تعداد ۹۲۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۲۳۲۳ - ای دل تو بگو هستم چون ماهی بر تابه
ای دل تو بگو هستم چون ماهیِ بر تابه
کِاسْتیزه هَمیگیرد او را مَگر از لابه
نی نی تو بِنال ای دل، زیرا که منِ مِسکین
بیصورتِ او هستم، چون صورتِ گرمابه
شُد خانه چو زندانم، شبْ خواب نمیدانم
تا او نشود با من هم خانه و هم خوابه
حُسنِ تو و عشقِ من، در شهر شُده شُهره
بَرداشته هر مُطرب، آن بر دَف و شَبّابه
ای در هَوَسَت غَرقه، هم صوفی و هم خِرقه
هم بَندهٔ بیچاره، هم خواجهٔ نَسّابه
کِاسْتیزه هَمیگیرد او را مَگر از لابه
نی نی تو بِنال ای دل، زیرا که منِ مِسکین
بیصورتِ او هستم، چون صورتِ گرمابه
شُد خانه چو زندانم، شبْ خواب نمیدانم
تا او نشود با من هم خانه و هم خوابه
حُسنِ تو و عشقِ من، در شهر شُده شُهره
بَرداشته هر مُطرب، آن بر دَف و شَبّابه
ای در هَوَسَت غَرقه، هم صوفی و هم خِرقه
هم بَندهٔ بیچاره، هم خواجهٔ نَسّابه
مولوی : غزلیات
غزل ۲۳۲۴ - روزی تو مرا بینی میخانه درافتاده
روزی تو مرا بینی میخانه دَرافتاده
دَستارْ گِرو کرده، بیزار زِسَجّاده
من مَست و حَریفَم مَست، زُلفِ خوشِ او در دست
اَحْسَنْت زِهی شاهِد، شاباشْ زِهی باده
لب نیز شُده مَستَک، گُم کرده رَهِ بوسه
من مَستَک و لبْ مَستَک، وان بوسهٔ قَوّاده
این دِلْبَرِ پُرفِتْنه، با جُملهٔ دَستانها
خوش خُفته و جُمله شب این عِشرت آماده
این صورتها جُمله از پَرتوِ او باشد
وان روحِ قُدُس پاک است، از صورتها ساده
شَمسُ الْحَقِ تبریزی، شَرحیست مَر اینها را
آن خسَروِ روحانی، شاهَنشَهِ شَهْ زاده
دَستارْ گِرو کرده، بیزار زِسَجّاده
من مَست و حَریفَم مَست، زُلفِ خوشِ او در دست
اَحْسَنْت زِهی شاهِد، شاباشْ زِهی باده
لب نیز شُده مَستَک، گُم کرده رَهِ بوسه
من مَستَک و لبْ مَستَک، وان بوسهٔ قَوّاده
این دِلْبَرِ پُرفِتْنه، با جُملهٔ دَستانها
خوش خُفته و جُمله شب این عِشرت آماده
این صورتها جُمله از پَرتوِ او باشد
وان روحِ قُدُس پاک است، از صورتها ساده
شَمسُ الْحَقِ تبریزی، شَرحیست مَر اینها را
آن خسَروِ روحانی، شاهَنشَهِ شَهْ زاده
مولوی : غزلیات
غزل ۲۳۲۵ - امروز من و باده، وان یار پری زاده
امروز من و باده، وان یارِ پَری زاده
اَحْسَنْت زِهی شاهِد، شاباشْ زِهی باده
بازیم یکی عشقی، در زیرِ گِلیمی نه
بر حَلقهٔ هر جمعی، بَررَستهٔ هر جاده
این حَلقهٔ زَرّین را در گوش دَرآویزم
یعنی که از این خِدمَت آزادم و آزاده
عشقِ من و رویِ تو، از عَهدِ قِدَم بودهست
رویِ من از اوَّل بُد بر رویِ تو بِنْهاده
اَحْسَنْت زِهی شاهِد، شاباشْ زِهی باده
بازیم یکی عشقی، در زیرِ گِلیمی نه
بر حَلقهٔ هر جمعی، بَررَستهٔ هر جاده
این حَلقهٔ زَرّین را در گوش دَرآویزم
یعنی که از این خِدمَت آزادم و آزاده
عشقِ من و رویِ تو، از عَهدِ قِدَم بودهست
رویِ من از اوَّل بُد بر رویِ تو بِنْهاده
مولوی : غزلیات
غزل ۲۳۲۶ - ای بر سر بازاری، دستار چنان کرده
ای بر سَرِ بازاری، دَستار چُنان کرده
رو با دِگَران کرده، ما را نِگَران کرده
ما را بِگَزیده لب کآیَم بَرِ تو امشب
وان خَلْوتِ چون شِکَّر، یا لب شِکَران کرده
با صِدقِ ابوبکری، چون جُمله همه مَکْری؟
کو زَهره که بِشْمارم این کرده و آن کرده
زُهد از تو مُباحی شُد، تَسبیحْ صُراحی شُد
جان را که فَلاحی شُد با رَطْلِ گِران کرده
جان شُد چو کبوتر، جان زوتَر هَله، زوتَر، جان
ای تَن تَنِتَن کرده، تَن را همه جان کرده
از عشقِ شبِ زُلفَت، آن ماهْ گُدازیده
وَزْ پَرتوِ رُخسارت، خورشیدْ فَغان کرده
ای دفترِ هر سِرّی، شَمسُ الْحَقِ تبریزی
ای طُرفهٔ بغدادی، ما را همدان کرده
رو با دِگَران کرده، ما را نِگَران کرده
ما را بِگَزیده لب کآیَم بَرِ تو امشب
وان خَلْوتِ چون شِکَّر، یا لب شِکَران کرده
با صِدقِ ابوبکری، چون جُمله همه مَکْری؟
کو زَهره که بِشْمارم این کرده و آن کرده
زُهد از تو مُباحی شُد، تَسبیحْ صُراحی شُد
جان را که فَلاحی شُد با رَطْلِ گِران کرده
جان شُد چو کبوتر، جان زوتَر هَله، زوتَر، جان
ای تَن تَنِتَن کرده، تَن را همه جان کرده
از عشقِ شبِ زُلفَت، آن ماهْ گُدازیده
وَزْ پَرتوِ رُخسارت، خورشیدْ فَغان کرده
ای دفترِ هر سِرّی، شَمسُ الْحَقِ تبریزی
ای طُرفهٔ بغدادی، ما را همدان کرده
مولوی : غزلیات
غزل ۲۳۲۷ - ای جنبش هر شاخی از لون دگر میوه
ای جُنبشِ هر شاخی از لَونِ دِگَر میوه
