عبارات مورد جستجو در ۵۹ گوهر پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۵۰۱ - امشب از چشم و مغز، خواب گریخت
امشب از چَشم و مَغز، خواب گُریخت
دید دل را چُنین خَراب، گُریخت
خوابْ دل را خراب دید و یَباب
بی نَمَک بود، ازین کَباب گُریخت
خوابِ مِسکین به زیرِ پَنجهٔ عشق
زَخمها خورْد و زِاضْطراب گُریخت
عشقْ همچون نَهنگْ لب بِگُشاد
خوابْ چون ماهی اَنْدَر آب گُریخت
خواب چون دید خَصْمِ بیزِنهار
مولْ مولی بِزَد، شِتاب گُریخت
ماهِ ما شب بَرآمَد و این خواب
هَمچو سایه زِ آفتاب گُریخت
خواب چون دید دولتِ بیدار
هَمچو گُنجشک از عُقاب گُریخت
شُکرْلِلَّهْ، هُمایْ باز آمد
چون که باز آمد، این غُراب گُریخت
عشق از خوابْ یک سوآلی کرد
چون فرو مانْد از جواب، گُریخت
خواب میبَست شش جِهَت را دَر
چون خدا کرد فَتْحِ باب، گُریخت
شمسِ تبریز از خیالَت خواب
چون خَطاییست کَزْ صَواب گُریخت
دید دل را چُنین خَراب، گُریخت
خوابْ دل را خراب دید و یَباب
بی نَمَک بود، ازین کَباب گُریخت
خوابِ مِسکین به زیرِ پَنجهٔ عشق
زَخمها خورْد و زِاضْطراب گُریخت
عشقْ همچون نَهنگْ لب بِگُشاد
خوابْ چون ماهی اَنْدَر آب گُریخت
خواب چون دید خَصْمِ بیزِنهار
مولْ مولی بِزَد، شِتاب گُریخت
ماهِ ما شب بَرآمَد و این خواب
هَمچو سایه زِ آفتاب گُریخت
خواب چون دید دولتِ بیدار
هَمچو گُنجشک از عُقاب گُریخت
شُکرْلِلَّهْ، هُمایْ باز آمد
چون که باز آمد، این غُراب گُریخت
عشق از خوابْ یک سوآلی کرد
چون فرو مانْد از جواب، گُریخت
خواب میبَست شش جِهَت را دَر
چون خدا کرد فَتْحِ باب، گُریخت
شمسِ تبریز از خیالَت خواب
چون خَطاییست کَزْ صَواب گُریخت
مولوی : غزلیات
غزل ۱۰۴۵ - بگردان ساقیا آن جام دیگر
بِگَردان ساقیا آن جامِ دیگر
بِدِه جانِ مرا آرامِ دیگر
به جانِ تو که امروزم بِبینی
که صَبرم نیست تا ایّامِ دیگر
اگر یک ذَرّه رَحْمَت هست بر من
مَکُن تاخیر تا هنگامِ دیگر
خلاصَم دِهْ خلاصَم دِهْ خَلاصی
که سخت افتادهام در دامِ دیگر
اگر امروز دَر بر من بِبَندی
دَراُفْتَم هر دَمی از بامِ دیگر
مرا در دستِ اندیشه بِمَسْپار
که اندیشهست خونْ آشامِ دیگر
میِ خام اَرْ نَگَردانی تو ساقی
مرا زَحْمَت دَهَد صد خامِ دیگر
بگیر این دَلْق اگر چه وامْ دارم
گِرو کُن زود بِسْتان وامِ دیگر
بِنِه نامَم غُلامِ دُردنوشان
نمیخواهم خدایا نامِ دیگر
بِدِه جانِ مرا آرامِ دیگر
به جانِ تو که امروزم بِبینی
که صَبرم نیست تا ایّامِ دیگر
اگر یک ذَرّه رَحْمَت هست بر من
مَکُن تاخیر تا هنگامِ دیگر
خلاصَم دِهْ خلاصَم دِهْ خَلاصی
که سخت افتادهام در دامِ دیگر
اگر امروز دَر بر من بِبَندی
دَراُفْتَم هر دَمی از بامِ دیگر
مرا در دستِ اندیشه بِمَسْپار
که اندیشهست خونْ آشامِ دیگر
میِ خام اَرْ نَگَردانی تو ساقی
مرا زَحْمَت دَهَد صد خامِ دیگر
