عبارات مورد جستجو در ۱۰۹ گوهر پیدا شد:
حافظ : غزلیات
غزل ۲۵۰ - روی بنمای و وجود خودم از یاد ببر
روی بنمای و وجود خودم از یاد ببر
خرمن سوختگان را همه گو باد ببر
ما چو دادیم دل و دیده به طوفان بلا
گو بیا سیل غم و خانه ز بنیاد ببر
زلف چون عنبر خامش که ببوید هیهات
ای دل خام طمع این سخن از یاد ببر
سینه گو شعله ی آتشکده ی فارس بکش
دیده گو آب رخ دجله ی بغداد ببر
دولت پیر مغان باد که باقی سهل است
دیگری گو برو و نام من از یاد ببر
سعی نابرده در این راه به جایی نرسی
مزد اگر می‌طلبی طاعت استاد ببر
روز مرگم نفسی وعده ی دیدار بده
وان گهم تا به لحد فارغ و آزاد ببر
دوش می‌گفت به مژگان درازت بکشم
یا رب از خاطرش اندیشه ی بیداد ببر
حافظ اندیشه کن از نازکی خاطر یار
برو از درگهش این ناله و فریاد ببر
مولوی : غزلیات
غزل ۷۶۰ - خنک آن کس که چو ما شد همه تسلیم و رضا شد
خُنُک آن کَس که چو ما شُد همه تسلیم و رِضا شُد
گِروِ عشق و جُنون شُد گُهَرِ بَحرِ صَفا شُد
مَهْ و خورشیدْ نَظَر شُد که ازو خاکْ چو زَر شُد
به کَرَمْ بَحرِ گُهَر شُد به رَوِشْ بادِ صَبا شُد
چو شَهِ عشقْ کَشیدش زِ همه خَلْق بُریدَش
نَظَرِ عشقْ گُزیدَش همه حاجاتْ رَوا شُد
به سَفَر چون مَهِ گَردونْ به شبِ چارده پُر شُد
به نَظَرهایِ الهی به یکی لحظه کجا شُد
دلِ تو کرد چَرایی به بُرون زآخُرِ قالَب
وَگَر آن نیست به هر شب به چَراگاه چرا شُد؟
خُنُک آن گَهْ که کُند حَقْ گُنَهَت طاعَتِ مُطْلَق
خُنُک آن دَم که جِنایاتْ عِنایاتِ خدا شُد
سَفَرِ مُشکل و دورَش بِشُد و مانْد حُضورَش
زِ درونْ قوَّتِ نورَش مَدَدِ نورِ سَما شُد
مولوی : غزلیات
غزل ۲۷۵۸ - مست می عشق را حیا نی
مَستِ میِ عشق را حَیا نی
وین بادهٔ عشق را بَها نی
آن عشقْ چو بَزم و بادهْ جان را
می نوشَد و مُمکنِ صَلا نی
با عقلْ بِگُفت ماجَراها
جان گفت که وَقتِ ماجَرا نی
از روح بِجُستم آن صَفا، گفت
آن هست صَفا، ولی زِ ما نی
گفتم که مَکُن نَهان ازین مِس
ای کُفْوِ تو زَرّ و کیمیا نی
کین بَرقِ حَدیثِ تو ازان است
جُز جانْ اَفْزا و دِلْرُبا نی
گفتا غَلَطی، که آن نِیَم من
ما بوالْحَسَنیم و بوالْعَلا نی
گفتم که به حَقِّ نرگسانَت
دَفعَم بِمَدِهْ به شیوه‌ها، نی
کاین غَمْزهٔ مَستِ خونیِ تو
کُشته‌‌‌ست هزار و خون بَها نی
بِاللَّهْ که تویی که‌ بی‌تویی تو
ای کِبْر تو غیرِ کِبْریا نی
گَر زان که تویی، وَ گَرنه‌یی تو
از تو گُذری دو دیده را نی
گَر فرمایی که نیست هست است
کو زَهره که گویَمَت چرا؟ نی
مِقْناطیسیّ و جانْ چو آهن
می‌آید مَست و دست و پا نی
چون گرم شَوَم، زِ جامِ اوَّل
غیرِ تسلیم در قَضا نی
چون شُد به سَرَم مَی‌اَم سَراسَر
میْ را تَسلیمْ یا رِضا نی
از بَهرِ نَسیم زُلْفِ جَعْدَت
یکتا زُلْفی که جُز دو تا نی
