عبارات مورد جستجو در ۱۳۵ گوهر پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۳۰۶۶ - رسید ترکم، با چهره‌های گل وردی
رَسید تُرکَم، با چهره‌هایِ گُلْ وَرْدی
بِگُفتَمَش چه شُد آن عَهد؟ گفت اُول وَرْدی
بِگُفتَمَش که یکی نامه‌یی به دستِ صَبا
بِدادَمی عَجَب، آوَرْد؟ گفت گُستردی
بِگُفتَمش که چرا بی‌گَهْ آمدی ای دوست؟
بِگُفت سیرو یدی یُلْدَه یُلْدَشِم اَرْدی
بِگُفتَمَش زِ رُخِ توست، شهرِ جانْ روشن
زِ آفتابْ دَرآموختی جُوامَردی
بِگُفت طَرحْ نَهَد رُخ، رُخَم دو صد خور را
تو چون مرا تَبَعِ او کُنی؟ زِهی سردی
بَقایِ من چو بِدید و زَوالِ خود خورشید
گرفت در طَلَبَم عادتِ جهانْ گَردی
سُجود کردم و مُسْتَغْفِرانه نالیدم
بِدید اشکِ مرا، در فَغان و پُردَردی
بِگُفت نی، که به قاصِد مُخالفی گفتی
به عشقِ گفتِ من و گفتنم دَرآوَرْدی
بِگُفتَمَش گلِ بی‌خار و صُبحِ بی‌شامی
که بَندگان را با شیر و شَهْد، پَروَردی
زِ لُطف‌هایِ تو است آن کِه سُرخ می‌گویند
به عُرفْ حِلْیهٔ زَر را بِدان همه زَردی
بِگُفت باش کم آزار و دَم مَزَن، خامُش
که زَرد گفتی زَر را به فَنّ و آزَردی
مولوی : دفتر سوم
بخش ۳۸ - تهدید کردن فرعون موسی را علیه السلام
گفت فرعونَش چرا تو ای کَلیم
خَلْق را کُشتیّ و اَفْکَندی تو بیم؟
در هَزیمَت از تو افتادند خَلْق
در هَزیمَت کُشته شُد مَردم زِ زَلْق
لاجَرَم مَردمْ تو را دشمن گرفت
کینِ تو در سینه مَرد و زن گرفت
خَلْق را می‌خوانْدی بَر عَکس شُد
از خِلافَت مردمان را نیست بُد
من هم از شَرَّت اگر پَس می‌خَزَم
در مُکافاتِ تو دیگی می‌پَزَم
دل ازین بَر کَن که بِفْریبی مرا
یا به جُز فَی پَس‌رُوی گردد تو را
تو بِدان غِرِّه مَشو کِش ساختی
در دلِ خَلْقانْ هَراس اَنْداختی
صد چُنین آریّ و هم رُسوا شَوی
خوار گردی ضُحْکهٔ غوغا شَوی
هَمچو تو سالوس بسیاران بُدند
عاقِبَت در مصرِ ما رُسوا شُدند
مولوی : دفتر چهارم
بخش ۱۱۰ - جواب دهری کی منکر الوهیت است و عالم را قدیم می‌گوید
دی یکی می‌گفت عالَم حادِث است
فانی است این چَرخ و حَقَّش وارث است
فلسفی‌یی گفت چون دانی حُدوث؟
حادِثیِّ ابر چون داند غُیوث؟
ذَرّه‌یی خود نیستی از اِنْقلاب
تو چه می‌دانی حُدوثِ آفتاب؟
کِرمَکی کَنْدر حَدَث باشد دَفین
کِی بِدانَد آخِر و بَدْوِ زمین؟
این به تَقلید از پدر بِشْنیده‌یی
از حَماقَت اَنْدَرین پیچیده‌یی
چیست بُرهانْ بر حُدوثِ این؟ بگو
وَرْنه خامُش کُن فُزون گویی مَجو
گفت دیدم اَنْدَرین بَحْثِ عَمیق
بَحث می‌کردند روزی دو فَریق
در جِدال و در خِصام و در سُتوه
گشت هِنْگامه بر آن دو کَس گُروه
من به سویِ جمع هِنْگامه شُدم
اِطِّلاع از حالِ ایشان بِسْتَدَم
آن یکی می‌گفت گردونْ فانی است
بی‌گُمانی این بنا را بانی است
وان دِگَر گفت این قَدیم و بی کِی است
