عبارات مورد جستجو در ۴۰۳ گوهر پیدا شد:
فردوسی : ضحاک
بخش ۲ - چنان بد که هر شب دو مرد جوان
چنان بد که هر شب دو مرد جوان
چه کهتر چه از تخمهٔ پهلوان
خورشگر ببردی به ایوان شاه
همی ساختی راه درمان شاه
بکشتی و مغزش بپرداختی
مران اژدها را خورش ساختی
دو پاکیزه از گوهر پادشا
دو مرد گرانمایه و پارسا
یکی نام ارمایل پاکدین
دگر نام گرمایل پیشبین
چنان بد که بودند روزی به هم
سخن رفت هر گونه از بیش و کم
ز بیدادگر شاه و ز لشکرش
وزان رسمهای بد اندر خورش
یکی گفت ما را به خوالیگری
بباید بر شاه رفت آوری
وزان پس یکی چاره‌ای ساختن
ز هر گونه اندیشه انداختن
مگر زین دو تن را که ریزند خون
یکی را توان آوریدن برون
برفتند و خوالیگری ساختند
خورشها و اندازه بشناختند
خورش خانهٔ پادشاه جهان
گرفت آن دو بیدار دل در نهان
چو آمد به هنگام خون ریختن
به شیرین روان اندر آویختن
ازان روز بانان مردم‌کشان
گرفته دو مرد جوان راکشان
زنان پیش خوالیگران تاختند
ز بالا به روی اندر انداختند
پر از درد خوالیگران را جگر
پر از خون دو دیده پر از کینه سر
همی بنگرید این بدان آن بدین
ز کردار بیداد شاه زمین
از آن دو یکی را بپرداختند
جزین چاره‌ای نیز نشناختند
برون کرد مغز سر گوسفند
بیامیخت با مغز آن ارجمند
یکی را به جان داد زنهار و گفت
نگر تا بیاری سر اندر نهفت
نگر تا نباشی به آباد شهر
ترا از جهان دشت و کوهست بهر
به جای سرش زان سری بی‌بها
خورش ساختند از پی اژدها
ازین گونه هر ماهیان سی‌جوان
ازیشان همی یافتندی روان
چو گرد آمدی مرد ازیشان دویست
بران سان که نشناختندی که کیست
خورشگر بدیشان بزی چند و میش
سپردی و صحرا نهادند پیش
کنون کرد از آن تخمه داد نژاد
که ز آباد ناید به دل برش یاد
پس آیین ضحاک وارونه خوی
چنان بد که چون می‌بدش آرزوی
ز مردان جنگی یکی خواستی
به کشتی چو با دیو برخاستی
کجا نامور دختری خوبروی
به پرده درون بود بی‌گفت‌گوی
پرستنده کردیش بر پیش خویش
نه بر رسم دین و نه بر رسم کیش
حافظ : غزلیات
غزل ۶۱ - صبا اگر گذری افتدت به کشور دوست
صبا اگر گذری اُفتَدَت به کشور دوست
بیار نَفحِه‌ای از گیسوی مُعَنبَر دوست
به جانِ او که به شکرانه جان برافشانم
اگر به سویِ من آری پیامی از برِ دوست
و گر چنان که در آن حضرتت نباشد بار
برایِ دیده بیاور غباری از درِ دوست
منِ گدا و تمنایِ وصلِ او هیهات
مگر به خواب ببینم خیالِ منظرِ دوست
دل صِنوبَری‌ام همچو بید لرزان است
ز حسرتِ قد و بالای چون صنوبرِ دوست
اگر چه دوست به چیزی نمی‌خرد ما را
به عالمی نفروشیم مویی از سرِ دوست
چه باشد ار شود از بندِ غم دلش آزاد
چو هست حافظِ مسکین غلام و چاکر دوست
مولوی : غزلیات
