عبارات مورد جستجو در ۱۸ گوهر پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۱۴۶۶ - در عشق سلیمانی، من همدم مرغانم
در عشقِ سُلَیمانی، من هَمدَمِ مُرغانَم
هم عشقِ پَری دارم، هم مَردِ پَری خوانَم
هر کَس که پَری خوتَر، در شیشه کُنم زوتَر
بَرخوانَم اَفْسونَش، حَرّاقه بِجُنبانَم
زین واقعه مَدهوشَم، باهوشم و‌‌ بی‌‌هوشم
هم ناطِق و خاموشَم، هم لوحِ خَموشانَم
فریاد که آن مَریَم، رنگی دِگَر است این دَم
فریاد، کَزین حالَتْ فریاد‌‌ نمی‌‌دانَم
زانْ رنگْ چه‌‌ بی‌‌رنگَم، زانْ طُرّه چو آوَنگَم
زانْ شمعْ چو پروانه، یا رَب چه پَریشانَم
گفتم که‌ مَها جانی، امروزْ دِگَر سانی
گفتا که‌ بُرو، مَنْگَر از دیدهٔ انسانَم
ای خواجه اگر مَردی، تَشویش چه آوردی؟
کَزْ آتشِ حِرصِ تو، پُر دود شود جانَم
یا عاشقِ شَیدا شو، یا از بَرِ ما واشو
در پَرده مَیا با خود، تا پَرده نَگَردانَم
هم خونَم و هم شیرم، هم طِفْلَم و هم پیرم
هم چاکِر و هم میرم، هم اینَم و هم آنَم
هم شَمسِ شِکَرریزَم، هم خِطّهٔ تبریزم
هم ساقی و هم مَستم، هم شُهره و پنهانَم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۸۶۹ - رو مذهب عاشق را برعکس روش‌ها دان
رو مَذهبِ عاشق را بَرعَکسِ رَوِش‌ها دان
کَزْ یارْ دروغی‌ها از صِدقْ بِهْ و اِحْسان
حال است مُحالِ او مُزد است وَبالِ او
عدل است همه ظُلْمَش داد است ازو بُهتان
نَرم است دُرُشتِ او کعبه‌‌ست کُنِشْتِ او
خاری که خَلَد دِلْبَر خوش تَر زِ گُل و ریحان
آن دَم که تُرُش باشد بهتر زِ شِکَرخانه
وان دَم که مَلول آید خوشْ بوس و کِنار است آن
وان دَمْ که تو را گوید وَاللّهْ زِ تو بیزارم
آن آبِ خَضِر باشد از چَشمه‌گَهِ حیوان
وان دَم که بگوید نی در نیش هزار آری
بیگانگی‌‌‌‌اَش خویشی در مَذهَبِ‌ بی‌خویشان
کُفرش همه ایمان شُد سَنگَش همه مَرجان شُد
بُخْلَش همه اِحْسان شُد جُرمَش هَمِگی غُفْران
گَر طَعنه زنی گویی تو مَذهَبِ کَژْ داری
من مَذهَبِ ابرویش بِخْریدم و دادم جان
زین مَذهَبِ کَژْ مَستَم بس کردم و لب بَستَم
بَردار دلِ روشن باقیش فرو می‌خوان
شَمسُ الْحَقِ تبریزی یا رَب چه شِکَرریزی
گویی زِ دَهانِ من صد حُجَّت و صد بُرهان
منوچهری دامغانی : رباعیات
رباعی ۳ - تاریک شد از مهر دل افروزم روز
تاریک شد از مهر دل افروزم روز
شد تیره شب، از آه جگر سوزم روز
شد روشنی از روز و سیاهی ز شبم
اکنون نه شبم شبست و نه روزم روز
ابوسعید ابوالخیر : رباعیات
رباعی ۶۰۷ - از بس که شکستم و ببستم توبه
از بس که شکستم و ببستم توبه
فریاد همی کند ز دستم توبه
دیروز به توبه‌ای شکستم ساغر
و امروز به ساغری شکستم توبه
انوری : رباعیات
رباعی ۳۹۸ - در کفر گریزم ار تو ایمان گردی
در کفر گریزم ار تو ایمان گردی
با درد بسازم ار تو درمان گردی
