تعداد ۱۰۲۶ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۱۸۱۱ - خوش میگریزی هر طرف از حلقه ما نی مکن
خوش میگُریزی هر طَرَف از حَلْقه ما نی مَکُن
ای ماه بَرهَم میزنی عِقْدِ ثُرّیا نی مَکُن
تو روزِ پُرنور و لَهَب ما در پِیِ تو هَمچو شب
هر جا که مَنْزِل میکُنی آییم آن جا نی مَکُن
ای آفتابی در حَمَل باغ از تو پوشیده حُلَل
بیتو بِمانَد از عَمَل در زَخْمِ سرما نی مَکُن
ای آفتابَت دایهیی ما در پِیاَت چون سایهیی
ای دایه بیاَلْطافِ تو ماندیم تنها نی مَکُن
ای ماه بَرهَم میزنی عِقْدِ ثُرّیا نی مَکُن
تو روزِ پُرنور و لَهَب ما در پِیِ تو هَمچو شب
هر جا که مَنْزِل میکُنی آییم آن جا نی مَکُن
ای آفتابی در حَمَل باغ از تو پوشیده حُلَل
بیتو بِمانَد از عَمَل در زَخْمِ سرما نی مَکُن
ای آفتابَت دایهیی ما در پِیاَت چون سایهیی
ای دایه بیاَلْطافِ تو ماندیم تنها نی مَکُن
مولوی : غزلیات
غزل ۱۸۱۲ - ای نور افلاک و زمین چشم و چراغ غیب بین
ای نورِ افلاک و زمین چَشم و چراغِ غَیب بین
ای تو چُنین و صد چُنین مَخْدومِ جانَم شَمسِ دین
تا غَمْزهاَت خون ریز شُد وان زُلفْ عَنْبَربیز شُد
جانْ بَنده تبریز شُد مَخْدومِ جانَم شَمسِ دین
خورشیدِ جانْ هَمچون شَفَق در مَکْتَبِ تو نوسَبَق
ای بَندهاَت خاصانِ حَق مَخْدومِ جانَم شَمسِ دین
ای بَحْرِ اقَبال و شَرَف صد ماه و شاهَت در کَنَف
بَرداشتم پیشِ تو کَف مَخْدومِ جانَم شَمسِ دین
ای هم مُلوک و هم مَلَک در پیشَت ای نورِ فلَک
از همدِگَر مِسکین تَرَک مَخْدومِ جانَم شَمسِ دین
مَطْلوبِ جُمله جانها جان را سویِ اِجْلالها
تو داده پَرّ و بالها مَخْدومِ جانَم شَمسِ دین
دل را زِ تو حالی دِگَر در سَلْطَنت قالی دِگَر
تا پَرَّد از بالی دِگَر مَخْدومِ جانَم شَمسِ دین
ای تو چُنین و صد چُنین مَخْدومِ جانَم شَمسِ دین
تا غَمْزهاَت خون ریز شُد وان زُلفْ عَنْبَربیز شُد
جانْ بَنده تبریز شُد مَخْدومِ جانَم شَمسِ دین
خورشیدِ جانْ هَمچون شَفَق در مَکْتَبِ تو نوسَبَق
ای بَندهاَت خاصانِ حَق مَخْدومِ جانَم شَمسِ دین
ای بَحْرِ اقَبال و شَرَف صد ماه و شاهَت در کَنَف
بَرداشتم پیشِ تو کَف مَخْدومِ جانَم شَمسِ دین
ای هم مُلوک و هم مَلَک در پیشَت ای نورِ فلَک
از همدِگَر مِسکین تَرَک مَخْدومِ جانَم شَمسِ دین
مَطْلوبِ جُمله جانها جان را سویِ اِجْلالها
تو داده پَرّ و بالها مَخْدومِ جانَم شَمسِ دین
دل را زِ تو حالی دِگَر در سَلْطَنت قالی دِگَر
تا پَرَّد از بالی دِگَر مَخْدومِ جانَم شَمسِ دین
مولوی : غزلیات
غزل ۲۱۳۰ - ای عاشقان ای عاشقان آن کس که بیند روی او
ای عاشقان ای عاشقان آن کَس که بیند رویِ او
شوریده گردد عقل او، آشفته گردد خویِ او
معشوق را جویان شود، دُکّانِ او ویران شود
بر رو و سَر پویان شود، چون آبْ اَنْدَر جویِ او
در عشقْ چون مَجنون شود، سَرگَشته چون گَردون شود
آن کو چُنین رَنْجور شُد، نایافت شُد دارویِ او
جانِ مَلَک سَجده کُند آن را که حَق را خاک شُد
تُرکِ فَلَک چاکر شود آن را که شُد هِنْدویِ او
عشقشْ دلِ پُر دَرد را بر کَف نَهَد، بو میکُند
چون خوش نباشد آن دلی کو گشت دَسْتَنْبویِ او؟
بَس سینهها را خَستْ او، بَس خوابها را بَستْ او
بَستهست دستِ جادوان، آن غَمْزهٔ جادویِ او
شاهانْ همه مِسکینِ او، خوبانْ قُراضه چینِ او
شیرانْ زده دُم بر زمین، پیش سگانِ کویِ او
بِنْگَر یکی بر آسْمان، بر قَلْعهٔ روحانیان
چندین چراغ و مَشْعَله بر بُرج و بر بارویِ او
شُد قَلْعه دارَشْ عقلِ کُل، آن شاهِ بیطَبْل و دُهُل
بر قَلْعه آن کَس بَررَوَد کو را نَمانَد اویِ او
ای ماه رویَش دیدهیی، خوبی از او دُزدیدهیی
ای شبْ تو زُلْفَش دیدهیی، نی نیّ و نی یک مویِ او
این شب سِیَه پوش است ازان کَزْ تَعزیه دارد نشان
چون بیوه جامه سِیَه در خاک رفته شویِ او
شبْ فِعْل و دَستان میکُند، او عیشِ پنهان میکُند
نی چَشم بَندَد چَشمِ او، کَژْ مینَهَد ابرویِ او
ای شب من این نوحه گَری، از تو ندارم باوری
چون پیشِ چوگانِ قَدَر هستی دَوان چون گویِ او
آن کَس که این چوگان خورَد، گویِ سعادت او بَرَد
بی پا و بیسَر میدَوَد، چون دلْ به گِردِ کویِ او
ای رویِ ما چون زَعفَران، از عشقِ لاله سْتانِ او
ای دلْ فرورفته به سَر، چون شانه در گیسویِ او
مَر عشق را خود پُشت کو؟ سَر تا به سَر روی است او
این پُشت و رو این سو بُوَد، جُز رو نباشد سویِ او
او هست از صورت بَری، کارش همه صورتگَری
ای دل زِ صورت نَگْذری، زیرا نهیی یکتوی او