نیستَش بانی وَ یا بانی وِیْ است
گفت مُنکر گشته‌یی خَلّاق را
روز و شب آرَنْده و رَزّاق را
گفت بی‌بُرهان نخواهم من شَنید
آنچه گولی آن به تَقْلیدی گُزید
هین بیاوَرْ حُجَّت و بُرهان که من
نَشْنَوم بی‌حُجَّت این را در زَمَن
گفت حُجَّت در دَرونِ جانَم است
در دَرونِ جانْ نَهانْ بُرهانَم است
تو نمی‌بینی هِلال از ضَعْفِ چَشم
من هَمی‌بینَم مَکُن بر من تو خشم
گفت و گو بسیار گشت و خَلْقْ گیج
در سَر و پایانِ این چَرخِ بَسیج
گفت یارا در درونم حُجَّتی است
بر حُدوثِ آسْمانَم آیَتی است
من یَقین دارم نِشانَش آن بُوَد
مَر یَقین ‌دان را که در آتش رَوَد
در زبان می‌نایَد آن حُجَّت بِدان
هَمچو حالِ سِرِّ عشقِ عاشقان
نیست پیدا سِرِّ گفت و گویِ من
جُز که زَردیّ و نِزاری رویِ من
اشک و خون بر رُخْ رَوانه می‌دَوَد
حُجَّتِ حُسن و جَمالَش می‌شود
گفت من این‌ها نَدانَم حُجَّتی
که بُوَد در پیشِ عامه آیَتی
گفت چون قَلْبیّ و نَقْدی دَم زَنَند
که تو قَلْبی من نِکویَم اَرْجُمَند
هست آتشْ اِمْتِحانِ آخِرین
کَنْدر آتش دَرفُتَند این دو قَرین
عام و خاص از حالَشانْ عالِم شوند
از گُمان و شَکْ سویِ ایقان رَوَند
آب و آتش آمد ای جان اِمْتِحان
نَقْد و قَلْبی را که آن باشد نَهان
تا من و تو هر دو در آتش رَویم
حُجَّتِ باقیِّ حیرانان شویم
تا من و تو هر دو در بَحْر اوفْتیم
که من و تو این گُرُه را آیَتیم
هَمچُنان کردند و در آتش شُدند
هر دو خود را بر تَفِ آتش زَدند
آن خدا گوینده مَردِ مُدَّعی
رَست و سوزید اَنْدَر آتش آن دَعی
از مُوذِّن بِشْنو این اِعْلام را
کوریِ اَفْزونْ‌رَوانِ خام را
که نَسوزیده‌ست این نام از اَجَل
کِشْ مُسَمّی صَدْر بوده‌ست و اَجَل
صد هزاران زین رِهان اَنْدَر قِران
بَر دَریده پَرده‌هایِ مُنْکِران
چون گِرو بَستَند غالِب شُد صَواب
در دَوام و مُعْجزات و در جواب
فَهْم کردم کآن که دَم زد از سَبَق
وَزْ حُدوثِ چَرخْ پیروزاست و حَق
حُجَّتِ مُنْکِر هَماره زَردْرو
یک نشان بر صِدْقِ آن اِنْکار کو؟
یک مَناره در ثَنایِ مُنْکِران
کو دَرین عالَم که تا باشد نشان؟
مِنْبَری کو که بر آن جا مُخْبِری
یاد آرَد روزگارِ مُنْکِری؟
رویِ دینار و دِرَم از نامَشان
تا قیامَت می‌دَهَد زین حَقْ نِشان
سِکّهٔ شاهان هَمی‌گردد دِگَر
سِکّهٔ اَحمَد بِبین تا مُسْتَقَر
بر رُخِ نُقْره وَ یا رویِ زَری
وا نِما بر سِکّه نام مُنْکِری
خود مگیر این مُعْجزِ چون آفتاب
صد زبان بین نامِ او اُمُّ‌ُّالْکِتاب
زَهْره نی کَس را که یک حرفی ازآن
یا بِدُزدَد یا فَزایَد در بَیان
یارِ غالِب شو که تا غالِب شَوی
یارِ مَغْلوبان مَشو هین ای غَوی
حُجَّتِ مُنْکِر همین آمد که من
غَیْرِ این ظاهِر نمی‌بینَم وَطَن
هیچ نَنْدیشَد که هر جا ظاهِری‌ست
آن زِ حِکْمَت‌های پنهانْ مُخْبِری‌ست
