عبارات مورد جستجو در ۱۴۰ گوهر پیدا شد:
حافظ : غزلیات
غزل ۶۶ - بنال بلبل اگر با مَنَت سرِ یاری‌ست
بنال بلبل اگر با مَنَت سرِ یاری‌ست
که ما دو عاشق زاریم و کارِ ما زاری‌ست
در آن زمین که نسیمی وزد ز طُرِّهٔ دوست
چه جایِ دم زدنِ نافه‌های تاتاری‌ست
بیار باده که رنگین کنیم جامهٔ زرق
که مستِ جامِ غروریم و نام هشیاری‌ست
خیالِ زلفِ تو پختن نه کارِ هر خامی‌ست
که زیرِ سلسله رفتن طریقِ عیّاری‌ست
لطیفه‌ای‌ست نهانی که عشق از او خیزد
که نام آن نه لبِ لعل و خطِ زنگاری‌ست
جمالِ شخص، نه چشم است و زلف و عارض و خال
هزار نکته در این کار و بارِ دلداری‌ست
قلندرانِ حقیقت به نیم جو نخرند
قبایِ اطلس آن کس که از هنر عاری‌ست
بر آستان تو مشکل توان رسید آری
عروج بر فلکِ سروری به دشواری‌ست
سحر کرشمهٔ چشمت به خواب می‌دیدم
زهی مراتب خوابی که بِه ز بیداری‌ست
دلش به ناله میازار و ختم کن حافظ
که رستگاریِ جاوید در کم آزاری‌ست
مولوی : غزلیات
غزل ۱۰۲ - سلیمانا بیار انگشتری را
سُلیمانا بیار انگشتری را
مُطیع و بَنده کُن دیو و پَری را
بَرآر آوازِ رُدُّوها عَلَیَّ
مُنَوَّر کُن سَرایِ شش دَری را
بَرآوردن زِ مَغربْ آفتابی
مُسَلَّم شُد ضَمیرِ آن سَری را
بدین سان مِهْتَری یابد هر آن کَس
که بَهر حَق گُذارد مِهْتَری را
بِنِهْ بَر خوان جِفانٍ کَاَلْجَوابی
مُکَرَّم کُن نیازِ مُشتری را
به کاسی کاسهٔ سَر را طَرَب دِهْ
تو کُن مَخمورْ چَشمِ عَبْهَری را
زِ صورت‌هایِ غَیبی پَرده بَردار
کَسادی دِهْ نُقوشِ آزَری را
زِ چاه و آبِ چَه رَنجور گشتیم
رَوان کُن چَشمه‌هایِ کوثری را
دِلا در بَزمِ شاهَنْشاه دَر رو
پَذیرا شو شرابِ اَحْمَری را
زّر و زن را به جان مَپْرَست زیرا
بَرین دو دوخت یَزدان کافَری را
جَهادِ نَفْس کُن، زیرا که اِجْری
برایِ این دَهَد شَهْ لشکری را
دلِ سیمین بّری کَزْ عشقِ رویَش
زِ حیرت گُم کُند زَر هم زَری را
بِدان دریادلی کَزْ جوش و نوشش
به دست آوَرْد گوهرْ گوهری را
که باقیّ غَزَل را تو بگویی
به رَشک آری تو سِحْرِ سامِری را
خَمُش کردم که پایَم گِل فرو رفت
تو بُگْشا پَرّ نُطقِ جعفری را
مولوی : غزلیات
غزل ۱۱۷۰ - رحم کن ار زخم شوم سر به سر
رَحْم کُن اَرْ زَخمْ شَوَم سَر به سَر
مَرهَمِ صَبرم دِهْ و رَنجَم بِبَر
وَرْ همه در زَهر دَهی غوطه‌ام
زَهرِ مرا غوطه دِهْ اَنْدَر شِکَر
بَحْر اگر تَلْخ بُوَد همچو زَهر
هست صَدَف عِصْمَتِ جانِ گُهَر
ابرِ تُرُش رو که غَم انگیز شُد
مُژده تو دادیش زِ رِزْق و مَطَر
مادر اگر چه که همه رَحْمَت است
رَحْمَتِ حق بین تو زِ قَهرِ پدر
سُرمه نو باید در چَشمِ دل
وَرْ نه چه دانَد رَه ِسُرمه بَصَر؟
بود به بَصره به یکی کو خَراب
خانه دَرویش به عَهْدِ عُمَر
مُفْلِس و مِسکین بُد و صاحِبِ عِیال
جُمله آن خانه یک از یکْ بَتَر
هر یک مَشهورْ به خواهندگی
خَلْق زِ بَس کُدیه‌شان بَر حَذَر
بود لَحافِ شَبِشان ماهْتاب
روزْ طَوافِ هَمَشان دَر به دَر
گَر بکُنم قِصّه زِ اِدْبیرشان
دَردِ دل اَفْزاید با دَردِ سَر
شاهِ کَریمی بِرَسید از شکار
شُد سوی آن خانه زِ گِردِ سَفَر
دَر بِزَد از تشنگی و آب خواست
آمد از آن خانه یَتیمی به دَر
گفت که هست آب ولی کوزه نیست
آبِ یَتیمان بُوَد از چَشم تَر
شاه دَرین بود که لشکر رَسید
همچو سِتاره همه گِردِ قَمَر
گفت برایِ دلِ من هر یکی
در حَقِ این قومْ بِبَخشید زَر
گنج شُد آن خانه زِ اِقْبالِ شاه
روشن و آراسته زیر و زَبَر
وَلوَله و آوازه به شهر اوفتاد
شَهر به نَظّاره پِیِ یکدِگَر
گفت یکی کاخِر ای مُفْلِسان
کِشت به یک روز نَیایَد به بَر
حالِ شما دی هَمِگان دیده اند
کُن فَیَکون کَس نشود بَخت وَر
وَرْ بِشَوَد بَخْت وَر آخِر چُنین
کِی شود او هَمچو فَلَک مُشْتَهَر؟
گفت کریمی سویِ بر ما گُذشت
کرد دَرین خانه به رَحْمَت نَظَر
قصه دراز است و اشارت بس است
دیده فزون دار و سخن مختصر
مولوی : غزلیات
غزل ۱۲۶۸ - صد سال اگر گریزی و نایی بتا به پیش
صد سال اگر گُریزی و نایی بُتا به پیش
بَرهَم زنیم کارِ تو را هَمچو کارِ خویش
مَگْریز که زِ چَنْبَرِ چَرخَت گُذشتنی‌ست