داند دلِ هر پاکْ دل، آوازِ دلْ زآوازِ گِل
غُرّیدنِ شیر است این، در صورتِ آهویِ او
بافیدهٔ دستِ اَحَد پیدا بُوَد پیدا بُوَد، پیدا بُوَد
از صَنْعَتِ جولاههیی، وَزْ دست، وَزْ ماکویِ او
ای جانها ماکویِ او، وِیْ قبلهٔ ما کویِ او
فَرّاشِ این کو آسْمان، وین خاکْ کَدبانویِ او
سوزانْ دِلَم از رَشکِ او، گشته دو چَشمَمْ مَشکِ او
کِی زابِ چَشمْ او تَر شود؟ ای بَحْر تا زانویِ او
این عشق شُد مهمانِ من، زَخْمی بِزَد بر جانِ من
صد رَحمَت و صد آفرین، بر دست و بر بازویِ او
من دست و پا انداختم، وَزْ جُست و جو پَرداختم
ای مُرده جُست و جویِ منْ، در پیشِ جُست و جویِ او
من چند گفتمهایِ دل، خاموش از این سودایِ دل
سودش نداردهایِ من، چون بِشْنَود دلْ هویِ او
شوریده گردد عقل او، آشفته گردد خویِ او
معشوق را جویان شود، دُکّانِ او ویران شود
بر رو و سَر پویان شود، چون آبْ اَنْدَر جویِ او
در عشقْ چون مَجنون شود، سَرگَشته چون گَردون شود
آن کو چُنین رَنْجور شُد، نایافت شُد دارویِ او
جانِ مَلَک سَجده کُند آن را که حَق را خاک شُد
تُرکِ فَلَک چاکر شود آن را که شُد هِنْدویِ او
عشقشْ دلِ پُر دَرد را بر کَف نَهَد، بو میکُند
چون خوش نباشد آن دلی کو گشت دَسْتَنْبویِ او؟
بَس سینهها را خَستْ او، بَس خوابها را بَستْ او
بَستهست دستِ جادوان، آن غَمْزهٔ جادویِ او
شاهانْ همه مِسکینِ او، خوبانْ قُراضه چینِ او
شیرانْ زده دُم بر زمین، پیش سگانِ کویِ او
بِنْگَر یکی بر آسْمان، بر قَلْعهٔ روحانیان
چندین چراغ و مَشْعَله بر بُرج و بر بارویِ او
شُد قَلْعه دارَشْ عقلِ کُل، آن شاهِ بیطَبْل و دُهُل
بر قَلْعه آن کَس بَررَوَد کو را نَمانَد اویِ او
ای ماه رویَش دیدهیی، خوبی از او دُزدیدهیی
ای شبْ تو زُلْفَش دیدهیی، نی نیّ و نی یک مویِ او
این شب سِیَه پوش است ازان کَزْ تَعزیه دارد نشان
چون بیوه جامه سِیَه در خاک رفته شویِ او
شبْ فِعْل و دَستان میکُند، او عیشِ پنهان میکُند
نی چَشم بَندَد چَشمِ او، کَژْ مینَهَد ابرویِ او
ای شب من این نوحه گَری، از تو ندارم باوری
چون پیشِ چوگانِ قَدَر هستی دَوان چون گویِ او
آن کَس که این چوگان خورَد، گویِ سعادت او بَرَد
بی پا و بیسَر میدَوَد، چون دلْ به گِردِ کویِ او
ای رویِ ما چون زَعفَران، از عشقِ لاله سْتانِ او
ای دلْ فرورفته به سَر، چون شانه در گیسویِ او
مَر عشق را خود پُشت کو؟ سَر تا به سَر روی است او
این پُشت و رو این سو بُوَد، جُز رو نباشد سویِ او
او هست از صورت بَری، کارش همه صورتگَری
ای دل زِ صورت نَگْذری، زیرا نهیی یکتوی او
داند دلِ هر پاکْ دل، آوازِ دلْ زآوازِ گِل
غُرّیدنِ شیر است این، در صورتِ آهویِ او
بافیدهٔ دستِ اَحَد پیدا بُوَد پیدا بُوَد، پیدا بُوَد
از صَنْعَتِ جولاههیی، وَزْ دست، وَزْ ماکویِ او
ای جانها ماکویِ او، وِیْ قبلهٔ ما کویِ او
فَرّاشِ این کو آسْمان، وین خاکْ کَدبانویِ او
سوزانْ دِلَم از رَشکِ او، گشته دو چَشمَمْ مَشکِ او
کِی زابِ چَشمْ او تَر شود؟ ای بَحْر تا زانویِ او
این عشق شُد مهمانِ من، زَخْمی بِزَد بر جانِ من
صد رَحمَت و صد آفرین، بر دست و بر بازویِ او
من دست و پا انداختم، وَزْ جُست و جو پَرداختم
ای مُرده جُست و جویِ منْ، در پیشِ جُست و جویِ او
من چند گفتمهایِ دل، خاموش از این سودایِ دل
سودش نداردهایِ من، چون بِشْنَود دلْ هویِ او
مولوی : غزلیات
غزل ۲۱۳۱ - حیلت رها کن عاشقا، دیوانه شو، دیوانه شو
حیلَت رَها کُن عاشقا، دیوانه شو، دیوانه شو
وَنْدَر دلِ آتش دَرآ، پروانه شو، پروانه شو
هم خویش را بیگانه کُن، هم خانه را ویرانه کُن
وان گَهْ بیا با عاشقان، هم خانه شو، هم خانه شو
رو سینه را چون سینهها، هفت آب شو از کینهها
وان گَهْ شَرابِ عشق را پیمانه شو، پیمانه شو
باید که جُمله جان شَوی، تا لایِقِ جانان شَوی
گَر سویِ مَستان میرَوی، مَستانه شو، مَستانه شو
آن گوشوارِ شاهِدان، هم صُحبَتِ عارِض شُده
آن گوش و عارِض بایَدَت، دُردانه شو، دُردانه شو
چون جانِ تو شُد در هوا، زَافْسانهٔ شیرینِ ما
فانی شو و چون عاشقان افسانه شو، افسانه شو
تو لَیْلَةُ الْقَبْری، بُرو، تا لَیْلَةُ الْقَدْری شَوی
چون قَدْر مَر ارواح را کاشانه شو، کاشانه شو
اندیشهاَت جایی رَوَد، وان گَهْ تو را آن جا کَشَد
زَانْدیشه بُگْذر چون قضا پیشانه شو، پیشانه شو
قُفلی بُوَد مَیل و هوا، بِنْهاده بر دلهایِ ما
مِفْتاح شو، مِفْتاح را دندانه شو، دندانه شو
بِنْواخت نورِ مُصطَفی، آن اُسْتُنِ حَنّانه را