ای بادِ صَبا به اِنْتِظارَت
از بَهرِ صِبا و خود صَبا نی
پس ما چه زنیم، ای قَلَنْدَر
اَنْدَر گِرِه و گِرهِ گُشا نی؟
گَر زان که نه هر دَمی خداوند
کو جُز سِر و خاصهٔ خدا نی
مَخْدومی شَمسِ دین تبریز
چون خورشیدش دَرین سَما نی
مولوی : دفتر ششم
بخش ۱۶ - حواله کردن مرغ گرفتاری خود را در دام به فعل و مکر و زرق زاهد و جواب زاهد مرغ را
گفت آن مُرغ این سِزایِ او بُوَد
که فُسونِ زاهِدان را بِشْنَود
گفت زاهِد نه سِزایِ آن نَشاف
کو خورَد مال یَتیمان از گِزاف
بعد از آن نوحه‌گَری آغاز کرد
که فَخ و صَیّاد لَرْزان شُد زِ دَرد
کَزْ تَناقُض‌هایِ دلْ پُشتَم شِکَست
بر سَرَم جانا بیا می‌مال دَست
زیرِ دستِ تو سَرَم را راحتی‌ست
دستِ تو در شُکْربَخشی آیَتی‌ست
سایهٔ خود از سَرِ من بَرمَدار
بی‌قَرارم بی‌قَرارم بی‌قَرار
خواب‌ها بیزار شُد از چَشمِ من
در غَمَت ای رَشکِ سَرو و یاسَمَن
گَر نِیَم لایِقْ چه باشد گَر دَمی
ناسِزایی را بِپُرسی در غَمی؟
مَر عَدَم را خود چه اِسْتِحْقاق بود
که بَرو لُطْفَت چُنین دَرها گُشود
خاکِ گرگین را کَرَمْ آسیب کرد
دَهْ گُهَر از نورِ حِسّ در جیب کرد
پنج حِسِّ ظاهر و پنجِ نَهان
که بَشَر شُد نُطْفِهٔ مُرده از آن
توبه بی‌توفیقَت ای نورِ بُلند
چیست جُز بر ریشِ توبه ریش‌خَند؟
سَبْلَتانِ توبه یک یک بَرکَنی
توبه سایه‌ است و تو ماهِ روشَنی
ای زِ تو ویران دُکان و مَنْزِلَم
چون نَنالَم چون بِیَفْشاری دِلَم؟
چون گُریزم؟ زان که بی‌تو زنده نیست
بی‌خداوندیْت بودِ بنده نیست
جانِ من بِسْتان تو ای جان را اُصول
زان که بی‌تو گشته‌ام از جانْ مَلول
عاشِقَم من بر فَنِ دیوانگی
سیرم از فرهنگی و فَرزانگی
چون بِدَرَّد شَرم گویم رازْ فاش
چند ازین صَبر و زَحیر و اِرْتِعاش
در حَیا پنهان شُدم همچون سِجاف
ناگهان بِجْهَم ازین زیرِ لِحاف
ای رَفیقان راه‌ها را بَستْ یار
آهویِ لَنْگیم و او شیرِ شکار
جُز که تَسْلیم و رضا کو چاره‌یی؟
در کَفِ شیر نَری خونْ‌خواره‌یی
او ندارد خواب و خور چون آفتاب
روح‌ها را می‌کُند بی‌خورْد و خواب
که بیا من باش یا هم‌خویِ من
تا بِبینی در تَجَلّی رویِ من
وَرْ ندیدی چون چُنین شَیْدا شُدی؟
خاک بودی طالِبِ اِحْیا شُدی
گَر زِ بی‌سویَت نداده‌ست او عَلَف
چَشمِ جانَت چون بِمانْده‌ست آن طَرَف؟
گُربه بر سوراخ زان شُد مُعْتَکِف
که از آن سوراخ او شُد مُعْتَلِف
گربهٔ دیگر هَمی‌گردد به بام
کَزْ شکارِ مُرغ یابید او طَعام
آن یکی را قِبْله شُد جولاهِگی
وان یکی حارِسْ برایِ جامگی
وان یکی بی‌کار و رو در لامَکان
که از آن سو دادی اَش تو قوتِ جان
کارْ او دارد که حَق را شُد مُرید
بَهْرِ کارِ او زِ هر کاری بُرید
دیگران چون کودکان این روزِ چند
تا شبِ تَرحالْ بازی می‌کُنند
خوابْناکی کو زِ یَقْظَت می‌جَهَد
