عبارات مورد جستجو در ۳۸۶ گوهر پیدا شد:
خیام : رباعیات
رباعی ۴۰ - گر شاخ بقا ز بیخ بختت رست است
مولوی : دفتر سوم
بخش ۱۹۶ - مکرر کردن عاذلان پند را بر آن مهمان آن مسجد مهمان کش
گفت پیغامبر که اِنَّ فِی الْبَیان
سِحْرًا و حَق گفت آن خوشْ پَهْلوان
هین مَکُن جَلْدی بُرو ای بوالْکَرَم
مَسجد و ما را مَکُن زین مُتَّهَم
که بگوید دشمنی از دشمنی
آتشی در ما زَنَد فردا دَنی
که بِتاسانید او را ظالِمی
بر بَهانهیْ مَسجد او بُد سالمی
تا بَهانهیْ قَتل بر مَسجد نَهَد
چون که بَدنام است مَسجد او جَهَد
تُهْمَتی بر ما مَنِه ای سختْجان
که نهایم ایمِن زِ مَکْرِ دشمنان
هین بُرو جَلْدی مَکُن سودا مَپَز
که نَتان پیمود کیوان را به گَز
چون تو بسیاران بِلافیده زِ بَخت
ریشِ خود بَر کَنده یک یک لَخْتْ لَخْت
هین بُرو کوتاه کُن این قیل و قال
خویش و ما را در مَیَفکَن در وَبال
سِحْرًا و حَق گفت آن خوشْ پَهْلوان
هین مَکُن جَلْدی بُرو ای بوالْکَرَم
مَسجد و ما را مَکُن زین مُتَّهَم
که بگوید دشمنی از دشمنی
آتشی در ما زَنَد فردا دَنی
که بِتاسانید او را ظالِمی
بر بَهانهیْ مَسجد او بُد سالمی
تا بَهانهیْ قَتل بر مَسجد نَهَد
چون که بَدنام است مَسجد او جَهَد
تُهْمَتی بر ما مَنِه ای سختْجان
که نهایم ایمِن زِ مَکْرِ دشمنان
هین بُرو جَلْدی مَکُن سودا مَپَز
که نَتان پیمود کیوان را به گَز
چون تو بسیاران بِلافیده زِ بَخت
ریشِ خود بَر کَنده یک یک لَخْتْ لَخْت
هین بُرو کوتاه کُن این قیل و قال
خویش و ما را در مَیَفکَن در وَبال
مولوی : دفتر پنجم
بخش ۳۰ - در تفسیر قول رسول علیهالسلام ما مات من مات الا و تمنی ان یموت قبل ما مات ان کان برا لیکون الی وصول البر اعجل و ان کان فاجرا لیقل فجوره
زین بِفَرمودهست آن آگَهْ رَسول
که هر آن کِه مُرد و کرد از تَنْ نُزول
نَبْوَد او را حَسْرتِ نُقلان و مَوْت
لیکْ باشد حَسْرتِ تَقْصیر و فَوْت
هر کِه میرَد خود تَمَنّی باشَدَش
که بُدی زین پیشْ نَقْلِ مَقْصدَش
گَر بُوَد بَد تا بَدی کمتر بُدی
وَرْ تَقی تا خانه زوتَر آمدی
گوید آن بَد بیخَبَر میبودهام
دَمْ به دَم من پَرده میاَفْزودهام
گَر ازین زوتَر مرا مَعْبَر بُدی
این حِجاب و پَردهام کمتر بُدی
از حَریصی کَم دَران رویِ قَنوع
وَزْ تکَبُّر کَم دَران چهرهیْ خُشوع
همچُنین از بُخْلْ کَم دَر رویِ جود
وَزْ بِلیسی چهرهٔ خوبِ سُجود
بَر مَکَن آن پَرّ خُلْد آرای را
بَر مَکَن آن پَرّ رَهْپیْمای را
چون شنید این پَنْد در وِیْ بِنْگَریست
بَعد از آن در نوحه آمد میگریست
نوحه و گریه یْ درازِ دَردْمَند
هر کِه آن جا بود بر گِریهش فَکَند
وان کِه میپُرسید پَر کَندن زِ چیست؟
بیجوابی شُد پَشیمان میگِریست
کَزْ فُضولی من چرا پُرسیدَمَش؟