غزل ۱۱۱ - برای تو فدا کردیم جان‌ها
برایِ تو فِدا کردیم جان‌ها
کَشیده بَهرِ تو زَخمِ زبان‌ها
شَنیده طَعْنه‌های همچو آتش
رَسیده تیرِ کاری زان کَمان‌ها
اگر دل را بُرون آریم پیشَت
بِبَخشایی بر آن پُرخونْ نشان‌ها
اگر دشمن تو را از من بَدی گفت
مَها دشمن چه گوید جُز چُنان‌ها؟
بیا ای آفتابِ جُمله خوبان
که در لُطفِ تو خندد لَعْلِ کان‌ها
که بی‌تو سودِ ما جُمله زیانست
که گردد سود با بودَت زیان‌ها
گُمانِ او بَسَسْتَش زَهرِ قاتل
که در قندِ تو دارد بَدگُمان‌ها
مولوی : غزلیات
غزل ۳۳۸ - سماع از بهر جان بی‌قرار است
سَماع از بَهرِ جانِ بی‌قرار است
سَبُک بَرجِه، چه جایِ اِنْتِظار است؟
مَشین این‌جا تو با اندیشه خویش
اگر مَردی بُرو آن جا که یار است
مگو باشد که او ما را نخواهد
که مَردِ تشنه را با این چه کار است؟
که پروانه نَیَندیشد زِ آتش
که جانِ عشق را اندیشهْ عار است
چو مَردِ جَنگْ بانگِ طَبْل بِشْنید
در آن ساعت، هزار اَنْدَر هزار است
شَنیدی طَبْل، بَرکَش زود شمشیر
که جانِ تو غَلافِ ذوالْفَقار است
بِزَن شمشیر و مُلْکِ عشق بِسْتان
که مُلْکِ عشقْ مُلْکِ پایدار است
حسینِ کَربلایی، آب بُگْذار
که آبْ امروز تیغِ آبْدار است
مولوی : غزلیات
غزل ۹۶۱ - جهان را بدیدم وفایی ندارد
جهان را بِدیدَم وَفایی ندارد
جهانْ در جهان آشْنایی ندارد
دَرین قُرصِ زَرّینِ بالا تو مَنْگَر
که در اَنْدَرونْ بوریایی ندارد
بس اَبْلَه شتابان شُده سویِ دامَش
چو کوری که در کَفْ عصایی ندارد
بَرو گشته تَرسان بَرو گَشته لَرزان
زِهی عِلَّتی کانْ دَوایی ندارد
نِموده جَمالی ولی زیرِ چادر
عَجوزی قَبیحی لِقایی ندارد
کسی سَر نَهَد بر فُسونَش که چون مار
زِ عقل و زِ دینْ دست و پایی ندارد
کسی جان دَهَد در رَهَش کَزْ شَقاوَت
زِ جانانِ رَهْ جانْ فَزایی ندارد
چه مُردار مِسّی که مُرد او زِ مِسّی
که پِنْداشت کو کیمیایی ندارد
برایِ خیالی شُده چون خیالی
به جُز دَرد و رنج و عَنایی ندارد
چرا جانْ نَکارَد به دَرگاهِ مَعشوق؟
عَجَب عشقْ خود اِصْطِفایی ندارد؟
چه شاهان که از عشقْ صد مُلکْ بُردند
که آن سَلطَنت مُنْتَهایی ندارد
چه تَقصیر کرده‌ست این عشق با تو؟
که مُنکِر شُدی کو عَطایی ندارد
به یک دَردِسَر زو تو پا را کَشیدی
چه رَهْ دیده‌یی کان بَلایی ندارد؟
خَمُش کُن نِثار است بر عاشقانش
گُهَرها که هر یک بَهایی ندارد
مولوی : غزلیات
غزل ۱۱۹۱ - ماییم فداییان جان باز
ماییم فِداییان جانْ باز
گُستاخِ و دَلیر و جِسْم پَرداز
حیف است که جانِ پاکِ ما را
باشد تَنِ خاکسار اَنْباز
ز آغازْ همه به آخِر آیند
ز آخِرِ بِرَویم ما به آغاز
هین باز پَرید جُمله یاران