فایده‌یْ هر ظاهِری خود باطِن است
هَمچو نَفْع اَنْدَر دَواها کامِن است
مولوی : دفتر پنجم
بخش ۱۳۷ - باز جواب گفتن آن کافر جبری آن سنی را کی باسلامش دعوت می‌کرد و به ترک اعتقاد جبرش دعوت می‌کرد و دراز شدن مناظره از طرفین کی مادهٔ اشکال و جواب را نبرد الا عشق حقیقی کی او را پروای آن نماند و ذلک فضل الله یتیه من یشاء
کافِرِ جَبْری جوابْ آغاز کرد
که از آن حیران شُد آن مِنْطیقْ مَرد
لیکْ گَر من آن جوابات و سؤال
جُمله را گویم بِمانَم زین مَقال
زان مُهم‌تَر گُفتَنی‌ها هَستَمان
که بِدان فَهْمِ تو بِهْ یابد نِشان
اندکی گفتیم زان بَحثْ ای عُتُل
زَ انْدکی پیدا بُوَد قانونِ کُل
هم‌چُنین بَحث است تا حَشْرِ بَشَر
در میانِ جَبْری و اَهْلِ قَدَر
گَر فُرو مانْدی زِ دَفْعِ خَصْمِ خویش
مَذْهبِ ایشان بَر اُفْتادی زِ پیش
چون بُرون‌شوشان نَبودی در جواب
پَس رَمیدَندی از آن راهِ تَباب
چون که مَقْضی بُد دَوامِ آن رَوِش
می‌دَهَدْشان از دَلایِلْ پَروَرِش
تا نگردد مُلْزَم از اِشْکالِ خَصم
تا بُوَد مَحْجوب از اِقْبالِ خَصم
تا که این هفتاد و دو مِلَّت مُدام
در جهان مانَد اِلیٰ یَومِ الْقیام
چون جهانِ ظُلْمَت است و غَیْب این
از برایِ سایه می‌باید زمین
تا قیامَت مانْد این هفتاد و دو
کَم نَیایَد مُبْتَدِع را گفت و گو
عِزَّتِ مَخزَن بُوَد اَنْدَر بَها
که بَرو بسیار باشد قُفْل ها
عِزَّتِ مَقْصَد بُوَد ای مُمْتَحَن
پیچْ پیچِ راه و عَقْبه وْ راهْ‌زَن
عِزَّتِ کعبه بُوَد وان نادیه
رَهْ‌َزنیْ اَعراب و طولِ بادیه
هر رَوِش هر رَهْ که آن مَحْمود نیست
عَقْبه‌یی و مانِعیّ و رَهْ‌زَنی‌ست
این رَوِش خَصْم و حَقودِ آن شُده
تا مُقَلِّد در دو رَهْ حیران شُده
صِدْقِ هر دو ضِدّ بیند در رَوِش
هر فَریقی در رَهِ خودْ خوشْ مَنِش
گَر جوابَش نیست می‌بَندد ستیز
بر همان دَمْ تا به روزِ رَسْتخیز
که مِهانِ ما بِدانَند این جواب
گَرچه از ما شُد نَهانْ وَجهِ صَواب
پوزْبَندِ وَسوَسه عشق است و بَس
وَرنَه کِی وَسواس را بَسته‌ست کَس‌؟
عاشقی شو شاهِدی خوبی بِجو
صَیْدِ مُرغابی هَمی‌کُن جو به جو
کِی بَری زان آب‌؟ کان آبَت بَرَد
کِی کُنی زان فَهْم‌؟ فَهْمَت را خَورَد
غیرِ این مَعْقول‌ها مَعقول ها
یابی اَنْدَر عشقِ با فَرّ و بَها
غیرِ این عقلِ تو حَق را عقل هاست
که بِدان تَدْبیرِ اَسْبابِ سَماست
که بِدین عقل آوَری اَرْزاق را
زان دِگَر مَفْرَش کُنی اَطْباق را
چون بِبازی عقلْ در عشقِ صَمَد
عَشْرِ اَمْثالَت دَهَد یا هفت‌صد
آن زنانْ چون عقل‌ها دَرباختند
بر رَواقِ عشقِ یوسُف تاختند
عقلَشان یک‌دَمْ سِتَد ساقیِّ عُمر
سیر گشتند از خِرَد باقیِّ عُمر
اَصلِ صد یوسُف جَمالِ ذوالْجَلال
ای کَم از زن شو فِدایِ آن جَمال
عشقْ بُرَّد بَحث را ای جان و بس