او زِ غَمْ پُر بود شورانیدَمَش
میچَکید از چَشمِ تَر بر خاکْ آب
اَنْدَر آن هر قَطره مُدْرَج صد جواب
گریهٔ با صِدقْ بر جانها زَنَد
تا که چَرخ و عَرش را گریان کُنَد
عقل و دلها بیگُمانی عَرشیاَند
در حِجاب از نورِ عَرشی میزی اَند
که هر آن کِه مُرد و کرد از تَنْ نُزول
نَبْوَد او را حَسْرتِ نُقلان و مَوْت
لیکْ باشد حَسْرتِ تَقْصیر و فَوْت
هر کِه میرَد خود تَمَنّی باشَدَش
که بُدی زین پیشْ نَقْلِ مَقْصدَش
گَر بُوَد بَد تا بَدی کمتر بُدی
وَرْ تَقی تا خانه زوتَر آمدی
گوید آن بَد بیخَبَر میبودهام
دَمْ به دَم من پَرده میاَفْزودهام
گَر ازین زوتَر مرا مَعْبَر بُدی
این حِجاب و پَردهام کمتر بُدی
از حَریصی کَم دَران رویِ قَنوع
وَزْ تکَبُّر کَم دَران چهرهیْ خُشوع
همچُنین از بُخْلْ کَم دَر رویِ جود
وَزْ بِلیسی چهرهٔ خوبِ سُجود
بَر مَکَن آن پَرّ خُلْد آرای را
بَر مَکَن آن پَرّ رَهْپیْمای را
چون شنید این پَنْد در وِیْ بِنْگَریست
بَعد از آن در نوحه آمد میگریست
نوحه و گریه یْ درازِ دَردْمَند
هر کِه آن جا بود بر گِریهش فَکَند
وان کِه میپُرسید پَر کَندن زِ چیست؟
بیجوابی شُد پَشیمان میگِریست
کَزْ فُضولی من چرا پُرسیدَمَش؟
او زِ غَمْ پُر بود شورانیدَمَش
میچَکید از چَشمِ تَر بر خاکْ آب
اَنْدَر آن هر قَطره مُدْرَج صد جواب
گریهٔ با صِدقْ بر جانها زَنَد
تا که چَرخ و عَرش را گریان کُنَد
عقل و دلها بیگُمانی عَرشیاَند
در حِجاب از نورِ عَرشی میزی اَند
مولوی : دفتر ششم
بخش ۱۰۷ - دیدن ایشان در قصر این قلعهٔ ذات الصور نقش روی دختر شاه چین را و بیهوش شدن هر سه و در فتنه افتادن و تفحص کردن کی این صورت کیست
این سُخَن پایان ندارد آن گُروه
صورتی دیدند با حُسن و شُکوه
خوبتَر زان دیده بودند آن فَریق
لیکْ زین رَفتند در بَحْرِ عَمیق
زان که اَفْیونْشان دَرین کاسه رَسید
کاسهها مَحْسوس و اَفْیون ناپَدید
کرد فِعْلِ خویش قَلْعهیْ هُشرُبا
هر سه را اَنْداخت در چاهِ بَلا
تیرِ غَمْزه دوخت دل را بیکَمان
اَلاَمان و اَلاَمان ای بیاَمان
قَرنها را صورتِ سنگین بِسوخت
آتشی در دین و دِلْشان بَر فُروخت
چون که روحانی بُوَد خود چون بُوَد؟
فِتْنهاَش هر لحظه دیگرگون بُوَد
عشقِ صورت در دلِ شَهْزادگان
چون خَلِش میکرد مانندِ سِنان
اشک میبارید هر یک هَمچو میغ
دست میخایید و میگفت ای دریغ
ما کُنون دیدیم شَهْ ز آغازْ دید
چَندَمان سوگند داد آن بینَدید؟
اَنْبیا را حَقِّ بسیاراست از آن
که خَبَر کردند از پایان مان
کانچه میکاری نَرویَد جُز که خار
وین طَرَف پَرّی نَیابی زو مَطار
تُخْم از من بَر که تا رَیْعی دَهَد
با پَرِ من پَر که تیرْ آن سو جَهَد
تو نَدانی واجِبیِّ آن و هست
هم تو گویی آخِر آن واجِب بُدهست