شَهْ باز بِکوفْت طَبْلِ شَهْباز
شش سویْ مَپَر بِپَر از آن سو
کَنْدَر دلِ تو رَسید آواز
هان ای دلِ خسته نَقْل ما را
روزی دو سه مانده است می‌ساز
گَر خواری وگَر عزیزی این جا
زان سوست بَقا و مُلْک و اِعْزاز
مَگْشایْ پَرِ سُخَن کَزان سو
بی پَر باشد همیشه پَرواز
پوستِ سُخَن است این چه گفتم
از پوستْ کِه یافت مَغزِ آن راز
مولوی : غزلیات
غزل ۱۲۶۲ - گر جان به جز تو خواهد از خویش برکنیمش
گَر جانْ به جُز تو خواهد از خویش بَرکَنیمَش
وَرْ چَرخْ سَرکَش آید بر هَمدِگَر زَنیمَش
گَر رَختِ خویش خواهد ما رَختِ او دَهیمَش
وَرْ قَلعه‌ها دَرآیَد ویرانه‌ها کُنیمَش
گَر این جهان چو جان است ما جانِ جانِ جانیم
وَرْ این فَلَک سَر آمَد ما چَشمِ روشَنیمَش
بیخِ درختْ خاک است وین چَرخْ شاخ و بَرگَش
عالَم درختِ زیتون ما هَمچو روغَنیمَش
چون عشقِ شَمسِ تبریز آهن رُبایْ باشد
ما بر طَریقِ خِدمَت مانندِ آهَنیمَش
مولوی : غزلیات
غزل ۱۴۰۳ - آمده‌‌‌‌‌ام که سر نهم، عشق تو را به سر برم
آمده‌‌‌‌‌ام که سَر نَهَم، عشقِ تو را به سَر بَرَم
وَرْ تو بگویی‌‌‌‌‌ام که نی، نی شِکَنَم شِکَر بَرَم
آمده‌‌‌‌‌ام چو عقل و جان، از همه دیده‌ها نَهان
تا سویِ جان و دیدگان، مَشْعلهٔ نَظَر بَرَم
آمده‌‌‌‌‌ام که رَهْ زَنَم، بر سَرِ گنجِ شَهْ زَنَم
آمده‌‌‌‌‌ام که زَر بَرَم، زَرْ نَبَرَم خَبَر بَرَم
گَر شِکَنَد دلِ مرا، جان بِدَهَم به دل شِکَن
گَر زِ سَرَم کُلَه بَرَد، من زِ میانْ کَمَر بَرَم
اوست نِشَسته در نَظَر، من به کجا نَظَر کُنم؟
اوست گرفته شهرِ دل، من به کجا سَفَر بَرَم؟
آن کِه زِ زَخْم تیرِ او، کوهْ شِکاف می‌کُند
پیشِ گُشادِ تیرِ او، وای اگر سِپَر بَرَم
گفتم آفتاب را گَر بِبَری تو تابِ خود
تابِ تو را چو تَب کُند، گفت بلی، اگر بَرَم
آن کِه زِ تابِ رویِ او، نورِ صَفا به دل کَشَد
وان کِه زِ جویِ حُسنِ او، آبْ سوی جِگَر بَرَم
در هَوَسِ خیالِ او، هَمچو خیالْ گشته‌ام
وَزْ سَرِ رَشکِ نامِ او، نامِ رُخِ قَمَر بَرَم
این غَزَلَم جوابِ آن باده که داشت پیشِ من
گفت بِخور،‌ نمی‌خوری؟ پیشِ کسی دِگَر بَرَم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۵۹۳ - روی نیکت بد کند من نیک را بر بد نهم
رویِ نیکَت بَد کُند منْ نیک را بر بَد نَهَم
عاشقی بَسْ پُخته‌‌‌‌اَم این نَنگ را بر خَود نَهَم
نَنگِ عاشقْ نَنگ دارد از همه فَخْرِ جهان
نَنگ را من بر سَرِ آن عِشرتِ‌‌ بی‌حَد نَهَم
عِلْم چون چادر گُشایَد در بَرَم گیرد به لُطف
حَرف‌‌‌هایِ عِلْم را بر گَردنِ اَبْجَد نَهَم
تاجِ زَرّین چون نَهَد از عاشقی بر فَرقِ من
تَختِ خود را من بَرآرَم بر سَرِ فَرقَد نَهَم