کمتر زِ چوبی نیستی، حَنّانه شو، حَنّانه شو
گوید سُلَیمان مَر تو را، بِشْنو لِسانُ الطَّیرْ را
دامی و مُرغ از تو رَمَد، رو لانه شو، رو لانه شو
گَر چهره بِنْمایَد صَنَم، پُر شو ازو چون آیِنه
وَرْ زُلف بُگْشاید صَنَم، رو شانه شو، رو شانه شو
تا کِی دوشاخه چون رُخی؟ تا کِی چو بَیذَق کم تَکی؟
تا کِی چو فرزین کَژْ رَوی؟ فرزانه شو، فرزانه شو
شُکرانه دادی عشق را، از تُحفهها و مالها
هِلْ مال را، خود را بِدِه، شُکرانه شو، شُکرانه شو
یک مُدّتی اَرْکان بُدی، یک مُدّتی حیوان بُدی
یک مُدّتی چون جان شُدی، جانانه شو، جانانه شو
ای ناطِقه بر بام و دَر تا کِی رَوی؟ در خانه پَر
نُطْقِ زبان را تَرک کُن، بیچانه شو، بیچانه شو
وَنْدَر دلِ آتش دَرآ، پروانه شو، پروانه شو
هم خویش را بیگانه کُن، هم خانه را ویرانه کُن
وان گَهْ بیا با عاشقان، هم خانه شو، هم خانه شو
رو سینه را چون سینهها، هفت آب شو از کینهها
وان گَهْ شَرابِ عشق را پیمانه شو، پیمانه شو
باید که جُمله جان شَوی، تا لایِقِ جانان شَوی
گَر سویِ مَستان میرَوی، مَستانه شو، مَستانه شو
آن گوشوارِ شاهِدان، هم صُحبَتِ عارِض شُده
آن گوش و عارِض بایَدَت، دُردانه شو، دُردانه شو
چون جانِ تو شُد در هوا، زَافْسانهٔ شیرینِ ما
فانی شو و چون عاشقان افسانه شو، افسانه شو
تو لَیْلَةُ الْقَبْری، بُرو، تا لَیْلَةُ الْقَدْری شَوی
چون قَدْر مَر ارواح را کاشانه شو، کاشانه شو
اندیشهاَت جایی رَوَد، وان گَهْ تو را آن جا کَشَد
زَانْدیشه بُگْذر چون قضا پیشانه شو، پیشانه شو
قُفلی بُوَد مَیل و هوا، بِنْهاده بر دلهایِ ما
مِفْتاح شو، مِفْتاح را دندانه شو، دندانه شو
بِنْواخت نورِ مُصطَفی، آن اُسْتُنِ حَنّانه را
کمتر زِ چوبی نیستی، حَنّانه شو، حَنّانه شو
گوید سُلَیمان مَر تو را، بِشْنو لِسانُ الطَّیرْ را
دامی و مُرغ از تو رَمَد، رو لانه شو، رو لانه شو
گَر چهره بِنْمایَد صَنَم، پُر شو ازو چون آیِنه
وَرْ زُلف بُگْشاید صَنَم، رو شانه شو، رو شانه شو
تا کِی دوشاخه چون رُخی؟ تا کِی چو بَیذَق کم تَکی؟
تا کِی چو فرزین کَژْ رَوی؟ فرزانه شو، فرزانه شو
شُکرانه دادی عشق را، از تُحفهها و مالها
هِلْ مال را، خود را بِدِه، شُکرانه شو، شُکرانه شو
یک مُدّتی اَرْکان بُدی، یک مُدّتی حیوان بُدی
یک مُدّتی چون جان شُدی، جانانه شو، جانانه شو
ای ناطِقه بر بام و دَر تا کِی رَوی؟ در خانه پَر
نُطْقِ زبان را تَرک کُن، بیچانه شو، بیچانه شو
مولوی : غزلیات
غزل ۲۱۳۲ - مستی ببینی رازدان، میدان که باشد مست او
مَستی بِبینی رازدان، میدان که باشد مَستِ او
هستی بِبینی زنده دل، میدان که باشد هستِ او
گَر سَر بِبینی پُرطَرَب، پُر گشته از وِیْ روز و شب
می دان که آن سَر را یَقینْ خاریده باشد دستِ او
عالَم چو ضدِّ یکدِگَر، در قَصدِ خون و شور و شَر
لیکِن نیارد دَم زدنْ از هَیبَتِ پابَستِ او
هر دَم یکی را میدهد تا چون درختی بَرجَهَد
حیران شود دیو و پَری، در خیز و در بَرجَستِ او
سَبْلَت قوی مالیدهیی، از شیر نَقْشی دیدهیی
ای فَربه از بایَستِ خود، باری بِبین بایَستِ او
زو قالَبَت پیوسته شُد، پیوسته گردد حالَتَت
ای رَغبَتِ پیوندها از رَحمَتِ پیوستِ او
ای خوش بیابان که دَرو عشق است تازان سو به سو
جُز حَق نباشد فوقِ او، جُز فقر نَبْوَد پستِ او
شَستِ سُخَن کم باف چون صیدَت نمیگردد زَبون
تا او بگیرد صیدِها، ای صیدِ مَستِ شَستِ او
هستی بِبینی زنده دل، میدان که باشد هستِ او
گَر سَر بِبینی پُرطَرَب، پُر گشته از وِیْ روز و شب
می دان که آن سَر را یَقینْ خاریده باشد دستِ او
عالَم چو ضدِّ یکدِگَر، در قَصدِ خون و شور و شَر
لیکِن نیارد دَم زدنْ از هَیبَتِ پابَستِ او
هر دَم یکی را میدهد تا چون درختی بَرجَهَد
حیران شود دیو و پَری، در خیز و در بَرجَستِ او
سَبْلَت قوی مالیدهیی، از شیر نَقْشی دیدهیی
ای فَربه از بایَستِ خود، باری بِبین بایَستِ او
زو قالَبَت پیوسته شُد، پیوسته گردد حالَتَت
ای رَغبَتِ پیوندها از رَحمَتِ پیوستِ او
ای خوش بیابان که دَرو عشق است تازان سو به سو
جُز حَق نباشد فوقِ او، جُز فقر نَبْوَد پستِ او
شَستِ سُخَن کم باف چون صیدَت نمیگردد زَبون
تا او بگیرد صیدِها، ای صیدِ مَستِ شَستِ او
مولوی : غزلیات
غزل ۲۱۳۳ - بیدار شو، بیدار شو، هین رفت شب بیدار شو
بیدار شو، بیدار شو، هین رَفت شبْ بیدار شو
بیزار شو، بیزار شو، وَزْ خویشْ هم بیزار شو
در مصرِ ما یک احمقی، نَک میفُروشَد یوسُفی