او تواست امّا نه این تو آن تواست
که در آخِر واقِفِ بیرونشواست
تویِ آخِر سویِ تویِ اَوَّلَت
آمدهست از بَهْرِ تَنْبیه و صِلَت
تویِ تو در دیگری آمد دَفین
من غُلام مَردِ خودبینی چُنین
آنچه در آیینه میبینَد جوان
پیرْ اَنْدَر خِشْت بینَد بیش از آن
ز َامْرِ شاهِ خویش بیرون آمدیم
با عِنایاتِ پدرْ یاغی شُدیم
سَهْل دانستیم قولِ شاه را
وان عِنایَتهایِ بیاَشْباه را
نَکْ دَراُفتادیم در خَنْدَق همه
کُشته و خَستهیْ بَلا بیمَلْحَمه
تکیه بر عقلِ خود و فرهنگِ خویش
بودَمان تا این بَلا آمد به پیش
بیمَرَض دیدیم خویش و بی زِ رِق
آن چُنان که خویش را بیمارِ دِق
عِلَّتِ پنهان کُنون شُد آشکار
بَعد ازان که بند گشتیم و شکار
سایهٔ رَهْبر بهْ است از ذِکْرِ حَق
یک قَناعَت بهْ که صد لوت و طَبَق
چَشمِ بینا بهتر از سیصد عَصا
چَشمْ بِشْناسَد گُهَر را از حَصا
در تَفَحُّص آمدند از اَنْدُهان
صورتِ که بْوَد عَجَب این در جهان؟
بَعدِ بسیاری تَفَحُّص در مَسیر
کشف کرد آن راز را شیخی بَصیر
نَز طَریقِ گوش بَلْ از وَحْیِ هوش
رازها بُد پیشِ او بی رویْپوش
گفت نَقْشِ رَشْکِ پَروین است این
صورتِ شَهْزادهٔ چین است این
هَمچو جان و چون جَنین پِنْهانْست او
در مُکَتَّم پَرده و ایوانْست او
سویِ او نه مَرد رَهْ دارد نه زَن
شاهْ پنهان کرد او را از فِتَن
غَیْرتی دارد مَلِک بر نامِ او
که نَپَرَّد مُرغْ هم بر بامِ او
وایِ آن دلْ کِشْ چُنین سودا فُتاد
هیچ کَس را این چُنین سودا مَباد
این سِزایِ آن کِه تُخمْ جَهْل کاشت
وان نَصیحَت را کَساد و سَهْل داشت
اِعْتِمادی کرد بر تَدْبیر خویش
که بَرَم من کارِخود با عقلْ پیش
نیمْ ذَرّه زان عِنایَت بِهْ بُوَد
که زِ تَدبیرِ خِرَد سیصد رَصَد
تَرکِ مَکْرِ خویشتن گیر ای امیر
پا بِکِش پیشِ عِنایَتْ خوش بِمیر
این به قَدْرِ حیله مَعْدود نیست
زین حِیَلْ تا تو نَمیری سود نیست
صورتی دیدند با حُسن و شُکوه
خوبتَر زان دیده بودند آن فَریق
لیکْ زین رَفتند در بَحْرِ عَمیق
زان که اَفْیونْشان دَرین کاسه رَسید
کاسهها مَحْسوس و اَفْیون ناپَدید
کرد فِعْلِ خویش قَلْعهیْ هُشرُبا
هر سه را اَنْداخت در چاهِ بَلا
تیرِ غَمْزه دوخت دل را بیکَمان
اَلاَمان و اَلاَمان ای بیاَمان
قَرنها را صورتِ سنگین بِسوخت
آتشی در دین و دِلْشان بَر فُروخت
چون که روحانی بُوَد خود چون بُوَد؟
فِتْنهاَش هر لحظه دیگرگون بُوَد
عشقِ صورت در دلِ شَهْزادگان
چون خَلِش میکرد مانندِ سِنان
اشک میبارید هر یک هَمچو میغ
دست میخایید و میگفت ای دریغ
ما کُنون دیدیم شَهْ ز آغازْ دید
چَندَمان سوگند داد آن بینَدید؟
اَنْبیا را حَقِّ بسیاراست از آن
که خَبَر کردند از پایان مان
کانچه میکاری نَرویَد جُز که خار