بگیر این دَلْق اگر چه وامْ دارم
گِرو کُن زود بِسْتان وامِ دیگر
بِنِه نامَم غُلامِ دُردنوشان
نمیخواهم خدایا نامِ دیگر
مولوی : غزلیات
غزل ۲۸۲۹ - تو نفس نفس برین دل، هوسی دگر گماری
تو نَفَس نَفَس بَرین دل، هَوَسی دِگَر گُماری
چه خوش است این صَبوری، چه کُنم، نمیگُذاری
سِرِ این خدایْ داند که مرا چه میدَوانَد
تو چه دانی ای دل آخِر؟ تو بَرین چه دست داری؟
به شکارگاه بِنْگَر، که زَبون شُدند شیران
تو کجا گُریزی آخِر، که چُنین زَبونْ شکاری؟
تو ازو نمیگُریزی، تو بِدو هَمیگُریزی
غَلَطی، غَلَط از آنی که میانِ این غُباری
زِشَهْ اَرْ خَبَر نداری که هَمیکُند شِکارَت
بِنِگَر تو لحظه لحظه، که شکارِ بیقَراری
چو به تَرس هر کسی را طَرَفی هَمیدَوانَد
اگر او محیط نَبْوَد، زِ کجاست تَرسگاری؟
زِ کسیست تَرس لابُد، که زِ خود کسی نَتَرسَد
همه را مَخوف دیدی، جُز ازین همهست، باری
به هَلاک میدَوانَد، به خَلاص میدَوانَد
بِهْ ازین نباشد ای جان، که تو دل بِدو سِپاری
بِنِمایَمَت سِپُردن دل، اگر دِلَم بخواهد
دلِ خود بِدو سِپُردم، هم ازو طَلَب تو یاری
چه خوش است این صَبوری، چه کُنم، نمیگُذاری
سِرِ این خدایْ داند که مرا چه میدَوانَد
تو چه دانی ای دل آخِر؟ تو بَرین چه دست داری؟
به شکارگاه بِنْگَر، که زَبون شُدند شیران
تو کجا گُریزی آخِر، که چُنین زَبونْ شکاری؟
تو ازو نمیگُریزی، تو بِدو هَمیگُریزی
غَلَطی، غَلَط از آنی که میانِ این غُباری
زِشَهْ اَرْ خَبَر نداری که هَمیکُند شِکارَت
بِنِگَر تو لحظه لحظه، که شکارِ بیقَراری
چو به تَرس هر کسی را طَرَفی هَمیدَوانَد
اگر او محیط نَبْوَد، زِ کجاست تَرسگاری؟
زِ کسیست تَرس لابُد، که زِ خود کسی نَتَرسَد
همه را مَخوف دیدی، جُز ازین همهست، باری
به هَلاک میدَوانَد، به خَلاص میدَوانَد
بِهْ ازین نباشد ای جان، که تو دل بِدو سِپاری
بِنِمایَمَت سِپُردن دل، اگر دِلَم بخواهد
دلِ خود بِدو سِپُردم، هم ازو طَلَب تو یاری
عطار نیشابوری : حکایت باز
حکایت پادشاهی که سیب بر سر غلام خود میگذاشت و آن را نشانه میگرفت
پادشاهی بود بس عالی گهر
گشت عاشق بر غلام سیم بر
شد چنان عاشق که بیآن بت دمی
نه نشستی و نه آسودی دمی
از غلامانش به رتبت بیش داشت
دایما در پیش چشم خویش داشت
شاه چون در قصر تیر انداختی
آن غلام از بیم او بگداختی
زانک از سیبی هدف کردی مدام
پس نهادی سیب بر فرق غلام
سیب را بشکافتی حالی به تیر
و آن غلام از بیم گشتی چون زریر
زو مگر پرسید مردی بیخبر
کز چه شد گلگونهٔ رویت چو زر
این همه حرمت که پیش شه تو راست
شرح ده کاین زرد رویت از چه خاست
گفت بر سر مینهد سیبی مرا
گر رسد از تیرش آسیبی مرا
گوید انگارم غلامی خود نبود
در سپاهم ناتمامی خود نبود
ور چنان باشد که آید تیر راست
جمله گویندش ز بخت پادشاست