باور نمیداری مرا، اینک سویِ بازار شو
بیچون تو را بیچون کُند، رویِ تو را گُلْگون کُند
خار از کَفَت بیرون کُند، وان گَهْ سویِ گُلْزار شو
مَشْنو تو هر مَکْر و فُسون، خون را چرا شویی به خون؟
همچون قَدَح شو سَرنگون، وان گاهْ دُردی خوار شو
در گَردشِ چوگانِ او چون گوی شو، چون گوی شو
وَزْ بَهرِنُقلِ کَرکَسَش مُردار شو، مُردار شو
آمد نِدای آسْمان، آمد طَبیبِ عاشقان
خواهی که آید پیشِ تو؟ بیمار شو، بیمار شو
این سینه را چون غار دان، خَلْوَتگَهِ آن یار دان
گَر یارِ غاری هین بیا، در غار شو، در غار شو
تو مَردِ نیکِ سادهیی، زَر را به دُزدان دادهیی
خواهی بدانی دُزد را؟ طَرّار شو، طَرّار شو
خاموش، وَصفِ بَحْر و دُر کم گوی در دریایِ او
خواهی که غَوّاصی کُنی؟ دَم دار شو، دَم دار شو
بیزار شو، بیزار شو، وَزْ خویشْ هم بیزار شو
در مصرِ ما یک احمقی، نَک میفُروشَد یوسُفی
باور نمیداری مرا، اینک سویِ بازار شو
بیچون تو را بیچون کُند، رویِ تو را گُلْگون کُند
خار از کَفَت بیرون کُند، وان گَهْ سویِ گُلْزار شو
مَشْنو تو هر مَکْر و فُسون، خون را چرا شویی به خون؟
همچون قَدَح شو سَرنگون، وان گاهْ دُردی خوار شو
در گَردشِ چوگانِ او چون گوی شو، چون گوی شو
وَزْ بَهرِنُقلِ کَرکَسَش مُردار شو، مُردار شو
آمد نِدای آسْمان، آمد طَبیبِ عاشقان
خواهی که آید پیشِ تو؟ بیمار شو، بیمار شو
این سینه را چون غار دان، خَلْوَتگَهِ آن یار دان
گَر یارِ غاری هین بیا، در غار شو، در غار شو
تو مَردِ نیکِ سادهیی، زَر را به دُزدان دادهیی
خواهی بدانی دُزد را؟ طَرّار شو، طَرّار شو
خاموش، وَصفِ بَحْر و دُر کم گوی در دریایِ او
خواهی که غَوّاصی کُنی؟ دَم دار شو، دَم دار شو
مولوی : غزلیات
غزل ۲۱۳۴ - نبود چنین مه در جهان، ای دل همین جا لنگ شو
نَبْوَد چُنین مَهْ در جهان، ای دل همین جا لَنْگ شو
از جنگ میتَرسانی اَم؟ گَر جنگ شُد، گو جنگ شو
ماییم مَستِ ایزدی، زان بادههایِ سَرمَدی
تو عاقلیّ و فاضِلی، دربَندِ نام و نَنگ شو
رفتیم سویِ شاهِ دین، با جامههایِ کاغذین
تو عاشقِ نَقْش آمدی، همچون قَلَم در رَنگ شو
در عشقِ جانانْ جان بِدِه، بیعشق نَگْشایَد گِرِه
ای روح این جا مَست شو، وِیْ عقلْ این جا دَنگ شو
شُد رومْ مَستِ رویِ او، شُد زَنگْ مَستِ مویِ او
خواهی به سویِ روم رو، خواهی به سویِ زَنگ شو
در دوغِ او افتادهیی، خود تو زِ عشقش زادهیی
زین بُت خَلاصی نیستَت، خواهی به صد فَرسنگ شو
گَر کافِریْ میجویَدَت، وَرْ مؤمنیْ میشویَدَت
این گو بُرو صِدّیق شو، وان گو بُرو اَفْرنگ شو
چَشمِ تو وَقفِ باغِ او، گوشِ تو وَقْفِ لاغِ او
از دَخلِ او چون نَحْل شو، وَزْ نَخْلِ او آوَنگ شو
هم چَرخْ قَوْسِ تیرِ او، هم آبْ در تَدبیرِ او
گَر راستی، رو تیر شو، وَرْ کَژْرَوی، خَرچَنگ شو
مُلْکیست او را زَفْت و خوش، هر گونهیی میبایَدَش
خواهی عَقیق و لَعْل شو، خواهی کُلوخ و سنگ شو
گَر لَعْل و گَر سنگی، هَلا، میغَلْط در سَیْلِ بَلا
با سَیْل سویِ بَحْر رو، مِهمانِ عشقِ شَنگ شو
بَحْریست چون آبِ خَضِر، گَر پُر خوری نَبْوَد مُضِرّ
گَر آبِ دریا کم شود، آن گَهْ بُرو دِلْتَنگ شو
می باش همچون ماهیان در بَحْر آیان و روان
گَر یادِ خُشکی آیَدَت، از بَحْر سویِ گَنگ شو
گَه بر لَبَت لب مینَهَد، گَهْ بر کِنارت مینَهَد
چون آن کُند، رو نایْ شو، چون این کُند، رو چَنگ شو
هرچند دشمن نیستَش، هر سو یکی مَستیسْتَش
مَستانِ او را جامْ شو، بر دشمنانْ سَرهنگ شو
سودایِ تنهایی مَپَز، در خانهٔ خَلْوَت مَخَز
شُد روزِ عرضِ عاشقان، پیش آ و پیش آهنگ شو
آن کَس بُوَد مُحتاجِ میْ، کو غافل است از باغِ وِیْ
باغِ پُر انگورِ وِیی، گَهْ باده شو، گَهْ بَنگ شو
خاموشْ همچون مَریَمی، تا دَم زَنَد عیسی دَمی
کِتْ گفت کَنْدَر مَشْغَله یارِ خَرانِ عَنگ شو؟
از جنگ میتَرسانی اَم؟ گَر جنگ شُد، گو جنگ شو
ماییم مَستِ ایزدی، زان بادههایِ سَرمَدی
تو عاقلیّ و فاضِلی، دربَندِ نام و نَنگ شو
رفتیم سویِ شاهِ دین، با جامههایِ کاغذین
تو عاشقِ نَقْش آمدی، همچون قَلَم در رَنگ شو
در عشقِ جانانْ جان بِدِه، بیعشق نَگْشایَد گِرِه
ای روح این جا مَست شو، وِیْ عقلْ این جا دَنگ شو
شُد رومْ مَستِ رویِ او، شُد زَنگْ مَستِ مویِ او
خواهی به سویِ روم رو، خواهی به سویِ زَنگ شو
در دوغِ او افتادهیی، خود تو زِ عشقش زادهیی
زین بُت خَلاصی نیستَت، خواهی به صد فَرسنگ شو
گَر کافِریْ میجویَدَت، وَرْ مؤمنیْ میشویَدَت
