر کِه با اَمرِ تو بیباکی کُند؟
غَفْلَت و گُستاخیِ این مُجْرِمان
از وفورِ عَفْوِ توست ای عَفْولان
دایما غَفْلَت زِ گُستاخی دَمَد
که بَرَد تَعْظیم از دیده رَمَد
غَفْلت و نِسْیانِ بَد آموخته
ز آتشِ تَعْظیم گردد سوخته
هَیبَتَش بیداری و فِطْنَت دَهَد
سَهْو نِسْیان از دِلَش بیرون جَهَد
وَقتِ غارت خواب نایَد خَلْق را
تا بِنَرْبایَد کسی زو دَلْق را
خواب چون دَر میرَمَد از بیمِ دَلْق
خوابِ نِسْیان کِی بُوَد با بیمِ حَلْق؟
لاتُؤاخِذْ اِنْ نَسینا شُد گُواه
که بُوَد نِسْیان به وَجْهی هم گناه
زان که اِسْتِکمالِ تَعْظیم او نکرد
وَرْنه نِسْیان دَر نَیاوَرْدی نَبَرد
گَرچه نِسْیان لابُد و ناچار بود
در سَبَب وَرْزیدن او مُخْتار بود
که تَهاون کرد در تَعْظیم ها
تا که نِسْیان زاد یا سَهْو و خَطا
هَمچو مَستی کو جنایتها کُند
گوید او مَعْذور بودم من زِ خَود
گویَدَش لیکِن سَبَب ای زشتْ کار
از تو بُد در رفتنِ آن اِخْتیار
بیخودی نامَد به خود تُشْ خوانْدی
اِخْتیارَت خود نَشُد تُش رانْدی
گَر رَسیدی مَستییی بیجَهْدِ تو
حِفْظ کردی ساقیِ جانْ عَهدِ تو
پُشتدارَت بودی او و عُذْرخواه
من غُلامِ زَلَّتِ مَستِ اِلٰه
عَفوهایِ جُمله عالَم ذَرّهیی
عکسِ عَفْوَت ای زِ تو هر بَهْرهیی
عَفْوها گفته ثَنایِ عَفْوِ تو
نیست کُفْوَش اَیُّهَا النّاسْ اِتَّقوا
جانَشان بَخش و زِ خودْشان هم مَران
کامِ شیرینِ تو اَند ای کامْران
رَحْم کُن بر وِیْ که رویِ تو بِدید
فُرقَتِ تَلْخِ تو چون خواهد کَشید؟
از فِراق و هَجْر میگویی سُخُن؟
هر چه خواهی کُن ولیکِن این مَکُن
صد هزاران مرگِ تَلْخِ شَصتْ تو
نیست مانندِ فِراقِ رویِ تو
تَلخیِ هَجْر از ذُکور و از اِناث
دور دار ای مُجْرِمان را مُسْتَغاث
بر امیدِ وَصلِ تو مُردن خْوش است
تَلخیِ هَجرِ تو فَوْقِ آتش است
گَبْر میگوید میانِ آن سَقَر
چه غَمَم بودی گَرَم کردی نَظَر؟
کان نَظَر شیرین کُننده یْ رَنج هاست
ساحِران را خونْ بَهایِ دست و پاست
پیشِ تَختِ آن اُلُغْ سُلْطان دَوید
سَجدهیی کرد و گِلویِ خود گرفت
کِی قُبادی کَزْ تو چَرخ آرَد شِگِفت
ای هُمایی که هُمایان فَرُّخی
از تو دارند و سَخاوَت هر سَخی
ای کَریمی که کَرَمهایِ جهان
مَحْو گردد پیشِ ایثارَت نَهان
ای لَطیفی که گُلِ سُرخَت بِدید
از خَجالَت پیرْهَن را بَر دَرید
از غَفوریِّ تو غُفرانْ چَشمْسیر
روبَهان بر شیر از عَفْوِ تو چیر
جُز که عَفْوِ تو کِه را دارد سَنَد
هر کِه با اَمرِ تو بیباکی کُند؟
غَفْلَت و گُستاخیِ این مُجْرِمان
از وفورِ عَفْوِ توست ای عَفْولان
دایما غَفْلَت زِ گُستاخی دَمَد
که بَرَد تَعْظیم از دیده رَمَد
غَفْلت و نِسْیانِ بَد آموخته
ز آتشِ تَعْظیم گردد سوخته
هَیبَتَش بیداری و فِطْنَت دَهَد
سَهْو نِسْیان از دِلَش بیرون جَهَد
وَقتِ غارت خواب نایَد خَلْق را
تا بِنَرْبایَد کسی زو دَلْق را
خواب چون دَر میرَمَد از بیمِ دَلْق