من میان این دو غم در پیچ پیچ
بر چهام جان پر خطر، بر هیچ هیچ
گشت عاشق بر غلام سیم بر
شد چنان عاشق که بیآن بت دمی
نه نشستی و نه آسودی دمی
از غلامانش به رتبت بیش داشت
دایما در پیش چشم خویش داشت
شاه چون در قصر تیر انداختی
آن غلام از بیم او بگداختی
زانک از سیبی هدف کردی مدام
پس نهادی سیب بر فرق غلام
سیب را بشکافتی حالی به تیر
و آن غلام از بیم گشتی چون زریر
زو مگر پرسید مردی بیخبر
کز چه شد گلگونهٔ رویت چو زر
این همه حرمت که پیش شه تو راست
شرح ده کاین زرد رویت از چه خاست
گفت بر سر مینهد سیبی مرا
گر رسد از تیرش آسیبی مرا
گوید انگارم غلامی خود نبود
در سپاهم ناتمامی خود نبود
ور چنان باشد که آید تیر راست
جمله گویندش ز بخت پادشاست
من میان این دو غم در پیچ پیچ
بر چهام جان پر خطر، بر هیچ هیچ
محتشم کاشانی : غزلیات
غزل ۳۱۹ - عقل در میدان عشق آهسته میراند فرس
عقل در میدان عشق آهسته میراند فرس
وز سم آتش میجهاند توسن تند هوس
آن چنانم مضطرب کز من گران لنگریست
در ره صرصر غبار و بر سر گرداب خس
حال دل در سینه صد چاک من دانی اگر
دیده باشی اضطراب مرغ وحشی در قفس
بشکن ای مطرب که مجنونان لیلی دوست را
ساز ز آواز حدی میباید و بانگ جرس
گر خورند آب به قابس میکنند آخر از آن
آن چه نتوان کرد زان بس باده عشق است و بس
رشتهٔ جان شد چنان باریک کاندر جسم زار
بگسلد صد جا اگر پیوند یابد با نفس
گر سگ کویش دهد یک بارم آواز از قفا
از شعف رویم بماند تا قیامت باز پس
میتواند راندم زین شکرستان هرگه او
ذوق شیرینی تواند بردن از طبع مگس
حیف کز دنیا برون شد محتشم وز هیچ جا
حیف و افسوسی نیامد بر زبان هیچ کس
وز سم آتش میجهاند توسن تند هوس
آن چنانم مضطرب کز من گران لنگریست
در ره صرصر غبار و بر سر گرداب خس
حال دل در سینه صد چاک من دانی اگر
دیده باشی اضطراب مرغ وحشی در قفس
بشکن ای مطرب که مجنونان لیلی دوست را
ساز ز آواز حدی میباید و بانگ جرس
گر خورند آب به قابس میکنند آخر از آن
آن چه نتوان کرد زان بس باده عشق است و بس
رشتهٔ جان شد چنان باریک کاندر جسم زار
بگسلد صد جا اگر پیوند یابد با نفس
گر سگ کویش دهد یک بارم آواز از قفا
از شعف رویم بماند تا قیامت باز پس
میتواند راندم زین شکرستان هرگه او
ذوق شیرینی تواند بردن از طبع مگس
حیف کز دنیا برون شد محتشم وز هیچ جا
حیف و افسوسی نیامد بر زبان هیچ کس
عبید زاکانی : رباعیات
رباعی ۴۰ - بیم است که در بیخودی افسانه شوم
انوری : مقطعات
شماره ۳۴۲ - در آینه چون نگاه کردم
مولوی : رباعیات
رباعی ۳۴۶ - سر سخن دوست نمیرم گفت
محتشم کاشانی : مثنویات
شماره ۱۱ - سخن طی میکنم ناگاه در خواب
سخن طی میکنم ناگاه در خواب
در آن بیگه که در جو خفته بود آب
به گوش آمد صدایی در چنانم
که کرد از هزیمت مرغ جانم
چنان برخاستم از جا مشوش
که برخیزد سپند از روی آتش