وین طَرَف پَرّی نَیابی زو مَطار
تُخْم از من بَر که تا رَیْعی دَهَد
با پَرِ من پَر که تیرْ آن سو جَهَد
تو نَدانی واجِبیِّ آن و هست
هم تو گویی آخِر آن واجِب بُدهست
او تواست امّا نه این تو آن تواست
که در آخِر واقِفِ بیرونشواست
تویِ آخِر سویِ تویِ اَوَّلَت
آمدهست از بَهْرِ تَنْبیه و صِلَت
تویِ تو در دیگری آمد دَفین
من غُلام مَردِ خودبینی چُنین
آنچه در آیینه میبینَد جوان
پیرْ اَنْدَر خِشْت بینَد بیش از آن
ز َامْرِ شاهِ خویش بیرون آمدیم
با عِنایاتِ پدرْ یاغی شُدیم
سَهْل دانستیم قولِ شاه را
وان عِنایَتهایِ بیاَشْباه را
نَکْ دَراُفتادیم در خَنْدَق همه
کُشته و خَستهیْ بَلا بیمَلْحَمه
تکیه بر عقلِ خود و فرهنگِ خویش
بودَمان تا این بَلا آمد به پیش
بیمَرَض دیدیم خویش و بی زِ رِق
آن چُنان که خویش را بیمارِ دِق
عِلَّتِ پنهان کُنون شُد آشکار
بَعد ازان که بند گشتیم و شکار
سایهٔ رَهْبر بهْ است از ذِکْرِ حَق
یک قَناعَت بهْ که صد لوت و طَبَق
چَشمِ بینا بهتر از سیصد عَصا
چَشمْ بِشْناسَد گُهَر را از حَصا
در تَفَحُّص آمدند از اَنْدُهان
صورتِ که بْوَد عَجَب این در جهان؟
بَعدِ بسیاری تَفَحُّص در مَسیر
کشف کرد آن راز را شیخی بَصیر
نَز طَریقِ گوش بَلْ از وَحْیِ هوش
رازها بُد پیشِ او بی رویْپوش
گفت نَقْشِ رَشْکِ پَروین است این
صورتِ شَهْزادهٔ چین است این
هَمچو جان و چون جَنین پِنْهانْست او
در مُکَتَّم پَرده و ایوانْست او
سویِ او نه مَرد رَهْ دارد نه زَن
شاهْ پنهان کرد او را از فِتَن
غَیْرتی دارد مَلِک بر نامِ او
که نَپَرَّد مُرغْ هم بر بامِ او
وایِ آن دلْ کِشْ چُنین سودا فُتاد
هیچ کَس را این چُنین سودا مَباد
این سِزایِ آن کِه تُخمْ جَهْل کاشت
وان نَصیحَت را کَساد و سَهْل داشت
اِعْتِمادی کرد بر تَدْبیر خویش
که بَرَم من کارِخود با عقلْ پیش
نیمْ ذَرّه زان عِنایَت بِهْ بُوَد
که زِ تَدبیرِ خِرَد سیصد رَصَد
تَرکِ مَکْرِ خویشتن گیر ای امیر
پا بِکِش پیشِ عِنایَتْ خوش بِمیر
این به قَدْرِ حیله مَعْدود نیست
زین حِیَلْ تا تو نَمیری سود نیست
عطار نیشابوری : عذر آوردن مرغان
حکایت مردی گران جان که در بیابان به درویشی رسید
بس سبک مردی گران جان میدوید
در بیابانی به درویشی رسید
گفت چون داری تو ای درویش کار
گفت آخر میبپرسی شرم دار
ماندهام در تنگنای این جهان
تنگ تنگ است این جهانم در زمان
مرد گفتش اینچ گفتی نیست راست
در بیابان فراخت تنگناست
گفت اگر اینجا نبودی تنگنا
تو کجا افتادیی هرگز به ما
گر ترا صد وعدهٔ خوش میدهند
آن نشان زان سوی آتش میدهند
آتش تو چیست دنیا درگذر
هم چو شیران کن ازین آتش حذر
چون گذر کردی دل خویش آیدت
پس سرای خوش شدن پیش آیدت
آتشی در پیش و راهی سخت دور
