تعداد ۵۴۰۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : دفتر دوم
بخش ۵۹ - دوم بار در سخن کشیدن سایل آن بزرگ را تا حال او معلوم‌تر گردد
گفت آن طالِب که آخِر یک نَفَس
ای سَواره بر نِی این سو ران فَرَس
رانْد سویِ او که هین، زوتَر بِگو
کَاسْپِ من بَسْ توسَن است و تُندخو
تا لَگَد بر تو نکوبَد زود باش
از چه می‌پُرسی؟ بیانش کُن تو فاش
او مَجالِ رازِ دلْ گفتن نَدید
زو بُرون شو کرد و در لاغَش کَشید
گفت می‌خواهم دَرین کوچه زَنی
کیست لایِق از برایِ چون مَنی؟
گفت سه گونه زن‌اَند اَنْدَر جهان
آن دو رنج و این یکی گنجِ رَوان
آن یکی را چون بِخواهی، کُل تو راست
وان دِگَر نیمی تو را، نیمی جُداست
وان سِیُم هیچ او تو را نَبْوَد بِدان
این شِنودی دور شو، رفتم رَوان
تا تو را اَسپَم نَپَرّانَد لَگَد
که بِیُفتی، بَرنَخیزی تا اَبَد
شیخ رانْد اَنْدَر میانِ کودکان
بانگ زد باری دِگَر او را جوان
که بیا آخِر بِگو تفسیرِ این
این زنان سه نوع گفتی، بَرگُزین
رانْد سویِ او و گُفتَش بِکْر، خاص
کُل تو را باشد، زِ غَم یابی خَلاص
وان که نیمی آنِ تو، بیوه بُوَد
وان که هیچ است، آن عِیالِ با وَلَد
چون زِ شویِ اَوَّلَش کودک بُوَد
مِهْر و کُلِّ خاطِرش آن سو رَوَد
دور شو تا اسب نَنْدازد لَگَد
سُمِّ اسبِ توسَنَم بر تو رَسَد
هایْ هویی کرد شیخ و باز رانْد
کودکان را باز سویِ خویش خوانْد
باز بانگش کرد آن سایل بیا
یک سوآلَم مانْد ای شاهِ کیا
باز رانْد این سو بگو زوتَر چه بود
که زِ میدان آن بَچه گویم رُبود؟
گفت ای شَهْ با چُنین عقل و اَدَب
این چه شَید است؟ این چه فِعْل است؟ ای عَجَب
تو وَرایِ عقلِ کُلّی در بَیان
آفتابی در جُنون، چونی نَهان؟
گفت این اَوباشْ رایی می‌زَنَند
تا دَرین شهرِ خودم قاضی کُنند
دَفْع می‌گفتم، مرا گُفتند نی
نیست چون تو عالِمی، صاحِبْ فَنی
با وجودِ تو حرام است و خَبیث
که کم از تو در قَضا گوید حَدیث
در شَریعَت نیست دستوری که ما
کمتر از تو شَهْ کنیم و پیشوا
زین ضَرورت گیج و دیوانه شُدم
لیکْ در باطِنْ هَمانَم که بُدَم
عقلِ من گنج است و من ویرانه‌ام
گنج اگر پیدا کُنم، دیوانه‌ام
اوست دیوانه که دیوانه نَشُد
این عَسَس را دید و در خانه نَشُد
دانشِ من جوهر آمد، نه عَرَض
این بَهایی نیست بَهرِ هر غَرَض
کانِ قَنْدم، نِیْسِتانِ شِکَّرَم
هم زِ من می‌رویَد و من می‌خَورَم
عِلْمِ تَقْلیدیّ و تَعْلیمی‌ست آن
کَزْ نَفورِ مُسْتَمِع دارد فَغان
چون پِیِ دانه نه بَهِر روشنی‌ست
هَمچو طالِب‌عِلْمِ دنیایِ دَنی‌ست
طالِبِ عِلْم است بَهرِ عام و خاص
نه که تا یابد ازین عالَمْ خَلاص
هَمچو موشی هر طَرَف سوراخ کرد
چون که نورش رانْد از دَر گفت بَرْد
چون که سویِ دشت و نورش رَهْ نَبود
هم در آن ظُلْماتْ جَهْدی می‌نِمود
گَر خدایش پَر دَهَد، پَرِّ خِرَد
بِرْهَد از موشیّ و چون مُرغان پَرَد
وَرْ نَجویَد پَر، بِمانَد زیرِ خاک
ناامید از رفتنِ راهِ سِماک
عِلْمِ گُفتاری که آن بی‌جان بُوَد
عاشقِ رویِ خریداران بُوَد
گَرچه باشد وَقتِ بَحثِ عِلْمْ زَفْت
چون خریدارش نباشد، مُرد و رفت
مُشتریِّ من خدای‌ست او مرا
می‌کَشَد بالا که اَللهُ اشْتَریٰ
خون بَهایِ من جَمالِ ذوالْجَلال
خون بَهایِ خود خورَم کَسْبِ حَلال
این خریدارانِ مُفْلِس را بِهِل
چه خریداری کُند؟ یک مُشتِ گِل
گِل مَخور، گِل را مَخَر، گِل را مَجو
زان که گِل‌خوار است دایم زَردْرو
دل بِخور، تا دایما باشی جوان
از تَجَلّی چهره‌اَت چون اَرْغَوان
یارَب این بَخشِش نه حَدِّ کارِ ماست
لُطْفِ تو لُطْفِ خَفی را خود سِزاست
دست گیر از دستِ ما، ما را بِخَر
پَرده را بَردار و پَرده‌یْ ما مَدَر
باز خَر ما را ازین نَفْسِ پَلید
کارْدَش تا استخوانِ ما رَسید
از چو ما بیچارگانْ این بَندِ سخت
کی گُشایَد؟ ای شَهِ بی‌تاج و تَخت
این چُنین قُفْلِ گِران را ای وَدود
کی تَوانَد جُز که فَضْلِ تو گُشود؟
ما زِ خود سویِ تو گردانیم سَر
چون تویی از ما به ما نزدیک تَر
این دُعا هم بَخشِش و تَعلیمِ توست
گَرنه در گُلْخَنْ گُلِسْتان از چه رُست؟
در میانِ خون و روده فَهْم و عقل
جُز زِ اِکْرامِ تو نَتْوان کرد نَقْل
از دو پاره پیهْ این نورِ رَوان
موجِ نورَش می‌زَنَد بر آسْمان
گوشت‌پاره که زبان آمد ازو
می‌رَوَد سَیلابِ حِکْمَت هَمچو جو
سویِ سوراخی که نامَش گوش‌هاست
تا به باغِ جان که میوه‌ش هوش‌هاست
شاه‌ْراهِ باغِ جان‌ها شَرعِ اوست
باغ و بُستان‌هایِ عالَمْ فَرعِ اوست
اَصْل و سَرچشمه‌یْ خوشی آن است آن
زود تَجْری تَحْتَهَا الْاَنْهار خوان
مولوی : دفتر دوم
بخش ۶۰ - تتمهٔ نصیحت رسول علیه السلام بیمار را
گفت پیغامبر مَر آن بیمار را
چون عِیادت کرد یارِ زار را
که مگر نوعی دُعایی کرده‌یی
از جَهالَت زَهْربایی خَورده‌یی؟
یاد آوَر چه دُعا می‌گفته‌یی
چون زِ مَکْرِ نَفْسْ می‌آشفته‌یی
گفت یادم نیست، اِلّٰا هِمَّتی
دار با من، یادم آید ساعتی
از حُضورِ نوربَخْشِ مُصْطَفیٰ
پیشِ خاطِر آمد او را آن دُعا
تافْت زان روزَن که از دل تا دل است
روشنی که فَرقِ حَقّ و باطِل است
گفت اینک یادم آمد ای رَسول
