تعداد ۵۴۰۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : دفتر سوم
بخش ۶۵ - خلاص یافتن کودکان از مکتب بدین مکر
سَجْده کردند و بِگُفتند ای کَریم
دور بادا از تو رَنْجوریّ و بیم
پَس بُرون جَسْتند سویِ خانه‌ها
هَمچو مُرغانْ در هوایِ دانه‌ها
مادَرانْشان خشمگین گشتند و گفت
روزِ کُتّاب و شما با لَهْو جُفْت؟
عُذْر آوردند کِی مادر تو بیست
این گناه از ما و از تَقصیر نیست
از قَضایِ آسْمان اُستادِ ما
گشت رَنْجور و سَقیم و مُبْتَلا
مادران گفتند مَکْر است و دروغ
صد دروغ آرید بَهرِ طَمْعِ دوغ
ما صَباح آییم پیشِ اوسْتا
تا بِبینیم اَصْلِ این مَکْرِ شما
کودکان گفتند بِسْمِ اللهْ رَوید
بر دروغ و صِدْقِ ما واقِف شوید
مولوی : دفتر سوم
بخش ۶۶ - رفتن مادران کودکان به عیادت اوستاد
بامْدادان آمدند آن مادران
خُفته اُستا هَمچو بیمارِ گِران
هم عَرَق کرده زِ بسیاری لَحاف
سَر بِبَسته رو کَشیده در سِجاف
آه آهی می‌کُند آهسته او
جُملگان گشتند هم لا حَوْل‌گو
خیر باشد اوسْتاد این دَردِ سَر
جانِ تو ما را نبوده‌ست زین خَبَر
گفت من هم بی‌خَبَر بودم ازین
آگَهَم مادَر غَران کردند هین
من بُدَم غافِل به شُغلِ قال و قیل
بود در باطِن چُنین رَنْجی ثَقیل
چون به جِد مشغول باشد آدمی
او زِ دیدِ رَنجِ خود باشد عَمی
از زنانِ مصر یوسُف شُد سَمَر
که زِ مشغولی بِشُد زیشان خَبَر
پاره پاره کرده ساعِدهایِ خویش
روحْ والِهْ که نه پَس بیند نه پیش
ای بَسا مَردِ شُجاع اَنْدَر حِراب
که بِبُرَّد دست یا پایَش ضِراب
او همان دست آوَرَد در گیر و دار
بر گُمانِ آن که هست او بَر قَرار
خود بِبیند دست رفته در ضَرَر
خون ازو بسیار رفته بی‌خَبَر
مولوی : دفتر سوم
بخش ۶۷ - در بیان آنک تن روح را چون لباسی است و این دست آستین دست روحست واین پای موزهٔ پای روحست
تا بِدانی که تَن آمد چون لباس
رو بِجو لابِسْ لباسی را مَلیس
روح را توحیدِ اَللهْ خوش تَر است
غیرِ ظاهرْ دست و پایِ دیگر است
دست و پا در خواب بینی وِ ائْتِلاف
آن حقیقت دان مَدانَش از گِزاف
آن تویی که بی‌بَدَن داری بَدَن
پس مَتَرس از جسم و جانْ بیرون شُدن
مولوی : دفتر سوم
بخش ۶۸ - حکایت آن درویش کی در کوه خلوت کرده بود و بیان حلاوت انقطاع و خلوت و داخل شدن درین منقبت کی انا جلیس من ذکرنی و انیس من استانس بی گر با همه‌ای چو بی منی بی همه‌ای ور بی همه‌ای چو با منی با همه‌ای
بود درویشی به کُهْساری مُقیم
خَلْوَتْ او را بود هم خواب و نَدیم
چون زِ خالِق می‌رَسید او را شُمول
بود از اَنْفاسِ مَرد و زن مَلول
هم چُنان که سَهْل شُد ما را حَضَر
سَهْل شُد هم قومِ دیگر را سَفَر
آن چُنان که عاشقی بر سَروَری
عاشق است آن خواجه بر آهَنگری
هر کسی را بَهرِ کاری ساختند
مَیْلِ آن را در دِلَش انداختند
دست و پا بی‌مَیْل جُنْبان کِی شود؟
خار وخَسْ بی‌آب و بادی کِی رَوَد؟
گَر بِبینی مَیْلِ خود سویِ سَما
پَرِّ دولت بَر گُشا هَمچون هُما
وَرْ ببینی مَیْلِ خود سویِ زمین
نوحه می‌کُن هیچ مَنْشین از حَنین
عاقلانْ خود نوحه‌ها پیشین کُنند
جاهِلانْ آخِر به سَر بَر می‌زَنَند
زِابْتِدایِ کارْ آخِر را بِبین
تا نباشی تو پَشیمانْ یَوْمِ دین
مولوی : دفتر سوم
بخش ۶۹ - دیدن زرگر عاقبت کار را و سخن بر وفق عاقبت گفتن با مستعیر ترازو
آن یکی آمد به پیشِ زَرگَری
که تَرازو دِهْ که بَرسَنْجَم زَری
گفت خواجه رو مرا غَربال نیست
گفت میزان دِهْ بَرین تَسْخَر مَایست
گفت جاروبی ندارم در دُکان
گفت بَسْ بَسْ این مَضاحِک رابِمان