تن ضعیف و دل اسیر و جان نفور
تو ز جمله فارغ و پرداخته
در میان کاری چنین برساخته
گر بسی دیدی جهان، جان برفشان
کز جهان نه نام داری نه نشان
گر بسی بینی نه بینی هیچ تو
چند گویم بیش ازین کم پیچ تو
در بیابانی به درویشی رسید
گفت چون داری تو ای درویش کار
گفت آخر میبپرسی شرم دار
ماندهام در تنگنای این جهان
تنگ تنگ است این جهانم در زمان
مرد گفتش اینچ گفتی نیست راست
در بیابان فراخت تنگناست
گفت اگر اینجا نبودی تنگنا
تو کجا افتادیی هرگز به ما
گر ترا صد وعدهٔ خوش میدهند
آن نشان زان سوی آتش میدهند
آتش تو چیست دنیا درگذر
هم چو شیران کن ازین آتش حذر
چون گذر کردی دل خویش آیدت
پس سرای خوش شدن پیش آیدت
آتشی در پیش و راهی سخت دور
تن ضعیف و دل اسیر و جان نفور
تو ز جمله فارغ و پرداخته
در میان کاری چنین برساخته
گر بسی دیدی جهان، جان برفشان
کز جهان نه نام داری نه نشان
گر بسی بینی نه بینی هیچ تو
چند گویم بیش ازین کم پیچ تو
صائب تبریزی : گزیدهٔ غزلیات
غزل ۲۵ - عرقفشانی آن گلعذار را دریاب
عرقفشانی آن گلعذار را دریاب
ستارهریزی صبح بهار را دریاب
درون خانه خزان و بهار یکرنگ است
ز خویش خیمه برون زن، بهار را دریاب
ز گاهوارهٔ تسلیم کن سفینهٔ خویش
میان بحر حضور کنار را دریاب
ز فیض صبح مشو غافل ای سیاه درون
صفای این نفس بی غبار را دریاب
عقیق در دهن تشنه کار آب کند
به وعدهای جگر داغدار را دریاب
تو کز شراب حقیقت هزار خم داری
به یک پیاله من خاکسار را دریاب
ستارهریزی صبح بهار را دریاب
درون خانه خزان و بهار یکرنگ است
ز خویش خیمه برون زن، بهار را دریاب
ز گاهوارهٔ تسلیم کن سفینهٔ خویش
میان بحر حضور کنار را دریاب
ز فیض صبح مشو غافل ای سیاه درون
صفای این نفس بی غبار را دریاب
عقیق در دهن تشنه کار آب کند
به وعدهای جگر داغدار را دریاب
تو کز شراب حقیقت هزار خم داری
به یک پیاله من خاکسار را دریاب
ابوسعید ابوالخیر : رباعیات
رباعی ۲۶ - مستغرق نیل معصیت جامهٔ ما
ابوسعید ابوالخیر : رباعیات
رباعی ۸۴ - آلودهٔ دنیا جگرش ریش ترست
ابوسعید ابوالخیر : رباعیات
رباعی ۱۲۷ - تا در نرسد وعدهٔ هر کار که هست
ابوسعید ابوالخیر : رباعیات
رباعی ۳۶۵ - تا در نزنی به هرچه داری آتش
ابوسعید ابوالخیر : رباعیات
رباعی ۶۷۹ - گر در طلب گوهر کانی کانی
ابوسعید ابوالخیر : رباعیات
رباعی ۷۰۷ - در ظلمت حیرت ار گرفتار شوی
شیخ بهایی : نان و حلوا
بخش ۱ - نان و حلوا
شیخ بهایی : نان و حلوا
بخش ۵ - حکایت
با دف و نی، دوش آن مرد عرب
وه! چه خوش میگفت، از روی طرب:
ایهاالقوم الذی فیالمدرسه
کل ما حصلتموها وسوسه
فکر کم ان کان فی غیر الحبیب
مالکم فیالنشاة الاخری نصیب
فاغسلوا یا قوم عن لوح الفؤاد
کل علم لیس ینجی فیالمعاد
ساقیا! یک جرعه از روی کرم