چنان بیرون دویدم بیخودانه
که خود را ساختم گم در میانه
من درمانده کز بیرون این در
به آن صیاد جان بودم گمان بر
ز شست شوق تیری خورده بودم
که تا در میگشودم مرده بودم
در آن بیگه که در جو خفته بود آب
به گوش آمد صدایی در چنانم
که کرد از هزیمت مرغ جانم
چنان برخاستم از جا مشوش
که برخیزد سپند از روی آتش
چنان بیرون دویدم بیخودانه
که خود را ساختم گم در میانه
من درمانده کز بیرون این در
به آن صیاد جان بودم گمان بر
ز شست شوق تیری خورده بودم
که تا در میگشودم مرده بودم
صائب تبریزی : تکبیتهای برگزیده
تکبیت ۷۹۵ - بس که ترسیده است چشم غنچه از غارتگران
صائب تبریزی : تکبیتهای برگزیده
تکبیت ۸۰۰ - از سر مستی صراحی گردنی افراخته است
صائب تبریزی : تکبیتهای برگزیده
تکبیت ۱۱۴۴ - ز خال گوشهٔ ابروی یار میترسم
عطار نیشابوری : باب دوازدهم: در شكایت از نفس خود
شماره ۱۳ - دل را که نه دنیا و نه دین میبینم
عطار نیشابوری : باب بیست و سوم: در خوف عاقبت و سیری نمودن از عمر
شماره ۳۵ - از واقعهٔ روز پسین میترسم
عطار نیشابوری : باب بیست و سوم: در خوف عاقبت و سیری نمودن از عمر
شماره ۳۶ - میترسم و بیقیاس میترسم من
عطار نیشابوری : باب سی و پنجم: در صفت روی و زلف معشوق
شماره ۲۸ - گاهی ز سرِ زلفِ سیاهت ترسم
عطار نیشابوری : بخش دوم
الحكایة و التمثیل
کشتئی آورد در دریا شکست
تختهٔ زان جمله بر بالا نشست
گربه و موشی بر آن تخته بماند
کارشان با یکدگر پخته بماند
نه ز گربه بیم بود آن موش را
نه بموش آهنگ آن مغشوش را
هر دو تن از هول دریا ای عجب
در تحیر باز مانده خشک لب
زهرهٔ جنبش نه و یارای سیر
هر دو بیخود گشته نه عین و نه غیر
در قیامت نیز این غوغا بود
یعنی آنجا نه تو و نه ما بود
هیبت این راه کار مشکلست
صد جهان زین سهم پرخون دلست
هرکه او نزدیک تر حیران ترست
کار دوران پارهٔ آسان ترست
تختهٔ زان جمله بر بالا نشست
گربه و موشی بر آن تخته بماند
کارشان با یکدگر پخته بماند
نه ز گربه بیم بود آن موش را
نه بموش آهنگ آن مغشوش را
هر دو تن از هول دریا ای عجب
در تحیر باز مانده خشک لب
زهرهٔ جنبش نه و یارای سیر
هر دو بیخود گشته نه عین و نه غیر
در قیامت نیز این غوغا بود
یعنی آنجا نه تو و نه ما بود
هیبت این راه کار مشکلست
صد جهان زین سهم پرخون دلست
هرکه او نزدیک تر حیران ترست
کار دوران پارهٔ آسان ترست
عطار نیشابوری : بخش چهلم
الحكایة و التمثیل
رهروی را چون درآمد وقت مرگ
لرزهٔ افتاد بر وی همچو برگ
اشک میبارید همچون ابر زار
پس چو آتش دست میزد بیقرار
سایلی گفتش چرائی منقلب
در چنین وقتی چه باشی مضطرب
دل بخود باز آور و آرام گیر
جمع کن خود را بشولید ممیر
گفت ممکن نیست آرامم بسی
زانکه این دم میروم پیش کسی
کاین جهان و آن جهان و هست و نیست
کفر و اسلام و بد و نیکش یکیست
