عبارات مورد جستجو در ۱۹۹ گوهر پیدا شد:
خیام : رباعیات
رباعی ۹ - اکنون که گل سعادتت پربار است
اکنون که گل سعادتت پربار است
دست تو ز جام می چرا بیکار است
می خور که زمانه دشمنی غدار است
دریافتن روز چنین دشوار است
خیام : رباعیات
رباعی ۱۳۸ - برخیز و مخور غم جهان گذران
برخیز و مخور غم جهان گذران
بنشین و دمی به شادمانی گذران
در طبع جهان اگر وفایی بودی
نوبت به تو خود نیامدی از دگران
فردوسی : رزم کاووس با شاه هاماوران
بخش ۹ - همی کرد پوزش ز بهر گناه
همی کرد پوزش ز بهر گناه
مر او را همی جست هر سو سپاه
خبر یافت زو رستم و گیو و طوس
برفتند با لشکری گشن و کوس
به رستم چنین گفت گودرز پیر
که تا کرد مادر مرا سیر شیر
همی بینم اندر جهان تاج و تخت
کیان و بزرگان بیدار بخت
چو کاووس نشنیدم اندر جهان
ندیدم کس از کهتران و مهان
خرد نیست او را نه دانش نه رای
نه هوشش بجایست و نه دل بجای
رسیدند پس پهلوانان بدوی
نکوهش گر و تیز و پرخاشجوی
بدو گفت گودرز بیمارستان
ترا جای زیباتر از شارستان
به دشمن دهی هر زمان جای خویش
نگویی به کس بیهده رای خویش
سه بارت چنین رنج و سختی فتاد
سرت ز آزمایش نگشت اوستاد
کشیدی سپه را به مازندران
نگر تا چه سختی رسید اندران
دگرباره مهمان دشمن شدی
صنم بودی اکنون برهمن شدی
به گیتی جز از پاک یزدان نماند
که منشور تیغ ترا برنخواند
به جنگ زمین سر به سر تاختی
کنون باسمان نیز پرداختی
پس از تو بدین داستانی کنند
که شاهی برآمد به چرخ بلند
که تا ماه و خورشید را بنگرد
ستاره یکایک همی بشمرد
همان کن که بیدار شاهان کنند
ستاینده و نیک‌خواهان کنند
جز از بندگی پیش یزدان مجوی
مزن دست در نیک و بد جز بدوی
چنین داد پاسخ که از راستی
نیاید به کار اندرون کاستی
همی داد گفتی و بیداد نیست
ز نام تو جان من آزاد نیست
فروماند کاووس و تشویر خورد
ازان نامداران روز نبرد
بسیچید و اندر عماری نشست
پشیمانی و درد بودش بدست
چو آمد بر تخت و گاه بلند
دلش بود زان کار مانده نژند
چهل روز بر پیش یزدان به پای
بپیمود خاک و بپرداخت جای
همی ریخت از دیدگان آب زرد
همی از جهان‌آفرین یاد کرد
ز شرم از در کاخ بیرون نرفت
همی پوست گفتی برو بر به کفت
همی ریخت از دیده پالوده خون
همی خواست آمرزش رهنمون
ز شرم دلیران منش کرد پست
خرام و در بار دادن ببست
پشیمان شد و درد بگزید و رنج
نهاده ببخشید بسیار گنج
همی رخ بمالید بر تیره خاک
نیایش کنان پیش یزدان پاک
چو بگذشت یک چند گریان چنین
ببخشود بر وی جهان‌آفرین
یکی داد نو ساخت اندر جهان
که تابنده شد بر کهان و مهان
جهان گفتی از داد دیبا شدست
همان شاه بر گاه زیبا شدست
ز هر کشوری نامور مهتری
که بر سر نهادی بلند افسری
به درگاه کاووس شاه آمدند
وزان سرکشیدن به راه آمدند
زمانه چنان شد که بود از نخست
به آب وفا روی خسرو بشست
همه مهتران کهتر او شدند
پرستنده و چاکر او شدند
کجا پادشا دادگر بود و بس
نیازش نیاید بفریادرس
بدین داستان گفتم آن کم شنود
کنون رزم رستم بباید سرود
حافظ : غزلیات
غزل ۱۴۹ - دلم جز مهر مه رویان طریقی بر نمی‌گیرد
دلم جز مهر مه رویان طریقی بر نمی‌گیرد
ز هر در می‌دهم پندش ولیکن در نمی‌گیرد
خدا را ای نصیحت گو حدیث ساغر و می گو
که نقشی در خیال ما از این خوش تر نمی‌گیرد
بیا ای ساقی گلرخ بیاور باده ی رنگین
که فکری در درون ما از این بهتر نمی‌گیرد
صراحی می‌کشم پنهان و مردم دفتر انگارند
عجب گر آتش این زرق در دفتر نمی‌گیرد
من این دلق مرقع را بخواهم سوختن روزی
که پیر می فروشانش به جامی بر نمی‌گیرد
از آن رو هست یاران را صفاها با می لعلش
که غیر از راستی نقشی در آن جوهر نمی‌گیرد
سر و چشمی چنین دلکش تو گویی چشم از او بردوز
برو کاین وعظ بی‌معنی مرا در سر نمی‌گیرد
نصیحت گوی رندان را که با حکم قضا جنگ است
دلش بس تنگ می‌بینم مگر ساغر نمی‌گیرد
میان گریه می‌خندم که چون شمع اندر این مجلس