گَر شیرِ شَرزه باشی وَرْ سِفْله گاومیش
تَن دُنبَلی‌‌ست بر کَتِفِ جانْ بَرآمَده
چون پُر شود تَهی شود آخِر زِ زَخمِ نیش
ای شاد باطلی که گُریزد زِ باطلی
بر عشقِ حَق بچَفسَد بی‌صَمْغ و بی‌سِریش
گَز می‌کنند جامهٔ عُمرَت به روز و شب
هم آخِر آرَد او را یا روز یا شَبیش
بیچاره آدمی که زَبون است عشق را
زَفْت آمد این سوار بر این اسپِ پُشتْ ریش
خاموش باش و در خَمُشی گُم شو از وجود
کانْ عشق راست کُشتنِ عُشّاقْ دین و کیش
مولوی : غزلیات
غزل ۲۰۷۲ - جفای تلخ تو گوهر کند مرا ای جان
جَفایِ تَلْخِ تو گوهر کُند مرا ای جان
که بَحْرِ تَلْخ بُوَد جایِ گوهر و مَرجان
وَفایِ توست یکی بَحْر دیگرِ خوشْ خوار
که چارجویِ بهشت است از تَکَشْ جوشان
مَنَم سِکَنْدرْ این دَم، به مَجْمَعُ الْبَحْرین
که تا رَهانَم جان را زِ عِلَّت و بُحران
که تا بِبَندَم سَدّی عَظیمْ بر یَاجوج
که تا رَهَند خَلایِق زِ حَملهٔ ایشان
از آن که ایشانْ مَر بَحْر را دَرآشامَند
که هیچ آب نَمانَد زِ تابشان به جهان
از آن که آتشی‌اَند وزِ عُنصرِ دوزخ
عَدوِّ لُطفِ جِنان و حِجابِ نورِ جَنان
زِ هر شُمار بُرونند، از آن که از قَهرند
که قَهرْ وَصفِ حَق است و ندارد آن پایان
برهنه‌اَند و همه سِتْرپوشِشان گوش است
نه سِتْرپوشِ دِلانه، که دیدن است عِیان
لِحافْ گوشِ چَپَسْتَش، فَراشْ گوشِ راست
به شب نتیجهٔ یَاجوج را یَقین می‌دان
لِحاف و فَرشِ مُقَلِّد چون عِلْمِ تَقلید است
یَقین به معنیِ یَاجوجی است، نی انسان
از آن که دلْ مَثَلِ روزَن است، کَنْدر وِیْ
زِ شَمسْ نورفَشان است و ذَرّه دست اَفْشان
هزار نام و صِفَت دارد این دل و هر نام
به نِسْبَتی دِگَر آمد خِلاف و دیگر سان
چُنان که شخصی نِسْبَت به تو پدر باشد
به نِسْبَتِ دِگَری، یا پسر و یا اِخْوان
چو نام‌هایِ ‌خدا درعَدَد به نِسْبَت شُد
زِ رویِ کافِرْ قاهِر، زِ رویِ ما رَحْمان
بَسا کَسا که به نِسْبَت به تو که مُعْتَقدی
فرشته است و به نِسْبَت به دیگری شیطان
چُنان که سِرِّ تو نِسْبَت به تو بُوَد مَکْشوف
به نِسْبَتِ دِگَری حالِ سِرِّ تو پنهان
مولوی : غزلیات
غزل ۲۳۶۰ - ای نقد تو را زکات نسیه
ای نَقْد تو را زَکاتْ نَسیه
بازآ زِ خدا جَزاتْ نَسیه
آید زِ خدا جَزایِ خیرت
در نَقْدْ بَلا، نجاتْ نَسیه
پیش از تو جِهات نَقْد بوده‌ست
از شومیِ تو جِهاتْ نَسیه
این دولتِ تازه بی‌تو بادا
ای طَلْعَتِ تو بَیانْ نَسیه
زیرا که به فالِ نَحْس هستَت
مرگِ نَقْد و حَیاتْ نَسیه
بر تو همه چیز نَسیه بادا
اِلّا نَبُوَد مَماتْ نَسیه
چون جُرمِ تو نَقْد و توبه نَسیه‌ست
دادت امشب بَراتْ نَسیه
مولوی : غزلیات
غزل ۲۵۸۹ - نه چرخ زمرد را محبوس هوا کردی
نُه چَرخِ زُمرّد را مَحْبوسِ هوا کردی
تا صورتِ خاکی را در چَرخْ دَرآوردی
ای آبْ چه می‌شویی؟ وِیْ بادْ چه می‌جویی؟
ای رَعدْ چه می‌غُرّی؟ وِیْ چَرخْ چه می‌گَردی؟
ای عشقْ چه می‌خَندی؟ وِیْ عقل چه می‌بَندی؟
وِیْ صَبر چه خُرسندی؟ وِیْ چهره چرا زَردی؟
سَر را چه مَحَل باشد در راهِ وَفاداری؟
جانْ خود چه قَدَر باشد در دینِ جُوامَردی؟
کاملْ صِفَت آن باشد، کو صیدِ فَنا باشد
یک مویْ نمی‌گُنجَد، در دایرهٔ فَردی
گَهْ غُصّه و گَهْ شادی، دور است زِآزادی
ای سرد کسی کو مانْد در گرمی و در سردی
کو تابشِ پیشانی؟ گَر ماهِ مرا دیدی
کو شَعْشَعهٔ مَستی؟ گَر بادهٔ جانْ خوردی
زین کیسه و زان کاسه، نَگْرفت تو را تاسه؟
آخِر نه خَرِ کوری، بر گِردِ چه می‌گَردی؟
با سینهٔ ناشُسته، چه سود زِرو شُستن؟
کَزْ حِرصْ چو جارویی، پیوسته دَرین گَردی
هر روزِ من آدینه، وین خُطبهٔ من دایم
وین مِنْبَرِ من عالی، مَقْصورهٔ من مَردی
چون پایهٔ این مِنْبَر، خالی شود از مَردم
ارواح و مَلَک از حَق آرند رَه آوَرْدی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۸۷۹ - ننگ هر قافله در ششدرهٔ ابلیسی
نَنگِ هر قافله در ششدَرِهٔ اِبْلیسی
تو به هر نیَّتِ خود مَسخرهٔ اِبْلیسی
از برایِ عَلَفِ دیو، تو قُربانِ تَنی
بُزِ دیوی تو مَگَر، یا بَرِهٔ اِبْلیسی؟
سَره مَردا چه پَشیمان شُده‌یی؟ گَردن نِهْ
که دَرین خوردنِ سیلی، سَرهٔ اِبْلیسی