من تَرازویی که می‌خواهم بِدِه
خویشتن را کَر مَکُن هر سو مَجِه
گفت بِشْنیدم سُخَن کَر نیستم
تا نَپِنْداری که بی‌مَعنیسْتَم
این شَنیدم لیکْ پیری مُرتَعِش
دستْ لَرزان جسمِ تو نامُنْتَعِش
وان زَرِ تو هم قُراضه‌یْ خُرد و مُرد
دست لَرْزَد پس بِریزَد زَرِّ خُرد
پس بگویی خواجه جارویی بیار
تا بِجویَم زَرِّ خود را در غُبار
چون بِروبی خاک را جمع آوری
گویی‌اَم غَلْبیر خواهم ای جَری
من زِ اَوَّل دیدم آخِر را تمام
جایِ دیگر رو ازین جا وَالسَّلام
مولوی : دفتر سوم
بخش ۷۰ - بقیهٔ قصهٔ آن زاهد کوهی کی نذر کرده بود کی میوهٔ کوهی از درخت باز نکنم و درخت نفشانم و کسی را نگویم صریح و کنایت کی بیفشان آن خورم کی باد افکنده باشد از درخت
اَنْدَر آن کُهْ بود اَشْجار و ثِمار
بَسْ مُرودی کوهی آن جا بی‌شُمار
گفت آن درویش یا رَب با تو من
عَهْد کردم زین نَچینَم در زَمَن
جُز ازان میوه که باد اَنْداختَش
من نَچینَم از درختِ مُنْتَعَش
مُدّتی بر نَذْرِ خود بودَش وَفا
تا دَر آمَد اِمْتِحاناتِ قَضا
زین سَبَب فرمود اِسْتِثْنا کُنید
گَر خدا خواهد به پیمانْ بَر زَنید
هر زمانْ دل را دِگَر مَیْلی دَهَم
هرنَفَسْ بر دلْ دِگَر داغی نَهَم
کُلُّ اِصْباحٍ لَنا شَاْنٌ جَدید
کُلُّ شَیْءٍ عَنْ مُرادی لا یَحید
در حَدیث آمد که دلْ هَمچون پَری‌ست
در بیابانی اسیرِ صَرْصَری‌ست
بادْ پَر را هر طَرَف رانَد گِزاف
گَهْ چپ و گَهْ راست با صد اِخْتِلاف
در حَدیثِ دیگر این دلْ دان چُنان
کابِ جوشانْ ز آتش اَنْدَر قازْغان
هر زمانْ دل را دِگَر رایی بُوَد
آن نه از وِیْ لیکْ از جایی بُوَد
پس چرا ایمِن شَوی بر رایِ دل؟
عَهْد بَندی تا شوی آخِر خَجِل؟
این هم از تاثیرِ حُکْم است و قَدَر
چاه می‌بیینیّ و نَتْوانی حَذَر
نیست خود ازمُرِغ پَرّان این عَجَب
که نَبینَد دام و اُفْتَد در عَطَب
این عَجَب که دامْ بینَد هم وَتَد
گَر بخواهد وَرْ نخواهد می‌فُتَد
چَشمْ باز و گوشْ باز و دامْ پیش
سویِ دامی می‌پَرَد با پَرِّ خویش
مولوی : دفتر سوم
بخش ۷۱ - تشبیه بند و دام قضا به صورت پنهان به اثر پیدا
بینی اَنْدَر دَلْق مِهْتَر زاده‌یی
سَر بِرِهنه در بَلا افتاده‌یی
در هوایِ نابِکاری سوخته
اَقْمِشه وْ اَمْلاکِ خود بِفْروخته
خان و مان رفته شُده بَدنام و خوار
کامِ دشمن می‌رَوَد اِدْبیرْوار
زاهِدی بینَد بگوید ای کیا
هِمَّتی می‌دار از بَهِر خدا
کَنْدَرین اِدْبارِ زشت افتاده‌ام
مال و زَرّ و نِعْمَت از کَف داده‌ام
هِمَّتی تا بوک من زین وارَهَم
زین گِلِ تیره بُوَد که بَر جَهَم
این دُعا می‌خواهد او از عام و خاص
کَالْخلاصُ وَ الْخلاصُ وَ الْخلاص
دستْ باز و پایْ باز و بَندْ نی
نه مُوَکَّلْ بر سَرَش نه آهَنی
از کُدامین بَند می‌جویی خَلاص؟
وَزْ کُدامین حَبْس می‌جویی مَناص؟
بَندِ تَقدیر و قَضایِ مُخْتَفی
که نَبینَد آن به جُز جانِ صَفی
گَرچه پیدا نیست آن در مَکْمَن است
بَتَّر از زندان و بَندِ آهن است
زان که آهَنگر مَر آن را بِشْکَند
حُفْره گَر هم خِشْتِ زندان بَر کَند
ای عَجَب این بَندِ پنهانِ گِران
عاجِز از تَکْسیرِ آن آهنگران
دیدنِ آن بَند اَحمَد را رَسَد
بر گِلویِ بَسته حَبْلٌ مِن مَسَد
دید بر پُشتِ عِیالِ بولَهَب
تَنگِ هیزُم گفت حَمّاله‌یْ حَطَب
حَبْل و هیزُم را جُز او چَشمی ندید
که پَدید آید بَرو هر ناپَدید
باقیانَش جُمله تاویلی کُنند
کین زِ بی‌هوشی‌ست و ایشانْ هوشْمند
لیک از تاثیرِ آن پُشتَش دوتو
گشته و نالان شُده او پیشِ تو
که دُعایی هِمَّتی تا وا رَهَم
