تو هم بنویس! مجموعه خودت رو بساز!
افزودن مجموعه جدید
این نوشته را بشنوید
این نوشته را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط نوشته با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.
آهنگ دل
۱۴۰۴/۱/۲۰
48
طبیبا نشتر عشقت به جان زن
به قلبِ زخمی خونین دلان زن
بگو کُشتم علیلان را به زاری
پس آنگه آن صلا بر دو جهان زن
بیاشوبان جهانی از جمالت
ز زلفت بند بر دیوانگان زن
نظیرت را کجا بیند ذويِ العین
قلم بر حسن حوران جنان زن
قدومت لعل و گوهر میفزاید
بیا دستی به گنج خاکدان زن
خوشا آنرا که گنجش گنج عشق است
به گنج عاشقان دستی عیان زن
جواهرهاست مخفی در لبانت
ز لعلت قفل بر جمله دهان زن
مبین نور تبیانی بیانت
صلایی بر همه اهل بیان زن
به تبیینَت مُبَیَّن کن مُبین را
که تبیان خود تویی، رَطْبُاللسان زن
بیا و دلدلت را زین بفرما
قدم بر تارک نه آسمااان زن
هماوردت اگر خورشید باشد
به فرقش ذیفِقاری بیامان زن
به قلب آن قمر مرهم گذارش
سریر شاهیات بر فرقدان زن
تزهّد میفروشند این جهودان
مُهَنَّد بر شیوخ نهروان زن
شغالان ساحت عالم گرفتند
زئیری بر دل ثعلبدلان زن
محمد را علیّ ِ عشر و ثانی
تو هستی، این صلا بر کُنفکان زن
ممالک تحت حکمت آر و تختت
به پیش تخت مولای شهان زن
دل از نام علی پیوسته خونست
الهی داغ عشقش بر نهان زن
#غریبی از کف شاهم به من بخش
به قلبم مُهر عشقش جاودان زن
طبیبا نشتر عشقت به جان زن
به قلبِ زخمی خونین دلان زن
بگو کُشتم علیلان را به زاری
پس آنگه آن صلا بر دو جهان زن
بیاشوبان جهانی از جمالت
ز زلفت بند بر دیوانگان زن
نظیرت را کجا بیند ذويِ العین
قلم بر حسن حوران جنان زن
قدومت لعل و گوهر میفزاید
بیا دستی به گنج خاکدان زن
خوشا آنرا که گنجش گنج عشق است
به گنج عاشقان دستی عیان زن
جواهرهاست مخفی در لبانت
ز لعلت قفل بر جمله دهان زن
مبین نور تبیانی بیانت
صلایی بر همه اهل بیان زن
به تبیینَت مُبَیَّن کن مُبین را
که تبیان خود تویی، رَطْبُاللسان زن
بیا و دلدلت را زین بفرما
قدم بر تارک نه آسمااان زن
هماوردت اگر خورشید باشد
به فرقش ذیفِقاری بیامان زن
به قلب آن قمر مرهم گذارش
سریر شاهیات بر فرقدان زن
تزهّد میفروشند این جهودان
مُهَنَّد بر شیوخ نهروان زن
شغالان ساحت عالم گرفتند
زئیری بر دل ثعلبدلان زن
محمد را علیّ ِ عشر و ثانی
تو هستی، این صلا بر کُنفکان زن
ممالک تحت حکمت آر و تختت
به پیش تخت مولای شهان زن
دل از نام علی پیوسته خونست
الهی داغ عشقش بر نهان زن
#غریبی از کف شاهم به من بخش
به قلبم مُهر عشقش جاودان زن
آهنگ دل
۱۴۰۴/۱/۲۰
2
مستی و میخواره گی در کربلا
طفلی و پیری نداند مطلقا
زانکه در آن میکده یک شیرخوار
باده نوشد خود فزون از مردِ کار
ای بنازم مستی آن طفل را
آن که سرمستی کند از ابتلا
تا سیه مستی کند در کارزار
از سیه بختان برآرد صد دمار
عربده جویی کند از جام دوست
گوید اینک هستیم گویا که اوست
مست جام ساقی وحدت شدم
عین وحدت در کف کثرت شدم
تشنه ام اما نه بر آب فرات
تشنه ام من تشنهء دریای ذات
نوشد از بحر لبم آب مَعین
من نخواهم بر لبم آبی چنین
آب حیوان در لبانم مختفیست
صد فرات از لعل من یک قطره نیست
من خود آن ذره به دست آفتاب
گشتم اینک رشک مهر و ماهتاب
تا که خورشید جهان باشد بکار
نور گیرد از فروغم ذره وار
گرچه بسمل وار ناسوتی شدم
خود، همای بام لاهوتی شدم
گرچه نَبْوَد این زمان بال و پرم
من ز اوج آسمانها می پرم
ثار من باشد همان ثار خدا!!!…
نقش مُهرِ این کتاب اِبتلا