شَلْغَمِ پُخته تو امید بِبُر زان تَره زار
زان کِه در خِدمَتِ نان، چون تَرهٔ اِبْلیسی
نان بِبینی تو و حیزانه دَراُفتی در رو
عاشقِ نُطفهٔ دیو و نَرهٔ اِبْلیسی
نیَّتِ روزه کُنی، توبْره گوید کِی خَر
سَر فُرو کُن، خَرِ با توبرهٔ اِبْلیسی
از حقیقت خَبَرت نیست، که چون خواهد بود
تو بِدان عِلْم و هُنر، قَوْصَرهٔ اِبْلیسی
در غَمِ فَربَهیِ گوشْت، تو لاغَر گشتی
ناله بَرداشته چون حَنْجرهٔ اِبْلیسی
کُفر و ایمانِ چه؟ می‌خور چو سگان، قَی می‌کُن
زان کِه تو مُؤمنه و کافَرهٔ اِبْلیسی
تا دَمِ مرگ و دَمِ غَرغَره چون سِرکهٔ بَد
تُرُش و گَنده تو چون غَرغَرهٔ اِبْلیسی
گِردِ آن دایرهٔ گِرده و خوانْ پَر چو مگس
تا قیامَت تو که از دایرهٔ اِبْلیسی
مولوی : دفتر اول
بخش ۶۵ - جواب گفتن شیر خرگوش را و روان شدن با او
گفت بِسْمِ اللّهْ، بیا تا او کجاست؟
پیشْ دَر شو، گَر هَمی گویی تو راست
تا سِزایِ او و صد چون او دَهَم
وَرْ دروغ است این، سِزایِ تو دَهَم
اَنْدَر آمد چون قَلاووزی به پیش
تا بَرَد او را به سویِ دامِ خویش
سویِ چاهی کو نِشانَش کرده بود
چاهِ مَغ را دامِ جانَش کرده بود
می‌شُدند این هر دو تا نزدیکِ چاه
اینْت خرگوشی چو آبی زیرِ کاه
آبْ کاهی را به هامون می‌بَرَد
آبْ کوهی را، عَجَب، چون می‌بَرَد؟
دامِ مَکْرِ او کَمَنْدِ شیر بود
طُرفه خرگوشی که شیری می‌رُبود
موسی‌یی فرعون را با رودِ نیل
می‌کشد با لشکر و جَمعِ ثَقیل
پَشّه‌‌یی نِمْرود را با نیمْ پَر
می‌شِکافَد بی‌مُحابا دَرْزِ سَر
حالِ آن کو قولِ دشمن را شُنود
بین جَزایِ آن کِه شُد یارِ حَسود
حالِ فرعونی که هامان را شُنود
حالِ نِمْرودی که شَیطان را شُنود
دُشمن اَرْچه دوستانه گویَدَت
دامْ دان، گَر چه زِ دانه گویَدَت
گَر تو را قَندی دَهَد، آن زَهرْ دان
گَر به تَنْ لُطْفی کُند، آن قَهرْ دان
چون قَضا آید، نبینی غیرِ پوست
دُشمنان را بازْ نَشْناسی زِ دوست
چُون چُنین شُد، اِبْتِهالْ آغاز کُن
ناله و تَسبیح و روزه ساز کُن
ناله می‌کُن کِی تو عَلّامُ الْغُیوب
زیرِ سنگِ مَکْرِ بَد، ما را مَکوب
گَر سگی کردیم، ای شیرآفرین
شیر را مَگْمار بر ما زین کَمین
آبِ خوش را صورتِ آتش مَدِه
اَنْدَر آتشْ صورتِ آبی مَنِه
از شرابِ قَهْر چون مَستی دَهی
نیست‌ها را صورتِ هستی دَهی
چیست مَستی؟ بَندِ چَشم از دیدِ چَشم
تا نِمایَد سنگْ گوهر، پَشمْ یَشْم
چیست مَستی؟ حِسّْ‌ها مُبْدَل شُدن
چوبِ گَزْ اَنْدَر نَظَر صَنْدَل شُدن
مولوی : دفتر اول
بخش ۱۵۲ - اعتماد کردن هاروت و ماروت بر عصمت خویش و امیری اهل دنیا خواستن و در فتنه افتادن
هَمچو هاروت و چو ماروتِ شَهیر
از بَطَر خورْدند زَهرآلودْ تیر
اِعْتِمادی بودَشان بر قُدْسِ خویش
چیست بر شیرْ اِعْتِمادِ گاومیش؟
گَرچه او با شاخْ صد چاره کُند
شاخْ شاخَشْ شیرِ نَر پاره کُند
گَر شود پُر شاخْ هَمچون خارْپُشت
شیر خواهد گاو را ناچار کُشت
گَرچه صَرصَر بَسْ درختان می‌کَند
با گیاهِ تَر وِیْ اِحْسان می‌کُند
بر ضعیفیِّ گیاه آن بادِ تُند
رَحْم کرد، ای دل تو از قُوَّت مَلُند
تیشه را زَانْبوهیِ شاخِ درخت
کِی هَراس آید؟ بِبُرَّد لَختْ لَخْت
لیک بر بَرگی نکوبَد خویش را
جُز که بر نیشی نکوبَد نیش را
شُعله را زَانْبوهیِ هیزُم چه غَم؟
کِی رَمَد قَصّاب از خَیْلِ غَنَم؟
پیشِ معنی چیست صورت؟ بَسْ زَبون
چَرخ را مَعنیش می‌دارد نِگون
تو قیاس از چَرخِ دولابی بِگیر
گَردِشَش از کیست؟ از عقلِ مُشیر
گَردشِ این قالبِ هَمچون سِپَر
هست از روحِ مُسَتَّر ای پسر
گَردشِ این باد از مَعنیِّ اوست
هَمچو چَرخی کان اسیرِ آبِ جوست
جَرّ و مَدّ و دَخْل و خَرجِ این نَفَس
از کِه باشد؟ جُز زِ جانِ پُر هَوَس؟
گاه جیمَش می‌کُند، گَهْ حا و دال
گاه صُلحَش می‌کُند، گاهی جِدال
گَهْ یَمینَش می‌بَرَد، گاهی یَسار
گَهْ گُلِسْتانَش کُند، گاهیْش خار
هم‌چُنین این باد را یَزدانِ ما
کرده بُد بر عادْ هَمچون اَژدَها
باز هم آن باد را بر مؤمنان
کرده بُد صُلح و مُراعات و اَمان
گفت اَلْمَعنی هُواللّهْ شیخِ دین
بَحْرِ مَعنی‌هایِ رَبُّ اَلْعالَمین
جُمله اَطْباقِ زمین و آسْمان
