تعداد ۵۴۰۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۸۱۳ - موشکی صندوق را سوراخ کرد
موشَکی صندوق را سوراخ کرد
خوابِ گُربه موش را گُستاخ کرد
اَنْدَر آتش اَفکَنیم آن موش را
همچُنان کان مَردَکِ طَبّاخ کرد
گُربه را و موش را آتش زَنیم
در تَنوری کاتَشَش صد شاخ کرد
مولوی : غزلیات
غزل ۸۱۴ - بار دیگر یار ما هنباز کرد
بارِ دیگر یارِ ما هَنْباز کرد
اندک اندک خویْ از ما بازکرد
مَکْرهایِ دشمنان در گوش کرد
چَشمِ خود بر یارِ دیگر باز کرد
هر دَم از جورَش دل آرَد نو خَبَر
غَمْ دلِ تَرسنده را غَمّاز کرد
رُو تُرُش کردن بَرِ ما پیشه ساخت
یک بَهانه جُست و دست اَنْگاز کرد
ای دَریغا رازِ ما با همدِگَر
کو دِگَر کَس را چُنین هَم راز کرد
ای دلْ از سَرْ صبر را آغاز کُن
زان که دِلْبَر جور را آغاز کرد
عقل گوید کین بَداَنْدیشی مَکُن
او از آنِ ماست بر ما ناز کرد
می‌دَهَد چون مَهْ صَلاحُ الدّین ضیا
کَارْغَنون را زُهره جان ساز کرد
مولوی : غزلیات
غزل ۸۱۶ - خلق می‌جنبند مانا روز شد
خَلْق می‌جُنبَند مانا روز شُد
روز را جانْ بَخش جانا روز شُد
چند شب گشتیم ما و چند روز
در غَم و شادیِّ تو تا روز شُد
در جهان بَس شهرها کان‌جا شب است
اَنْدَرین ساعت که این جا روز شُد
در شبِ غَفلَت جهانی خُفته‌اند
زافتابِ عشقْ ما را روز شُد
هر کِه عاشق نیست او را روز نیست
هر کِه را عشق است و سودا روز شُد
صُبح را در کُنجِ این خانه مَجوی
رو به بالا کُن به بالا روز شُد
بر تو گَر خارست بر ما گُل شِکُفت
بر تو گَر شام است بر ما روز شُد
گَر تو از طِفْلی زِ روز آگَهْ نه‌یی
خیز با ما جانِ بابا روز شُد
روز را مُنْکِر مَشو لا لا مَگو
چند لا لا؟ جانِ لالا روز شُد
آفتاب آمد که اِنْشَقَّ الْقَمَر
بِشْنو این فرمانِ اَعْلا روز شُد
پاسْبانا بَس دِگَر چوبَک مَزَن
پاسْبان و حارسِ ما روز شُد
مولوی : غزلیات
غزل ۸۱۷ - چون مرا جمعی خریدار آمدند
چون مرا جَمعی خریدار آمدند
کُهنه دوزانْ جُمله در کار آمدند
از سِتیزه ریش را صابون زدند
وَزْ حَسَد ناشُسته رُخسار آمدند
هَمچو نَغْزان روزْ شیوه می‌کنند
هَمچو چَغْزان شب به تکرار آمدند
شُکر کَزْ آوازِ من این خُفتگان
خواب را هِشْتَند و بیدار آمدند
کاش بیداری برایِ حَق بُدی
این که بَهرِ سیم و زَرْ زار آمدند
چون شود بیمار ازیشان سُرخ رو؟
چون به زَردی هَمچو دینار آمدند
خَلْق را پَس چون رَهانَند از حَسَد
کَزْ حَسَد این قومْ بیمار آمدند
در دلِ خَلْقَند چون دیده مُنیر
آن شَهانْ کَزْ بَهرِ دیدار آمدند
هَمچو هفت اِسْتاره یک نور آمدند
هَمچو پنج اَنگُشتْ یک کار آمدند
تا نگردی ریشِ گاوِ مَردمی
سَر به سَر خود ریش و دَستار آمدند
اهلِ دلْ خورشید و اهلِ گِلْ غُبار
اهلِ دلْ گُل اهلِ گِلْ خار آمدند
غَم مَخور ای میرِ عالَم زین گروه
