عبارات مورد جستجو در ۴۸ گوهر پیدا شد:
حافظ : غزلیات
غزل ۳۶۶ - ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمده‌ایم
ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمده‌ایم
از بد حادثه این جا به پناه آمده‌ایم
رهرو منزل عشقیم و ز سرحد عدم
تا به اقلیم وجود این همه راه آمده‌ایم
سبزه ی خط تو دیدیم و ز بستان بهشت
به طلب کاری این مهرگیاه آمده‌ایم
با چنین گنج که شد خازن او روح امین
به گدایی به در خانه ی شاه آمده‌ایم
لنگر حلم تو ای کشتی توفیق کجاست؟
که در این بحر کرم غرق گناه آمده‌ایم
آبرو می‌رود ای ابر خطاپوش ببار
که به دیوان عمل نامه سیاه آمده‌ایم
حافظ این خرقه ی پشمینه بینداز که ما
از پی قافله با آتش آه آمده‌ایم
مولوی : دفتر اول
بخش ۱۲۰ - مرد زان گفتن پشیمان شد چنان
مَرد زان گَفتن پَشیمان شُد چُنان
کَزْ عَوانی ساعتِ مُردنْ عَوان
گفت خَصْمِ جانِ جانْ چون آمدم؟
بر سَرِ جانْ من لَگَدها چون زَدم؟
چون قَضا آید، فُرو پوشَد بَصَر
تا نَدانَد عقلِ ما پا را زِ سَر
چون قَضا بُگْذشت، خود را می‌خَورَد
پَرده بِدْریده، گَریبانْ می‌دَرَد
مَرد گفت ای زن پَشیمان می‌شَوَم
گَر بُدَم کافِر، مُسلمان می‌شَوَم
من گُنَه‌کارِ تواَم، رَحْمی بِکُن
بَر مَکَن یک بارگیم از بیخ و بُن
کافِرِ پیر اَرْ پَشیمان می‌شود
چون که عُذر آرَد، مُسلمان می‌شود
حَضرتِ پُر رَحمَت است و پُر کَرَم
عاشقِ او هم وجود و هم عَدَم
کُفر و ایمانْ عاشقِ آن کِبْریا
مِسّ و نُقره بَندۀ آن کیمیا
مولوی : دفتر دوم
بخش ۱۰ - یافتن شاه باز را به خانهٔ کمپیر زن
دین نه آن بازی‌ست کو از شَهْ گُریخت
سویِ آن کَمْپیر کو می‌آرْد بیخت
تا که تُتْماجی پَزَد اَوْلاد را
دید آن بازِ خوشِ خوشْ‌زاد را
پایَکَش بَست و پَرَش کوتاه کرد
ناخُنَش بُبْرید و قوتَش کاه کرد
گفت نااَهْلان نَکردَنْدَت بِساز
پَر فُزود از حَدّ و ناخن شُد دِراز
دستِ هر نااَهل بیمارت کُند
سویِ مادر آ که تیمارَت کُند
مِهْرِ جاهِل را چُنین دان ای رَفیق
کَژْ رَوَد جاهِلْ همیشه در طَریق
روزِ شَهْ در جُست و جو بیگاه شُد
سویِ آن کَمْپیر و آن خَرگاه شُد
دید ناگَهْ باز را در دود و گَرد
شَهْ بَرو بِگْریست زار و نوحه کرد
گفت هرچند این جَزایِ کارِ توست
که نباشی در وَفایِ ما دُرُست
چون کُنی از خُلْد زی دوزخ قَرار
غافِل از لا یَسْتَوی اَصْحابِ نار؟
این سِزایِ آن که از شاهِ خَبیر
خیره بُگْریزد به خانه‌یْ گَنْده‌پیر
باز می‌مالید پَر بر دستِ شاه
بی‌زبان می‌گفت من کردم گناه
پس کجا زارَد؟ کجا نالَد لَئیم؟
گَر تو نَپْذیری به جُز نیک ای کَریم
لُطْفِ شَهْ جان را جِنایَت‌جو کُند
زان که شَهْ هر زشت را نیکو کُند
رو مَکُن زشتی که نیکی‌هایِ ما
زشت آمد پیشِ آن زیبایِ ما
خِدمَتِ خود را سِزا پِنْداشتی
تو لِوایِ جُرم از آن اَفْراشتی
چون تو را ذِکْر و دُعا دَستور شُد
زان دُعا کردنْ دِلَت مَغْرور شُد
هم‌سُخَن دیدی تو خود را با خدا
ای بَسا کو زین گُمان اُفْتَد جُدا
گَرچه با تو شَهْ نِشینَد بر زمین
خویشتن بِشْناس و نیکوتَر نِشین
باز گفت ای شَهْ پشیمان می‌شَوَم
توبه کردم، نو مُسلمان می‌شَوَم
آن کِه تو مَستَش کُنیّ و شیرگیر
گَر زِ مَستی کَژْ رَوَد، عُذرَش پَذیر
گَرچه ناخُن رفت، چون باشی مرا
بَرکَنَم من پَرچَمِ خورشید را
وَرْچه پَرَّم رَفت، چون بِنْوازی‌اَم
چَرخْ بازی گُم کُند در بازی‌اَم
گَر کَمَر بَخشیم، کُهْ را بَر کَنَم
گَر دَهی کِلْکی، عَلَم‌ها بِشْکَنَم
آخِر از پَشّه نه کَم باشد تَنَم
مُلْکِ نِمْرودی به پَر بَرهَم زَنَم
در ضَعیفی تو مرا بابیلْ گیر
هر یکی خَصْمِ مرا چون پیلْ گیر
قَدْرِ فُنْدُق اَفکَنَم بُنْدُق حَریق
بُنْدُقَم در فِعْلْ صد چون مَنْجِنیق
گَرچه سنگم هست مقدارِ نَخود
لیک در هَیْجا نه سَر مانَد، نه خود
موسی آمد در وَغا با یک عَصاش
زد بر آن فرعون و بر شمشیرهاش
هر رَسولی یک ‌تَنه کان در زده‌ست
بر همه آفاقْ تنها بَر زَده‌ست
نوحْ چون شمشیر در خواهید ازو
موجِ طوفان گشت ازو شمشیرخو
اَحمَدا خود کیست اِسْپاهِ زمین؟
ماهْ بین بر چَرخ و بِشْکافَش جَبین
تا بِدانَد سَعْد و نَحْسِ بی‌خَبَر
دَوْرِ توست این دَوْر، نه دَوْرِ قَمَر
دَوْرِ توست ایرا که موسیِّ کَلیم
آرزو می‌بُرد زین دَوْرَت مُقیم
چون که موسی رونَقِ دَوْرِ تو دید
کَنْدَرو صُبْحِ تَجَلّی می‌دَمید
گفت یا رَب، آن چه دَوْرِ رَحمَت است؟
آن گُذشت از رَحمَت، آن‌جا رؤیت است
غوطه دِهْ موسیِّ خود را در بِحار
از میانِ دورهٔ اَحمَد بَر آر
گفت یا موسی بِدان بِنْمودَمَت
راهِ آن خَلْوَت بِدان بُگْشودَمَت
که تو زان دَوْری دَرین دَوْر ای کَلیم
پا بِکَش، زیرا دراز است این گِلیم
من کَریمَم، نان نِمایَم بَنده را
تا بِگریانَد طَمَع آن زنده را
بینیِ طِفْلی بِمالَد مادری
تا شود بیدار و وا جویَد خَوری
کو گرسنه خُفته باشد بی‌خَبَر
وان دو پِسْتان می‌خَلَد زو بَهرِ دَر
کُنْتُ کَنْزًا رَحْمَةً مَخْفیَّةً
فَابْتَعَثْتُ اُمَّةً مَهْدیَّةً
هر کَراماتی که می‌جویی به جان
او نِمودَت، تا طَمَع کردی در آن
چند بُت بِشْکَست اَحمَد در جهان
تا که یا رَب گوی گشتند اُمَّتان
گَر نبودی کوششِ اَحمَد، تو هم
می‌پَرستیدی چو اَجْدادَت صَنَم
این سَرَت وا رَست از سَجده‌یْ صَنَم