چون از سر این حدیث برخاست دلم
دل برکنم از تو گر مثل جان گردی
صائب تبریزی : تکبیتهای برگزیده
تک‌بیت ۴۰۲ - خندهٔ بیجاست برق گریهٔ بی‌اختیار
خندهٔ بیجاست برق گریهٔ بی‌اختیار
اشک تلخ و قهقه مینا به هم پیوسته است
صائب تبریزی : تکبیتهای برگزیده
تک‌بیت ۱۴۹۷ - تویی در دیده‌ام چون نور و محرومم ز دیدارت
تویی در دیده‌ام چون نور و محرومم ز دیدارت
نمی‌دانم ز نزدیکی کنم فریاد، یا دوری
عطار نیشابوری : باب چهارم: در معانی كه تعلّق به توحید دارد
شماره ۹۷ - جانا نه یکیام نه دوام اینت عجب!
جانا نه یکیام نه دوام اینت عجب!
نه کهنهٔ عشقم نه نوام اینت عجب!
پیوسته نشسته میروم اینت عجب!
نه با توام و نه بیتوام اینت عجب!
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۷۹ - سخن از صلح مگو، عالم جنگ است اینجا
سخن از صلح مگو، عالم جنگ است اینجا
صحبت شیر و شکر، شیشه و سنگ است اینجا
حاصل دلشکنی غیر پشیمانی نیست
مومیایی، عرق خجلت سنگ است اینجا
چه کند کوچه و بازار به دیوانه ما؟
دامن دشت جنون سینه تنگ است اینجا
عشق در هر چه زند دست به جز دامن یار
گر چه تسبیح بود، قید فرنگ است اینجا
خشم خونخوار تو از لطف رباینده ترست
چشم آهو خجل از داغ پلنگ است اینجا
حسن مستور به عاشق نتواند پرداخت
عکس طوطی به دل آینه زنگ است اینجا
قدر اگر می طلبی بر در بیرنگی زن
که گهر، خوار به اندازه رنگ است اینجا
کام ما بی سخن تلخ نگردد شیرین
گر همه شیره جان است، شرنگ است اینجا
عجز این نشأه، توانایی آن نشأه بود
از صراط آن گذر در است، که لنگ است اینجا
خطر قلزم عشق است به مقدار شعور
زورق بیخبران کام نهنگ است اینجا
کیست صائب سبک از دشت علایق گذرد؟
دامن ریگ روان در ته سنگ است اینجا
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۵۸۳۰ - سنجد کسی که باده و تریاک را به هم
سنجد کسی که باده و تریاک را به هم
نسبت کند سخاوت و امساک را به هم
پای مرا به دامن عزلت شکسته است
بسته است آن که دامن افلاک را به هم
دارم امیدها به گرستن که دست داد
از گریه خوشه های گهر تاک را به هم
پای چراغ را نبود بهره از چراغ
خصمی است بخت و شعله ادراک را به هم
غافل مشو چو لاله ز ادراک نشأتین
یک کاسه ساز باده و تریاک را به هم
عاجز ز خارزار علایق شدم، کجاست
سیلی که آرد این خس و خاشاک را به هم؟
جز زلف دلفریب، که پیوند می دهد؟
چون تار سبحه صد دل غمناک را به هم
صائب صفا کسی ز که دیگر طمع کند؟
خصمی است آب و آینه پاک را به هم
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۴۹۱ - گر چه زنگ خاطر تن پروران چون روزه ام
گر چه زنگ خاطر تن پروران چون روزه ام
صیقل آیینه روحانیان چون روزه ام
با گرانقدری سبک در دیده هایم چون نماز
با سبکروحی به خاطرها گران چون روزه ام
صائب تبریزی : مطالع