کَاهْلِ دلْ دل بَخش و دِلْدار آمدند
مولوی : غزلیات
غزل ۸۱۸ - ساقیان سرمست در کار آمدند
ساقیانْ سَرمَست در کار آمدند
مَستیانْ در کویِ خَمّار آمدند
حَلْقه حَلْقه عاشقان و بی‌دلان
بر امیدِ بویِ دِلْدار آمدند
بُلبُلانِ مَست و مَستانِ اَلَست
بر امیدِ گُلْ به گُلْزار آمدند
هین که مَخْموران دَرین دَمْ جوقْ جوق
بر دَرِ ساقی به زِنْهار آمدند
یک نِدا آمد عَجَب از کویِ دل
بی‌دل و بی‌پا به یک بار آمدند
از خوشیِّ بویِ او در کویِ او
بی‌خود و بی‌کَفْش و دَستار آمدند
بی‌مُحابا دِهْ تو ای ساقی مُدام
هین که جان‌ها مَستِ اَسْرار آمدند
عارفانْ از خویشْ بی‌خویش آمدند
زاهِدانْ در کارْ هُشیار آمدند
ساقیا تو جُمله را یک رَنگ کُن
باده دِهْ گَر یار و اَغْیار آمدند
مولوی : غزلیات
غزل ۸۱۹ - اندک اندک جمع مستان می‌رسند
اندکْ اندک جَمعِ مَستان می‌رَسَند
اندکْ اندک میْ‌پَرَستان می‌رَسَند
دِلْنَوازانْ نازْنازان در رَهْ اَند
گُلْ عِذاران از گُلِسْتان می‌رَسَند
اندک اندک زینْ جهانِ هست و نیست
نیستان رفتند و هَستان می‌رَسَند
جُمله دامَن‌هایِ پُرزَر هَمچو کان
از برایِ تَنگْ دَستان می‌رَسَند
لاغَرانِ خسته از مَرعایِ عشق
فَربَهان و تَنْدُرستان می‌رَسَند
جانِ پاکانْ چون شُعاعِ آفتاب
از چُنان بالا به پَستان می‌رَسَند
خُرَّم آن باغی که بَهرِ مَریَمان
میوه‌هایِ نو زمستان می‌رَسَند
اَصلِشان لُطف است و هم واگشت لُطف
هم زِ بُستانْ سویِ بُستان می‌رَسَند
مولوی : غزلیات
غزل ۸۲۰ - هر چه آن خسرو کند شیرین کند
هر چه آن خُسرو کُند شیرین کُند
چون درختِ تین که جُمله تین کُند
هرکجا خُطْبه بِخوانَد بر دو ضِد
هَمچو شیر و شَهْدِشان کابین کُند
با دَمِ او می‌رَوَد عینُ الْحَیات
مُرده جان یابَد چو او تَلْقین کُند
مُرغِ جان‌ها با قَفَص‌ها بَرپَرَند
چون که بَنده پَروَری آیین کُند
عالَمی بَخشَد به هر بَنده جُدا
کیست کو اَنْدَر دو عالَم این کُند؟
گَر به قَعْرِ چاه نامِ او بَری
قَعْرِ چَهْ را صَدْرِ عِلّیین کُند
من بَر آنَم که شِکَرریزی کُنم
از شِکَر گَر قِسْمِ منْ تعیین کُند
کافِری گَر لافِ عشقِ او زَنَد
کُفرِ او را جُمله نورِ دین کُند
خارِ عالَم در رَهِ عاشق نَهاد
تا که جُمله خار را نَسرین کُند
تو نمی‌دانی که هر کِه مُرغِ اوست
از سعادت بَیضه‌ها زَرّین کُند؟
بس کُنم زین پَس نَهان گویم دُعا
کِی نَهان مانَد چو شَهْ آمین کُند؟
مولوی : غزلیات
غزل ۸۲۱ - خنده از لطفت حکایت می‌کند
خنده از لُطْفَت حِکایَت می‌کُند
ناله از قَهْرَت شِکایَت می‌کُند
این دو پیغامِ مُخالِف در جهان
از یکی دِلْبَر رِوایَت می‌کُند
غافِلی را لُطْف بِفْریبَد چُنان
قَهْر نَنْدیشَد جِنایَت می‌کُند
وان یکی را قَهْرْ نومیدی دَهَد
یاْسِ کُلّی را رِعایَت می‌کُند