آن دُعا که گفته‌ام من بوالْفُضول
چون گرفتارِ گُنَه می‌آمدم
غَرقه دست اَنْدَر حَشایش می‌زدم
از تو تَهدید و وَعیدی می‌رَسید
مُجرِمان را از عَذابِ بَسْ شَدید
مُضْطَرِب می‌گشتم و چاره نبود
بَندْ مُحْکم بود و قُفْلِ ناگُشود
نی مَقامِ صَبر و نی راهِ گُریز
نی امیدِ توبه، نی جایِ سِتیز
من چو هاروت و چو ماروت از حَزَن
آه می‌کردم که ای خَلّاقِ من
از خَطَر هاروت و ماروت آشکار
چاهِ بابِل را بِکَردند اختیار
تا عَذابِ آخِرَت این‌جا کَشَند
گُرْبُزَند و عاقل و ساحِروَش‌اَند
نیک کردند و به جایِ خویش بود
سَهْل‌تر باشد زِ آتش رنجِ دود
حَد ندارد وَصْفِ رَنجِ آن جهان
سَهْل باشد رنجِ دنیا پیشِ آن
ای خُنُک آن کو جِهادی می‌کُند
بر بَدَن زَجریّ و دادی می‌کُند
تا زِ رنجِ آن جهانی وارَهَد
بر خود این رنجِ عبادت می‌نَهَد
من هَمی گفتم که یارَب آن عذاب
هم دَرین عالَم بِران بر من شِتاب
تا در آن عالَم فَراغَت باشَدَم
در چُنین دَرخواستْ حَلْقه می‌زَدَم
این چُنین رَنْجوری‌یی پیدام شُد
جانِ من از رنجْ بی‌آرام شُد
مانده‌ام از ذِکْر و از اَوْرادِ خَود
بی‌خَبَر گشتم زِ خویش و نیک و بَد
گَر نمی‌دیدم کُنون من رویِ تو
ای خُجَسته، وِیْ مُبارک بویِ تو
می‌شُدم از بَندْ من یک‌بارگی
کردی‌اَم شاهانه این غمْ‌خوارگی
گفت هی هی این دُعا دیگر مَکُن
بَرمَکَن تو خویش را از بیخ و بُن
تو چه طاقت داری ای مورِ نَژَند
که نَهَد بر تو چُنان کوهِ بُلند؟
گفت توبه کردم ای سُلطان که من
از سَرِ جَلْدی نَلافَم هیچ فَن
این جهانْ تیه است و تو موسیّ و ما
از گُنَه در تیه مانده مُبْتَلا
قومِ موسی راهْ می‌پیموده‌اند
آخِر اَنْدَر گامِ اَوَّل بوده‌اند
سال‌ها رَهْ می‌رَویم و در اَخیر
هم چُنان در مَنْزِلِ اَوَّل اسیر
گَر دلِ موسیٰ زِ ما راضی بُدی
تیه را راه و کَران پیدا شُدی
وَرْ به کُلْ بیزار بودی او زِ ما
کِی رَسیدی خوانَمان هیچ از سَما؟
کی زِ سنگی چَشمه‌ها جوشان شُدی؟
در بیابان‌ْمان اَمانِ جان شُدی؟
بَلْ به جایِ خوانْ خود آتش آمدی
اَنْدَرین مَنْزِل لَهَب بر ما زدی
چون دودل شُد موسی اَنْدَر کارِ ما
گاهْ خَصْمِ ماست و گاهی یارِ ما
خَشمَش آتش می‌زَنَد در رَخْتِ ما
حِلْمِ او رَد می‌کُند تیرِ بَلا
کِی بُوَد که حِلْم گردد خشم نیز؟
نیست این نادر زِ لُطْفَت ای عزیز
مَدْحِ حاضر وحشت است از بَهرِ این
نامِ موسیٰ می‌بَرَم قاصِد چُنین
وَرْنه موسیٰ کِی رَوا دارد که من
پیشِ تو یاد آوَرَم از هیچ تَن؟
عَهْدِ ما بِشْکَست صد بار و هزار
عَهْدِ تو چون کوهْ ثابت، بَرقَرار
عَهْدِ ما کاه و به هر بادی زَبون
عَهْدِ تو کوه و زِ صد کُهْ هم فُزون
حَقِّ آن قُوَّت که بر تَلْوینِ ما
رَحمَتی کُن ای امیرِ لَوْن‌ها
خویش را دیدیم و رُسواییِّ خویش
اِمْتِحانِ ما مَکُن ای شاهْ بیش
تا فَضیحَت‌هایِ دیگر را نَهان
کرده باشی ای کَریمِ مُسْتَعان
بی‌حَدی تو در جَمال و در کَمال
در کَژْی ما بی‌حَدیم و در ضَلال
بی حَدیِّ خویشْ بُگْمار ای کَریم
بر کَژیِّ بی‌حَدِ مُشتی لَئیم
هین که از تَقْطیعِ ما یک تارْ مانْد
مصر بودیم و یکی دیوار مانْد
اَلْبَقیّه، اَلْبَقیّه، ای خَدیو
تا نگردد شاد کُلّی جانِ دیو
بَهرِ ما نی، بَهرِ آن لُطْفِ نَخُست
که تو کردی گُمرهان را باز جُست
چون نِمودی قُدرتَت، بِنْمایْ رَحْم
ای نَهاده رَحْم‌ها در لَحْم و شَحْم
این دُعا گَر خشم اَفْزایَد تو را
تو دُعا تَعلیم فَرما مِهْتَرا
آن‌چُنان کآدم بِیُفتاد از بهشت
رَجْعَتَش دادی که رَسْت از دیوِ زشت
دیو کِه بْوَد کو زِ آدم بُگْذَرد؟
بر چُنین نَطْعی ازو بازی بَرَد؟
در حقیقت نَفْعِ آدم شُد همه
لَعْنَتِ حاسِد شُده آن دَمدَمه
بازی‌یی دید و دو صد بازی نَدید
پس سُتونِ خانهٔ خود را بُرید
آتشی زد شب به کِشتِ دیگران
باد آتش را به کِشتِ او بِران
چَشم‌بَندی بود لَعْنَت دیو را
تا زیانِ خَصْم دید آن ریو را
خود زیانِ جانِ او شُد ریوِ او
گویی آدم بود دیوِ دیوِ او
لَعْنَت این باشد که کَژْبینَش کُند
حاسِد و خودبین و پُرکینَش کُند
تا نَدانَد که هر آن کِه کرد بَد
عاقِبَت باز آید و بر وِیْ زَنَد
جُمله فَرزین‌بَندها بیند به عکس
مات بر وِیْ گردد و نُقْصان و وَکْس
زان که گَر او هیچ بیند خویش را
مُهْلِک و ناسور بینَد ریش را
دَرد خیزد زین چُنین دیدن دَرون
دَردْ او را از حِجاب آرَد بُرون
تا نگیرد مادران را دَردِ زَهْ
طِفْل در زادن نَیابَد هیچ رَهْ
این اَمانَت در دل و دلْ حامله‌ست
این نَصیحَت‌ها مِثالِ قابله‌ست
قابله گوید که زن را دَرد نیست
دَرد باید، دَردْ کودک را رَهی‌ست
آن کِه او بی‌دَرد باشد، رَهْ‌زَن است
زان که بی‌دَردی اَنَاالْحَق گفتن است
آن اَنَا بی‌وَقت گفتن لَعْنَت است
آن اَنَا در وَقت گفتن، رَحمَت است
آن اَنَایْ منصورْ رَحمَت شُد یَقین
آن اَنَایْ فرعونْ لَعْنَت شُد بِبین
لاجَرَم هر مُرغِ بی‌هنگام را
سَر بُریدن واجب است اِعْلام را
سَر بُریدن چیست؟ کُشتن نَفْس را
در جِهاد و تَرک گفتن تَفْس را
آن‌چُنان که نیشِ گَزْدُم بَرکَنی
تا که یابَد او زِ کُشتن ایمِنی
بَرکَنی دندانِ پُر زَهری زِ مار