تا ازین بَندِ نَهان بیرون جَهَم
آن کِه بینَد این عَلامَت‌ها پَدید
چون نَدانَد او شَقی را از سَعید؟
داند و پوشَد به اَمرِ ذوالْجَلال
که نباشد کشفِ رازِ حَقْ حَلال
این سُخَن پایان ندارد آن فقیر
از مَجاعَت شُد زَبون و تَنْ اسیر
مولوی : دفتر سوم
بخش ۷۲ - مضطرب شدن فقیر نذر کرده بکندن امرود از درخت و گوشمال حق رسیدن بی مهلت
پنج روز آن باد اَمْرودی نریخت
ز آتَشِ جوعَش صَبوری می‌گُریخت
بر سَرِ شاخی مُرودی چند دید
باز صَبری کرد و خود را وا کَشید
باد آمد شاخ را سَر زیر کرد
طَبْع را بر خوردنِ آن چیر کرد
جوع و ضَعْف و قُوَّتِ جَذْب و قَضا
کرد زاهِد را زِ نَذْرَش بی‌وَفا
چون که از اَمْرودْبُن میوه سُکُسْت
گشت اَنْدَر نَذْر وعَهْدِ خویشْ سُست
هم درآن دَمْ گوشْمالِ حَق رَسید
چَشمِ او بُگْشاد و گوشِ او کَشید
مولوی : دفتر سوم
بخش ۷۳ - متهم کردن آن شیخ را با دزدان وبریدن دستش را
بیست از دُزدان بُدَند آنجا و بیش
بَخْش می‌کردند مَسْروقاتِ خویش
شِحْنه را غَمّاز آگَهْ کرده بود
مَردمِ شِحْنه بَر افتادند زود
هم بِدان‌جا پایِ چپّ و دستِ راست
جُمله را بُبْرید و غوغایی بِخاست
دستِ زاهِد هم بُریده شُد غَلَط
پاش را می‌خواست هم کردن سَقَط
در زمان آمد سَواری بَسْ گُزین
بانگ بَرزَد بر عَوان کِی سگ بِبین
این فُلان شیخ است از اَبْدالِ خدا
دستِ او را تو چرا کردی جُدا؟
آن عَوان بِدْرید جامه تیز رَفت
پیشِ شِحْنه داد آگاهیش تَفْت
شِحْنه آمد پا بِرِهنه عُذْرخواه
که ندانستم خدا بر من گُواه
هین بِحِل کُن مَر مرا زین کارِ زشت
ای کَریم و سَروَرِ اَهْلِ بهشت
گفت می‌دانم سَبَب این نیش را
می‌شِناسَم من گناهِ خویش را
من شِکَستم حُرمَتِ اَیْمانِ او
پَسْ یَمینَم بُرد دادِسْتانِ او
من شِکَستم عَهْد و دانستم به دست
تا رَسید آن شومیِ جُرات به دست
دستِ ما و پایِ ما و مَغْز و پوست
باد ای والی فِدایِ حُکْمِ دوست
قِسْمِ من بود این تو را کردم حَلال
تو ندانستی تو را نَبْوَد وَبال
وان کِه او دانست او فَرمان‌رَواست
با خدا سامانِ پیچیدن کجاست؟
ای بَسا مُرغی پَریده دانه‌جو
که بُریده حَلْقِ او هم حَلْقِ او
ای بَسا مُرغی زِ مَعْده وَزْ مَغَص
بر کِنارِ بامْ مَحْبوسِ قَفَص
ای بَسا ماهی در آبِ دورْدست
گشته از حِرصِ گِلو مَاخوذِ شَسْت
ای بَسا مَسْتور در پَرده بُده
شومیِ فَرْج و گِلو رُسوا شُده
ای بَسا قاضیِّ حَبْرِ نیک‌ْخو
از گِلو و رِشْوتی او زَرْدرو
بلکه در هاروت و ماروتْ آن شَراب
از عُروجِ چَرخَشان شُد سَدِّ باب
با یَزید از بَهرِ این کرد اِحْتِراز
دید در خود کاهِلی اَنْدَر نماز
از سَبَب اندیشه کرد آن ذو لُباب
دیدِ عِلَّتْ خوردنِ بسیار از آب
گفت تا سالی نخواهم خورْد آب
آن چُنان کرد و خدایش داد تاب
این کَمینه جَهْدِ او بُد بَهرِ دین
گشت او سُلطان و قُطْبُ الْعارِفین
چون بُریده شُد برایِ حَلْقْ دست
مَردِ زاهِد را دَرِ شَکْویٰ بِبَست
شیخِ اَقْطَع گشت نامَش پیشِ خَلْق
کرد مَعْروفَش بِدین آفاتِ حَلْق
مولوی : دفتر سوم
بخش ۷۴ - کرامات شیخ اقطع و زنبیل بافتن او بدو دست
در عَریشْ او را یکی زایِر بیافت
کو به هر دو دستْ می زَنْبیل بافت
گفت او را ای عَدوِّ جانِ خویش
در عَریشَم آمده سَر کرده پیش
این چرا کردی شِتاب اَنْدَر سِباق؟
گفت از اِفْراطِ مِهْر و اِشْتیاق
پس تَبَسُّم کرد و گفت اکنون بیا
لیکْ مَخفی دار این را ای کیا
تا نَمیرَم من مگو این با کسی
نه قَرینی نه حَبیبی نه خَسی
بَعد ازان قومی دِگَر از روزَنَش
