تو هم بنویس! مجموعه خودت رو بساز! افزودن مجموعه جدید

ترسم همه اینست که تا دیر شود

بی جان شود از زندگی اش سیر شود


با خاکِ تو این خاک سرشته ست، رفیق!

نگذار که این خاک، زمینگیر شود

نوشته بعدی:مردانه
این نوشته را بشنوید

این نوشته را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.

برای ضبط نوشته با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.
مجموعه های دیگری از همین نویسنده
آهنگ دل ۱۴۰۴/۱/۲۰
44

ما باده‌کشانیم که بی مِی همه مستیم
سرمستِ سیه‌مست که بس جام شکستیم

المنة لِلَّه که در این خانهء مستی
از جرعهء ساقیّ ِ ازل باده‌پرستیم

دیوانه‌وشانیم در این دیر گنه‌خیز
با اینهمه مستانه از آن جام ِ الستیم

خُم‌های جنون را همه جانانه گشودیم
ساغر زده مستانه درِ میکده بستیم

بیگانه ز تزویرپرستان زمانیم
ما صحبت اغیار به اخیار گسستیم

آن خال سیه در پس آن زلف چنان دام
از عرش برین دیده و بر فرش نشستیم

از زاهد و شیخان زمان رشته بریدیم
تا دل به سر زلف گره‌گیر ببستیم

نی طالب جاهیم در این مدفن شاهان
ما حلقه‌بگوش درِ این میکده هستیم

افسوس که در گنجهء اسلام شعاران
شاهانه #غریبیم و جهودانه شکستیم
آهنگ دل ۱۴۰۴/۱/۲۰
14

