این متن شعری از مثنوی معنوی مولوی است که در آن مفاهیم عرفانی و فلسفی مانند ارزش گوهر وجود، خرد، عشق، عرفان، و ارتباط با خداوند مطرح شده است. در بخشی از شعر، شخصیتی به نام ایاز از ارزش گوهر وجود و هنر خود میپرسد و سپس با خرد و حکمت، گوهر را میشکند. این عمل باعث اعتراض دیگران میشود، اما در نهایت، این کار نشاندهندهی درک عمیق از حقیقت و عرفان است. شعر همچنین به مفاهیمی مانند خوف و رجا (ترس و امید)، عشق به خدا، و بیاعتنایی به ظواهر دنیوی اشاره میکند.
این متن حاوی مفاهیم عمیق عرفانی و فلسفی است که برای درک کامل آن، خواننده نیاز به بلوغ فکری و آشنایی با مفاهیم انتزاعی دارد. همچنین، زبان شعر کلاسیک و استفاده از استعارهها و نمادها ممکن است برای مخاطبان جوانتر دشوار باشد.
بخش ۱۷۴ - رسیدن گوهر از دست به دست آخر دور به ایاز و کیاست ایاز و مقلد ناشدن او ایشان را و مغرور ناشدن او به گال و مال دادن شاه و خلعتها و جامگیها افزون کردن و مدح عقل مخطان کردن به مکر و امتحان که کی روا باشد مقلد را مسلمان داشتن مسلمان باشد اما نادر باشد کی مقلد ازین امتحانها به سلامت بیرون آید کی ثبات بینایان ندارد الا من عصم الله زیرا حق یکیست و آن را ضد بسیار غلطافکن و مشابه حق مقلد چون آن ضد را نشناسد از آن رو حق را نشناخته باشد اما حق با آن ناشناخت او چو او را به عنایت نگاه دارد آن ناشناخت او را زیان ندارد
چند میاَرْزَد بدین تاب و هُنر؟ ۱
گفت اَفْزون زانچه تانَم گفت من
گفت اکنون زود خُردَش دَر شِکَن ۲
سنگها در آستین بودَش شِتاب
خُرد کَردَش پیشِ او بود آن صَواب ۳
زِ اتّفاقِ طالِعِ با دولَتَش
دست داد آن لحظه نادر حِکْمَتَش ۴
یا به خواب این دیده بود آن پُر صفا
کرده بود اَنْدَر بَغْل دو سنگ را ۵
هَمچو یوسُف که دَرونِ قَعرِ چاه
کشف شُد پایانِ کارش از اِلٰه ۶
هر که را فَتْح و ظَفَر پیغام داد
پیشِ او یک شُد مُراد و بیمُراد ۷
هر که پایَندانِ وِیْ شُد وَصلِ یار
او چه تَرسَد از شِکَست و کارْزار ۸
چون یَقین گَشتَش که خواهد کرد مات
فوتِ اسب و پیل هَستَش تُرَّهات ۹
گَر بَرَد اَسبَش هر آن که اسبْجوست
اسپ رو گو نه که پیش آهنگ اوست؟ ۱۰
مَرد را با اسب کِی خویشی بُوَد؟
عشقِ اسبش از پِیِ پیشی بُوَد ۱۱
بَهرِ صورتها مَکَش چندین زَحیر
بیصُداعِ صورتی معنی بگیر ۱۲
هست زاهِد را غَمِ پایانِ کار
تا چه باشد حالِ او روزِ شُمار؟ ۱۳
عارفان ز آغاز گشته هوشْمَند
از غَم و اَحوالِ آخِر فارغاند ۱۴
بود عارف را همین خَوْف و رَجا
سابِقهدانیش خورْد آن هر دو را ۱۵
دید کو سابِقْ زِراعَت کرد ماش
او هَمیداند چه خواهد بود چاش ۱۶
عارف است و باز رَست از خَوْف و بیم
هایْ هو را کرد تیغ حَقْ دو نیم ۱۷
بود او را بیم و اومید از خدا
خَوفْ فانی شُد عِیان گَشت آن رَجا ۱۸
چون شِکَست او گوهرِ خاصْ آن زمان
زان امیران خاست صد بانگ و فَغان ۱۹
کین چه بیباکیست؟ وَالله کافِر است
هر کِه این پُر نور گوهر را شِکَست ۲۰
وان جَماعَت جُمله از جَهْل و عَما
دَر شِکَسته دُرِّ اَمرِ شاه را ۲۱
قیمتی گوهر نتیجه یْ مِهْر و وُد
بر چُنان خاطِر چرا پوشیده شُد؟ ۲۲
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.