مُطَّلِع گشتند بر بافیدَنَش
گفت حِکْمَت را تو دانی کِردگار
من کُنم پنهان تو کردی آشکار
آمد اِلْهامَش که یک چندی بُدند
که دَرین غَم بر تو مُنْکِر می‌شُدند
که مگر سالوس بود او در طَریق
که خدا رُسواش کرد اَنْدَر فَریق؟
من نخواهم کان رَمه کافِر شوند
در ضَلالَت در گُمانِ بَد رَوَند
این کَرامَت را بِکَردیم آشکار
که دَهیمَت دستْ اَنْدَر وَقتِ کار
تا که آن بیچارگانِ بَد گُمان
رَد نگردند از جَنابِ آسْمان
من تو را بی‌این کَرامَت‌ها زِ پیش
خود تَسَلّی دادَمی از ذاتِ خویش
این کَرامَت بَهرِ ایشان دادَمَت
وین چراغ از بَهرِ آن بِنْهادَمَت
تو ازان بُگْذشته‌یی کَزْ مرگِ تَن
تَرسی وَزْ تَفْریقِ اَجْزایِ بَدَن
وَهْم تَفْریقِ سَر و پا از تو رفت
دَفْعِ وَهْمْ اِسْپَر رَسیدَت نیک زَفْت
مولوی : دفتر سوم
بخش ۷۵ - سبب جرات ساحران فرعون بر قطع دست و پا
ساحِران را نه که فرعونِ لَعین
کرد تَهْدیدِ سیاست بر زمین؟
که بِبُرَّم دست و پاتان از خِلاف
پس دَر آویزم نَدارَمْتان مُعاف
او هَمی‌پِنْداشت کایشان در همان
وَهْم و تَخْویفَند و وَسواس و گُمان
که بُوَدْشان لَرْزه و تَخْویف و تَرس
از تَوَهُّم‌ها و تَهْدیداتِ نَفْس
او نمی‌داست کایشان رَسْته‌اند
بر دَریچه‌یْ نورِ دِلْ بِنْشَسته‌اند
این جهانْ خواب است اَنْدَر ظَنْ مَایست
گَر رَوَد درخواب دستی باک نیست
گَر به خواب اَنْدَر سَرَت بُبْرید گاز
هم سَرَت بَر جاست و هم عُمْرَت دِراز
گَر بِبینی خواب در خود را دو نیم
تَنْ‌دُرُستی چون بِخیزی نی سَقیم
حاصِل اَنْدَر خوابْ نُقْصانِ بَدَن
نیست باک و نه دوصد پاره شُدن
این جهان را که به صورتْ قایِم است
گفت پیغامبر که حُلْمِ نایم است
از رَهِ تَقْلید تو کردی قَبول
سالِکان این دیده پیدا بی‌رَسول
روز در خوابی مگو کین خواب نیست
سایه فَرع است اَصْلْ جُزْ مَهْتاب نیست
خواب و بیداریْت آن دان ای عَضُد
که بِبینَد خُفته کو در خواب شُد
او گُمان بُرده که این دَمْ خُفته‌ام
بی‌خَبَر زان کوست درخوابِ دُوَم
هاوَنِ گَردون اگر صد بارَشان
خُرد کوبَد اَنْدَرین گِلْزارَشان
اَصْلِ این تَرکیب را چون دیده‌اند
از فُروعِ وَهْم کَم تَرسیده‌اند
سایهٔ خود را زِ خود دانسته‌اند
چابُک و چُست و گَش و بَر جَسته‌اند
کوزه‌گَر گَر کوزه‌یی را بِشْکَند
چون بخواهد باز خود قایم کُند
کور را هر گام باشد تَرسِ چاه
با هزارانْ ترس می‌آید به راه
مَردِ بینا دید عَرْضِ راه را
پس بِدانَد او مَغاک و چاه را
پا و زانواَش نَلَرْزد هر دَمی
رو تُرُش کِی دارد او از هر غَمی؟
خیز فرعونا که ما آن نیستیم
که به هر بانگیّ و غولی بیسْتیم
خِرقهٔ ما را بِدَر دوزَنْده هست
وَرْنه ما را خودْ بِرِهنه‌تَر بِهْ است
بی‌لباس این خوب را اَنْدَر کِنار
خوش دَر آریم ای عَدوِّ نابِکار
خوش‌تَر از تَجْرید از تَنْ وَزْ مِزاج
نیست ای فرعون بی‌اِلْهامِ گیج
مولوی : دفتر سوم
بخش ۷۶ - حکایت استر پیش شتر کی من بسیار در رو می‌افتم و تو نمی‌افتی الا به نادر
گفت اَسْتَر با شُتُر کِی خوش رَفیق
در فَراز و شیب و در راهِ دَقیق
تو نه آیی در سَر و خوش می‌رَوی
من هَمی‌آیم به سَر در چون غَوی
من هَمی‌اُفْتم به رو در هر دَمی
خواه در خُشکیّ و خواه اَنْدَر نَمی
این سَبَب را باز گو با من که چیست؟
تا بِدانَم من که چون باید بِزیست
گفت چَشمِ من زِ تو روشن‌تَر است
بَعد ازان هم از بُلندی ناظِر است
چون بَرآیَم بر سَرِکوهِ بُلند
آخِرِ عَقْبه بِبینَم هوشْمند
پس همه پَستیّ و بالاییِّ راه
دیده‌ام را وا نِماید هم اِلٰه