این گو بُرو صِدّیق شو، وان گو بُرو اَفْرنگ شو
چَشمِ تو وَقفِ باغِ او، گوشِ تو وَقْفِ لاغِ او
از دَخلِ او چون نَحْل شو، وَزْ نَخْلِ او آوَنگ شو
هم چَرخْ قَوْسِ تیرِ او، هم آبْ در تَدبیرِ او
گَر راستی، رو تیر شو، وَرْ کَژْرَوی، خَرچَنگ شو
مُلْکیست او را زَفْت و خوش، هر گونهیی میبایَدَش
خواهی عَقیق و لَعْل شو، خواهی کُلوخ و سنگ شو
گَر لَعْل و گَر سنگی، هَلا، میغَلْط در سَیْلِ بَلا
با سَیْل سویِ بَحْر رو، مِهمانِ عشقِ شَنگ شو
بَحْریست چون آبِ خَضِر، گَر پُر خوری نَبْوَد مُضِرّ
گَر آبِ دریا کم شود، آن گَهْ بُرو دِلْتَنگ شو
می باش همچون ماهیان در بَحْر آیان و روان
گَر یادِ خُشکی آیَدَت، از بَحْر سویِ گَنگ شو
گَه بر لَبَت لب مینَهَد، گَهْ بر کِنارت مینَهَد
چون آن کُند، رو نایْ شو، چون این کُند، رو چَنگ شو
هرچند دشمن نیستَش، هر سو یکی مَستیسْتَش
مَستانِ او را جامْ شو، بر دشمنانْ سَرهنگ شو
سودایِ تنهایی مَپَز، در خانهٔ خَلْوَت مَخَز
شُد روزِ عرضِ عاشقان، پیش آ و پیش آهنگ شو
آن کَس بُوَد مُحتاجِ میْ، کو غافل است از باغِ وِیْ
باغِ پُر انگورِ وِیی، گَهْ باده شو، گَهْ بَنگ شو
خاموشْ همچون مَریَمی، تا دَم زَنَد عیسی دَمی
کِتْ گفت کَنْدَر مَشْغَله یارِ خَرانِ عَنگ شو؟
مولوی : غزلیات
غزل ۲۱۳۵ - ای شعشعهی نور فلق در قبهٔ مینای تو
ای شَعْشَعهیْ نورِ فَلَقْ در قُبّهٔ مینایِ تو
پیمانهٔ خونِ شَفَقْ پَنگانِ خونْ پیمایِ تو
ای مَیلها در مَیلها، وِیْ سَیلها در سَیلها
رَقصان و غَلْطان آمده، تا ساحلِ دریایِ تو
با رِفْعَت و آهنگِ مَهْ، مَهْ را فُتَد از سَر کُلَه
چون ماه رو بالا کُند تا بِنْگَرد بالایِ تو
در هر صَبوحی بُلبُلان، اَفْغان کُنان چون بیدلان
بر پَردههایِ واصِلان، در روضهٔ خَضْرایِ تو
ای جانها دیدارجو، دلها همه دِلْدارجو
ای بَرگُشاده چارجو در باغِ با پَهنایِ تو
یک جو رَوانْ ماءِ مَعین، یک جویِ دیگر اَنْگَبین
یک جویْ شیرِ تازه بین، یک جو میِ حَمْرایِ تو
تو مُهلَتَم کِی میدهی؟ میْ بر سَرِ میْ میدهی
کو سَر که تا شرحی کُنم، از سَردِهِ صَهْبایِ تو؟
من خود کِه باشم، آسْمان در دورِ این رَطْلِ گِران
یک دَم نمییابد اَمان از عشق و اِسْتِسْقایِ تو
ای ماهِ سیمین مِنْطَقه، با عشق داری سابقه
وِیْ آسْمان، هم عاشقی پیداست در سیمایِ تو
عشقی که آمد جُفتِ دل، شُد بَس مَلول از گفتِ دل
ای دل خَمُش، تا کِی بُوَد این جَهْد و اِسْتِقْصایِ تو
دل گفت من نایِ وِیْ اَم، نالان زِ دَمهایِ وِیْ اَم
گفتم که نالان شو کُنون، جانْ بَندهٔ سودایِ تو
اِنّا فَتَحْنا بابَکُم لا تَهْجُروا اَصْحابَکُم
حَمْدًا لِعِشْقٍ شامِلٍ، بِگْرفته سَر تا پایِ تو
پیمانهٔ خونِ شَفَقْ پَنگانِ خونْ پیمایِ تو
ای مَیلها در مَیلها، وِیْ سَیلها در سَیلها
رَقصان و غَلْطان آمده، تا ساحلِ دریایِ تو
با رِفْعَت و آهنگِ مَهْ، مَهْ را فُتَد از سَر کُلَه
چون ماه رو بالا کُند تا بِنْگَرد بالایِ تو
در هر صَبوحی بُلبُلان، اَفْغان کُنان چون بیدلان
بر پَردههایِ واصِلان، در روضهٔ خَضْرایِ تو
ای جانها دیدارجو، دلها همه دِلْدارجو
ای بَرگُشاده چارجو در باغِ با پَهنایِ تو
یک جو رَوانْ ماءِ مَعین، یک جویِ دیگر اَنْگَبین
یک جویْ شیرِ تازه بین، یک جو میِ حَمْرایِ تو
تو مُهلَتَم کِی میدهی؟ میْ بر سَرِ میْ میدهی
کو سَر که تا شرحی کُنم، از سَردِهِ صَهْبایِ تو؟
من خود کِه باشم، آسْمان در دورِ این رَطْلِ گِران
یک دَم نمییابد اَمان از عشق و اِسْتِسْقایِ تو
ای ماهِ سیمین مِنْطَقه، با عشق داری سابقه
وِیْ آسْمان، هم عاشقی پیداست در سیمایِ تو
عشقی که آمد جُفتِ دل، شُد بَس مَلول از گفتِ دل
ای دل خَمُش، تا کِی بُوَد این جَهْد و اِسْتِقْصایِ تو
دل گفت من نایِ وِیْ اَم، نالان زِ دَمهایِ وِیْ اَم
گفتم که نالان شو کُنون، جانْ بَندهٔ سودایِ تو
اِنّا فَتَحْنا بابَکُم لا تَهْجُروا اَصْحابَکُم
حَمْدًا لِعِشْقٍ شامِلٍ، بِگْرفته سَر تا پایِ تو
مولوی : غزلیات
غزل ۲۱۳۶ - ساقی اگر کم شد میات، دستار ما بستان گرو
ساقی اگر کم شُد میاَت، دَسْتارِ ما بِسْتان گِرو
چون میْ زِ دادِ تو بُوَد، شاید نَهادن جانْ گِرو
بَس اَکْدَش و بَس کَدخدا، کَزْ شورِ میْهایِ خدا
کردهست اَنْدَر شهرِ ما، دُکّان و خان و مانْ گِرو
آن شاهْ ابراهیم بین، کَادْهَم بُدَسْتَش مَعرِفَت
مَر تَخت را و تاج را، کردهست آن سُلطانْ گِرو
بوبَکر سَر کرده گِرو، عُمَّر پسر کرده گِرو
