تعداد ۵۴۰۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : دفتر سوم
بخش ۱۰۵ - رفتن هر دو خصم نزد داود علیه السلام
می‌کَشیدَش تا به داوودِ نَبی
که بیا ای ظالِمِ گیجِ غَبی
حُجَّتِ بارِد رَها کُن ای دَغا
عقلْ در تَن آوَر و با خویش آ
این چه می‌گویی؟ دُعا چِه بْوَد؟ مَخَند
بر سَر و ریشِ من و خویش ای لَوَند
گفت من با حَقْ دُعاها کرده‌ام
اَنْدَرین لابِه بَسی خون خَورده‌ام
من یقین دارم دُعا شُد مُسْتَجاب
سَر بِزَن بر سنگْ ای مُنْکَرخِطاب
گفت گِرد آیید هین یا مُسلمین
ژاژْ بینید و فُشارِ این مَهین
ای مُسَلمانان دُعا مالِ مرا
چون از آنِ او کُند بَهرِ خدا؟
گَر چُنین بودی همه عالَم بِدین
یک دُعا اَمْلاک بُردَنْدی به کین
گَر چُنین بودی گدایانِ ضَریر
مُحْتَشَم گشته بُدَنْدیّ و امیر
روز و شب اَنْدَر دُعایَند و ثَنا
لابِه‌گویان که تو دِهْ‌مان ای خدا
تا تو نَدْهی هیچ کَس نَدْهَد یَقین
ای گُشایَنْده تو بُگْشا بَندِ این
مَکْسَبِ کوران بُوَد لابِه وْ دُعا
جُز لبِ نانی نَیابَند از عَطا
خَلْق گفتند این مُسلمان راست‌گوست
وین فُروشنده‌یْ دُعاها ظُلْم‌جوست
این دُعا کی باشد از اَسْبابِ مِلْک؟
کی کَشَد این را شَریعَت خود به سِلْک؟
بَیْع و بَخشِش یا وَصیَّت یا عَطا
یا زِ جِنْسِ این شود مِلْکی تو را
در کُدامین دَفتر است این شَرعِ نو؟
گاو را تو باز دِهْ یا حَبْس رو
او به سویِ آسْمان می‌کرد رو
واقعه‌یْ ما را نَدانَد غیرِ تو
در دلِ من آن دُعا اَنْداختی
صد امید اَنْدَر دِلَم اَفْراختی
من نمی‌کردم گِزافه آن دُعا
هَمچو یوسُف دیده بودم خواب‌ها
دید یوسُف آفتاب و اَخْتَران
پیشِ او سَجْده‌کُنان چون چاکَران
اعتمادش بود بر خوابِ دُرُست
در چَهْ و زندان جُز آن را می‌نَجُست
زِاعْتِمادِ او نَبودش هیچ غَم
از غُلامیْ وَزْ مَلام و بیش و کَم
اِعْتمادی داشت او بر خوابِ خویش
که چو شمعی می‌فُروزیدَش زِ پیش
چون دَر اَفْکَندند یوسُف را به چاه
بانگ آمد سَمْعِ او را از اِلٰه
که تو روزی شَهْ شَوی ای پَهْلَوان
تا بِمالی این جَفا در رویَشان
قایِلِ این بانگْ نایَد در نَظَر
لیکْ دلْ بِشْناخت قایِل را زَاثَر
قُوَّتیّ و راحتیّ و مَسْنَدی
در میانِ جانْ فُتادَش زان نِدا
چاه شُد بر وِیْ بِدان بانگِ جَلیل
گُلْشَن و بَزمی چو آتش بر خَلیل
هر جَفا که بَعد از آنَش می‌رَسید
او بِدان قُوَّت به شادی می‌کَشید
هم چُنان که ذوقِ آن بانگِ اَلَست
در دلِ هر مؤمنی تا حَشر هست
تا نباشد در بَلاشانْ اِعْتِراض
نه زِ اَمر و نَهیِ حَقْشان اِنْقِباض
لُقْمهٔ حُکْمی که تَلْخی می‌نَهَد
گُلْشِکَر آن را گُوارِش می‌دَهَد
گُلْشِکَر آن را که نَبْوَد مُسْتَنَد
لُقْمه را زِانْکارْ او قَی می‌کُند
هر کِه خوابی دید از روزِ اَلَست
مَست باشد در رَهِ طاعاتْ مَست
می‌کَشَد چون اُشْتُرِ مَست این جَوال
بی‌فُتور و بی‌گُمان و بی‌مَلال
کَفْکِ تَصْدیقَش به گِردِ پوزِ او
شُد گواهِ مَستی و دِلْسوزِ او
اُشتُر از قُوَّت چو شیرِ نَر شُده
زیرِ ثِقْلِ بارْ اندک‌خَور شُده
ز آرزویِ ناقه صد فاقه بَرو
می‌نِمایَد کوهْ پیشَش تارِ مو
در اَلَست آن کو چُنین خوابی ندید
اَنْدَرین دنیا نَشُد بَنده وْ مُرید
وَرْ بِشُد اَنْدَر تَردُّد صد دِلِه
یک زمان شُکرَسْتَش و سالی گِلِه
پایْ پیش و پایْ پَس در راهِ دین
می‌نَهَد با صد تَرَدُّد بی یَقین
وامْ‌دارِ شَرحِ اینم نَکْ گِرو
وَرْ شِتابَسْتَت زَ الَمْ نَشْرَح شِنو
چون ندارد شَرحِ این مَعنی کَران
خَر به سویِ مُدَّعیِ گاو ران
گفت کورم خوانْد زین جُرمْ آن دَغا
بَس بِلیسانه قیاس است ای خدا
من دُعا کورانه کِی می‌کرده‌ام؟
جُز به خالِقْ کُدْیه کِی آورده‌ام؟
کور از خَلْقانْ طَمَع دارد زِ جَهْل
من زِ تو کَزْ توست هر دُشوار سَهْل
آن یکی کورَم زِ کوران بِشْمُرید
او نیاز جان و اِخْلاصَم ندید
کوریِ عشق است این کوریِّ من
حُبُّ یُعْمی و یُصِمَّست ای حَسَن
کورم از غیرِ خدا بینا بِدو
مُقْتَضایِ عشقْ این باشد نِکو
تو که بینایی زِ کورانَم مَدار
دایِرَم برگِردِ لُطْفَت ای مَدار
آن چُنان که یوسُفِ صِدّیق را
خوابْ بِنْمودیّ و گَشتَش مُتَّکا
مَر مرا لُطْفِ تو هم خوابی نِمود
آن دُعایِ بی‌حَدَم بازی نَبود
می‌نَدانَد خَلْقْ اسرارِ مرا
ژاژْ می‌دانند گفتارِ مرا
حَقَّشان است و کِه داند رازِ غَیْب
غیرِ عَلّامِ سِر و سَتّارِ عَیْب؟
خَصْم گُفتَش رو به من کُن حَقْ بگو
رو چه سویِ آسْمان کردی عَمو؟
شَیْد می‌آری غَلَط می‌اَفْکَنی
لافِ عشق و لافِ قُربَت می‌زَنی؟
با کُدامین روی چون دل‌مُرده‌یی