خوابِ نِسْیان کِی بُوَد با بیمِ حَلْق؟
لاتُؤاخِذْ اِنْ نَسینا شُد گُواه
که بُوَد نِسْیان به وَجْهی هم گناه
زان که اِسْتِکمالِ تَعْظیم او نکرد
وَرْنه نِسْیان دَر نَیاوَرْدی نَبَرد
گَرچه نِسْیان لابُد و ناچار بود
در سَبَب وَرْزیدن او مُخْتار بود
که تَهاون کرد در تَعْظیم ها
تا که نِسْیان زاد یا سَهْو و خَطا
هَمچو مَستی کو جنایتها کُند
گوید او مَعْذور بودم من زِ خَود
گویَدَش لیکِن سَبَب ای زشتْ کار
از تو بُد در رفتنِ آن اِخْتیار
بیخودی نامَد به خود تُشْ خوانْدی
اِخْتیارَت خود نَشُد تُش رانْدی
گَر رَسیدی مَستییی بیجَهْدِ تو
حِفْظ کردی ساقیِ جانْ عَهدِ تو
پُشتدارَت بودی او و عُذْرخواه
من غُلامِ زَلَّتِ مَستِ اِلٰه
عَفوهایِ جُمله عالَم ذَرّهیی
عکسِ عَفْوَت ای زِ تو هر بَهْرهیی
عَفْوها گفته ثَنایِ عَفْوِ تو
نیست کُفْوَش اَیُّهَا النّاسْ اِتَّقوا
جانَشان بَخش و زِ خودْشان هم مَران
کامِ شیرینِ تو اَند ای کامْران
رَحْم کُن بر وِیْ که رویِ تو بِدید
فُرقَتِ تَلْخِ تو چون خواهد کَشید؟
از فِراق و هَجْر میگویی سُخُن؟
هر چه خواهی کُن ولیکِن این مَکُن
صد هزاران مرگِ تَلْخِ شَصتْ تو
نیست مانندِ فِراقِ رویِ تو
تَلخیِ هَجْر از ذُکور و از اِناث
دور دار ای مُجْرِمان را مُسْتَغاث
بر امیدِ وَصلِ تو مُردن خْوش است
تَلخیِ هَجرِ تو فَوْقِ آتش است
گَبْر میگوید میانِ آن سَقَر
چه غَمَم بودی گَرَم کردی نَظَر؟
کان نَظَر شیرین کُننده یْ رَنج هاست
ساحِران را خونْ بَهایِ دست و پاست
مولوی : دفتر پنجم
بخش ۱۷۷ - تفسیر گفتن ساحران فرعون را در وقت سیاست با او کی لا ضیر انا الی ربنا منقلبون
نَعْرهٔ لا ضَیْر بِشْنید آسْمان
چَرخ گویی شُد پِیِ آن صَوْلَجان
ضَربَتِ فرعونْ ما را نیست ضَیْر
لُطفِ حَقْ غالِب بُوَد بر قَهرِ غَیْر
گَر بِدانی سِرِّ ما را ای مُضِل
میرَهانیمان زِ رَنجْ ای کورْدل
هین بیا زین سو بِبین کین اَرْغَنون
میزَنَد یا لَیْتَ قَوْمی یَعْلَمون
دادْ ما را دادِ حَقْ فرعونییی
نه چو فرعونیت و مُلْکَت فانییی
سَر بَر آر و مُلْک بینْ زنده وْ جَلیل
ای شُده غِرِّه به مصر و رودِ نیل
گَر تو تَرکِ این نَجِسْ خِرقه کُنی
نیل را در نیلِ جانْ غَرقه کُنی
هین بِدار از مصر ای فرعون دَست
در میانِ مصرِ جانْ صد مصر هست
تو اَنا ربٌ هَمیگویی به عام
غافِل از ماهیَّتِ این هر دو نام
رَبّْ بر مَربوب کِی لَرْزان بُوَد؟
کِی اَنادان بَندِ جسم و جانْ بُوَد؟
نَکْ اَنا ماییم رَسته از اَنا
از اَنایِ پُر بَلایِ پُر عَنا
آن اَنایی بر تو ای سگ شوم بود
در حَقِ ما دولَتِ مَحْتوم بود
گَر نَبودیت این اَنایی کینهکَش
کِی زَدی بر ما چُنین اِقْبالْ خَوش؟
شُکرِ آنْک از دارِ فانی میرَهیم
بر سَرِ این دارْ پَندَت میدهیم
دارِ قَتلِ ما بُراقِ رِحلَت است
دارِ مُلْکِ تو غُرور و غَفْلَت است
این حَیاتی خُفْیه در نَقْشِ مَمات
وان مَماتی خُفْیه در قِشْرِ حَیات