عُثمان جِگَر کرده گِرو، وان بوهُرَیره اَنْبانْ گِرو
پس چه عَجَب آید تو را، چون با شَهان این میکُند
گَر زان که دَرویشی کُند از بَهرِ میْ خُلْقانْ گِرو
آن شاهِدِ فَردِ اَحَد یک جُرعهیی در بُت نَهَد
در عشقِ آن سنگِ سِیَهْ کافِر کُند ایمانْ گِرو
من مَستِ آن میخانه ام، در دامِ آن دُردانه ام
در هیچ دامی پَرِّ خود نَنْهاده چون مُرغانْ گِرو
بَهرِ چه لَرزی بر گِرو، در کارِ او جانْ گو بُرو
جان شُد گِرو ای کاشکی گشتی دو صد چندانْ گِرو
خامُش، رَها کُن بُلبُلی، در گُلْشَن آی و دَرنِگَر
بُلبُل نَهاده پَرّ و سَر پیشِ گُلِ خندانْ گِرو
چون میْ زِ دادِ تو بُوَد، شاید نَهادن جانْ گِرو
بَس اَکْدَش و بَس کَدخدا، کَزْ شورِ میْهایِ خدا
کردهست اَنْدَر شهرِ ما، دُکّان و خان و مانْ گِرو
آن شاهْ ابراهیم بین، کَادْهَم بُدَسْتَش مَعرِفَت
مَر تَخت را و تاج را، کردهست آن سُلطانْ گِرو
بوبَکر سَر کرده گِرو، عُمَّر پسر کرده گِرو
عُثمان جِگَر کرده گِرو، وان بوهُرَیره اَنْبانْ گِرو
پس چه عَجَب آید تو را، چون با شَهان این میکُند
گَر زان که دَرویشی کُند از بَهرِ میْ خُلْقانْ گِرو
آن شاهِدِ فَردِ اَحَد یک جُرعهیی در بُت نَهَد
در عشقِ آن سنگِ سِیَهْ کافِر کُند ایمانْ گِرو
من مَستِ آن میخانه ام، در دامِ آن دُردانه ام
در هیچ دامی پَرِّ خود نَنْهاده چون مُرغانْ گِرو
بَهرِ چه لَرزی بر گِرو، در کارِ او جانْ گو بُرو
جان شُد گِرو ای کاشکی گشتی دو صد چندانْ گِرو
خامُش، رَها کُن بُلبُلی، در گُلْشَن آی و دَرنِگَر
بُلبُل نَهاده پَرّ و سَر پیشِ گُلِ خندانْ گِرو
مولوی : غزلیات
غزل ۲۱۳۷ - آن کون خر کز حاسدی، عیسی بود تشویش او
آن کونِ خَر کَزْ حاسِدی، عیسی بُوَد تَشویشِ او
صد کیرِ خر در کونِ او، صد تیزِ سگ در ریشِ او
خَر صیدِ آهو کِی کُند؟ خَر بویِ نافه کِی کَشَد؟
یا بولِ خَر را بو کُند، یا گُه بُوَد تَفتیشِ او
هر جویِ آب اَنْدَر رَوَد آن ماده خَر بولی کُند
جو را زیان نَبْوَد، ولی واجِب بُوَد تَعْطیشِ او
خَر ننگ دارد زان دَغَل، از حَق شِنو بَلْ هُمْ اَضَلّ
ای چون مُخَنَّث غُنْجِ او، چون قَحْبِگانْ تَخْمیشِ او
خامُش کُنم تا حَق کُند او را سِیَه رویِ اَبَد
من دست در ساقی زَنَم، چون مَستَم از تَجْمیشِ او
صد کیرِ خر در کونِ او، صد تیزِ سگ در ریشِ او
خَر صیدِ آهو کِی کُند؟ خَر بویِ نافه کِی کَشَد؟
یا بولِ خَر را بو کُند، یا گُه بُوَد تَفتیشِ او
هر جویِ آب اَنْدَر رَوَد آن ماده خَر بولی کُند
جو را زیان نَبْوَد، ولی واجِب بُوَد تَعْطیشِ او
خَر ننگ دارد زان دَغَل، از حَق شِنو بَلْ هُمْ اَضَلّ
ای چون مُخَنَّث غُنْجِ او، چون قَحْبِگانْ تَخْمیشِ او
خامُش کُنم تا حَق کُند او را سِیَه رویِ اَبَد
من دست در ساقی زَنَم، چون مَستَم از تَجْمیشِ او
مولوی : غزلیات
غزل ۲۱۳۸ - ای عشق تو موزونتری، یا باغ و سیبستان تو؟
ای عشق تو موزونتَری، یا باغ و سیبِستانِ تو؟
چَرخی بِزَن ای ماهِ تو جانْ بَخشِ مُشتاقانِ تو
تَلْخی زِ تو شیرین شود، کُفر و ضَلالَت دین شود
خارِ خَسَکْ نسرین شود، صد جانْ فِدایِ جانِ تو
در آسْمان دَرها نَهی، در آدمی پَرها نَهی
صد شور در سَرها نَهی، ای خَلْقْ سَرگَردانِ تو
عشقا چه شیرین خوسْتی، عشقا چه گُلْگون روسْتی
عشقا چه عِشرَت دوستی، ای شادیِ اَقْرانِ تو
ای بر شقایقْ رنگِ تو، جُمله حَقایِقْ دَنگِ تو
هر ذَرّه را آهنگِ تو، در مَطْمَعِ اِحْسانِ تو
بیتو همه بازارها، پَژمُرده اَنْدَر کارها
باغ و رَز و گُلْزارها، مُسْتَسْقیِ بارانِ تو
رَقص از تو آموزد شَجَر، پا با تو کوبَد شاخِ تَر
مَستی کُند بَرگ و ثَمَر، بر چَشمهٔ حیوانِ تو
گَر باغ خواهد اَرْمغانْ از نوبَهارِ بیخَزان
تا بَرفَشاند بَرگِ خود بر بادِ گُل اَفْشانِ تو
از اَخْتَرانِ آسْمان، از ثابِت و از سایره
عار آید آن اِسْتاره را کو تافت بر کیوانِ تو
ای خوش مُنادیهایِ تو، در باغِ شادیهایِ تو
بر جایِ نانْ شادی خورَد جانی که شُد مهمانِ تو
من آزمودم مُدّتی، بیتو ندارم لَذَّتی
کِی عُمر را لَذَّت بُوَد بیمِلْحِ بیپایانِ تو؟
رفتم سَفَر، بازآمدم، زآخِر به آغاز آمدم
در خواب دید این پیلِ جانْ صَحرایِ هِنْدُستانِ تو
صَحرایِ هِنْدُستان تو، میدانِ سَرمَستانِ تو
بِکْرانِ آبِسْتان تو، از لَذَّتِ دَستانِ تو
سودم نشُد تَدبیرَها، بِسْکُست دلْ زنجیرها
آوَرْد جان را کَش کَشان تا پیشِ شادُروانِ تو
آن جا نبینم مارِدی، آن جا نبینم بارِدی
هر دَم حَیاتی وارِدی از بخششِ اَرْزانِ تو