هَمچو خاشاکی در آن بَحْرِ رَوان
حَمله‌ها و رَقصِ خاشاک اَنْدر آب
هم زِ آب آمد به وَقتِ اِضْطِراب
چون که ساکِن خواهَدَش کرد از مِرا
سویِ ساحِل اَفْکَند خاشاک را
چون کَشَد از ساحِلَش در موجْ‌گاه
آن کُند با او که صَرصَر با گیاه
این حَدیثْ آخِر ندارد، بازْ ران
جانِبِ هاروت و ماروت ای جوان
مولوی : دفتر دوم
بخش ۷۵ - تتمهٔ اقرار ابلیس به معاویه مکر خود را
پس عَزازیلَش بِگُفت ای میرِ راد
مَکْرِ خود اَنْدَر میان باید نَهاد
گَر نمازت فَوْت می‌شُد آن زمان
می‌زَدی از دَردِ دلْ آه و فَغان
آن تَأسُّف، وان فَغان و آن نیاز
دَرگُذشتی از دو صد ذِکْر و نماز
من تو را بیدار کردم از نِهیب
تا نَسوزانَد چُنان آهی حِجاب
تا چُنان آهی نباشد مَر تو را
تا بِدان راهی نباشد مَر تو را
من حَسودم، از حَسَد کردم چُنین
من عَدوَّم، کارِ من مَکْر است و کین
گفت اکنون راست گفتی، صادقی
از تو این آید، تو این را لایقی
عنکبوتی تو، مگس داری شِکار
من نِیَم ای سگ مگس، زَحمَت مَیار
بازِ اِسْپیدَم، شکارم شَهْ کُند
عنکبوتی کِی به گِردِ ما تَنَد؟
رو مگس می‌گیر تا توانی، هَلا
سویِ دوغی زن مگس‌ها را صَلا
وَرْ بِخوانی تو به سویِ اَنْگَبین
هم دروغ و دوغ باشد آن یَقین
تو مرا بیدار کردی، خواب بود
تو نِمودی کَشتی، آن گرداب بود
تو مرا در خیر زان می‌خوانْدی
تا مرا از خیرِ بهتر رانْدی
مولوی : دفتر چهارم
بخش ۱۸ - بقیهٔ قصهٔ بنای مسجد اقصی
چون سُلیمان کرد آغازِ بِنا
پاکْ چون کعبه هُمایونْ چون مِنی
در بِنایَش دیده می‌شُد کَرّ و فَر
نی فَسُرده چون بِناهای دِگَر
در بِنا هر سنگ کَزْ کُه می‌سُکُست
فاش سیروا بی هَمی‌گفت از نَخُست
هَمچو از آب و گِلِ آدم‌ کَده
نورْ ز آهَک پاره‌ها تابان شُده
سنگْ بی‌حَمّالْ آینده شُده
وان دَر و دیوارها زنده شُده
حَق هَمی‌گوید که دیوارِ بِهشت
نیست چون دیوارها بی‌جان و زِشت
چون دَر و دیوارِ تَنْ با آگَهی‌ست
زنده باشد خانه چون شاهَنْشَهی‌ست
هم درخت و میوه هم آبِ زُلال
با بِهِشتی در حَدیث و در مَقال
زان که جَنَّت را نه ز آلَت بَسته‌اند
بلکه از اَعْمال و نِیَّت بَسته‌اند
این بِنا ز آب و گِلِ مُرده بُده‌ست
وان بِنا از طاعَتِ زنده شُده‌ست
این به اَصْلِ خویش مانَد پُرخَلَل
وان به اَصْلِ خود که عِلْم است و عَمَل
هم سَریر و قَصر و هم تاج و ثیاب
با بهشتی در سؤال و در جواب
فَرشْ بی‌فَرّاش پیچیده شود
خانه بی‌مِکْناسْ روبیده شود
خانهٔ دلْ بین زِ غَم ژولیده شُد
بی‌کَناس از توبه‌یی روبیده شُد
تَختِ او سَیّارْ بی‌حَمّال شُد
حَلْقه و دَر مُطرِب و قَوّال شُد
هست در دل زندگی دارُالْخُلود
در زَبانَم چون نمی‌آید چه سود؟
چون سُلَیمان دَر شُدی هر بامْداد
مَسجد اَنْدَر بَهرِ اِرْشادِ عِباد
پَند دادی گَهْ بگفت و لَحْن و ساز
گَهْ به فِعْل اَعْنی رُکوعی یا نماز
پَندِ فِعْلی خَلْق را جَذّاب‌تَر
که رَسَد در جانِ هر باگوش و کَر
اَنْدَر آن وَهْمِ امیری کَمْ بُوَد
در حَشَمْ تاثیرِ آن مُحْکَم بُوَد
مولوی : دفتر پنجم
بخش ۱۱۴ - آمدن شیخ بعد از چندین سال از بیابان به شهر غزنین و زنبیل گردانیدن به اشارت غیبی و تفرقه کردن آنچ جمع آید بر فقرا هر که را جان عز لبیکست نامه بر نامه پیک بر پیکست چنانک روزن خانه باز باشد آفتاب و ماهتاب و باران و نامه و غیره منقطع نباشد
رو به شهر آوَرْد آن فرمانْ‌پَذیر
شهرِ غَزْنین گشت از رویَش مُنیر
از فَرَحْ خَلْقی به اِسْتِقْبال رفت
او دَر آمَد از رَهِ دُزدیده تَفْت
جُمله اَعْیان و مِهان بَر خاستند
قَصْرها از بَهْرِ او آراستند
گفت من از خودنِمایی نامَدَم
جُز به خواریّ و گدایی نامَدَم
نیستم در عَزْمِ قال و قیلْ من
دَر به دَر گردم به کَفْ زَنْبیلْ من
بَنده فَرمانَم که اَمْر است از خدا
که گدا باشم گدا باشم گدا
در گدایی لَفْظِ نادر ناوَرَم
جُز طَریقِ خَسْ گدایان نَسْپَرَم
تا شَوَم غَرقه‌یْ مَذَلَّت من تمام
تا سَقَط‌ها بِشْنَوَم از خاص و عام
اَمْرِ حَقْ جان است و من آن را تَبَع
او طَمَع فَرمود ذَلَّ مَنْ طَمَع
چون طَمَع خواهد زِ من سُلطانِ دین
خاکْ بر فَرقِ قَناعَت بَعد از این
