عبارات مورد جستجو در ۱۴۵۹ گوهر پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۱۹۵ - شهوت که با تو رانند، صد تو کنند جان را
شَهوت که با تو رانَنْد، صد تو کنند جان را
چون با زنی بِرانی، سُستی دَهَد میان را
زیرا جِماعِ مُرده، تَن را کُند فَسُرده
بِنْگَر به اهلِ دنیا، دَریاب این نشان را
میران و خواجگانْشان، پَژمُرده است جانْشان
خاکِ سیاه بر سَر، این نوعْ شاهِدان را
دَررو به عشقِ دینی، تا شاهِدان بِبینی
پُرنور کرده از رُخْ آفاقِ آسْمان را
بَخشَد بُتِ نَهانی، هر پیر را جوانی
زان آشیانِ جانی، این است اَرغَوان را
خامُش کُنی وَگَر نی، بیرون شوم از این جا
کَزْ شومیِ زبانَت، می‌پوشَد او دَهان را
مولوی : غزلیات
غزل ۱۰۷۹ - بهر شهوت جان خود را می‌دهی همچون ستور
بَهرِ شَهوتْ جانِ خود را می‌دَهی همچون سُتور
وَزْ برایِ جانِ خود کَهْ می‌دَهی وان گَهْ به زور
می‌سِتانی از خَسان تا وادَهی دَهْ چارده
در هَوایِ شاهِدیّ و لُقمه‌‌‌یی ای بی‌حُضور
آن سَبَدکَش می‌کَشَد آن لُقمه‌ها را تون به تون
می‌دَوانَد مُرده کَش مَر شاهِدَت را گور گور
لُقْمه‌اَت مُردار آمد شاهِدَت هم مُرده‌‌‌یی
در میانِ این دو مُرده چون نمی‌باشی نَفور؟
چَشمِ آخُر را بِبَند و چَشمِ آخِر بَرگُشا
آخِرِ هر چیز بِنْگَر تا بگیرد چَشمْ نور
مولوی : غزلیات
غزل ۱۸۴۹ - چرا کوشد مسلمان در مسلمان را فریبیدن؟
چرا کوشَد مُسلمان در مُسلمان را فَریبیدن؟
بَسی صَنْعت‌ نمی‌باید پَریشان را فَریبیدن
بِدَرّیدی همه هامون زِ نَقْشِ لیلی و مَجْنون
ولی چَشمَش‌ نمی‌خواهد گِرانْ جان را فَریبیدن
نمی آید دریغْ او را چو دریا گوهراَفْشانی
ولیکِن تو رَوا داری بِدین آن را فَریبیدن؟
مُعلِّم خانه چَشمَش چه رَسْم آوَرْد در عالَم
که طَمْع افتاد موران را سُلَیمان را فَریبیدن
دِلَم بِدْرید زَ انْدیشه شِکَسته گشته چون شیشه
که عقل از چه طَمَع دارد نَهان دان را فَریبیدن؟
بَرآمَد عالَم از صَیقل چو جَنْدَرخانه شُد گیتی
که بِشْنیدند کو خواهد مَلیحان را فَریبیدن
هر اندیشه که بَرجوشَد رَوان گردد پِیِ صیدی
نَمَک‌ها را هَوَس چِبْوَد؟ نَمَکدان را فَریبیدن
پلیدی را بیاموزد بر آبِ پاک اَفْزودن
کلیدی را بیاموزد کلیدان را فَریبیدن
چو لَوْنالَوْن می‌داند شِکَنجه کردن آن قاهِر
چه رَغْبَت دارد آن آتشْ سِپَندان را فَریبیدن
مولوی : غزلیات
غزل ۱۹۶۹ - از بدی‌ها آن چه گویم هست قصدم خویشتن
از بَدی‌ها آن چه گویم هست قَصدَم خویشتن
زان که زَهری من ندیدم دَر جهانْ چون خویش تَن
گَر اشارت با کسی دیدی، نَدارم قَصدِ او
نی به حَقِّ ذوالْجَلال و ذوالْکَمال و ذوالْمِنَن
تا زِ خود فارغ نیایم، با دِگَر کَس چون رَسَم؟
وَرْ بگویم فارِغَم از خود، بُوَد سودا و ظَن
وَرْ بِگُفتم نُکته‌یی هستَش بَسی تأویل‌ها
گَر غَرَض نُقصانِ کَس دارم، نه مَردم من، نه زَن
از تو دارم اِلْتماسی، ای حَریفِ رازدار
حُسن ظَنّی در هوی و مِهْرِ من با خویش تَن
دشمن جانم مَنَم، اَفْغانِ من هم از خود است