چون در آبِ زندگانی صورتم پنهان شود
صورتِ خود را به پیشِ صورت احمد نَهَم
نامِ شَمسُ الدّین ِتبریزی چو بِنْویسم بِدانْک
شِکَّرِ دلخواه را در اِشْکَمِ کاغذ نَهَم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۵۹۸ - ای خوشا روزا که ما معشوق را مهمان کنیم
ای خوشا روزا که ما معشوق را مِهْمان کنیم
دیده از رویِ نِگارینَشْ نِگارِستان کنیم
گَر زِ داغِ هَجرِ او دَردی‌‌‌‌ست در دل‌‌‌های ما
ز آفتابِ رویِ او آن دَرد را دَرمان کنیم
چون به دستِ ما سِپارَد زُلفِ مُشک اَفْشانِ خویش
پیشِ مُشک اَفْشانِ او شاید که جانْ قُربان کنیم
آن سَرِ زُلفش که بازی می‌کُند از بادِ عشق
مَیل دارد تا که ما دل را دَرو پیچان کنیم
او به آزارِ دلِ ما هر چه خواهد آن کُند
ما به فَرمانِ دلِ او هر چه گوید آن کنیم
این کنیم و صد چُنین و مِنَّتَش بر جانِ ماست
جان و دل خِدمَت دهیم و خِدمَتِ سُلطان کنیم
آفتابِ رَحْمَتَش در خاکِ ما دَرتافته‌‌‌‌ست
ذَرّه‌‌‌های خاکِ خود را پیشِ او رَقصان کنیم
ذَرّه‌‌‌های تیره را در نورِ او روشن کنیم
چَشم‌‌‌های خیره را در رویِ او تابان کنیم
چوبِ خُشکِ جسمِ ما را کو به مانندِ عَصاست
در کَفِ موسیِّ عشقش مُعْجِزِ ثُعْبان کنیم
گَر عَجَب‌‌‌های جهانْ حیران شود در ما رَواست
کین چُنین فرعون را ما موسیِ عِمْران کنیم
نیمه‌یی گفتیم و باقیْ نیم کاران بو بَرَند
یا برایِ روزِ پنهانْ نیمه را پنهان کنیم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۷۷۲ - چند گهی فاتحه خوانت کنم
چند گَهی فاتحه خوانَت کُنم
از پَسِ آن شاهِ جهانَت کُنم
پیر شُدی در غَمِ ما، باک نیست
پیر بیا تا که جوانَت کُنم
هیچ غَمِ جان مَخور ارْ جان بِرَفت
بِگْلَرِ لشکرگَهِ جانَت کُنم
آنچه مُحال است تَصوّر دَهَم
وَجهِ مُحالیش بَیانَت کُنم
رَهْ دَهَمَت تا به اصولِ اصول
راه چه باشد که چُنانَت کُنم
گر چه کَلیمی، همه در اعتراض
کَشف کُنم، خِضْرِ زَمانَت کُنم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۸۴۸ - چه باشد پیشۀ عاشق به جز دیوانگی کردن؟
چه باشد پیشۀ عاشق به جُز دیوانگی کردن؟
چه باشد نازِ معشوقان به جُز بیگانگی کردن؟
زِ هر ذَرّه بیاموزید پیشِ نور بَرجَستن
زِ پَروانه بیاموزید آن مَردانگی کردن
چو شیرِ مَست بیرون جِه نه اوَّل دان و نه آخِر
که آید نَنگْ شیران را زِ روبَهْ شانگی کردن
سَرافراز است کُهْ لیکِن نداند ذَرّه باشیدن
چه گویم باز را لیکِن کجا پَروانگی کردن
به پیشِ تیرْ چون اِسْپَر برهنه زَخْم را جُستن
میانِ کوره با آتش چو زَر هم خانگی کردن
گَر آبِ جویْ شیرین است ولی کو هَیبَتِ دریا؟
کجا فَرزین شَهْ بودن کجا فَرزانگی کردن