او مَذَلَّت خواست کِی عِزَّت تَنَم‌؟
او گدایی خواست کی میری کُنم‌؟
بَعد از این کَدّ و مَذَلَّت جانِ من
بیست عَبّاس‌اَند در اَنْبانِ من
شیخ بَر می‌گشت زَنْبیلی به دست
شَیْءِ لِلهْ خواجه توفیقیْت هست‌؟
بَرتَر از کُرسیّ و عَرشْ اَسْرارِ او
شَیْءُ لِلهْ شَیْءُ لِلهْ کارِ او
اَنْبیا هر یک همین فَن می‌زَنَند
خَلقْ مُفْلِسْ کُدْیه ایشان می‌کُنند
اَقْرِضوا اللهْ اَقْرِضوا اللهْ می‌زَنَند
بازگون بر اُنْصُروا اللهْ می‌تَنَند
دَر به دَر این شیخ می‌آرَد نیاز
بر فَلَک صد دَر برایِ شیخْ باز
کان گدایی کان به جِدْ می‌کرد او
بَهْرِ یَزدان بود نَزْ بَهْرِ گِلو
وَرْ بِکَردی نیز از بَهْرِ گِلو
آن گِلو از نورِ حَقْ دارد غُلو
در حَقِ او خورْدِ نان و شَهْد و شیر
بِهْ زِ چِلّه وَزْ سه روزه‌یْ صد فَقیر
نور می‌نوشَد مگو نان می‌خَورَد
لاله می‌کارَد به صورتْ می‌چَرَد
چون شَراری کو خورَد روغن زِ شمع
نورْ اَفْزایَد زِ خورْدَش بَهْرِ جمع
نانْ‌خوری را گفت حَقْ لاتُسْرِفوا
نورْ خوردن را نگفته‌ست اِکْتفوا
آن گِلویِ اِبْتِلا بُد وین گِلو
فارغ از اِسْراف و ایمِن از غُلو
اَمْر و فَرمان بود نه حِرْص و طَمَع
آن چُنان جانْ حِرْص را نَبْوَد تَبَع
گَر بِگویَد کیمیا مِس را بِدِه
تو به من خود را طَمَع نَبْوَد فِرِه
گنج‌هایِ خاک تا هفتم طَبَق
عَرضه کرده بود پیشِ شیخْ حَق
شیخ گفتا خالِقا من عاشقم
گَر بِجویَم غیرِ تو من فاسِقَم
هشت جَنَّت گَر دَر آرَم در نَظَر
وَرْ کُنم خِدمَت من از خَوْفِ سَقَر
مومنی باشم سلامَت‌جویْ من
زان که این هر دو بُوَد حَظِّ بَدَن
عاشقی کَزْ عشقِ یَزدانْ خورْد قوت
صد بَدَن پیشَش نَیَرزَد تَرِّه‌توت
وین بَدَن که دارد آن شیخِ فِطَن
چیزِ دیگر گَشت کَم خوانَش بَدَن
عاشقِ عشقِ خدا وان گاه مُزد‌؟
جِبْرَئیلِ مؤتَمَن وان گاه دُزد‌؟
عاشقِ آن لیلیِ کور و کَبود
مُلْکِ عالَمْ پیشِ او یک تَرِّه بود
پیش او یکسان شُده بُد خاک و زَر
زَر چه باشد‌؟ که نَبُد جان را خَطَر
شیر و گُرگ و دَدْ ازو واقِف شُده
هَمچو خویشانْ گِردِ او گِرد آمده
کین شُده‌ست از خویِ حیوان پاکْ پاک
پُر زِ عشق و لَحْم و شَحْمَش زَهْرناک
زَهْرِ دَد باشد شِکَرریزِ خِرَد
زان که نیکِ نیک باشد ضِدِّ بَد
لَحْمِ عاشق را نَیارَد خورْد دَد
عشقْ مَعْروف است پیشِ نیک و بَد
وَرْ خورَد خود فِی‌الْمَثَل دام و دَدَش
گوشتِ عاشقْ زَهْر گردد بُکْشَدَش
هر چه جُز عشق است شُد مَاْکولِ عشق
دو جهان یک دانه پیشِ نولِ عشق
دانه‌یی مَر مُرغ را هرگز خَورَد‌؟
کاهْدانْ مَر اسب را هرگز چَرَد‌؟
بَندگی کُن تا شوی عاشقْ لَعَل
بَندگی کَسْبی‌ست آید در عَمَل
بَنده آزادی طَمَع دارد زِ جَد
عاشقْ آزادی نخواهد تا اَبَد
بَنده دایم خِلْعَت و اِدْرارْجوست
خِلْعَتِ عاشق همه دیدارِ دوست
دَر نَگُنجَد عشق در گفت و شَنید
عشقْ دریایی‌ست قَعْرَش ناپَدید
قطره‌هایِ بَحْر را نَتْوان شِمُرد
هفت دریا پیش آن بَحْر است خُرد
این سُخَن پایان ندارد ای فُلان
باز رو در قِصّهٔ شیخِ زمان
مولوی : دفتر ششم
بخش ۷۶ - معجزهٔ هود علیه‌السلام در تخلص مؤمنان امت به وقت نزول باد
مؤمنان از دستِ بادِ ضایِره
جُمله بِنْشَستند اَنْدَر دایره
بادْ طوفان بود و کَشتی لُطْفِ هو
بَسْ چُنین کَشتیّ و طوفان دارد او
پادشاهی را خدا کَشتی کُند
تا به حِرْصِ خویشْ بر صَف‌ها زَنَد
قَصْدِ شَهْ آن نه که خَلْق ایمِن شوند
قَصْدَش آن که مُلْک گردد پایْ‌بَند
آن خَرآسی می‌دَوَد قَصْدَش خَلاص
تا بِیابَد او زِ زَخْمْ آن دَمْ مَناص
قَصْدِ او آن نه که آبی بَرکَشَد
یاکه کُنْجِد را بِدان روغن کُند
گاوْ بِشْتابَد زِ بیمِ زَخْمِ سخت
نه برایِ بُردنِ گَردون و رَخْت
لیکْ دادَش حَقْ چُنین خَوْفِ وَجَع
تا مَصالِح حاصِل آید در تَبَع
هم‌چُنان هر کاسِبی اَنْدَر دُکان
بَهرِ خود کوشَد نه اِصْلاحِ جهان
هر یکی بر دَردْ جویَد مَرهَمی
در تَبَع قایِم شُده زین عالَمی
حَقْ سُتونِ این جهانْ از تَرسْ ساخت
هر یکی از تَرسْ جانْ در کارْ باخت
حَمْدْ ایزد را که تَرسی را چُنین
کرد او مِعْمار و اِصْلاحِ زمین