کَزْ خودیْ خود من بِخواهم هَمچو هیزُم سوختن
چون که یاری را هزاران بار با نام و نشان
مَدح‌‌های بی‌نِفاقَش کرده باشم در عَلَن
فَخْر کرده من بَرو صد بار پیدا و نَهان
بوده ما را از عزیزی با دو دیده مُقْتَرَن
گَر یکی عیبی بِگویَم، قَصدِ من عیبِ من است
 زان که ماهم را بِپوشَد ابرِ من اَنْدَر بَدَن
رو بِدان یک وَصْف کردم، کَزْ مَلامَت مَر وِرا
بَهرِ حَقِّ دوستی حَملَش مَکُن بر مَکْر و فَن
من خودیِّ خویش را گویم که دَرپِنْداشتی
رو اگر نورِ خدایی، نیست شو، شو مُمْتَحَن
ای خودِ من، گَر همه سِرِّ خدایی، مَحْو شو
کان همه خود دیده‌یی پس دیدهٔ خودبین بِکَن
چون خداوندْ شَمسِ دین را می‌سِتایَم تو بِدان
کین همه اوصافِ خوبی را سُتودَم در قَرَن
مولوی : غزلیات
غزل ۲۳۴۵ - چو بیگاه است و باران، خانه خانه
چو بیگاه است و باران، خانه خانه
صَلایِ جُمله یاران، خانه خانه
چو جُغدان چند این مَحْروم بودن
به گِرداگِردِ ویران؟ خانه خانه
اَیا اَصْحابِ روشن دل، شِتابید
به کوریْ جُمله کوران، خانه خانه
اَیا ای عاقِلِ هُشیارِ پُرغَم
دلِ ما را مَشوران، خانه خانه
به نَقْشِ دیو، چند این عشقبازی؟
لَقَبْشان کرده حوران، خانه خانه
بِدیدی دانه و خَرمَن ندیدی
بِدین حالَند موران، خانه خانه
مَکُن چون و چرا، بُگْذار یارا
چَرا را با سُتوران، خانه خانه
دَران خانه سَماعِ خَتْنه سور است
وَلیکِن با طَهوران، خانه خانه
بِنا کرده‌‌ست شَمسُ الدّینِ تبریز
برایِ جَمعِ عوران، خانه خانه
مولوی : غزلیات
غزل ۲۵۴۳ - بیا ای شاه خودکامه، نشین بر تخت خودکامی
بیا ای شاهِ خودکامه، نِشین بر تَختِ خودکامی
بیا بر قَلْبِ رِنْدان زَن، که صاحِب قَرنِ ایّامی
بَرآوَر دودها از دل، به جُز در خون مَکُن مَنْزِل
فَلَک را از فَلَک بُگْسِل، که جانِ آتش اَنْدامی
دَران دریا که خون است آن، زِخُشک و تَر بُرون است آن
بیا بِنْما که چون است آن، که حوتِ موج آشامی
اشارت کُن بِدان سَردِه، که رِنْدانَند اَنْدَر دِهْ
سَبُک رَطْلِ گِران دَردِهْ، که تو ساقیِّ آن جامی
قَدَح در کارِ شیران کُن، زِ زَرشان چَشمْ سیران کُن
به جامی عقلْ ویران کُن، که عقل آن جا بُوَد خامی
بسوز از حُسن ای خاقان، تو نام و نَنگِ مُشتاقان
که سرد آید زِعُشّاقان حَذَر کردن زِبَدنامی
بِدیدم عقلِ کُل را من، نهاده ذِبْح بر گَردن
بِگُفتم پیشِ این پُر فَن، چو اسماعیل چون رامی
بِگُفت از عشقِ شَمسُ الدّین، که تبریز است ازو چون چین
چو مَهْ رویانِ نوآیین، به گِردِ مَجْلِسِ سامی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۵۵۴ - اگر‌‌ بی‌من خوشی یارا به صد دامم چه می‌بندی؟
اگر‌‌ بی‌من خوشی یارا به صد دامَم چه می‌بَندی؟
وَگَر ما را هَمی‌خواهی، چرا تُندی، نمی‌خندی؟
کسی کو در شِکَرخانه، شِکَر نوشَد به پیمانه
بدین سِرکایِ نُه ساله نداند کرد خُرسندی
بِخَند ای دوستْ چون گُلْشَن، مَبادا خاطِرِ دُشمن
کُند شادیّ و پِنْدارد که دلْ زین بَنده بَرکَندی
چو رَشکِ ماه و گُل گشتی، چو در دل‌ها طَمَع کِشتی