بر بهائی ریز، از جام قدم
تا کند شق، پردهٔ پندار را
هم به چشم یار بیند یار را
وه! چه خوش میگفت، از روی طرب:
ایهاالقوم الذی فیالمدرسه
کل ما حصلتموها وسوسه
فکر کم ان کان فی غیر الحبیب
مالکم فیالنشاة الاخری نصیب
فاغسلوا یا قوم عن لوح الفؤاد
کل علم لیس ینجی فیالمعاد
ساقیا! یک جرعه از روی کرم
بر بهائی ریز، از جام قدم
تا کند شق، پردهٔ پندار را
هم به چشم یار بیند یار را
عبید زاکانی : غزلیات
غزل ۴۷ - باد صبا جیب سمن برگشاد
باد صبا جیب سمن برگشاد
غلغل بلبل به چمن در فتاد
زنده کند مردهٔ صد ساله را
باد چو بر گل گذرد بامداد
زمزم مرغان سخندان شنو
تا نکنی نغمهٔ داود یاد
موسم عیشست غنیمت شمار
هرزه مده عمر و جوانی به باد
وقت به افسوس نشاید گذاشت
جام می از دست نباید نهاد
تا بتوان خاطر خود شاددار
نیست بدین یک دو نفس اعتماد
خاک همانست که بر باد داد
تخت سلیمان و سریر قباد
چرخ همانست که بر خاک ریخت
خون سیاووش و سر کیقباد
انده دنیا بگذار ای عبید
تا بتوان زیست یکی لحظه شاد
غلغل بلبل به چمن در فتاد
زنده کند مردهٔ صد ساله را
باد چو بر گل گذرد بامداد
زمزم مرغان سخندان شنو
تا نکنی نغمهٔ داود یاد
موسم عیشست غنیمت شمار
هرزه مده عمر و جوانی به باد
وقت به افسوس نشاید گذاشت
جام می از دست نباید نهاد
تا بتوان خاطر خود شاددار
نیست بدین یک دو نفس اعتماد
خاک همانست که بر باد داد
تخت سلیمان و سریر قباد
چرخ همانست که بر خاک ریخت
خون سیاووش و سر کیقباد
انده دنیا بگذار ای عبید
تا بتوان زیست یکی لحظه شاد
امیرخسرو دهلوی : قصاید
قصیده ۱ - خوش خلعتی است جسم ولی استوار نیست
خوش خلعتی است جسم ولی استوار نیست
خوش حالتی است عمر ولی پایدار نیست
خوش منزلی است عرصهٔ روی زمین دریغ
کانجا مجال عیش و مقام قرار نیست
دل در جهان مبند که کس را ازین عروس
جز آب دیده خون جگر در کنار نیست
غره مشو ز جاه مجازی به اعتبار
کاین جاه را به نزد خدا اعتبار نیست
زنهار اختیار مکن بهر منزلی
کانجا بدست هیچکس اختیار نیست
خوش حالتی است عمر ولی پایدار نیست
خوش منزلی است عرصهٔ روی زمین دریغ
کانجا مجال عیش و مقام قرار نیست
دل در جهان مبند که کس را ازین عروس
جز آب دیده خون جگر در کنار نیست
غره مشو ز جاه مجازی به اعتبار
کاین جاه را به نزد خدا اعتبار نیست
زنهار اختیار مکن بهر منزلی
کانجا بدست هیچکس اختیار نیست
امیرخسرو دهلوی : غزلیات (گزیدهٔ ناقص)
غزل ۱۶ - پیر شدی گوژ پشت دل بکش از دست نفس
امیرخسرو دهلوی : غزلیات (گزیدهٔ ناقص)
غزل ۱۵۸ - چون بگیتی هر چه میآید روان خواهد گذشت
رودکی : ابیات پراکنده
شماره ۱۴ - اگرت بدره رساند همی به بدر منیر
رودکی : ابیات پراکنده
شماره ۵۶ - برو، ز تجربهٔ روزگار بهره بگیر