کو زِ گفت و گو شود فَریادْ رَس
حیرتی آید زِ عشقْ آن نُطْق را
زَهْره نَبْوَد که کُند او ماجَرا
که بِتَرسَد گَر جوابی وا دَهَد
گوهری از لُنْجِ او بیرون فُتَد
لب بِبَندَد سختْ او از خیر و شَر
تا نباید کَزْ دَهان اُفْتَد گُهَر
هم‌چُنان که گفت آن یارِ رَسول
چون نَبی بَر خوانْدی بر ما فُصول
آن رَسولِ مُجْتَبیٰ وقتِ نِثار
خواستی از ما حُضور و صد وَقار
آن چُنان که بر سَرَت مُرغی بُوَد
کَزْ فَواتَش جانِ تو لَرْزان شود
پَس نَیاری هیچْ جُنْبیدن زِ جا
تا نگیرد مُرغِ خوبِ تو هوا
دَمْ نَیاری زَد بِبَندی سُرفه را
تا نباید که بِپَرَّد آن هُما
وَرْ کَسَت شیرین بگوید یا تُرُش
بر لبْ اَنْگُشتی نَهی یعنی خَمُش
حیرت آن مُرغ است خاموشَت کُند
بَر نَهَد سَرْدیگ و پُر جوشَت کُند
مولوی : دفتر پنجم
بخش ۱۴۲ - حکایت کافری کی گفتندش در عهد ابا یزید کی مسلمان شو و جواب گفتن او ایشان را
بود گَبْری در زمانِ بایَزید
گفت او را یک مُسلمانِ سَعید
که چه باشد گَر تو اسلام آوَری‌؟
تا بیابی صد نَجات و سَروری
گفت این ایمان اگر هست ای مُرید
آن که دارد شیخِ عالَم بایَزید
من ندارم طاقَتِ آن تابِ آن
کان فُزون آمد زِ کوشش‌هایِ جان
گَرچه در ایمان و دین ناموقِنَم
لیکْ در ایمانِ او بَس مؤمِنَم
دارم ایمانْ کان زِ جُمله بَرتَر است
بَسْ لَطیف و با فُروغ و با فَر است
مؤمنِ ایمانِ اویَم در نَهان
گَرچه مُهْرم هست مُحْکَم بر دَهان
باز ایمانْ خود گَر ایمانِ شماست
نه بِدان مَیْلَسْتَم و نه مُشْتَهاست
آن که صد مَیْلَش سویِ ایمان بُوَد
چون شما را دید آن فاتِر شود
زان که نامی بینَد و مَعْنیش نی
چون بیابان را مَفازه گُفتنی
عشقِ او زآوَرْدِ ایمان بِفْسُرَد
چون به ایمانِ شما او بِنْگَرَد
پروین اعتصامی : مثنویات، تمثیلات و مقطعات
عیبجو
زاغی بطرف باغ، بطاوس طعنه زد
کاین مرغ زشت روی، چه خودخواه و خودنماست
این خط و خال را نتوان گفت دلکش است
این زیب و رنگ را نتوان گفت دلرباست
پایش کج است و زشت، ازان کج رود براه
دمش چو دم روبه و رنگش چو کهرباست
نوکش، چو نوک بوم سیه‌کار، منحنی است
پشت سرش برآمده و گردنش دوتاست
از فرط عجب و جهل، گمان میبرد که اوست
تنها پرنده‌ای که در این عرصه و فضاست
این جانور نه لایق باغ است و بوستان
این بی‌هنر، نه در خور این مدحت و ثناست
رسم و رهیش نیست، به جز حرص و خودسری
از پا فتادهٔ هوس و کشتهٔ هوی‌ست
طاوس خنده کرد که رای تو باطل است
هرگز نگفته است بداندیش، حرف راست
مردم همیشه نقش خوش ما ستوده‌اند
هرگز دلیل را نتوان گفت، ادعاست
بدگوئی تو اینهمه، از فرط بددلی است
از قلب پاک، نیت آلوده بر نخاست
ما عیب خود، هنر نشمردیم هیچگاه
در عیب خویش، ننگرد آنکس که خودستاست
گاه خرام و جلوه بنزهتگه چمن
چشمم ز راه شرم و تاسف، بسوی پاست
ما جز نصیب خویش نخوردیم، لیک زاغ