این همه تَرسَنده‌اَند از نیک و بَد
هیچ تَرسَنده نَتَرسَد خود زِ خَود
پَسْ حقیقت بر همه حاکِمْ کسی‌ست
که قَریب است او اگر مَحْسوس نیست
هستْ او مَحْسوس اَنْدَر مَکْمَنی
لیکْ مَحْسوسِ حِسِ این خانه نی
آن حِسی که حَقْ بر آن حِسْ مُظْهَراست
نیست حِسِّ این جهان آن دیگراست
حِسِّ حیوان گَر بِدیدی آن صُوَر
بایَزیدِ وَقت بودی گاو و خَر
آن کِه تَن را مَظْهَر هر روح کرد
وان کِه کَشتی را بُراقِ نوح کرد
گَر بخواهد عینِ کَشتی را به خو
او کُند طوفانِ تو ای نورْجو
هر دَمَت طوفان و کَشتی ای مُقِل
با غَم و شادیْت کرد او مُتَّصِل
گَر نَبینی کَشتی و دریا به پیش
لَرْزها بین در همه اَجْزایِ خویش
چون نَبینَد اَصْلِ تَرسَش را عُیون
تَرس دارد از خیالِ گونه‌گون
مُشت بر اَعْمی زَنَد یک جِلْفِ مَست
کورْ پِنْدارَد لَگَدزن اُشتُراست
زان که آن دَمْ بانگِ اُشتُر می‌شَنید
کور را گوش است آیینه نه دید
باز گوید کور نه این سنگ بود
یا مگر از قُبّه‌یی پُر طَنْگ بود؟
این نبود و او نبود و آن نبود
آن کِه او تَرس آفرید این‌ها نِمود
تَرس و لَرْزه باشد از غیری یَقین
هیچ کَس از خود نَتَرسَد ای حَزین
آن حَکیمَکْ وَهْم خوانَد تَرس را
فَهْمْ کَژْ کرده‌ست او این دَرس را
هیچ وَهْمی بی‌حقیقت کِی بَوَد؟
هیچ قَلْبی بی‌صَحیحی کیِ رَوَد؟
کِی دروغی قیمَت آرَد بی زِ راست؟
در دو عالَمْ هر دروغ از راستْ خاست
راست را دید او رَواجیّ و فُروغ
بر امیدِ آن رَوان کرد او دُروغ
ای دُروغی که زِ صِدْقَت این نَواست؟
شُکرِ نِعْمَت گو مَکُن اِنْکارِ راست
از مُفَلْسِف گویم و سودایِ او
یا زِ کَشتی‌ها و دریاهایِ او
بَلْ زِ کَشتی هاش کان پَندِ دل است
گویم از کُل جُزو در کُلْ داخل است
هر وَلی را نوح و کَشتیبانْ شِناس
صُحبَتِ این خَلْق را طوفانْ شِناس
کَم گُریز از شیر و اَژدَرهایِ نَر
ز آشنایان و زِ خویشان کُن حَذَر
در تَلاقی روزگارَت می‌بَرَند
یادهاشانْ غایِبی‌اَت می‌چَرَند
چون خَرِ تشنه خیالِ هر یکی
از قِفِ تَنْ فِکر را شَربَت‌مَکی
نَشْف کرد از تو خیالِ آن وُشات
شَبْنَمی که داری از بَحْرُ الْحَیات
پَس نِشانِ نَشْفِ آب اَنْدَر غُصون
آن بُوَد کان می‌نَجُنبَد در رُکون
عُضوِ حُرْ شاخِ تَر و تازه بُوَد
می‌کَشی هر سو کَشیده می‌شود
گَر سَبَد خواهی توانی کَردَنَش
هم توانی کرد چَنْبَر گَردَنَش
چون شُد آن ناشِفْ زِ نَشْفِ بیخ خَود
نایَد آن سویی که اَمرَش می‌کَشَد
پَس بِخوان قاموا کُسالی از نُبی
چون نَیابَد شاخْ از بیخَش طِبی
آتشین است این نِشان کوتَه کُنم
بر فَقیر و گنج و اَحْوالَش زَنَم
آتشی دیدی که سوزَد هر نِهال؟
آتشِ جانْ بین کَزو سوزَد خیال
نه خیال و نه حقیقت را اَمان
زین چُنین آتش که شُعله زد زِ جان
خَصْمِ هر شیر آمد و هر روبَهْ او
کُلُّ شَیْءٍ هالِکْ اِلّا وَجْهَهُ
در وجوهِ وَجْهِ او رو خَرجْ شو
چون اَلِفْ در بِسْم دَر رَو دَرْج شو
آن اَلِفْ در بِسْمْ پنهان کرد ایست
هست او در بِسْم و هم در بِسْم نیست
هم‌چُنین جُملهٔ حُروفِ گشته مات
وَقتِ حَذفِ حَرفْ از بَهرِ صِلات
او صِلَه‌ست و بیّ و سین زو وَصْل یافت
وَصْلِ بیّ و سینْ اَلِف را بَر نَتافت
چون که حَرفی بَرنَتابَد این وِصال
واجِب آید که کُنم کوتَهْ مَقال
چون یکی حَرفی فِراقِ سین و بیست
خامُشی این جا مُهم‌تَرواجِبی ست
چون الف از خود فنا شد مکتنف
بی و سین بی او همی‌گویند الف
ما رَمَیْتَ اِذْ رَمَیْتَ بی وِیْ است
هم‌چُنین قالَ اللهْ از صَمْتَش بِجَست
تا بُوَد دارو ندارد او عَمَل
چون که شُد فانی کُند دَفْعِ عِلَل
گَر شود بیشه قَلَم دریا مِداد
مَثْنوی را نیست پایانی امید
چارچوب خشت‌زن تا خاک هست
می‌دهد تقطیع شعرش نیز دست
چون نَمانَد خاک و بودَش جَفْ کُند
خاک سازد بَحْرِ او چون کَفْ کُند
چون نَمانَد بیشه و سَر دَر کَشَد
بیشه‌ها از عینِ دریا سَر کَشَد
بَهرِ این گفت آن خداوندِ فَرَج
حَدِّثوا عَنْ بَحْرِنا اِذْ لا حَرَجْ
باز گرد از بَحْر و رو در خُشک نِهْ
هم زِ لُعْبَت گو که کودک‌راست بِهْ
تا زِ لُعْبَت اندک اندک در صِبا
جانْش گردد با یَمِ عقلْ آشنا
عقل از آن بازی هَمی‌یابَد صَبی