تا رَهَد مار از بَلایِ سنگسار
هیچ نَکْشَد نَفْس را جُز ظِلِّ پیر
دامَنِ آن نَفْس‌کُش را سخت گیر
چون بگیری سخت، آن توفیقِ هو‌ست
در تو هر قُوَّت که آید، جَذْبِ اوست
ما رَمَیْتَ اذْ رَمَیْتَ راست دان
هر چه کارَد جان، بُوَد از جانِ جان
دستْ گیرنده وِیْ است و بُردبار
دَم به دَمْ آن دَم ازو امّید دار
نیست غَمْ گَر دیر بی‌او مانده‌یی
دیرگیر و سخت‌گیرش خوانْده‌یی
دیر گیرد، سخت گیرد رَحْمَتَش
یک دَمَت غایب ندارد حَضرتَش
وَرْ تو خواهی شَرحِ این وَصل و وَلا
از سَرِ اندیشه می‌خوان وَالضُّحیٰ
وَرْ تو گویی هم بَدی‌ها از وِیْ است
لیکْ آن نُقْصانِ فَضْلِ او کِی است؟
این بَدی دادن کَمالِ اوست هم
من مِثالی گویَمَت ای مُحتَشَم
کرد نَقّاشی دو گونه نَقْش‌ها
نَقْش‌هایِ صاف و نَقْشی بی‌صَفا
نَقْشِ یوسُف کرد و حورِ خوشْ‌سِرِشت
نَقْش عِفْریتان و اِبْلیسانِ زشت
هر دو گونه نَقْشْ اُستادیِّ اوست
زشتیِ او نیست، آن رادیِّ اوست
زشت را در غایَتِ زشتی کُند
جُمله زشتی‌ها به گِردَش بَرتَنَد
تا کَمالِ دانِشَش پیدا شود
مُنْکِرِ اُستادی‌اَش رُسوا شود
وَرْ نَدانَد زشت کردنْ ناقِص است
زین سَبَب خَلّاقِ گَبْر و مُخْلِص است
پس ازین رو کُفر و ایمان شاهِدَند
بر خداوندیش و هر دو ساجِدَند
لیکْ مؤمن دان که طَوْعًا ساجِد است
زان که جویایِ رضا و قاصِد است
هست کَرْهًا گَبْر هم یَزدان‌پَرَست
لیکْ قَصْدِ او مُرادی دیگر است
قَلْعهٔ سُلطانْ عِمارَت می‌کُند
لیکْ دَعویِّ اِمارَت می‌کُند
گشته یاغی تا که مُلْکِ او بُوَد
عاقِبَت خود قَلْعه سُلطانی شود
مؤمنْ آن قَلْعه برایِ پادشاه
می‌کُند مَعْمور، نه از بَهرِ جاه
زشت گوید ای شَهِ زشت‌آفرین
قادِری بر خوب و بر زشتِ مَهین
خوب گوید ای شَهِ حُسن و بَها
پاکْ گردانیدی‌اَم از عَیْب‌ها
مولوی : دفتر دوم
بخش ۶۱ - وصیت کردن پیغامبر علیه السلام مر آن بیمار را و دعا آموزانیدنش
گفت پیغامبر مَر آن بیمار را
این بِگو کِی سَهْل‌کُن دشوار را
آتِنا فی دارِ دُنْیانا حَسَن
آتِنا فی دارِ عُقْبانا حَسَن
راه را بر ما چو بُسْتان کُن لَطیف
مَنْزِلِ ما خود تو باشی ای شَریف
مؤمنان در حَشْر گویند ای مَلَک
نی که دوزخ بود راهِ مُشترک؟
مؤمن و کافِر بَرو یابَد گُذار
ما نَدیدیم اَنْدَرین رَهْ دود و نار
نَکْ بهشت و بارگاهِ ایمِنی
پس کجا بود آن گُذَرگاهِ دَنی؟
پس مَلَک گوید که آن روضه‌یْ خُضَر
که فُلان جا دیده‌اید اَنْدَر گُذَر
دوزخ آن بود و سیاسَتْگاهِ سخت
بر شما شُد باغ و بُسْتان و درخت
چون شما این نَفْسِ دوزخ‌خوی را
آتشیِّ گَبْرِ فِتْنه‌جوی را
جَهْدها کردید و او شُد پُر صَفا
نار را کُشتید از بَهرِ خدا
آتشِ شَهْوت که شُعله می‌زدی
سَبزهٔ تَقْویٰ شُد و نورِ هُدی
آتشِ خشم از شما هم حِلْم شُد
ظُلْمَتِ جَهْل از شما هم عِلْم شُد
آتشِ حِرص از شما ایثار شُد
وان حَسَد چون خار بُد، گُلْزار شُد
چون شما این جُمله آتش‌هایِ خویش
بَهرِ حَق کُشتید جُمله پیشْ پیش
نَفْسِ ناری را چو باغی ساختید
اَنْدَرو تُخمِ وَفا اَنْداختید
بُلبُلانِ ذِکْر و تَسبیح اَنْدَرو
خوشْ سَرایان در چَمَن بر طَرْفِ جو
داعیِ حَق را اِجابَت کرده‌اید
در جَحیمِ نَفْس آب آورده‌اید
دوزخِ ما نیز در حَقِّ شما
سَبزه گشت و گُلْشَن و برگ و نَوا
چیست اِحْسان را مُکافات ای پسر؟
لُطْف و اِحْسان و ثَوابِ مُعْتَبَر
نی شما گفتید ما قُربانی‌ایم؟
پیشِ اوصافِ بَقا ما فانی‌ایم؟
ما اگر قَلّاش و گَر دیوانه‌ایم
مَستِ آن ساقیِّ و آن پیمانه‌ایم
بر خَط و فَرمانِ او سَر می‌نَهیم
جانِ شیرین را گِروگان می‌دَهیم
تا خیالِ دوست در اسرارِ ماست
چاکَریّ و جانْ سِپاری کارِ ماست
هر کجا شمعِ بَلا اَفْروختَند
صد هزاران جانِ عاشق سوختَند
عاشقانی کَزْ دَرونِ خانه‌اَند
شمعِ رویِ یار را پَروانه‌اَند
ای دل آن‌جا رو که با تو روشن‌اَند
وَزْ بَلاها مَر تو را چون جوشَن‌اَند
بر جنایاتَت مُواسا می‌کُنند
در میانِ جانْ تو را جا می‌کُنند
زان میان جانِ تو را جا می‌کُنند
تا تو را پُر باده چون جامی کُنند
در میانِ جانِ ایشانْ خانه گیر
در فَلَک خانه کُن ای بَدْرِ مُنیر
چون عُطارِدْ دفترِ دل وا کُنند
تا که بر تو سِرّها پیدا کُنند
پیشِ خویشان باش چون آواره‌یی
بر مَهِ کامل زَنْ اَرْ مَهْ پاره‌یی
جُزو را از کُلِّ خود پَرهیز چیست؟
با مُخالِف این همه آمیز چیست؟
جِنْس را بین نوع گشته در رَوِش
غَیْب‌ها بین، عَیْنْ گشته در رَهِش
تا چو زن عِشوه خَری ای بی‌خِرَد
از دروغ و عِشوه کِی یابی مَدَد؟
چاپْلوس و لَفْظِ شیرین و فَریب
می‌سِتانی، می‌نَهی چون زَن به جیب
مَر تو را دُشنام و سیلیِّ شَهان
بهتر آید از ثَنایِ گُم رَهان
صَفْعِ شاهان خور، مَخور شَهْدِ خَسان
تا کسی گردی زِ اِقْبالِ کَسان
زانْک ازیشان خِلْعَت و دولَت رَسَد
در پَناهِ روحْ جان گردد جَسَد
هر کجا بینی برهنه و ْبی‌نَوا
دان که او بُگْریخته‌ست از اوسْتا
تا چُنان گردد که می‌خواهد دِلَش
آن دلِ کورِ بَدِ بی‌حاصِلَش
گَر چُنان گشتی که اُستا خواستی
خویش را و خویش را آراستی
هر کِه از اُستا گُریزد در جهان
او زِ دولت می‌گُریزد این بِدان