عشقْ مانندِ شفیعی مُشْفِقی
این دو گُم رَهْ را حِمایَت می‌کُند
شُکْرها داریم زین عشقْ ای خدا
لُطْف‌هایِ بی‌نِهایَت می‌کُند
هر چه ما در شُکر تَقصیری کنیم
عشقْ کُفران را کِفایَت می‌کُند
کوثَر است این عشق یا آبِ حَیات؟
عُمر را بی‌حَدّ و غایَت می‌کُند
در میانِ مُجْرِم و حَقْ چون رَسول
بس دوادو بس سَعایَت می‌کُند
بس کُن آیت آیَتْ این را بَرمَخوان
عشقْ خود تَفسیرِ آیَت می‌کُند
مولوی : غزلیات
غزل ۸۲۲ - عشق اکنون مهربانی می‌کند
عشقْ اکنون مِهْربانی می‌کُند
جانِ جانْ امروز جانی می‌کُند
در شُعاعِ آفتابِ مَعرِفَت
ذَرّه ذَرّه غَیب دانی می‌کُند
کیمیایِ کیمیاساز است عشق
خاک را گنجِ مَعانی می‌کُند
گاه دَرها می‌گُشایَد بر فَلَک
گَهْ خِرَد را نَردبانی می‌کُند
گَهْ چو صَهْبا بَزْمِ شادی می‌نَهَد
گَهْ چو دریا دُرفَشانی می‌کُند
گَهْ چو روحُ اللهْ طَبیبی می‌شود
گَهْ خَلیلَش میزبانی می‌کُند
اعتمادی دارد او بر عشقِ دوست
گَر سَماعِ لَنْ تَرانی می‌کُند
اَنْدَرین طوفان که خون است آبِ او
لُطْفِ خود را نوحِ ثانی می‌کُند
بانگِ اِنّانَسْتَعینِ ما شنید
لُطْف و داد و مُسْتَعانی می‌کُند
چون قَرین شُد عشق او با جان‌ها
مو به مو صاحِبْ قِرانی می‌کُند
اَرمَغان‌هایِ غریب آورده است
قِسْمَتِ آن اَرْمَغانی می‌کُند
هر کِه می‌بَندد رَهِ عُشّاق را
جاهِلیّ و قَلْتَبانی می‌کُند
سَرنگون اَنْدَررَوَد در آبِ شور
هر کِه چون لَنْگَر گِرانی می‌کُند
تا چه خورده‌ست این دَهان کَزْ ذوقِ آن
اِقْتِضایِ بی‌زبانی می‌کُند
مولوی : غزلیات
غزل ۸۲۳ - عمر بر اومید فردا می‌رود
عُمر بر اومیدِ فردا می‌رَوَد
غافلانه سویِ غوغا می‌رَوَد
روزگارِ خویش را امروز دان
بِنْگَرَش تا در چه سودا می‌رَوَد
گَهْ به کیسه گَهْ به کاسه عُمر رفت
هر نَفَس از کیسه ما می‌رَوَد
مرگْ یک یک می‌بَرَد وَزْ هَیْبَتَش
عاقلان را رَنگ و سیما می‌رَوَد
مرگْ در رَهْ ایستاده مُنْتَظِر
خواجه بر عَزمِ تماشا می‌رَوَد
مرگْ از خاطِر به ما نزدیک تَر
خاطِرِ غافِلْ کجاها می‌رَوَد
تَنْ مَپَروَر زان که قُربانی‌ست تَنْ
دل بِپَروَر دل به بالا می‌رَوَد
چَرب و شیرین کَم دِهْ این مُردار را
زان کِه تَنْ پَروَرْد رُسوا می‌رَوَد
چَرب و شیرین دِهْ زِ حِکْمَت روح را
تا قَوی گردد که آن جا می‌رَوَد
حِکْمَتَت از شَهْ صَلاحُ الدّین رَسَد
آن که چون خورشیدْ یکتا می‌رَوَد
مولوی : غزلیات
غزل ۸۲۴ - عاشقان پیدا و دلبر ناپدید
عاشقانْ پیدا و دِلْبَر ناپَدید
در همه عالَم چُنین عشقی کِه دید؟
نارَسیده یک لَبی بر نَقْشِ جان
صد هزاران جان‌ها تا لَب رَسید
قابِ قوسَین از عُلی تیری فَکَنْد
تا سِپَرهایِ فَلَک‌ها را دَرید
ناکَشیده دامَنِ معشوقِ غَیب
دلْ هزاران مِحْنَت و ضَربَت کَشید
ناگَزیده او لبِ شیرین لَبی
چند پُشتِ دست در هِجْران گَزید