رویْ سویِ آسْمان‌ها کرده‌یی؟
غُلْغُلی در شهر اُفْتاده ازین
آن مُسلمان می‌نَهَد رو بر زمین
کِی خدا این بَنده را رُسوا مَکُن
گَر بَدَم هم سِرِّ من پیدا مَکُن
تو هَمی‌دانیّ و شب‌هایِ دراز
که هَمی‌خوانْدم تو را با صد نیاز
پیشِ خَلْق این را اگَر چه قَدْر نیست
پیشِ تو هَمچون چراغِ روشنی‌ست
مولوی : دفتر سوم
بخش ۱۰۶ - شنیدن داود علیه السلام سخن هر دو خصم وسال کردن از مدعی علیه
چون که داوودِ نَبی آمد بُرون
گفت هین چون است این اَحْوالْ؟ چون؟
مُدَّعی گفت ای نَبیُّ اللهْ داد
گاوِ من در خانه او دَر فُتاد
کُشت گاوم را بِپُرسَش که چرا
گاوِ من کُشت او؟ بَیان کُن ماجَرا
گفت داوودَش بگو ای بوالْکَرَم
چون تَلَف کردی تو مِلْکِ مُحْترم؟
هین پراکَنده مگو حُجَّت بیار
تا به یک سو گردد این دَعویّ و کار
گفت ای داوود بودم هفت سال
روز و شب اَنْدَر دُعا و در سوآل
این هَمی‌جُستَم زِ یَزدان کِی خدا
روزی‌یی خواهم حَلال و بی‌عَنا
مَرد و زن بر ناله من واقِفَند
کودکانْ این ماجَرا را واصِفْ‌َاند
تو بِپُرس از هر کِه خواهی این خَبَر
تا بگوید بی‌شِکَنْجه بی ضَرَر
هم هویدا پُرس و هم پنهان زِ خَلْق
که چه می‌گفت این گدایِ ژَندهْ‌دَلْق
بَعدِ این جُمله دُعا و این فَغان
گاوی اَنْدَر خانه دیدم ناگهان
چَشمِ من تاریک شُد نه بَهرِ لوت
شادیِ آن که قَبول آمد قُنوت
کُشتم آن را تا دَهَم در شُکرِ آن
که دُعایِ من شُنود آن غَیْب‌دان
مولوی : دفتر سوم
بخش ۱۰۷ - حکم کردن داود علیه السلام برکشندهٔ گاو
گفت داوود این سُخَن‌ها را بِشو
حُجَّتِ شَرعی در این دَعوی بِگو
تو رَوا داری که من بی‌حُجَّتی
بِنْهَم اَنْدَر شهرْ باطِلْ سُنَّتی؟
این کِه بَخشیدَت خریدی؟ وارِثی؟
رَیْع را چون می‌سِتانی حارِثی؟
کَسْب را هَمچون زِراعَت دان عَمو
تا نَکاری دَخْل نَبْوَد آنِ تو
آنچه کاری بِدْرَوی آنْ آنِ توست
وَرْنه این بی‌داد بر تو شُد دُرُست
رو بِدِه مالِ مُسلمان کَژْ مگو
رو بِجو وام و بِدِه باطِل مَجو
گفت ای شَهْ تو همین می‌گویی‌اَم
که هَمی‌گویند اَصْحابِ سِتَم؟
مولوی : دفتر سوم
بخش ۱۰۸ - تضرع آن شخص از داوری داود علیه السلام
سَجْده کرد و گفت کِی دانایِ سوز
در دلِ داوود اَنْداز آن فُروز
در دِلَش نِهْ آنچه تو اَنْدَر دِلَم
اَنْدَر اَفْکَندی به راز ای مُفْضِلَم
این بِگُفت و گریه در شُد هایْ هایْ
تا دلِ داوود بیرون شُد زِ جایْ
گفت هین امروز ای خواهانِ گاو
مُهْلَتَم دِهْ وین دَعاوی را مَکاو
تا رَوَم من سویِ خَلْوَت در نماز
پُرسَم این اَحْوال از دانایِ راز
خوی دارم در نمازْ این اِلْتِفات
مَعنیِ قُرَّةُ عَیْنی فِی الصَّلوت
روزَنِ جانم گُشاده‌ست از صَفا
می‌رَسَد بی‌واسطه نامه‌یْ خدا
نامه و باران و نور از روزَنَم
می‌فُتَد در خانه‌اَم از مَعْدَنَم
دوزخ است آن خانه کان بی‌روزَن است
اصلِ دینْ ای بَنده روزَن کردن است
تیشهٔ هر بیشه‌یی کَم زَن بیا
تیشه زَن در کَندنِ روزَن هَلا
یا نمی‌دانی که نورِ آفتاب
عَکسِ خورشیدِ بُرون است از حِجاب؟
نورِ این دانی که حیوان دید هم
پس چه کَرَّمْنا بُوَد بر آدَمَم؟
من چو خورشیدم دَرونِ نورْ غَرق
می‌نَدانَم کرد خویش از نورْ فَرق
رَفتَنَم سویِ نماز و آن خَلا
بَهرِ تَعْلیم است رَهْ مَر خَلْق را
کَژْ نَهَم تا راست گردد این جهان
حَرْبُ خُدْعَه این بُوَد ای پَهْلَوان
نیست دَسْتوری وَگَر نی ریختی
گَردْ از دریایِ رازْ اَنْگیختی
هم چُنین می‌گفت داوود این نَسَق
خواست گشتنْ عقلِ خَلْقان مُحْتَرَق
پس گَریبانَش کَشید از پس یکی
که ندارم در یکی یی‌اَش شَکی
با خود آمد گفت را کوتاه کرد
لبْ بِبَست و عَزْمِ خَلْوَتگاه کرد
مولوی : دفتر سوم
بخش ۱۰۹ - در خلوت رفتن داود تا آنچ حقست پیدا شود
دَر فُرو بَست و بِرَفت آن گَهْ شِتاب
سویِ مِحْراب و دُعایِ مُسْتَجاب
حَق نِمودش آنچه بِنْمودَش تمام
گشت واقِفْ بر سِزایِ اِنْتِقام
روزِ دیگر جُمله خَصْمان آمدند
پیشِ داوودِ پَیَمبَر صَف زدند
هم چُنان آن ماجَراها باز رَفت
زود زد آن مُدَّعی تَشْنیعِ زَفْت
مولوی : دفتر سوم
بخش ۱۱۰ - حکم کردن داود بر صاحب گاو کی از سر گاو برخیز و تشنیع صاحب گاو بر داود علیه السلام
گفت داوودَش خَمُش کُن رو بِهِل
این مُسلمان را زِ گاوَت کُن بِحِل
چون خدا پوشید بر تو ای جوان
رو خَمُش کُن حَقِّ سَتّاری بِدان
گفت وا وِیْلی چه حُکْم است این؟ چه داد؟
از پِیِ من شَرعِ نو خواهی نَهاد؟
رَفته است آوازهٔ عَدلَت چُنان
که مُعَطَّر شد زمین و آسْمان
بر سَگانِ کور این اِسْتَم نَرَفت
زین تَعَدّی سنگ و کُهْ بِشْکافت تَفْت
هم چُنین تَشْنیع می‌زد برمَلا