نباشد لایِق از حُسنَت که بَرگردی زِپیوندی
خوشا آن حالَتِ مَستی که با ما عَهد می‌بَستی
مرا مَستانه می‌گفتی که ما را خویش و فرزندی
پَیاپِی باده می‌دادی، به صد لُطف و به صد شادی
که گیر این جامِ‌‌ بی‌خویشی، که باخویشیّ و هُشمَندی
سَلامُ عَلَیکَ ای خواجه، بَهانه چیست این ساعت؟
نه دریاییّ و دریادل، نه ساقیّ و خداوندی
نه یاقوتیّ و مَرجانی، نه آرامِ دل و جانی
نه بُستان و گُلِستانی، نه کانِ شِکَّر و قَندی
خَمُش باشم بدان شَرطی، که بِدْهی میْ خَموشانه
من از گولی دَهَم پَندَت، نه زان کِه قابِلِ پَندی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۸۷۹ - ننگ هر قافله در ششدرهٔ ابلیسی
نَنگِ هر قافله در ششدَرِهٔ اِبْلیسی
تو به هر نیَّتِ خود مَسخرهٔ اِبْلیسی
از برایِ عَلَفِ دیو، تو قُربانِ تَنی
بُزِ دیوی تو مَگَر، یا بَرِهٔ اِبْلیسی؟
سَره مَردا چه پَشیمان شُده‌یی؟ گَردن نِهْ
که دَرین خوردنِ سیلی، سَرهٔ اِبْلیسی
شَلْغَمِ پُخته تو امید بِبُر زان تَره زار
زان کِه در خِدمَتِ نان، چون تَرهٔ اِبْلیسی
نان بِبینی تو و حیزانه دَراُفتی در رو
عاشقِ نُطفهٔ دیو و نَرهٔ اِبْلیسی
نیَّتِ روزه کُنی، توبْره گوید کِی خَر
سَر فُرو کُن، خَرِ با توبرهٔ اِبْلیسی
از حقیقت خَبَرت نیست، که چون خواهد بود
تو بِدان عِلْم و هُنر، قَوْصَرهٔ اِبْلیسی
در غَمِ فَربَهیِ گوشْت، تو لاغَر گشتی
ناله بَرداشته چون حَنْجرهٔ اِبْلیسی
کُفر و ایمانِ چه؟ می‌خور چو سگان، قَی می‌کُن
زان کِه تو مُؤمنه و کافَرهٔ اِبْلیسی
تا دَمِ مرگ و دَمِ غَرغَره چون سِرکهٔ بَد
تُرُش و گَنده تو چون غَرغَرهٔ اِبْلیسی
گِردِ آن دایرهٔ گِرده و خوانْ پَر چو مگس
تا قیامَت تو که از دایرهٔ اِبْلیسی
مولوی : غزلیات
غزل ۳۱۴۴ - بحر ما را کنار بایستی
بَحْرِ ما را کِنار بایَستی
وین سَفَر را قَرار بایَستی
شیرِ بیشه میانِ زنجیر است
شیرْ در مَرغْزار بایَستی
ماهیان می‌طَپَند اَنْدَر ریگ
راهْ در جویبار بایَستی
بُلبُلِ مَستْ سخت مَخْمور است
گُلْشَن و سَبزه زار بایَستی
دیده‌‌ها از غُبارْ خسته شُده ست
دیدهٔ اِعْتِبار بایَستی
همه گِل خواره‌اَند این طِفْلان
مُشْفِقی دایه وار بایَستی
رَهْ به آبِ حَیات می‌نَبَرند
خَضِری آبْ خوار بایَستی
دلْ پشیمان شُده‌‌ست زانچه گُذشت
دلِ امسال، پار بایَستی
اَنْدَرین شَهر قَحْطِ خورشید است
سایهٔ شهریار بایَستی
شهر، سَرگین پَرَست، پُر گشته‌ست
مُشکِ نافه‌‌یْ تَتار بایَستی
مُشک از پُشْک کَس‌ نمی‌داند
مُشک را اِنْتِشار بایَستی
دولتِ کودکانه می‌جویَند
دولتی‌ بی‌عِثار بایَستی
مرگ تا در پِی است، روزْ شب است
شبِ ما را نَهار بایَستی
چون بمیری، بِمیرَد این هُنَرت
زین هُنرهات، عار بایَستی
چَنگ در ما زَده‌‌ست این کَمْپیر
چَنگِ او، تارْ تار بایَستی
طالِبِ کار و بار بسیارند
طالِبِ کِردگار بایَستی
دَمِ مَعْدود اندکی مانده‌ست
نَفَسی‌ بی‌شُمار بایَستی
نَفَسِ ایزدی زِ سویِ یَمَن
بر خَلایِقْ نِثار بایَستی
مرگْ دیگی برایِ ما پُخته‌ست