دزدی کند بهر گذر و باز ناشتاست
در من چه عیب دیده کسی غیر پای زشت
نقص و خرابی و کژی دیگرم کجاست
پیرایه‌ای بعمد، نبستم ببال و پر
آرایش وجود من، ای دوست، بی‌ریاست
ما بهر زیب و رنگ، نکردیم گفتگو
چیزی نخواستیم، فلک داد آنچه خواست
کارآگهی که آب و گل ما بهم سرشت
بر من فزود، آنچه که از خلقت تو کاست
در هر قبیله بیش و کم و خوب و زشت هست
مرغی کلاغ لاشخور و دیگری هماست
صد سال گر بدجله بشویند زاغ را
چون بنگری، همان سیه زشت بینواست
هرگز پر تو را چو پر من نمی‌کنند
مرغی که چون منش پر زیباست مبتلاست
آزادی تو را نگرفت از تو، هیچ کس
ما را همیشه دیدهٔ صیاد در قفاست
فرمانده سپهر، چو حکمی نوشت و داد
کس دم نمیزند که صوابست یا خطاست
ما را برای مشورت، اینجا نخوانده‌اند
از ما و فکر ما، فلک پیر را غناست
احمق، کتاب دید و گمان کرد عالم است
خودبین، بکشتی آمد و پنداشت ناخداست
ما زشت نیستیم، تو صاحب نظر نه‌ای
این خوردگیری، از نظر کوته شماست
طاوس را چه جرم، اگر زاغ زشت روست
این رمزها بدفتر مستوفی قضاست
پروین اعتصامی : مثنویات، تمثیلات و مقطعات
مست و هشیار
محتسب، مستی به ره دید و گریبانش گرفت
مست گفت ای دوست، این پیراهن است، افسار نیست
گفت: مستی، زان سبب افتان و خیزان میروی
گفت: جرم راه رفتن نیست، ره هموار نیست
گفت: میباید تو را تا خانهٔ قاضی برم
گفت: رو صبح آی، قاضی نیمه‌شب بیدار نیست
گفت: نزدیک است والی را سرای، آنجا شویم
گفت: والی از کجا در خانهٔ خمار نیست
گفت: تا داروغه را گوئیم، در مسجد بخواب
گفت: مسجد خوابگاه مردم بدکار نیست
گفت: دیناری بده پنهان و خود را وارهان
گفت: کار شرع، کار درهم و دینار نیست
گفت: از بهر غرامت، جامه‌ات بیرون کنم
گفت: پوسیدست، جز نقشی ز پود و تار نیست
گفت: آگه نیستی کز سر در افتادت کلاه
گفت: در سر عقل باید، بی کلاهی عار نیست
گفت: می بسیار خوردی، زان چنین بیخود شدی
گفت: ای بیهوده‌گو، حرف کم و بسیار نیست
گفت: باید حد زند هشیار مردم، مست را
گفت: هشیاری بیار، اینجا کسی هشیار نیست
خواجوی کرمانی : غزلیات
غزل ۶۵۱ - دوش می‌آید نگار بربرم
دوش می‌آید نگار بربرم
گفتم ای آرام جان و دلبرم
دامن افشان زین صفت مگذر ز ما
گفت بگذار ای جوان تا بگذرم
گفتم امشب یک زمان تشریف ده
تا بکام دل ز وصلت بر خورم
گفت بی پروانه نتوان یافتن
صحبتم را زانکه شمع خاورم
گفتم از پروانه و خط در گذر
من نه میر ملک و شاه کشورم
یک زمان با من بدرویشی بساز
زانکه من هم بنده‌ات هم چاکرم
چون غلام حلقه در گوش توام
چند داری همچو حلقه بر درم
گفت آری بس جوانی مهوشی
تا کنون جز راه مهرت نسپرم
راستی را سرو بالائی خوشی
تا بیایم با تو جان می‌پرورم
گفتم از مهر جمالت گشته‌ام
آنچنان کز ذره پیشت کمترم
گفت آری با چنان حسن و جمال