هر کَس زِدگَر جامی مَسْتَک شُده کالیوه
در پَرده دو صد خاتون، رُخساره دَریدَسْتند
بر روی زَنان هر یک، از جُفتِ دِگَر بیوه
در کامهٔ هر ماهی، شَستیست زِ صیّادی
آن ناله کُنان آوَه، وین ناله کُنان ای وه
جبریلْ هَمیرَقصَد، در عشقِ جَمالِ حَق
عِفْریت هَمیرَقصَد، در عشقِ یکی دیوه
ای مُطربِ مُشتاقان شَمسُ الْحَقِ تبریزی
مینال دَرین پَرده، زِنهارهمین شیوه
هر کَس زِدگَر جامی مَسْتَک شُده کالیوه
در پَرده دو صد خاتون، رُخساره دَریدَسْتند
بر روی زَنان هر یک، از جُفتِ دِگَر بیوه
در کامهٔ هر ماهی، شَستیست زِ صیّادی
آن ناله کُنان آوَه، وین ناله کُنان ای وه
جبریلْ هَمیرَقصَد، در عشقِ جَمالِ حَق
عِفْریت هَمیرَقصَد، در عشقِ یکی دیوه
ای مُطربِ مُشتاقان شَمسُ الْحَقِ تبریزی
مینال دَرین پَرده، زِنهارهمین شیوه
مولوی : غزلیات
غزل ۲۳۲۸ - چون عزم سفر کردی، فی لطف امان الله
چون عَزمِ سَفَر کردی، فی لُطفِ اَمانِ اللّهْ
پیروز تو واگَردی، فی لُطْفِ اَمانِ اللّهْ
ای شاد کُنِ دلها، اَنْدر همه منزلها
در حُسن و وَفا فَردی، فی لُطْفِ اَمانِ اللّهْ
هم رایَتِ اِحْسان را، هم آیَتِ ایمان را
تا عَرشْ بَرآوَرْدی، فی لُطْفِ اَمانِ اللّهْ
تو بیش کُنی کم را، از دلْ بِبَری غَم را
از رُخ بِبَری زَردی، فی لُطْفِ اَمانِ اللّهْ
از آتشِ رُخسارت، وَزْ لَعْلِ شِکَربارَت
در دِیْ نَبُوَد سردی، فی لُطْفِ اَمانِ اللّهْ
آگاه تویی در دِهْ، اَحْسَنْت زِهی سَردِه
هم دادی و هم خوردی، فی لُطْفِ اَمانِ اللّهْ
در عشقِ خداوندی، شَمسُ الْحَقِ تبریزی
چون عشقْ جُوامَردی، فی لُطْفِ اَمانِ اللّهْ
پیروز تو واگَردی، فی لُطْفِ اَمانِ اللّهْ
ای شاد کُنِ دلها، اَنْدر همه منزلها
در حُسن و وَفا فَردی، فی لُطْفِ اَمانِ اللّهْ
هم رایَتِ اِحْسان را، هم آیَتِ ایمان را
تا عَرشْ بَرآوَرْدی، فی لُطْفِ اَمانِ اللّهْ
تو بیش کُنی کم را، از دلْ بِبَری غَم را
از رُخ بِبَری زَردی، فی لُطْفِ اَمانِ اللّهْ
از آتشِ رُخسارت، وَزْ لَعْلِ شِکَربارَت
در دِیْ نَبُوَد سردی، فی لُطْفِ اَمانِ اللّهْ
آگاه تویی در دِهْ، اَحْسَنْت زِهی سَردِه
هم دادی و هم خوردی، فی لُطْفِ اَمانِ اللّهْ
در عشقِ خداوندی، شَمسُ الْحَقِ تبریزی
چون عشقْ جُوامَردی، فی لُطْفِ اَمانِ اللّهْ
مولوی : غزلیات
غزل ۲۳۲۹ - هر موی من از عشقت، بیت و غزلی گشته
مولوی : غزلیات
غزل ۲۳۳۰ - آن عشق جگرخواره، کز خون شود او فربه
آن عشقِ جِگَرخواره، کَزْ خون شود او فَربه
ای بارخدا بر ما نَرمش کُن و رَحْمَش دِهْ
روزی که نَریزد خون، رَنجیش بدید آمد
جُز از جِگَرِ عاشق، آن رنج نگردد بِهْ
تیرِ نَظَرت دیدم، جان گفت زِهی دولَت
پُرَّم چو کَمان پُرَّم من از کَششِ آن زِه
من خاکِ دُژَم بودم، در کَتْم عَدَم بودم
آمد به سَرِ گورم عشقَت که هَلا بَرجِه
از بانگِ تو بَرجَستَم، در عَهدِ تو بِنْشَستم
ما را تو تَعاهُد کُن، سالار تویی در دِهْ
بی خود بِنِشین پیشَم، بیخود کُن و بیخویشَم
تا هیچ نَیَندیشم، نی از کِهْ نی از مَهْ
بر نَطْعْ پیادَسْتَم، من اسپ نمیخواهم
من ماتِ تواَم ای شَهْ رُخِ بر رُخِ منْ بَرنِهْ
ای یوسُفِ عیسی دَم، با زَرْ غَم و بیزَرْ غَم
پیش آر تو جامِ جَم، وَاللّهْ که تویی سَردِه
زان میْ که ازو سینه صافیست چو آیینه
پیش آر و مَدِه وَعده، بر شنبه و پنجشنبه
ای بارخدا بر ما نَرمش کُن و رَحْمَش دِهْ
روزی که نَریزد خون، رَنجیش بدید آمد
جُز از جِگَرِ عاشق، آن رنج نگردد بِهْ
تیرِ نَظَرت دیدم، جان گفت زِهی دولَت
پُرَّم چو کَمان پُرَّم من از کَششِ آن زِه
من خاکِ دُژَم بودم، در کَتْم عَدَم بودم
آمد به سَرِ گورم عشقَت که هَلا بَرجِه
از بانگِ تو بَرجَستَم، در عَهدِ تو بِنْشَستم
ما را تو تَعاهُد کُن، سالار تویی در دِهْ
بی خود بِنِشین پیشَم، بیخود کُن و بیخویشَم
تا هیچ نَیَندیشم، نی از کِهْ نی از مَهْ
بر نَطْعْ پیادَسْتَم، من اسپ نمیخواهم
من ماتِ تواَم ای شَهْ رُخِ بر رُخِ منْ بَرنِهْ
ای یوسُفِ عیسی دَم، با زَرْ غَم و بیزَرْ غَم
پیش آر تو جامِ جَم، وَاللّهْ که تویی سَردِه
زان میْ که ازو سینه صافیست چو آیینه
پیش آر و مَدِه وَعده، بر شنبه و پنجشنبه
مولوی : غزلیات
غزل ۲۵۶۳ - من پای همیکوبم، ای جان و جهان دستی
من پایْ همیکوبَم، ای جان و جهان دَستی
ای جان و جهان بَرجِه، از بَهرِ دلِ مَستی
ای مَست مَکُش مَحْشَر، بازآی زِشور و شَر