کَالصَّلا هنگامِ ظُلْم است اَلصَّلا
مولوی : دفتر سوم
بخش ۱۱۱ - حکم کردن داود بر صاحب گاو کی جمله مال خود را به وی ده
بعد ازان داوود گُفتَش کِی عَنود
جُمله مالِ خویشْ او را بَخْش زود
وَرْنَه کارَت سخت گردد گُفتَمَت
تا نگردد ظاهِر از وِیْ اِسْتَمَت
خاکْ بر سَر کرد و جامه بَر دَرید
که به هر دَمْ می‌کُنی ظُلْمی مَزید؟
یک‌دَمی دیگر بَرین تَشْنیع رانْد
باز داوودَش به پیشِ خویشْ خوانْد
گفت چون بَختَت نَبود ای بَختْ‌کور
ظُلْمَت آمد اندک اندک در ظُهور
ریده‌یی آن گاه صَدْر و پیشگاه؟
ای دَریغ از چون تو خَر خاشاک و کاه
رو که فرزندانِ تو با جُفتِ تو
بَندگانِ او شُدند اَفْزون مگو
سنگ بر سینه هَمی‌زد با دو دست
می‌دَوید از جَهْلِ خود بالا و پَست
خَلْقْ هم اَنْدَر مَلامَت آمدند
کَزْ ضَمیرِ کارِ او غافل بُدند
ظالِم از مَظْلوم کِی دانَد کسی
کو بُوَد سُخره‌یْ هوا هَمچون خَسی؟
ظالِم از مَظْلوم آن کَس پِیْ بَرَد
کو سَرِ نَفْسِ ظَلومِ خود بُرَد
وَرْنَه آن ظالِم که نَفْس است از دَرون
خَصْمِ هر مَظْلوم باشد از جُنون
سگ هَماره حَمله بر مِسْکین کُند
تا تَوانَد زَخْم بر مِسْکین زَنَد
شَرمْ شیرانْ راست نه سگ را بِدان
که نگیرد صَیْد از همسایگان
عامهٔ مَظْلوم‌کُشْ ظالِم‌پَرَست
از کمینْ سَگْشان سویِ داوود جَست
رویْ در داوود کردند آن فَریق
کِی نَبیِّ مُجْتَبیٰ بر ما شَفیق
این نَشایَد از تو کین ظُلْمی‌ست فاش
قَهْر کردی بی‌گُناهی را به لاش
مولوی : دفتر سوم
بخش ۱۱۲ - عزم کردن داود علیه السلام به خواندن خلق بدان صحرا کی راز آشکارا کند و حجتها را همه قطع کند
گفت ای یاران زمانِ آن رَسید
کان سِرِ مَکْتومِ او گردد پَدید
جُمله بَرخیزید تا بیرون رَویم
تا بر آن سِرِّ نَهان واقِف شَویم
در فُلان صَحرا درختی هست زَفْت
شاخ‌هایَش اَنْبُه و بسیار و چَفْت
سخت راسِخْ خیمه‌گاه و میخِ او
بویِ خون می‌آیَدَم از بیخِ او
خون شُده‌ست اَنْدَر بُنِ آن خوشْ درخت
خواجه راکُشته‌ست این مَنْحوس‌بَخت
تا کُنون حِلْمِ خدا پوشید آن
آخِر از ناشُکریِ آن قَلْتَبان
که عیالِ خواجه را روزی نَدید
نی به نوروز و نه موسِم‌هایِ عید
بی‌نَوایان را به یک لُقْمه نَجُست
یاد ناوَرْد او زِ حَق‌هایِ نَخُست
تا کُنون از بَهرِ یک گاوْ این لَعین
می‌زَنَد فرزندِ او را در زمین
او به خود بَرداشت پَرده از گُناه
وَرْنَه می‌پوشید جُرمَش را اِله
کافِر و فاسِق دَرین دورِ گَزَند
پَرده خود را به خود بَر می‌دَرَند
ظُلْمْ مَسْتور است در اسرارِ جان
می‌نَهَد ظالِمْ به پیشِ مَردمان
که بِبینیدَم که دارم شاخ‌ها
گاوِ دوزخ را بِبینید از مَلا
مولوی : دفتر سوم
بخش ۱۱۳ - گواهی دادن دست و پا و زبان بر سر ظالم هم در دنیا
پس هم این‌جا دست و پایَت در گَزَند
بر ضَمیرِ تو گواهی می‌دَهَند
چون مُوَکِّل می‌شود برتو ضَمیر
که بگو تو اِعْتِقادت وا مَگیر
خاصه در هنگامِ خشم و گفت و گو
می‌کُند ظاهِر سِرَت را مو به مو
چون مُوَکَّل می‌شود ظُلْم و جَفا
که هویدا کُن مرا ای دست و پا
چون هَمی‌گیرد گُواهِ سِر لِگام
خاصه وَقتِ جوش و خشم و اِنْتِقام
پَس همان کَس کین مُوَکَّل می‌کُند
تا لِوایِ راز بر صَحرا زَنَد
پَس مُوَکَّل‌هایِ دیگر روزِ حَشْر
هم تَوانَد آفرید از بَهرِ نَشْر
ای به دَه دست آمده در ظُلْم و کین
گوهَرَت پیداست حاجت نیست این
نیست حاجت شُهره گشتن در گَزَند
بر ضَمیرِ آتشینَت واقِفَند
نَفْسِ تو هر دَمْ بَر آرَد صد شَرار
که بِبینیدم مَنَم زَاصْحابِ نار
جُزوِ نارَم سویِ کُلِّ خود رَوَم
من نه نورَم که سویِ حَضْرت شَوَم
هم چُنان کین ظالِمِ حَقْ ناشِناس
بَهرِ گاوی کرد چَندین اِلْتِباس
او ازو صد گاو بُرد و صد شُتُر
نَفْس این است ای پدر از وِیْ بِبُر
نیز روزی با خدا زاری نکرد
یا رَبی نامَد ازو روزی به دَرد
کِی خدا خَصْمِ مرا خُشنود کُن
گَر مَنَش کردم زیان تو سود کُن
گَر خَطا کُشتَم دِیَت بر عاقله‌ست
عاقله‌یْ جانم تو بودی از اَلَست
سنگ می‌نَدْهَد به اِسْتِغْفارِ دُر
این بُوَد اِنْصافِ نَفْس ای جانِ حُر
مولوی : دفتر سوم
بخش ۱۱۴ - برون رفتن به سوی آن درخت
چون بُرون رَفتند سویِ آن درخت
گفت دَستَش را سِپَس بَندید سَخت
تا گُناه و جُرمِ او پیدا کُنم
تا لِوایِ عَدلْ بر صَحرا زَنَم
گفت ای سگ جَدِّ او را کشته‌یی
تو غُلامی خواجه زین رو گَشته‌یی
خواجه را کُشتیّ و بُردی مالِ او
کرد یَزدانْ آشکارا حالِ او
آن زَنَت او را کَنیزک بوده است
با همین خواجه جَفا بِنْموده است
هر چه زو زاییده ماده یا که نَر
مُلْکِ وارِث باشد آن‌ها سَر به سَر