پیشه‌یی آموختی در کَسبِ تَن
چَنگ اَنْدَر پیشهٔ دینی بِزَن
در جهانْ پوشیده گشتیّ و غَنی
چون بُرون آیی از این‌جا، چون کُنی؟
پیشه‌یی آموز کَنْدَر آخِرَت
اَنْدَر آید دَخْلِ کَسْبِ مَغْفِرَت
آن جهان شهری‌ست پُر بازار و کَسْب
تا نَپِنْداری که کَسْب این‌جاست حَسْب
حَق تَعالیٰ گفت کین کَسْبِ جهان
پیشِ آن کَسْب است لَعْبِ کودکان
هَمچو آن طِفْلی که بر طِفْلی تَنَد
شکلِ صُحبَت‌کُن مِساسی می‌کُند
کودکان سازَند در بازی دُکان
سود نَبْوَد جُز که تَعبیرِ زمان
شب شود، در خانه آید گُرسَنه
کودکان رفته، بِمانْده یک تَنه
این جهان بازی‌گَه است و مرگْ شب
بازگردی کیسه خالی پُر تَعَب
کَسْبِ دینْ عشق است و جَذْبِ اَنْدَرون
قابِلیَّت نورِ حَق را ای حَرون
کَسْبِ فانی خواهَدَت این نَفْسِ خَس
چند کَسْبِ خَس کُنی؟ بُگْذار، بَس
نَفْسِ خَسْ گَر جویَدَت کَسْبِ شَریف
حیله و مَکْری بُوَد آن را رَدیف
مولوی : دفتر دوم
بخش ۶۳ - از خر افکندن ابلیس معاویه را و روپوش و بهانه کردن و جواب گفتن معاویه او را
گفت هنگامِ نماز آخِر رَسید
سویِ مسجد زود می‌بایَد دَوید
عَجِّلُوا الطّاعاتِ قَبْلَ الْفَوْت گفت
مُصْطَفیٰ، چون دُرِّ مَعنی می‌بِسُفت
گفت نی نی، این غَرَض نَبْوَد تو را
که به خیری رَهْ‌نِما باشی مرا
دُزد آید از نَهان در مَسکَنَم
گویَدَم که پاسبانی می‌کُنم
من کجا باور کُنم آن دُزد را؟
دُزد کِی داند ثَواب و مُزد را؟
مولوی : دفتر دوم
بخش ۶۴ - باز جواب گفتن ابلیس معاویه را
گفت ما اوَّل فرشته بوده‌ایم
راهِ طاعَت را به جان پِیْموده‌ایم
سالِکانِ راه را مَحْرَم بُدیم
ساکنانِ عَرش را هَمدَم بُدیم
پیشهٔ اوَّل کجا از دلْ رَوَد؟
مِهْرِ اوَّل کِی زِ دل بیرون شود؟
در سَفَر گَر روم بینی یا خُتَن
از دلِ تو کِی رَوَد حُبُّ الْوَطَن؟
ما هم از مَستانِ این میْ بوده‌ایم
عاشقانِ دَرگَهِ وِیْ بوده‌ایم
نافِ ما بر مِهْرِ او بُبْریده‌اند
عشقِ او در جانِ ما کاریده‌اند
روزِ نیکو دیده‌ایم از روزگار
آبِ رَحمَت خورده‌ایم اَنْدَر بهار
نی که ما را دستِ فَضْلَش کاشته‌ست؟
از عَدَم ما را نه او بَرداشته‌ست؟
ای بَسا کَزْ وِیْ نَوازش دیده‌ایم
در گُلِسْتانِ رضا گَردیده‌ایم
بر سَرِ ما دستِ رَحمَت می‌نَهاد
چَشمه‌هایِ لُطْف از ما می‌گُشاد
وَقتِ طِفْلی‌اَم که بودم شیرجو
گاهْوارَم را که جُنبانید؟ او
از کِه خوردم شیرْ غیرِ شیرِ او؟
کی مرا پَروَرْد جُز تَدبیرِ او؟
خویْ کان با شیر رفت اَنْدَر وجود
کِی توان آن را زِ مَردم واگُشود؟
گَر عِتابی کرد دریایِ کَرَم
بَسته کِی گردند دَرهایِ کَرَم؟
اَصْلِ نَقْدَشْ داد و لُطْف و بَخشِش است
قَهْر بر وِیْ چون غُباری از غِشْ است
از برایِ لُطْفْ عالَم را بِساخت
ذَرّه‌ها را آفتابِ او نَواخت
فُرقَت از قَهْرش اگر آبِسْتَن است
بَهرِ قَدْرِ وَصلِ او دانستن است
تا دَهَد جان را فِراقَش گوشْمال
جان بِدانَد قَدْرِ ایّامِ وِصال
گفت پیغامبر که حَق فرموده است
قَصْدِ من از خَلْقْ اِحْسان بوده است
آفریدم تا زِ من سودی کُنند
تا زِ شَهْدم دست‌آلودی کُنند
نی برایِ آن که تا سودی کُنم
وَزْ برهنه من قَبایی بَرکَنم
چند روزی که زِ پیشَم رانْده ا‌ست
چَشمِ من در رویِ خوبَش مانده‌ است
کَزْ چُنان رویی چُنین قَهْر؟ ای عَجَب
هر کسی مشغول گشته در سَبَب
من سَبَب را نَنْگَرم کان حادِث است
زان که حادثْ حادثی را باعث است
لُطْفِ سابِق را نِظاره می‌کُنم
هرچه آن حادثْ دوپاره می‌کُنم
تَرکِ سَجده از حَسَد گیرم که بود
آن حَسَد از عشق خیزد، نَزْ جُحود
هر حَسَد از دوستی خیزد یَقین
که شود با دوستْ غیری هم‌نِشین
هست شَرطِ دوستی غَیرت‌پَزی
هَمچو شَرطِ عَطْسه گفتن دیر زی
چون که بر نَطْعَش جُز این بازی نبود
گفت بازی کُن، چه دانم در فُزود؟
آن یکی بازی که بُد من باختم
خویشتن را در بَلا انداختم
در بَلا هم می‌چَشَم لَذّاتِ او
ماتِ اویَم، ماتِ اویَم، ماتِ او
چون رَهانَد خویشتن را ای سَره
هیچ کَس در شش جِهَت از ششدَره؟
جُزوِ شش از کُلِّ شش چون وا رَهَد؟
خاصه که بی‌چون مَر او را کَژْ نَهَد
هر کِه در شش، او درونِ آتش است
اوش بِرْهانَد که خَلّاقِ شش است
خود اگر کُفر است و گَر ایمانِ او
دستْ‌بافِ حَضرت است و آنِ او
مولوی : دفتر دوم
بخش ۶۵ - باز تقریر کردن معاویه با ابلیس مکر او را
گفت امیر او را که این‌ها راست است
لیکْ بَخشِ تو ازین‌ها کاست است
صد هزاران را چو من تو رَهْ زَدی
حُفره کردی، در خَزینه آمدی
آتشی، از تو نَسوزم چاره نیست
کیست کَزْ دستِ تو جامَه‌ش پاره نیست؟
طَبْعَت ای آتش چو سوزانیدنی‌ست
تا نَسوزانی تو چیزی، چاره نیست
لَعْنَت این باشد که سوزانَت کُند
اوسْتادِ جُمله دُزدانَت کُند
با خدا گفتی شَنیدی، رو به رو
من چه باشم پیشِ مَکْرَت ای عَدو؟
مَعْرِفَت‌هایِ تو چون بانگِ صَفیر
بانگِ مُرغان است، لیکِن مُرغ‌گیر
صد هزاران مُرغ را آن رَهْ زده‌ست
مُرغْ غِرّه کآشْنایی آمده‌ست
در هوا چون بِشْنَود بانگِ صَفیر
از هوا آید شود، این‌جا اسیر
قومِ نوح از مَکْرِ تو در نوحه‌اَند
دلْ کباب و سینه شَرحه شَرحه‌اَند
عاد را تو باد دادی در جهان