زبان آتشینم هست لیکن در نمی‌گیرد
چه خوش صید دلم کردی بنازم چشم مستت را
که کس آهوی وحشی را از این خوشتر نمی‌گیرد
سخن در احتیاج ما و استغنای معشوق است
چه سود افسونگری ای دل که در دلبر نمی‌گیرد
من آن آیینه را روزی به دست آرم سکندروار
اگر می‌گیرد این آتش زمانی در نمی‌گیرد
خدا را رحمی ای منعم که درویش سر کویت
دری دیگر نمی‌داند رهی دیگر نمی‌گیرد
بدین شعر تر شیرین ز شاهنشه عجب دارم
که سر تا پای حافظ را چرا در زر نمی‌گیرد
حافظ : غزلیات
غزل ۲۵۶ - نصیحتی کنمت بشنو و بهانه مگیر
نصیحتی کنمت بشنو و بهانه مگیر
هر آنچه ناصح مشفق بگویدت بپذیر
ز وصل روی جوانان تمتعی بردار
که در کمین گه عمر است مکر عالم پیر
نعیم هر دو جهان پیش عاشقان به جوی
که این متاع قلیل است و آن عطای کثیر
معاشری خوش و رودی بساز می‌خواهم
که درد خویش بگویم به ناله ی بم و زیر
بر آن سرم که ننوشم می و گنه نکنم
اگر موافق تدبیر من شود تقدیر
چو قسمت ازلی بی حضور ما کردند
گر اندکی نه به وفق رضاست خرده مگیر
چو لاله در قدحم ریز ساقیا می و مشک
که نقش خال نگارم نمی‌رود ز ضمیر
بیار ساغر در خوشاب ای ساقی
حسود گو کرم آصفی ببین و بمیر
به عزم توبه نهادم قدح ز کف صد بار
ولی کرشمه ی ساقی نمی‌کند تقصیر
می دوساله و محبوب چارده ساله
همین بس است مرا صحبت صغیر و کبیر
دل رمیده ی ما را که پیش می‌گیرد
خبر دهید به مجنون خسته از زنجیر
حدیث توبه در این بزمگه مگو حافظ
که ساقیان کمان ابرویت زنند به تیر
حافظ : غزلیات
غزل ۳۹۸ - ای نور چشم من سخنی هست گوش کن
ای نور چشم من سخنی هست گوش کن
چون ساغرت پر است بنوشان و نوش کن
در راه عشق وسوسه اهرمن بسیست
پیش آی و گوش دل به پیام سروش کن
برگ نوا تبه شد و ساز طرب نماند
ای چنگ ناله برکش و ای دف خروش کن
تسبیح و خرقه لذت مستی نبخشدت
همت در این عمل طلب از می فروش کن
پیران سخن ز تجربه گویند گفتمت
هان ای پسر که پیر شوی پند گوش کن
بر هوشمند سلسله ننهاد دست عشق
خواهی که زلف یار کشی ترک هوش کن
با دوستان مضایقه در عمر و مال نیست
صد جان فدای یار نصیحت نیوش کن
ساقی که جامت از می صافی تهی مباد
چشم عنایتی به من دردنوش کن
سرمست در قبای زرافشان چو بگذری
یک بوسه نذر حافظ پشمینه پوش کن
حافظ : غزلیات
غزل ۴۴۷ - بیا با ما مورز این کینه داری
بیا با ما مورز این کینه داری
که حق صحبت دیرینه داری
نصیحت گوش کن کاین در بسی به
از آن گوهر که در گنجینه داری
ولیکن کی نمایی رخ به رندان
تو کز خورشید و مه آیینه داری
بد رندان مگو ای شیخ و هش دار
که با حکم خدایی کینه داری
نمی‌ترسی ز آه آتشینم
تو دانی خرقه پشمینه داری
به فریاد خمار مفلسان رس
خدا را گر می‌دوشینه داری
ندیدم خوشتر از شعر تو حافظ
به قرآنی که اندر سینه داری
حافظ : غزلیات
غزل ۴۵۲ - طفیل هستی عشقند آدمی و پری
طفیل هستی عشقند آدمی و پری
ارادتی بنما تا سعادتی ببری
بکوش خواجه و از عشق بی‌نصیب مباش
که بنده را نخرد کس به عیب بی‌هنری
می صبوح و شکرخواب صبحدم تا چند
به عذر نیم شبی کوش و گریه ی سحری
تو خود چه لعبتی ای شهسوار شیرین کار
که در برابر چشمی و غایب از نظری
هزار جان مقدس بسوخت زین غیرت
که هر صباح و مسا شمع مجلس دگری
ز من به حضرت آصف که می‌برد پیغام
که یاد گیر دو مصرع ز من به نظم دری
بیا که وضع جهان را چنان که من دیدم
گر امتحان بکنی می خوری و غم نخوری
کلاه سروریت کج مباد بر سر حسن
که زیب بخت و سزاوار ملک و تاج سری
به بوی زلف و رخت می‌روند و می‌آیند
صبا به غالیه سایی و گل به جلوه گری
چو مستعد نظر نیستی وصال مجوی
که جام جم نکند سود وقت بی‌بصری
دعای گوشه نشینان بلا بگرداند
چرا به گوشه ی چشمی به ما نمی‌نگری
بیا و سلطنت از ما بخر به مایه ی حسن
و از این معامله غافل مشو که حیف خوری
طریق عشق طریقی عجب خطرناک است
نعوذبالله اگر ره به مقصدی نبری