تا بِدانی حَقِّ او را بر اُمَم
گَر بگویی، شُکرِ این رَسْتن بِگو
کَزْ بُتِ باطِن هَمَت بِرْهانَد او
مَر سَرَت را چون رَهانید از بُتان
هم بِدان قُوَّت تو دل را وا رَهان
سَر زِ شُکرِ دین ازان بَرتافتی
کَزْ پدر میراثْ مُفْتَش یافتی
مَردِ میراثی چه دانَد قَدْرِ مال؟
رُستَمی جان کَنْد و مَجّان یافت زال
چون بِگِریانم، بِجوشَد رَحْمَتَم
آن خُروشنده بِنوشَد نِعْمتَم
گَر نخواهم داد، خود نَنْمایَمَش
چونْش کردم بَسته دل بُگْشایَمَش
رَحمَتَم موقوفِ آن خوش گِریه‌هاست
چون گِریست، از بَحْرِ رَحْمَت موجْ خاست
مولوی : دفتر دوم
بخش ۶۰ - تتمهٔ نصیحت رسول علیه السلام بیمار را
گفت پیغامبر مَر آن بیمار را
چون عِیادت کرد یارِ زار را
که مگر نوعی دُعایی کرده‌یی
از جَهالَت زَهْربایی خَورده‌یی؟
یاد آوَر چه دُعا می‌گفته‌یی
چون زِ مَکْرِ نَفْسْ می‌آشفته‌یی
گفت یادم نیست، اِلّٰا هِمَّتی
دار با من، یادم آید ساعتی
از حُضورِ نوربَخْشِ مُصْطَفیٰ
پیشِ خاطِر آمد او را آن دُعا
تافْت زان روزَن که از دل تا دل است
روشنی که فَرقِ حَقّ و باطِل است
گفت اینک یادم آمد ای رَسول
آن دُعا که گفته‌ام من بوالْفُضول
چون گرفتارِ گُنَه می‌آمدم
غَرقه دست اَنْدَر حَشایش می‌زدم
از تو تَهدید و وَعیدی می‌رَسید
مُجرِمان را از عَذابِ بَسْ شَدید
مُضْطَرِب می‌گشتم و چاره نبود
بَندْ مُحْکم بود و قُفْلِ ناگُشود
نی مَقامِ صَبر و نی راهِ گُریز
نی امیدِ توبه، نی جایِ سِتیز
من چو هاروت و چو ماروت از حَزَن
آه می‌کردم که ای خَلّاقِ من
از خَطَر هاروت و ماروت آشکار
چاهِ بابِل را بِکَردند اختیار
تا عَذابِ آخِرَت این‌جا کَشَند
گُرْبُزَند و عاقل و ساحِروَش‌اَند
نیک کردند و به جایِ خویش بود
سَهْل‌تر باشد زِ آتش رنجِ دود
حَد ندارد وَصْفِ رَنجِ آن جهان
سَهْل باشد رنجِ دنیا پیشِ آن
ای خُنُک آن کو جِهادی می‌کُند
بر بَدَن زَجریّ و دادی می‌کُند
تا زِ رنجِ آن جهانی وارَهَد
بر خود این رنجِ عبادت می‌نَهَد
من هَمی گفتم که یارَب آن عذاب
هم دَرین عالَم بِران بر من شِتاب
تا در آن عالَم فَراغَت باشَدَم
در چُنین دَرخواستْ حَلْقه می‌زَدَم
این چُنین رَنْجوری‌یی پیدام شُد
جانِ من از رنجْ بی‌آرام شُد
مانده‌ام از ذِکْر و از اَوْرادِ خَود
بی‌خَبَر گشتم زِ خویش و نیک و بَد
گَر نمی‌دیدم کُنون من رویِ تو
ای خُجَسته، وِیْ مُبارک بویِ تو
می‌شُدم از بَندْ من یک‌بارگی
کردی‌اَم شاهانه این غمْ‌خوارگی
گفت هی هی این دُعا دیگر مَکُن
بَرمَکَن تو خویش را از بیخ و بُن
تو چه طاقت داری ای مورِ نَژَند
که نَهَد بر تو چُنان کوهِ بُلند؟
گفت توبه کردم ای سُلطان که من
از سَرِ جَلْدی نَلافَم هیچ فَن
این جهانْ تیه است و تو موسیّ و ما
از گُنَه در تیه مانده مُبْتَلا
قومِ موسی راهْ می‌پیموده‌اند
آخِر اَنْدَر گامِ اَوَّل بوده‌اند
سال‌ها رَهْ می‌رَویم و در اَخیر
هم چُنان در مَنْزِلِ اَوَّل اسیر
گَر دلِ موسیٰ زِ ما راضی بُدی
تیه را راه و کَران پیدا شُدی
وَرْ به کُلْ بیزار بودی او زِ ما
کِی رَسیدی خوانَمان هیچ از سَما؟
کی زِ سنگی چَشمه‌ها جوشان شُدی؟
در بیابان‌ْمان اَمانِ جان شُدی؟
بَلْ به جایِ خوانْ خود آتش آمدی
اَنْدَرین مَنْزِل لَهَب بر ما زدی
چون دودل شُد موسی اَنْدَر کارِ ما
گاهْ خَصْمِ ماست و گاهی یارِ ما
خَشمَش آتش می‌زَنَد در رَخْتِ ما
حِلْمِ او رَد می‌کُند تیرِ بَلا
کِی بُوَد که حِلْم گردد خشم نیز؟
نیست این نادر زِ لُطْفَت ای عزیز
مَدْحِ حاضر وحشت است از بَهرِ این
نامِ موسیٰ می‌بَرَم قاصِد چُنین
وَرْنه موسیٰ کِی رَوا دارد که من
پیشِ تو یاد آوَرَم از هیچ تَن؟
عَهْدِ ما بِشْکَست صد بار و هزار
عَهْدِ تو چون کوهْ ثابت، بَرقَرار
عَهْدِ ما کاه و به هر بادی زَبون
عَهْدِ تو کوه و زِ صد کُهْ هم فُزون
حَقِّ آن قُوَّت که بر تَلْوینِ ما
رَحمَتی کُن ای امیرِ لَوْن‌ها
خویش را دیدیم و رُسواییِّ خویش
اِمْتِحانِ ما مَکُن ای شاهْ بیش
تا فَضیحَت‌هایِ دیگر را نَهان
کرده باشی ای کَریمِ مُسْتَعان
بی‌حَدی تو در جَمال و در کَمال
در کَژْی ما بی‌حَدیم و در ضَلال
بی حَدیِّ خویشْ بُگْمار ای کَریم
بر کَژیِّ بی‌حَدِ مُشتی لَئیم
هین که از تَقْطیعِ ما یک تارْ مانْد
مصر بودیم و یکی دیوار مانْد
اَلْبَقیّه، اَلْبَقیّه، ای خَدیو
تا نگردد شاد کُلّی جانِ دیو
بَهرِ ما نی، بَهرِ آن لُطْفِ نَخُست
که تو کردی گُمرهان را باز جُست
چون نِمودی قُدرتَت، بِنْمایْ رَحْم
ای نَهاده رَحْم‌ها در لَحْم و شَحْم
این دُعا گَر خشم اَفْزایَد تو را
تو دُعا تَعلیم فَرما مِهْتَرا
آن‌چُنان کآدم بِیُفتاد از بهشت
رَجْعَتَش دادی که رَسْت از دیوِ زشت
دیو کِه بْوَد کو زِ آدم بُگْذَرد؟
بر چُنین نَطْعی ازو بازی بَرَد؟
در حقیقت نَفْعِ آدم شُد همه
لَعْنَتِ حاسِد شُده آن دَمدَمه
بازی‌یی دید و دو صد بازی نَدید
پس سُتونِ خانهٔ خود را بُرید
آتشی زد شب به کِشتِ دیگران
باد آتش را به کِشتِ او بِران
چَشم‌بَندی بود لَعْنَت دیو را
تا زیانِ خَصْم دید آن ریو را
خود زیانِ جانِ او شُد ریوِ او
گویی آدم بود دیوِ دیوِ او
لَعْنَت این باشد که کَژْبینَش کُند
حاسِد و خودبین و پُرکینَش کُند
تا نَدانَد که هر آن کِه کرد بَد
عاقِبَت باز آید و بر وِیْ زَنَد