مینِمایَد نورْ نار و نارْ نور
وَرْنه دنیا کِی بُدی دارُالغُرور؟
هین مَکُن تَعْجیل اَوَّل نیست شو
چون غروب آری بَر آ از شَرقِ ضَوْ
از اَناییِّ اَزَل دلْ دَنگ شُد
این اَنایی سرد گشت و نَنگ شُد
زان اَنایِ بیاَنا خوش گشت جان
شُد جهانْ او از اّناییِّ جهان
از اَنا چون رَست اکنون شُد اَنا
آفرینها بر اَنایِ بی عَنا
کو گُریزان و اَنایی در پِی اَش
میدَوَد چون دید وِیْ را بی وِیْ اَش
طالِبِ اویی نگردد طالِبَت
چون بِمُردی طالِبَت شُد مَطْلَبَت
زندهیی کِی مُردهشو شوید تورا؟
طالِبی کِی مَطْلَبَت جویَد تورا؟
اَنْدرین بَحثْ اَرْ خِرَد رَهْبین بُدی
فَخرِ رازی رازدانِ دین بُدی
لیکْ چون مَنْ لَمْ یَذُقْ لَمْ یَدْرِ بود
عقل و تَخْییلاتِ او حیرت فُزود
کِی شود کَشف از تَفکُّر این اَنا
آن اَنا مَکْشوف شُد بعد از فَنا
میفُتَد این عقلها در اِفْتِقاد
در مَغا کیِّ حُلول و اِتِّحاد
ای اَیازِ گشته فانی زِ اقْتِراب
هَمچو اَخْتَر در شُعاعِ آفتاب
بلکه چون نُطْفه مُبَدَّل تو به تَن
نَزْ حُلول و اِتِّحادی مُفْتَتَن
عَفْو کُن ای عَفْو در صندوقِ تو
سابِقِ لُطْفی همه مَسْبوقِ تو
من کِه باشم که بگویم عَفْو کُن؟
ای تو سُلْطان و خُلاصه یْ اَمرِ کُن
من کِه باشم که بُوَم من با مَنَت؟
ای گرفته جُمله منها دامَنَت
چَرخ گویی شُد پِیِ آن صَوْلَجان
ضَربَتِ فرعونْ ما را نیست ضَیْر
لُطفِ حَقْ غالِب بُوَد بر قَهرِ غَیْر
گَر بِدانی سِرِّ ما را ای مُضِل
میرَهانیمان زِ رَنجْ ای کورْدل
هین بیا زین سو بِبین کین اَرْغَنون
میزَنَد یا لَیْتَ قَوْمی یَعْلَمون
دادْ ما را دادِ حَقْ فرعونییی
نه چو فرعونیت و مُلْکَت فانییی
سَر بَر آر و مُلْک بینْ زنده وْ جَلیل
ای شُده غِرِّه به مصر و رودِ نیل
گَر تو تَرکِ این نَجِسْ خِرقه کُنی
نیل را در نیلِ جانْ غَرقه کُنی
هین بِدار از مصر ای فرعون دَست
در میانِ مصرِ جانْ صد مصر هست
تو اَنا ربٌ هَمیگویی به عام
غافِل از ماهیَّتِ این هر دو نام
رَبّْ بر مَربوب کِی لَرْزان بُوَد؟
کِی اَنادان بَندِ جسم و جانْ بُوَد؟
نَکْ اَنا ماییم رَسته از اَنا
از اَنایِ پُر بَلایِ پُر عَنا
آن اَنایی بر تو ای سگ شوم بود
در حَقِ ما دولَتِ مَحْتوم بود
گَر نَبودیت این اَنایی کینهکَش
کِی زَدی بر ما چُنین اِقْبالْ خَوش؟
شُکرِ آنْک از دارِ فانی میرَهیم
بر سَرِ این دارْ پَندَت میدهیم
دارِ قَتلِ ما بُراقِ رِحلَت است
دارِ مُلْکِ تو غُرور و غَفْلَت است
این حَیاتی خُفْیه در نَقْشِ مَمات
وان مَماتی خُفْیه در قِشْرِ حَیات
مینِمایَد نورْ نار و نارْ نور
وَرْنه دنیا کِی بُدی دارُالغُرور؟
هین مَکُن تَعْجیل اَوَّل نیست شو
چون غروب آری بَر آ از شَرقِ ضَوْ
از اَناییِّ اَزَل دلْ دَنگ شُد
این اَنایی سرد گشت و نَنگ شُد
زان اَنایِ بیاَنا خوش گشت جان
شُد جهانْ او از اّناییِّ جهان
از اَنا چون رَست اکنون شُد اَنا
آفرینها بر اَنایِ بی عَنا
