عبارات مورد جستجو در ۱۱ گوهر پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۱۵۲۱ - من از عالم تو را تنها گزینم
من از عالَم تو را تنها گُزینم
رَوا داری که منْ غمگین نِشینم؟
دلِ من چون قَلَم اَنْدَر کَفِ توست
زِ توست اَرْ شادمان وگَر حَزینَم
به جُز آنچه تو خواهی من چه باشم؟
به جُز آنچه نِمایی من چه بینم؟
گَهْ از من خار رویانی گَهی گُل
گَهی گُل بویَم و گَهْ خارْ چینم
مرا تو چون چُنان داری چُنانم
مرا تو چون چُنین خواهی چُنینَم
دَران خُمّی که دل را رنگْ بَخشی
چه باشم من؟ چه باشد مِهْر و کینَم؟
تو بودی اوَّل و آخِر تو باشی
تو بِهْ کُن آخِرَم از اوَّلینَم
چو تو پنهان شَوی از اهلِ کُفرم
چو تو پیدا شَوی از اهلِ دینَم
به جُز چیزی که دادی منْ چه دارم؟
چه میجویی زِ جَیْب و آستینَم؟
رَوا داری که منْ غمگین نِشینم؟
دلِ من چون قَلَم اَنْدَر کَفِ توست
زِ توست اَرْ شادمان وگَر حَزینَم
به جُز آنچه تو خواهی من چه باشم؟
به جُز آنچه نِمایی من چه بینم؟
گَهْ از من خار رویانی گَهی گُل
گَهی گُل بویَم و گَهْ خارْ چینم
مرا تو چون چُنان داری چُنانم
مرا تو چون چُنین خواهی چُنینَم
دَران خُمّی که دل را رنگْ بَخشی
چه باشم من؟ چه باشد مِهْر و کینَم؟
تو بودی اوَّل و آخِر تو باشی
تو بِهْ کُن آخِرَم از اوَّلینَم
چو تو پنهان شَوی از اهلِ کُفرم
چو تو پیدا شَوی از اهلِ دینَم
به جُز چیزی که دادی منْ چه دارم؟
چه میجویی زِ جَیْب و آستینَم؟
مولوی : غزلیات
غزل ۱۵۶۵ - ای دشمن روزه و نمازم
ای دُشمنِ روزه و نمازم
وِیْ عُمر و سَعادتِ درازم
هر پَرده که ساختم دَریدی
بُگْذشت از آن که پَرده سازم
ای منْ چو زمین و تو بَهاری
پیدا شُده از تو جُمله رازم
چون صید شُدم چگونه پَرَّم
چون ماتِ تواَم دِگر چه بازم
پَروانه من چو سوخت بر شمع
دیگر زِ چه باشد اِحْتِرازم؟
نزدیک تری به من زِ عقلم
پس سویِ تو من چگونه یازم؟
بُگْداز مرا که جُمله قَندَم
گَر من فَسُرم وَگَر گُدازم
یک بارگی از وَفا مَشو دست
یک بارِ دِگَر بِبین نیازم
یک بارِ دِگَر مرا فُسون خوان
وَزْ روحِ مسیح کُن طِرازم
بر قَنْطَره بَست باج دارم
از بَهرِ عُبورْ دِهْ جَوازم
خاموش که گفت حاجَتَش نیست
در گفتنِ خویشْ یاوه تازم
خاموش که عاقِبَت مرا کار
مَحمود بُوَد چو من اَیازم
وِیْ عُمر و سَعادتِ درازم
هر پَرده که ساختم دَریدی
بُگْذشت از آن که پَرده سازم
ای منْ چو زمین و تو بَهاری
پیدا شُده از تو جُمله رازم
چون صید شُدم چگونه پَرَّم
چون ماتِ تواَم دِگر چه بازم
پَروانه من چو سوخت بر شمع
دیگر زِ چه باشد اِحْتِرازم؟
نزدیک تری به من زِ عقلم
پس سویِ تو من چگونه یازم؟
بُگْداز مرا که جُمله قَندَم
گَر من فَسُرم وَگَر گُدازم
یک بارگی از وَفا مَشو دست
یک بارِ دِگَر بِبین نیازم
یک بارِ دِگَر مرا فُسون خوان
وَزْ روحِ مسیح کُن طِرازم
بر قَنْطَره بَست باج دارم
از بَهرِ عُبورْ دِهْ جَوازم
خاموش که گفت حاجَتَش نیست
در گفتنِ خویشْ یاوه تازم
خاموش که عاقِبَت مرا کار
مَحمود بُوَد چو من اَیازم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۷۲۵ - نگفتمت مرو آن جا که آشنات منم؟
نگفتَمَت مَرو آن جا که آشْنات مَنَم؟
دَرین سَرابِ فَنا چَشمهٔ حَیات مَنَم؟
وَگر به خشم رَویْ صد هزار سال زِ من