دایهٔ وَسْواس عِشْوه‌ش می‌دَهَد
رو بِخُسب ای جان که نَگْذاریم ما
که کسی از خوابْ بِجْهانَد تورا
هم تو خود را بَر کَنی از بیخِ خواب
هَمچو تشنه کِه شْنَوَد او بانگِ آب
بانگِ آبم منْ به گوشِ تشنگان
هَمچو باران می‌رَسَم از آسْمان
بَرجه ای عاشق بَرآوَرْ اِضْطِراب
بانگِ آب و تشنه و آن گاه خواب؟
سعدی : غزلیات
غزل ۴۶ - دیگر نشنیدیم چنین فتنه که برخاست
دیگر نشنیدیم چنین فتنه که برخاست
از خانه برون آمد و بازار بیاراست
در وهم نگنجد که چه دلبند و چه شیرین
در وصف نیاید که چه مطبوع و چه زیباست
صبر و دل و دین می‌رود و طاقت و آرام
از زخم پدید است که بازوش تواناست
از بهر خدا روی مپوش از زن و از مرد
تا صنع خدا می‌نگرند از چپ و از راست
چشمی که تو را بیند و در قدرت بی چون
مدهوش نماند نتوان گفت که بیناست
دنیا به چه کار آید و فردوس چه باشد
از بارخدا به ز تو حاجت نتوان خواست
فریاد من از دست غمت عیب نباشد
کاین درد نپندارم از آن من تنهاست
با جور و جفای تو نسازیم چه سازیم
چون زهره و یارا نبود چاره مداراست
از روی شما صبر نه صبر است که زهر است
وز دست شما زهر نه زهر است که حلواست
آن کام و دهان و لب و دندان که تو داری
عیش است ولی تا ز برای که مهیاست
گر خون من و جمله عالم تو بریزی
اقرار بیاریم که جرم از طرف ماست
تسلیم تو سعدی نتواند که نباشد
گر سر بنهد ور ننهد دست تو بالاست
سعدی : غزلیات
غزل ۱۰۱ - ای پیک پی خجسته که داری نشان دوست
ای پیک پی خجسته که داری نشان دوست
با ما مگو به جز سخن دل نشان دوست
حال از دهان دوست شنیدن چه خوش بود
یا از دهان آن که شنید از دهان دوست
ای یار آشنا علم کاروان کجاست
تا سر نهیم بر قدم ساربان دوست
گر زر فدای دوست کنند اهل روزگار
ما سر فدای پای رسالت رسان دوست
دردا و حسرتا که عنانم ز دست رفت
دستم نمی‌رسد که بگیرم عنان دوست
رنجور عشق دوست چنانم که هر که دید
رحمت کند مگر دل نامهربان دوست
گر دوست بنده را بکشد یا بپرورد
تسلیم از آن بنده و فرمان از آن دوست
گر آستین دوست بیفتد به دست من
چندان که زنده‌ام سر من و آستان دوست
بی حسرت از جهان نرود هیچ کس به در
الا شهید عشق به تیر از کمان دوست
بعد از تو هیچ در دل سعدی گذر نکرد
وان کیست در جهان که بگیرد مکان دوست
سعدی : غزلیات
غزل ۳۳۱ - هر که هست التفات بر جانش
هر که هست التفات بر جانش
گو مزن لاف مهر جانانش
درد من بر من از طبیب من است
از که جویم دوا و درمانش
آن که سر در کمند وی دارد
نتوان رفت جز به فرمانش
چه کند بنده حقیر فقیر
که نباشد به امر سلطانش
ناگزیر است یار عاشق را
که ملامت کنند یارانش
وآن که در بحر قلزم است غریق
چه تفاوت کند ز بارانش
گل به غایت رسید بگذارید
تا بنالد هزاردستانش
عقل را گر هزار حجت هست
عشق دعوی کند به بطلانش