کو گُریزان و اَنایی در پِی اَش
میدَوَد چون دید وِیْ را بی وِیْ اَش
طالِبِ اویی نگردد طالِبَت
چون بِمُردی طالِبَت شُد مَطْلَبَت
زندهیی کِی مُردهشو شوید تورا؟
طالِبی کِی مَطْلَبَت جویَد تورا؟
اَنْدرین بَحثْ اَرْ خِرَد رَهْبین بُدی
فَخرِ رازی رازدانِ دین بُدی
لیکْ چون مَنْ لَمْ یَذُقْ لَمْ یَدْرِ بود
عقل و تَخْییلاتِ او حیرت فُزود
کِی شود کَشف از تَفکُّر این اَنا
آن اَنا مَکْشوف شُد بعد از فَنا
میفُتَد این عقلها در اِفْتِقاد
در مَغا کیِّ حُلول و اِتِّحاد
ای اَیازِ گشته فانی زِ اقْتِراب
هَمچو اَخْتَر در شُعاعِ آفتاب
بلکه چون نُطْفه مُبَدَّل تو به تَن
نَزْ حُلول و اِتِّحادی مُفْتَتَن
عَفْو کُن ای عَفْو در صندوقِ تو
سابِقِ لُطْفی همه مَسْبوقِ تو
من کِه باشم که بگویم عَفْو کُن؟
ای تو سُلْطان و خُلاصه یْ اَمرِ کُن
من کِه باشم که بُوَم من با مَنَت؟
ای گرفته جُمله منها دامَنَت
مولوی : دفتر پنجم
بخش ۱۷۸ - مجرم دانستن ایاز خود را درین شفاعتگری و عذر این جرم خواستن و در آن عذرگویی خود را مجرم دانستن و این شکستگی از شناخت و عظمت شاه خیزد کی انا اعلمکم بالله و اخشیکم لله و قال الله تعالی انما یخشی الله من عباده العلما
من کِی آرَم رَحْمْ خِلْم آلود را
رَهْ نِمایَم حِلْمِ عِلْماَنْدود را؟
صد هزاران صَفْع را اَرْزانی اَم
گَر زَبونِ صَفْعها گردانی اَم
من چه گویم پیشَت؟ اِعْلامَت کُنم؟
یا که وا یادَت دَهَم شَرطِ کَرَم؟
آنچه مَعْلومِ تو نَبْوَد چیست آن؟
وآنچه یادت نیست کو اَنْدَر جهان؟
ای تو پاک از جَهْل و عِلْمَتْ پاک از آن
که فراموشی کُند بر وِیْ نَهان
هیچ کَس را تو کسی اِنْگاشتی
هَمچو خورشیدش به نورْ اَفْراشتی
چون کَسَم کردی اگر لابِه کُنم
مُستَمع شو لابِهام را از کَرَم
زان که از نَقْشَم چو بیرون بُردهیی
آن شَفاعَت هم تو خود را کردهیی
چون زِ رَختِ من تَهی گشت این وَطَن
تَرّ و خُشکِ خانه نَبْوَد آنِ من
هم دُعا از من رَوان کردی چو آب
هم نَباتَش بَخْش و دارَش مُسْتَجاب
هم تو بودی اَوَّل آرَنْده یْ دُعا
هم تو باش آخِر اِجابَت را رَجا
تا زَنَم من لافْ کان شاهِ جهان
بَهْرِ بَنده عَفْو کرد از مُجْرِمان
دَرد بودم سَر به سَر من خودپَسَند
کرد شاهَم دارویِ هر دَردمَند
دوزخی بودم پُر از شور و شَری
کرد دستِ فَضْلِ اویَم کوثَری
هر کِه را سوزید دوزخْ در قَوَد
من بِرویانَم دِگَر بار از جَسَد
کارِ کوثر چیست که هر سوخته
گردد از وِیْ نابَت و اَنْدوخته؟
قطره قطره او مُنادیِّ کَرَم
کانچه دوزخ سوختْ من بازْ آوَرَم
هست دوزخْ هَمچو سَرمایِ خَزان
هست کوثَر چون بهارْ ای گُلْسِتان
هست دوزخْ هَمچو مرگ و خاکِ گور
هست کوثَر بر مِثالِ نَفْخِ صور
ای زِ دوزخ سوخته اَجْسامَتان
سویِ کوثر میکَشَد اِکْرامَتان
چون خَلَقْتُ الْخَلْقْ کَی یُرْبَحْ عَلَی
لُطفِ تو فَرمود ای قَیّومِ حَی
لالَاِن اَرْبَحْ عَلَیْهِمْ جودِ توست