آن خورِش را گُوار بایَستی
یادِ مُردن چو دافِعِ مرگ است
هر دَمی یادگار بایَستی
هر دَمی صد جَنازه می‌گُذَرد
دیده‌‌ها سوگوار بایَستی
مُلْک‌‌ها مانْد و مالِکان مُردند
مُلْکَتی پایدار بایَستی
عقلْ بَسته شُد و هوا مُختار
عقل را اختیار بایَستی
هوش‌‌ها چون مگس در آن دوغ است
هوش را هوشیار بایَستی
زین چُنین دوغِ زشتِ گَندیده
این مگس را حَذار بایَستی
مَعْده پُردوغ و گوشْ پُر زِ دروغ
هِمَّتِ الْفِرار بایَستی
گوش‌‌ها بَسته است، لب بَربَند
خِرَد گوشوار بایَستی
از کَنایاتِ شَمسِ تبریزی
شَرحِ مَعنی گُذار بایَستی
مولوی : دفتر اول
بخش ۵۲ - انکار کردن نخچیران بر خرگوش در تاخیر رفتن بر شیر
قوم گُفتَندَش که چندین گاهْ ما
جان فِدا کردیم در عَهد و وَفا
تو مَجو بَدنامیِ ما ای عَنود
تا نَرنجَد شیر، رَو رَو، زود زود
مولوی : دفتر اول
بخش ۵۴ - اعتراض نخچیران بر سخن خرگوش
قوم گُفتَندَش که ای خَر، گوشْ دار
خویش را اندازۀ خرگوش دار
هین چه لاف است این، که از تو بِهْتَران
در نیاوَرْدَند اَنْدَر خاطِر آن؟
مُعجَبی یا خودْ قَضامانْ دَر پِی است
وَرنَه این دَمْ لایقِ چون تو کِی است؟
مولوی : دفتر اول
بخش ۱۱۲ - مغرور شدن مریدان محتاج به مدعیان مزور و ایشان را شیخ و محتشم و واصل پنداشتن و نقل را از نقد فرق نادانستن و بر بسته را از بر رسته
بَهرِ این گفتند دانایان به فَن
میهمانِ مُحْسنان باید شُدن
تو مُرید و میهمانِ آن کسی
کو سِتانَد حاصِلَت را از خَسی
نیست چیره، چون ترا چیره کُند؟
نورْ نَدْهَد، مَر تو را تیره کُند
چون وِرا نوری نبود اَنْدر قِران
نور کِی یابَند از وِیْ دیگران؟
هَمچو اَعْمَش کو کُند دارویِ چَشم
چه کَشَد در چَشم‌ها اِلّا که پَشم؟
حالِ ما این است در فقر و عَنا
هیچ مِهْمانی مَبا مَغرورِ ما
قَحْطِ دَهْ سال اَرْ نَدیدی در صُوَر
چَشم‌ها بُگْشا و اَنْدر ما نِگَر
ظاهِرِ ما چون دَرونِ مُدَّعی
در دِلَش ظُلْمَت، زبانَش شَعْشَعی
از خدا بویی نه او را، نه اَثَر
دَعوی‌اَش اَفْزون زِ شَیْث و بوالْبَشَر
دیو نَنْموده وِرا هم نَقْشِ خویش
او هَمی‌گوید زِ اَبْدالیم بیش
حَرفِ درویشانْ بِدُزدیده بَسی
تا گُمان آید که هست او خود کسی
خُرده گیرد در سُخَن بر بایَزید
نَنگ دارد از درونِ او یَزید
بی‌نَوا از نان و خوانِ آسْمان
پیشِ او نَنْداخت حَقْ یک استخوان
او نِدا کرده که خوانْ بِنْهاده‌ام
نایِبِ حَقَّم، خلیفه ‌زاده‌ام
اَلصَّلا ساده‌دلانِ پیچْ پیچ
تا خورید از خوانِ جودَم سیرْ هیچ
سال‌ها بر وَعدۀ فردا، کَسان
گِردِ آن دَر گشته، فردا نارَسان
دیر باید تا که سِرِّ آدمی
آشکارا گردد از بیش و کَمی
زیرِ دیوارِ بَدَن گنج است یا
خانۀ مار است و مور و اَژدها
چون که پیدا گشت کو چیزی نبود
عُمرِ طالِب رفت، آگاهی چه سود؟
مولوی : دفتر دوم
بخش ۷۲ - به اقرار آوردن معاویه ابلیس را
تو چرا بیدار کردی مَر مرا؟
دشمنِ بیداری‌یی تو ای دَغا
همچو خَشْخاشی، همه خواب آوَری
هَمچو خَمْری، عقل و دانش را بَری
چارْمیخَت کرده‌ام، هین راست گو