آنکسی را کاین همه یکسان بود
پیش او رفتن نه بس آسان بود
میروم پیش چنین کس بس رواست
گر بترسم ترس اینجا خود سزاست
میروم پیش چنین کس چون بود
گرهزاران دل بود پرخون بود
چنداندیشم که جان من بسوخت
وز تف جانم زفان من بسوخت
در نخواهد داد کس آواز را
تا که خواهد برد پی این راز را
شد ز بیم خاک سنگ و هنگ من
خاک خود نپذیردم از ننگ من
برد غفلت روزگارم چون کنم
برنیامد هیچ کارم چون کنم
برده در بازی دنیا روزگار
چون توانم رفت پیش کردگار
لرزهٔ افتاد بر وی همچو برگ
اشک میبارید همچون ابر زار
پس چو آتش دست میزد بیقرار
سایلی گفتش چرائی منقلب
در چنین وقتی چه باشی مضطرب
دل بخود باز آور و آرام گیر
جمع کن خود را بشولید ممیر
گفت ممکن نیست آرامم بسی
زانکه این دم میروم پیش کسی
کاین جهان و آن جهان و هست و نیست
کفر و اسلام و بد و نیکش یکیست
آنکسی را کاین همه یکسان بود
پیش او رفتن نه بس آسان بود
میروم پیش چنین کس بس رواست
گر بترسم ترس اینجا خود سزاست
میروم پیش چنین کس چون بود
گرهزاران دل بود پرخون بود
چنداندیشم که جان من بسوخت
وز تف جانم زفان من بسوخت
در نخواهد داد کس آواز را
تا که خواهد برد پی این راز را
شد ز بیم خاک سنگ و هنگ من
خاک خود نپذیردم از ننگ من
برد غفلت روزگارم چون کنم
برنیامد هیچ کارم چون کنم
برده در بازی دنیا روزگار
چون توانم رفت پیش کردگار
رضیالدین آرتیمانی : غزلیات
غزل ۱۴ - عشقی بتازه باز گریبان گرفته است
عشقی بتازه باز گریبان گرفته است
آه این چه آتش است که در جان گرفته است
ایدل ز اضطراب زمانی فرو نشین
دستم بزور دامن جانان گرفته است
آن لعل آبدار ز تسخیر کائنات
خاصیت نگین سلیمان گرفته است
از هر طرف که میشنوم بانگ غرقه است
دریای عشق بین که چه طوفان گرفته است
دارد سر خرابی عٰالم به گریه باز
این دل که، همچو شام غریبان گرفته است
آه و فغان شیونیانم بلند شد
گویا طبیب دست ز درمان گرفته است
نیلی قبا و طره پریشان و سینه چاک
آئین ماتمم به چه سامان گرفته است
صوفی بیا که کعبهٔ مقصود در دلست
حاجی به هرزه راه بیابان گرفته است
یا رب کجا رویم که در زیر آسمٰان
هر جا که میرویم چو زندان گرفته است
نتوان گشودنش به نسیم ریاض جلد
آندل که در فراق عزیزان گرفته است
کافر چنین مبٰاد ندانم رضی تو را
دود دل کدام مسلمان گرفته است
آه این چه آتش است که در جان گرفته است
ایدل ز اضطراب زمانی فرو نشین
دستم بزور دامن جانان گرفته است
آن لعل آبدار ز تسخیر کائنات
خاصیت نگین سلیمان گرفته است
از هر طرف که میشنوم بانگ غرقه است
دریای عشق بین که چه طوفان گرفته است
دارد سر خرابی عٰالم به گریه باز
این دل که، همچو شام غریبان گرفته است
آه و فغان شیونیانم بلند شد
گویا طبیب دست ز درمان گرفته است
نیلی قبا و طره پریشان و سینه چاک
آئین ماتمم به چه سامان گرفته است