به یمن همت حافظ امید هست که باز
اری اسامر لیلای لیله القمر
مولوی : غزلیات
غزل ۱۰۴۹ - صد بار بگفتمت نگه دار
صد بار بِگُفتَمَت نِگَه دار
در خَشم و سِتیزه پا مَیَفشار
بر چَنگِ وَفا و مِهْربانی
گَر زَخْمه زَنی بِزَن به هَنجار
دانی تو یَقین و چون ندانی
کَزْ زَخْمه سخت بِسْکُلَد یار
میْ بَخش و مَخُسب کین نه نیکوست
ما خُفته خَراب و فِتْنه بیدار
می‌گویم و می‌کُنم نَصیحَت
من خُشکْ دِماغ و گفت و تکرار
می‌خَندد بر نَصیحَتِ من
آن چَشمِ خُمارِ یارِ خَمّار
می‌گوید چَشمِ او به تَسْخَر
خوش می‌گویی بگو دِگَربار
از تو بَتَرَم اگر نَنوشَم
پوشیده نَصیحَتِ تو طَرّار
اِسْتیزه گَر است و لااُبالی‌ست
کِی عشوه خورَد حَریفِ خونْ خوار؟
خامُش کُن و از دِیَش مَتَرسان
کَزْ باغِ خداست این سَمَن زار
خاموش که بی‌بَهار سَبزاست
بی سَبْلَتِ مِهرَ جان و آذار
مولوی : غزلیات
غزل ۱۷۲۵ - نگفتمت مرو آن جا که آشنات منم؟
نگفتَمَت مَرو آن جا که آشْنات مَنَم؟
دَرین سَرابِ فَنا چَشمهٔ حَیات مَنَم؟
وَگر به خشم رَویْ صد هزار سال زِ من
به عاقِبَت به من آیی، که مُنْتَهات مَنَم
نگفتَمَت که به نَقْشِ جهانْ مَشو راضی
که نَقْش بَندِ سَراپَردهٔ رضات مَنَم
نگفتَمَت که چو مرغان به سویِ دامْ مَرو
بیا که قدرتِ پرواز و پرّ و پات منم
نگفتَمَت که مَنَم بَحْر و تو یکی ماهی
مَرو به خُشکْ که دریایِ باصَفات مَنَم
نگفتَمَت که تو را رَه‌زَنند و سرد کنند
که آتش و تَبِش و گرمیِ هَوات مَنَم
نگفتَمَت که صِفَت‌هایِ زشت در تو نَهَنْد
که گُم کُنی که سَرِچَشمهٔ صِفات مَنَم
نگفتَمَت که مگو کارِ بنده از چه جِهَت
نِظام گیرد، خَلّاقِ‌ بی‌جِهات مَنَم
اگر چراغ‌دلیْ دان که راهِ خانه کجاست
وَگَر خدا صِفَتی، دان که کَدخُدات مَنَم
مولوی : غزلیات
غزل ۲۱۴۳ - روشنی خانه تویی، خانه بمگذار و مرو
روشنیِ خانه تویی، خانه بِمَگْذار و مَرو
عِشرَتِ چون شِکَّرِ ما را تو نِگَه دار و مَرو
عشوه دهد دشمنِ من، عشوهٔ او را مَشِنو
جان و دِلَم را به غَم و غُصّه بِمَسْپار و مَرو
دشمنِ ما را و تو را، بَهرِ خدا شاد مَکُن
حیلهٔ دشمن مَشِنو، دوست مَیازار و مَرو
هیچ حسود از پِیِ کَسْ نیک نگوید صَنَما
آنچه سِزَد از کَرَمِ دوست به پیش آر و مَرو
همچو خَسان هر نَفَسی خویش به هر باد مَدِه
وَسوَسه‌ها را بِزَن آتش تو به یک بار و مَرو
مولوی : غزلیات
غزل ۲۶۵۲ - نگارا تو در اندیشه‌ی درازی
نِگارا تو در اندیشه‌یْ درازی
بیاوَرْدی که با یاران نسازی
نه عاشق بر سَرِ آتش نِشینَد؟
مَگَر که عاشقی باشد مَجازی
به من بِنْگَر که بودم پیش ازین عشق
زِعالَمْ فارغ، اَنْدَر بی‌نیازی
قَضا آمد، بِدیدَم ماه رویی
گرفتم من سَرِ زُلْفَش به بازی
گناه این بود، اُفتادم به عشقی
چو صد روزِ قیامَت در درازی
زِ خونَم بویِ مُشک آید، چو ریزد
شهیدِ شَرمسارم من زِ غازی
نَصیحَت داد شَمسُ الدّینِ تبریز
که چون معشوق، ای عاشقْ نَنازی
مولوی : دفتر اول
بخش ۲۷ - مکر کردن مریدان کی خلوت را بشکن
جُمله گفتند ای حکیمِ رَخْنه ‌جو
این فَریب و این جَفا با ما مگو
چارْپا را قَدْرِ طاقت بار نِهْ
بر ضَعیفانْ قَدْرِ قُوَّت کار نِهْ
دانۀ هر مُرغْ اندازه‌یْ وِیْ است
طُعْمۀ هر مُرغْ اَنْجیری کِی است؟
طِفْل را گَر نان دَهی بر جایِ شیر
طِفْلِ مِسْکین را از آن نانْ مُرده گیر
چون که دَندان‌ها بَرآرَد بعد ازان
هم به خود گردد دِلَش جویایِ نان
مُرغِ پَر نارُسته چون پَرّان شود
لُقمۀ هر گُربۀ دَرّان شود
چون بَرآرَد پَر، بِپَرَّد او به خَود
بی‌تَکَلُّف، بی‌صَفیرِ نیک و بَد
دیو را نُطْقِ تو خامُش می‌کُند
گوشِ ما را گفتِ تو هُش می‌کُند
گوشِ ما هوش است، چون گویا تویی
خُشکِ ما بَحْر است، چون دریا تویی
با تو ما را خاکْ بهتر از فَلَک
ای سِماک از تو مُنَوَّر تا سَمَک
بی‌تو ما را بر فَلَک تاریکی است
با تو ای ماه این فَلَک باری کی است؟