ناچَریده از لَبَش شاخِ شِکَر
دلْ هزاران عشوه او را چَرید
ناشِکُفته از گُلِسْتانَش گُلی
صد هزاران خار در سینه خَلید
گَر چه جان از وِیْ ندید اِلّا جَفا
از وَفاها بر امیدِ او رَمید
آن اَلَم را بر کَرَم‌ها فَضْل داد
وان جَفا را از وَفاها بَرگُزید
خارِ او از جُمله گُل‌ها دَست بُرد
قُفْلِ او دِلْکَش تَر است از صد کلید
جورِ او از دورِ دولت گویْ بُرد
قَنْدها از زَهرِ قَهرَش بَردَمید
رَدِّ او بِهْ از قَبولِ دیگران
لَعْل و مُرواریدْ سَنگَش را مُرید
این سَعادت‌هایِ دنیا هیچ نیست
آن سعادت جو که دارد بوسَعید
این زیادت‌هایِ این عالَم کَمی‌ست
آن زیادت جو که دارد بایَزید
آن زیادتْ دستِ شش اَنْگُشتِ توست
قیمتِ او کَم به ظاهر مُسْتَزید
آن سَناجو کِشْ سَنایی شرح کرد
یافت فَردیَّت زِ عَطّار آن فَرید
چَرب و شیرین می‌نِمایَد پاک و خوش
یک شبی بُگْذشت با تو شُد پَلید
چَرب و شیرین از غذایِ عشقْ خور
تا پَرَت بَررویَد و دانی پَرید
آخِر اَنْدَر غار در طِفْلی خَلیل
از سَرِ اَنگُشتْ شیری می‌مَکید
آن رَها کُن آن جَنینْ اَنْدَر شِکَم
آبِ حیوانی زِ خونی می‌مَزید
قَدّ و بالایی که چَرخَش کرد راست
عاقِبَت چون چَرخِ کَژْقامَت خَمید
قَدّ و بالایی که عشقش بَرفَراشت
بَرگُذشت آن قَدَّش از عَرشِ مَجید
نی خَمُش کُن عالِمُ السِّر حاضر است
نَحْنُ اَقْرَبْ گفت مِنْ حَبْلِ الْوَرید
مولوی : غزلیات
غزل ۸۲۵ - برنشین ای عزم و منشین ای امید
بَرنشین ای عَزْم و مَنْشین ای امید
کَزْ رَسولانَش پَیاپِی شُد نَوید
دود و بویی می‌رَسَد از عَرشِ غَیب
ای نَهانان سویِ بویِ آن پَرید
هر چه غَفلَتْ کور و پنهان می‌کُند
دودِ بویَش می‌کُند آن را سِپید
ما زِ گَردونْ سویِ مادون آمدیم
بازْ ما را سویِ گَردون بَرکَشید
هَمچو مَریَم سویِ خُرمابُن رَویم
زان که خُرمایی ندارد شاخِ بید
بَس کُن و از حرف در مَعنی گُریز
چند مَعنی را زِ حرفی می‌مَزید؟
این مَزیدنْ طِفْلِ بی‌دَندان کُند
گَر شما مَردید نان را خود گَزید
مولوی : غزلیات
غزل ۸۲۶ - ای خدا از عاشقان خشنود باد
ای خدا از عاشقانْ خُشنود باد
عاشقان را عاقِبَتْ مَحْمود باد
عاشقان را از جَمالَت عید باد
جانِشان در آتشَت چون عود باد
دست کردی دِلْبَرا در خونِ ما
جانِ ما زین دستْ خونْ آلود باد
هر کِه گوید که خلاصَش دِهْ زِ عشق
آن دُعا از آسْمانْ مَردود باد
مَهْ کَم آید مُدّتی در راهِ عشق
آن کَمیِّ عشقْ جُمله سود باد
دیگران از مرگْ مُهْلَت خواستند
عاشقان گویند نی نی زود باد
آسْمان از دودِ عاشقْ ساخته‌ست
آفرین بر صاحِبِ این دود باد
مولوی : غزلیات
غزل ۸۲۷ - نه فلک مر عاشقان را بنده باد
نُه فَلَک مَر عاشقان را بَنده باد
دولَتِ این عاشقانْ پایَنده باد
بوستانِ عاشِقانْ سَرسَبز باد
آفتابِ عاشقانْ تابَنده باد