تو غُلامی کَسْب و کارَت مُلْکِ اوست
شَرع جُستی شَرع بِسْتان رو نِکوست
خواجه را کُشتی به اِسْتَم زارْ زار
هم بَرین جا خواجه گویان زینهار
کارْد از اِشْتاب کردی زیرِ خاک
از خیالی که بِدیدی سَهْمناک
نَکْ سَرَش با کارْد در زیرِ زمین
باز کاوید این زمین را هم چُنین
نامِ این سگْ هم نِبِشته کارد بَر
کرد با خواجه چُنین مَکْر و ضَرَر
هم چُنان کردند چون بِشْکافْتَند
در زمین آن کارْد و سَر را یافتَند
وَلْوَله در خَلْق اُفْتاد آن زمان
هر یکی زُنّار بُبْرید از میان
بَعد ازان گُفتَش بیا ای دادْخواه
دادِ خود بِسْتان بِدان رویِ سیاه
مولوی : دفتر سوم
بخش ۱۱۵ - قصاص فرمودن داود علیه السلام خونی را بعد از الزام حجت برو
هم بِدان تیغَش بِفَرمود او قِصاص
کی کُند مَکْرَش زِ عِلْمِ حَق خَلاص؟
حِلْمِ حَقْ گَرچه مُواساها کُند
لیکْ چون از حَد بِشُد پیدا کُند
خون نَخُسبَد دَرفُتَد در هر دلی
مَیْلِ جُست و جوی و کَشفِ مُشکلی
اِقْتِضایِ داوریِّ رَبِّ دین
سَر بَر آرَد از ضَمیرِ آن و این
کان فُلان چون شُد؟ چه شُد حالَش؟ چه گشت؟
هم چُنان که جوشَد از گُلْزارْ کَشت
جوشِشِ خون باشد آن وا جُست‌ها
خارِشِ دل‌ها و بَحث و ماجَرا
چون که پیداگشت سِرِّ کارِ او
مُعْجزه‌یْ داوود شُد فاش و دوتو
خَلْق جُمله سَر بِرِهنه آمدند
سَر به سَجْده بر زمین‌ها می‌زدند
ما همه کورانِ اصلی بوده‌ایم
از تو ما صد گون عَجایب دیده‌ایم
سنگ با تو در سُخَن آمد شَهیر
کَزْ برایِ غَزْوِ طالوتَم بگیر
تو به سه سنگ و فَلاخَن آمدی
صد هزاران مَرد را بَر هَم زدی
سَنگ‌هایَت صدهزاران پاره شُد
هر یکی هر خَصْم را خونْ‌خواره شُد
آهن اَنْدَر دستِ تو چون موم شُد
چون زِرِه‌سازی تو را مَعْلوم شُد
کوه‌ها با تو رَسایِل شُد شَکور
با تو می‌خوانَنْد چون مُقْری زَبور
صد هزاران چَشمِ دلْ بُگْشاده شُد
از دَمِ تو غَیْب را آماده شُد
وان قَوی‌تَر زان همه کین دایم است
زندگی بَخشی که سَرمَد قایِم است
جانِ جُمله‌یْ مُعْجزات این است خَود
کو بِبَخشَد مُرده را جانِ اَبَد
کُشته شُد ظالِم جهانی زنده شُد
هر یکی از نو خدا را بَنده شُد
مولوی : دفتر سوم
بخش ۱۱۶ - بیان آنک نفس آدمی بجای آن خونیست کی مدعی گاو گشته بود و آن گاو کشنده عقلست و داود حقست یا شیخ کی نایب حق است کی بقوت و یاری او تواند ظالم را کشتن و توانگر شدن به روزی بی‌کسب و بی‌حساب
نَفْسِ خود را کُش جهان را زنده کُن
خواجه را کُشته‌ست او را بَنده کُن
مُدَّعیِّ گاوْ نَفْسِ توست هین
خویشتن را خواجه کرده‌ست و مِهین
آن کُشنده‌یْ گاوْ عقلِ توست رو
بر کُشنده‌یْ گاوِ تَنْ مُنْکِر مَشو
عقلْ اسیر است و هَمی‌خواهد زِ حَق
روزی یی بی رَنْج و نِعْمَت بر طَبَق
روزیِ بی‌رَنجِ او موقوفِ چیست؟
آن کِه بُکْشَد گاو را کَاصْلِ بَدی‌ست
نَفْس گوید چون کُشی تو گاوِ من؟
زان که گاوِ نَفْس باشد نَقْشِ تَن
خواجه‌زاده‌یْ عقلْ مانده بی‌نَوا
نَفْسِ خونی خواجه گشت و پیشوا
روزیِ بی‌رَنْج می‌دانی که چیست؟
قوتِ اَرْواح است و اَرْزاقِ نَبی‌ست
لیکْ موقوف است بر قُربانِ گاو
گنج اَنْدَر گاو دان ای کُنج‌کاو
دوش چیزی خورده‌ام وَرْ نه تمام
دادَمی در دستِ فَهْمِ تو زِمام
دوش چیزی خورده‌اَم افسانه است
هرچه می‌آید زِ پنَهان خانه است
چَشمْ بر اَسْباب از چه دوختیم
گَر زِ خوشْ‌چَشمانْ کِرِشْم آموختیم؟
هست بر اسْبابْ اَسْبابی دِگَر
در سَبَب مَنْگَر دَران اَفْکَن نَظَر
اَنْبیا در قَطْعِ اَسْباب آمدند
مُعْجزاتِ خویشْ بر کیوان زدند
بی‌سَبَب مَر بَحْر را بِشْکافتند
بی زِراعَت چاشِ گندم یافتند
ریگ‌ها هم آرْد شُد از سَعی‌شان
پَشْمِ بُز ابریشم آمد کَشْ‌کَشان
جُمله قرآن هست در قَطْعِ سَبَب
عِزِّ درویش و هَلاکِ بولَهَب
مُرغِ بابیلی دو سه سنگ اَفْکَنَد
لَشکرِ زَفْتِ حَبَش را بِشْکَنَد
پیل را سوراخْ سوراخ اَفْکَند
سنگِ مُرغی کو به بالا پَر زَنَد
دُمِّ گاوِ کُشته بر مَقْتول زَن
تا شود زنده همان دَمْ در کَفَن
حَلْقْ‌بُبْریده جَهَد از جایِ خویش
خونِ خود جویَد زِ خونْ‌پالایِ خویش
هم چُنین ز آغازِ قُرآن تا تَمام
رَفْضِ اَسْباب است و عِلَّت وَالسَّلام
کشفِ این نَزْ عقلِ کاراَفْزا شود
بَندگی کُن تا ترا پیداشود
بَندِ مَعْقولات آمد فَلْسفی
شَهْسوارِ عقلِ عقل آمد صَفی
عقلِ عَقلَت مَغْز و عقلِ توست پوست
مَعْدهٔ حیوان همیشه پوستْ‌جوست
مَغْزجویْ از پوست دارد صد مَلال
مَغْزْ نَغْزان را حَلال آمد حَلال
چون که قِشْرِ عقلْ صد بُرهان دَهَد
عقلِ کُلْ کِی گام بی ایقان نَهَد؟
عقلْ دَفترها کُند یک سَر سیاه