صورتِ رَفْعَت بُوَد اَفْلاک را
معنیِ رَفْعَت رَوانِ پاک را
صورتِ رَفْعَت برایِ جسم‌هاست
جسم‌ها در پیشِ معنی اِسْم‌هاست
مولوی : دفتر چهارم
بخش ۱۰۳ - قصهٔ باز پادشاه و کمپیر زن
بازِ اِسْپیدی به کَمْپیری دَهی
او بِبُرَّد ناخُنَش بَهرِ بَهی
ناخُنی که اَصْلِ کاراست و شکار
کورْ کَمْپیری بِبُرَّد کورْوار
که کجا بوده‌ست مادر که تو را
ناخُنانْ زین‌سان دراز است ای کیا؟
ناخُن و مِنْقار و پَرَّش را بُرید
وَقتِ مِهْر این می‌کُند زالِ پَلید
چون که تُتْماجَش دَهَد او کَم خَورَد
خشم گیرد مِهْرها را بَر دَرد
که چُنین تُتْماجْ پُختَم بَهرِ تو
تو تکَبُّر می‌نِمایی و عُتو؟
تو سِزایی در همان رَنج و بَلا
نِعْمَت و اِقْبال کِی سازد تو را؟
آبِ تُتْماجَش دَهَد کین را بگیر
گَر نمی‌خواهی که نوشی زان فَطیر
آبِ تُتْماجَش نگیرد طَبْعِ باز
زالْ بِتُرُنجَد شود خَشمَش دراز
از غَضَب شُربایِ سوزان بر سَرَش
زن فُرو ریزد شود شود کَل مِغْفَرَش
اَشک ازان چَشمَش فُرو ریزد زِ سوز
یاد آرَد لُطفِ شاهِ دِلْفُروز
زان دو چَشمِ نازنینِ با دَلال
که زِ چهره‌یْ شاد دارد صد کَمال
چَشمِ مازاغَش شُده پُر زَخْمِ زاغ
چَشمِ نیک از چَشمِ بَد با دَرد و داغ
چَشمِ دریا بَسْطَتی کَزْ بَسطِ او
هر دو عالَم می‌نِمایَد تارِ مو
گَر هزاران چَرخ در چَشمَش رَوَد
هَمچو چَشمه پیشِ قُلْزُم گُم شود
چَشمِ بُگْذشته ازین مَحْسوس‌ها
یافته از غَیْب‌بینی بوس‌ها
خود نمی‌یابم یکی گوشی که من
نکته‌یی گویم از آن چَشمِ حَسَن
می‌چَکید آن آبِ محمودِ جَلیل
می‌رُبودی قَطره‌اَش را جِبْرئیل
تا بِمالَد در پَر و مِنْقارِ خویش
گَر دَهَد دَستوری‌اَش آن خوبْ کیش
باز گوید خشمِ کَمْپیر اَرْ فُروخت
فَرّ و نور و صَبر و عِلْمَم را نسوخت
بازِ جانم باز صد صورت تَنَد
زَخْم بر ناقه نه بر صالِح زَنَد
صالِح از یک‌دَم که آرَد با شِکوه
صد چُنان ناقه بِزایَد مَتْنِ کوه
دل هَمی‌گوید خَموش و هوش دار
وَرْنه دَرّانید غَیْرَت پود و تار
غَیْرَتَش را هست صد حِلْمِ نَهان
وَرْنه سوزیدی به یک دَم صد جهان
نَخْوَتِ شاهی گرفتَش جایِ پَند
تا دلِ خود را زِ بَندِ پَند کَند
که کُنم بار رایِ هامان مَشورت
کوست پُشتِ مُلْک و قُطْبِ مَقْدُرَت
مُصْطَفی را رایْ‌زَن صِدّیقِ رَب
رایْ‌زَن بوجَهْل را شُد بولَهَب
عِرْقِ جِنْسیَّت چُنانَش جَذْب کرد
کان نَصیحَت‌ها به پیشش گشت سَرد
جِنْس سویِ جِنْس صد پَرّه پَرَد
بر خیالش بَندها را بَر دَرد
مولوی : دفتر پنجم
بخش ۳۸ - قال النبی علیه‌السلام ارحموا ثلاثا عزیز قوم ذل و غنی قوم افتقر و عالما یلعب به الجهال
گفت پیغامبر که رَحْم آرید بر
جانِ مَنْ کانَ غَنیَّا فَافْتَقَر
وَالَّذی کانَ عَزیزًا فَاحْتُقِر
اَوْ صَفیَّا عالِمًا بَیْنَ الْمُضِر
گفت پیغامبر که با این سه گروه
رَحْم آرید اَرْ زِ سَنگید و زِ کوه
آن کِه او بَعد از رئیسی خوار شُد
وآن توانگر هم که بی‌دینار شُد
وان سِوُم آن عالِمی کَنْدَر جهان
مُبْتَلی گردد میانِ اَبْلَهان
زان که از عِزَّت به خواری آمدن
هَمچو قَطْعِ عضو باشد از بَدَن
عُضو گردد مُرده کَزْ تَنْ وا بُرید
نو بُریده جُنبَد امّا نی مَدید
هر کِه از جامِ اَلَست او خورْد پار
هَستَش اِمْسال آفَتِ رنج و خُمار
وان که چون سگ زَ اصْلْ کَهْدانی بُوَد
کی مَرورا حِرْصِ سُلْطانی بُوَد؟
توبه او جویَد که کرده‌ست او گُناه
آه او گوید که گُم کرده‌ست راه
مولوی : دفتر پنجم
بخش ۱۶۱ - نصیحت مبارزان او را کی با این دل و زهره کی تو داری کی از کلابیسه شدن چشم کافر اسیری دست بسته بیهوش شوی و دشنه از دست بیفتد زنهار زنهار ملازم مطبخ خانقاه باش و سوی پیکار مرو تا رسوا نشوی
قوم گُفتَندَش به پیکار و نَبَرد
با چُنین زَهره که تو داری مَگَرد
چون زِ چَشمِ آن اسیرِ بَسته‌دست
غَرقه گشتی کَشتیِ تو در شِکَست
پس میانِ حَملهٔ شیرانِ نَر
که بُوَد با تیغَشان چون گویْ سَر