که شود زو جُمله ناقِصها دُرُست
عَفْو کُن زین بَندگانِ تَنپَرَست
عَفْو از دریایِ عَفْو اولیٰ تر است
عَفوِ خَلْقان هَمچو جو و هَمچو سَیْل
هم بِدان دریایِ خود تازَنْد خَیْل
عَفْوها هر شب ازین دلْپارهها
چون کبوتر سویِ تو آید شَها
بازَشان وَقتِ سَحَر پَرّان کُنی
تا به شب مَحْبوسِ این اَبْدان کُنی
پَر زَنان بارِ دِگَر در وَقتِ شام
میپَرَند از عشقِ آن ایوان و بام
تا که از تَنْ تارِ وُصْلَت بِسْکُلَند
پیشِ تو آیند کَزْ تو مُقْبِلَند
پَر زَنان ایمِن زِ رَجْعِ سَرنِگون
در هوا کِه انّا اِلَیهِ راجِعون
بانگ میآید تَعالَوا زان کَرَم
بَعد از آن رَجْعَت نَمانْد از حِرص و غَم
بَسْ غَریبیها کَشیدیْت از جهان
قَدْرِ من دانسته باشید ای مِهان
زیرِ سایه یْ این درختم مَستِ ناز
هین بِیَندازید پاها را دِراز
پایهایِ پُر عَنا از راهِ دین
بر کِنار و دستِ حورانْ خالِدین
حوریان گشته مُغَمَّز مِهْربان
کَزْ سَفَر باز آمدند این صوفیان
صوفیانِ صافیانْ چون نورِ خَور
مُدَّتی افتاده بر خاک و قَذَر
بیاَثَر پاک از قَذَر باز آمدند
هَمچو نورِ خورْ سویِ قُرصِ بُلند
این گروهِ مُجرِمان هم ای مَجید
جُمله سَرهاشان به دیواری رَسید
بَر خَطا و جُرمِ خود واقِف شُدند
گَرچه ماتِ کَعْبَتَیْنِ شَهْ بُدَند
رو به تو کردند اکنون اَهْکُنان
ای کِه لُطْفِ مُجرِمان را رَهْکُنان
راهْ دِهْ آلودگان را اَلْعَجَل
در فُراتِ عَفْو و عَیْنِ مُغْتَسَل
تا که غُسل آرَند زان جُرمِ دراز
در صَفِ پاکان رَوَند اَنْدَر نماز
اَندَر آن صَفها زِ اندازه بُرون
غَرقگانِ نورِ نَحنُ الصّافون
چون سُخَن در وَصْفِ این حالَت رَسید
هم قَلَم بِشْکَست و هم کاغذ دَرید
بَحر را پِیْمود هیچ اُسْکُرّهیی؟
شیر را برداشت هرگز بَرّهیی؟
گَر حِجابَسْتَت بُرون رو زِ احْتِجاب
تا بِبینی پادشاهیِّ عُجاب
گَرچه بِشْکَستند جامَت قومِ مَست
آن کِه مَست از تو بُوَد عُذْریش هست
مَستیِ ایشان به اِقبال و به مال
نه زِ باده یْ توست ای شیرین فِعال؟
ای شَهَنْشَه مَستِ تَخْصیص تواَند
عَفْو کُن از مَستِ خود ای عَفْومَند
لَذَّتِ تَخْصیصِ تو وَقتِ خِطاب
آن کُند که نایَد از صد خُمْ شراب
چون که مَستَم کردهیی حَدَّم مَزَن
شَرعْ مَسْتان را نَبیند حَد زدن
چون شَوَم هوشیار آنگاهَم بِزَن
که نخواهم گشت خود هُشیارْ من
هرکِه از جامِ تو خورْد ای ذوالْمِنَن
تا اَبَد رَست از هُش و از حَد زدن
خالِدینَ فی فَناءٍ سُکْرُهُم
مَنْ تَفانی فی هَواکُم لَمْ یَقُمْ
فَضلِ تو گوید دلِ ما را که رو
ای شُده در دوغِ عشقِ ما گِرو
چون مگس در دوغِ ما اُفتادهیی
تو نهیی مَستْ ای مگس تو بادهیی
کَرکَسانْ مَست از تو گَردند ای مگس
چون که بر بَحرِ عَسَل رانی فَرَس
کوهها چون ذَرّهها سَرمَستِ تو
نُقطه و پَرگار و خَطْ در دستِ تو
فِتْنه که لَرْزند ازو لَرزانِ توست
هر گِرانقیمَت گُهَر اَرْزانِ توست
گر خدا دادی مرا پانْصَد دَهان