خون من دین را ضمانت می کند
از حریم آن حمایت می کند
کس نبیند ثار من خوار و حقیر
از دمم جان جهانی زنده گیر
من نه آنم امتحان را واهلم
وز بلای حق خورم خون دلم
هرچه آید بر سرم در عشق دوست
گوید این دل، مالکش آن عشوه خوست
منتظر هستم که این قوم كَفَر
رأس نِی فردا کنندم مُشتهَر
چون سهیل برج محنت می شوم
همنشین شمس عزت می شوم
می روم هر جا فراز آید به پیش
خواه مسجد خواه مأوای کشیش
مستی و میخواره گی در کربلا
طفلی و پیری نداند مطلقا
زانکه در آن میکده یک شیرخوار
باده نوشد خود فزون از مردِ کار
ای بنازم مستی آن طفل را
آن که سرمستی کند از ابتلا
تا سیه مستی کند در کارزار
از سیه بختان برآرد صد دمار
عربده جویی کند از جام دوست
گوید اینک هستیم گویا که اوست
مست جام ساقی وحدت شدم
عین وحدت در کف کثرت شدم
تشنه ام اما نه بر آب فرات
تشنه ام من تشنهء دریای ذات
نوشد از بحر لبم آب مَعین
من نخواهم بر لبم آبی چنین
آب حیوان در لبانم مختفیست
صد فرات از لعل من یک قطره نیست
من خود آن ذره به دست آفتاب
گشتم اینک رشک مهر و ماهتاب
تا که خورشید جهان باشد بکار
نور گیرد از فروغم ذره وار
گرچه بسمل وار ناسوتی شدم
خود، همای بام لاهوتی شدم
گرچه نَبْوَد این زمان بال و پرم
من ز اوج آسمانها می پرم
ثار من باشد همان ثار خدا!!!…
نقش مُهرِ این کتاب اِبتلا
خون من دین را ضمانت می کند
از حریم آن حمایت می کند
کس نبیند ثار من خوار و حقیر
از دمم جان جهانی زنده گیر
من نه آنم امتحان را واهلم
وز بلای حق خورم خون دلم
هرچه آید بر سرم در عشق دوست
گوید این دل، مالکش آن عشوه خوست
منتظر هستم که این قوم كَفَر
رأس نِی فردا کنندم مُشتهَر
چون سهیل برج محنت می شوم
همنشین شمس عزت می شوم
می روم هر جا فراز آید به پیش
خواه مسجد خواه مأوای کشیش
آهنگ دل
۱۴۰۴/۱/۲۰
10
شعر دلم تو هستی ، آب گلم تو هستی
هرگز نترسم از غرق،چون ساحلم تو هستی
روح و روان و جانی جانی و هم جهانی
گویم هر آنچه از تو تو خوبتر از آنی
شوریده ام نگارا قیسم که بند بر پا
از عشق تو به جانم شد شور حشر برپا
گفتم مرو ز جانم گفتی که من عیانم
در قلب تو مکینم هرچند خود نهانم
گفتم که ای تو جانان زین بیشتر مرنجان
گفتی که رنج، گنج است آن گنج و درّ پنهان
گفتم نهان چرایی در پیش ما نیآیی
گفتی نشانمان دِه_ بی حضرتم تو جایی
گفتم جهان سراب است گویی که نقش آب است
گفتی خوش آن که هر دم از جام من خراب است
گفتم فنای عشقم گفتی بقای عشقم
گفتم ز عشق هیچم گفتی خدای عشقم
گفتم ز ترّهاتم در عشق غرق ذاتم
گفتی کرانه اش نیست من ظاهر از صفاتم
گفتم که من همینم گفتی که کانِ اینم
گفتم که مهر جویم گفتی: بگو که دینم
شعر دلم تو هستی ، آب گلم تو هستی
هرگز نترسم از غرق،چون ساحلم تو هستی
روح و روان و جانی جانی و هم جهانی
گویم هر آنچه از تو تو خوبتر از آنی
شوریده ام نگارا قیسم که بند بر پا
از عشق تو به جانم شد شور حشر برپا
گفتم مرو ز جانم گفتی که من عیانم
در قلب تو مکینم هرچند خود نهانم
گفتم که ای تو جانان زین بیشتر مرنجان
گفتی که رنج، گنج است آن گنج و درّ پنهان
گفتم نهان چرایی در پیش ما نیآیی
گفتی نشانمان دِه_ بی حضرتم تو جایی
گفتم جهان سراب است گویی که نقش آب است
گفتی خوش آن که هر دم از جام من خراب است
گفتم فنای عشقم گفتی بقای عشقم
گفتم ز عشق هیچم گفتی خدای عشقم
گفتم ز ترّهاتم در عشق غرق ذاتم
گفتی کرانه اش نیست من ظاهر از صفاتم
گفتم که من همینم گفتی که کانِ اینم
گفتم که مهر جویم گفتی: بگو که دینم