آن دست بَران دل نِهْ، ای کاشْ دلی هستی
تَرکِ دل و جان کردم، تا بیدل و جان گردم
یک دل چه مَحَل دارد؟ صد دِلْکَده بایستی
بِنْگَر به درخت ای جان، در رَقص و سَراندازی
اِشْکوفه چرا کردی، گَر باده نَخوردَسْتی؟
آن بادِ بهاری بین، آمیزش و یاری بین
گَر نی همه لُطفَسْتی، با خاک نَپِیوَسْتی
از یار مَکُن اَفْغان، بیجور نیامَد عشق
گَر نی رَهِ عشق این است، او کِی دلِ ما خَسْتی؟
صد لُطف و عَطا دارد، صد مِهْر و وَفا دارد
گَر غَیرت بُگْذارد، دلْ بر دلِ ما بَستی
با جُمله جَفاکاری، پُشتی کُند و یاری
گر پُشتیِ او نَبْوَد، پُشتِ همه بِشْکَستی
دامی که دَرو عَنْقا بیپَر شود و بیپا
بی رَحمَتِ او صَعْوه زین دام کجا جَستی؟
خامُش کُن و ساکن شو، ای بادِ سُخَن، گرچه
در جُنبشِ بادِ دل، صد مِرْوَحه بایستی
شَمسُ الْحَقِ تبریزی، ماییم و شبِ وَحشت
گَر شَمس نبودی، شبْ از خویش کجا رَستی
ای جان و جهان بَرجِه، از بَهرِ دلِ مَستی
ای مَست مَکُش مَحْشَر، بازآی زِشور و شَر
آن دست بَران دل نِهْ، ای کاشْ دلی هستی
تَرکِ دل و جان کردم، تا بیدل و جان گردم
یک دل چه مَحَل دارد؟ صد دِلْکَده بایستی
بِنْگَر به درخت ای جان، در رَقص و سَراندازی
اِشْکوفه چرا کردی، گَر باده نَخوردَسْتی؟
آن بادِ بهاری بین، آمیزش و یاری بین
گَر نی همه لُطفَسْتی، با خاک نَپِیوَسْتی
از یار مَکُن اَفْغان، بیجور نیامَد عشق
گَر نی رَهِ عشق این است، او کِی دلِ ما خَسْتی؟
صد لُطف و عَطا دارد، صد مِهْر و وَفا دارد
گَر غَیرت بُگْذارد، دلْ بر دلِ ما بَستی
با جُمله جَفاکاری، پُشتی کُند و یاری
گر پُشتیِ او نَبْوَد، پُشتِ همه بِشْکَستی
دامی که دَرو عَنْقا بیپَر شود و بیپا
بی رَحمَتِ او صَعْوه زین دام کجا جَستی؟
خامُش کُن و ساکن شو، ای بادِ سُخَن، گرچه
در جُنبشِ بادِ دل، صد مِرْوَحه بایستی
شَمسُ الْحَقِ تبریزی، ماییم و شبِ وَحشت
گَر شَمس نبودی، شبْ از خویش کجا رَستی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۵۶۴ - گر عشق بزد راهم، ور عقل شد از مستی
گَر عشق بِزَد راهَم، وَر عقل شُد از مَستی
ای دولت و اِقْبالَم، آخِر نه تواَم هستی؟
رَسْتن زِجهانِ شک، هرگز نَبْوَد اندک
خاکِ کَفِ پایِ شَهْ، کِی باشد سَردَسْتی؟
ای طوطیِ جان پَر زَن، بر خَرمَنِ شِکَّر زَن
بر عُمرِ موَفَّر زَن، کَزْ بَندِ قَفَص رَستی
ای جان سویِ جانان رو، در حَلقهٔ مَردان رو
در روضه و بُستان رو، کَزْ هستیِ خود جَستی
در حیرتِ تو، مانْدم از گریه و از خنده
با رِفْعَتِ تو، رَستَم از رِفْعَت و از پَستی
ای دل بِزَن انگُشتَک، بیزَحمَت لی و لَک
در دولتِ پیوسته، رَفتیّ و بِپیوستی
آن باده فروشِ تو، بَس گفت به گوشِ تو
جانها بِپَرستَندَت، گَر جسمْ بِنَپْرَستی
ای خواجهٔ شَنگولی، ای فِتْنهٔ صد لولی
بِشتاب، چه میمولی آخِر دلِ ما خَستی
گَر خیر و شَرَت باشد، وَرْ کَرّ و فَرَت باشد
وَرْصد هُنرت باشد، آخِر نه در آن شَستی؟
چالاکْ کسی یارا، با آن دلِ چون خارا
تا رَه نزدی ما را، از پایْ بِنَنْشَستی
دَرج است دَرین گفتن، بِنْمودن و بِنْهُفتن
یک پَرده بَرافکَندی، صد پَردهٔ نو بَستی
ای دولت و اِقْبالَم، آخِر نه تواَم هستی؟
رَسْتن زِجهانِ شک، هرگز نَبْوَد اندک
خاکِ کَفِ پایِ شَهْ، کِی باشد سَردَسْتی؟
ای طوطیِ جان پَر زَن، بر خَرمَنِ شِکَّر زَن
بر عُمرِ موَفَّر زَن، کَزْ بَندِ قَفَص رَستی
ای جان سویِ جانان رو، در حَلقهٔ مَردان رو
در روضه و بُستان رو، کَزْ هستیِ خود جَستی
در حیرتِ تو، مانْدم از گریه و از خنده
با رِفْعَتِ تو، رَستَم از رِفْعَت و از پَستی
ای دل بِزَن انگُشتَک، بیزَحمَت لی و لَک
در دولتِ پیوسته، رَفتیّ و بِپیوستی
آن باده فروشِ تو، بَس گفت به گوشِ تو
جانها بِپَرستَندَت، گَر جسمْ بِنَپْرَستی
ای خواجهٔ شَنگولی، ای فِتْنهٔ صد لولی
بِشتاب، چه میمولی آخِر دلِ ما خَستی
گَر خیر و شَرَت باشد، وَرْ کَرّ و فَرَت باشد
وَرْصد هُنرت باشد، آخِر نه در آن شَستی؟
چالاکْ کسی یارا، با آن دلِ چون خارا
تا رَه نزدی ما را، از پایْ بِنَنْشَستی
دَرج است دَرین گفتن، بِنْمودن و بِنْهُفتن
یک پَرده بَرافکَندی، صد پَردهٔ نو بَستی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۵۶۵ - ای دوست زشهر ما، ناگه به سفر رفتی
ای دوست زِشهرِ ما، ناگَه به سَفَر رفتی
ما تَلْخ شُدیم و تو در کانِ شِکَر رفتی