راست را دانم، تو حیلَت‌ها مَجو
من زِ هر کَس آن طَلَب دارم که او
صاحبِ آن باشد اَنْدَر طَبْع و خو
من زِ سِرکه می‌نَجویَم شِکَّری
مَر مُخَنَّث را نگیرم لشکری
هَمچو گَبْرانْ من نَجویَم از بُتی
کو بُوَد حَق یا خود از حَق آیَتی
من زِ سَرگین می‌نَجویَم بویِ مُشک
من در آبِ جو نَجویَم خِشْتِ خُشک
من زِ شیطان این نَجویَم کوست غیر
کو مرا بیدار گرداند به خیر
گفت بسیار آن بلیس از مَکْر و غَدْر
میر ازو نَشْنید، کرد اِسْتیز و صَبر
مولوی : دفتر چهارم
بخش ۶۴ - زجر مدعی از دعوی و امر کردن او را به متابعت
بو مُسَیْلِم گفت خود مَن اَحمَدَم
دینِ اَحْمَد را به فَنْ بَرهَم زَدم
بو مُسَیْلِم را بگو کَم کُن بَطَر
غِرّهٔ اَوَّل مَشو آخِر نِگَر
این قَلاوزی مَکُن از حِرصِ جمع
پَس‌رَوی کُن تا رَوَد در پیشْ شمع
شمعْ مَقْصد را نِمایَد هَمچو ماه
کین طَرَف دانه‌ست یا خود دامْگاه
گَر بِخواهی وَرْ نَخواهی با چراغ
دیده گردد نَقْشِ باز و نَقْشِ زاغ
وَرْنه این زاغانْ دَغَل اَفْروختند
بانگِ بازانِ سپید آموختند
بانگِ هُدهُد گَر بیاموزَد فَتی
رازِ هُدهُد کو و پیغامِ سَبا؟
بانگِ بَر رُسته زِ بَر بَسته بِدان
تاجِ شاهان را زِ تاجِ هُدهُدان
حَرفِ درویشان و نکته‌یْ عارفان
بَسته‌اند این بی‌حَیایانْ بر زبان
هَر هَلاکِ اُمَّتِ پیشین که بود
زانک چَنْدَل را گُمان بُردند عود
بودَشان تَمییز کان مُظْهَر کُند
لیکْ حِرص و آزْ کور و کَر کُند
کوریِ کورانْ زِ رَحمَت دور نیست
کوریِ حِرص است کان مَعْذور نیست
چارْمیخ شَهْ زِ رَحمَت دور نی
چارْ میخِ حاسِدی مَغْفور نی
ماهیا آخِر نِگَر بِنْگَر به شَسْت
بَدگُلویی چَشمِ آخِربینْت بَست
با دو دیده اَوَّل و آخِر بِبین
هین مَباش اَعْوَر چو اِبْلیس لَعین
اَعْوَر آن باشد که حالی دید و بَسْ
چون بَهایِم بی‌خَبَر از بازپَس
چون دو چَشم گاو در جُرمِ تَلَف
هَمچو یک چَشم است کِشْ نَبْوَد شَرَف
نِصْفِ قیمت اَرْزَد آن دو چَشمِ او
که دو چَشمَش راست مَسْنَد چَشمِ تو
وَرْ کَنی یک چَشمِ آدم‌زاده‌یی
نصفِ قیمت لایِق است از جاده‌یی
زان که چَشمِ آدمی تنها به خَود
بی دو چَشمِ یارْ کاری می‌کُند
چَشمِ خَر چون اَوَّلَش بی آخِراست
گَر دو چَشمَش هست حُکْمَش اَعْوَرست
این سُخَن پایان ندارد وان خَفیف
می‌نویسد رُقْعه در طَمْعِ رَغیف
سعدی : رباعیات
رباعی ۶۲ - کس عیب نظر باختن ما نکند
کس عیب نظر باختن ما نکند
زیرا که نظر داعی تنها نکند
بیکار بهیمه‌ای و کژ طبع کسی
کو فرق میان زشت و زیبا نکند
سعدی : باب اول در عدل و تدبیر و رای
حکایت - شبی دود خلق آتشی برفروخت
شبی دود خلق آتشی برفروخت
شنیدم که بغداد نیمی بسوخت
یکی شکر گفت اندران خاک و دود
که دکان ما را گزندی نبود
جهاندیده‌ای گفتش ای بوالهوس
تو را خود غم خویشتن بود و بس؟
پسندی که شهری بسوزد به نار
وگرچه سرایت بود بر کنار؟
بجز سنگدل ناکند معده تنگ
چو بیند کسان بر شکم بسته سنگ
توانگر خود آن لقمه چون می‌خورد
چو بیند که درویش خون می‌خورد؟
مگو تندرست است رنجوردار