تویی پیمانه اسرار گوش و چَشم را بَربَند
نَتانَد کاسه سوراخْ خود پیمانگی کردن
اگر باشد شبی روشن کجا باشد به جایِ روز؟
وَگَر باشد شَبَه تابان کجا دُردانگی کردن؟
مولوی : غزلیات
غزل ۱۸۹۶ - نشاید از تو چندین جور کردن
نَشایَد از تو چندین جور کردن
نَشایَد خونِ مَظْلومان به گَردن
مرا بَهرِ تو باید زندگانی
وَگَر نی سَهْل دارم جان سِپُردن
از آن روزی که نامِ تو شنیدم
شُدم عاجِز من از شب‌‌ها شِمُردن
رَوا باشد که از چون تو کَریمی
نَصیبِ من بُوَد اَفْسوس خوردن؟
خداوندا از آن خوش تَر چه باشد
بدیدن رویِ تو پیش تو مُردن؟
مِثالِ شمع شُد خونَم در آتش
زِ دل جوشیدن و بر رُخْ فَسُردن
دَرین زندان مرا کُنْد است دَندان
ازین صبر و ازین دندان فَشُردن
از این خانه شُدم من سیر وَقت است
به بامِ آسْمان‌‌ها رَخْت بُردن
مولوی : غزلیات
غزل ۲۰۳۸ - از زنگ لشکر آمد، بر قلب لشکرش زن
از زَنگْ لشکر آمد، بر قَلْبِ لشکرَش زن
ای سَرفَراز مَردی، مَردانه بر سَرَش زن
چون آتش آر حَمله، کو هیزُم است جُمله
از آتشِ دلِ خود، در خُشک و در تَرَش زن
گَر بَحْر با تو کوشَد، در کین تو بِجوشد
آتش کُن آبِ او را، در دُرّ و گوهَرَش زن
هر تیر کَزْ تو پَرَّد، هفت آسْمان بِدَرَّد
ای قابِ قوس، تیری بر پُشتِ اِسْپَرَش زن
هر کَس که‌‌ بی‌سَر آید، تو دستْ بر سَرَش نِهْ
وان کَس که باسَر آید، تو زَخمِ خَنْجَرَش زن
جانی که بَرفُروزَد، در عشقِ تو بِسوزد
خواهی که تازه گردد؟ در حوضِ کوثَرَش زن
از لَعْلِ میْ‌فُروشَت، سَرمَست کُن جهان را
بِسْتان زِ زُهره چَنگَش، بر جام و ساغَرَش زن
ای شَمسِ حَقِّ تبریز هر کَس که مُنْکِر آید
از جَذبِ نورِ ایمان، در جانِ کافَرَش زن
مولوی : غزلیات
غزل ۲۱۰۲ - چیست با عشق آشنا بودن؟
چیست با عشقْ آشنا بودن؟
به جُز از کامِ دلْ جُدا بودن
خون شدن، خونِ خود فرو خوردن
با سگانْ بر دَرِ وَفا بودن
او فِدایی‌ست، هیچ فرقی نیست
پیشِ او مرگ و نَقلْ یا بودن
رَو مُسلمان سِپَر سَلامَت باش
جَهد می‌کُن به پارسا بودن
کین شهیدانْ زِ مرگ نَشْکیبَند
عاشقانند بر فَنا بودن
از بَلا و قَضا گُریزی تو
تَرسِ ایشان زِ بی‌بَلا بودن
شَشه می‌گیر و روزِ عاشورا
تو نَتانی به کربلا بودن
مولوی : غزلیات
غزل ۲۲۳۶ - جانا تویی کلیم و منم چون عصای تو
جانا تویی کَلیم و مَنَم چون عَصایِ تو
گَهْ تکیه گاهِ خَلْقَم و گَهْ اژدَهایِ تو
در دستِ فَضْل و رَحمَتِ تو یارم و عَصا
ماری شَوَم چو اَفکَنَدم اِصْطِفایِ تو
ای باقی و بَقایِ تو بی‌روز و روزگار
شُد روز و روزگارِ من اَنْدَر وَفایِ تو
صد روز و روزگارِ دِگَر گَر دَهی مرا
بادا فِدایِ عشق و فریب و وَلایِ تو