هر که را نوبتی زدند این تیر
در جراحت بماند پیکانش
ناله‌ای می‌کند چو گریه طفل
که ندانند درد پنهانش
سخن عشق زینهار مگوی
یا چو گفتی بیار برهانش
نرود هوشمند در آبی
تا نبیند نخست پایانش
سعدیا گر به یک دمت بی دوست
هر دو عالم دهند مستانش
سعدی : غزلیات
غزل ۴۵۶ - ما نتوانیم و عشق پنجه درانداختن
ما نتوانیم و عشق پنجه درانداختن
قوت او می‌کند بر سر ما تاختن
گر دهیم ره به خویش یا نگذاری به پیش
هر دو به دستت در است کشتن و بنواختن
گر تو به شمشیر و تیر حمله بیاری رواست
چاره ما هیچ نیست جز سپر انداختن
کشتی در آب را از دو برون حال نیست
یا همه سود ای حکیم یا همه درباختن
مذهب اگر عاشقیست سنت عشاق چیست
دل که نظرگاه اوست از همه پرداختن
پایه خورشید نیست پیش تو افروختن
یا قد و بالای سرو پیش تو افراختن
هر که چنین روی دید جامه چو سعدی درید
موجب دیوانگیست آفت بشناختن
یا بگدازم چو شمع یا بکشندم به صبح
چاره همین بیش نیست سوختن و ساختن
ما سپر انداختیم با تو که در جنگ دوست
زخم توان خورد و تیغ بر نتوان آختن
سعدی : غزلیات
غزل ۴۶۷ - آخر نگهی به سوی ما کن
آخر نگهی به سوی ما کن
دردی به ارادتی دوا کن
بسیار خلاف عهد کردی
آخر به غلط یکی وفا کن
ما را تو به خاطری همه روز
یک روز تو نیز یاد ما کن
این قاعده خلاف بگذار
وین خوی معاندت رها کن
برخیز و در سرای در بند
بنشین و قبای بسته وا کن
آن را که هلاک می‌پسندی
روزی دو به خدمت آشنا کن
چون انس گرفت و مهر پیوست
بازش به فراق مبتلا کن
سعدی چو حریف ناگزیر است
تن درده و چشم در قضا کن
شمشیر که می‌زند سپر باش
دشنام که می‌دهد دعا کن
زیبا نبود شکایت از دوست
زیبا همه روز گو جفا کن
سعدی : غزلیات
غزل ۴۸۱ - صید بیابان عشق چون بخورد تیر او
صید بیابان عشق چون بخورد تیر او
سر نتواند کشید پای ز زنجیر او
گو به سنانم بدوز یا به خدنگم بزن
گر به شکار آمده‌ست دولت نخجیر او
گفتم از آسیب عشق روی به عالم نهم
عرصه عالم گرفت حسن جهان گیر او
با همه تدبیر خویش ما سپر انداختیم
روی به دیوار صبر چشم به تقدیر او
چاره مغلوب نیست جز سپر انداختن
چون نتواند که سر در کشد از تیر او
کشته معشوق را درد نباشد که خلق
زنده به جانند و ما زنده به تأثیر او
او به فغان آمده‌ست زین همه تعجیل ما
ای عجب و ما به جان زین همه تأخیر او
در همه گیتی نگاه کردم و باز آمدم
صورت کس خوب نیست پیش تصاویر او
سعدی شیرین زبان این همه شور از کجا
شاهد ما آیتیست وین همه تفسیر او
آتشی از سوز عشق در دل داوود بود
تا به فلک می‌رسد بانگ مزامیر او
سعدی : غزلیات
غزل ۷ - مقصود عاشقان دو عالم لقای تست
مقصود عاشقان دو عالم لقای تست
مطلوب طالبان به حقیقت رضای تست
هر جا که شهریاری و سلطان و سروریست
محکوم حکم و حلقه به گوش گدای تست