کِی توانی کرد در خونْ آشْنا
چون نه‌یی با جنگِ مَردان آشِنا‌؟
که زِ طاقاتاقِ گَردن‌ها زَدَن
تاقْ‌تاقِ جامه کوبان مُمْتَهَن
بَسْ تَنِ بی‌سَر که دارد اِضْطِراب
بَسْ سرِ بی‌تَنْ به خون بر چون حَباب
زیرِ دست و پایِ اَسْبان در غَزا
صد فَنا کُن غَرقه گشته در فَنا
این چُنین هوشی که از موشی پَرید
اَنْدَر آن صَفْ تیغْ چون خواهد کَشید‌؟
چالِش است آن حَمْزه خوردن نیست این
تا تو برمالی به خوردن آستین
نیست حَمْزه خوردن این جا تیغ بین
حَمْزه‌یی باید درین صَفْ آهنین
کارِ هر نازُک‌دلی نَبْوَد قِتال
که گُریزد از خیالی چون خیال
کارِ تُرکان است نه تَرکان بُرو
جایِ تَرکان هست خانه خانه شو
نظامی گنجوی : خسرو و شیرین
بخش ۴۵ - نالیدن شیرین در جدائی خسرو
چنین در دفتر آورد آن سخن‌سنج
که برد از اوستادی در سخن رنج
که چون شیرین ز خسرو باز پس ماند
دلش دربند و جانش در هوس ماند
ز بادام تر آب گل برانگیخت
گلابی بر گل بادام می‌ریخت
بسان گوسپند کشته بر جای
فرو افتاد و می‌زد دست بر پای
تن از بی‌طاقتی پرداخته زور
دل از تنگی شده چون دیده مور
هوی بر باد داده خرمنش را
گرفته خون دیده دامنش را
چو زلف خویش بی‌آرام گشته
چو مرغی پای‌بند دام گشته
شده ز اندیشه هجران یارش
ز بحر دیده پر گوهر کنارش
گهی از پای میافتاد چون مست
گه از بیداد می‌زد دست بر دست
دلش حراقه آتش زنی داشت
بدان آتش سر دودافکنی داشت
مگر دودش رود زان سو که دل بود
که افتد بر سر پوشیده‌ها دود
گشاده رشته گوهر ز دیده
مژه چون رشته در گوهر کشیده
ز خواب ایمن هوسهای دماغش
ز بیخوابی شده چشم و چراغش
دهن خشک و لب از گفتار بسته
ز دیده بر سر گوهر نشسته
سهی سروش چو برگ بید لرزان
شده زو نافه کاسد نیفه ارزان
زمانی بر زمین غلطید غمناک
ز مشگین جعد مشگ افشاند بر خاک
چو نسرین بر گشاده ناخنی چند
به نسرین برگ گل از لاله می‌کند
گهی بر شکر از بادام زد آب
گهی خائید فندق را به عناب
گهی چون کوی هر سو می‌دویدی
گهی بر جای چون چوگان خمیدی
نمک در دیده بی‌خواب می‌کرد
ز نرگس لاله را سیراب می‌کرد
درختی بر شده چون گنبد نور
گدازان گشت چون در آب کافور
بهاری تازه چون رخشنده مهتاب
ز هم بگسست چون بر خاک سیماب
شبیخون غم آمد بر ره دل
شکست افتاد بر لشگرگه دل
کمین سازان محنت بر نشستند
یزک‌داران طاقت را شکستند
ز بنگاه جگر تا قلب سینه
به غارت شد خزینه بر خزینه
به صد جهد ازمیان سلطان جان رست
ولیک آنگه که خدمت را میان بست
گهی دل را به نفرین یاد کردی
ز دل چون بیدلان فریاد کردی
گهی با بخت گفتی کای ستمکار
نکردی تا توئی زین زشت‌تر کار
مرادی را که دل به روی نهادی
بدست آوردی و از دست دادی
فرو شد ناگهان پایت به گنجی
ز دست افشاندیش بی‌پای رنجی
بهاری را که در بروی گشادی
ربودی گل به دل خارش نهادی
چراغی کز جهانش برگزیدی
ترا دادند و بادش در دمیدی
به آب زندگانی دست کردی
نهان شد لاجرم کز وی نخوردی
ز مطبخ بهره جز آتش نبودت
وز آن آتش نشاط خوش نبودت
از آن آتش بر آمد دودت اکنون
پشیمانی ندارد سودت اکنون
گهی فرخ سروش آسمانی
دلش دادی که یابی کامرانی
گهی دیو هوس می‌بردش از راه
که می‌بایست رفتن بر پی شاه
چو بسیاری درین محنت بسر برد
هم آخر زان میان کشتی بدر برد
به صد زاری ز خاک راه برخاست
ز بس خواری شده با خاک ره راست
به درگاه مهین بانو گذر کرد
ز کار شاه بانو را خبر کرد
دل بانو موافق شد درین کار
نصیحت کرد و پندش داد بسیار
که صابر شو درین غم روزکی چند
نماند هیچ کس جاوید در یند
نباید تیز دولت بود چون گل
که آب تیز رو زود افکند پل
چو گوی افتادن و خیزان به بود کار
که هرکس که اوفتد خیزد دگر بار
نروید هیچ تخمی تا نگندد
نه کاری بر گشاید تا نبندد
مراد آن به که دیر آید فرادست
که هرکس زود خور شد زود شد مست
نباید راه رو کو زود راند
که هر کو زود راند زود ماند
خری کوشست من بر گیرد آسان