عقلِ عقلْ آفاق دارد پُر زِ ماه
از سیاهی وَزْ سپیدی فارغ است
نورِ ماهَش بر دل و جانْ بازغ است
این سیاه و این سِپید اَرْ قَدْر یافت
زان شبِ قَدْر است کَاخْتَروار تافت
قیمَتِ هَمْیان و کیسه از زَر است
بی زِ زَرْ هَمْیان و کیسه اَبْتَر است
هم چُنان که قَدْرِ تَن از جان بُوَد
قَدْرِ جانْ از پَرتوِ جانان بُوَد
گَر بُدی جانْ زنده بی پَرتو کُنون
هیچ گفتی کافِران را مَیِّتون؟
هین بِگو که ناطِقه جو می‌کَند
تا به قَرنی بَعدِ ما آبی رَسَد
گَرچه هر قَرنی سُخَن‌آری بُوَد
لیکْ گُفتِ سالِفانْ یاری بُوَد
نه که هم توریت و اِنْجیل و زَبور
شُد گواهِ صِدْقِ قُرآن ای شَکور؟
روزیِ بی‌رَنج جو و بی‌حِساب
کَزْ بِهِشتَت آوَرَد جِبْریلْ سیب
بلکه رِزْقی از خداوندِ بهشت
بی‌صُداعِ باغْبان بی رَنجِ کِشت
زان که نَفْعِ نان در آن نان دادِ اوست
بِدْهَدَت آن نَفْع بی توسیطِ پوست
ذوقْ پنهانْ نَقْشِ نان چون سُفره‌یی‌ست
نانِ بی سُفره وَلی را بَهره‌یی‌ست
رِزْقِ جانی کِی بَری با سَعی و جُست
جُز به عَدلِ شیخ کو داوودِ توست؟
نَفْس چون با شیخ بینَد گامِ تو
از بُنِ دندان شود او رامِ تو
صاحِبِ آن گاو رامْ آن گاه شُد
کَزْ دَمِ داوود او آگاه شُد
عقلْ گاهی غالِب آید در شِکار
برسَگِ نَفْسَت که باشد شیخْ یار
نَفْسْ اَژدَرهاست با صد زور و فَن
رویِ شیخْ او را زُمرّدْ دیده کَن
گَر تو صاحبْ گاو را خواهی زَبون
چون خَران سیخَش کُن آن سو ای حَرون
چون به نزدیکِ وَلیُ اللهْ شود
آن زبانِ صد گَزَش کوتَهْ شود
صد زبان و هر زبانَش صد لُغَت
زَرْق و دَستانَش نَیایَد در صِفَت
مُدَّعیِّ گاوِ نَفْس آمد فَصیح
صد هزاران حُجَّت آرَد ناصَحیح
شهر را بِفْریبَد اِلّا شاه را
رَهْ نَتانَد زد شَهِ آگاه را
نَفْس را تَسْبیح و مُصْحَف در یَمین
خَنْجَر و شمشیر اَنْدَر آسْتین
مُصْحَف و سالوسِ او باور مَکُن
خویش با او هم‌سِر و هم‌سَر مَکُن
سویِ حوضَت آوَرَد بَهرِ وضو
وَنْدَر اَنْدازد تورا در قَعْرِ او
عقلْ نورانیّ و نیکو طالِب است
نَفْسِ ظُلْمانی بَرو چون غالِب است؟
زان که او در خانه عقلِ تو غریب
بر دَرِ خود سگ بُوَد شیرِ مَهیب
باش تا شیرانْ سویِ بیشه رَوَند
وین سَگانِ کور آن جا بِگْرَوَند
مَکْرِ نَفْس و تَنْ نَدانَد عامِ شهر
او نگردد جُز به وَحْیُ الْقَلْبْ قَهْر
هر کِه جِنْسِ اوست یارِ او شود
جُز مگر داوود کان شَیخَت بُوَد
کو مُبَدَّل گشت و جِنْسِ تَنْ نَمانْد
هر کِه را حَق در مَقامِ دل نِشانْد
خَلْقْ جُمله عِلَّتی‌اَند از کَمین
یارِ علَّت می‌شود عِلَّتْ یَقین
هر خَسی دَعویِّ داوودی کُند
هر کِه بی تَمییز کَف در وِیْ زَنَد
از صَیادی بِشْنَود آوازِ طَیْر
مُرغِ اَبْله می‌کُند آن سویْ سَیْر
نَقْد را از نَقْل نَشْناسَد غَوی‌ست
هین از او بُگْریز اگَر چه مَعْنوی‌ست
رُسْته و بَر بَسته پیشِ او یکی‌ست
گَر یَقین دَعْوی کُند او در شکی‌ست
این چُنین کَس گَر ذَکیِّ مُطْلَق است
چونَش این تَمییز نَبْوَد اَحْمَق است
هین ازو بُگْریز چون آهو زِ شیر
سویِ او مَشْتاب ای دانا دلیر
مولوی : دفتر سوم
بخش ۱۱۷ - گریختن عیسی علیه السلام فراز کوه از احمقان
عیسیِ مَریَم به کوهی می‌گُریخت
شیرْگویی خونِ او می‌خواست ریخت
آن یکی در پِیْ دَوید و گفت خیر
در پِی اَت کَس نیست چِه گْریزی چو طَیْر؟
با شِتاب او آن چُنان می‌تاخت جُفت
کَزْ شِتابِ خود جوابِ او نگفت
یک دو میدان در پِیِ عیسیٰ بِرانْد
پَسْ به جِدِّ جِدّ عیسیٰ را بِخوانْد
کَزْ پِیِ مَرْضاتِ حَقْ یک لحظه بیست
که مرا اَنْدَر گُریزَت مُشکلی‌ست
از کِه این سو می‌گُریزی ای کَریم؟
نه پِی اَت شیر و نه خَصْم و خَوْف و بیم
گفت از اَحْمَق گُریزانَم بُرو
می‌رَهانَم خویش را بَندَم مَشو
گفت آخِر آن مَسیحا نه تویی
که شود کور و کَر از تو مُسْتَوی؟
گفت آری گفت آن شَهْ نیستی
که فُسونِ غَیْب را مَاْویسْتی؟
چون بِخوانی آن فُسون بر مُرده‌یی
بَرجَهَد چون شیرِ صَیْد آورده‌یی؟
گفت آری آن مَنَم گفتا که تو
نه زِ گِلْ مُرغان کُنی ای خوب‌رو؟
گفت آری گفت پَس ای روحِ پاک
هرچه خواهی می‌کُنی از کیست باک؟
با چُنین بُرهان که باشد در جهان
کِه نباشد مَر تو را از بَندگان؟
گفت عیسیٰ که به ذاتِ پاکِ حَق
مُبْدِعِ تَن خالِقِ جان در سَبَق
حُرمَتِ ذات و صِفاتِ پاکِ او
که بُوَد گَردونْ گریبانْ‌چاکِ او
کان فُسون و اِسْمِ اَعْظَم را که من
بر کَر و بر کور خوانْدم شُد حَسَن
بر کُهِ سنگین بِخوانْدَم شُد شِکاف
خِرقه را بِدْرید بر خودْ تا به ناف
برتَنِ مُرده بِخوانْدم گشت حَیْ
بر سَرِ لاشَی بِخوانْدم گشت شَی