جُمله فَرزین‌بَندها بیند به عکس
مات بر وِیْ گردد و نُقْصان و وَکْس
زان که گَر او هیچ بیند خویش را
مُهْلِک و ناسور بینَد ریش را
دَرد خیزد زین چُنین دیدن دَرون
دَردْ او را از حِجاب آرَد بُرون
تا نگیرد مادران را دَردِ زَهْ
طِفْل در زادن نَیابَد هیچ رَهْ
این اَمانَت در دل و دلْ حامله‌ست
این نَصیحَت‌ها مِثالِ قابله‌ست
قابله گوید که زن را دَرد نیست
دَرد باید، دَردْ کودک را رَهی‌ست
آن کِه او بی‌دَرد باشد، رَهْ‌زَن است
زان که بی‌دَردی اَنَاالْحَق گفتن است
آن اَنَا بی‌وَقت گفتن لَعْنَت است
آن اَنَا در وَقت گفتن، رَحمَت است
آن اَنَایْ منصورْ رَحمَت شُد یَقین
آن اَنَایْ فرعونْ لَعْنَت شُد بِبین
لاجَرَم هر مُرغِ بی‌هنگام را
سَر بُریدن واجب است اِعْلام را
سَر بُریدن چیست؟ کُشتن نَفْس را
در جِهاد و تَرک گفتن تَفْس را
آن‌چُنان که نیشِ گَزْدُم بَرکَنی
تا که یابَد او زِ کُشتن ایمِنی
بَرکَنی دندانِ پُر زَهری زِ مار
تا رَهَد مار از بَلایِ سنگسار
هیچ نَکْشَد نَفْس را جُز ظِلِّ پیر
دامَنِ آن نَفْس‌کُش را سخت گیر
چون بگیری سخت، آن توفیقِ هو‌ست
در تو هر قُوَّت که آید، جَذْبِ اوست
ما رَمَیْتَ اذْ رَمَیْتَ راست دان
هر چه کارَد جان، بُوَد از جانِ جان
دستْ گیرنده وِیْ است و بُردبار
دَم به دَمْ آن دَم ازو امّید دار
نیست غَمْ گَر دیر بی‌او مانده‌یی
دیرگیر و سخت‌گیرش خوانْده‌یی
دیر گیرد، سخت گیرد رَحْمَتَش
یک دَمَت غایب ندارد حَضرتَش
وَرْ تو خواهی شَرحِ این وَصل و وَلا
از سَرِ اندیشه می‌خوان وَالضُّحیٰ
وَرْ تو گویی هم بَدی‌ها از وِیْ است
لیکْ آن نُقْصانِ فَضْلِ او کِی است؟
این بَدی دادن کَمالِ اوست هم
من مِثالی گویَمَت ای مُحتَشَم
کرد نَقّاشی دو گونه نَقْش‌ها
نَقْش‌هایِ صاف و نَقْشی بی‌صَفا
نَقْشِ یوسُف کرد و حورِ خوشْ‌سِرِشت
نَقْش عِفْریتان و اِبْلیسانِ زشت
هر دو گونه نَقْشْ اُستادیِّ اوست
زشتیِ او نیست، آن رادیِّ اوست
زشت را در غایَتِ زشتی کُند
جُمله زشتی‌ها به گِردَش بَرتَنَد
تا کَمالِ دانِشَش پیدا شود
مُنْکِرِ اُستادی‌اَش رُسوا شود
وَرْ نَدانَد زشت کردنْ ناقِص است
زین سَبَب خَلّاقِ گَبْر و مُخْلِص است
پس ازین رو کُفر و ایمان شاهِدَند
بر خداوندیش و هر دو ساجِدَند
لیکْ مؤمن دان که طَوْعًا ساجِد است
زان که جویایِ رضا و قاصِد است
هست کَرْهًا گَبْر هم یَزدان‌پَرَست
لیکْ قَصْدِ او مُرادی دیگر است
قَلْعهٔ سُلطانْ عِمارَت می‌کُند
لیکْ دَعویِّ اِمارَت می‌کُند
گشته یاغی تا که مُلْکِ او بُوَد
عاقِبَت خود قَلْعه سُلطانی شود
مؤمنْ آن قَلْعه برایِ پادشاه
می‌کُند مَعْمور، نه از بَهرِ جاه
زشت گوید ای شَهِ زشت‌آفرین
قادِری بر خوب و بر زشتِ مَهین
خوب گوید ای شَهِ حُسن و بَها
پاکْ گردانیدی‌اَم از عَیْب‌ها
مولوی : دفتر پنجم
بخش ۹۰ - نوبت جستن رسیدن به نصوح و آواز آمدن که همه را جستیم نصوح را بجویید و بیهوش شدن نصوح از آن هیبت و گشاده شدن کار بعد از نهایت بستگی کماکان یقول رسول الله صلی الله علیه و سلم اذا اصابه مرض او هم اشتدی ازمة تنفرجی
جُمله را جُستیم پیش آی ای نَصوح
گشت بی هوش آن زمان پَرّید روح
هَمچو دیوارِ شِکَسته دَر فُتاد
هوش و عَقلَش رفت شُد او چون جَماد
چون که هوشَش رفت از تَنْ بی‌اَمان
سِرّ او با حَق بِپِیوست آن زمان
چون تَهی گشت و وجودِ او نَماندْ
بازِ جانَش را خدا در پیش خوانْد
چون شِکَست آن کَشتیِ او بی‌مُراد
در کنارِ رَحمَتِ دریا فُتاد
جانْ به حَقْ پیوست چون بی‌هوش شُد
موجِ رَحمَت آن زمان در جوش شُد
چون که جانَش وارَهید از نَنْگِ تَن
رَفت شادانْ پیشِ اَصْلِ خویشتن
جانْ چو باز و تَنْ مَرورا کُنْده‌‌یی
پایْ بَسته پَر شِکَسته بَنده‌‌یی
چون که هوشَش رفت و پایَش بَر گُشاد
می‌پَرَد آن بازْ سویِ کَی قُباد
چون که دَریاهایِ رَحمَت جوش کرد
سنگ‌ها هم آبِ حیوانْ نوش کرد
ذَرّهٔ لاغَر شِگَرف و زَفْت شُد
فَرشِ خاکی اَطْلَس و زَرْبَفت شُد
مُردهٔ صدساله بیرون شُد زِ گور
دیوِ مَلْعون شُد به خوبی رَشکِ حور
این همه رویِ زمین سَرسَبز شُد
چوبِ خُشک اِشْکوفه کرد و نَغْز شُد
گُرگ با بَرّه حَریفِ مِیْ شُده
ناامیدانْ خوش‌رَگ و خوش پِیْ شُده
مولوی : دفتر ششم
بخش ۷۸ - انابت آن طالب گنج به حق تعالی بعد از طلب بسیار و عجز و اضطرار کی ای ولی الاظهار تو کن این پنهان را آشکار
گفت آن درویش ای دانایِ راز
از پِیِ این گنجْ کردم یاوه‌تاز
دیوِ حِرْص و آز و مُسْتَعجِلْ تَگی
نی تَانّی جُست و نی آهستگی
من زِ دیگی لُقمه‌یی نَنْدوختم
کَفْ سِیَه کردم دَهان را سوختم
خود نگفتم چون دَرین ناموقِنَم
زان گِره‌زَنْ این گِرِه را حَل کُنم
قولِ حَق را هم زِ حَقْ تَفسیر جو
هین مگو ژاژْ از گُمانْ ای سخت‌رو
آن گِرِه کو زد هَمو بُگْشایَدَش
مُهْره کو اَنْداخت او بِرْبایَدَش
گَرچه آسانَت نِمود آن سان سُخُن
کِی بُوَد آسان رُموزِ مِنْ لَدُن؟
گفت یا رَب توبه کردم زین شِتاب
چون تو دَر بَستی تو کُن هم فَتْحِ باب
بر سَرِ خِرقه شُدن بارِ دِگَر
در دُعا کردن بُدَم هم بی‌هُنَر
کو هُنر؟ کو من؟ کجا دلْ مُسْتَوی؟
این همه عکسِ تواست و خود تُوی
هر شبی تَدْبیر و فَرهنگَم به خواب
هَمچو کَشتی غَرقه می‌گردد زِ آب
خود نه من می‌مانَم و نه آن هُنَر
تَنْ چو مُرداری فُتاده بی‌خَبَر