که می‌پیچد از غصه رنجوروار
تنکدل چو یاران به منزل رسند
نخسبد که واماندگان از پسند
دل پادشاهان شود بارکش
چو بینند در گل خر خارکش
اگر در سرای سعادت کس است
ز گفتار سعدیش حرفی بس است
همینت بسنده‌ست اگر بشنوی
که گر خار کاری سمن ندروی
سعدی : غزلیات
غزل ۴۳ - در میان صومعه سالوس پر دعوی منم
در میان صومعه سالوس پر دعوی منم
خرقه‌پوش جو فروش خالی از معنی منم
بت‌پرست صورتی در خانهٔ مکر و حیل
با منات و با سواع و لات و با عزی منم
می‌زنم لاف از رجولیت ز بیشرمی ولیک
نفس خود را کرده فاجر چون زن چنگی منم
زیر این دلق کهن فرعون وقتم بیریا
می‌کنم دعوی که بر طور غمش موسی منم
رفتم اندر میکده دیدم مقیمانش ولیک
بت‌پرست اندر میان قوم استثنی منم
سعدیا از درد صافی همچو من شو همچو من
زانکه با می مستحب حضرت مولی منم
سعدی : قصاید
قصیدهٔ شمارهٔ ۵۱ - پند
ای که پنجاه رفت و در خوابی
مگر این پنج روزه دریابی
تا کی این باد کبر و آتش خشم
شرم بادت که قطرهٔ آبی
کهل گشتی و همچنان طفلی
شیخ بودی و همچنان شابی
تو به بازی نشسته و ز چپ و راست
می‌رود تیر چرخ پرتابی
تا درین گله گوسفندی هست
ننشیند فلک ز قصابی
تو چراغی نهاده بر ره باد
خانه‌ای در ممر سیلابی
گر به رفعت سپهر و کیوانی
ور به حسن آفتاب و مهتابی
ور به مشرق روی به سیاحی
ور به مغرب رسی به جلابی
ور به مردی ز باد درگذری
ور به شوخی چو برف بشتابی
ور به تمکین ابن عفانی
ور به نیروی ابن خطابی
ور به نعمت شریک قارونی
ور به قوت عدیل سهرابی
ور میسر شود که سنگ سیاه
زر صامت کنی به قلابی
ملک‌الموت را به حیله و زور
نتوانی که دست برتابی
منتهای کمال، نقصانست
گل بریزد به وقت سیرابی
تو که مبدا و مرجعت اینست
نه سزاوار کبر و اعجابی
خشت بالین گور یاد آور
ای که سر بر کنار احبابی
خفتنت زیر خاک خواهد بود
ای که در خوابگاه سنجابی
بانگ طبلت نمی‌کند بیدار
تو مگر مرده‌ای نه در خوابی
بس خلایق فریفتست این سیم
که تو لرزان برو چو سیمایی
بس جهان دیده این درخت قدیم
که تو پیچان برو چو لبلابی
بس بگردید و بس بخواهد گشت
بر سر ما سپهر دولابی
تو ممیز به عقل و ادراکی
نه مکرم به جاه و انسابی
تو به دین ارجمند و نیکونام
نه به دنیا و ملک و اسبابی
ابلهی صد عتابی خارا
گر بپوشد خریست عتابی
نقش دیوار خانه‌ای تو هنوز
گر همین صورتی و القابی
ای مرید هوای نفس حریص
تشنه بر زهر همچو جلابی
قیمت خویشتن خسیس مکن
که تو در اصل جوهری نابی
دست و پایی بزن به چاره و جهد
که عجب در میان غرقابی
عهدهای شکسته را چه طریق
چاره هم توبتست و شعابی
به در بی‌نیاز نتوان رفت
جز به مستغفری و اوابی
تو در خلق می‌زنی شب و روز
لاجرم بی‌نصیب ازین بابی
کی دعای تو مستجاب کند
که به یک روح در دو محرابی
یارب از جنس ما چه خیر آید
تو کرم کن که رب اربابی
غیب دان و لطیف و بی‌چونی
سترپوش و کریم و توابی
سعدیا راستی ز خلق مجوی
چون تو در نفس خود نمی‌یابی
جای گریه‌ست بر مصیبت پیر
تو چو کودک هنوز لعابی
با همه عیب خویشتن شب و روز