گُفتَمی شَرحِ تو ای جان و جهان
یک دَهان دارم من آن هم مُنْکَسِر
در خَجالَت از تو ای دانایِ سِر
مُنْکَسِرتر خود نباشم از عَدَم
کَزْ دَهانَش آمدَسْتَند این اُمَم
صد هزار آثارِ غَیْبی مُنْتَظِر
کَزْ عَدَم بیرون جَهَد با لُطْف و بِر
از تَقاضایِ تو میخارَد سَرم
ای بِمُرده من به پیشِ آن کَرَم
رَغبَتِ ما از تَقاضایِ تو است
جَذْبهٔ حَقّ است هر جا رَهْرو است
خاکْ بیبادی به بالا بَر جَهَد؟
کَشتیِ بیبَحرْ پا در رَهْ نَهَد؟
پیشِ آبِ زندگانی کَسْ نَمُرد
پیشِ آبَت آبِ حیوان است دُرد
آبِ حیوانْ قِبلهٔ جانْ دوستان
ز آب باشد سبز و خندان بوستان
مرگْ آشامان زِ عشقش زندهاند
دلْ زِ جان و آبِ جانْ بَر کَندهاند
آبِ عشقِ تو چو ما را دست داد
آبِ حیوان شُد به پیشِ ما کَساد
ز آبِ حیوان هست هر جان را نُوی
لیکْ آبِ آبِ حیوانی توی
هر دَمی مرگیّ و حَشْری دادی اَم
تا بِدیدَم دستْ بُردِ آن کَرَم
همچو خُفتن گشت این مُردن مرا
زِ اعْتِمادِ بَعْث کردن ای خدا
هفت دریا هر دَمْ اَرْ گردد سَراب
گوش گیری آوَریْش ای آبِ آب
عقلْ لَرزان از اَجَل وان عشقْ شوخ
سنگ کِی تَرسَد زِ بارانْ چون کُلوخ؟
از صِحافِ مَثنوی این پنجم است
در بُروجِ چَرخِ جان چون اَنْجُم است
رَهْ نَیابَد از سِتاره هر حَواس
جُز که کَشتیبانِ اِسْتارهشِناس
جُز نِظاره نیست قِسْمِ دیگران
از سُعودَش غافِل اَند و از قِران
آشنایی گیر شبها تا به روز
با چُنین اِسْتارههایِ دیوْسوز
هر یکی در دَفعِ دیوِ بَدگُمان
هست نَفْط اَنْدازِ قَلْعهیْ آسْمان
اَخْتَران با دیوْ هَمچون عَقْرب است
مُشتری را او وَلیُّ الْاقْرب است
قَوْس اگر از تیر دوزَد دیو را
دَلْوِ پُر آب است زَرْع و میو را
حوت اگرچه کَشتیِ غَی بِشْکَنَد
دوست را چون ثَوْرْ کِشتی میکُند
شَمْس اگر شب را بِدرَّد چون اَسَد
لَعْل را زو خِلْعَتِ اَطْلَس رَسَد
هر وجودی کَزْ عَدَم بِنْمود سَر
بر یکی زَهْر است و بر دیگر شِکَر
دوست شو وَزْ خویِ ناخوش شو بَری
تا زِ خُمره یْ زَهْر هم شِکَّر خَوری
زان نَشُد فاروق را زَهْری گَزَند
که بُد آن تِریاقِ فاروقیش قَنْد
رَهْ نِمایَم حِلْمِ عِلْماَنْدود را؟
صد هزاران صَفْع را اَرْزانی اَم
گَر زَبونِ صَفْعها گردانی اَم
من چه گویم پیشَت؟ اِعْلامَت کُنم؟
یا که وا یادَت دَهَم شَرطِ کَرَم؟
آنچه مَعْلومِ تو نَبْوَد چیست آن؟
وآنچه یادت نیست کو اَنْدَر جهان؟
ای تو پاک از جَهْل و عِلْمَتْ پاک از آن
که فراموشی کُند بر وِیْ نَهان
هیچ کَس را تو کسی اِنْگاشتی
هَمچو خورشیدش به نورْ اَفْراشتی
چون کَسَم کردی اگر لابِه کُنم
مُستَمع شو لابِهام را از کَرَم
زان که از نَقْشَم چو بیرون بُردهیی
آن شَفاعَت هم تو خود را کردهیی
چون زِ رَختِ من تَهی گشت این وَطَن
تَرّ و خُشکِ خانه نَبْوَد آنِ من
هم دُعا از من رَوان کردی چو آب
هم نَباتَش بَخْش و دارَش مُسْتَجاب
هم تو بودی اَوَّل آرَنْده یْ دُعا
هم تو باش آخِر اِجابَت را رَجا