ز شست و پنج من نبود هراسان
نه بینی ابر کو تندی نماید
بگرید سخت و آنگه بر گشاید
بباید ساختن با سختی اکنون
که داند کار فردا چون بود چون
بسی در کار خسرو رنج دیدی
بسی خواری و دشواری کشیدی
اگر سودی نخوردی زو زیان نیست
بود ناخورده یخنی باک از آن نیست
کنون وقت شکیبائیست مشتاب
که بر بالا به دشواری رود آب
چو وقت آید که آب آید فرا زیر
نماند دولتت در کارها دیر
بد از نیک آنگهی آید پدیدت
که قفل از کار بگشاید کلیدت
بسا دیبا که یابی سرخ و زردش
کبود و ازرق آید در نوردش
بسا در جا که بینی کرد فرسای
بود یاقوت یا پیروزه را جای
چو بانو زین سخن لختی فرو گفت
بت بی‌صبر شد با صابری جفت
وزین در نیز شاپور خردمند
بکار آورد با او نکته‌ای چند
دلش را در صبوری بند کردند
به یاد خسروش خسرند کردند
شکیبا شد در این غم روزگاری
نه در تن دل نه در دولت قراری
نظامی گنجوی : خسرو و شیرین
بخش ۶۴ - صفت داد و دهش خسرو
جهان خسرو که تا گردون کمر بست
کله داری چنو بر تخت ننشست
به روز بار که او را رای بودی
به پیشش پنج صف بر پای بودی
نخستین صف توانگر داشت در پیش
دویم صف بود حاجتگار و درویش
سوم صف جای بیماران بی‌زور
همه رسته به موئی از لب گور
چهارم صف به قومی متصل بود
که بند پایشان مسمار دل بود
صف پنجم گنه کاران خونی
که کس کس را نپرسیدی که چونی
به پیش خونیان ز امیدواری
مثال آورده خط رستگاری
ندا برداشته دارنده بار
که هر صف زیر خود بینند زنهار
توانگر چون سوی درویش دیدی
شمار شکر بر خود بیش دیدی
چو در بیمار دیدی چشم درویش
گرفتی بر سلامت شکر در پیش
چو دیدی سوی بندی مرد بیمار
به آزادی نمودی شکر بسیار
چو بر خونی فتادی چشم‌بندی
گشادی لب به شکر به پسندی
چو خونی دیدی امید رهائی
فزودی شمع شکرش روشنائی
در خسرو همه ساله بدین داد
چو مصر از شکر بودی شکرآباد
به می بنشست روزی بر سر تخت
بدین حرفت حریفی کرد با بخت
به گرداگرد تخت طاقدیسش
دهان تاجداران خاک لیسش
همه تمثال‌های آسمانی
رصد بسته بر آن تخت کیانی
ز میخ ماه تا خرگاه کیوان
درو پرداخته ایوان بر ایوان
کواکب را ز ثابت تا به سیار
دقایق با درج پیموده مقدار
به ترتیب گهرهای شب افروز
خبر داده ز ساعات شب و روز
شناسائی که انجم را رصد راند
از آن تخت آسمان را تخته بر خواند
کسی کو تخت خسرو در نظر داشت
هزاران جام کیخسرو ز برداشت
چنین تختی نه تختی کاسمانی
بر او شاهی نه شه صاحبقرانی
چو پیلی گر بود پیل آدمی روی
چو شیر ار شیر باشد عنبرین موی
زمین تا آسمان رانی گشاده
ثریا تاثری خوانی نهاده
ارم را خشک بد در مجلسش جام
فلک را حلقه بد بر درگهش نام
بزرگی بایدت دل در سخا بند
سر کیسه به برگ گندنا بند
درم داری که از سختی در آید
سرو کارش به بدبختی گراید
به شادی شغل عالم درج میکن
خراجش میستان و خرج میکن
چنین میده چنان کش میستانی
و گر بدهی و نستانی تو دانی
جهانداری به تنها کرد نتوان
به تنهائی جهان را خورد نتوان
بداند هر که با تدبیر باشد
که تنها خوار تنها میر باشد
مخور تنها گرت خود آبجوی است
که تنها خور چو دریا تلخ خوی است
به باید خویشتن را شمع کردن
به کار دیگران پا جمع کردن
ببین قارون چه برد از گنج دنیا
نیرزد گنج دنیا رنج دنیا
به رنج آید به دست این خود سلیم است
چو از دستت رود رنجی عظیم است
چو آید رنج باشد چون شود رنج
تهی دستی شرف دارد بدین گنج
ملک پرویز کز جمشید بگذشت
به گنج افشانی از خورشید بگذشت
بدش با گنج دادن خنده‌ناکی
چو خاکش گنج و او چون گنج خاکی
دو نوبت خوان نهادی صبح تا شام
خورش با کاسه دادی باده با جام
کشیده مایده یک میل در میل
مگس را گاو دادی پشه را پیل
ز حلواها که بودی گرد خوانش
ندانستی چه خوردی میهمانش
ز گاو و گوسفند و مرغ و ماهی
ندانم چند چندانی که خواهی
چو بزمش بوی خوش را ساز دادی
صبا وام ریاحین باز دادی
به هنگام بخور عود و عنبر
خراج هند بودی خرج مجمر
چو خورد خاص او بر خوان رسیدی