به عاقِبَت به من آیی، که مُنْتَهات مَنَم
نگفتَمَت که به نَقْشِ جهانْ مَشو راضی
که نَقْش بَندِ سَراپَردهٔ رضات مَنَم
نگفتَمَت که چو مرغان به سویِ دامْ مَرو
بیا که قدرتِ پرواز و پرّ و پات منم
نگفتَمَت که مَنَم بَحْر و تو یکی ماهی
مَرو به خُشکْ که دریایِ باصَفات مَنَم
نگفتَمَت که تو را رَهزَنند و سرد کنند
که آتش و تَبِش و گرمیِ هَوات مَنَم
نگفتَمَت که صِفَتهایِ زشت در تو نَهَنْد
که گُم کُنی که سَرِچَشمهٔ صِفات مَنَم
نگفتَمَت که مگو کارِ بنده از چه جِهَت
نِظام گیرد، خَلّاقِ بیجِهات مَنَم
اگر چراغدلیْ دان که راهِ خانه کجاست
وَگَر خدا صِفَتی، دان که کَدخُدات مَنَم
دَرین سَرابِ فَنا چَشمهٔ حَیات مَنَم؟
وَگر به خشم رَویْ صد هزار سال زِ من
به عاقِبَت به من آیی، که مُنْتَهات مَنَم
نگفتَمَت که به نَقْشِ جهانْ مَشو راضی
که نَقْش بَندِ سَراپَردهٔ رضات مَنَم
نگفتَمَت که چو مرغان به سویِ دامْ مَرو
بیا که قدرتِ پرواز و پرّ و پات منم
نگفتَمَت که مَنَم بَحْر و تو یکی ماهی
مَرو به خُشکْ که دریایِ باصَفات مَنَم
نگفتَمَت که تو را رَهزَنند و سرد کنند
که آتش و تَبِش و گرمیِ هَوات مَنَم
نگفتَمَت که صِفَتهایِ زشت در تو نَهَنْد
که گُم کُنی که سَرِچَشمهٔ صِفات مَنَم
نگفتَمَت که مگو کارِ بنده از چه جِهَت
نِظام گیرد، خَلّاقِ بیجِهات مَنَم
اگر چراغدلیْ دان که راهِ خانه کجاست
وَگَر خدا صِفَتی، دان که کَدخُدات مَنَم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۸۸۳ - بی او نتوان رفتن بیاو نتوان گفتن
بی او نَتَوان رفتن بیاو نَتَوان گفتن
بی او نَتَوان شِسْتَن بیاو نَتَوان خُفتن
ای حلْقه زنِ این دَر دَر باز نَتان کردن
زیرا که تو هُشیاری هر لحظه کَشی گَردن
گَردن زِ طَمَع خیزد زَر خواهد و خون ریزد
او عاشقِ گِل خوردن هَمچون زنِ آبِسْتن
کو عاشقِ شیرین خَد زَر بِدْهَد و جانْ بِدْهَد؟
چون مُرغِ دل او پَرَّد زین گُنبَدِ بیروزَن
این باید و آن باید از شِرکِ خَفی زاید
آزاد بُوَد بنده زین وَسوَسه چون سوسَن
آن باید کو آرَد او جُمله گُهَر بارَد
یا رَب که چهها دارد آن ساقیِ شیرین فَن
دو خواجه به یک خانه شُد خانه چو ویرانه
او خواجه و من بنده پِستی بُوَد و روغن
بی او نَتَوان شِسْتَن بیاو نَتَوان خُفتن
ای حلْقه زنِ این دَر دَر باز نَتان کردن
زیرا که تو هُشیاری هر لحظه کَشی گَردن
گَردن زِ طَمَع خیزد زَر خواهد و خون ریزد
او عاشقِ گِل خوردن هَمچون زنِ آبِسْتن
کو عاشقِ شیرین خَد زَر بِدْهَد و جانْ بِدْهَد؟
چون مُرغِ دل او پَرَّد زین گُنبَدِ بیروزَن
این باید و آن باید از شِرکِ خَفی زاید
آزاد بُوَد بنده زین وَسوَسه چون سوسَن
آن باید کو آرَد او جُمله گُهَر بارَد
یا رَب که چهها دارد آن ساقیِ شیرین فَن
دو خواجه به یک خانه شُد خانه چو ویرانه
او خواجه و من بنده پِستی بُوَد و روغن
انوری : غزلیات
غزل ۵ - تا بود در عشق آن دلبر گرفتاری مرا
تا بود در عشق آن دلبر گرفتاری مرا
کی بود ممکن که باشد خویشتنداری مرا
سود کی دارد به طراری نمودن زاهدی
چون ز من بربود آن دلبر به طراری مرا
ساقی عشق بتم در جام امید وصال
می گران دادست کارد آن سبکساری مرا
زان بتر کز عشق هستم مست با خصمان او
میبباید بردن او مستی به هشیاری مرا