بودم بر آن که عشق تو پنهان کنم ولیک
شهری تمام غلغله و ماجرای تست
هر جا که پادشاهی و صدری و سروریست
موقوف آستان در کبریای تست
قومی هوای نعمت دنیا همی پزند
قومی هوای عقبی و ما را هوای تست
هر جا سریست خستهٔ شمشیر عشق تو
هر جا دلیست بستهٔ مهر و هوای تست
کس را بقای دائم و عهد قدیم نیست
جاوید پادشاهی و دائم بقای تست
گر می‌کشی به لطف گر می‌کشی به قهر
ما راضییم هرچه بود رای رای تست
امید هر کسی به نیازی و حاجتی است
امید ما به رحمت بی‌منتهای تست
هر کس امیدوار به اعمال خویشتن
سعدی امیدوار به لطف و عطای تست
سنایی غزنوی : قصاید
قصیدهٔ شمارهٔ ۸۷ - در ترغیب طی طریق حقیقت
ای دل به کوی فقر زمانی قرار گیر
بیکار چند باشی دنبال کار گیر
گر همچو روح راه نیابی بر آسمان
اصحاب کهف‌وار برو راه غار گیر
تا کی حدیث صومعه و زهد و زاهدی
لختی طریق دیر و شراب و قمار گیر
خواهی که ران گور خوری راه شیر رو
خواهی که گنج در شمری دنب مار گیر
خواهی که همچو جعفر طیار بر پری
رو دلبر قناعت اندر کنار گیر
تسلیم کن به صدق و مسلم همی خرام
وین قلب را به بوتهٔ معنی عیار گیر
چون طیلسان و منبر وقف از تو روی تافت
زنار و دیر جوی و ره پای دار گیر
از حرص و آز و شهوت دل را یگانه کن
با نفس جنگجوی ره کارزار گیر
یا چون عمر به دره جهان را قرار ده
یا چون علی به تیغ فراوان حصار گیر
گه یزدجرد مال و گهی ذوالخمار کش
گه زخم دره دارو گهی ذوالفقار گیر
خواهی که بار عسکر بندی ز کان دهر
خرما خمارت آرد سودای خار گیر
چندین هزار سجده بکردی ز غافلی
بنشین یکی و سجدهٔ خود را شمار گیر
یک سجده کن چو سحرهٔ فرعون بیریا
و آن گه میان جنت ماوی قرار گیر
ای بی بصر حکایت بختنصر مگوی
وز سامری هزار سمر یادگار گیر
بغداد را به طرفهٔ بغداد باز ده
وندر کمین بصره نشین و طرار گیر
در جوی شهر گوهر معنی طلب مکن
غواص وار گوشهٔ دریا کنار گیر
ای کمزن مقامر بد باز بی‌هنر
خواهی که کم نبازی یاد نگار گیر
از زخم هفت و هشت نیابی مراد دل
یکبار پنج رود و سه تار و چهار گیر
گر چو خلیل سوخته‌ای از غم خلیل
در گلستان مگرد و در آتش قرار گیر
ماهی ز آب نازد و گنجشک از هوا
زین هر دو بط به جوی و کنار بحار گیر
دست نگار گر نرسد زی نگار چین
ماهی به تابه صید مکن در شکار گیر
گر از جهان حرص نگیری ولایتی
سالار آن ولایت تو خاکسار گیر
با یک سوار غز و کنی نیست جای نام
باری چو کشته گردی ره بر هزار گیر
یا همچو باز ساکن دست ملوک شو
یا همچو زاغ گوشهٔ شاخ کنار گیر
زین روزگار هیچ نخیزد مکوش بیش
از روزگار دست بشو روز کار گیر
چون ماه علم از فلک فقر بر تو تافت
طاووس وار جلوه به باغ و بهار گیر
بی‌رنج بادیه نرسی مشعرالحرام
در تاز و تاکباز و هوا را مهار گیر
چندین هزار مرد مبارز درین مصاف
کردند حمله‌ها و نمودند دار گیر