صوفی بیا که کعبهٔ مقصود در دلست
حاجی به هرزه راه بیابان گرفته است
یا رب کجا رویم که در زیر آسمٰان
هر جا که میرویم چو زندان گرفته است
نتوان گشودنش به نسیم ریاض جلد
آندل که در فراق عزیزان گرفته است
کافر چنین مبٰاد ندانم رضی تو را
دود دل کدام مسلمان گرفته است
بیدل دهلوی : غزلیات
غزل ۲۲۱۹ - ندانم مژدهٔ وصل که شد برق افکن هوشم
ندانم مژدهٔ وصل که شد برق افکن هوشم
که همچون موج از آغوشم برون میتازد آغوشم
به صد خورشید نازد سایهٔ اقبال شام من
که عمری شد چو خط تسلیم آن صبح بناگوشم
به حیرت بس که جوشیدم نگاه افسرده مژگان شد
من آن آیینهام کز شوخی جوهر نمد پوشم
به هر افسردگی از تهمت بیدردی آزادم
چو تار ساز در هر جا که باشم ناله بر دوشم
وداع غنچه، گل را نیست جز پرواز مخموری
دل از خود رفت و بر خمیازه محمل بست آغوشم
چو خواب مردم دیوانه تعبیرم جنون دارد
به یاد من مکش زحمت فراموشم، فراموشم
حدیث حیرتم باید ز لعل یار پرسیدن
چه میگوید که آتش میزند در کلبهٔ هوشم
چه سازم کز بلای اضطراب دل شوم ایمن
خموشی هم نفس دزدیده فریادست در گوشم
ز کس امید دلگرمی ندارد شعلهٔ شمعم
به هر محفل که باشم با شکست رنگ در جوشم
بجز حسرت چه اندوزم به جز حیرت چه پردازم
نگاهم بیش ازینها بر نمیتابد بر و دوشم
مبادا هیچکس یا رب زیانکار پشیمانی
دل امروز هم شب کرد داغ فرصت دوشم
کجا بست از زبان جوهر آیینه گویایی
چراغ دودمان حیرتم بسیار خاموشم
حضور آفتاب از سایه پیدایی نمیخواهد
دمی آیم به یاد خود که او سازد فراموشم
به یاد آن میان عمریست از خود رفتهام بیدل
چو رنگ گل به باد ناتوانی میپرد هوشم
که همچون موج از آغوشم برون میتازد آغوشم
به صد خورشید نازد سایهٔ اقبال شام من
که عمری شد چو خط تسلیم آن صبح بناگوشم
به حیرت بس که جوشیدم نگاه افسرده مژگان شد
من آن آیینهام کز شوخی جوهر نمد پوشم
به هر افسردگی از تهمت بیدردی آزادم
چو تار ساز در هر جا که باشم ناله بر دوشم
وداع غنچه، گل را نیست جز پرواز مخموری
دل از خود رفت و بر خمیازه محمل بست آغوشم
چو خواب مردم دیوانه تعبیرم جنون دارد
به یاد من مکش زحمت فراموشم، فراموشم
حدیث حیرتم باید ز لعل یار پرسیدن
چه میگوید که آتش میزند در کلبهٔ هوشم
چه سازم کز بلای اضطراب دل شوم ایمن
خموشی هم نفس دزدیده فریادست در گوشم
ز کس امید دلگرمی ندارد شعلهٔ شمعم
به هر محفل که باشم با شکست رنگ در جوشم
بجز حسرت چه اندوزم به جز حیرت چه پردازم
نگاهم بیش ازینها بر نمیتابد بر و دوشم
مبادا هیچکس یا رب زیانکار پشیمانی
دل امروز هم شب کرد داغ فرصت دوشم
کجا بست از زبان جوهر آیینه گویایی
چراغ دودمان حیرتم بسیار خاموشم
حضور آفتاب از سایه پیدایی نمیخواهد
دمی آیم به یاد خود که او سازد فراموشم
به یاد آن میان عمریست از خود رفتهام بیدل
چو رنگ گل به باد ناتوانی میپرد هوشم