تا قیامَتْ ساقیِ باقیِّ عشق
جامْ بر کَفْ سویِ ما آینده باد
بُلبُلِ دلْ تا اَبَد سَرمَست باد
طوطیِ جانْ هم شِکَرخایَنده باد
تا اَبَد پِسْتانِ جانْ پُرشیر باد
مادَرِ دولتْ طَرَب زاینده باد
شیوه عاشق فَریبی‌هایِ یار
کَم مَباد و هر دَم اَفْزایَنده باد
از پِیِ لَعْلَش گُهَربار است چَشم
این گُهَر را لَعْلَش اِسْتایَنده باد
چَشمِ ما بُگْشاد چَشمِ مَستِ او
طالِبان را چَشمْ بُگْشایَنده باد
دلْ زِ ما بِرْبود حُسنِ دِلْرُبا
چابُک و صیّاد و بِرْبایَنده باد
مُرغِ جانَم گَر نَپَرَّد سویِ عشق
پَرّ و بالِ مُرغِ جانْ بَرکَنده باد
عشقْ گِریان بینَدَم خندان شود
ای جهان از خنده‌اَش پُرخنده باد
سنگ‌ها از شَرمِ لَعْلَش آب شُد
شَرم‌ها از شَرمِ او شَرمَنده باد
من خَموشَم میوه نُطْقِ مرا
می‌بِپالایَد که پالایَنده باد
مولوی : غزلیات
غزل ۸۲۸ - هر که را اسرار عشق اظهار شد
هر کِه را اسرارِ عشقْ اِظْهار شُد
رَفت یاری زان که مَحْوِ یار شُد
شمعِ اَفْروزان بِنِه در آفتاب
بِنْگَرَش چون مَحوِ آن اَنْوار شُد؟
نیست نورِ شمع هست آن نورِ شمع
هم نشُد آثار و هم آثار شُد
همچُنان در نورِ روحْ این نارِ تَنْ
هم نشُد این نار و هم این نار شُد
جویْ جویان است و پویانْ سویِ بَحْر
گُم شود چون غَرقِ دریابار شُد
تا طَلَب جُنْبان بُوَد مَطْلوب نیست
مَطْلَب آمد آن طَلَب بی‌کار شُد
پس طَلَب تا هست ناقِص بُد طَلَب
چون نَمانَد آن گَهی سالار شُد
هر تَنِ بی‌عشق کو جویَد کُلَه
سَر ندارد جُملِگی دَستار شُد
تا بِبینَد ناگهانی گُلْرُخی
بر وِیْ آن دَستار و سَر چون خار شُد
هَمچو من شُد در هوایِ شَمسِ دین
آن کِه او را در سَر این اَسْرار شُد
مولوی : غزلیات
غزل ۸۲۹ - هر چه دلبر کرد ناخوش چون بود؟
هر چه دِلْبَر کرد ناخوش چون بُوَد؟
هر چه کِشت اَفْزاست آتش چون بُوَد؟
نَقْش‌هایی که نِگارَد آن نِگار
عقلْ آن را جُز که مَفْرَش چون بُوَد؟
شَربَتی را کو به مَستِ خود دَهَد
جُز لَطیف و پاک و دِلْکَش چون بُوَد؟
کَشتیِ شش گوشه است این شش جِهَت
بَحْرِ بی‌پایان دَرین شش چون بُوَد؟
نَرگسِ چَشمی کَزین بَحرْ آب یافت
دُرشِناسِ بَحْرْ اَعْمَش چون بُوَد؟
چون گُشادی یافت چَشمی در رِضا
از سَخَط هر لحظه اَخْفَش چون بُوَد؟
هین خَموش و از خُمولِ حَق بِتَرس
مَاْمَنِ اِقْبالْ مُرعَش چون بُوَد؟
مولوی : غزلیات
غزل ۸۳۰ - صاف جان‌ها سوی گردون می‌رود
صافِ جان‌ها سویِ گَردون می‌رَوَد
دُردِ جان‌ها سویِ هامون می‌رَوَد
چَشمِ دِلْ بُگْشا و در جان‌ها نِگَر
چون بیامَد چون شُد و چون می‌رَوَد
جامه بَرکَش چون که در راهی رَوی
چون همه رَهْ خاک با خون می‌رَوَد
لاله خون آلود می‌رویَد زِ خاک
گَر چه با دامانِ گُلْگون می‌رَوَد
جانْ چو شُد در زیرِ خاکَم جا کنید
خاکْ در خانه چو خاتون می‌رَوَد