در تکاپوی عیب اصحابی
گر همه علم عالمت باشد
بی‌عمل مدعی و کذابی
پیش مردان آفتاب صفت
به اضافت چو کرم شب‌تابی
پیر بودی و ره ندانستی
تو نه پیری که طفل کتابی
پروین اعتصامی : قصاید
قصیده ۸ - ای عجب! این راه نه راه خداست
ای عجب! این راه نه راه خداست
زانکه در آن اهرمنی رهنماست
قافله بس رفت از این راه، لیک
کس نشد آگاه که مقصد کجاست
راهروانی که درین معبرند
فکرتشان یکسره آز و هواست
ای رمه، این دره چراگاه نیست
ای بره، این گرگ بسی ناشتاست
تا تو ز بیغوله گذر می کنی
رهزن طرار تو را در قفاست
دیده ببندی و درافتی بچاه
این گنه تست، نه حکم قضاست
لقمهٔ سالوس کرا سیر کرد
چند بر این لقمه تو را اشتهاست
نفس، بسی وام گرفت و نداد
وام تو چون باز دهد؟ بینواست
خانهٔ جان هرچه توانی بساز
هرچه توان ساخت درین یک بناست
کعبهٔ دل مسکن شیطان مکن
پاک کن این خانه که جای خداست
پیرو دیوانه شدن ز ابلهی است
موعظت دیو شنیدن خطاست
تا بودت شمع حقیقت به دست
راه تو هرجا که روی روشناست
تا تو قفس سازی و شکر خری
طوطیک وقت ز دامت رهاست
حمله نیارد بتو ثعبان دهر
تا چو کلیمی تو و دینت عصاست
ای گل نوزاد فسرده مباش
زانکه تو را اول نشو و نماست
طائر جان را چه کنی لاشخوار؟
نزد کلاغش چه نشانی؟ هماست
کاهلیت خسته و رنجور کرد
درد تو دردیست که کارش دواست
چاره کن آزردگی آز را
تا که به دکان عمل مومیاست
روی و ریا را مکن آئین خویش
هرچه فساد است ز روی و ریاست
شوخ‌ ‌‌تن و جامه چه شوئی همی؟
این دل آلوده به کارت گواست
پای تو همواره به راه کج است
دست تو هر شام و سحر بر دعاست
چشم تو بر دفتر تحقیق، لیک
گوش تو بر بیهده و ناسزاست
بار خود از دوش برافکنده‌ای
پشت تو از پشتهٔ شیطان دوتاست
نان تو گه سنگ بود گاه خاک
تا به تنور تو هوی نانواست
ورطه و سیلاب نداری به پیش
تا خردت کشتی و جان ناخداست
قصر دل‌افروز روان محکم است
کلبهٔ تن را چه ثبات و بقاست
جان به تو هرچند دهد منعم است
تن ز تو هرچند ستاند گداست
روغن قندیل تو آبست و بس
تیرگی بزم تو بیش از ضیاست
منزل غولان ز چه شد منزلت
گر ره تو از ره ایشان جداست
جهل بلندی نپسندد، چه است
عجب سلامت نپذیرد، بلاست
آنچه که دوران نخرد یکدلیست
آنچه که ایام ندارد وفاست
دزد شد این شحنهٔ بی نام و ننگ
دزد کی از دزد کند بازخواست
نزد تو چون سرد شود؟ آتش است
از تو چرا درگذرد؟ اژدهاست
وقت گرانمایه و عمر عزیز
طعمهٔ سال و مه و صبح و مساست
از چه همی کاهدمان روز و شب
گر که نه ما گندم و چرخ آسیاست
گر که یمی هست، در آخر نمی‌است
گر که بنائی است، در آخر هباست
ما به ره آز و هوی سائلیم
مورچه در خانهٔ خود پادشاست
خیمه ز دستیم و گه رفتن است
غرق شدستیم و زمان شناست
گلبن معنی نتوانی نشاند
تا که درین باغچه خار و گیاست
کشور جان تو چو ویرانه‌ایست
ملک دلت چون ده بی روستاست
شعر من آیینه ی کردار توست
ناید از آئینه به جز حرف راست
روشنی اندوز که دل را خوشی است
معرفت آموز که جانرا غذاست
پایهٔ قصر هنر و فضل را
عقل نداند ز کجا ابتداست