شاید ار گوئی که مهر انورم
گفتم امشب گر مسلمانی بیا
گفت اگر یک لحظه آیم کافرم
گفت ار جان بایدت استاده‌ام
گفت کو سیم و زرت تا بنگرم
گفتمش گر سیم باید شب بیا
گفت خلقت بینم از لطف و کرم
گفتمش یک لحظه با پیران بساز
گفت زر برکش که من زال زرم
گفتمش گر سر برآری بنده‌ام
گفت خواجو بگذر امشب از سرم
خواجوی کرمانی : غزلیات
غزل ۹۲۱ - گفتا تو از کجائی کاشفته می‌نمائی
گفتا تو از کجائی کاشفته می‌نمائی
گفتم منم غریبی از شهر آشنائی
گفتا سر چه داری کز سر خبر نداری
گفتم بر آستانت دارم سر گدائی
گفتا کدام مرغی کز این مقام خوانی
گفتم که خوش نوائی از باغ بینوائی
گفتا ز قید هستی رو مست شو که رستی
گفتم به می پرستی جستم ز خود رهائی
گفتا جویی نیرزی گر زهد و توبه ورزی
گفتم که توبه کردم از زهد و پارسائی
گفتا به دلربائی ما را چگونه دیدی
گفتم چو خرمنی گل در بزم دلربائی
گفتا من آن ترنجم کاندر جهان نگنجم
گفتم به از ترنجی لیکن بدست نائی
گفتا چرا چو ذره با مهر عشق بازی
گفتم از آنکه هستم سرگشته‌ئی هوائی
گفتا بگو که خواجو در چشم ما چه بیند
گفتم حدیث مستان سری بود خدائی
عبید زاکانی : رباعیات
رباعی ۴۴ - گفتم صنما شدم به کام دشمن
گفتم صنما شدم به کام دشمن
زان غمزهٔ شوخ و طرهٔ مرد افکن
گفت آنچه ز چشم و زلف من بر تو گذشت
ای خانه سیه چرا نگفتی با من
عبید زاکانی : عشاق‌نامه
بخش ۱۸ - حدیث گفتن قاصد با معشوق
دگر بار آن فسون پرداز استاد
بر او افسونی از نو کرد بنیاد
جوابش داد کای سرو سرافراز
مکن زین بیشتر بر بیدلان ناز
اسیری کو تمنای تو دارد
سرش پیوسته سودای تو دارد
چنین تا چند کوشی در هلاکش
بترس آخر ز آه سوزناکش
بس این بیچاره را در درد کشتن
چراغش را بباد سرد کشتن
بهل تا از لبت کامی بگیرد
بود کاین دردش آرامی بگیرد
من آن پیر کهنسالم که در کار
جوانان از من آموزند هنجار
طبیب رنج رنجوران عشقم
دوای درد بی‌درمان عشقم
کنم دلدادگان را دلنوازی
کنم بیچارگان را چاره‌سازی
علاج عاشق دیوانه دانم
هزار افسون از این افسانه دانم
ز من بشنو غنیمت دان جوانی
دوباره نیست کس را زندگی
دگر بر عاشقان خویش خواری
مکن گر طاقت خواری نداری
بدین دلسوخته آتش چه ریزی
رها کن بعد از این تندی و تیزی
کز این آتش به جز دودی نبینی
پشیمان گردی و سردی نبینی
بهاری زحمت خاری نیرزد
همه دنیا به آزاری نیرزد
کسی با مهربانان کین نورزد
خصومت کس بدین آئین نورزد
بدین سرگشتگی مسکین جوانی
غریبی دردمندی ناتوانی
دل اندر مهر و سودای تو بسته
شده از مهر و سودای تو خسته
روا چون داریش مهجور کردن
بخواری زاستانش دور کردن
گرفتم کز تو کامی برنگیرد
چرا باید که در هجرت بمیرد
نمیگویم که در پیشت نشیند
بهل تا یکدم از دورت ببیند
چه رسمست این جفا با یار کردن
دل یاران ز خود بیزار کردن
زمانی با غریبی همزبان شو