هر قَدَم من از سَرِ بینِش نَهَم
از عِثار و اوفْتادن وا رَهَم
تو ببینی پیشِ خود یک دو سه گام
دانه بینیّ و نَبینی رَنجِ دام
یَسْتَوِی الْاَعْمیٰ لَدَیْکُمْ وَالْبَصیر
فِی الْمُقامِ وَ النُّزولِ وَالْمَسیر؟
چون جَنین را در شِکَمْ حَق جان دَهَد
جَذْبِ اَجْزا در مِزاجِ او نَهَد
از خورِش او جَذْبِ اَجْزا می‌کُند
تار و پودِ جسمِ خود را می‌تَنَد
تا چِهِل سالَش به جَذْبِ جُزوها
حَقْ حَریصَش کرده باشد در نَما
جَذبِ اَجْزا روح را تَعْلیم کرد
چون نَدانَد جَذْبِ اَجْزا شاهِ فَرد؟
جامِعِ این ذَرّه‌ها خورشید بود
بی‌غذا اَجْزاتْ را دانَد رُبود
آن زمانی که دَر آیی تو زِ خواب
هوش و حِسِّ رَفته را خوانَد شِتاب
تا بِدانی کان ازو غایِب نَشُد
باز آید چون بِفَرماید که عُد
مولوی : دفتر سوم
بخش ۷۷ - اجتماع اجزای خر عزیر علیه السلام بعد از پوسیدن باذن الله و درهم مرکب شدن پیش چشم عزیر علیه السلام
هین عُزَیْرا دَر نِگَر اَنْدَر خَرَت
که بِپوسیدَه‌ست و ریزیده بَرَت
پیشِ تو گِرْد آوَریم اَجْزاش را
آن سَر و دُمّ و دو گوش و پاش را
دستْ نه و جُزو بَرهَم می‌نَهَد
پاره‌ها را اجتماعی می‌دَهَد
دَر نِگَر در صَنْعَتِ پاره‌زَنی
کو هَمی‌دوزَد کُهُن بی‌سوزنی
ریسمان و سوزنی نه وَقتِ خَرْز
آن چُنان دوزَد که پیدا نیست دَرْز
چَشمْ بُگْشا حَشْر را پیدا بِبین
تا نَمانَد شُبْهه‌اَت در یَوْمِ دین
تا بِبینی جامِعی‌اَم را تَمام
تا نَلَرْزی وَقتِ مُردن زِ اهْتِمام
هم چُنان که وَقتِ خُفتن ایمِنی
از فَواتِ جُمله حِسْ‌هایِ تَنی
بر حَواسِ خود نَلَرزی وَقتِ خواب
گَرچه می‌گردد پَریشان و خَراب
مولوی : دفتر سوم
بخش ۷۸ - جزع ناکردن شیخی بر مرگ فرزندان خود
بود شیخی رَهْنِمایی پیش ازین
آسمانی شمعْ بر رویِ زمین
چون پَیَمبَر درمیانِ اُمَّتان
دَر گُشایِ روضهٔ دارُالْجِنان
گفت پیغامبر که شیخِ رَفته پیش
چون نَبی باشد میانِ قَوْمِ خویش
یک صَباحی گُفتَش اَهْلِ بیتِ او
سَختْ‌دل چونی؟ بگو ای نیک‌خو
مازِ مرگ و هَجْرِ فرزندانِ تو
نوحه می‌داریم با پُشتِ دوتو
تو نمی‌گِریی نمی‌زاری چرا؟
یا که رَحْمَت نیست اَنْدَر دلْ تو را؟
چون تو را رَحْمی نباشد در دَرون
پس چه اومیدَسْتِمان از تو کُنون؟
ما به اومیدِ توایم این پیشوا
که بِنَگْذاری توما را در فَنا
چون بِیارایَند روزِ حَشْرْ تَخت
خود شَفیعِ ما تویی آن روزِ سَخت
درچُنان روز و شبِ بی‌زینْهار
ما به اِکْرامِ تویم اومیدوار
دستِ ما و دامَنِ توست آن زمان
که نَمانَد هیچ مُجْرِم را اَمان
گفت پیغامبر که روزِ رَستْخیز
کِی گُذارَم مُجْرِمان را اشکْ‌ریز؟
من شَفیعِ عاصیان باشم به جان
تا رَهانَمْشان زِ اِشْکَنجه‌یْ گِران
عاصیانْ وَاهْلِ کَبایِر را به جَهْد
وارَهانَم از عِتابِ نَقْضِ عَهْد
صالِحانِ اَمَّتَم خود فارِغَند
از شِفاعَت‌هایِ من روزِ گَزَند
بلکه ایشان را شِفاعَت‌ها بُوَد
گُفتَشان چون حُکْمِ نافِذ می‌رَوَد
هیچ وازِرْ وِزْرِ غَیری بَر نداشت
من نِیَم وازِر خُدایم بَر فَراشت
آن کِه بی‌وِزْر است شیخ است ای جوان
در قَبولِ حَقْ چواَنْدَر کَفْ کَمان
شیخ کِه بْوَد؟ پیر یعنی مو سپید
مَعنیِ این مو بِدان ای کَژْامید
هست آن مویِ سِیَه هستیِّ او
تا زِ هَستی‌اَش نَمانَد تایِ مو
چون که هَستی‌اَش نَمانَد پیرْ اوست
گَر سِیَه‌مو باشد او یا خود دوموست
هست آن مویِ سِیَه وَصْفِ بَشَر
نیست آن مو مویِ ریش و مویِ سَر
عیسی اَنْدَر مَهْد بَر دارد نَفیر
که جوان ناگشته ما شیخیم و پیر
