این متن شعری است که در آن شاعر عشق و ارادت خود را به دوست (که میتواند معشوق، خدا یا پیامبر باشد) بیان میکند. او از جدایی و دوری از دوست شکایت میکند و آرزو میکند که بتواند به او نزدیک شود. شاعر تسلیم محض در برابر اراده دوست است و هرچه از او بگذرد را میپذیرد. او همچنین از عشق به دوست به عنوان بالاترین ارزش زندگی یاد میکند و معتقد است که هیچ چیز در جهان بدون حسرت از دست دادن دوست ارزشمند نیست.
این متن دارای مفاهیم عمیق عرفانی و عاشقانه است که درک آن نیاز به بلوغ فکری و تجربه زندگی دارد. همچنین، استفاده از استعارهها و مفاهیم پیچیده ممکن است برای مخاطبان جوانتر دشوار باشد.
غزل ۱۰۱ - ای پیک پی خجسته که داری نشان دوست
با ما مگو به جز سخن دل نشان دوست ۱
حال از دهان دوست شنیدن چه خوش بود
یا از دهان آن که شنید از دهان دوست ۲
ای یار آشنا علم کاروان کجاست
تا سر نهیم بر قدم ساربان دوست ۳
گر زر فدای دوست کنند اهل روزگار
ما سر فدای پای رسالت رسان دوست ۴
دردا و حسرتا که عنانم ز دست رفت
دستم نمیرسد که بگیرم عنان دوست ۵
رنجور عشق دوست چنانم که هر که دید
رحمت کند مگر دل نامهربان دوست ۶
گر دوست بنده را بکشد یا بپرورد
تسلیم از آن بنده و فرمان از آن دوست ۷
گر آستین دوست بیفتد به دست من
چندان که زندهام سر من و آستان دوست ۸
بی حسرت از جهان نرود هیچ کس به در
الا شهید عشق به تیر از کمان دوست ۹
بعد از تو هیچ در دل سعدی گذر نکرد
وان کیست در جهان که بگیرد مکان دوست ۱۰
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.