زارم اندر کار او وز کار او هر ساعتی
کرد باید پیش خلق انکار و بیزاری مرا
این شگفتی بین و این مشکل که اندر عاشقی
برد باید علت لنگی و رهواری مرا
کی بود ممکن که باشد خویشتنداری مرا
سود کی دارد به طراری نمودن زاهدی
چون ز من بربود آن دلبر به طراری مرا
ساقی عشق بتم در جام امید وصال
می گران دادست کارد آن سبکساری مرا
زان بتر کز عشق هستم مست با خصمان او
میبباید بردن او مستی به هشیاری مرا
زارم اندر کار او وز کار او هر ساعتی
کرد باید پیش خلق انکار و بیزاری مرا
این شگفتی بین و این مشکل که اندر عاشقی
برد باید علت لنگی و رهواری مرا
اوحدی مراغهای : غزلیات
غزل ۶۲۳ - مشنو که: از کوی تو من هرگز به در دانم شدن
مشنو که: از کوی تو من هرگز به در دانم شدن
یا خود به جور از پیش تو جایی دگر دانم شدن
زان رخ چراغی پیش دار امشب، که بر من از غمت
شب نیک تاریکست با نور قمر دانم شدن
چون خواهم از زلفت کمر گویی که: داغی بس ترا
داغ غلامی بر جبین چون بیکمر دانم شدن
وقتی که من در پای تو چون گوی سرگردان شوم
دست از ملامت باز کش، کانجا به سر دانم شدن؟
من پیش شمشیر بلا صد پیسپر گشتم ولی
آن تیر چشم مست را مشکل سپر دانم شدن
وقتی که میرانی مرا، پایم نمیپوید دمی
وانگه که میخوانی مرا مرغ به پردانم شدن
گفتی: برو، چون اوحدی، برآستانم سربنه
آنجا گرم ره میدهی من خاک در دانم شدن
یا خود به جور از پیش تو جایی دگر دانم شدن
زان رخ چراغی پیش دار امشب، که بر من از غمت
شب نیک تاریکست با نور قمر دانم شدن
چون خواهم از زلفت کمر گویی که: داغی بس ترا
داغ غلامی بر جبین چون بیکمر دانم شدن
وقتی که من در پای تو چون گوی سرگردان شوم
دست از ملامت باز کش، کانجا به سر دانم شدن؟
من پیش شمشیر بلا صد پیسپر گشتم ولی
آن تیر چشم مست را مشکل سپر دانم شدن
وقتی که میرانی مرا، پایم نمیپوید دمی
وانگه که میخوانی مرا مرغ به پردانم شدن
گفتی: برو، چون اوحدی، برآستانم سربنه
آنجا گرم ره میدهی من خاک در دانم شدن
مولوی : رباعیات
رباعی ۱۲۱۰ - چون میدانی که از نکوئی دورم
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
درون ما بجز دود نفس نیست
مسعود سعد سلمان : قصاید
شمارهٔ ۳۷ - در آغاز گرفتاری ساخته است
تا مرا بود بر ولایت دست
بودم ایزد پرست و شاه پرست
امر شه را و حکم الله را
نبدادم به هیچ وقت از دست
دل به غزو و به شغل داشتمی
دشمنان را از آن همی دل خست
چون به کفار می نهادم روی
بس کس از تیغ من همی به نرست
به یکی حمله من افتادی
خیل دشمن ز ششهزار نشست
مگر از زخم تیغ من آهن
حلقه گشت و ز زخم تیغ بجست
آمد اکنون دو پای من بگرفت
خویشتن در حمایتم پیوست
من کنون از برای راحت او
به گه خفتن و بخاست و نشست
دست در دست برده چون مصروع
پای در پای می کشم چون مست
بس که گویند از حمایت اگر
بکشی دست و رسم آن آئین هست
جز به فرمان شهریار جهان
باز کی دارم از حمایت دست
تا نگوید کسی که از سر جهل
بنده مسعود امان خود بشکست
بودم ایزد پرست و شاه پرست
امر شه را و حکم الله را
نبدادم به هیچ وقت از دست
دل به غزو و به شغل داشتمی
دشمنان را از آن همی دل خست
چون به کفار می نهادم روی
بس کس از تیغ من همی به نرست
به یکی حمله من افتادی
خیل دشمن ز ششهزار نشست
مگر از زخم تیغ من آهن
حلقه گشت و ز زخم تیغ بجست