تا سَحَر جُمله شب آن شاهِ عُلی
خود هَمی‌گوید اَلَسْتیّ و بَلی
کو بَلی‌گو؟ جُمله را سَیْلاب بُرد
یا نَهَنگی خورْد کُل را کِرْد و مُرد
صُبح‌دَم چون تیغِ گوهردارِ خَود
از نیامِ ظُلْمَتِ شب بَرکَنَد
آفتابِ شرقْ شب را طی کُند
از نَهَنگ آن خورْده‌ها را قَی کُند
رَسته چون یونُس ز معدهٔ آن نهنگ
مُنْتَشِر گردیم اَنْدَر بو و رَنگ
خَلْق چون یونُس مُسَبِّح آمدند
کَنْدَر آن ظُلْماتْ پُر راحت شُدند
هر یکی گوید به هنگامِ سَحَر
چون زِ بَطْنِ حوتِ شب آید به در
کِی کَریمی که در آن لَیْلِ وَحِش
گنجِ رَحمَت بِنْهی و چندین چَشِش
چَشمْ تیز و گوشْ تازه تَنْ سَبُک
از شبِ هَمچون نَهَنگِ ذوالْحُبُک
از مَقاماتِ وَحِشْ‌رو زین سِپَس
هیچ نَگْریزیم ما با چون تو کَس
موسی آن را نارْ دید و نورْ بود
زَنگی‌یی دیدیمْ شب را حور بود
بَعد ازین ما دیده خواهیم از تو بَس
تا نَپوشَد بَحْر را خاشاک و خَس
ساحِران را چَشمْ چون رَست از عَمی
کَفْ‌زَنان بودند بی‌این دست و پا
چَشمْ‌بند خَلْقْ جُز اَسْباب نیست
هر کِه لَرْزَد بر سَبَب زَ اصْحاب نیست
لیکْ حَق اَصْحابَنا اَصْحاب را
دَر گُشاد و بُرد تا صَدْرِ سَرا
با کَفَش نامُسْتَحِقّ و مُسْتَحِق
مُعْتَقانِ رَحمَت‌اَند از بَندِ رِق
در عَدَم ما مُسْتَحِقّانْ کِی بُدیم
که بَرین جان و بَرین دانشْ زدیم؟
ای بِکَرده یارْ هر اَغْیار را
وِیْ بِداده خِلْعَتِ گُلْ خار را
خاکِ ما را ثانیا پالیز کُن
هیچ نی را بارِ دیگر چیز کُن
این دعا تو اَمْر کردی زِابْتِدا
وَرْنه خاکی را چه زَهْره‌یْ این بُدی؟
چون دُعامان اَمْر کردی ای عُجاب
این دُعایِ خویش را کُن مُسْتَجاب
شبْ شِکَسته کَشتیِ فَهْم و حَواس
نه امیدی مانْده نه خَوْف و نه یاس
بُرده در دریایِ رَحمَت ایزدم
تا زِ چه فَن پُر کُند بِفْرستدم
آن یکی را کرده پُر نورِ جَلال
وآن دِگَر را کرده پُر وَهْم و خیال
گَر به خویشم هیچ رای و فن بدی
رای و تَدْبیرَم به حُکْمِ من بُدی
شب نرفتی هوش بی‌فَرمانِ من
زیرِ دامِ من بُدی مُرغانِ من
بودمی آگَهْ زِ مَنْزِل‌هایِ جان
وَقتِ خواب و بی‌هُشی و اِمْتِحان
چون کَفَم زین حَلّ و عَقْدِ او تَهی‌ست
ای عَجَب این مُعْجَبیِّ من زِ کیست؟
دیده را نادیده خود اِنْگاشتم
بازْ زَنْبیلِ دُعا بَرداشتم
چون اَلِف چیزی ندارم ای کَریم
جُز دلی دلتَنگ‌تَر از چَشمِ میم
این اَلِف وین میمْ اُمّ بودِ ماست
میمِ اُمْ تَنگ است اَلِف زو نَرگداست
آن اَلِف چیزی ندارد غافِلی‌ست
میمِ دِلْتَنگ آن زمانِ عاقلی‌ست
در زمانِ بی‌هُشی خودْ هیچ من
در زمانِ هوشْ اَنْدَر پیچ مَنِه
هیچِ دیگر بر چُنین هیچی مَنِهْ
نامِ دولَت بر چُنین پیچی مَنِهْ
خود ندارم هیچ بِهْ سازد مرا
که زِ وَهْمِ دارم است این صد عَنا
دَر ندارم هم تو داراییم کُن
رَنْج دیدم راحت‌اَفْزاییم کُن
هم در آبِ دیده عُریان بیسْتَم
بر دَرِ تو چون که دیده نیسْتَم
آبِ دیده‌یْ بَندهٔ بی‌دیده را
سَبزه‌یی بَخش و نَباتی زین چَرا
وَرْ نَمانَم آب آبَم دِهْ زِعَیْن
هَمچو عَیْنَیْنِ نَبی هَطّا لَتَیْن
او چو آبِ دیده جُست از جودِ حَق
با چُنان اِقْبال و اِجْلال و سَبَق
چون نباشم زَاشْکِ خونْ باریکْ‌ریس؟
من تَهی‌دستِ قُصورِ کاسه ‌لیس
چون چُنان چَشمْ اشک را مَفْتون بُوَد
اشکِ من باید که صد جَیْحون بُوَد
قَطره‌یی زان زین دو صد جَیْحون بِهْ است
که بِدان یک قطره اِنْس و جِنْ بِرَست
چون که باران جُست آن روضه‌یْ بهشت
چون نَجویَد آبْ شوره‌خاکِ زشت؟
ای اَخی دَست از دُعا کردن مَدار
با اِجابَت یا رَدِ اویَت چه کار؟
نان که سَدّ و مانِعِ این آب بود
دست از آن نان می‌بِبایَد شُست زود
خویش را موزون و چُست و سَخْته کُن
ز آبِ دیده نانِ خود را پُخْته کُن
سعدی : قصاید
قصیدهٔ شمارهٔ ۳۴ - در ستایش علاءالدین جوینی صاحب دیوان
هر آدمی که نظر با یکی ندارد و دل
به صورتی ندهد صورتیست لایعقل
اگر همین خور و خوابست حاصل از عمرت
به هیچ کار نیاید حیات بی‌حاصل
از آنکه من به تأمل درو گرفتارم
هزار حیف بر آن کس که بگذرد غافل
نظر برفت و دل اندر کمند شوق بماند
خطا کنند سفیهان و عهده بر عاقل
ندانم از چه گلست آن نگار یغمایی
که خط کشیده در اوصاف نیکوان چگل
بدین کمال ندارند حسن در کشمیر
چنین بلیغ ندانند سحر در بابل
به خال مشکین بر خد احمرش گویی
نهاده‌اند بر آتش به نام من فلفل
سر عزیز که سرمایهٔ وجود منست
فدای پایش اگر قاطعست وگر واصل
ز هرچه هست گزیرست ناگزیر از دوست
ز دوست مگسل و از هرچه در جهان بگسل
دوای درد مرا ای طبیب می‌نکنی
مگر تو نیز فرومانده‌ای در این مشکل
هزار کشتی بازارگان درین دریا
فرو رود که نبینند تخته بر ساحل
جهانیان به مهمات خویشتن مشغول
مرا به روی تو شغلیست از جهان شاغل
که من به حسن تو ماهی ندیده‌ام طالع
که من به قد تو سروی ندیده‌ام مایل
به دوستی که ندارم ز کید دشمن باک
وگر به تیغ بود در میان ما فاصل
مرا و خار مغیلان به حال خود بگذار
که دل نمی‌رود ای ساربان ازین منزل
شتر به جهد و جفا برنمی‌تواند خاست
که بار عشق تحمل نمی‌کند محمل
به خون سعدی اگر تشنه‌ای حلالت باد
که در شریعت ما حکم نیست بر قاتل
تو گوش هوش نکردی که دوش می‌گفتم
ز روزگار مخالف شکایتی با دل
که آب حیرتم از سرگذشت و پای خلاص
به استعانت دستی توان کشید از گل