شماره ۵۱۶ - میم در جام، اخگر در گریبان است پنداری
میم در جام، اخگر در گریبان است پنداری
گلم در دست، آتش در نیستان است پنداری
حزین لاهیجی : رباعیات
شماره ۱۸۸ - جمعیت خویش را پریشان کردم
جمعیت خویش را پریشان کردم
دل، بر سر جسم تیره ویران کردم
از کعبه تمام عمر دزدیدم خشت
تعمیر کلیسیای گبران کردم
مجیرالدین بیلقانی : غزلیات
شماره ۵۰ - گر ترا راحت جان می گویم
گر ترا راحت جان می گویم
آشکارا نه نهان می گویم
من ترا جان و دل ای عهدشکن
از میان دل و جان می گویم
به غمم شاد شوی می دانم
غم دل با تو از آن می گویم
گر چه گویم که دلم زان تو نیست
می شنو کان به زبان می گویم
به یقین از تو به دل بر خطرم
سخن جان به گمان می گویم
من و وصلت ز کجا تا به کجا؟
خفته ام یا هذیان می گویم
دوش گفتی که مجیر آن من است
این به گستاخی آن می گویم
مجد همگر : رباعیات
شماره ۹۷ - یاری دارم که عبرت ماه و خور است
یاری دارم که عبرت ماه و خور است
سر تا پایش ز یکدگر خوبتر است
من با خرد و علم و هنر عاشق او
و او عاشق و رند و جاهل و بی هنر است
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۱۹۵ - آمد دگر به صلح و در فتنه باز کرد
آمد دگر به صلح و در فتنه باز کرد
صلحی به مصلحت پی جنگ دراز کرد
شد عمر و سرگرانی او برطرف نشد
بر من به قدر مرتبه عشق ناز کرد
خود را به کام دشمن خود دید آن که او
با دوستان تغافل دشمن نواز کرد
چشم طمع بدوز که از در قسمت کسان
هرکس گشود دیده به حسرت فراز کرد
صد معجز از کرامت لعل تو دیده ام
از تو نمی توان به خطا احتراز کرد
هرجای بینم از تو سزای پرستشی
در کعبه می توان به همه سو نماز کرد
صوت من از ترانه ناهید برگذشت
شدی بلند مطرب حسن تو ساز کرد
طبل وجود عیش «نظیری » به هم نزد
کوتاه دید مرحله خواب دراز کرد
یغمای جندقی : غزلیات
شماره ۱۳۴ - گرنه فدای آن سری ور نه به پای آن تنی
گرنه فدای آن سری ور نه به پای آن تنی
دل نه که سنگ پهلوئی سر نه که بار گردنی
قبله دیر و مسجدی، کعبه زهد و زاهدی
غارت دین و دانشی، فتنه کوی و برزنی
بر به صلاح دشمنان، طره و ابروی و مژه
در به مصاف دوستان، تیر و کمان و جوشنی
صدق و ارادت مرا این دو گواه عدل بس
کز همه با تو دوستم و از همه ام تو دشمنی
بر رخ تست مرد و زن فتنه کزان خط و ذقن
رهزن صد منیژه و چاه هزار بیژنی
راست به قدو زلف و خط، صاف به چهر و کتف و لب
کشمر و چین وتبتی، خلخ و مصر و ارمنی
از مژه و ابروی بتان بر سر و تیغ و خنجرم
لیک ترا چه کت بپا در نخلیده سوزنی
یغما از مجاهدت کی کشی آستین او
بیهده بر در طلب دست هزار دامنی
طغرای مشهدی : ابیات برگزیده از غزلیات
شماره ۳۳۷ - دو چشم من چو بر آن شوخ بی وفا افتاد
دو چشم من چو بر آن شوخ بی وفا افتاد
یکی گریست به حالم، یکی دگر خندید