ای کوه از حِلْمَت خَجِل، وَزْ حِلْمِ تو گُستاخْ دل
تا دَرجَهَد دیوانهٔ گُستاخ در ایوانِ تو
از بس که بُگْشادی تو دَر، در آهن و کوه و حَجَر
چون مور شُد دل رَخْنه جو در طَشت و در پَنگانِ تو
گَر تا قیامَت بِشْمُرَم، در شرحِ رویَت قاصرم
پیموده کِه تانَد شُدن زِاسْکُرّهیی عُمّان ِتو
چَرخی بِزَن ای ماهِ تو جانْ بَخشِ مُشتاقانِ تو
تَلْخی زِ تو شیرین شود، کُفر و ضَلالَت دین شود
خارِ خَسَکْ نسرین شود، صد جانْ فِدایِ جانِ تو
در آسْمان دَرها نَهی، در آدمی پَرها نَهی
صد شور در سَرها نَهی، ای خَلْقْ سَرگَردانِ تو
عشقا چه شیرین خوسْتی، عشقا چه گُلْگون روسْتی
عشقا چه عِشرَت دوستی، ای شادیِ اَقْرانِ تو
ای بر شقایقْ رنگِ تو، جُمله حَقایِقْ دَنگِ تو
هر ذَرّه را آهنگِ تو، در مَطْمَعِ اِحْسانِ تو
بیتو همه بازارها، پَژمُرده اَنْدَر کارها
باغ و رَز و گُلْزارها، مُسْتَسْقیِ بارانِ تو
رَقص از تو آموزد شَجَر، پا با تو کوبَد شاخِ تَر
مَستی کُند بَرگ و ثَمَر، بر چَشمهٔ حیوانِ تو
گَر باغ خواهد اَرْمغانْ از نوبَهارِ بیخَزان
تا بَرفَشاند بَرگِ خود بر بادِ گُل اَفْشانِ تو
از اَخْتَرانِ آسْمان، از ثابِت و از سایره
عار آید آن اِسْتاره را کو تافت بر کیوانِ تو
ای خوش مُنادیهایِ تو، در باغِ شادیهایِ تو
بر جایِ نانْ شادی خورَد جانی که شُد مهمانِ تو
من آزمودم مُدّتی، بیتو ندارم لَذَّتی
کِی عُمر را لَذَّت بُوَد بیمِلْحِ بیپایانِ تو؟
رفتم سَفَر، بازآمدم، زآخِر به آغاز آمدم
در خواب دید این پیلِ جانْ صَحرایِ هِنْدُستانِ تو
صَحرایِ هِنْدُستان تو، میدانِ سَرمَستانِ تو
بِکْرانِ آبِسْتان تو، از لَذَّتِ دَستانِ تو
سودم نشُد تَدبیرَها، بِسْکُست دلْ زنجیرها
آوَرْد جان را کَش کَشان تا پیشِ شادُروانِ تو
آن جا نبینم مارِدی، آن جا نبینم بارِدی
هر دَم حَیاتی وارِدی از بخششِ اَرْزانِ تو
ای کوه از حِلْمَت خَجِل، وَزْ حِلْمِ تو گُستاخْ دل
تا دَرجَهَد دیوانهٔ گُستاخ در ایوانِ تو
از بس که بُگْشادی تو دَر، در آهن و کوه و حَجَر
چون مور شُد دل رَخْنه جو در طَشت و در پَنگانِ تو
گَر تا قیامَت بِشْمُرَم، در شرحِ رویَت قاصرم
پیموده کِه تانَد شُدن زِاسْکُرّهیی عُمّان ِتو
مولوی : غزلیات
غزل ۲۱۳۹ - والله ملولم من کنون، از جام و سغراق و کدو
وَاللّهْ مَلولَم من کُنون، از جام و سَغْراق و کَدو
کو ساقیِ دریادلی، تا جامْ سازد از سَبو؟
با آنچه خو کردی مرا اَنْدَرمَدُزد، آن دِهْ مَها
با توست آن، حیله مَکُن، این جا مَجو، آن جا مَجو
هر بار بِفْریبی مرا، گویی که در مَجْلِس دَرآ
هر آرزو که باشَدَت پیش آ و در گوشم بگو
خوشْ من فَریبِ تو خورَم، نَنْدیشَم و این نَنْگَرم
که من چو حَلقه بر دَرَم، چون لب نَهَم بر گوشِ تو؟
من بر دَرَم، تو واصِلی، حاتَم کَف و دریادلی
بِاللّهْ رها کُن کاهِلی، میْ ریز چون خونِ عَدو
تا هوش باشد یارِ من، باطل شود گفتارِ من
هر دَم خیالی باطلی سَر بَرزَنَد در پیشِ او
آن کَزْ میاَت گُلْگون بُوَد، یارَب چه روزافزون بُوَد
کَزْ آبِ حیوان میکُند آن خِضْر هر ساعت وضو
از آسْمان آمد نِدا کِی بَزمتان را ما فِدا
طُوبی لَکُم، طُوبی لَکُم، طیبُوا کِرامًا وَاشْرَبُوا
سُقْیًا لِهذَا الْمُفَتَتح، الْقوْمُ غَرقی فِی الْفَرَح
زین سو قَدَح، زان سو قَدَح، تا شُد شِکَمها چارسو
کَس را نَمانْد از خود خَبَر، بَربَند دَر، بُگْشا کَمَر
از دست رفتیم ای پسر، رو دستها از ما بِشو
من مَستِ چَشمِ شَنگِ تو، و آن طُرّه آوَنگِ تو
کَزْ بادهٔ گُلْرنگِ تو وارَسته ایم از رنگ و بو
خامش کُن کَزْ بیخودی گَرهای و هویی میزَدی
این جا به فَضْلِ ایزدی نیهایِ میگُنجَد نه هو
میگشتهاَم بیهوشْ من، تا روزِ روشنْ دوشْ من
یک ساعتی سارانِ کو، یک ساعتی پایانِ کو
ای شَمسِ تبریزی بیا، ای جان و دلْ چاکر تو را
گَرچه نِبِشتی از جَفا نامِ مرا بر آبِ جو
کو ساقیِ دریادلی، تا جامْ سازد از سَبو؟
با آنچه خو کردی مرا اَنْدَرمَدُزد، آن دِهْ مَها
با توست آن، حیله مَکُن، این جا مَجو، آن جا مَجو
هر بار بِفْریبی مرا، گویی که در مَجْلِس دَرآ
هر آرزو که باشَدَت پیش آ و در گوشم بگو
خوشْ من فَریبِ تو خورَم، نَنْدیشَم و این نَنْگَرم
که من چو حَلقه بر دَرَم، چون لب نَهَم بر گوشِ تو؟
من بر دَرَم، تو واصِلی، حاتَم کَف و دریادلی
بِاللّهْ رها کُن کاهِلی، میْ ریز چون خونِ عَدو
تا هوش باشد یارِ من، باطل شود گفتارِ من
هر دَم خیالی باطلی سَر بَرزَنَد در پیشِ او