دَرفَکَندی در عَذاب و اَنْدُهان
از تو بود آن سنگسارِ قومِ لوط
در سیاه آبه زِ تو خوردَند غوط
مَغزِ نِمْرود از تو آمد ریخته
ای هزاران فِتْنه‌ها اَنْگیخته
عقلِ فرعونِ ذَکیِّ فیلسوف
کور گشت از تو، نَیابید او وقوف
بولَهَب هم از تو نااَهْلی شُده
بوالْحَکَم هم از تو بوجَهْلی شُده
ای بَرین شطرنج بَهرِ یاد را
مات کرده صد هزار اُستاد را
ای زِ فَرزین‌بَندهایِ مُشکِلَت
سوخته دل‌ها، سِیَه گشته دِلَت
بَحْرِ مَکْری تو، خَلایِق قطره‌یی
تو چو کوهی، وین سُلَیمان ذَرّه‌یی
کِی رَهَد از مَکْرِ تو ای مُخْتَصِم؟
غَرقِ طوفانیم اِلّٰا مَنْ عَصِم
بَسْ سِتاره‌یْ سَعْد از تو مُحْتَرِق
بَسْ سپاه و جمع از تو مُفْتَرِق
مولوی : دفتر دوم
بخش ۶۶ - باز جواب گفتن ابلیس معاویه را
گفت اِبْلیسَش گُشای این عَقْد را
من مِحَکّمَ قَلْب را و نَقْد را
اِمْتِحانِ شیر و کَلْبَم کرد حَق
اِمْتِحانِ نَقْد و قَلْبَم کرد حَق
قَلْب را من کِی سِیَه‌رو کرده‌ام؟
صَیْرفی‌اَم، قیمتِ او کرده‌ام
نیکُوان را رَهْ‌نِمایی می‌کُنم
شاخ‌هایِ خُشک را بَرمی‌کَنم
این عَلَف‌ها می‌نَهَم، از بَهرِ چیست؟
تا پَدید آید که حیوانْ جِنْسِ کیست
گُرگ از آهو چو زایَد کودکی
هست در گُرگیش و آهویی شَکی
تو گیاه و استخوان پیشَش بِریز
تا کدامین سو کُند او گامْ تیز
گَر به سویِ استخوان آید، سگ است
وَرْ گیا خواهد، یَقین آهو رَگ است
قَهْر و لُطْفی جُفت شُد با هَمدِگَر
زاد از این هر دو جهانی خیر و شَر
تو گیاه و استخوان را عَرضه کُن
قوتِ نَفْس و قوتِ جان را عَرضه کُن
گَر غذایِ نَفْس جویَد، اَبْتَر است
وَرْ غذایِ روح خواهد، سَروَر است
گَر کُند او خِدمَتِ تَن، هست خَر
وَرْ رَوَد در بَحرِ جان، یابَد گُهَر
گَرچه این دو مختلف خیر و شَرَند
لیکْ این هر دو به یک کار اَنْدَرَند
اَنْبیا طاعات عَرضه می‌کُنند
دُشمنانْ شَهْوات عَرضه می‌کُنند
نیک را چون بَد کُنم؟ یَزدان نِیَم
داعی‌اَم من، خالِقِ ایشان نِیَم
خوب را من زشت سازم؟ رَبْ نه‌اَم
زشت را و خوب را آیینه‌ام
سوخت هِنْدو آیِنه از دَرد را
کین سِیَه‌رو می‌نِمایَد مَرد را
گفت آیینه گناه از من نبود
جُرمْ او را نِهْ که رویِ من زُدود
او مرا غَمّاز کرد و راست‌گو
تا بِگویَم زشت کو و خوب کو
من گواهم، بر گوا زندان کجاست؟
اهلِ زندانْ نیستم، ایزد گُواست
هر کجا بینم نِهالِ میوه‌دار
تَربیت‌ها می‌کُنم من دایه‌وار
هر کجا بینم درختِ تَلْخ و خُشک
می‌بُرَم من، تا دَهَد از پُشکْ مُشک
خُشک گوید باغبان را کِی فَتیٰ
مَر مرا چه می‌بُری سَر بی‌خَطا؟
باغْبان گوید خَمُش ای زشت‌خو
بس نباشد خُشکیِ تو، جُرمِ تو؟
خُشک گوید راستَم، منْ کَژْ نِیَم
تو چرا بی‌جُرم می‌بُرّی پی‌اَم؟
باغْبان گوید اگر مسعودی‌یی
کاشْکی کَژْ بودی‌یی، تَر بودی‌یی
جاذبِ آبِ حَیاتی گشته‌یی
اَنْدَر آبِ زندگی آغشته‌یی
تُخمِ تو بَد بوده است و اصلِ تو
با درختِ خوش نبوده وَصلِ تو
شاخِ تَلْخ اَرْ با خوشی وَصْلَت کُند
آن خوشی اَنْدَر نِهادَش بَر زَنَد
مولوی : دفتر دوم
بخش ۶۷ - عنف کردن معاویه با ابلیس
گفت امیر ای راهْ‌زَن حُجَّت مگو
مَر تو را رَهْ نیست در من، رَهْ مَجو
رَهْ‌زَنیّ و من غریب و تاجرم
هر لباساتی که آری، کِی خَرَم؟
گِردِ رَخْتِ من مَگَرد از کافِری
تو نه‌یی رَخْتِ کسی را مُشتری
مُشتری نَبْوَد کسی را راهْ‌زَن
وَرْ نِمایَد مُشتری، مَکْر است و فَن
تا چه دارد این حَسود اَنْدَر کَدو
ای خدا فریادْ ما را زین عَدو
گَر یکی فَصْلی دِگَر در من دَمَد
دَررُبایَد از من این رَهْ‌زَن نَمَد
مولوی : دفتر دوم
بخش ۶۸ - نالیدن معاویه به حضرت حق تعالی از ابلیس و نصرت خواستن
این حَدیثَش هَمچو دود است ای اِلٰه
دستگیر، اَرْ نه گِلیمَم شُد سیاه
من به حُجَّت بَرنیایَم با بِلیس
کوست فِتْنه‌یْ هر شَریف و هر خَسیس
آدمی کو عَلَّمَ الْاَسما بَگ است
در تَگِ چون بَرقِ این سگ بی‌تَگ است
از بهشت اَنْداختَش بر رویِ خاک
چون سَمَک در شصتِ او شُد از سِماک
نوحهٔ اِنّا ظَلَمْنا می‌زَدی
نیست دَستان و فُسونَش را حَدی
اَنْدَرونِ هر حَدیثِ او شَر است
صد هزاران سِحْر در وِیْ مُضْمَر است
مَردیِ مَردان بِبَندَد در نَفَس
در زن و در مَرد اَفْروزَد هَوَس
ای بِلیسِ خَلْق‌سوزِ فِتْنه‌جو
بر چی‌اَم بیدار کردی؟ راست گو
مولوی : دفتر دوم
بخش ۶۹ - باز تقریر ابلیس تلبیس خود را
گفت هر مَردی که باشد بَدگُمان
نَشْنَود او راست را با صد نِشان
هر درونی که خیال‌اَنْدیش شُد
چون دلیل آری، خیالَش بیش شُد
چون سُخَن در وِیْ رَوَد، عِلَّت شود
تیغِ غازی دُزد را آلَت شود
پس جوابِ او سُکوت است و سُکون
هست با اَبْلَه سُخَن گفتن جُنون
تو زِ من با حَق چه نالی ای سَلیم
تو بِنال از شَرِّ آن نَفْسِ لَئیم
تو خوری حَلْوا، تو را دُنْبَل شود
تَب بگیرد، طَبْعِ تو مُخْتَل شود
بی‌گُنَه لَعْنَت کُنی اِبْلیس را
چون نَبینی از خود آن تَلْبیس را
نیست از اِبْلیس، از توست ای غَوی
که چو روبَهْ سویِ دُنْبه می‌رَوی
چون که در سَبزه بِبینی دُنْبه‌را
دام باشد، این ندانی تو چرا؟
زان ندانی کِتْ زِ دانش دور کرد
