صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۳۴۲۰ - چشم عاشق پی جانان به پریدن نرسد
چشم عاشق پی جانان به پریدن نرسد
صامت بروجردی : کتاب الروایات و المصائب
شمارهٔ ۶ - سئوال از ملک الموت
شنیده‌ام که خدای مهیمن معبود
مولوی : غزلیات
غزل ۱۷۸۷ - گر آخر آمد عشق تو، گردد ز اول‌ها فزون
گَر آخِر آمد عشقِ تو، گردد زِ اوَّل‌ها فُزون
فرخی سیستانی : قصاید
شمارهٔ ۱۱ - در صفت گوی بازی سلطان و مهمان شدنش بخانه یکی از فرزندان
ای فعل تو ستوده و گفتارهات راست
بلند اقبال : بخش سوم
بخش ۱۳ - در صفت عشق
عشق دانی چیست ترک آرزوست
فرخی یزدی : رباعیات
شماره ۲۱۹ - هرگز به هما، بوم برابر نشود
هرگز به هما، بوم برابر نشود
نجم‌الدین رازی : رباعیات
شماره ۶۳ - شاها بر تو به تحفه صد جان بردن
شاها بر تو به تحفه صد جان بردن
رشیدالدین وطواط : ترجیعات
شمارهٔ ۷ - نیز در مدح اتتسز
ای دوست، غم تو برده هوشم
اهلی شیرازی : قصیدهٔ سوم در مدح شاه اسماعیل
بخش ۴ - دایره مجتلبه «هزج رمل، رجز»
از آن همیشه تویی از شرف بعالم شاه
عارف قزوینی : تصنیفها
شماره ۲۰ - امشب از آسیا، اروپا رفتی
امشب از آسیا، اروپا رفتی
یغمای جندقی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۸ - جز فراز لب جان پرورش آن جادوی چشم
جز فراز لب جان پرورش آن جادوی چشم
ابوسعید ابوالخیر : رباعیات
رباعی ۶۸۸ - ما را به سر چاه بری دست زنی
ما را به سر چاه بری دست زنی
مولوی : دفتر سوم
بخش ۱۳۳ - منع کردن انبیا را از نصیحت کردن و حجت آوردن جبریانه
قوم گفتند ای نَصوحان بَسْ بُوَد
انوری : رباعیات
رباعی ۱۸۴ - این طایفه گر مروت آیین نکنند
این طایفه گر مروت آیین نکنند
ابوالفضل بیهقی : مجلد ششم
بخش ۲۴ - دنبالهٔ داستان بوبکر حصیری ۲
من بازگشتم و کار رفتن ساختم و بنزدیک وی بازگشتم، ملطّفه‌یی بمن داد بمهر، بستدم و قصد شکارگاه کردم، نزدیک نماز شام آنجا رسیدم، یافتم سلطان را همه روز شراب خورده‌ و پس بخرگاه رفته و خلوت کرده، ملطّفه نزدیک آغاجی‌ خادم بردم و بدو دادم و جایی فرود آمدم نزدیک سرای پرده. وقت سحرگاه فرّاشی آمد و مرا بخواند، برفتم. آغاجی مرا پیش برد، امیر بر تخت روان‌ بود در خرگاه‌، خدمت کردم‌ . گفت «بو نصر را بگوی آنچه در باب حصیری کرده سخت صواب است و ما اینک سوی شهر میآئیم، آنچه فرمودنی آید، بفرمائیم.» و آن ملطّفه بمن انداخت‌، بستدم و بازگشتم. امیر نماز بامداد بکرد و روی بشهر آورد و من [به‌] شتاب‌تر براندم، نزدیک شهر استادم را بدیدم و خواجه بزرگ را، ایستاده خدمت استقبال را با همه سالاران و اعیان درگاه. بو نصر مرا بدید و چیزی نگفت و من بجای خود بایستادم. و علامت و چتر سلطان پیش آمد و امیر بر اسب بود و این قوم پیش رفتند. استادم بمن رسید، اشارتی کرد سوی من، پیش رفتم، پوشیده گفت:
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۱۶۰ - نرمی حصار عافیت جان روشن است
نرمی حصار عافیت جان روشن است
ابوالفرج رونی : قصاید
شمارهٔ ۴۴ - در مدح بورشد رشید محتاج
بورشد رشید ای جمال ملک
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۱۷۹۴ - ز زلف او دل عشاق را محابا نیست
ز زلف او دل عشاق را محابا نیست
حافظ : اشعار منتسب
شماره ۸ - کارم ز دور چرخ به سامان نمی‌رسد
کارم ز دور چرخ به سامان نمی‌رسد
قائم مقام فراهانی : نامه‌های فارسی
شمارهٔ ۹۱ - خطاب به نواب شعاع السلطنة فتح الله میرزا
تصدقت شوم: همه وقت الطاف حضرت والا افزون از عد ستاره بود و خجلت چاکر قدیمی زیاده از حد شماره؛ تا این بار که فیض حضور بر سیبل عبور مقدور شد، پایه بخت فدوی اوجی گرفت و دریای فضل و کرم والا موجی زد که بیک جزر و مد خجلت های بیش از حصر و حد را کلا و طرا محو منسی ساخت و هم رکابی امام ویردی بیک که با خلعت و ارمغان در منزل ارمغانی رسید پیر غلام را در محنت شرمساری در کمال سبک باری دید. اما از راه یگانگی و رسم خواجه تاشی دور نیست که بر خود فرض کند و صریحا عرض نماید که: اگر بار دیگر نیز این موج احسان اوج گیرد بیم آن است که وجود نابود پیر غلام را نحو و معدوم سازد. چرا که تا حال شرمندگی و خجلت های فراوان و انبوه مثل پشته و کوه، موجود بود که سیبه و سنگری قوی برای وجود ضعیف میشد، حالا که سیبه و بدنه نیست، هر چه بزنند بسینه و بدن میخورد.