چه گفت گفت ندانسته‌ای که هشیاران
چه گفته‌اند که از مقبلان شوی مقبل
تو آن نه‌ای که به هر در سرت فرو آید
نه جای همت عالیست پایهٔ نازل
پناه می‌برم از جهل عالمی به خدای
که عالمست و به مقدار خویشتن جاهل
نظر به عالم صورت مکن که طایفه‌ای
به چشم خلق عزیزند و در خدای خجل
بلی درخت نشانند و دانه افشانند
به شرط آنکه ببینند مزرعی قابل
به هیچ خلق نباید که قصه پردازی
مگر به صاحب دیوان عالم عادل
نه زان سبب که مکانی و منصبی دارد
بدین قدر نتوان گفت مرد را فاضل
ازان سبب که دل و دست وی همی باشد
چو ابر همه عالم به رحمتی شامل
ز بس که اهل هنر را بزرگ کرد و نواخت
بسی نماند که هر ناقصی شود کامل
مثال قطرهٔ باران ابر آذاری
که کرد هر صدفی را به لؤلؤی حامل
سپهر منصب و تمکین علاء دولت و دین
سحاب رأفت و باران رحمت وابل
که در فضایل او جای حیرتست و وقوف
که مر کدام یکی را بیان کند قائل
خبر به نقل شنیدیم و مخبرش دیدیم
ورای آنکه ازو نقل می‌کند ناقل
کف کریم و عطای عمیم او نه عجب
که ذکر حاتم و امثال وی کند باطل
به دست‌گیری افتادگان و محتاجان
چنانکه دوست به دیدار دوست مستعجل
چو رعب پایهٔ عالیش سایه اندازد
به رفق باز رود پیش دهشت و اجل
امید هست که در عهد جود و انعامش
چنان شود که منادی کنند بر سائل
کدام سایه ازین موهبت شود محروم
که همچو بحر محیطست بر جهان سایل
هزار سعدی اگر دایمش ثنا گوید
هزار چندان مستوجبست و مستأهل
به دور عدل تو ای نیک نام نیک انجام
خدای راست بر افاق نعمتی طایل
همین طریق نگه دار و خیر کن کامروز
به بوی رحمت فردا عمل کند عامل
کسی که تخم نکارد چه دخل بردارد؟
بپاش دانهٔ عاجل که برخوری آجل
تو نیک‌بخت شوی در میان وگرنه بسست
خدای عزوجل رزق خلق را کافل
ثنای طال بقا هیچ فایدت نکند
که در مواجهه گویند راکب و راجل
بلی ثنای جمیل آن بود که در خلوت
دعای خیر کنندت چنانکه در محفل
همیشه دولت و بختت رفیق باد و قرین
مراد و مطلب دنیا و آخرت حاصل
عطار نیشابوری : عذر آوردن مرغان
حکایت صوفی و انگبین فروش
صوفیی می‌رفت در بغداد زود
در میان راه آوازی شنود
کان یکی گفت انگبین دارم بسی
می‌فروشم سخت ارزان، کو کسی
شیخ صوفی گفت ای مرد صبود
می‌دهی هیچی به هیچی، گفت دور
تو مگر دیوانه‌ای ای بوالهوس
کس به هیچی کی دهد چیزی به کس
هاتفی گفتش که‌ای صوفی درآی
یک دکان زینجا که هستی برترآی
تا به هیچی ما همه چیزت دهیم
ور دگر خواهی بسی نیزت دهیم
هست رحمت آفتابی تافته
جملهٔ ذرات را دریافته
رحمت او بین که با پیغامبری
در عتاب آمد برای کافری
فخرالدین عراقی : رباعیات
رباعی ۷۵ - ای از کرمت مصلح و مفسد به امید
ای از کرمت مصلح و مفسد به امید
وز رحمت تو به بندگان داده نوید
شد موی سفید و من رها کرده نیم
در نامهٔ خود بجای یک موی سفید
صائب تبریزی : تکبیتهای برگزیده
تک‌بیت ۲۷۴ - فیض ما دیوانگان کم نیست از ابر بهار
فیض ما دیوانگان کم نیست از ابر بهار
خوشه بندد دانهٔ زنجیر در زندان ما
عطار نیشابوری : بخش چهلم
الحكایة و التمثیل
در مناجات آن بزرگ دین شبی
پیش حق میکرد آه و یاربی
گفت الهی چون شود حشر آشکار
بر لب دوزخ خوشی گیرم قرار
پس بدست آرم یکی خنجر ز نور
خلق را میرانم از دوزخ ز دور
تا ز دوزخ سر بسر ایمن شوند
در بهشت جاودان ساکن شوند
هاتفی آواز دادش آن زمان
گفت تو خاموش بنشین هان و هان
ورنه عیب تو بگویم آشکار
تا کنندت خلق عالم سنگسار
بعدازان داد آن بزرگ دین جواب
گفت هان و هان چه گفتم ناصواب
تو بدان میآریم تااین زمان
برگشایم بر سر خلقان زفان
از تو چندان بازگویم فضل وجود
کز همه عالم کست نکند سجود
پادشاها با دمی سرد آمدم
با دلی پرغصه و درد آمدم
چون نیم من هیچ و آگاهی ز من
ای همه تو پس چه میخواهی ز من
گرعذاب تو ز صد رویم بود
در خور یک تارهٔ مویم بود
لیک یک فضلت چو صد عالم فتاد
جرم جمله کم ز یک شبنم فتاد
آمد از من آنچه آید از لئیم
تو بکن نیز آنچه آید از کریم
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۸۲۷ - من آشفته را در راه یاری کار افتاده
من آشفته را در راه یاری کار افتاده
که در راهش چو من بی با و سر بسیار افتاده
سر آمد عمر بیحاصل نشد پیموده یک منزل
میان راه هم خر مرده و هم بار افتاده
شده بودم همه نابود و گم گشته ره مقصود
سرم گردیده سودائی قدم از کار افتاده
نشد طی راه و پایم ماند از رفتار و ره گم شد
دلم شد خسته جان افکار و تن بیمار افتاده
مگر خضر رهی گردد دوچار من درین وادی
که در تاریکی حیرت رهم دشوار افتاده
نبستم طرفی از علم و عمل تا بود آلاتم
سر آمد عمر شد آلات کار از کار افتاده
سخنهای جلی گفتم شنیدم نیک فهمیدم
کنونم کار با فهمیدن اسرار افتاده
دل نورانی باید که اسرار سخن فهمد
بر آئینهٔ دل من سربسر زنگار افتاده
نیابد شست و شو الا بآب چشم و سوز جان
دلم را که با زاری و استغفار افتاده
ندارم آب و تاب و زاری و برگ فغان کردن
زبان و دیده هم چون من بحال زار افتاده
ببخشا بارالها بر من بی‌دست و پا اکنون
که دست و پایم از کردار و از رفتار افتاده
ببخشا بر تن و جانم در آنساعت که درمانم
دل از جان کنده و با کندن جان کار افتاده
جهان باقیم پیش نظر افراخته قامت
جهان فانیم از دیده خونبار افتاده
نه وقت عذر خواهی و نه عذر رو سیاهی را