نوری که بِدو پَرَّد، جان از قَفَصِ قالَب
در تو نَظَری کرد او، در نورِ نَظَر رفتی
رفتی تو ازین پَستی، در شادی و در مَستی
آن سویْ زَبَردستی، گَر زیر و زَبَر رفتی
مانندِ خیالی تو، هر دَم به یکی صورت
زین شکلْ بُرون جَستی، در شکلِ دِگَر رفتی
امروز چو جانَستی، در صَدْرِ جِنانَسْتی
از دورِ قَمَر رَستی، بالایِ قَمَر رفتی
اکنون زِ تَنِ گِریان، جانا شُدهیی عُریان
چون تَرکِ کُلَه کردی، وَزْبَندِ کَمَر رفتی
از نان شُدهیی فارغ، وَزْ مِنَّتِ خَبّازان
وَزْ آب شُدی فارغ، کَزْ تَفِّ جِگَر رفتی
نانی دَهَدَت جانان، بیمَعْده و بیدندان
آبی دَهَدَت صافی، زان بَحْر که دَر رفتی
از جانِ شریفِ خود، وَزْ حالِ لَطیفِ خود
بِفْرست خَبَر، زیرا در عینِ خَبَر رفتی
وَرْزان که خَبَر نَدْهی، دانم که کجاهایی
در دامَنِ دریایی، چون دُرّ و گُهَر رفتی
هان ای سُخَنِ روشن، دَرتابْ دَرین روزَن
کَزْ گوشْ گُذَر کردی، در عقل و بَصَر رفتی
ما تَلْخ شُدیم و تو در کانِ شِکَر رفتی
نوری که بِدو پَرَّد، جان از قَفَصِ قالَب
در تو نَظَری کرد او، در نورِ نَظَر رفتی
رفتی تو ازین پَستی، در شادی و در مَستی
آن سویْ زَبَردستی، گَر زیر و زَبَر رفتی
مانندِ خیالی تو، هر دَم به یکی صورت
زین شکلْ بُرون جَستی، در شکلِ دِگَر رفتی
امروز چو جانَستی، در صَدْرِ جِنانَسْتی
از دورِ قَمَر رَستی، بالایِ قَمَر رفتی
اکنون زِ تَنِ گِریان، جانا شُدهیی عُریان
چون تَرکِ کُلَه کردی، وَزْبَندِ کَمَر رفتی
از نان شُدهیی فارغ، وَزْ مِنَّتِ خَبّازان
وَزْ آب شُدی فارغ، کَزْ تَفِّ جِگَر رفتی
نانی دَهَدَت جانان، بیمَعْده و بیدندان
آبی دَهَدَت صافی، زان بَحْر که دَر رفتی
از جانِ شریفِ خود، وَزْ حالِ لَطیفِ خود
بِفْرست خَبَر، زیرا در عینِ خَبَر رفتی
وَرْزان که خَبَر نَدْهی، دانم که کجاهایی
در دامَنِ دریایی، چون دُرّ و گُهَر رفتی
هان ای سُخَنِ روشن، دَرتابْ دَرین روزَن
کَزْ گوشْ گُذَر کردی، در عقل و بَصَر رفتی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۵۶۶ - آورد طبیب جان، یک طبله ره آوردی
آوَرْد طَبیب جان، یک طَبْله رَه آوردی
گَر پیرِ خَرِف باشی، تو خوب و جوان گَردی
تَن را بِدَهَد هستی، جان را بِدَهَد مَستی
از دل بِبَرَد سُستی، وَزْرُخ بِبَرَد زَردی
آن طَبْلهٔ عیسی بُد، میراثِ طَبیبان شُد
تِریاقْ دَرو یابی، گَر زَهرِ اَجَل خوردی
ای طالِبِ آن طَبْله، رویْ آر بدین قبله
چون رویْ بِدو آری، مَهْ رویِ جهانْ گَردی
حَبّیست دَرو پنهان، کان ناید در دندان
نی تَرّی و نی خُشکی، نی گرمی و نی سردی
زان حَبِّ کم از حَبّه، آیی بَرِ آن قُبّه
کان مَسکَنِ عیسی شُد، وان حَبّه بِدان خُردی
شُد مُحْرَز و شُد مُحرِز، از دادِ تو هر عاجِز
لاغَر نشود هرگز، آن را که تو پَروَردی
گفتم به طَبیب جان، امروز هزاران سان
صِدْقِ قَدَمی باشد، چون تو قَدَم اَفْشُردی
از جا نَبَرَد چیزی، آن را که تو جا دادی
غَم نَسْتُرَد آن دل را، کو را زِغَم اُسْتُردی
خامُش کُن و دَم دَرکَش، چون تجربه اُفْتادَت
تَرکِ گِروان بَرگو، تو زان گِروان فَردی
گَر پیرِ خَرِف باشی، تو خوب و جوان گَردی
تَن را بِدَهَد هستی، جان را بِدَهَد مَستی
از دل بِبَرَد سُستی، وَزْرُخ بِبَرَد زَردی
آن طَبْلهٔ عیسی بُد، میراثِ طَبیبان شُد
تِریاقْ دَرو یابی، گَر زَهرِ اَجَل خوردی
ای طالِبِ آن طَبْله، رویْ آر بدین قبله
چون رویْ بِدو آری، مَهْ رویِ جهانْ گَردی
حَبّیست دَرو پنهان، کان ناید در دندان
نی تَرّی و نی خُشکی، نی گرمی و نی سردی
زان حَبِّ کم از حَبّه، آیی بَرِ آن قُبّه
کان مَسکَنِ عیسی شُد، وان حَبّه بِدان خُردی
شُد مُحْرَز و شُد مُحرِز، از دادِ تو هر عاجِز
لاغَر نشود هرگز، آن را که تو پَروَردی
گفتم به طَبیب جان، امروز هزاران سان
صِدْقِ قَدَمی باشد، چون تو قَدَم اَفْشُردی
از جا نَبَرَد چیزی، آن را که تو جا دادی
غَم نَسْتُرَد آن دل را، کو را زِغَم اُسْتُردی
خامُش کُن و دَم دَرکَش، چون تجربه اُفْتادَت
تَرکِ گِروان بَرگو، تو زان گِروان فَردی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۵۶۷ - افتاد دل و جانم در فتنهٔ طراری
اُفتاد دل و جانَم در فِتْنهٔ طَرّاری
سَنگینَک و جنگینَک، سَر بَسته چو بیماری
آید سویِ بیخوابی، خواهد زِدَرَش آبی
آبِ چه، که میخواهد تا دَرفَکَند ناری
گوید که به اُجرَت دِهْ، این خانه مرا چندی
هین تا چه کُنی؟ سازم از آتشَش اَنْباری