جانِ عَرشیْ سویِ عیسی می‌رَوَد
جانِ فرعونی به قارون می‌رَوَد
سویِ آن دلْ جانِ من پَر می‌زَنَد
کو لَطیف و شاد و موزون می‌رَوَد
زان که آن جانْ دونِ حَق چیزی نخواست
وین دِگَر جانْ سویِ مادون می‌رَوَد
مولوی : غزلیات
غزل ۸۳۱ - هر زمان لطفت همی در پی رسد
هر زمان لُطْفَت هَمی در پَیْ رَسَد
وَرْ نَه کَس را این تَقاضا کَی رَسَد
مَستِ عشقم دار دایم بی‌خُمار
من نخواهم مَستی‌یی کَزْ مَیْ‌رَسَد
ما نِیِسْتانیم و عشقَش آتشی‌ست
مُنْتَظِر کانْ آتش اَنْدَر نَی رَسَد
این نِیِسْتان آبْ زاتَش می‌خورَد
تازه گردد زاتَشی کَزْ وَیْ رَسَد
تا اَبَد از دوستْ سَبز و تازه ایم
او بهاری نیست کو را دَیْ رَسَد
لا شویم از کُلُّ شَیْی‌ءٍ هالِکٌ
چون هَلاک و آفَت اَنْدَر شَی رَسَد
هر کِه او ناچیز شُد او چیز شُد
هر کِه مُرد از کِبْر او در حَی رَسَد
مولوی : غزلیات
غزل ۸۳۲ - شب شد و هنگام خلوتگاه شد
شب شُد و هنگامِ خَلْوَتگاه شُد
قِبله عُشّاقْ رویِ ماه شُد
مَهْ پَرَستان ماهْ خندیدن گرفت
شب رُوان خیزید وَقتِ راه شُد
خواب آمد ما و من‌ها لا شُدند
وَقتِ آن بی‌خوابِ اِلَّااللّه شُد
مَغْزها آمیخته با کاهِ تَن
تَنْ بِخُفت و دانه‌ها بی‌کاه شُد
هِنْدوانْ خَرگاهِ تَن را روفْتَند
تُرکْ خَلْوَت دید و در خَرگاه شُد
گفت و گوهایِ جهان را آب بُرد
وَقتِ گفتن‌هایِ شاهَنْشاه شُد
شَمسِ تبریزی چو آمد در میان
اهلِ معنی را سُخَن کوتاه شُد
مولوی : غزلیات
غزل ۱۰۹۵ - داد جاروبی به دستم آن نگار
داد جاروبی به دستَم آن نِگار
گفت کَزْ دریا بَراَنگیزانْ غُبار
باز آن جاروب را زاتَش بِسوخت
گفت کَزْ آتشْ تو جاروبی بَرآر
کردم از حیرتْ سُجودی پیشِ او
گفت بی‌ساجِدْ سُجودی خوش بیار
آه بی‌ساجِدْ سُجودی چون بُوَد؟
گفت بی‌چون باشد و بی‌خارْخار
گَردَنَک را پیش کردم گفتَمَش
ساجِدی را سَر بِبُر از ذوالْفَقار
تیغْ تا او بیش زد سَر بیش شُد
تا بِرُست از گَردَنَم سَر صد هزار
من چراغ و هر سَرَم هَمچون فَتیل
هر طَرَف اَنْدَر گرفته از شَرار
شمع‌ها می‌وَرْشُد از سَرهایِ من
شرق تا مَغرب گرفته از قِطار
شرق و مغرب چیست اَنْدَر لامَکان؟
گُلْخَنی تاریک و حَمّامی به کار
ای مِزاجَت سرد کو تاسه‌ی دِلَت؟
اَنْدَرین گَرمابه تا کِی این قَرار؟
بَرشو از گَرمابه و گُلْخَن مَرو
جامه کَن دربِنْگَر آن نَقْش و نِگار
تا بِبینی نَقْش‌های دِلْرُبا
تا بِبینی رَنگ‌های لاله زار
چون بِدیدی سویِ روزَن دَرنِگَر
کانْ نِگار از عکسِ روزَن شُد نِگار
شش جِهَت حَمّام و روزَن لامَکان
بر سَرِ روزَنْ جَمالِ شَهریار
خاک و آب از عکسِ او رَنگین شده
جانْ بِباریده به تُرک و زَنگبار
روز رفت و قِصّه‌اَم کوتَه نَشُد
ای شب و روز از حَدیثَش شَرمسار
شاهْ شَمسُ الدّینِ تَبریزی مرا
مَست می‌دارد خُمار اَندَر خُمار