خوانْدم آن را بر دلِ اَحْمَق به وُد
صد هزاران بار و دَرمانی نَشُد
سنگِ خارا گشت و زان خو بَر نَگَشت
ریگ شُد کَزْ وِیْ نَرویَد هیچ کَشت
گفت حکمت چیست کآنجا اسم حق
سود کرد اینجا نبود آن را سبق
آن همان رَنج است و این رَنجی چرا
او نَشُد این را و آن را شُد دَوا؟
گفت رَنجِ اَحْمَقی قَهْرِ خداست
رَنج و کوری نیست قَهْر آن ابْتِلاست
اِبْتِلا رَنجی‌ست کان رَحْم آوَرَد
اَحْمَقی رَنجی‌ست کان زَخْم آوَرَد
آنچه داغِ اوست مُهرْ او کرده است
چاره‌یی بر وِیْ نَیارَد بُرد دست
زَاحْمَقان بُگْریز چون عیسیٰ گُریخت
صُحبَتِ اَحْمَقْ بَسی خون‌ها که ریخت
اندک اندک آب را دُزدَد هوا
دین چُنین دُزدَد هم اَحْمَق از شما
گَرمی اَت را دُزدَد و سَردی دَهَد
هَمچو آن کو زیرِ کون سَنگی نَهَد
آن گُریزِ عیسی نه از بیم بود
ایمِن است او آن پِیِ تَعْلیم بود
زَمْهَریر اَرْ پُر کُند آفاق را
چه غَم آن خورشیدِ با اشراق را؟
مولوی : دفتر سوم
بخش ۱۱۸ - قصهٔ اهل سبا و حماقت ایشان و اثر ناکردن نصیحت انبیا در احمقان
یادم آمد قِصّهٔ اَهْلِ سَبا
کَزْ دَمِ اَحْمَق صَباشان شُد وَبا
آن سَبا مانَد به شهرِ بَسْ کَلان
در فَسانه بِشْنَوی از کودکان
کودکانْ اَفْسانه‌ها می‌آوَرَند
دَرْج در اَفْسانه‌شان بَسْ سِرّ و پَند
هَزل‌ها گویند در اَفْسانه‌ها
گنج می‌جو در همه ویرانه‌ها
بود شهری بَسْ عظیم و مِهْ ولی
قَدْرِ او قَدْرِ سُکُرّه بیش نی
بَسْ عظیم و بَسْ فَراخ و بَسْ دراز
سخت زَفْتِ زَفْت اندازه‌یْ پیاز
مَردمِ دَهْ شهر مَجْموع اَنْدَرو
لیک جُمله سه تَنِ ناشُسته‌رو
اَنْدَرو خَلْق و خَلایِق بی‌شُمار
لیکْ آن جُمله سه خامِ پُخته‌خوار
جانِ ناکرده به جانانْ تاختن
گَر هزاران است باشد نیمْ تَن
آن یکی بَسْ دور بین و دیده‌کور
از سُلَیمانْ کور و دیده پایِ مور
وان دِگَر بَسْ تیزگوش و سخت کَر
گنج و در وِیْ نیست یک جو سنگْ زَر
وان دِگَر عور و بِرِهنه لاشه‌باز
لیکْ دامَن‌هایِ جامه‌یْ او دراز
گفت کور اینک سپاهی می‌رَسَند
من هَمی‌بینم که چه قَوْمَند و چند
گفت کَر آری شِنودَم بانْگَشان
که چه می‌گویند پیدا و نَهان
آن بِرِهنه گفت تَرسان زین مَنَم
که بِبُرَّند از دِرازی دامَنَم
کور گفت این که به نزدیک آمدند
خیزْ بُگْریزیم پیش از زَخْم و بَند
کَر هَمی‌گوید که آری مَشْغَله
می‌شود نزدیک‌تَر یاران هَلِه
آن برهنه گفت آوَهْ دامَنَم
از طَمَع بُرَّند و من ناآمِنَم
شهر را هِشْتَند و بیرون آمدند
در هَزیمَت در دِهی اَنْدَر شُدند
اَنْدَر آن دِهْ مُرغِ فَربه یافتند
لیکْ ذَرّه‌یْ گوشتْ بر وِیْ نه نَژَند
مُرغِ مُرده‌یْ خُشک وَزْ زَخْمِ کلاغ
استخوان‌ها زارْ گشته چون پَناغ
زان هَمی‌خوردند چون از صَیْدْ شیر
هر یکی از خوردَنَش چون پیل سیر
هر سه زان خوردند و بَسْ فَربه شُدند
چون سه پیلِ بَسْ بزرگ و مِهْ شُدند
آن چُنان کَزْ فَربَهی هر یک جوان
دَر نَگُنجیدی زِ زَفْتی در جهان
با چُنین گَبْزیّ و هفت اَنْدامِ زَفْت
از شِکافِ دَر بُرون جَستَند و رَفت
راهِ مَرگِ خَلْقْ ناپیدا رَهی‌ست
در نَظَر نایَد که آن بی‌جا رَهی‌ست
نَکْ پَیاپِی کاروان‌ها مُقْتَفی
زین شِکافِ دَر که هست آن مُخْتَفی
بر دَر اَرْ جویی نیابی آن شِکاف
سخت ناپیدا و زو چندین زِفاف
مولوی : دفتر سوم
بخش ۱۱۹ - شرح آن کور دوربین و آن کر تیزشنو و آن برهنه دراز دامن
کَر اَمَل را دان که مرگِ ما شَنید
مرگِ خود نَشْنید و نَقْلِ خود ندید
حِرصْ نابیناست بیند مو به مو
عَیبِ خَلْقان و بگوید کو به کو
عَیْبِ خود یک ذَرّه چَشمِ کورِ او
می‌نَبینَد گَرچه هست او عَیْبْ‌جو
عور می‌تَرسَد که دامانَش بُرَند
دامَنِ مَردِ بِرِهنه چون دَرَند؟
مَردِ دنیا مُفْلِس است و تَرسْناک
هیچ او را نیست از دُزدانْش باک
او بِرِهنه آمد و عُرْیان رَوَد
وَزْ غَم دُزدَش جِگَر خون می‌شود
وَقتِ مرگش که بُوَد صد نوحه بیش
خنده آید جانْش را زین تَرسِ خویش
آن زمان داند غَنی کِشْ نیست زَر
هم ذَکی دانَد که بُد او بی‌هُنر
چون کِنارِ کودکی پُر از سُفال
کو بر آن لَرْزان بُوَد چون رَبِّ مال
گَر سِتانی پاره‌یی گِریان شود
پاره گَر بازَش دَهی خندان شود
چون نباشد طِفْل را دانشْ دِثار
گریه و خَنده‌ش ندارد اِعْتِبار
مُحْتَشَم چون عاریَت را مُلْک دید
پس بر آن مالِ دروغین می‌طَپید
خواب می‌بیند که او را هَستْ مال
تَرسَد از دُزدی که بِرْبایَد جَوال
چون زِ خوابَش بَر جَهانَد گوشْ‌کَش
پَس زِ تَرسِ خویشْ تَسْخَر آیَدَش
هم چُنان لَرْزانیِ این عالِمان
که بُوَدْشان عقل و عِلْمِ این جهان
از پِیِ این عاقلانِ ذو فُنون