گَهْ گوید این عَرصه، کین خانه بَرآوردی
بودهست ازانِ من، تو دانی و دیواری
دیوار بِبَر زین جا، این عَرصه به ما وادِهْ
در عَرصهٔ جان باشد دیوارِ تو مُرداری
آن دِلْبَرِ سَروین قَد، در قَصدِ کسی باشد
در کویْ همیگردد، چون مُشْتَغِلِ کاری
ناگَه بِکَنَد چاهی، ناگَه بِزَنَد راهی
ناگَه شِنَوی آهی، از کوچه و بازاری
جانْ نَقْش هَمیخواند، میداند و میراند
چون رَخْت نمیماند، در غارتِ او باری
ای شاهِ شِکَرخنده، ای شادیِ هر زنده
دل کیست؟ تو را بَنده، جان کیست؟ گرفتاری
ای ذوقِ دل از نوشَت، وِیْ شوقِ دل از جوشَت
پیش آر به من گوشَت، تا نَشْنَود اَغْیاری
از باغِ تو جان و تَن، پُر کرده زِگُلْ دامَن
آموخت خُرامیدن، با تو به سَمَن زاری
زان گوشْ هَمیخارَد، کومید چُنین دارد
وان گاه یَقین دارد این از کَرَمَت، آری
تا از تو شُدم دانا، چون چَنگ شُدم جانا
بِشْنو هَله مولانا، زارِیِّ چُنین زاری
تا عشقِ حُمَیّاخَد، این مِهْر هَمیکارَد
خامُش، که دِلَم دارد بیمَشْغَله گُفتاری
سَنگینَک و جنگینَک، سَر بَسته چو بیماری
آید سویِ بیخوابی، خواهد زِدَرَش آبی
آبِ چه، که میخواهد تا دَرفَکَند ناری
گوید که به اُجرَت دِهْ، این خانه مرا چندی
هین تا چه کُنی؟ سازم از آتشَش اَنْباری
گَهْ گوید این عَرصه، کین خانه بَرآوردی
بودهست ازانِ من، تو دانی و دیواری
دیوار بِبَر زین جا، این عَرصه به ما وادِهْ
در عَرصهٔ جان باشد دیوارِ تو مُرداری
آن دِلْبَرِ سَروین قَد، در قَصدِ کسی باشد
در کویْ همیگردد، چون مُشْتَغِلِ کاری
ناگَه بِکَنَد چاهی، ناگَه بِزَنَد راهی
ناگَه شِنَوی آهی، از کوچه و بازاری
جانْ نَقْش هَمیخواند، میداند و میراند
چون رَخْت نمیماند، در غارتِ او باری
ای شاهِ شِکَرخنده، ای شادیِ هر زنده
دل کیست؟ تو را بَنده، جان کیست؟ گرفتاری
ای ذوقِ دل از نوشَت، وِیْ شوقِ دل از جوشَت
پیش آر به من گوشَت، تا نَشْنَود اَغْیاری
از باغِ تو جان و تَن، پُر کرده زِگُلْ دامَن
آموخت خُرامیدن، با تو به سَمَن زاری
زان گوشْ هَمیخارَد، کومید چُنین دارد
وان گاه یَقین دارد این از کَرَمَت، آری
تا از تو شُدم دانا، چون چَنگ شُدم جانا
بِشْنو هَله مولانا، زارِیِّ چُنین زاری
تا عشقِ حُمَیّاخَد، این مِهْر هَمیکارَد
خامُش، که دِلَم دارد بیمَشْغَله گُفتاری
مولوی : غزلیات
غزل ۲۵۶۸ - یک حمله و یک حمله، کامد شب و تاریکی
یک حَمله و یک حَمله، کامَد شب و تاریکی
چُستی کُن و تُرکی کُن، نی نَرمی و تاجیکی
داریم سَری، کان سَرْ بیتَن بِزیَد چون مَهْ
گَر گَردنِ ما دارد در عشقِ تو باریکی
شاهیم نه سه روزه، لَعْلَیم نه پیروزه
عشقیم نه سَردَستی، مَستیمْ نه از سیکی
من بَندهٔ خوبانم، هر چند بَدَم گویند
با زشتْ نیامیزم، هر چند کُند نیکی
عُشّاق بَسی دارد، من از حَسَدِ ایشان
بیگانه هَمیباشم، از غایَتِ نزدیکی
روپوش کُند او هم، با مَحرَم و نامَحرَم
گویند فُلان بَنده، گوید که عَجَب، کی، کی؟
طِفْلیست سُخَن گفتن، مَردیست خَمُش کردن
تو رُستَمِ چالاکی، نی کودکِ چالیکی
چُستی کُن و تُرکی کُن، نی نَرمی و تاجیکی
داریم سَری، کان سَرْ بیتَن بِزیَد چون مَهْ
گَر گَردنِ ما دارد در عشقِ تو باریکی
شاهیم نه سه روزه، لَعْلَیم نه پیروزه
عشقیم نه سَردَستی، مَستیمْ نه از سیکی
من بَندهٔ خوبانم، هر چند بَدَم گویند
با زشتْ نیامیزم، هر چند کُند نیکی
عُشّاق بَسی دارد، من از حَسَدِ ایشان
بیگانه هَمیباشم، از غایَتِ نزدیکی
روپوش کُند او هم، با مَحرَم و نامَحرَم
گویند فُلان بَنده، گوید که عَجَب، کی، کی؟
طِفْلیست سُخَن گفتن، مَردیست خَمُش کردن
تو رُستَمِ چالاکی، نی کودکِ چالیکی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۵۶۹ - آن زلف مسلسل را گر دام کنی، حالی
آن زُلفِ مُسَلسَل را گَر دامْ کُنی، حالی
در عشقْ جهانی را بَدنام کُنی حالی
میْ جوش زِسَر گیرد، خُمخانه به رَقص آید
گَر از شِکَرِقَندَت در جام کُنی حالی
از چَشمِ چو بادامَت، در مَجْلِسِ یکرنگی
هر نَقل که پیش آید، بادام کُنی حالی
حاشا زِعَطایِ تو، کان نَسیه بُوَد ای جان
گَر تشنه بُوَد صادق، اِنْعام کُنی حالی
ای ماهِ فَلَک پیما، از مَنْزِلِ ما تا تو
صدساله رَه اَرْ باشد، یک گام کُنی حالی
از لُطفِ تو از عَقرب، صد شیر بِجوشیده
وان کُرّهٔ گَردون را هم رام کُنی حالی
بر بامِ فَلَک صد دَر، بُگْشایَد و بِنْمایَد
گَر حارِسِ بامَت را بر بام کُنی حالی