دمی با مهربانی مهربان شو
بدین آتش دل او گرم میکرد
دمش میداد و آهن نرم میکرد
میانشان مدتی این ماجرا رفت
ز هر جانب بسی چون و چرا رفت
بهر عذری که میورد در کار
جوابی مینهادش تازه در بار
چو بسیاری از این معنی بر او خواند
بت شکر لب از پاسخ فرو ماند
بحیلت مرغ در شست آمد آخر
رمیده باز در دست آمد آخر
بت سوسن مزاج از بد لگامی
به آئینی که میگوید نظامی
« بچشمی ناز بی‌اندازه میکرد
بدیگر چشم عهدی تازه میکرد»
« عتابش گرچه میزد شیشه بر سنگ
عقیقش نرخ می‌برید در جنگ »
امیرخسرو دهلوی : مثنویات
شمارهٔ ۲۱ - جواب پسر
گفت به حاجب که بشه باز پوی
خدمت من گوی و پس آنگه بگوی
با منت از بهر تمنای ملک
خام بود پختن سودای ملک
پخته‌ئی آخر ! دم خامان مزن
من زتو زادم! نه تو زادی زمن
ملک به میراث نیابد کسی
تا نزند تیغ دو بسی
نیستم آن طفل دیدی نخست
بالغ ملکم به بلاغت درست
خرد مخوانم که ز دور ز من
داد خدا دور بزرگی به من
جز تو کسی گردم این در زدی ،
سرزنش تیغ منش سر زدی
لیک توئی چون به پی این سریر
من ندهم ، گر تو توانی بگیر !
سنایی غزنوی : قصاید و قطعات
شماره ۵۷ - در مدح مسعود سعد سلمان: ای عمیدی که باز غزنین را
ای عمیدی که باز غزنین را
سیرت و صورتت چو بستان کرد
باز عکس جمال گلفامت
حجرهٔ دیده را گلستان کرد
باز نطق زبان در بارت
صدف عقل را در افشان کرد
خاطر دوربین روشن تو
عیب را پیش عقل عنوان کرد
خاطر دور یاب کندورت
عفو را بارگیر عصیان کرد
آنچه در طبع خلق خلق تو کرد
بر چمن ابرهای نیسان کرد
و آنچه در گوش شاه شعرت خواند
در صدف قطره‌های باران کرد
چون بدید این رهی که گفتهٔ تو
کافران را همی مسلمان کرد
کرد شعر جمیل تو جمله
چون نبی را گزیده عثمان کرد
چون ولوع جهان به شعر تو دید
عقل او گرد طبع جولان کرد
شعرها را به جمله در دیوان
چون فراهم نهاد دیوان کرد
دفتر خویش را ز نقش حروف
قایل عقل و قابل جان کرد
تا چو دریای موج‌زن سخنت
در جهان در و گوهر ارزان کرد
چون یکی درج ساخت پر گوهر
عجز دزدان برو نگهبان کرد
طاهر این حال پیش خواجه بگفت
خواجه یک نکته گفت و برهان کرد
گفت آری سنایی از سر جهل
با نبی جمع ژاژطیان کرد
در و خرمهره در یکی رشته
جمع کرد آنگهی پریشان کرد
دیو را با فرشته در یک جای
چون همه ابلهان به زندان کرد
خواجه طاهر چو این بگفت رهیت
خجلی شد که وصف نتوان کرد
لیک معذور دار از آنک مرا
معجز شعرهات حیران کرد
زانک بهر جواز شعر ترا
شعر هر شاعری که دستان کرد
بهر عشق پدید کردن خویش
خویشتن در میانه پنهان کرد
من چه دانم که از برای فروخت
آنک خود را نظیر حسان کرد
پس چو شعری بگفت و نیک آمد
داغ مسعود سعد سلمان کرد
شعر چون در تو حسود ترا
جگر و دل چو لعل و مرجان کرد
رو که در لفظ عاملان فلک
مر ترا جمع فضل وحدان کرد
سخن عذب سهل ممتنعت