مَیْلِ دُنْبه چَشم و عَقلَت کور کرد
حُبُّکَ الْاشْیاءَ یُعْمیکَ یُصِمْ
نَفْسُکَ السَّوْدا جَنَتْ لا تَخْتَصِمْ
تو گُنَه بر من مَنِه، کَژْ مَژْ مَبین
من زِ بَد بیزارم و از حِرص و کین
من بَدی کردم، پَشیمانم هنوز
اِنْتِظارَم تا شَبَم آید به روز
مُتَّهَم گشتم میانِ خَلْقْ من
فِعْلِ خود بر من نَهَد هر مَرد و زن
گُرگِ بیچاره اگَرچه گُرسَنه‌ست
مُتَّهَم باشد که او در طَنْطَنه‌ست
از ضَعیفی چون نَتوانَد راه رفت
خَلْق گوید تُخْمه است از لوتِ زَفت
مولوی : دفتر دوم
بخش ۷۰ - باز الحاح کردن معاویه ابلیس را
گفت غیرِ راستی نَرْهانَدَت
دادْ سویِ راستی می‌خوانَدَت
راست گو، تا وارَهی از چَنگِ من
مَکْر نَنْشانَد غُبارِ جنگِ من
گفت چون دانی دروغ و راست را
ای خیال اَنْدیشِ پُر اندیشه‌ها؟
گفت پیغامبر نِشانی داده است
قَلْب و نیکو را مِحَک بنْهاده است
گفته است اَلْکِذْبُ رَیْبٌ فِی الْقُلوب
گفت اَلصِّدْقُ طُمَأْنینٌ طَروب
دل نیارامَد ز گفتارِ دروغ
آب و روغن هیچ نَفْروزَد فُروغ
در حَدیثِ راستْ آرامِ دل است
راستی‌ها دانهٔ دامِ دل است
دل مگر رَنْجور باشد بَد دَهان
که نَدانَد چاشْنیِّ این و آن
چون شود از رنج و عِلَّت دلْ سَلیم
طَعْمِ کذْب و راست را باشد عَلیم
حِرصِ آدمْ چون سویِ گندم فُزود
از دلِ آدم سَلیمی را رُبود
پس دروغ و عِشوه‌اَت را گوش کرد
غِرِّه گشت و زَهرِ قاتلْ نوش کرد
کَزْدُم از گندم ندانست آن نَفَس
می‌پَرَد تَمییز از مَستِ هَوَس
خَلْقْ مَستِ آرزواَند و هوا
زان پَذیرایَند دَستانِ تو را
هر کِه خود را از هوا خو باز کرد
چَشمِ خود را آشنایِ راز کرد
مولوی : دفتر دوم
بخش ۷۱ - شکایت قاضی از آفت قضا و جواب گفتن نایب او را
قاضی‌یی بِنْشانْدَند و می‌گِریست
گفت نایِب قاضیا گریه زِ چیست؟
این نه وَقتِ گریه و فریادِ توست
وَقتِ شادیّ و مُبارک‌بادِ توست
گفت اَهْ، چون حُکْم رانَد بی‌دلی
در میانِ آن دو عالِم، جاهلی؟
آن دو خَصْم از واقعه‌یْ خود واقِفَند
قاضیِ مسکین چه داند زان دو بَند؟
جاهِل است و غافل است از حالَشان
چون رَوَد در خونَشان و مالَشان؟
گفت خَصْمان عالِم‌اَند و عِلَّتی
جاهِلی تو، لیکْ شمعِ مِلَّتی
زان که تو عِلَّت نداری در میان
آن فَراغَت هست نورِ دیدگان
وان دو عالِم را غَرَضْشانْ کور کرد
عِلْمَشان را عِلَّت اَنْدَر گور کرد
جَهْل را بی‌عِلَّتی عالِم کُند
عِلْم را عِلَّت کَژْ و ظالم کُند
تا تو رَشْوَت نَسْتَدی بیننده‌یی
چون طَمَع کردی، ضَریر و بَنده‌یی
از هوا من خویْ را وا کرده‌ام
لُقْمه‌هایِ شَهْوتی کَم خَورده‌ام
چاشْنی‌گیرِ دِلَم شُد با فُروغ
راست را دانَد حقیقت از دروغ
مولوی : دفتر دوم
بخش ۷۲ - به اقرار آوردن معاویه ابلیس را
تو چرا بیدار کردی مَر مرا؟
دشمنِ بیداری‌یی تو ای دَغا
همچو خَشْخاشی، همه خواب آوَری
هَمچو خَمْری، عقل و دانش را بَری
چارْمیخَت کرده‌ام، هین راست گو
راست را دانم، تو حیلَت‌ها مَجو
من زِ هر کَس آن طَلَب دارم که او
صاحبِ آن باشد اَنْدَر طَبْع و خو
من زِ سِرکه می‌نَجویَم شِکَّری
مَر مُخَنَّث را نگیرم لشکری
هَمچو گَبْرانْ من نَجویَم از بُتی
کو بُوَد حَق یا خود از حَق آیَتی
من زِ سَرگین می‌نَجویَم بویِ مُشک
من در آبِ جو نَجویَم خِشْتِ خُشک
من زِ شیطان این نَجویَم کوست غیر
کو مرا بیدار گرداند به خیر
گفت بسیار آن بلیس از مَکْر و غَدْر
میر ازو نَشْنید، کرد اِسْتیز و صَبر
مولوی : دفتر دوم
بخش ۷۳ - راست گفتن ابلیس ضمیر خود را به معاویه
از بُنِ دندان بِگُفتَش بَهرِ آن
کَردمَت بیدار، می‌دان ای فُلان
تا رَسی اَنْدَر جَماعَت در نماز
از پِیِ پیغامبرِ دولت‌فَراز
گَر نماز از وَقت رفتی مَر تو را
این جهانْ تاریک گشتی، بی‌ضیا
از غَبین و دَرد رَفتی اشک‌ها
از دو چَشمِ تو مِثالِ مَشک‌ها
ذوق دارد هر کسی در طاعَتی
لاجَرَم نَشْکیبَد از وِیْ ساعتی
آن غَبین و دَردْ بودی صد نماز
کو نماز و کو فروغِ آن نیاز؟
مولوی : دفتر دوم
بخش ۷۴ - فضیلت حسرت خوردن آن مخلص بر فوت نماز جماعت
آن یکی می‌رفت در مَسجد دَرون
مَردم از مَسجد هَمی آمد بُرون
گشت پُرسان که جَماعَت را چه بود
که زِ مسجد می‌بُرون آیَند زود؟
آن یکی گُفتَش که پیغامبر نماز
با جَماعَت کرد و فارغ شُد زِ راز
تو کجا دَر می‌رَوی، ای مَردِ خام
چون که پیغامبر بِداده‌ست اَلسَّلام؟
گفت آه و دود ازان اَه شُد بُرون
آهِ او می‌داد از دلْ بویِ خون
آن یکی گفتا بِدِه آن آه را
وین نمازِ منْ تو را بادا عَطا
گفت دادم آه و پَذْرُفتم نماز
او سِتَد آن آه را با صد نیاز
شب به خواب اَنْدَر بِگُفتَش هاتِفی
که خریدی آبِ حیوان و شِفا
حُرمَتِ این اختیار و این دُخول
شُد نمازِ جُملهٔ خَلْقانْ قَبول
مولوی : دفتر دوم
بخش ۷۵ - تتمهٔ اقرار ابلیس به معاویه مکر خود را
پس عَزازیلَش بِگُفت ای میرِ راد
مَکْرِ خود اَنْدَر میان باید نَهاد
گَر نمازت فَوْت می‌شُد آن زمان
می‌زَدی از دَردِ دلْ آه و فَغان
آن تَأسُّف، وان فَغان و آن نیاز
دَرگُذشتی از دو صد ذِکْر و نماز
من تو را بیدار کردم از نِهیب
تا نَسوزانَد چُنان آهی حِجاب
تا چُنان آهی نباشد مَر تو را