داغ نهادی به دل کافران
دستمریزاد اَیا پهلوان

بسکه ز اشرار نشاندی به خاک
سینهء خصمت ز تو شد چاک چاک

شیر بلایی به صف کارزار
از تو شود کار یلان سخت زار

پنجه اگر درفکنی با پلنگ
قدرت تو می کندش پای لنگ

دست ابردست تو چون قاصم است
قطره ای از خون تو صد قاسم است

قاسمیان هست کرار و کرار
قاسم ما هست هزاران هزار

یک تنه صد مرد ابرقدرتی
ای به فدایت که یلِ غیرتی

بیشهء تو شیر عرین پرور است
بیشهء تو بیشهء شیر نر است

زنده ای و نیست مماتی ترا
تا به ابد هست حیاتی ترا

خون تو جاری به تن امت است
خون تو در پیکر ما غیرت است

شوید اگر خلق دمی را به آب
چاره نه آب است نماندست تاب

خون تو آمیخت به نهر بلا
خون تو شد مُمتَزَجِ کربلا

خون تو پیوسته به ثار خداست
هر دوجهان واله از این ماجراست

خون تو چون خون بلا مسکنان
خون عدو ریزد و گردنکشان

مرگ دو صد دیو پلیدی به شست
اهرمن از دست تو در خون نشست

پرخطر از شست تو این خون توست
قوم ستم یکسره دلخون توست

رتبه فزودست تبارک ترا
وصلت این مرگ مبارک ترا

ظلمت اگر با تو شود برکنار
مرگ شد از جان تو خورشید وار

خون تو آنکس که ستاند خداست
دست خدا برتر از آن دستهاست

تا فتد از پنجهء تو  ذوالفقار
هست ستانندهء آن بیشمار

دست تو چون شاه شهیدان عشق
تحفهء عشق است به یزدان عشق

راه تو چون راه شه کربلا
راه قیامست و مسیر بلا

خون تو آنکس که پلیدانه ریخت
خاک بلا بر سر دیوانه ریخت

رهرو تو رهرو راه بلاست
رهسپر عالم قدس و صفاست

یک دو دمی ناز کن و بازگرد
مدفن خود باز کن و بازگرد

تا تو برآری سر خود از مزار
منتقمان تخت کند برقرار

وه چه خوش است اینکه بیایی ز راه
آیی و بینی که نشسته است شاه

شاه من آن منتقم کربلاست
رفته ز تیغش همه کرب و بلاست

تیغ تو هرچند بُوَد ماندگار
برتر از آن هست یقین ذوالفقار

تیغ علی در کف مهدی ماست
قدرت دستان خدا خود بجاست

دست و #غریبت به جهان داغ زد
نقش محن بر دل مازاغ زد

دست خدایی به مثل دست توست
گردن یاران همه پابست توست

شاه شهیدان ز تو چون راضی است
راضی از اعمال تو آن قاضی است
آهنگ دل ۱۴۰۴/۱/۲۰
13

بود یکی منبرِ مغرورِ پست
گشته ز عُجبَش عَجَبا مستِ مست

منظر او بود چناری قویم
سر به فلک برده ز شأنِ عظیم

گفت به نَخوَت به چنارِبلند
گفت و به گفتن همه تن ریشخند

کز تو منم برتر و صاحب‌صفات
مرده‌دلان را بدهم من حیات

منبرم و پیشه هدایتگریست
لیک ز تو هرکس و ناکس بَریست

زانکه ز تو چوبهء دار آورند
اَفسَد و فاسد ز تو خوار آورند

چوبهء داری و ممات کسان
بدتر از آن مهلکهء ناکسان

بر فلکت هین که سر افراختی
غِرّه مشو قطع یقین باختی

گفت چنار: ای که شدی خودپرست
نَخوَت تو کرده ترا مستِ پست

منبرِيَت گر که به اصلاح بود
روی زمین اهل فسادی نبود!!!…

دارَم و هرچند که شرمنده ام
گردن طاعت بنهم، بنده ام

گشته علاوه سر من سربلند
دست خدا را شده ام چون کمند

خواست چو ایزد که شوم سرفراز
همدم من کرد بسی اهل راز

بوسه زدم بر سر منصورها
بوسهء من زد به جهان، صورها

بوسه زدم گردن شاه بلا
از دَم ِ او گشته سرم پربلا

اهل حقیقت که بُوَد سربلند
پای نهد دیده، کند سَر،  بلند

وانکه شده خوار ز دار بلند
وعظ تو بر گردن او زد کمند

موعظه ات پهنهء گمراهی است
راه نباشد که بحق چاهی است

گفتِ تو خالی چو ز کردار هست
دار، ز تو مُفتَضَح و خوار هست

مُفتَضَحَم، چونکه تویی غول راه!
مُفتَخَرَم چونکه ندیمم به شاه

هیچ بُدَم همدم شاهان شدم
هیچ بُدَم همچو سلیمان شدم

مفتخرم از شه والاتبار
آیهء کهف آنکه بگوید ز دار

سر که به طَفْ از تن او شد جدا
تکیه بزد بر تنِ من از جِدا

رأس مرا شاه به افلاک برد
گرچه بسی خون دل از خاک خورد

منبر عثمانی و سفیانیان
رأس خدا داد به آن جانیان

چونکه نَبُد صفدر منبرنشین
کشته شد آن پور شه مؤمنین

حیدرِ ما را تو فرست ای اِله
حقّ ِ نبی، حقّ ِ علی، لا الاه

حیدر ما از نصبِ حیدر است
صف شکن و قاطع و چون صفدر است

حیدر ما زادهء مولاستی
زادهء آن زهرهء زهراستی

طالب ثار اللهِ خونین بدن
آنکه نَبُد پیرهنش يا كفن
             
گرگ دلان پیرهنش را دَرید
میش صفت شاهرگش را بُرید

خون که شد از شاهرگش چون سُیول
تاخت به جسمش سه و هفتی خُیول

سُمّ ِخُیول از دم او لاله ریخت
کرب و بلا را همه جا لاله بیخت!!!…

منبریان دِشنه به دَستان گرفت
از تن شه رأس و دو دستان گرفت

منبریان خون خدا ریختند
خاک اَلم بر سر ما بیختند