سراپا غرق عصیان کار با غفار افتاده
خطی از خامه غفران بکش بر نامهٔ عصیان
که کار فیض با کردار خود دشوار افتاده
باباافضل کاشانی : رباعیات
رباعی ۱۷۱ - یا رب ز قضا بر حذرم می‌داری
یا رب ز قضا بر حذرم می‌داری
وز حادثه ها بی خبرم می‌داری
هر چند ز من بیش بدی می‌بینی
هر دم ز کرم نکوترم می‌داری
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۷۳۶ - رفتم ز راه دل خس و خار گناه را
رفتم ز راه دل خس و خار گناه را
کردم به آه همچو کف دست راه را
موج کرم به قیمت اکسیر می خرد
در بحر رحمت تو غبار گناه را
روز ازل به قامت عاشق بریده اند
مانند کعبه، جامه بخت سیاه را
پیش رخ تو زخم دندان حیرت است
دستی که چاک کرد گریبان ماه را
یک گوهر نسفته درین بحر خون نماند
در چشم خود ز بس که شکستم نگاه را
از خوی آتشین تو، چون موی زنگیان
دارند عاشقان تو در سینه آه را
صائب به بخت تیره و روز سیه بساز
از دل ببر هوای زمین سیاه را
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۲۷۱۷ - دل ز احیای شب دیجور روشن می شود
دل ز احیای شب دیجور روشن می شود
زین جواهر سرمه چشم کور روشن می شود
خویش را زیر و زبر کن کز فروغ آفتاب
بیشتر ویرانه از معمور روشن می شود
از خط شبرنگ می گردد نمایان آن دهن
راه این تنگ شکر از مور روشن می شود
با دل آزاری نگردد جمع حسن عاقبت
ز آتش آخر خانه زنبور روشن می شود
با دل سنگین نیم از رحمت حق ناامید
کز چراغان نجلی طور روشن می شود
شمع بی فانوس می سازد دل ما را سیاه
دیده ما از رخ مستور روشن می شود
شمع کافوری ندارد سود بر روی مزار
صائب از نور عبادت گور روشن می شود
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۳۱۳۸ - در و دیوار در وجد از نسیم نوبهار آمد
در و دیوار در وجد از نسیم نوبهار آمد
زمین مرده دل را خون به جوش از لاله زار آمد
زمین یک دسته گل شد، هوا یک شاخ سنبل شد
میان بربند عشرت را که هنگام کنار آمد
رگ سنگ از طراوت چون رگ ابر بهاران شد
عجب آبی جهان خشک را بر روی کار آمد
چه حد دارد درین موسم کدورت سر برون آرد؟
که تیغ برگ بیرون از نیام شاخسار آمد
چنان کاین حرفهای مختلف شد از الف پیدا
برون از پرده هر خار چندین گلعذار آمد
اگرچه کشتی دل بود در گل تا کمر پنهان
به رقص از جنبش باد مراد نوبهار آمد
محیط فیض در عنبر زداغ لاله پنهان شد
شکوفه چون کف دریای رحمت بر کنار آمد
درین موسم منه بر طاق نسیان شیشه می را
که جام لاله لبریز از شراب بی خمار آمد
به هر چشمی نشاید دید حسن نوبهاران را
زشبنم چشم حیرت وام کن کان گلعذار آمد
مگر خواب بهاران چشم بندی کرد رضوان را؟
که چندین حور بیرون از بهشت کردگار آمد
برون آیید ای کنعانیان از کلبه احزان
که بوی یوسف گم گشته از باد بهار آمد
که باور می کند کان نقشبند بی نشان صائب
زروی مرحمت در پرده نقش و نگار آمد
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۵۶۱۳ - عالم بیخبری بود بهشت آبادم
عالم بیخبری بود بهشت آبادم
تا به هوش آمدم از عرش به فرش افتادم
عشق بر باد اگر داد باکی نیست
می کشد جانب خود باز چو کاغذ بادم
نیستم از کشش موجه رحمت نومید
گر چه از قلزم رحمت به کار افتادم
موجه ریگ روانم که به هر جنبش باد
می زند غوطه به دریای عدم بنیادم
منم آن طفل بدآموز شکر خواب عدم
که شب اول گورست شب میلادم
گره از غنچه پیکان نگشاید به نسیم
نتوان کرد به افسون طرب دلشادم
از دم تیغ که هر دم به سرم می بارد
می توان یافت که سهو القلم ایجادم
عزت عشق جهانسوز بود عزت من
گر چه خاکسترم، از آتش سوزان زادم
گوشمال عبثی می دهد استاد مرا
سبقی نیست محبت که رود از یادم
اختیاری نبود نقش بد و نیک مرا
کعبتینم که گرفتار کف نرادم
از گرفتاری من هست اگر عار ترا
می توان کرد به یک چین جبین آزادم
چه عجب صائب اگر شد سخن من یکدست
من که از فکر متین چون قلم فولادم
رشیدالدین میبدی : ۲- سورة البقره‏
۵۴ - النوبة الاولى: قوله تعالى: لِلَّهِ ما فِی السَّماواتِ وَ ما فِی الْأَرْضِ خداى راست هر چه در آس
قوله تعالى: لِلَّهِ ما فِی السَّماواتِ وَ ما فِی الْأَرْضِ خداى راست هر چه در آسمانهاست و هر چه در زمین وَ إِنْ تُبْدُوا ما فِی أَنْفُسِکُمْ و اگر پیدا کنید آنچه در دلها دارید و باز نمائید بکردار، أَوْ تُخْفُوهُ یا نهان دارید در دل و پیدا نکنید بکرد یُحاسِبْکُمْ بِهِ اللَّهُ شمار کند اللَّه با شما بآن فَیَغْفِرُ لِمَنْ یَشاءُ تا بیامرزد ان را که خواهد وَ یُعَذِّبُ مَنْ یَشاءُ و عذاب کند آن را که خواهد وَ اللَّهُ عَلى‏ کُلِّ شَیْ‏ءٍ قَدِیرٌ (۲۸۴) و خداى بر همه چیز تواناست.
آمَنَ الرَّسُولُ استوار گرفت و گروید پیغامبر بِما أُنْزِلَ إِلَیْهِ بآنچه فرو فرستادند بوى مِنْ رَبِّهِ از خداوند وى وَ الْمُؤْمِنُونَ و گرویدگان همه کُلٌّ آمَنَ بِاللَّهِ هر یکى بگروید بخداى وَ مَلائِکَتِهِ و فریشتگان وى وَ کُتُبِهِ و نامهاى وى وَ رُسُلِهِ و فرستادگان وى لا نُفَرِّقُ بَیْنَ أَحَدٍ مِنْ رُسُلِهِ جدا نکنیم میان یکى از پیغامبران وى و میان دیگران وَ قالُوا و گفت رسول و مؤمنان همه سَمِعْنا وَ أَطَعْنا بشنیدیم و فرمانبردار آمدیم غُفْرانَکَ رَبَّنا آمرزش تو خواهیم از تو خداوند ما وَ إِلَیْکَ الْمَصِیرُ (۲۸۵) و بازگشت با توا است.