گَر رَهید از بَعْضِ اَوْصافِ بَشَر
شیخ نَبْوَد کَهْل باشد ای پسر
چون یکی مویِ سِیَه کان وَصْفِ ماست
نیست بر وِیْ شیخ و مَقْبولِ خداست
چون بُوَد مویش سِپید اَرْبا خود است
او نه پیر است و نه خاصِ ایزد است
وَرْ سَرِ مویی زِ وَصْفَش باقی است
او نه از عَرش است او آفاقی است
مولوی : دفتر سوم
بخش ۷۹ - عذر گفتن شیخ بهر ناگریستن بر فرزندان
شیخ گفت او را مَپِنْدار ای رَفیق
که ندارم رَحْم و مِهْر و دلْ شَفیق
بر همه کُفّارْ ما را رَحْمَت است
گَرچه جانِ جُمله کافِر نِعْمَت است
بر سَگانَم رَحمَت و بَخشایش است
که چرا از سنگ‌هاشان مالِش است؟
آن سگی که می‌گَزَد گویم دُعا
که ازین خو وارَهانَش ای خدا
این سگان را هم در آن اَنْدیشه دار
که نباشند از خَلایِق سَنْگسار
زان بیاوَرْد اَوْلیا را بر زمین
تا کُنَدْشان رَحْمَةً لِلْعالَمین
خَلْق را خوانَد سویِ دَرگاهِ خاص
حَق را خوانَد که وافِر کُن خَلاص
جَهْد بِنْمایَد ازین سو بَهرِ پَند
چون نَشُد گوید خدایا دَر مَبَند
رَحمَتِ جُزوی بُوَد مَر عام را
رَحمَتِ کُلّی بُوَد هَمّام را
رَحمَتِ جُزوَش قَرین گشته به کُلّ
رَحمَتِ دریا بُوَد هادی سُبُل
رَحمَتِ جُزوی به کُلّ پیوسته شو
رَحمَتِ کُل را تو هادی بین و رو
تا که جُزو است او نَدانَد راهِ بَحْر
هر غَدیری را کُند زَاشْباهِ بَحْر
چون نَدانَد راهِ یَم کِی رَهْ بَرَد؟
سویِ دریا خَلْق را چون آوَرَد؟
مُتَّصِل گردد به بَحرْ آنگاه او
رَهْ بَرَد تا بَحرْ هَمچون سَیْل و جو
وَرْ کُند دَعوت به تَقْلیدی بُوَد
نَزْعِیان و وَحی تاییدی بُوَد
گفت پس چون رَحْم داری بر همه
هَمچو چوپانی به گِردِ این رَمه
چون نداری نوحه بر فرزندِ خویش؟
چون که فَصّادِ اَجَلْشان زد به نیش؟
چون گُواهِ رَحْمْ اشکِ دیده‌هاست
دیدهٔ تو بی‌نَم و گریه چراست؟
رو به زن کرد و بِگُفتَش ای عَجوز
خود نباشد فَصْلِ دِیْ هَمچون تَموز
جُمله گَر مُردند ایشان گَر حَی‌اَند
غایب و پنهان زِ چَشمِ دلْ کِی‌اَند؟
من چو بینَمْشان مُعَیَّن پیشِ خویش
از چه رو رو را کُنم هَمچون تو ریش؟
گَرچه بیرونند از دورِ زمان
با من‌اَند و گِردِ من بازی‌کُنان
گریه از هِجْران بُوَد یا از فِراق
با عَزیزانَم وِصال است و عِناق
خَلْق اَنْدَر خواب می‌بینَنْدَشان
من به بیداری هَمی‌بینَم عِیان
زین جهان خود را دَمی پنهان کُنم
بَرگِ حس را از درخت اَفْشان کُنم
حِسْ اسیرِ عقل باشد ای فُلان
عقلْ اسیرِ روح باشد هم بِدان
دستِ بَسته‌یْ عقل را جانْ باز کرد
کارهایِ بَسته را هم ساز کرد
حِسّ‌ها وَانْدیشه بر آبِ صَفا
هَمچو خَس بِگْرفته رویِ آب را
دستِ عقلْ آن خَسْ به یک سو می‌بَرَد
آبْ پیدا می‌شود پیشِ خِرَد
خَسْ بَسْ اَنْبُه بود بر جو چون حَباب
خَسْ چو یک سو رفت پیدا گشت آب
چون که دستِ عقلْ نَگْشایَد خدا
خَسْ فَزایَد از هوا بر آبِ ما
آب را هر دَم کُند پوشیده او
آن هوا خندان و گِریانْ عقلِ تو
چون که تَقویٰ بَست دو دستِ هوا
حَق گُشایَد هر دو دستِ عقل را
پَس حَواسِ چیره مَحْکومِ تو شُد
چون خِرَد سالار و مَخْدومِ تو شُد
حِسّ را بی‌خوابْ خواب اَنْدَر کُند
تا که غَیْبی‌ها زِ جانْ سَر بَر زَنَد
هم به بیداری بِبینی خواب‌ها
هم زِ گَردون بَر گُشایَد باب‌ها
مولوی : دفتر سوم
بخش ۸۰ - قصهٔ خواندن شیخ ضریر مصحف را در رو و بینا شدن وقت قرائت
دید در اَیّامْ آن شیخِ فَقیر
مُصْحَفی در خانهٔ پیری ضَریر
پیشِ او مِهْمان شُد او وَقتِ تَموز
هر دو زاهِد جمع گشته چند روز
گفت این جا ای عَجَب مُصْحَف چراست؟
چون که نابیناست این درویشِ راست