گَرچه با عقل است در ظاهِر اَبی
کودکِ دیوانه بازی کِی کُند؟
جُزو باید تا که کُل را فَی کُند
سعدی : غزلیات
غزل ۳۱۰ - ای به خلق از جهانیان ممتاز
ای به خلق از جهانیان ممتاز
چشم خلقی به روی خوب تو باز
لازم است آن که دارد این همه لطف
که تحمل کنندش این همه ناز
ای به عشق درخت بالایت
مرغ جان رمیده در پرواز
آن نه صاحب نظر بود که کند
از چنین روی در به روی فراز
بخورم گر ز دست توست نبید
نکنم گر خلاف توست نماز
گر بگریم چو شمع معذورم
کس نگوید در آتشم مگداز
می‌نگفتم سخن در آتش عشق
تا نگفت آب دیده غماز
آب و آتش خلاف یک دگرند
نشنیدیم عشق و صبر انباز
هر که دیدار دوست می‌طلبد
دوستی را حقیقت است و مجاز
آرزومند کعبه را شرط است
که تحمل کند نشیب و فراز
سعدیا زنده عاشقی باشد
که بمیرد بر آستان نیاز
سعدی : قصاید
قصیدهٔ شمارهٔ ۳۸ - در تهنیت اتابک مظفرالدین سلجوقشاه ابن سلغر
خدای را چه توان گفت شکر فضل و کرم
بدین نظر که دگرباره کرد بر عالم
به دور دولت سلجوقشاه سلغرشاه
خدایگان معظم اتابک اعظم
سر ملوک زمان پادشاه روی زمین
خلیفهٔ پدر و عم به اتفاق اعم
زمین پارس دگر فر آسمان دارد
به ماه طلعت شاه و ستارگان حشم
یکی به حضرت او داغ خادمی بر روی
یکی به خدمت او دست بندگی بر هم
به قبلهٔ کرمش روی نیکخواهان راست
به خدمت حرمش پشت پادشاهان خم
هنوز کوس بشارت تمام نازده بود
که تهنیت به دیار عرب رسید و عجم
ز سر نهادن گردن‌کشان و سالاران
بر آستان جلالش نماند جای قدم
سپاس بار خدایی که شکر نعمت او
هزار سال کم از حق او بود یک دم
خوشست بر دل آزادگان جراحت دوست
به حکم آنکه همش دوست می‌نهد مرهم
شب فراق به روز وصال حامله بود
الم خوشست به اندیشهٔ شفای الم
دگر خلاف نباشد میان آتش و آب
دگر نزاع نیفتد میان گرگ و غنم
ز سایهٔ علم شیر پیکرش نه عجب
که لرزه بر تن شیران فتد چو شیر علم
اگر دو دیدهٔ دشمن نمی‌تواند دید
که دوستان همه شادند، گو بمیر از غم
وجود هر که نخواهد دوام دولت او
اسیر باد به زندان ساکنان عدم
شها به خون عدو ریختن شتاب مکن
که خود هلاک شوند از حسد به خون شکم
هر آنکه چون قلمت سر به حکم بر ننهد
دو نیمه باد سرش تا به سینه همچو قلم
چنان به عهد تو مشتاق بود نوبت ملک
که تشنگان به فرات و پیادگان به حرم
به حلق خلق فرو ریخت شربتی شیرین
زدند بر دل بدگوی ضربتی محکم
جهان نماند و آثار معدلت ماند
به خیر کوش و صلاح و سداد و عفو و کرم
که ملک و دولت اضحاک بی‌گناه آزار
نماند و تا به قیامت برو بماند رقم
خطای بنده نگیری که مهتران ملوک
شنیده‌اند نصیحت ز کهتران خدم
خنک تنی که پس از وی حدیث خیر کنند
که جز حدیث نمی‌ماند از بنی‌آدم
به دولتت همه افتادگان بلند شدند
چو آفتاب که بر آسمان برد شبنم
مگر کمینهٔ آحاد بندگان سعدی
که سعیش از همه بیشست و حظش از همه کم
همیشه خرمیت باد و خیر باد که خلق
نبوده‌اند به ایام کس چنین خرم
سری مباد که بر خط بندگی تو نیست
وگر بود به سرنیزه باد چون پرچم
پروین اعتصامی : مثنویات، تمثیلات و مقطعات
جمال حق
نهان شد از گل زردی گلی سپید که ما
سپید جامه و از هر گنه مبرائیم
جواب داد که ما نیز چون تو بی گنهیم
چرا که جز نفسی در چمن نمیپائیم
بما زمانه چنان فرصتی نبخشوده است
که از غرور، دل پاک را بیالائیم
قضا، نیامده ما را ز باغ خواهد برد
نه میرویم بسودای خود، نه میئیم
بخود نظاره کنیم ار بچشم خودبینی
چگونه لاف توانیم زد که بینائیم
چو غنچه و گل دوشینه صبحدم فرسود
من و تو جای شگفت است گر نفرسائیم
بگرد ما گل زرد و سپید بسیارند
گمان مبر که بگلشن، من و تو تنهائیم
هزار بوته و برگ ار نهان کند ما را
به چشم خیرهٔ گلچین دهر پیدائیم
بدین شکفتگی امروز چند غره شویم
چو روشن است که پژمردگان فردائیم
درین زمانه، فزودن برای کاستن است
فلک بکاهدمان هر چه ما بیفزائیم
خوش است بادهٔ رنگین جام عمر، ولیک
مجال نیست که پیمانه‌ای بپیمائیم
ز طیب صبحدم آن به که توشه برگیریم
که آگه‌است که تا صبح دیگر اینجائیم
فضای باغ، تماشاگه جمال حق است
من و تو نیز در آن، از پی تماشائیم
چه فرق گر تو ز یک رنگ و ما ز یک فامیم