بر همه شعر خواندن آسان کرد
هر ثنایی که گفتی اندر خلق
خلق و اقبال تو ترا آن کرد
چه دعا گویمت که خود هنرت
مر ترا پیشوای دو جهان کرد
سنایی غزنوی : قصاید و قطعات
شماره ۱۷۳ - پسری دیدم پوشیده قبای
پسری دیدم پوشیده قبای
گفتم او را که به نزدیک من آی
گفت من دیر بمانم نایم
گفتم او را که بیا ژاژ مخای
دیر کی مانی جایی که بود
سیم در دست و گروگان در پای
من اگر ایستاده‌ام مسته
خویشتن گر نشسته‌ای مستای
زان که تو فتنه‌ای و من علمم
تو نشسته بهی و من بر پای
خاقانی : قطعات
شماره ۲۰۸ - ریت حق ببر معتزلی
ریت حق ببر معتزلی
دیدنی نیست، ببین انکارش
معتقد گردد از اثبات دلیل
نفی لاتدرکه الابصارش
گوید از دیدن حق محرومند
مشتی آب و گل روزی خوارش
خوش جوابی است که خاقانی داد
از پی رد شدن گفتارش
گفت من طاعت آن کس نکنم
که نبینم پس از آن دیدارش
خاقانی : قطعات
شماره ۲۵۹ - خواجه بد گویدم معاذ الله
خواجه بد گویدم معاذ الله
که به بد گفتنش سخن رانم
او به ده نوع قدح من خواند
من به ده جنس مدح او خوانم
او بدی گوید و چنان داند
من نکو گویم و چنین دانم
آنچه گویم هزار چندان است
وانچه گوید هزار چندانم
انوری : مقطعات
شمارهٔ ۶۰ - مطایبه در موفق سبعی
از آن سپس که به تعریض یک دوبارم رفت
که مردمی کن و بخشیده بی‌جگر بفرست
صفی موفق سبعی چو بارها می‌گفت
که گرت هیزم هر روزه نیست خر بفرست
شبی به آخر مستی به طیبتش گفتم
که آنچه گفتی ار خشک نیست تر بفرست
غلام را بفرستاد بامداد پگاه
نه زان قبل که ستوری پگاه تر بفرست
بگویم از چه جهت گفت خواجه می‌گوید
که آن حدیث به دست آمدست زر بفرست
انوری : مقطعات
شماره ۱۰۱ - با فلک دوش به خلوت گله‌ای می‌کردم
با فلک دوش به خلوت گله‌ای می‌کردم
که مرا از کرم تو سبب حرمان چیست
این همه جور تو با فاضل و دانا ز چه جاست
وین همه لطف تو با بی‌هنر و نادان چیست
فلکم گفت که ای خسرو اقلیم سخن
با منت بیهده این مشغله و افغان چیست
شکر کن شکر که در معرض فضلی که تراست
گنج قارون چه بود مملکت خاقان چیست
انوری : رباعیات
رباعی ۴۴۲ - با دل گفتم گرد بلا می‌پویی
با دل گفتم گرد بلا می‌پویی
بنشین که نه مرد عشق آن مه‌رویی
دل گفت ز خواب دیر بیدار شدی
خر جست و رسن برد کنون می‌گویی
فخرالدین عراقی : مقطعات
شماره ۳ - به طعنه گفت مرا دوستی که: ای زراق
به طعنه گفت مرا دوستی که: ای زراق
چرا همیشه شکایت کنی ز دست فراق؟
وصال یار نبودت فراق را چه کنی؟
نشان عشق نداری، چه لافی از عشاق؟
بسی بگفت ازینگونه، گفتمش: بشنو
جواب من ز سر صدق، بی‌ریا و نفاق:
تو گیر خود که نبوده است هیچ یار مرا
به هیچ یار نیم در جهان به جان مشتاق
خیال چهرهٔ خوبان ندید چشم دلم
به گوش دل نشنیدم خطاب اهل وفاق
گرفتم این همه طامات و زرق تلبیس است
مرا نه بس که به هند اوفتاده‌ام ز عراق؟