گوارش تا به خوزستان رسیدی
کبابی‌تر بخوردی اول روز
بر او سوده یکی در شب‌افروز
ز بازرگان عمان در نهانی
بده من زر خریده زر کانی
شنیدم کز چنان در باشد آرام
رطوبت‌های اصلی را در اندام
یک اسب بور از رق چشم نوزاد
معطر کرده چون ریحان بغداد
ز شیر مادرش چوپان بریده
به شیر گوسفندش پروریده
بفرمودی تنوری بستن از سیم
که بودی خرج او دخل یک اقلیم
در او ده پانزده من عود چون مشک
بسوزاندی بجای هیمه خشک
چو بریان شد کباب خوانش این بود
تنور و آتش و بریانش این بود
به خوان زر نهادندی فرا پیش
هزار و هفتصد مثقال کم بیش
بخوردی زان نواله لقمه‌ای چند
چو مغز پسته و پالوده قند
نظر کردی به محتاجان درگاه
کجا چشمش در افتادی ز ناگاه
بدو بخشیدی آن زرینه خوان را
تنور و هر چه آلت بودی آن را
زهی خوانی که طباخان نورش
چنین نانی بر آرند از تنورش
دگر روزی که خوان لاجوردی
گرفتی از تنور صبح زردی
همان پیشینه رسم آغاز کردی
تنور و خوانی از نوساز کردی
همه روز این شگرفی بود کارش
همه عمر این روش بود اختیارش
چو وقت آمد نماند آن پادشائی
به کاری نامد آن کار و کیائی
شرف خواهی به گرد مقبلان گرد
که زود از مقبلان مقبل شود مرد
چو بر سنبل چرد آهوی تاتار
نسیمش بوی مشک آرد به بازار
دگر آهو که خاشاکست خوردش
بجای مشک خاشاک است گردش
پدر کز من روانش باد پر نور
مرا پیرانه پندی داد مشهور
که از بی‌دولتان بگریز چون تیر
سرا در کوی صاحب دولتان گیر
چو صبحت گر شبی باید به از روز
چراغ از مشعل روشن برافروز
بهای در بزرگ از بهر این است
کز اول با بزرگان همنشین است
نظامی گنجوی : لیلی و مجنون
بخش ۹ - در نصیحت فرزند خود محمد نظامی
ای چارده ساله قرة‌العین
بالغ نظر علوم کونین
آن روز که هفت ساله بودی
چون گل به چمن حواله بودی
و اکنون که به چارده رسیدی
چون سرو بر اوج سرکشیدی
غافل منشین نه وقت بازیست
وقت هنر است و سرفرازیست
دانش طلب و بزرگی آموز
تا به نگرند روزت از روز
نام و نسبت به خردسالی است
نسل از شجر بزرگ خالی است
جایی که بزرگ بایدت بود
فرزندی من ندارت سود
چون شیر به خود سپه‌شکن باش
فرزند خصال خویشتن باش
دولت‌طلبی سبب نگه‌دار
با خلق خدا ادب نگه‌دار
آنجا که فسانه‌ای سکالی
از ترس خدا مباش خالی
وان شغل طلب ز روی حالت
کز کرده نباشدت خجالت
گر دل دهی ای پسر بدین پند
از پند پدر شوی برومند
گرچه سر سروریت بینم
و آیین سخنوریت بینم
در شعر مپیچ و در فن او
چون اکذب اوست احسن او
زین فن مطلب بلند نامی
کان ختم شده‌ست بر نظامی
نظم ار چه به مرتبت بلند است
آن علم طلب که سودمند است
در جدول این خط قیاسی
می‌کوش به خویشتن‌شناسی
تشریح نهاد خود درآموز
کاین معرفتی است خاطر افروز
پیغمبر گفت علم علمان
علم الادیان و علم الابدان
در ناف دو علم بوی طیب است
وان هر دو فقیه یا طبیب است
می‌باش طبیب عیسوی هش
اما نه طبیب آدمی کش
می‌باش فقیه طاعت اندوز
اما نه فقیه حیلت آموز
گر هر دو شوی بلند گردی
پیش همه ارجمند گردی
صاحب طرفین عهد باشی
صاحب طرف دو مهد باشی
می‌کوش به هر ورق که خوانی
کان دانش را تمام دانی
پالان گریی به غایت خود
بهتر ز کلاه‌دوزی بد
گفتن ز من از تو کار بستن
بی کار نمی‌توان نشستن
با این که سخن به لطف آب است
کم گفتن هر سخن صواب است
آب ار چه همه زلال خیزد
از خوردن پر ملال خیزد
کم گوی و گزیده گوی چون در
تا ز اندک تو جهان شود پر
لاف از سخن چو در توان زد
آن خشت بود که پر توان زد
مرواریدی کز اصل پاکست
آرایش بخش آب و خاکست
تا هست درست گنج و کانهاست
چون خرد شود دوای جانهاست
یک دسته گل دماغ پرور
از خرمن صد گیاه بهتر
گر باشد صد ستاره در پیش
تعظیم یک آفتاب ازو بیش
گرچه همه کوکبی به تاب است
افروختگی در آفتاب است
نظامی گنجوی : لیلی و مجنون
بخش ۱۷ - پند دادن پدر مجنون را
چون دید پدر به حال فرزند
آهی بزد و عمامه بفکند
نالید چو مرغ صبحگاهی
روزش چو شبی شد از سیاهی