تا بِدان راهی نباشد مَر تو را
من حَسودم، از حَسَد کردم چُنین
من عَدوَّم، کارِ من مَکْر است و کین
گفت اکنون راست گفتی، صادقی
از تو این آید، تو این را لایقی
عنکبوتی تو، مگس داری شِکار
من نِیَم ای سگ مگس، زَحمَت مَیار
بازِ اِسْپیدَم، شکارم شَهْ کُند
عنکبوتی کِی به گِردِ ما تَنَد؟
رو مگس می‌گیر تا توانی، هَلا
سویِ دوغی زن مگس‌ها را صَلا
وَرْ بِخوانی تو به سویِ اَنْگَبین
هم دروغ و دوغ باشد آن یَقین
تو مرا بیدار کردی، خواب بود
تو نِمودی کَشتی، آن گرداب بود
تو مرا در خیر زان می‌خوانْدی
تا مرا از خیرِ بهتر رانْدی
مولوی : دفتر دوم
بخش ۷۶ - فوت شدن دزد بواز دادن آن شخص صاحب‌خانه را کی نزدیک آمده بود کی دزد را دریابد و بگیرد
این بِدان مانَد که شخصی دُزد دید
در وُثاق اَنْدَر پِیِ او می‌دَوید
تا دو سه میدان دَوید اَنْدر پَی‌اَش
تا دَراَفْکَند آن تَعَب اَنْدَر خَویَش
اَنْدَر آن حَمله که نزدیک آمَدَش
تا بِدو اَنْدَر جَهَد، دَریابَدَش
دُزدِ دیگر بانگ کردش که بیا
تا بِبینی این عَلاماتِ بَلا
زود باش و باز گَرد ای مَردِ کار
تا بِبینی حالْ این‌جا زارْ زار
گفت باشد کان طَرَف دُزدی بُوَد
گَر نگردم، زود این بر من رَوَد
در زن و فرزندِ من دستی زَنَد
بَستنِ این دُزد سودم کِی کُند؟
این مُسلمان از کَرَم می‌خوانَدَم
گَر نگردم، زود پیش آید نَدَم
بر امیدِ شَفْقَتِ آن نیک‌خواه
دُزد را بُگْذاشت، باز آمد به راه
گفت ای یارِ نِکو اَحْوال چیست؟
این فَغان و بانگِ تو از دستِ کیست؟
گفت اینک بین نِشانِ پایِ دُزد
این طَرَف رفته‌ست دُزدِ زَنْ‌بِمُزد
نَکْ نِشانِ پایِ دُزدِ قَلْتَبان
در پِیِ او رو بِدین نَقْش و نِشان
گفت ای اَبْله چه می‌گویی مرا
من گرفته بودم آخِر مَر وِرا
دُزد را از بانگِ تو بُگْذاشتم
من تو خَر را آدمی پِنْداشتم
این چه ژاژ است و چه هَرزه ای فُلان
من حقیقت یافتم، چِه بْوَد نِشان؟
گفت من از حَقْ نِشانَت می‌دَهَم
این نِشان است، از حقیقت آگَهَم
گفت طَرّاری تو یا خود اَبْلَهی؟
بلکه تو دُزدیّ و زین حال آگَهی
خَصْمِ خود را می‌کَشیدم من کَشان
تو رَهانیدی وِرا کاینک نِشان؟
تو جِهَت‌گو، من بُرونَم از جِهات
در وِصالْ آیات کو، یا بَیِّنات؟
صُنْع بیند مَردِ مَحْجوب از صِفات
در صِفات آن است کو گُم کرد ذات
واصِلان چون غَرقِ ذاتَنْد ای پسر
کِی کُنند اَنْدَر صِفاتِ او نَظَر؟
چون که اَنْدَر قَعْرِ جو باشد سَرَت
کِی به رنگِ آب اُفْتَد مَنْظَرَت؟
وَرْبه رنگِ آب باز آیی زِ قَعْر
پس پَلاسی بِسْتَدی، دادی تو شَعْر
طاعَتِ عامه، گناهِ خاصِگان
وَصلَتِ عامه، حِجابِ خاصْ دان
مَر وزیری را کُند شَهْ مُحْتَسِب
شَهْ عَدوِّ او بُوَد، نَبْوَد مُحِب
هم گناهی کرده باشد آن وزیر
بی سَبَب نَبْوَد تَغَیُّر ناگُزیر
آن کِه زَاوَّل مُحْتَسِب بُد خود وِرا
بَخت و روزی آن بُده‌ست از اِبْتِدا
لیک آنْک اَوَّل وزیرِ شَهْ بُده‌ست
مُحْتَسِب کردنْ سَبَب فِعْلِ بَد است
چون تو را شَهْ زآسْتانه پیش خوانْد
باز سویِ آستانه باز رانْد
تو یَقین می‌دان که جُرمی کرده‌یی
جَبْر را از جَهْل پیش آورده‌یی
که مرا روزیّ و قِسْمَت این بُده‌ست
پس چرا دی بودَت آن دولت به دَست؟
قِسْمَتِ خودْ خود بُریدی تو زِ جَهْل
قِسْمَتِ خود را فَزایَد مَردِ اَهْل
مولوی : دفتر دوم
بخش ۷۷ - قصهٔ منافقان و مسجد ضرار ساختن ایشان
یک مِثالِ دیگر اَنْدَر کَژْرَوی
شاید اَرْ از نَقْلِ قرآن بِشْنَوی
این چُنین کَژْ بازی‌یی در جُفت و طاق
با نَبی می‌باختند اَهْلِ نِفاق
کَزْ برایِ عِزِّ دینِ اَحمَدی
مَسجدی سازیم و بود آن مُرتَدی
این چُنین کَژْ بازی‌یی می‌باختند
مَسجدی جُز مَسجدِ او ساختند
فَرش و سَقْف و قُبّه‌اَش آراسته
لیکْ تَفریقِ جَماعَت خواسته
نَزدِ پیغامبر به لابِه آمدند
هَمچو اُشتُر پیشِ او زانو زدند
کِی رَسولِ حَقْ برایِ مُحْسنی
سویِ آن مَسجد قَدَم رَنْجه کُنی
تا مُبارک گردد از اَقْدامِ تو
تا قیامَت تازه بادا نامِ تو
مَسجدِ روزِ گِل است و روزِ ابر
مَسجدِ روزِ ضَرورت، وَقتِ فَقر
تا غَریبی یابد آن‌جا خیر و جا
تا فراوان گردد این خِدمَت‌سَرا
تا شِعارِ دین شود بسیار و پُر
زان که با یاران شود خوش کارِ مُر
ساعتی آن جایگَهْ تَشریف دِهْ
تَزکیه‌مان کُن، زِ ما تَعریف دِهْ
مسجد و اَصْحابِ مسجد را نَواز
تو مَهی، ما شب، دَمی با ما بِساز
تا شود شب از جَمالَت هَمچو روز
ای جَمالَت آفتابِ شبْ‌فُروز
ای دَریغا کان سُخَن از دلْ بُدی
تا مُرادِ آن نَفَر حاصِل شُدی
لُطْف کآیَد بی‌دل و جانْ در زبان
هَمچو سَبزه‌یْ تون بُوَد ای دوستان
هم زِ دورَش بِنْگَر و اَنْدَر گُذَر
خوردن و بو را نَشایَد ای پسر
سویِ لُطْفِ بی‌وَفایانْ خود مَرو
کان پُلِ ویران بُوَد، نیکو شِنو
گَر قَدَم را جاهلی بر وِیْ زَنَد
بِشْکَند پُل، و آن قَدَم را بِشْکَند
هر کجا لشکر شِکَسته می‌شود
از دو سه سُستِ مُخَنَّث می‌بُوَد
در صَف آید با سِلاحْ او مَردوار
دل بَرو بِنْهَند کاینَک یارِ غار
رو بِگَردانَد چو بیند زَخم را
رفتنِ او بِشْکَند پُشتِ تو را
این دراز است و فراوان می‌شود
وانچه مَقْصود است، پنهان می‌شود