هر خام شود پُخته، هم خوانده شود تَخته
گر صُبحِ رُخَت جِلْوه در شام کُنی حالی
در عشقْ جهانی را بَدنام کُنی حالی
میْ جوش زِسَر گیرد، خُمخانه به رَقص آید
گَر از شِکَرِقَندَت در جام کُنی حالی
از چَشمِ چو بادامَت، در مَجْلِسِ یکرنگی
هر نَقل که پیش آید، بادام کُنی حالی
حاشا زِعَطایِ تو، کان نَسیه بُوَد ای جان
گَر تشنه بُوَد صادق، اِنْعام کُنی حالی
ای ماهِ فَلَک پیما، از مَنْزِلِ ما تا تو
صدساله رَه اَرْ باشد، یک گام کُنی حالی
از لُطفِ تو از عَقرب، صد شیر بِجوشیده
وان کُرّهٔ گَردون را هم رام کُنی حالی
بر بامِ فَلَک صد دَر، بُگْشایَد و بِنْمایَد
گَر حارِسِ بامَت را بر بام کُنی حالی
هر خام شود پُخته، هم خوانده شود تَخته
گر صُبحِ رُخَت جِلْوه در شام کُنی حالی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۵۷۰ - پنهان به میان ما، میگردد سلطانی
پنهان به میانِ ما، میگردد سُلطانی
وَنْدَر حَشَرِ موران، افتاده سُلَیمانی
میبیند و میداند، یک یک سِرِ یاران را
امروز دَرین مَجْمَع، شاهَنْشَه سِرْدانی
اسرار بر او ظاهر، هَمچون طَبَقِ حَلْوا
گَر مَکْر کُند دُزدی، وَرْ راست رَوَد جانی
نیک و بَد هر کَس را از تَختهٔ پیشانی
می بیند و میخواند، با تجربه خَط خوانی
در مَطْبَخِ ما آمد، یک بیمن و بیمایی
تا شور دَراَنْدازد بر ما زِ نَمَکدانی
امروزْ سَماعِ ما، چون دلْ سَبُکی دارد
یارَب تو نِگَه دارَش، زآسیبِ گِرانْ جانی
آن شیشه دلی کو دی بُگْریخت چو نامَردان
امروز هَمیآید، پُر شَرم و پشیمانی
صد سال اگر جایی بُگْریزد و بِسْتیزَد
پُر گریه و غَم باشد، بیدولتِ خندانی
خورشید چه غَم دارد، اَرْ خشم کُند گازُر؟
خاموش که بازآید بُلبُل به گُلِسْتانی
وَنْدَر حَشَرِ موران، افتاده سُلَیمانی
میبیند و میداند، یک یک سِرِ یاران را
امروز دَرین مَجْمَع، شاهَنْشَه سِرْدانی
اسرار بر او ظاهر، هَمچون طَبَقِ حَلْوا
گَر مَکْر کُند دُزدی، وَرْ راست رَوَد جانی
نیک و بَد هر کَس را از تَختهٔ پیشانی
می بیند و میخواند، با تجربه خَط خوانی
در مَطْبَخِ ما آمد، یک بیمن و بیمایی
تا شور دَراَنْدازد بر ما زِ نَمَکدانی
امروزْ سَماعِ ما، چون دلْ سَبُکی دارد
یارَب تو نِگَه دارَش، زآسیبِ گِرانْ جانی
آن شیشه دلی کو دی بُگْریخت چو نامَردان
امروز هَمیآید، پُر شَرم و پشیمانی
صد سال اگر جایی بُگْریزد و بِسْتیزَد
پُر گریه و غَم باشد، بیدولتِ خندانی
خورشید چه غَم دارد، اَرْ خشم کُند گازُر؟
خاموش که بازآید بُلبُل به گُلِسْتانی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۵۷۱ - ای شاه مسلمانان، وی جان مسلمانی
ای شاهِ مُسلمانان، وِیْ جانِ مُسلمانی
پنهان شُده وَافْکَنده در شهر پَریشانی
ای آتشِ در آتش، هم میکُش و هم میکَش
سُلطانِ سَلاطینی، بر کُرسیِ سُبحانی
شاهَنْشَهِ هر شاهی، صد اَخْتَر و صد ماهی
هر حُکْم که میخواهی میکُن، که همه جانی
گفتی که تو را یارَم، رَخْتِ تو نِگَه دارم
از شیر عَجَب باشد، بَس نادره چوپانی
گَر نیست وَگَر هستم، گَر عاقل و گَر مَستَم
وَرْهیچ نمیدانم، دانم که تو میدانی
گَر در غَم و در رَنجَم، در پوست نمیگُنجَم
کَزْ بَهرِ چو تو عیدی، قُربانم و قُربانی
گَهْ چون شبِ یَغمایی، هر مُدْرِکه بِرْبایی
روز از تَنِ همچون شب، چون صُبح بُرون رانی
گَهْ جامه بِگَردانی، گویی که رَسولَم من
یارَب که چه گردد جان، چون جامه بِگَردانی
در رَزمْ تویی فارِس، بر بامْ تویی حارِس
آن چیست عَجَب، جُز تو، کو را تو نگهبانی
ای عشقْ تویی جُمله، بر کیست تو را حَمله؟
ای عشقْ عَدَمها را خواهی که بِرَنجانی؟
ای عشقْ تویی تنها، گَر لُطفی و گَر قَهری
سُرنایِ تو مینالَد، هم تازی و سُریانی
گَر دیده ببَندی تو، وَرْ هیچ نَخَندی تو
فَرّ تو هَمیتابَد از تابشِ پیشانی
پنهانْ نَتَوان بُردن در خانه چراغی را
ای ماه چه میآیی در پَردهٔ پنهانی؟
ای چَشم نمیبینی این لشکرِ سُلطان را؟
وِیْ گوش نمینوشی این نوبَتِ سُلطانی؟
گفتم که بِچِه دْهی آن، گفتا که به بَذلِ جان
گَنجیست به یک حَبّه، در غایَتِ اَرْزانی
لاحَوْل کجا رانَد دیوی که تو بُگْماری؟
باران نکُند ساکِن گَردی که تو نَنْشانی
چون سُرمهٔ جادویی، در دیده کَشی دل را
تَمییز کجا مانَد در دیدهٔ انسانی؟
هر نیست بُوَد هستی در دیده، از آن سُرمه
هر وَهْم بَرَد دستی از عقلْ به آسانی
از خاکِ دَرَت باید در دیدهٔ دلْ سُرمه