لا یُکَلِّفُ اللَّهُ نَفْساً إِلَّا وُسْعَها بر ننهد خداى بر هیچ تن مگر توان آن لَها ما کَسَبَتْ هر تن راست آنچه بکردار کند از نیکى وَ عَلَیْها مَا اکْتَسَبَتْ و بر هر تن است از بدى آنچه کند رَبَّنا رسول گفت و مؤمنان خداوند ما لا تُؤاخِذْنا مگیر ما را إِنْ نَسِینا اگر فراموش کنیم أَوْ أَخْطَأْنا یا بى قصد خطایى کنیم رَبَّنا خداوند ما وَ لا تَحْمِلْ عَلَیْنا إِصْراً بر ما منه گرانبارى در فرمان و در پیمان کَما حَمَلْتَهُ عَلَى الَّذِینَ مِنْ قَبْلِنا چنانچه بریشان نهادى که پیش از ما بودند رَبَّنا خداوند ما وَ لا تُحَمِّلْنا بر ما منه ما لا طاقَةَ لَنا بِهِ چیزى که تاوستن نیست ما را و از آن وَ اعْفُ عَنَّا و فراخ فرا گذار از ما وَ اغْفِرْ لَنا و بیامرز ما را وَ ارْحَمْنا و ببخشاى بر ما أَنْتَ مَوْلانا تو خداى مایى یار و مهربانى فَانْصُرْنا عَلَى الْقَوْمِ الْکافِرِینَ (۲۸۶) یارى ده ما را بر گروه کافران.
رشیدالدین میبدی : ۴- سورة النساء- مدنیة
۶ - النوبة الاولى
قوله تعالى: وَ مَنْ لَمْ یَسْتَطِعْ مِنْکُمْ و هر که نتواند از شما، طَوْلًا از پى طولى، أَنْ یَنْکِحَ الْمُحْصَناتِ الْمُؤْمِناتِ که بزنى کند آزاد زنان گرویدگان را، فَمِنْ ما مَلَکَتْ أَیْمانُکُمْ وى را حلالست که کنیزکى بزنى کند، مِنْ فَتَیاتِکُمُ الْمُؤْمِناتِ ازین کنیزکان شما که گرویدگان‏اند، وَ اللَّهُ أَعْلَمُ بِإِیمانِکُمْ و خداى داناتر دانایى است بایمان شما، بَعْضُکُمْ مِنْ بَعْضٍ شما همه از یکدیگراید در عقد دین بهم، فَانْکِحُوهُنَّ کنیزکان را بزنى کنید، بِإِذْنِ أَهْلِهِنَّ بدستورى خداوند ایشان. وَ آتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ و بایشان دهید کاوینهاى ایشان، بِالْمَعْرُوفِ بداد و در خور، الْمُحْصَناتِ کنیزکان پاک بنکاح پاک، غَیْرَ مُسافِحاتٍ نه نابکاران پلیدکاران، وَ لا مُتَّخِذاتِ أَخْدانٍ و نه بر هواى دل بى‏نکاح دوست گیران، فَإِذا أُحْصِنَّ چون آن کنیزکان شوى کردند، فَإِنْ أَتَیْنَ بِفاحِشَةٍ اگر زنا کنند، فَعَلَیْهِنَّ بر ایشانست، نِصْفُ ما عَلَى الْمُحْصَناتِ مِنَ الْعَذابِ نیمه آن حدّ که بر آزاد زنانست، ذلِکَ این نکاح کنیزک، لِمَنْ خَشِیَ الْعَنَتَ مِنْکُمْ آن کس را حلالست که از آفت عزبى و تباهى دین ترسد، وَ أَنْ تَصْبِرُوا خَیْرٌ لَکُمْ و اگر صبر کنید شما را آن بهتر و نیکوتر، وَ اللَّهُ غَفُورٌ رَحِیمٌ (۲۵) و خداى آمرزگار است و مهربان.
یُرِیدُ اللَّهُ میخواهد خداى، لِیُبَیِّنَ لَکُمْ که پیدا کند شما را راه پسندیده از ناپسندیده، وَ یَهْدِیَکُمْ و شما را نماید، سُنَنَ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِکُمْ راههاى نیکان که پیش از شما بودند، وَ یَتُوبَ عَلَیْکُمْ و شما را از ناپسند توبه دهد، و از شما توبه پذیرد، وَ اللَّهُ عَلِیمٌ حَکِیمٌ (۲۶) و اللَّه داناست راست دانش.
وَ اللَّهُ یُرِیدُ أَنْ یَتُوبَ عَلَیْکُمْ و خداى میخواهد که شما را با خود آرد، وَ یُرِیدُ الَّذِینَ یَتَّبِعُونَ الشَّهَواتِ و ایشان که درین جهان گرد بایستهاى ناپسندیده میگردند، میخواهند، أَنْ تَمِیلُوا مَیْلًا عَظِیماً (۲۷) که شما از راه راستى بگردید بگشتنى بزرگ.
یُرِیدُ اللَّهُ میخواهند خداى، أَنْ یُخَفِّفَ عَنْکُمْ که بار از شما سبک کند، وَ خُلِقَ الْإِنْسانُ ضَعِیفاً (۲۸) و آدمى را ضعیف آفریدند
یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اى ایشان که بگرویدند، لا تَأْکُلُوا أَمْوالَکُمْ بَیْنَکُمْ بِالْباطِلِ‏
مالهاى یکدیگر در میان یکدیگر بناشایست مخورید، إِلَّا أَنْ تَکُونَ تِجارَةً مگر که بازرگانى بود، عَنْ تَراضٍ مِنْکُمْ از هم داستانى دلهاى شما. وَ لا تَقْتُلُوا أَنْفُسَکُمْ و خویشتن را بمکشید، و در خون خود مبید إِنَّ اللَّهَ کانَ بِکُمْ رَحِیماً (۲۹) خداى بشما مهربانست.
وَ مَنْ یَفْعَلْ ذلِکَ و هر که در خون خویش شود. عُدْواناً وَ ظُلْماً بشوخى و افزونى جستن و ستمکارى، فَسَوْفَ نُصْلِیهِ ناراً او را بآتش رسانیم سوختن را، وَ کانَ ذلِکَ عَلَى اللَّهِ یَسِیراً (۳۰) و آن بر خداى آسان است.
رشیدالدین میبدی : ۷- سورة الاعراف‏
۷ - النوبة الثالثة
قوله تعالى: لَقَدْ أَرْسَلْنا نُوحاً إِلى‏ قَوْمِهِ الایة میگوید: نوح را بقوم وى فرستادیم و امت وى همان بودند، و در زیر علم رسالت وى بیش از آن نیامدند، و آن گه در هزار، کم پنجاه سال، که ایشان را دعوت کرد، از هشتاد کم یک مرد که مؤمن بودند عقد هشتاد تمام نشد، و نوح هم چنان دعوت همى کرد، و امید همى داشت، تا آیت آمد که: لَنْ یُؤْمِنَ مِنْ قَوْمِکَ إِلَّا مَنْ قَدْ آمَنَ. نوح چون از ایشان نومید گشت، گفت: رَبِّ لا تَذَرْ عَلَى الْأَرْضِ مِنَ الْکافِرِینَ دَیَّاراً.