تا زَنَم من لافْ کان شاهِ جهان
بَهْرِ بَنده عَفْو کرد از مُجْرِمان
دَرد بودم سَر به سَر من خودپَسَند
کرد شاهَم دارویِ هر دَردمَند
دوزخی بودم پُر از شور و شَری
کرد دستِ فَضْلِ اویَم کوثَری
هر کِه را سوزید دوزخْ در قَوَد
من بِرویانَم دِگَر بار از جَسَد
کارِ کوثر چیست که هر سوخته
گردد از وِیْ نابَت و اَنْدوخته؟
قطره قطره او مُنادیِّ کَرَم
کانچه دوزخ سوختْ من بازْ آوَرَم
هست دوزخْ هَمچو سَرمایِ خَزان
هست کوثَر چون بهارْ ای گُلْسِتان
هست دوزخْ هَمچو مرگ و خاکِ گور
هست کوثَر بر مِثالِ نَفْخِ صور
ای زِ دوزخ سوخته اَجْسامَتان
سویِ کوثر میکَشَد اِکْرامَتان
چون خَلَقْتُ الْخَلْقْ کَی یُرْبَحْ عَلَی
لُطفِ تو فَرمود ای قَیّومِ حَی
لالَاِن اَرْبَحْ عَلَیْهِمْ جودِ توست
که شود زو جُمله ناقِصها دُرُست
عَفْو کُن زین بَندگانِ تَنپَرَست
عَفْو از دریایِ عَفْو اولیٰ تر است
عَفوِ خَلْقان هَمچو جو و هَمچو سَیْل
هم بِدان دریایِ خود تازَنْد خَیْل
عَفْوها هر شب ازین دلْپارهها
چون کبوتر سویِ تو آید شَها
بازَشان وَقتِ سَحَر پَرّان کُنی
تا به شب مَحْبوسِ این اَبْدان کُنی
پَر زَنان بارِ دِگَر در وَقتِ شام
میپَرَند از عشقِ آن ایوان و بام
تا که از تَنْ تارِ وُصْلَت بِسْکُلَند
پیشِ تو آیند کَزْ تو مُقْبِلَند
پَر زَنان ایمِن زِ رَجْعِ سَرنِگون
در هوا کِه انّا اِلَیهِ راجِعون
بانگ میآید تَعالَوا زان کَرَم
بَعد از آن رَجْعَت نَمانْد از حِرص و غَم
بَسْ غَریبیها کَشیدیْت از جهان
قَدْرِ من دانسته باشید ای مِهان
زیرِ سایه یْ این درختم مَستِ ناز
هین بِیَندازید پاها را دِراز
پایهایِ پُر عَنا از راهِ دین
بر کِنار و دستِ حورانْ خالِدین
حوریان گشته مُغَمَّز مِهْربان
کَزْ سَفَر باز آمدند این صوفیان
صوفیانِ صافیانْ چون نورِ خَور
مُدَّتی افتاده بر خاک و قَذَر
بیاَثَر پاک از قَذَر باز آمدند
هَمچو نورِ خورْ سویِ قُرصِ بُلند
این گروهِ مُجرِمان هم ای مَجید
جُمله سَرهاشان به دیواری رَسید
بَر خَطا و جُرمِ خود واقِف شُدند
گَرچه ماتِ کَعْبَتَیْنِ شَهْ بُدَند
رو به تو کردند اکنون اَهْکُنان
ای کِه لُطْفِ مُجرِمان را رَهْکُنان
راهْ دِهْ آلودگان را اَلْعَجَل
در فُراتِ عَفْو و عَیْنِ مُغْتَسَل
تا که غُسل آرَند زان جُرمِ دراز
در صَفِ پاکان رَوَند اَنْدَر نماز
اَندَر آن صَفها زِ اندازه بُرون
غَرقگانِ نورِ نَحنُ الصّافون
چون سُخَن در وَصْفِ این حالَت رَسید
هم قَلَم بِشْکَست و هم کاغذ دَرید
بَحر را پِیْمود هیچ اُسْکُرّهیی؟
شیر را برداشت هرگز بَرّهیی؟
گَر حِجابَسْتَت بُرون رو زِ احْتِجاب
تا بِبینی پادشاهیِّ عُجاب
گَرچه بِشْکَستند جامَت قومِ مَست
آن کِه مَست از تو بُوَد عُذْریش هست
مَستیِ ایشان به اِقبال و به مال
نه زِ باده یْ توست ای شیرین فِعال؟
ای شَهَنْشَه مَستِ تَخْصیص تواَند
عَفْو کُن از مَستِ خود ای عَفْومَند