مولوی : دفتر دوم
بخش ۷۸ - فریفتن منافقان پیغامبر را علیه السلام تا به مسجد ضرارش برند
بر رَسولِ حَقْ فُسون‌ها خوانْدند
رَخْشِ دَستان و حِیَل می‌رانْدند
آن رَسولِ مِهْربانِ رَحْم‌کیش
جُز تَبَسُّم، جُز بلی، ناوَرْد پیش
شُکرهایِ آن جَماعَت یاد کرد
در اِجابَتْ قاصِدان را شاد کرد
می‌نِمود آن مَکْرِ ایشانْ پیشِ او
یک به یک، زان سان که اَنْدَر شیرْ مو
موی را نادیده می‌کرد آن لَطیف
شیر را شاباش می‌گفت آن ظَریف
صد هزاران مویِ مَکْر و دَمدَمه
چَشمْ خوابانید آن دَمْ زان همه
راست می‌فرمود آن بَحْرِ کَرَم
بر شما من از شما مُشْفِق تَرَم
من نِشَسته بر کنارِ آتشی
با فُروغ و شُعلۀ بَسْ ناخَوشی
هَمچو پَروانه شما آن سو دَوان
هر دو دستِ من شُده پَروانه ران
چون بر آن شُد تا رَوان گردد رَسول
غَیرتِ حَق بانگ زد مَشْنو زِغول
کین خَبیثانْ مَکْر و حیلَت کرده‌اند
جُمله مَقْلوب است آنچ آورده‌اند
قَصْدِ ایشان جُز سِیَه‌رویی نبود
خیرِ دین کِی جُست تَرسا و جُهود؟
مَسجدی بر جِسْرِ دوزخ ساختند
با خدا نَرْدِ دَغاها باختند
قَصْدَشان تَفْریقِ اَصْحابِ رَسول
فَضْلِ حَق را کِی شِناسَد هر فُضول؟
تا جُهودی را زِ شام این‌جا کَشَند
که به وَعْظِ او جُهودان سَرخَوشَند
گفت پیغامبر که آری، لیک ما
بر سَرِ راهیم و بر عَزْمِ غَزا
زین سَفَر چون بازگردم، آن‌گَهان
سویِ آن مَسجد رَوان گردم رَوان
دَفْعَشان گفت و به سویِ غَزْو تاخت
با دَغایان از دَغا نَرْدی بِباخت
چون بیامَد از غَزا، باز آمدند
چنگ اَنْدَر وَعدۀ ماضی زَدند
گفت حَقَّش ای پَیَمبَر فاش گو
غَدْر را، وَرْ جنگ باشد باش گو
گُفتَشان بَس بَد دَرون و دُشمَنید
تا نگویم رازهاتان، تَن زَنید
چون نِشانی چند از اسرارَشان
در بَیان آوَرْد بَد شُد کارَشان
قاصِدان زو بازگشتند آن زمان
حاشَ لِلَهْ، حاشَ لِلَهْ دَمْ‌زنان
هر مُنافق مُصْحَفی زیرِ بَغَل
سویِ پیغامبر بِیاوَرْد از دَغَل
بَهرِ سوگندان که اَیْمان جُنَّتی‌ست
زان که سوگندْ آن کَژان را سُنَّتی‌ست
چون ندارد مَردِ کَژْ در دین وَفا
هر زمانی بِشْکَند سوگند را
راسْتان را حاجَتِ سوگند نیست
زان که ایشان را دو چَشمِ روشنی‌ست
نَقْضِ میثاق و عُهود از اَحْمَقی‌ست
حِفْظِ اَیْمان و وَفا کارِ تَقی‌ست
گفت پیغامبر که سوگندِ شما
راست گیرم، یا که سوگندِ خدا؟
باز سوگندی دِگَر خوردند قوم
مُصْحَف اَنْدَر دست و بر لبْ مُهْرِ صَوْم
که به حَقِّ این کلامِ پاکِ راست
کآن بَنایِ مسجد از بَهرِ خداست
اَنْدَر آن‌جا هیچ حیله وْ مَکْر نیست
اَنْدَر آن‌جا ذِکْر و صِدْق و یارَبی‌ست
گفت پیغامبر که آوازِ خدا
می‌رَسَد در گوشِ من هَمچون صَدا
مُهْر بر گوشِ شما بِنْهاد حَق
تا به آوازِ خدا نارَد سَبَق
نَکْ صَریح آوازِ حَق می‌آیَدَم
هَمچو صاف از دُرد می‌پالایَدَم
هم‌چُنان که موسی از سویِ درخت
بانگِ حَق بِشْنید کِی مَسعودْبَخت
از درختْ اِنّی اَنَا اللَهْ می‌شَنید
با کَلامْ اَنْوار می‌آمد پَدید
چون زِ نور وَحی دَر می‌مانْدند
باز نو سوگندها می‌خوانْدند
چون خدا سوگند را خوانَد سِپَر
کِی نَهَد اِسْپَر زِ کَفْ پیکارگَر؟
باز پیغامبر به تَکْذیبِ صَریح
قَدْ کَذَبْتُمْ گفت با ایشانْ فَصیح
مولوی : دفتر دوم
بخش ۷۹ - اندیشیدن یکی از صحابه بانکار کی رسول چرا ستاری نمی‌کند
تا یکی یاری زِ یارانِ رَسول
در دِلَش اِنْکار آمد زان نُکول
که چُنین پیرانِ با شَیْب و وَقار
می‌کُندْشان این پَیَمبَر شَرمسار
کو کَرَم؟ کو سِتْرپوشی؟ کو حَیا؟
صد هزاران عَیْب پوشَند اَنْبیا
باز در دل زود اِسْتِغْفار کرد
تا نگردد زِاعْتِراضْ او رویْ‌زَرد
شومیِ یاریِّ اَصْحابِ نِفاق
کرد مؤمن را چو ایشان زشت و عاق
باز می‌زارید کِی عَلّامِ سِرّ
مَر مرا مَگْذار بر کُفْران مُصِر
دل به دَستَم نیست همچون دیدِ چَشم
وَرْنه دل را سوزَمی این دَمْ زِ خشم
اَنْدَرین اندیشه خوابَش دَررُبود
مسجدِ ایشانْش پُر سَرگین نِمود
سنگ‌هاش اَنْدَر حَدَث جایِ تَباه
می‌دَمید از سنگ‌ها دودِ سیاه
دود در حَلْقَش شُد و حَلْقَش بِخَست
از نِهیبِ دودِ تَلْخ از خواب جَست
در زمان در رو فُتاد و می‌گِریست
کِی خدا این‌ها نِشانِ مُنْکِری‌ست
خِلْم بهتر از چُنین حِلْم ای خدا
که کُند از نورِ ایمانم جُدا
گَر بِکاوی کوششِ اَهْلِ مَجاز
تو به تو گَنده بُوَد هَمچون پیاز
هر یکی از یِکدِگَر بی‌مَغزتَر
صادقان را یک زِ دیگر نَغْزتَر
صد کَمَر آن قوم بَسته بر قَبا
بَهرِ هَدْمِ مسجدِ اَهْلِ قُبا
هَمچو آن اَصْحابِ فیل اَنْدَر حَبَش
کعبه‌یی کردند، حَقْ آتش زَدَش
قَصْدِ کعبه ساختند از اِنْتِقام
حالَشان چون شُد؟ فرو خوان از کَلام
مَر سِیَه‌رویانِ دین را خود جِهاز
نیست اِلّٰا حیلَت و مَکْر و سِتیز
هر صَحابی دید زان مَسجد نِشان
واقعه، تا شُد یَقینْشان سِرِّ آن
واقِعات اَرْ باز گویم یک به یک
تا یَقین گردد صَفا بر اَهْلِ شَک
لیکْ می‌تَرسَم زِ کشفِ رازَشان
نازنینانَند و زیبَد نازَشان
شَرعْ بی‌تَقلید می‌پَذْرُفته‌اند
بی مِحَک آن نَقْد را بِگْرفته‌اند
حِکْمَتِ قرآن چو ضاله‌یْ مؤمن است
هر کسی در ضالهٔ خود موقِن است