باز مصطفى عربى رسول قرشى (ص) که فرستادند، بکافه خلق فرستادند، و جهانیان را همه از روى دعوت زیر علم نبوت و رسالت وى درآوردند، و فرمان آمد که: یا محمد! نومید مشو که تو رحمت جهانیانى، و امان بندگانى، تا نه بس روزگار بینى گروه گروه از عالمیان روى بعزت اسلام نهاده، و بساط ایمان در عالم گسترده، و خورشید شرع مقدّس از افق دولت نبوت تو برآمده، و بمکان عز تو و جاه و منزلت تو این دین اسلام قوى گشته، و رشته دولت آن با دامن ابد پیوسته: وَ رَأَیْتَ النَّاسَ یَدْخُلُونَ فِی دِینِ اللَّهِ أَفْواجاً. نوح همى گفت: بار خدایا! از کافران دیّار مگذار، و مصطفى قرشى (ص) همى گفت: بار خدایا! در عالم کفر مگذار. چون سید (ص) این دعا کرد، از حضرت عزت ندا آمد که: یا محمد! دل خوش دار، که اگر از دور فلک یک روز بیش نماند، و آن روز بوقت نماز دیگر رسیده باشد، جبرئیل را فرمایم، تا شاخ آفتاب درین میدان على بگیرد، و نگذارد که شب آید، تا در آن باقى روز شادروان شرع ترا بشرق و غرب باز کشم، نه در هند و ثنى گذارم، نه در روم چلیپایى، نه در هیچ سینه ظلمت شرکى، نه در هیچ دل زحمت شکى، نه در پنجه شیرى قهرى، نه در نیش مارى زهرى، و این کار در نیمه آخر خواهد بود که مصطفى (ص) گفته: «خیر هذه الامة اولها و آخرها».
نوح را بقوم خود فرستادند، گفتند: أَنْذِرْ قَوْمَکَ مِنْ قَبْلِ أَنْ یَأْتِیَهُمْ عَذابٌ أَلِیمٌ مصطفى را بخلق فرستادند، گفتند: بَشِّرِ الْمُؤْمِنِینَ بِأَنَّ لَهُمْ مِنَ اللَّهِ فَضْلًا کَبِیراً. از بهر آنکه نوح را بعقوبت فرستادند، و مصطفى را برحمت. نه بینى که در حق نوح بیم فرا پیش داشت، و مغفرت با پس داشت، گفت: أَنْ یَأْتِیَهُمْ عَذابٌ أَلِیمٌ، پس بآخر گفت: لِیَغْفِرَ لَکُمْ مِنْ ذُنُوبِکُمْ، و در حق مصطفى بشارت و رحمت فرا پیش داشت و بیم واپس داشت: إِنَّا أَرْسَلْناکَ شاهِداً وَ مُبَشِّراً وَ نَذِیراً. چون نوح دعا کرد که: «رَبِّ لا تَذَرْ عَلَى الْأَرْضِ مِنَ الْکافِرِینَ دَیَّاراً»، جبرئیل آمد، گفت: یا نوح! بر دشمنان دعا کردى! دوستان را دعا کن. گفت: از خود بدیگرى نپردازم: رَبِّ اغْفِرْ لِی. گفت: یا نوح! سلطان رحمت دست. کرم فرو گشاده بیفزاى. نوح گفت: «وَ لِوالِدَیَّ» جبرئیل گفت: عقوبت بدان فراوانى خواستى، و رحمت بدین اندکى! گفت: وَ لِمَنْ دَخَلَ بَیْتِیَ مُؤْمِناً. جبرئیل گفت: بیفزاى که هنوز اندک است، گفت: وَ لِلْمُؤْمِنِینَ وَ الْمُؤْمِناتِ. سید را گفتند.
یا محمد! تو چه مى‏گویى؟ گفت ما را در بدایت این کار این ادب درآموختند که: وَ اخْفِضْ جَناحَکَ لِمَنِ اتَّبَعَکَ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ، همى گویم: «اللهم اغفر للمؤمنین و المؤمنات»، لا جرم چون بود مصطفى (ص) همه نصیب خلق بود و همه بامت مشغول بود. رب العالمین وى را نیابت داشت، و بى وى کار وى راست کرد، و خصم وى را جواب داد.
چون دشمنان گفتند: مجنون است و ضالّ، رب العزة گفت: ما أَنْتَ بِنِعْمَةِ رَبِّکَ بِمَجْنُونٍ، ما ضَلَّ صاحِبُکُمْ وَ ما غَوى‏، و نوح که بخود مشغول بود، چون او را گفتند: إِنَّا لَنَراکَ فِی ضَلالٍ مُبِینٍ، جواب هم خود داد که: یا قَوْمِ لَیْسَ بِی ضَلالَةٌ وَ لکِنِّی رَسُولٌ مِنْ رَبِّ الْعالَمِینَ. فشتّان بین من دفع عن نفسه، و بین من دفع عنه ربه.
و همچنین فرق است میان کسى که گوید: لکِنِّی رَسُولٌ مِنْ رَبِّ الْعالَمِینَ، و کسى که حق جلّ جلاله از بهر وى گوید: یس وَ الْقُرْآنِ الْحَکِیمِ. إِنَّکَ لَمِنَ الْمُرْسَلِینَ، آن تفرقت است و این جمع. آن صفت مرید است، و این نعت مراد، و بینهما بون بعید..
أُبَلِّغُکُمْ رِسالاتِ رَبِّی هر چند پیغام میرسانم، و نصیحت میکنم، لکن میدانم که خسته قهر ردّ ازلى را لطف نصح ما بکار نیاید، و گفت ما در وى اثر نکند: من اسقطته القسمة لم تنعشه النصیحة.
قوله: أَ وَ عَجِبْتُمْ أَنْ جاءَکُمْ ذِکْرٌ مِنْ رَبِّکُمْ عجب آنست که شخص رسول را برسولى شگفت میداشتند، و دست تراشیده خود را بخدایى مى‏پسندیدند، و شگفت نمى‏داشتند. اینست کمال جهالت و غایت ضلالت! و از این عجب‏تر آنست که رب العزة جل جلاله با آن تمادى و طغیان ایشان، و آن گفت ناسزاى ایشان نعمت این جهان بایشان روان میدارد، و هیچ باز نگیرد، و نیک خدایى خود با یاد ایشان میدهد که: وَ اذْکُرُوا إِذْ جَعَلَکُمْ خُلَفاءَ مِنْ بَعْدِ قَوْمِ نُوحٍ وَ زادَکُمْ فِی الْخَلْقِ بَصْطَةً میگوید: منتهاى من بر خویشتن یاد کنید، که شما را ساکنان زمین کردم، و پس از گروهى که گذشتند شما را جهانداران کردم، و شما را نعمت و دسترس تمام دادم، و آن گه بر خلقت و قوت شما را بر جهانیان افزونى دادم. از حق نعمت بدین تمامى! و از ایشان کفر بدان صعبى! مصطفى (ص) گفت: «ما احد اصبر على اذى یسمعه من اللَّه عز و جل. یدعون له ولدا و هو یرزقهم و یعافیهم».
آن گه دیگر باره بر سبیل تأکید گفت: فَاذْکُرُوا آلاءَ اللَّهِ، لکن چه سود که دیده حق بین و سمع صواب شنو نداشتند: إِنَّهُمْ عَنِ السَّمْعِ لَمَعْزُولُونَ، أَمْ تَحْسَبُ أَنَّ أَکْثَرَهُمْ یَسْمَعُونَ أَوْ یَعْقِلُونَ؟! چون پذیرد پند دلى که مهر شقاوت در آن زده‏اند؟! و چه بیند دیده‏اى کش از بینایى محروم کرده‏اند؟!
و ما انتفاع اخى الدنیا بمقلته
اذا استوت عنده الانوار و الظلم!