پردهٔ الوان هوی را بدر
تا به پس پرده ببینی چهاست
به که به جوی و جر دانش چرد
آهوی جانست که اندر چراست
خیره ز هر پویه ز میدان مرو
با فلک پیر ترا کارهاست
اطلس نساج هوی و هوس
چون گه تحقیق رسد بوریاست
بیهده، پروین در دانش مزن
با تو درین خانه چه کس آشناست
پروین اعتصامی : قصاید
قصیده ۱۷ - سوخت اوراق دل از اخگر پنداری چند
سوخت اوراق دل از اخگر پنداری چند
ماند خاکستری از دفتر و طوماری چند
روح زان کاسته گردید و تن افزونی خواست
که نکردیم حساب کم و بسیاری چند
زاغکی شامگهی دعوی طاوسی کرد
صبحدم فاش شد این راز ز رفتاری چند
خفتگان با تو نگویند که دزد تو که بود
باید این مسئله پرسید ز بیداری چند
گر که ما دیده ببندیم و به مقصد نرسیم
چه کند راحله و مرکب رهواری چند
دل و جان هر دو بمردند ز رنجوری و ما
داروی درد نهفتیم ز بیماری چند
سودمان عجب و طمع، دکه و سرمایه فساد
آه از آن لحظه که آیند خریداری چند
چه نصیبت رسد از کشت دوروئی و ریا
چه بود بهره‌ات از کیسهٔ طراری چند
جامهٔ عقل ز بس در گرو حرص بماند
پود پوسید و بهم ریخته شد تاری چند
پایه بشکست و بدیدیم و نکردیم هراس
بام بنشست و نگفتیم به معماری چند
آز تن گر که نمی بود، به زندان هوی
هر دم افزوده نمی گشت گرفتاری چند
حرص و خودبینی و غفلت ز تو ناهارترند
چه روی از پی نان بر در ناهاری چند
دید چون خامی ما، اهرمن خام فریب
ریخت در دامن ما درهم و دیناری چند
چو ره مخفی ارشاد نمی دانستیم
بنمودند به ما خانهٔ خماری چند
دیو را گر نشناسیم ز دیدار نخست
وای بر ما سپس صحبت و دیداری چند
دفع موشان کن از آن پیش که آذوقه برند،
نه در آن لحظه که خالی شود انباری چند
تو گرانسنگی و پاکیزگی آموز، چه باک
گر نپویند به راه تو سبکساری چند
به که از خندهٔ ابلیس ترش داری روی
تا نخندند به کار تو نکوکاری چند
چو گشودند به روی تو در طاعت و علم
چه کمند افکنی از جهل به دیواری چند
دل روشن ز سیه کاری نفس ایمن کن
تا نیفتاده بر این آینه زنگاری چند
دفتر روح چه خوانند زبونی و نفاق
کرم نخل چه دانند سپیداری چند
هیچکس تکیه به کار آگهی ما نکند
مستی ما چو بگویند به هشیاری چند
تیغ تدبیر فکندیم به هنگام نبرد
سپر عقل شکستیم ز پیکاری چند
روز روشن نسپردیم ره معنی را
چه توان یافت در این ره به شب تاری چند
بسکه در مزرع جان دانهٔ آز افکندیم
عاقبت رست به باغ دل ما خاری چند
شوره‌زار تن خاکی گل تحقیق نداشت
خرد این تخم پراکند به گلزاری چند
تو بدین کارگه اندر، چو یکی کارگری
هنر و علم بدست تو چو افزاری چند
تو توانا شدی ای دوست که باری بکشی
نه که بر دوش گرانبار نهی باری چند
افسرت گر دهد اهریمن بدخواه، مخواه
سر منه تا نزنندت به سر افساری چند
دیبهٔ معرفت و علم چنان باید بافت
که توانیم فرستاد ببازاری چند
گفتهٔ آز چه یک حرف، چه هفتاد کتاب
حاصل عجب، چه یک خوشه، چه خرواری چند
اگرت موعظهٔ عقل بماند در گوش
نبرندت ز ره راست به گفتاری چند
چه کنی پرسش تاریخ حوادث، پروین
ورقی چند سیه گشته ز کرداری چند