لَذَّتِ تَخْصیصِ تو وَقتِ خِطاب
آن کُند که نایَد از صد خُمْ شراب
چون که مَستَم کردهیی حَدَّم مَزَن
شَرعْ مَسْتان را نَبیند حَد زدن
چون شَوَم هوشیار آنگاهَم بِزَن
که نخواهم گشت خود هُشیارْ من
هرکِه از جامِ تو خورْد ای ذوالْمِنَن
تا اَبَد رَست از هُش و از حَد زدن
خالِدینَ فی فَناءٍ سُکْرُهُم
مَنْ تَفانی فی هَواکُم لَمْ یَقُمْ
فَضلِ تو گوید دلِ ما را که رو
ای شُده در دوغِ عشقِ ما گِرو
چون مگس در دوغِ ما اُفتادهیی
تو نهیی مَستْ ای مگس تو بادهیی
کَرکَسانْ مَست از تو گَردند ای مگس
چون که بر بَحرِ عَسَل رانی فَرَس
کوهها چون ذَرّهها سَرمَستِ تو
نُقطه و پَرگار و خَطْ در دستِ تو
فِتْنه که لَرْزند ازو لَرزانِ توست
هر گِرانقیمَت گُهَر اَرْزانِ توست
گر خدا دادی مرا پانْصَد دَهان
گُفتَمی شَرحِ تو ای جان و جهان
یک دَهان دارم من آن هم مُنْکَسِر
در خَجالَت از تو ای دانایِ سِر
مُنْکَسِرتر خود نباشم از عَدَم
کَزْ دَهانَش آمدَسْتَند این اُمَم
صد هزار آثارِ غَیْبی مُنْتَظِر
کَزْ عَدَم بیرون جَهَد با لُطْف و بِر
از تَقاضایِ تو میخارَد سَرم
ای بِمُرده من به پیشِ آن کَرَم
رَغبَتِ ما از تَقاضایِ تو است
جَذْبهٔ حَقّ است هر جا رَهْرو است
خاکْ بیبادی به بالا بَر جَهَد؟
کَشتیِ بیبَحرْ پا در رَهْ نَهَد؟
پیشِ آبِ زندگانی کَسْ نَمُرد
پیشِ آبَت آبِ حیوان است دُرد
آبِ حیوانْ قِبلهٔ جانْ دوستان
ز آب باشد سبز و خندان بوستان
مرگْ آشامان زِ عشقش زندهاند
دلْ زِ جان و آبِ جانْ بَر کَندهاند
آبِ عشقِ تو چو ما را دست داد
آبِ حیوان شُد به پیشِ ما کَساد
ز آبِ حیوان هست هر جان را نُوی
لیکْ آبِ آبِ حیوانی توی
هر دَمی مرگیّ و حَشْری دادی اَم
تا بِدیدَم دستْ بُردِ آن کَرَم
همچو خُفتن گشت این مُردن مرا
زِ اعْتِمادِ بَعْث کردن ای خدا
هفت دریا هر دَمْ اَرْ گردد سَراب
گوش گیری آوَریْش ای آبِ آب
عقلْ لَرزان از اَجَل وان عشقْ شوخ
سنگ کِی تَرسَد زِ بارانْ چون کُلوخ؟
از صِحافِ مَثنوی این پنجم است
در بُروجِ چَرخِ جان چون اَنْجُم است
رَهْ نَیابَد از سِتاره هر حَواس
جُز که کَشتیبانِ اِسْتارهشِناس
جُز نِظاره نیست قِسْمِ دیگران
از سُعودَش غافِل اَند و از قِران
آشنایی گیر شبها تا به روز
با چُنین اِسْتارههایِ دیوْسوز
هر یکی در دَفعِ دیوِ بَدگُمان
هست نَفْط اَنْدازِ قَلْعهیْ آسْمان
اَخْتَران با دیوْ هَمچون عَقْرب است
مُشتری را او وَلیُّ الْاقْرب است
قَوْس اگر از تیر دوزَد دیو را
دَلْوِ پُر آب است زَرْع و میو را
حوت اگرچه کَشتیِ غَی بِشْکَنَد
دوست را چون ثَوْرْ کِشتی میکُند
شَمْس اگر شب را بِدرَّد چون اَسَد
لَعْل را زو خِلْعَتِ اَطْلَس رَسَد
هر وجودی کَزْ عَدَم بِنْمود سَر
بر یکی زَهْر است و بر دیگر شِکَر
دوست شو وَزْ خویِ ناخوش شو بَری
تا زِ خُمره یْ زَهْر هم شِکَّر خَوری
زان نَشُد فاروق را زَهْری گَزَند
که بُد آن تِریاقِ فاروقیش قَنْد