تمام، دختر صنع خدای یکتائیم
همین خوش است که در بندگیش یکرنگیم
همین بس است که در خواجگیش یکرائیم
برنگ ظاهر اوراق ما نگاه مکن
که ترجمان بلیغ هزار معنائیم
درین وجود ضعیف ار توان و توشی هست
رهین موهبت ایزد توانائیم
برای سجده درین آستان، تمام سریم
پی گذشتن ازین رهگذر، همه پائیم
تمام، ذرهٔ این بی زوال خورشیدیم
تمام، قطرهٔ این بی کرانه دریائیم
درین، صحیفه که زیبندگیست حرف نخست
چه فرق گر بنظر، زشت یا که زیبائیم
چو غنچه‌های دگر بشکفند، ما برویم
کنون بیا که صف سبزه را بیارائیم
درین دو روزهٔ هستی همین فضیلت ماست
که جور میکند ایام و ما شکیبائیم
ز سرد و گرم تنور قضا نمیترسیم
برای سوختن و ساختن مهیائیم
اسیر دام هوی و قرین آز شدن
اگر دمی و اگر قرنهاست، رسوائیم
عطار نیشابوری : در نعت رسول
حکایت مادری که فرزندش در آب افتاد
مادری را طفل در آب اوفتاد
جان مادر در تب و تاب اوفتاد
در تحیر طفل می‌زد دست و پای
آب بردش تا بناب آسیای
خواست شد در ناو مادر کان بدید
شد سوی درز آب حالی برکشید
آب از پس رفت و آن طفل عزیز
بر سر آن آب از پس رفت نیز
مادرش درجست او را برگرفت
شیردادش حالی و در برگرفت
ای ز شفقت داده مهر مادران
هست این غرقاب را ناوی گران
چون در آن گرداب حیرت اوفتیم
پیش ناو آب حسرت اوفتیم
مانده سرگردان چو آن طفل در آب
دست و پایی می‌زنیم از اضطراب
آن نفس ای مشفق طفلان راه
از کرم در غرقهٔ خود کن نگاه
رحمتی کن بر دل پرتاب ما
برکش از لطف و کرم در ز آب ما
شیرده ما را ز پستان کرم
برمگیر از پیش ما خوان کرم
ای ورای وصف و ادراک آمده
از صفات واصفان پاک آمده
دست کس نرسید برفتراک تو
لاجرم هستیم خاک خاک تو
خاک تو یاران پاک تو شدند
اهل عالم خاک خاک تو شدند
هرک خاکی نیست یاران ترا
دشمن است او دوست داران ترا
اولش بوبکر و آخر مرتضا
چار رکن کعبهٔ صدق و صفا
آن یکی در صدق هم راز و زیر
و آن دگر در عدل خورشید منیر
آن یکی دریای آزرم و حیا
آن دگر شاه اولوالعلم و سخا
عطار نیشابوری : عذر آوردن مرغان
حکایت غافلی که از ابلیس گله داشت
غافلی شد پیش آن صاحب چله
کرد از ابلیس بسیاری گله
گفت ابلیسم زد از تلبیس راه
کرد دین بر من به طراری تباه
مرد گفتش ای جوانمرد عزیز
آمده بد پیش ازین ابلیس نیز
مشتکی بود از تو و آزرده بود
خاک از ظلم تو بر سر کرده بود
گفت دنیا جمله اقطاع منست
مرد من نیست آنک دنیا دشمنست
تو بگو او را که عزم راه کن
دست از دنیای من کوتاه کن
من به دینش می‌کنم آهنگ سخت
زانک در دنیای من زد چنگ سخت
هرک بیرون شد ز اقطاعم تمام
نیست با او هیچ کارم والسلام
سنایی غزنوی : قصاید
قصیدهٔ شمارهٔ ۲۴ - در مدح بهرامشاه از زبان او
مردی و جوانمردی آئین و ره ماست
جان ملکان زنده به دولت‌کدهٔ ماست
روزی ده سیاره بر کسب ضیارا
در یوزه‌گر سایهٔ پر کله ماست
گر چه شره هر چه شه آمد سوی شرست
از دهر برافکندن شرها شره ماست
برگ که ما از که بیجاده نترسد
که تابرهٔ کاهکشان برگ که ماست
آنجا که بود کوشش شطرنج تواضع
در نطع جهان هر چه پیاده‌ست شه ماست
و آنجای که بخشایش ما دم زد اگر تو
در عمر گنه بینی آن گه گنه ماست
حقا که نه بر زندگی و دولت و دینست
هر عزم که در رغم سفیهان تبه ماست
هر عارضه کید ز خداوند بر ما
در بندگی آنجا که آن عامه مه ماست
ما خازن نیک و بد حقیم ز ما نیست
آنجا که «بگیر» ما و آنجا که «نه» ماست
المنة لله که بر دولت و ملت
اقلیم جهان دیده و عیوق گه ماست
چشم ملکان زیر سپیدیست ز بس اشک
از بیم یکی بنده که زیر شبه ماست
آنکس که ملوکان به غلامیش نیرزند
در خدمت کمتر حشم بارگه ماست
بهر شرف خود چو مه چارده هر روز
پر ماه نو از بوس شهان پایگه ماست
از بهر زر و سیم نه بل کز پی تشریف
سلطان فلک بندهٔ زرین کله ماست
گرچه مه چرخ آمد خورشید ولیکن
آن مه که به از چشمهٔ خورشید مه ماست
باشد همه را بنده سوی عزت و ما را
زلف پس گوش بت ما بنده ره ماست
از بهر دویی آینه در دست نگیریم
زیرا که در آیینه هم از ما شبه ماست
راندند بسی کامروایی سلف ما
آن دور چو بگذشت گه ماست گه ماست
بهرامشه ار چه که شه ماست ولیکن
آنکو دل ما دارد بهرامشه ماست