اَنْدَرین اَنْدیشه تَشویشَش فُزود
که جُز او را نیست این جا باش و بود
اوست تنها مُصْحَفی آویخته
من نِیَم گُستاخْ یا آمیخته
تا بِپُرسَم نه خَمُش صَبری کُنم
تا به صَبری بر مُرادی بَر زَنَم
صَبر کرد و بود چندی در حَرَج
کشف شُد کَالصَّبْرُ مِفْتاحُ الْفَرَج
مولوی : دفتر سوم
بخش ۸۱ - صبرکردن لقمان چون دید کی داود حلقه‌ها می‌ساخت از سال کردن با این نیت کی صبر از سال موجب فرج باشد
رَفت لُقْمان سویِ داوودِ صَفا
دید کو می‌کرد ز آهَنْ حَلْقه‌ها
جُمله را با هم دِگَر دَر می‌فَکَند
ز آهَنِ پولادْ آن شاهِ بُلند
صَنْعَتِ زَرّاد او کَم دیده بود
درعَجَب می‌مانْد وَسْواسَش فُزود
کین چه شاید بود؟ واپُرسَم ازو
که چه می‌سازی زِ حَلْقه تو به تو؟
باز با خود گفت صَبر اولیٰ‌تَر است
صَبر تا مَقْصود زوتَر رَهْبر است
چون نَپُرسی زودتَر کَشفَت شود
مُرِغ صَبر از جُمله پَرّان‌تَر بُوَد
وَرْ بِپُرسی دیرتَر حاصِل شود
سَهْل از بی‌صَبری‌اَت مُشکل شود
چون که لُقْمان تَن بِزَد هم در زمان
شُد تمام از صَنْعَتِ داود آن
پس زِرِه سازید و دَر پوشید او
پیشِ لُقْمانِ کَریمِ صَبرخو
گفت این نیکو لباس است ای فَتیٰ
در مَصاف و جنگْ دَفْعِ زَخم را
گفت لقمان صَبر هم نیکو دَمی‌ست
که پَناه و دافِعِ هر جا غَمی‌ست
صَبر را با حَق قَرین کرد ای فُلان
آخِرِ وَالْعَصْر را آگَهْ بِخوان
صد هزاران کیمیا حَق آفرید
کیمیایی هَمچو صَبر آدم نَدید
مولوی : دفتر سوم
بخش ۸۲ - بقیهٔ حکایت نابینا و مصحف
مَردِ مِهْمان صَبر کرد و ناگهان
کَشف گشتَش حالِ مُشکل در زمان
نیمْ‌شب آوازِ قرآن را شَنید
جَست از خواب آن عَجایِب را بِدید
که زِ مُصْحَف کور می‌خوانْدی دُرُست
گشت بی‌صَبر و ازو آن حال جُست
گفت آیا ای عَجَب با چَشمِ کور
چون هَمی‌خوانی هَمی‌بینی سُطور؟
آنچه می‌خوانی بر آن اُفْتاده‌یی
دست را بر حَرفِ آن بِنْهاده‌یی
اِصْبَعَت در سَیْر پیدا می‌کُند
که نَظَر بر حَرف داری مُسْتَنَد
گفت ای گشته زِ جَهْلِ تَنْ جُدا
این عَجَب می‌داری از صُنْعِ خدا؟
من زِ حَق دَر خواستم کِی مُسْتَعان
بر قِرائَت من حَریصَم هَمچو جان
نیستم حافِظْ مرا نوری بِدِه
در دو دیده وَقتِ خواندن بی‌گِرِه
باز دِهْ دو دیده‌ام را آن زمان
که بِگیرَم مُصْحَف و خوانَم عِیان
آمد از حَضرت نِدا کِی مَردِ کار
ای به هر رَنْجی به ما امّیدوار
حُسنِ ظَنّ است و امیدی خوش تو را
که تو را گوید به هر دَمْ بَرتَر آ
هر زمان که قَصْدِ خوانْدن باشَدَت
یا زِ مُصْحَف‌ها قِرائَت بایَدَت
من در آن دَم وا دَهَم چَشمِ تو را
تا فرو خوانی مُعَظَّم جوهرا
هم چُنان کرد و هر آن گاهی که من
وا گُشایَم مُصْحَف اَنْدَر خواندن
آن خَبیری که نَشُد غافِل زِ کار
آن گرامی پادشاه و کِردگار
باز بَخشَد بینِشَم آن شاهِ فَرد
در زمان هَمچون چراغِ شَبْ‌نَوَرْد
زین سَبَب نَبْوَد وَلی را اِعْتِراض
هرچه بِسْتانَد فِرِسْتد اِعْتیاض
گَر بِسوزَد باغَت اَنگورَت دَهَد
در میانِ ماتَمی سورَت دَهَد
آن شَلِ بی‌دست را دستی دَهَد
کانِ غَم‌ها را دلِ مَستی دَهَد
لا نُسَلِّم وِ اعْتِراض از ما بِرَفت
چون عِوَض می‌آید از مَفْقودْ زَفْت
چون که بی‌آتش مرا گرمی رَسَد
راضی‌اَم گَر آتشش ما را کُشَد
بی‌چراغی چون دَهَد او روشنی
گَر چراغَت شُد چه اَفْغان می‌کُنی؟
مولوی : دفتر سوم
بخش ۸۳ - صفت بعضی اولیا کی راضی‌اند باحکام و لابه نکنند کی این حکم را بگردان
بِشْنو اکنون قِصّهٔ آن رَهْ‌رُوان
که ندارند اعتراضی در جهان