آمد اکنون دو پای من بگرفت
خویشتن در حمایتم پیوست
من کنون از برای راحت او
به گه خفتن و بخاست و نشست
دست در دست برده چون مصروع
پای در پای می کشم چون مست
بس که گویند از حمایت اگر
بکشی دست و رسم آن آئین هست
جز به فرمان شهریار جهان
باز کی دارم از حمایت دست
تا نگوید کسی که از سر جهل
بنده مسعود امان خود بشکست
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۸۹۲ - اگر چه هیچ نی ام هر چه هستم آن توام
اگر چه هیچ نی ام هر چه هستم آن توام
مرا مران که سگ بر آستان توام
به زلتی که رود از نظر میندازم
که برگرفته ی الطاف بی کران توام
بر اعتماد قبول توام کز اول عهد
عنایت توبه من گفت ضمان توام
نماند هیچ ز من و ز تغلب سودا
هنوز بر سر بازار امتحان توام
توانم از سر جان در هوای تو برخاست
غلط شدم نتوانم که ناتوان توام
چه می کنم ز زمین و زمان و کون و مکان
همین مراد مرا بس که در زمان توام
به عون مرحمتم زین صراط برگذران
که بر سر آمده از پای نردبان توام
به آمدن چو خوشم داشتی به وقت رحیل
خوشم روان کن ازین جا که میهمان توام
گهی نزاری زارم گهی به زاری زار
به هر صفت که برون آوری همان توام
مرا مران که سگ بر آستان توام
به زلتی که رود از نظر میندازم
که برگرفته ی الطاف بی کران توام
بر اعتماد قبول توام کز اول عهد
عنایت توبه من گفت ضمان توام
نماند هیچ ز من و ز تغلب سودا
هنوز بر سر بازار امتحان توام
توانم از سر جان در هوای تو برخاست
غلط شدم نتوانم که ناتوان توام
چه می کنم ز زمین و زمان و کون و مکان
همین مراد مرا بس که در زمان توام
به عون مرحمتم زین صراط برگذران
که بر سر آمده از پای نردبان توام
به آمدن چو خوشم داشتی به وقت رحیل
خوشم روان کن ازین جا که میهمان توام
گهی نزاری زارم گهی به زاری زار
به هر صفت که برون آوری همان توام
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۳۱۸ - جز بمی هیچ دل از بند غم آزاد نشد
جز بمی هیچ دل از بند غم آزاد نشد
خط آزادی ما جز خط بغداد نشد
از سخن حال خرابم نشد اصلاح پذیر
همچو ویرانه که از گنج خود آباد نشد
گرچه نقش قدم و سایه و ما همکاریم
کس چو من در فن افتادگی استاد نشد
معنی بکر تراشی چه بود، کوه کنی
خامه فکر کم از تیشه فرهاد نشد
هر زمان بر سر فرزند سخن می لرزم
در جهان کیست که دلبسته اولاد نشد
بخت مزدور سپهر است ازو شکوه مکن
هر کرا شاه کشد دشمن جلاد نشد
شید این جذبه که در صید خلایق دارد
مهره سبحه چرا دانه صیاد نشد
در قبول نظر خلق مجو آسایش
بنده هر گاه که دلخواه شد آزاد نشد
ما همین تنگدلیم از غم خود ورنه کلیم
در جهان نیست کسی کز غم من شاد نشد
خط آزادی ما جز خط بغداد نشد
از سخن حال خرابم نشد اصلاح پذیر
همچو ویرانه که از گنج خود آباد نشد
گرچه نقش قدم و سایه و ما همکاریم
کس چو من در فن افتادگی استاد نشد
معنی بکر تراشی چه بود، کوه کنی
خامه فکر کم از تیشه فرهاد نشد
هر زمان بر سر فرزند سخن می لرزم
در جهان کیست که دلبسته اولاد نشد
بخت مزدور سپهر است ازو شکوه مکن
هر کرا شاه کشد دشمن جلاد نشد
شید این جذبه که در صید خلایق دارد
مهره سبحه چرا دانه صیاد نشد
در قبول نظر خلق مجو آسایش
بنده هر گاه که دلخواه شد آزاد نشد
ما همین تنگدلیم از غم خود ورنه کلیم
در جهان نیست کسی کز غم من شاد نشد