با صدق و با شهادت رفتند مردوار
گر ره روی تو نیز ره آن قطار گیر
چون سوز کار و درد غم دین نداردت
زین راه «برد» و گوشهٔ زرع و شیار گیر
زین خواجگان مرتبه جویان بی‌سخا
زین فعل نامشان شرف ننگ و عار گیر
زین مال بی نهایت دشمن گرت نصیب
خود را چهار خشت ز دنیا شمار گیر
گفت سنایی ار چه محالست نزد تو
تو شکر حال گوی و در کردگار گیر
سنایی غزنوی : قصاید
قصیده ۱۴۵ - دست اندر لام لا خواهم زدن
دست اندر لام لا خواهم زدن
پای بر فرق هوا خواهم زدن
نفی و اثباتست اندر عاشقی
صدمه در صور بقا خواهم زدن
در دبیرستان «لا احصی ثنا»
خیمهٔ خلوت جدا خواهم زدن
گام اندر عاشقی مردانه‌وار
از ثریا تا ثرا خواهم زدن
آه کاندر کار دل هر ساعتی
همچو موسی با عصا خواهم زدن
کم عیاران سرای ضرب را
نقد بر سنگ صفا خواهم زدن
همچو ایوب از برای مصلحت
دست در صبر و بلا خواهم زدن
بر لب دریای قهر از بوی لطف
بانگ بر خوف و رجا خواهم زدن
کم‌زنان را بر بساط نیستی
پای همت بر قفا خواهم زدن
از برون عالم جان و خرد
لاف تسلیم و رضا خواهم زدن
زخمهٔ اخلاص اندر صدر جان
بر نوای لا الا خواهم زدن
طرف دولت از برای بندگی
بر دوال کبریا خواهم زدن
تیر توفیق از کمان اعتقاد
بر دل کام و هوا خواهم زدن
کفر و دین را در مقام نیستی
بر نوای بی‌نوا خواهم زدن
خویشتن را در مصال «قل کفی»
بر صف اهل رضا خواهم زدن
هم چو مستان در صف میخوارگان
نعرهٔ «انی ارا» خواهم زدن
ای سنایی با ثنایی هر زمان
چنگ در آل عبا خواهم زدن
سنایی غزنوی : رباعیات
رباعی ۳۶۸ - چون نار اگرم فروختن فرمایی
چون نار اگرم فروختن فرمایی
چون باد بزان شوم ز ناپروایی
زیر قدم خود ار چو خاکم سایی
چون آب روانه گردم از مولایی
اوحدی مراغه‌ای : غزلیات
غزل ۳۵۸ - گفتی: ز عشق بازی کاری نمی‌گشاید
گفتی: ز عشق بازی کاری نمی‌گشاید
تدبیر ما چه باشد؟ کار آن چنان که باید
از بند اگر کسی را کاری گشاد روزی
باری ز بند خوبان ما را نمی‌گشاید
او شاه و ما غلامان، بر وی که عیب گیرد؟
گر مهر ما نورزد، یا عهد ما نپاید
زان لب طمع نباید کردن به جز سلامی
ما را که جز دعایی از دست برنیاید
او گر سلام ما را زان لب جواب گوید
اینست کامرانی، دیگر مرا چه باید؟
بر آسمان بساید فرقش کلاه دولت
آن کس که فرق خود را در پای او بساید
ور غیر ازو دل من یاری به دست گیرد
من دست ازو بشویم، کان دل مرا نشاید
دردی اگر فرستد هر ساعتی دلم را
درمان چو نیست گویی: دردم چه میفزاید؟
گفتم به فال‌گیری: فالی ببین از آن رخ
زلفش بدید و گفتا: تشویق می‌نماید
گویند: چون بگفتی ترک دل خود آخر
ما ترک دل نگفتیم آن ترک می‌رباید
در عشقش اوحدی را کار دو گونه باید
یا لعل او ببوسد، یا دست خود بخاید
خواجوی کرمانی : غزلیات
غزل ۷۴ - گر نه مرغ چمن از هم نفس خویش جداست