تا سویِ دَرَت آید، جویندهٔ رَبّانی
تا جُزو به کُل تازَد، حَبّه سویِ کانْ یازَد
قطره سویِ بَحْر آید، از سیلِ کُهِسْتانی
نی سیل بُوَد این جا، نی بَحْر بُوَد آن جا
خامُش که نَشُد ظاهر هرگز سِرِ روحانی
پنهان شُده وَافْکَنده در شهر پَریشانی
ای آتشِ در آتش، هم میکُش و هم میکَش
سُلطانِ سَلاطینی، بر کُرسیِ سُبحانی
شاهَنْشَهِ هر شاهی، صد اَخْتَر و صد ماهی
هر حُکْم که میخواهی میکُن، که همه جانی
گفتی که تو را یارَم، رَخْتِ تو نِگَه دارم
از شیر عَجَب باشد، بَس نادره چوپانی
گَر نیست وَگَر هستم، گَر عاقل و گَر مَستَم
وَرْهیچ نمیدانم، دانم که تو میدانی
گَر در غَم و در رَنجَم، در پوست نمیگُنجَم
کَزْ بَهرِ چو تو عیدی، قُربانم و قُربانی
گَهْ چون شبِ یَغمایی، هر مُدْرِکه بِرْبایی
روز از تَنِ همچون شب، چون صُبح بُرون رانی
گَهْ جامه بِگَردانی، گویی که رَسولَم من
یارَب که چه گردد جان، چون جامه بِگَردانی
در رَزمْ تویی فارِس، بر بامْ تویی حارِس
آن چیست عَجَب، جُز تو، کو را تو نگهبانی
ای عشقْ تویی جُمله، بر کیست تو را حَمله؟
ای عشقْ عَدَمها را خواهی که بِرَنجانی؟
ای عشقْ تویی تنها، گَر لُطفی و گَر قَهری
سُرنایِ تو مینالَد، هم تازی و سُریانی
گَر دیده ببَندی تو، وَرْ هیچ نَخَندی تو
فَرّ تو هَمیتابَد از تابشِ پیشانی
پنهانْ نَتَوان بُردن در خانه چراغی را
ای ماه چه میآیی در پَردهٔ پنهانی؟
ای چَشم نمیبینی این لشکرِ سُلطان را؟
وِیْ گوش نمینوشی این نوبَتِ سُلطانی؟
گفتم که بِچِه دْهی آن، گفتا که به بَذلِ جان
گَنجیست به یک حَبّه، در غایَتِ اَرْزانی
لاحَوْل کجا رانَد دیوی که تو بُگْماری؟
باران نکُند ساکِن گَردی که تو نَنْشانی
چون سُرمهٔ جادویی، در دیده کَشی دل را
تَمییز کجا مانَد در دیدهٔ انسانی؟
هر نیست بُوَد هستی در دیده، از آن سُرمه
هر وَهْم بَرَد دستی از عقلْ به آسانی
از خاکِ دَرَت باید در دیدهٔ دلْ سُرمه
تا سویِ دَرَت آید، جویندهٔ رَبّانی
تا جُزو به کُل تازَد، حَبّه سویِ کانْ یازَد
قطره سویِ بَحْر آید، از سیلِ کُهِسْتانی
نی سیل بُوَد این جا، نی بَحْر بُوَد آن جا
خامُش که نَشُد ظاهر هرگز سِرِ روحانی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۵۷۲ - جانا به غریبستان چندین به چه میمانی؟
جانا به غَریبِسْتانْ چندین به چه میمانی؟
بازآ تو ازین غُربَت، تا چند پَریشانی؟
صد نامه فرستادم، صد راه نشان دادم
یا راه نمیدانی، یا نامه نمیخوانی
گَر نامه نمیخوانی، خود نامه تو را خواند
وَرْ راه نمیدانی، در پَنجهٔ رَه دانی
بازآ که در آن مَحْبَس، قَدْرِ تو نَدانَد کَس
با سَنگ دلان مَنْشین، چون گوهرِ این کانی
ای از دل و جان رَسته، دست از دل و جان شُسته
از دامِ جهان جَسته، بازآ، که زِ بازانی
هم آبی و هم جویی، هم آب هَمیجویی
هم شیر و هم آهویی، هم بهتر ازیشانی
چند است زِتو تا جان، تو طُرفه تَری یا جان؟
آمیختهیی با جان، یا پَرتوِ جانانی؟
نورِ قَمَری در شب، قَند و شِکَری در لب
یارَب چه کسی، یارَب، اُعْجوبهٔ رَبّانی
هر دَم زِتو زیب و فَر، از ما دل و جان و سَر
بازار چُنین خوش تَر، خوش بِدْهی و بِسْتانی
از عشقِ تو جان بُردن، وَزْ ما چو شِکَر مُردن
زَهر از کَفِ تو خوردن، سَرچَشمهٔ حیوانی
بازآ تو ازین غُربَت، تا چند پَریشانی؟
صد نامه فرستادم، صد راه نشان دادم
یا راه نمیدانی، یا نامه نمیخوانی
گَر نامه نمیخوانی، خود نامه تو را خواند
وَرْ راه نمیدانی، در پَنجهٔ رَه دانی
بازآ که در آن مَحْبَس، قَدْرِ تو نَدانَد کَس
با سَنگ دلان مَنْشین، چون گوهرِ این کانی
ای از دل و جان رَسته، دست از دل و جان شُسته
از دامِ جهان جَسته، بازآ، که زِ بازانی
هم آبی و هم جویی، هم آب هَمیجویی
هم شیر و هم آهویی، هم بهتر ازیشانی
چند است زِتو تا جان، تو طُرفه تَری یا جان؟
آمیختهیی با جان، یا پَرتوِ جانانی؟
نورِ قَمَری در شب، قَند و شِکَری در لب
یارَب چه کسی، یارَب، اُعْجوبهٔ رَبّانی
هر دَم زِتو زیب و فَر، از ما دل و جان و سَر
بازار چُنین خوش تَر، خوش بِدْهی و بِسْتانی
از عشقِ تو جان بُردن، وَزْ ما چو شِکَر مُردن
زَهر از کَفِ تو خوردن، سَرچَشمهٔ حیوانی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۵۷۳ - در پردهٔ خاک ای جان؟ عیشیست به پنهانی
در پَردهٔ خاک ای جان؟ عیشیست به پنهانی
وَنْدَر تُتُقِ غَیبی، صد یوسُفِ کَنْعانی
این صورتِ تَن رفته، وان صورتِ جان مانده