دلْ چَشم گشت جُمله، چو چَشمَم به دل بِگُفت
بی‌کام و بی‌زبانه عَجَب وَصْف‌های تو
زان دَم که از تو چَشمْ خَبَر بُرد سویِ دل
دل می‌کُند دُعایِ دو چَشم و دُعایِ تو
می گردد آسْمان همه شب با دو صد چراغ
در جُست و جویِ چَشمِ خوشِ دِلْرُبایِ تو
گَر کاسه بی‌نَوا شُد، وَرْ کیسه لاغَری
صد جان و دل فُزود رُخِ جانْ فَزایِ تو
گَر خانه و دُکان زِ هوایِ تو شُد خراب
دَرتافْت لاجَرَم به خرابَم ضیایِ تو
ای جان اگر رضایِ تو غَم خوردنِ دل است
صد دل به غَم سِپارَم بَهرِ رضایِ تو
از زَخْمِ هاوَنِ غَمِ خود، خوش مرا بِکوب
زین کوفتن رَسَد به نَظَر، توتیایِ تو
جان چیست؟ نیم بَرگ زِ گُلْزارِ حُسنِ تو
دل چیست؟ یک شکوفه زِ بَرگ و نَوایِ تو
خامُش کُنم اگرچه که گوینده من نِیَم
گفت آنِ توست و گفتنِ خَلْقانْ صَدایِ تو
مولوی : غزلیات
غزل ۳۰۳۱ - خوش دلم از یار، همچنان که تو دیدی
خوش دِلَم از یار، همچُنان که تو دیدی
جانْ پُرِ اَنْوار، همچُنان که تو دیدی
از چَمَنِ یار، صد رَوانِ مُقَدَّس
در گُل و گُلْزار، همچُنان که تو دیدی
هر کِه دلی داشت زین هَوَس، تو بِبینَش
بی‌دل و‌ بی‌کار، همچُنان که تو دیدی
هر نَظَری کو بِدید رویِ تو را، گشت
خواجهٔ اَسْرار، همچُنان که تو دیدی
صورتِ مَنصور دان که بود بَهانه
بَرشُده بر دار، همچُنان که تو دیدی
هست بر اومیدِ گُلْسِتانِ تو جان‌ها
ساخته با خار، همچُنان که تو دیدی
عشق چو طاووس چون پَرید، شود دل
خانهٔ پُرمار، همچُنان که تو دیدی
عشقْ گُزین عشق،‌ بی‌حَیاتِ خوشِ عشق
عُمر بُوَد بار، همچُنان که تو دیدی
در دلِ عُشّاقْ فَخْر و مُلْکِ دو عالَم
نَنگ بُوَد عار، همچُنان که تو دیدی
عشقِ خداوندْ شَمسِ دین که به تبریز
جان کُند ایثار، همچُنان که تو دیدی
مولوی : دفتر اول
بخش ۵۲ - انکار کردن نخچیران بر خرگوش در تاخیر رفتن بر شیر
قوم گُفتَندَش که چندین گاهْ ما
جان فِدا کردیم در عَهد و وَفا
تو مَجو بَدنامیِ ما ای عَنود
تا نَرنجَد شیر، رَو رَو، زود زود
مولوی : دفتر اول
بخش ۱۷۰ - افتادن رکابدار هر باری پیش امیر المؤمنین علی کرم الله وجهه کی ای امیر المؤمنین مرا بکش و ازین قضا برهان
باز آمد کِی علی زودَم بِکُش
تا نَبینَم آن دَم و وَقتِ تُرُش
من حَلالَت می‌کُنم، خونم بِریز
تا نَبینَد چَشم من آن رَسْتخیز
گفتم اَرْ هر ذَرّه‌یی خونی شود
خَنْجَر اَنْدر کَفَّ به قَصدِ تو رَوَد
یک سَرِ مو از تو نَتْوانَد بُرید
چون قَلَم بر تو چُنان خَطّی کَشید
لیکْ بی‌غَم شو، شَفیعِ تو مَنَم
خواجهٔ روحَم، نه مَمْلوکِ تَنَم
پیشِ من این تَن ندارد قیمتی
بی تَنِ خویشَم فَتی اِبْنُ الْفَتی
خَنجَر و شمشیر شُد رَیْحانِ من
مرگِ من شُد بَزْم و نَرگِسْتانِ من
