این متن به موضوع عشق الهی و رابطهی عارفانه با معشوق ازلی میپردازد. شاعر بیان میکند که عشق او به معشوق، مانند آتشی است که در نیستان شعلهور میشود و او را همواره تازه و زنده نگه میدارد. او از مستی ناشی از شراب دنیوی بینیاز است و تنها مستی عشق الهی را میطلبد. شاعر همچنین به این نکته اشاره میکند که هر کس از خودخواهی و کبر رها شود، به حیات حقیقی دست مییابد.
این متن دارای مفاهیم عمیق عرفانی و فلسفی است که درک آن نیاز به بلوغ فکری و آشنایی با ادبیات عرفانی دارد. همچنین، استفاده از استعارهها و نمادهای پیچیده ممکن است برای مخاطبان جوانتر دشوار باشد.
غزل ۸۳۱ - هر زمان لطفت همی در پی رسد
وَرْ نَه کَس را این تَقاضا کَی رَسَد ۱
مَستِ عشقم دار دایم بیخُمار
من نخواهم مَستییی کَزْ مَیْرَسَد ۲
ما نِیِسْتانیم و عشقَش آتشیست
مُنْتَظِر کانْ آتش اَنْدَر نَی رَسَد ۳
این نِیِسْتان آبْ زاتَش میخورَد
تازه گردد زاتَشی کَزْ وَیْ رَسَد ۴
تا اَبَد از دوستْ سَبز و تازه ایم
او بهاری نیست کو را دَیْ رَسَد ۵
لا شویم از کُلُّ شَیْیءٍ هالِکٌ
چون هَلاک و آفَت اَنْدَر شَی رَسَد ۶
هر کِه او ناچیز شُد او چیز شُد
هر کِه مُرد از کِبْر او در حَی رَسَد ۷
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.