گفت ایزد در نُبی لا یَعْلَمون
هر یکی تَرسانْ زِ دُزدیِّ کسی
خویشتن را عِلْم پِنْدارَد بَسی
گوید او که روزگارم می‌بَرَند
خود ندارد روزگارِ سودْمَند
گوید از کارم بَر آوَرْدَند خَلْق
غَرقِ بیکاری‌ست جانَش تابه حَلْق
عورْ تَرسان که مَنَم دامنْ کَشان
چون رَهانَم دامَن از چَنگالَشان؟
صد هزارانْ فَصْل داند از عُلوم
جانِ خود را می‌نَدانَد آن ظَلوم
دانَد او خاصیَّتِ هر جوهری
در بَیانِ جوهرِ خود چون خَری
که هَمی‌دانَم یَجوز و لایَجوز
خود نَدانی تو یَجوزی یا عَجوز؟
این رَوا وان نارَوا دانی وَلیکْ
تو رَوا یا نارَوایی؟ بین تو نیکْ
قیمَتِ هر کاله می‌دانی که چیست
قیمَتِ خود را نَدانی اَحْمَقی‌ست
سَعْدها و نَحْس‌ها دانسته‌یی
نَنْگَری سَعْدی تو یا ناشُسْته‌یی؟
جانِ جُمله عِلْم‌ها این است این
که بِدانی من کی‌اَم در یَوْمِ دین؟
آن اصولِ دین نَدانستی تو لیکْ
بِنْگَر اَنْدَر اَصْلِ خود گَر هست نیکْ؟
از اصولَیْنَتْ اُصولِ خویش بِهْ
که بِدانی اَصْلِ خود ای مَردِ مِهْ
مولوی : دفتر سوم
بخش ۱۲۰ - صفت خرمی شهر اهل سبا و ناشکری ایشان
اَصْلَشان بَد بود آن اَهْلِ سَبا
می‌رَمیدَنْدی زِ اَسْبابِ لِقا
دادَشان چندان ضیاع و باغ و راغ
از چَپ و از راست از بَهرِ فَراغ
بَسْ که می‌افتاد از پُرّی ثِمار
تَنگ می‌شُد مَعْبَرِرَهْ بر گُذار
آن نِثارِ میوه رَهْ را می‌گرفت
از پُریِّ میوه رَهْ‌رو در شِگِفت
سَلّه بر سَر در درختِسْتانَشان
پُر شُدی ناخواست از میوه‌فَشان
بادْ آن میوه فَشانْدی نه کسی
پُر شُدی زان میوه دامَن‌ها بَسی
خوشه‌هایِ زَفْت تا زیر آمده
بر سَر و رویِ رَوَنده می‌زَده
مَردِ گُلْخَن‌تاب از پُریِّ زَر
بَسته بودی در میانْ زَرّینْ کَمَر
سَگْ کُلیچه کوفْتی در زیرِ پا
تُخْمه بودی گُرگِ صَحرا از نَوا
گشته ایمِن شهر و دِهْ از دُزد و گُرگ
بُز نَتَرسیدی هم از گُرگِ سُتُرگ
گَر بگویم شَرحِ نِعْمَت‌هایِ قَوْم
که زیادت می‌شُد آن یَوْمًا بِیَوْم
مانِع آید از سُخَن‌هایِ مُهِم
اَنْبیا بُردند اَمْرِ فَاسْتَقِم
مولوی : دفتر سوم
بخش ۱۲۱ - آمدن پیغامبران حق به نصیحت اهل سبا
سیزده پیغامبر آن جا آمدند
گُم‌رَهان را جُمله رَهْبر می‌شُدند
که هَلِه نِعْمَت فُزون شُد شُکر گو
مَرکَبِ شُکر اَرْ بِخُسبَد حَرِّکُوا
شُکْرِ مُنْعِم واجب آید در خِرَد
وَرْنه بُگْشایَد دَرِ خشمِ اَبَد
هین کَرَم بینید وین خود کَس کُند
کَزْ چُنین نِعْمَت به شُکری بَسْ کُند؟
سَر بِبَخشَد شُکر خواهد سَجْده‌یی
پا بِبَخشَد شُکر خواهد قَعْده‌یی
قوم گفته شُکْرِ ما را بُرد غول
ما شُدیم از شُکر و از نِعْمَت مَلول
ما چُنان پَژمُرده گشتیم از عَطا
که نه طاعَتْمان خوش آید نه خَطا
ما نمی‌خواهیم نِعْمَت‌ها و باغ
ما نمی‌خواهیم اَسْباب و فَراغ
اَنْبیا گفتند در دلْ عِلَّتی‌ست
که ازان در حَق‌شِناسی آفَتی‌ست
نِعْمَت از وِیْ جُمْلگی عِلَّت شود
طُعْمه در بیمار کِی قُوَّت شود؟
چند خوش پیشِ تو آمد ای مُصِر
جُمله ناخوش گشت و صافِ او کَدِر
تو عَدوِّ این خوشی‌ها آمدی
گشت ناخوشْ هر چه بر وِیْ کَفْ زدی
هر کِه او شُد آشنا و یارِ تو
شُد حَقیر و خوار در دیدارِ تو
هر کِه او بیگانه باشد با تو هم
پیشِ تو او بَسْ مِهْ‌است و مُحْتَرَم
این هم از تاثیرِ آن بیماری است
زَهْرِ او در جُمله جُفْتان ساری است
دَفْعِ آن عِلَّت بِبایَد کرد زود
که شِکَر با آن حَدَث خواهد نِمود
هر خوشی کآیَد به تو ناخوش شود
آبِ حیوان گَر رَسَد آتش شود
کیمیایِ مرگ و جَسْک است آن صِفَت
مرگ گردد زان حَیاتَت عاقِبَت
بَسْ غدایی که زِ وِیْ دلْ زنده شُد
چون بِیامَد در تَنِ تو گَنْده شُد
بَسْ عزیزی که به نازْ اِشْکار شُد
چون شِکارَت شُد بَرِ تو خوار شُد
آشناییْ عقل با عقلْ از صَفا
چون شود هر دَمْ فُزون باشد وَلا
آشناییْ نَفْس با هر نَفْسِ پَست
تو یَقین می‌دان که دَمْ دَمْ کمتر است
زان که نَفْسَش گِرْدِ عِلَّت می‌تَنَد
مَعْرِفَت را زود فاسِد می‌کُند
گَر نخواهی دوست را فردا نَفیر
دوستی با عاقل و با عقلْ گیر
از سُمومِ نَفْس چون با عِلَّتی
هر چه گیری تو مَرَض را آلَتی
گَر بگیری گوهری سنگی شود
وَرْ بگیری مِهْرِ دلْ جنگی شود
وَرْ بگیری نُکتهٔ بِکْری لَطیف
بَعدِ دَرْکَت گشت بی‌ذوق و کثیف
که من این را بَسْ شَنیدم کُهنه شُد
چیزِ دیگر گو به جُز آن ای عَضُد
چیزِ دیگر تازه و نو گفته گیر
باز فردا زان شَوی سیر و نَفیر
دَفْعِ عِلَّت کُن چو عِلَّت خَو شود
هر حَدیثی کُهنه پیشَت نَو شود
تا که آن کُهنه بَرآرَد بَرگِ نَو
بِشْکُفانَد کُهنه صد خوشه زِ گَو