گفت ای ورق شکنج دیده
چون دفتر گل ورق دریده
ای شیفته چند بیقراری
وی سوخته چند خامکاری
چشم که رسید در جمالت
نفرین که داد گوشمالت
خون که گرفت گردنت را
خار که خلید دامنت را
از کار شدی چه کارت افتاد
در دیده کدام خارت افتاد
شوریده بود نه چون تو بدبخت
سختیش رسد نه این چنین سخت
مانده نشدی ز غم کشیدن؟
وز طعنه دشمنان شنیدن
دل سیر نگستی از ملامت؟
زنده نشدی بدین قیامت؟
بس کن هوسی که پیش بردی
کاب من و سنگ خویش بردی
در خرگه کار خرده کاری
عیبی است بزرگ بی‌قراری
عیب ارچه درون پوست بهتر
آیینه دوست دوست بهتر
آیینه ز روی راستگوئی
بنماید عیب تا بشوئی
آیینه ز خوب و زشت پاکست
این تعبیه خانه زای خاکست
بنشین وز دل رها کن این درد
آن به که نکوبی آهن سرد
گیرم که نداری آن صبوری
کز دوست کنی به صبر دوری
آخر کم از آنکه گاهگاهی
آیی و به ما کنی نگاهی
هرکس به هوای دل تکی راند
وز بهر گریختن تکی ماند
بی‌باده کفایتست مستی
بی آرزو آرزو پرستی
تو رفته به باد داده خرمن
من مانده چنین به کام دشمن
تا در من و در تو سکه‌ای هست
این سکه بد رها کن از دست
تو رود زنی و من زنم ران
تو جامه دری و من درم جان
عشق ارز تو آتشی برافروخت
دل سوخت ترا مرا جگر سوخت
نومید مشو ز چاره جستن
کز دانه شگفت نیست رستن
کاری که نه زو امیدداری
باشد سبب امیدواری
در نومیدی بسی امید است
پایان شب سیه سپید است
با دولتیان نشین و برخیز
زین بخت گریز پای بگریز
آواره مباد دولت از دست
چون دولت هست کام دل هست
دولت سبب گره گشائیست
پیروزه خاتم خدائیست
فتحی که بدو جهان گشادند
در دامن دولتش نهادند
گر صبر کنی به صبر بی‌شک
دولت به تو آید اندک اندک
دریا که چنین فراخ رویست
پالایش قطرهای جویست
وان کوه بلند کابرناکست
جمع آمده ریزه‌های خاکست
هان تانشوی به صابری سست
گوهر به درنگ می‌توان جست
بیرای مشوی که مرد بی‌رای
بی‌پای بود چو کرم بی‌پای
روباه ز گرگ بهره زان برد
کین رای بزرگ دارد آن خرد
دل را به کسی چه بایدت داد
کو ناوردت به سالها یاد
او بی‌تو چو گل تو پای در گل
او سنگ دل و تو سنگ بر دل
گر با تو حدیث او بگویند
رسوائی کار تو بجویند
زهریست به قهر نفس دادن
کژدم زده را کرفس دادن
مشغول شو ای پسر به کاری
تا بگذری از چنین شماری
هندو ز چه مغز پیل خارد؟
تا هندوستان به یاد نارد
جانی و عزیزتر ز جانی
در خانه بمان که خان و مانی
از کوه گرفتنت چه خیزد
جز آب که آن ز روی ریزد
هم سنگ درین رهست و هم چاه
می‌دار ز هر دو چشم بر راه
مستیز که شحنه در کمین است
زنجیر مبر که آهنین است
تو طفل رهی و فتنه رهدار
شمشیر ببین و سر نگه‌دار
پیش‌آر ز دوستان تنی چند
خوش باش به رغم دشمنی چند
مجنون به جواب آن شکرریز
بگشاد لب طبرزد انگیز
گفت ای فلک شکوه‌مندی
بالاترت از فلک بلندی
شاه دمن و رئیس اطلال
روی عرب از تو عنبربن خال
درگاه تو قبله سجودم
زنده به وجود تو وجودم
خواهم که همیشه زنده مانی
خود بی‌تو مباد زندگانی
زین پند خزینه‌ای که دادی
بر سوخته مرهمی نهادی
لیکن چه کنم من سیه روی
کافتاده بخودنیم در این کوی
زین ره که نه برقرار خویشم
دانی نه باختیار خویشم
من بسته و بندم آهنین است
تدبیر چه سود قسمت اینست
این بند به خود گشاد نتوان
واین بار زخود نهاد نتوان
تنها نه منم ستم رسیده
کودیده که صد چو من ندیده
سایه نه به خود فتاد در چاه
بر اوج به خویشتن نشد ماه
از پیکر پیل تا پرمور
کس نیست که نیست بر وی این زور
سنگ از دل تنگ من بکاهد
دلتنگی خویشتن که خواهد
بخت بد من مرا بجوید
بدبختی را زخود که شوید
گر دست رسی بدی در این راه
من بودمی آفتاب یا ماه
چون کار به اختیار ما نیست
به کردن کار کار ما نیست
خوشدل نزیم من بلاکش
وان کیست که دارد او دل خوش
چون برق ز خنده لب ببندم
ترسم که بسوزم ار بخندم
گویند مرا چرا نخندی
گریه است نشان دردمندی
ترسم چو نشاط خنده خیزد
سوز از دهنم برون گریزد