گر نه مرغ چمن از هم نفس خویش جداست
همچو من خسته و نالنده و دل ریش چراست
آن چه فتنه‌ست که در حلقه ی رندان بنشست
وین چه شورست که از مجلس مستان برخاست
گر از آن سنبل گلبوی سمن فرسا نیست
چیست این بوی دلاویز که با باد صباست
تا برفتی نشدی از دل تنگم بیرون
گر چه تحقیق ندانم که مقام تو کجاست
شادی وصل نباید من دل سوخته را
اگرش این همه اندوه جدایی ز قفاست
به وصال تو که گر کوه تحمل بکند
این همه بار فراق تو که برخاطر ماست
محمل آن به که ازین مرحله بیرون نبرم
که ره بادیه از خون دلم ناپیداست
به رضا از سر کوی تو نرفتم لیکن
ره تسلیم گرفتم چو بدیدم که قضاست
چه بود گر به نمی نامه دلم تازه کنی
چه شود گر به خمی خامه کنی کارم راست
گر دهد باد صبا مژدهٔ وصلت خواجو
مشنو کان همه چون درنگری باد هواست
صائب تبریزی : گزیدهٔ غزلیات
غزل ۱۲۹ - ما اختیار خویش به صهبا گذاشتیم
ما اختیار خویش به صهبا گذاشتیم
سر بر خط پیاله چو مینا گذاشتیم
آمد چو موج، دامن ساحل به دست ما
تا اختیار خویش به دریا گذاشتیم
از جبههٔ گشاده گرانی رود ز دل
چون کوه سر به دامن صحرا گذاشتیم
چون سیل، گرد کلفت ما هر قدم فزود
تا پای در خرابهٔ دنیا گذاشتیم
از دست رفت دل به نظر باز کردنی
این طفل را عبث به تماشا گذاشتیم
صائب بهشت نقد درین نشاه یافتیم
تا دست رد به سینهٔ دنیا گذاشتیم
ابوسعید ابوالخیر : رباعیات
رباعی ۱۵۰ - گر کار تو نیکست به تدبیر تو نیست
گر کار تو نیکست به تدبیر تو نیست
ور نیز بدست هم ز تقصیر تو نیست
تسلیم و رضا پیشه کن و شاد بزی
چون نیک و بد جهان به تقدیر تو نیست
باباطاهر عریان همدانی : دوبیتی‌ها
دوبیتی ۲۸ - یکی درد و یکی درمان پسندد
یکی درد و یکی درمان پسندد
یکی وصل و یکی هجران پسندد
من از درمان و درد و وصل و هجران
پسندم آنچه را جانان پسندد
فروغی بسطامی : غزلیات
غزل ۲ - تا اختیار کردم سر منزل رضا را
تا اختیار کردم سر منزل رضا را
مملوک خویش دیدم فرماندهٔ قضا را
تا ترک جان نگفتم آسوده‌دل نخفتم
تا سیر خود نکردم، نشناختم خدا را
چون رو به دوست کردی، سر کن به جور دشمن
چون نام عشق بردی، آماده شو، بلا را
دردا که کشت ما را شیرین لبی که می‌گفت
من داده‌ام به عیسی انفاس جان‌فزا را
یک نکته از دو لعلش گفتیم با سکندر
خضر از حیا بپوشید سرچشمهٔ بقا را
دوش ای صبا از آن گل در بوستان چه گفتی
کاتش به جان فکندی مرغان خوش نوا را
بخت ار مدد نماید از زلف سر بلندش
بندی به پا توان زد صبر گریز پا را
یا رب چه شاهدی تو کز غیرت محبت
بیگانه کردی از هم، یاران آشنا را
آیینه رو نگارا از بی‌بصر حذر کن
ترسم که تیره سازی دلهای با صفا را
گر سوزن جفایت خون مرا بریزد
نتوان ز دست دادن سر رشتهٔ وفا را
تا دیده‌ام فروغی روشن به نور حق شد
کمتر ز ذره دیدم خورشید با ضیا را