ای صورتِ جانْ باقی، وِیْ صورتِ تَنْ فانی
گَر چاشْنییی خواهی، هر شب بِنِگَر خود را
تَن مُرده و جان پَرّان، در روضهٔ رضوانی
ای عشقْ که آن داری، یارَب، چه جهان داری
چندان صِفَتَت کردم، وَاللَّهْ که دو چندانی
اَلْمؤمن حُلْوی، وَالْعاشِقُ عُلوی
با تو چه زبان گویم، ای جان که نمیدانی؟
چندان بِدَوان لَنْگان، کین پایْ فرو ماند
وان گَهْ رَسَد از سُلطان صد مَرکَبِ میدانی
می مُرد یکی عاشق، میگفت یکی او را
در حالَتِ جان کَندن، چون است که خندانی؟
گُفتا چو بِپَردازم، من جُمله دَهان گردم
صد مَرده هَمیخَندم، بیخندهٔ دندانی
زیرا که یکی نیمَم، نِی بود شِکَر گشتم
نیمِ دِگَرم دارد عَزمِ شِکَراَفْشانی
هر کو نَمُرد خندان، تو شمع مَخوان او را
بو بیش دَهَد عَنْبَر، در وَقتِ پَریشانی
ای شُهره نَوایِ تو، جان است سِزایِ تو
تو مُطربِ جانانی، چون در طَمَعِ نانی؟
کَس کیسه مَیَفشان گو، کَس خِرقه مَیَفکَن گو
اومیدِ کِه ضایع شُد از کیسهٔ رَبّانی؟
از کیسهٔ حَقْ گَردون صد نور و ضیا ریزد
دریا زِعَطایِ حَق، دارد گُهَراَفْشانی
نان ریزهٔ سُفرهست این، کَزْ چَرخْ هَمیریزد
بُگْذر زِفَلَک، بَررو، گَر دَرخورِ آن خوانی
گَر خسته شود کَفَّت، کَفّی دِگَرت بَخشَد
وَرْ خسته شود حَلْقَت، در حَلقهٔ سُلطانی
بَرگو غَزَلی، بَرگو، پامُزدِ خود از حَقْ جو
بر سوخته زن آبی، چون چَشمهٔ حیوانی
وَنْدَر تُتُقِ غَیبی، صد یوسُفِ کَنْعانی
این صورتِ تَن رفته، وان صورتِ جان مانده
ای صورتِ جانْ باقی، وِیْ صورتِ تَنْ فانی
گَر چاشْنییی خواهی، هر شب بِنِگَر خود را
تَن مُرده و جان پَرّان، در روضهٔ رضوانی
ای عشقْ که آن داری، یارَب، چه جهان داری
چندان صِفَتَت کردم، وَاللَّهْ که دو چندانی
اَلْمؤمن حُلْوی، وَالْعاشِقُ عُلوی
با تو چه زبان گویم، ای جان که نمیدانی؟
چندان بِدَوان لَنْگان، کین پایْ فرو ماند
وان گَهْ رَسَد از سُلطان صد مَرکَبِ میدانی
می مُرد یکی عاشق، میگفت یکی او را
در حالَتِ جان کَندن، چون است که خندانی؟
گُفتا چو بِپَردازم، من جُمله دَهان گردم
صد مَرده هَمیخَندم، بیخندهٔ دندانی
زیرا که یکی نیمَم، نِی بود شِکَر گشتم
نیمِ دِگَرم دارد عَزمِ شِکَراَفْشانی
هر کو نَمُرد خندان، تو شمع مَخوان او را
بو بیش دَهَد عَنْبَر، در وَقتِ پَریشانی
ای شُهره نَوایِ تو، جان است سِزایِ تو
تو مُطربِ جانانی، چون در طَمَعِ نانی؟
کَس کیسه مَیَفشان گو، کَس خِرقه مَیَفکَن گو
اومیدِ کِه ضایع شُد از کیسهٔ رَبّانی؟
از کیسهٔ حَقْ گَردون صد نور و ضیا ریزد
دریا زِعَطایِ حَق، دارد گُهَراَفْشانی
نان ریزهٔ سُفرهست این، کَزْ چَرخْ هَمیریزد
بُگْذر زِفَلَک، بَررو، گَر دَرخورِ آن خوانی
گَر خسته شود کَفَّت، کَفّی دِگَرت بَخشَد
وَرْ خسته شود حَلْقَت، در حَلقهٔ سُلطانی
بَرگو غَزَلی، بَرگو، پامُزدِ خود از حَقْ جو
بر سوخته زن آبی، چون چَشمهٔ حیوانی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۵۷۴ - از آتش ناپیدا، دارم دل بریانی
از آتشِ ناپیدا، دارم دلِ بِریانی
فریاد مُسلمانان از دستِ مُسلمانی
شَهْد و شِکَرَش گویم، کانِ گُهَرش گویم
شمع و سَحَرَش خوانم، یا نادره سُلطانی؟
زین فِتْنه و غوغایی، آتش زده هر جایی
وَزْآتش و دودِ ما، بَرخاسته ایوانی
با این همه سُلطانی، آن خَصمِ مُسلمانی
بِرْبود به قَهر از من در راهْ حُرُمدانی
بُگْشاد حُرُمدانَم، بِرْبود دل و جانَم
آن کَس که به پیشِ او، جانی به یکی نانی
من دوشْ زِبویِ او، رفتم سَرِ کویِ او
ناگاه پدید آمد باغیّ و گُلِسْتانی
آن جا دل و دِلْداری، هم عالِمِ اسراری
هم واقِف و بیداری، هم شُهره و پنهانی
در خِدمَتِ خاکِ او، عیشیّ و تماشایی
در آتشِ عشقِ او، هر چَشمهٔ حیوانی
فریاد مُسلمانان از دستِ مُسلمانی
شَهْد و شِکَرَش گویم، کانِ گُهَرش گویم
شمع و سَحَرَش خوانم، یا نادره سُلطانی؟
زین فِتْنه و غوغایی، آتش زده هر جایی
وَزْآتش و دودِ ما، بَرخاسته ایوانی
با این همه سُلطانی، آن خَصمِ مُسلمانی
بِرْبود به قَهر از من در راهْ حُرُمدانی
بُگْشاد حُرُمدانَم، بِرْبود دل و جانَم
آن کَس که به پیشِ او، جانی به یکی نانی
من دوشْ زِبویِ او، رفتم سَرِ کویِ او
ناگاه پدید آمد باغیّ و گُلِسْتانی
آن جا دل و دِلْداری، هم عالِمِ اسراری
هم واقِف و بیداری، هم شُهره و پنهانی
در خِدمَتِ خاکِ او، عیشیّ و تماشایی
در آتشِ عشقِ او، هر چَشمهٔ حیوانی