ما طَبیبانیم شاگردانِ حَق
بَحْرِ قُلْزُم دید ما را فَانْفَلَق
آن طَبیبانِ طَبیعت دیگرَنْد
که به دل از راهِ نَبْضی بِنْگَرَنْد
ما به دلْ بی‌واسطه خوش بِنْگَریم
کَزْ فَراستْ ما به عالی مَنْظَریم
آن طَبیبانِ غذایَند و ثِمار
جانِ حیوانی بِدیشان اُسْتوار
ما طَبیبانِ فِعالیم و مَقال
مُلْهِمِ ما پَرتوِ نورِ جَلال
کین چُنین فِعْلی تورا نافِعْ بُوَد
وان چُنان فِعْلی زِ رَهْ قاطِعْ بُوَد
این چُنین قولی تورا پیش آوَرَد
وان چُنان قولی تو را نیش آوَرَد
آن طَبیبان را بُوَد بَوْلی دلیل
وین دلیلِ ما بُوَد وَحْیِ جَلیل
دَستْ‌مُزدی می‌نخواهیم از کسی
دستْ‌مُزدِ ما رَسَد از حَق بَسی
هین صَلا بیماریِ ناسور را
دارویِ ما یک به یک رَنْجور را
مولوی : دفتر سوم
بخش ۱۲۲ - معجزه خواستن قوم از پیغامبران
قوم گفتند ای گروهِ مُدَّعی
کو گُواهِ عِلْمِ طِبّ و نافِعی؟
چون شما بَسته‌یْ همین خواب و خَورید
هَمچو ما باشید در دِهْ می‌چَرید
چون شما در دامِ این آب و گِلید
کِی شما صَیّادِ سیمُرغِ دِلید؟
حُبِّ جاه و سَروَری دارد بر آن
که شُمارَد خویشْ از پیغامبران
ما نخواهیم این چُنین لاف و دُروغ
کردن اَنْدَر گوش و اُفتادن به دوغ
اَنْبیا گفتند کین زان عِلَّت است
مایهٔ کوری حِجابِ رویَت است
دَعویِ ما را شَنیدیْت و شما
می‌نَبینید این گُهَر در دستِ ما
اِمْتِحان است این گُهَر مَر خَلْق را
ماش گَردانیم گِرْدِ چَشمها
هر کِه گوید کو گُوا؟ گُفتَش گُواست
کو نمی‌بیند گُهَر حَبْسِ عَماست
آفتابی در سُخَن آمد که خیز
که بَر آمَد روز بَر جِه کَمْ سِتیز
تو بگویی آفتابا کو گُواه؟
گویَدَت ای کور از حَقْ دیده خواه
روزِ روشن هر کِه او جویَد چراغ
عینِ جُستن کوری‌اَش دارد بَلاغ
وَرْ نمی‌بینی گُمانی بُرده‌یی
که صَباح است و تو اَنْدَر پَرده‌یی
کوریِ خود را مَکُن زین گفتْ فاش
خامُش و در اِنْتِظارِ فَضْلْ باش
در میانِ روزْ گفتن روزْ کو؟
خویش رُسوا کردن است ای روزجو
صَبر و خاموشی جَذوبِ رَحمَت است
وین نِشانْ جُستَن نِشانِ عِلَّت است
اَنْصِتوُا بِپْذیر تا بر جانِ تو
آید از جانانْ جَزایِ اَنْصِتوُا
گَر نخواهی نُکْس پیشِ این طَبیب
بر زمین زَنْ زَرّ و سَر را ای لَبیب
گفتِ افُزون را تو بِفْروش و بِخَر
بَذْلِ جان و بَذْلِ جاه و بَذْلِ زَر
تا ثَنایِ تو بِگویَد فَضْلِ هو
که حَسَد آرَد فَلَکْ بر جاهِ تو
چون طَبیبان را نِگَه دارید دل
خود بِبینید و شَوید از خود خَجِل
دَفْعِ این کوری به دستِ خَلْق نیست
لیکْ اِکْرامِ طبیبانْ از هُدی‌ست
این طَبیبان را به جانْ بَنده شَوید
تا به مُشک و عَنْبَر آکَنْده شَوید
مولوی : دفتر سوم
بخش ۱۲۳ - متهم داشتن قوم انبیا را
قوم گفتند این همه زَرْق است و مَکْر
کِی خدا نایِب کُند از زَیْد و بَکْر؟
هر رَسولِ شاه باید جِنْسِ او
آب و گِل کو خالِقِ اَفْلاک کو؟
مَغْزِ خَر خوردیم تا ما چون شما
پَشّه را داریم هَمْرازِ هُما
کو هُما کو پَشّه؟ کو گِل کو خدا؟
ز آفتابِ چَرخ چِه بْوَد ذَرّه را؟
این چه نِسْبَت؟ این چه پیوندی بُوَد؟
تا که در عقل و دِماغی دَر رَوَد
مولوی : دفتر سوم
بخش ۱۲۴ - حکایت خرگوشان کی خرگوشی راپیش پیل فرستادند کی بگو کی من رسول ماه آسمانم پیش تو کی ازین چشمه آب حذر کن چنانک در کتاب کلیله تمام گفته است
این بِدان مانَد که خرگوشی بِگُفت
من رَسولِ ماهَم و با ماهْ جُفْت
کَزْ رَمه‌یْ پیلانْ بر آن چَشمه‌یْ زُلال
جُمله نَخْچیران بُدَند اَنْدَر وَبال
جُمله مَحْروم و زِ خَوْفْ از چَشمه دور
حیله‌یی کردند چون کَم بود زور
از سَرِ کُهْ بانگ زد خرگوشِ زال
سویِ پیلانْ در شبِ غُرِّه‌یْ هِلال
که بیا رابِعْ عَشَر ای شاهْ‌پیل
تا دَرونِ چَشمه یابی این دلیل
شاه‌پیلا من رَسولَم پیش بیست
بر رَسولانْ بَند و زَجْر و خشم نیست
ماه می‌گوید که ای پیلان رَوید
چَشمه آنِ ماست زین یک سو شَوید
وَرْنَه من تان کور گَردانَم سِتَم
گفتم از گَردنْ بُرون انداختم
تَرکِ این چَشمه بگویید و رَوید
تا زِ زَخْمِ تیغِ مَهْ ایمِن شَوید
نَکْ نِشان آن است کَنْدَر چَشمه ماه
مُضْطَرِب گردد زِ پیلِ آبْ‌خواه
آن فُلان شب حاضِر آ ای شاهْ‌پیل
تا دَرونِ چَشمه یابی زین دلیل
چون که هفت و هشت از مَهْ بُگْذَرید
شاهْ‌پیل آمد زِ چَشمه می‌چَرید
چون که زد خُرطومْ پیلْ آن شب درآب
مُضْطَرِب شُد آب و مَهْ کرد اِضْطِراب
پیلْ باور کرد از وِیْ آن خِطاب
چون دَرونِ چَشمه مَهْ کرد اِضْطِراب
ما نه زان پیلانِ گولیم ای گروه
کِاضْطِرابِ ماه آرَدْمانْ شِکوه
اَنْبیا گفتند آوَه پَندِ جان
سَخت‌تَر کرد ای سَفیهان بَنْدَتان