زَ اوْلیا اَهْلِ دُعا خود دیگرند
گَهْ هَمی‌دوزَنْد و گاهی می‌دَرَند
قَوْمِ دیگر می‌شِناسَم زَ اوْلیا
که دَهانْشان بَسته باشد از دُعا
از رِضا که هست رامِ آن کِرام
جُستنِ دَفْعِ قَضاشان شُد حَرام
در قَضا ذوقی هَمی‌بینَند خاص
کُفرَشان آید طَلَب کردن خَلاص
حُسنِ ظَنّی بر دلِ ایشان گُشود
که نَپوشَند از عَمیٰ جامه‌یْ کَبود
مولوی : دفتر سوم
بخش ۸۴ - سال کردن بهلول آن درویش را
گفت بُهْلول آن یکی دَرویش را
چونی ای درویش؟ واقِف کُن مرا
گفت چون باشد کسی که جاوْدان
بر مُرادِ او رَوَد کارِ جهان؟
سَیْل و جوها بر مُرادِ او رَوَند
اَخْتَران زان‌سان که خواهد آن شوند
زندگیّ و مرگْ سَرهنگانِ او
بر مُرادِ او رَوانه کو به کو
هرکجا خواهد فِرِستد تَعْزیَت
هرکجا خواهد بِبَخشَد تَهْنیَت
سالِکانِ راه هم بر گامِ او
ماندگان از راه همْ در دامِ او
هیچ دندانی نَخَندد در جهان
بی رِضا و اَمرِ آن فَرمان‌رَوان
گفت ای شَهْ راست گفتی هم چُنین
در فَر و سیمایِ تو پیداست این
این و صد چَندینی ای صادق وَلیک
شَرح کُن این را بَیان کُن نیکْ نیک
آن چُنان که فاضِل و مَردِ فُضول
چون به گوشِ او رَسَد آرَد قَبول
آن چُنانَش شَرح کُن اَنْدَر کَلام
که از آن هم بَهره یابَد عقلِ عام
ناطِقِ کامل چو خوان‌پاشی بُوَد
خوانْش بَر هر گونهٔ آشی بُوَد
که نَمانَد هیچ مِهْمان بی‌نَوا
هر کسی یابَد غذایِ خود جُدا
هَمچو قرآن که به معنی هفت توست
خاص را و عام را مَطْعَم دَروست
گفت این باری یَقین شُد پیشِ عام
که جهانْ در اَمرِ یَزدان است رام
هیچ بَرگی دَر نَیُفتَد از درخت
بی‌قَضا و حُکْمِ آن سُلطانِ بَخت
از دَهانْ لُقْمه نَشُد سویِ گِلو
تا نگوید لُقمه را حَق کِه اُدْخُلو
مَیْل و رَغْبَت کان زِمامِ آدمی‌ست
جُنبِشِ آن رامِ اَمرِ آن غَنی‌ست
در زمین‌ها و آسْمان‌ها ذَرّه‌یی
پَر نَجُنبانَد نگردد پَرّه‌یی
جُز به فرمانِ قَدیمِ نافِذَش
شَرح نَتْوان کرد و جَلْدی نیست خَوش
کِه شْمُرَد بَرگِ درختان را تمام؟
بی‌نِهایَت کِی شود در نُطْقْ رام؟
این قَدَر بِشْنو که چون کُلّیِّ کار
می‌نَگَردد جُز به اَمرِ کِردگار
چون قَضایِ حَقْ رضایِ بَنده شُد
حُکْمِ او را بَنده‌یی خواهنده شُد
بی‌تَکَلُّف نه پِیِ مُزد و ثَواب
بلکه طَبْعِ او چُنین شُد مُسْتَطاب
زندگیِّ خود نخواهد بَهرِ خَوذ
نه پِیِ ذوقِ حَیاتِ مُسْتَلَذ
هرکجا اَمرِ قِدَم را مَسْلَکی‌ست
زندگیّ و مُردگی پیشَش یکی‌ست
بَهرِ یَزدان می‌زیَد نه بَهرِ گَنج
بَهرِ یَزدان می‌مُرَد نَزْ خَوْفِ رَنج
هست ایمانَش برایِ خواستِ او
نه برایِ جَنَّت و اَشْجار و جو
تَرکِ کُفرَش هم برایِ حَق بُوَد
نه زِ بیمِ آن که در آتش رَوَد
این چُنین آمد زِ اَصلْ آن خویِ او
نه ریاضَت نه به جُست و جویِ او
آن گَهان خَندَد که او بیند رِضا
هَمچو حَلْوایِ شِکَر او را قَضا
بَنده‌یی کِشْ خوی و خِلْقَت این بُوَد
نه جهان بر اَمر و فَرمانَش رَوَد؟
پس چرا لابِه کُند او یا دُعا؟
که بِگَردان ای خداوند این قَضا؟
مرگِ او و مرگِ فرزندانِ او
بَهرِ حَقْ پیشَش چو حَلْوا در گِلو
نَزْعِ فرزندان بَرِ آن باوَفا
چون قَطایِف پیشِ شیخِ بی‌نَوا
پس چراگوید دُعا؟ اِلّا مگر
در دُعا بینَد رِضایِ دادْگَر
آن شَفاعَت وان دُعا نَزْ رَحْمِ خَود
می‌کُند آن بَندهٔ صاحِب رَشَد
رَحْمِ خود را او همان دَمْ سوخته‌ست
که چراغِ عشقِ حَقْ اَفْروخته‌ست
دوزخِ اَوْصافِ او عشق است و او
سوخت مَر اَوْصافِ خود را مو به مو
هر طَروقی این فَروقی کِی شناخت
جُز دَقوقی تا دَرین دولت بِتاخت