آن کِه او تَن را بِدین سان پِیْ کُند
حِرصِ میریّ و خِلافَت کِی کُند؟
زان به ظاهر کو شَد اَنْدر جاه و حُکْم
تا امیران را نِمایَد راه و حُکْم
تا امیری را دَهَد جانی دِگَر
تا دَهَد نَخْلِ خِلافَت را ثَمَر
مولوی : دفتر پنجم
بخش ۵۶ - داستان آن عاشق کی با معشوق خود برمی‌شمرد خدمتها و وفاهای خود را و شبهای دراز تتجافی جنوبهم عن المضاجع را و بی‌نوایی و جگر تشنگی روزهای دراز را و می‌گفت کی من جزین خدمت نمی‌دانم اگر خدمت دیگر هست مرا ارشاد کن کی هر چه فرمایی منقادم اگر در آتش رفتن است چون خلیل علیه‌السلام و اگر در دهان نهنگ دریا فتادنست چون یونس علیه‌السلام و اگر هفتاد بار کشته شدن است چون جرجیس علیه‌السلام و اگر از گریه نابینا شدن است چون شعیب علیه‌السلام و وفا و جانبازی انبیا را علیهم‌السلام شمار نیست و جواب گفتن معشوق او را
آن یکی عاشق به پیشِ یارِ خود
می‌شِمُرد از خِدمَت و از کارِ خود
کَزْ برایِ تو چُنین کردم چُنان
تیرها خورْدم دَرین رَزْم و سِنان
مالْ رفت و زورْ رفت و نامْ رفت
بر من از عشقَت بَسی ناکامْ رفت
هیچ صُبحَم خُفته یا خَندان نیافت
هیچ شامَم با سَر و سامان نیافت
آنچه او نوشیده بود از تَلْخ و دُرد
او به تَفْصیلَش یکایک می‌شِمُرد
نَزْ برایِ مِنَّتی بَلْ می‌نِمود
بر دُرُستیّ مَحَبَّت صد شُهود
عاقِلان را یک اِشارَت بَسْ بُوَد
عاشقان را تِشنگی زان کِی رَوَد؟
می‌کُند تَکْرارِ گفتنْ بی‌مَلال
کِی زِاشارَت بَسْ کند حوت از زُلال؟
صد سُخَن می‌گفت زان دَردِ کُهَن
در شِکایَت که نگفتم یک سُخَن
آتشی بودَش نمی‌دانست چیست
لیکْ چون شمع از تَفِ آن می‌گِریست
گفت معشوق این همه کردی وَلیک
گوش بُگْشا پَهْن و اَنْدَر یاب نیک
کانچه اَصْلِ اَصلِ عشق است و وَلاست
آن نکردی اینچ کردی فَرعْ‌هاست
گُفتَش آن عاشق بگو کان اَصلْ چیست؟
گفت اَصلَش مُردن است و نیستی‌ست
تو همه کردی نَمُردی زنده‌یی
هین بِمیر اَرْ یارِ جانْ‌بازنده‌یی
هم در آن دَمْ شد دراز و جان بِداد
هَمچو گُل دَرباخت سَر خَندان و شاد
مانْد آن خَنده بَرو وَقْفِ اَبَد
هَمچو جان و عقلِ عارفْ بی‌کَبَد
نورِ مَهْ‌آلوده کِی گردد ابد؟
گَر زَنَد آن نورْ بر هر نیک و بَد
او زِ جُمله پاک وا گَردد به ماه
هَمچو نورِ عقل و جانْ سویِ اِله
وَصْفِ پاکی وَقْفْ بر نورِ مَهْ است
تا بِشَش گر بر نجاساتِ رَهْ‌ است
زان نجاساتِ رَهْ و آلودگی
نور را حاصِل نگردد بَدرگی
اِرْجِعی بِشْنود نورِ آفتاب
سویِ اَصلِ خویش باز آمد شِتاب
نه زِ گُلْخَن‌ها بَرو نَنگی بِمانْد
نه زِ گُلْشَن‌ها بَرو رَنگی بِمانْد
نورِ دیده وْ نورْدیده بازگشت
مانْد در سودایِ او صَحرا و دشت