آن کَزْ میاَت گُلْگون بُوَد، یارَب چه روزافزون بُوَد
کَزْ آبِ حیوان میکُند آن خِضْر هر ساعت وضو
از آسْمان آمد نِدا کِی بَزمتان را ما فِدا
طُوبی لَکُم، طُوبی لَکُم، طیبُوا کِرامًا وَاشْرَبُوا
سُقْیًا لِهذَا الْمُفَتَتح، الْقوْمُ غَرقی فِی الْفَرَح
زین سو قَدَح، زان سو قَدَح، تا شُد شِکَمها چارسو
کَس را نَمانْد از خود خَبَر، بَربَند دَر، بُگْشا کَمَر
از دست رفتیم ای پسر، رو دستها از ما بِشو
من مَستِ چَشمِ شَنگِ تو، و آن طُرّه آوَنگِ تو
کَزْ بادهٔ گُلْرنگِ تو وارَسته ایم از رنگ و بو
خامش کُن کَزْ بیخودی گَرهای و هویی میزَدی
این جا به فَضْلِ ایزدی نیهایِ میگُنجَد نه هو
میگشتهاَم بیهوشْ من، تا روزِ روشنْ دوشْ من
یک ساعتی سارانِ کو، یک ساعتی پایانِ کو
ای شَمسِ تبریزی بیا، ای جان و دلْ چاکر تو را
گَرچه نِبِشتی از جَفا نامِ مرا بر آبِ جو
مولوی : غزلیات
غزل ۲۱۴۰ - دل دی خراب و مست و خوش، هر سو همیافتاد ازو
دلْ دی خَراب و مَست و خوش، هر سو هَمیاُفتاد ازو
در گُلْبُنَش جانْ صدزبان، چون سوسنِ آزاد ازو
دلها چو خُسرو از لَبَش شیرین چو شِکَّر تا اَبَد
گَر یک زمان پنهان شود، نالَند چون فَرهاد ازو
چون صد بهشت از لُطفِ او، این قالَبِ خاکی نِگَر
رَشکِ دَمِ عیسی شُده، در زنده کردن باد ازو
در طَبْعِ همچون گولْخَن، ناگَه خلیفه رو نمود
از رویِ میرِ مؤمنان، شُد فَخْرِ صد بغداد ازو
ای ذوقِ تَسبیحِ مَلَکْ بر آسْمان از فَرِّ او
چَشم و چراغِ رهبری، جانِ همه عُبّاد ازو
جانْ صد هزاران گِردِ او، چون اَنْجُم، او مَهْ در میان
مَست و خُرامان میرَوَد، چَشم بَدان کم باد ازو
شَعْشاعِ ماهِ چارده، از پَرتوِ رُخسارِ او
هم جَعدهایِ عَنْبَرین در طُرّهٔ شِمْشاد ازو
گَر یک جهان ویرانه شُد، از لشکرِ سُلطانِ عشق
خود صد جهانِ جانِ جان شُد در عِوَضْ بُنیاد ازو
گرچه که بیدادی کُند، بر عاشقان آن غَمْزهها
داده جَمال و حُسن را در هر دو عالَم داد ازو
پا بَرنَهادی بر فَلَک از ناز و نَخوَت این زمین
کَر فَهْم کردی ذَرّهیی کین شاهِ خوبانْ زاد ازو
عقل از سَرِ گُستاخییی، پیشش دَوید و زَخْم خورْد
چون دید روحْ آن زَخْم را شُد در اَدَب اُستاد ازو
صد غُلْغُله اَنْدَر بُتان افتاد و اَنْدَر بُت گَران
تا دستها برداشتند بر چَرخْ در فریاد ازو
کاخِر چه خورشید است این کَزْ چَرخِ خوبی تافته ست
این آبِ حیوان چون چُنین دریا شُد و بُگْشاد ازو؟
تا بَردَرید این عشقِ او پَردهیْ عروسِ جانها
تا خان و مان بُگْذاشتند یک عالَمی داماد ازو
بر سَر نَهاده غاشیهیْ مَخْدومْ شَمسُ الدّین کسی
کَزْ بَس جَمال عِزَّتَش جِبْریلْ پَر بِنْهاد ازو
زو بَرگُشایَد سِرِّ خود تبریز و جانْ بینا شود
تا کور گردد دیدهٔ نادیدهٔ حُسّاد ازو
در گُلْبُنَش جانْ صدزبان، چون سوسنِ آزاد ازو
دلها چو خُسرو از لَبَش شیرین چو شِکَّر تا اَبَد
گَر یک زمان پنهان شود، نالَند چون فَرهاد ازو
چون صد بهشت از لُطفِ او، این قالَبِ خاکی نِگَر
رَشکِ دَمِ عیسی شُده، در زنده کردن باد ازو
در طَبْعِ همچون گولْخَن، ناگَه خلیفه رو نمود
از رویِ میرِ مؤمنان، شُد فَخْرِ صد بغداد ازو
ای ذوقِ تَسبیحِ مَلَکْ بر آسْمان از فَرِّ او
چَشم و چراغِ رهبری، جانِ همه عُبّاد ازو
جانْ صد هزاران گِردِ او، چون اَنْجُم، او مَهْ در میان
مَست و خُرامان میرَوَد، چَشم بَدان کم باد ازو
شَعْشاعِ ماهِ چارده، از پَرتوِ رُخسارِ او
هم جَعدهایِ عَنْبَرین در طُرّهٔ شِمْشاد ازو
گَر یک جهان ویرانه شُد، از لشکرِ سُلطانِ عشق
خود صد جهانِ جانِ جان شُد در عِوَضْ بُنیاد ازو
گرچه که بیدادی کُند، بر عاشقان آن غَمْزهها
داده جَمال و حُسن را در هر دو عالَم داد ازو
پا بَرنَهادی بر فَلَک از ناز و نَخوَت این زمین
کَر فَهْم کردی ذَرّهیی کین شاهِ خوبانْ زاد ازو
عقل از سَرِ گُستاخییی، پیشش دَوید و زَخْم خورْد
چون دید روحْ آن زَخْم را شُد در اَدَب اُستاد ازو
صد غُلْغُله اَنْدَر بُتان افتاد و اَنْدَر بُت گَران
تا دستها برداشتند بر چَرخْ در فریاد ازو
کاخِر چه خورشید است این کَزْ چَرخِ خوبی تافته ست
این آبِ حیوان چون چُنین دریا شُد و بُگْشاد ازو؟
تا بَردَرید این عشقِ او پَردهیْ عروسِ جانها
تا خان و مان بُگْذاشتند یک عالَمی داماد ازو
بر سَر نَهاده غاشیهیْ مَخْدومْ شَمسُ الدّین کسی
کَزْ بَس جَمال عِزَّتَش جِبْریلْ پَر بِنْهاد ازو
زو بَرگُشایَد سِرِّ خود تبریز و جانْ بینا شود
تا کور گردد دیدهٔ نادیدهٔ حُسّاد ازو
مولوی : غزلیات
غزل ۲۲۶۸ - یا عاشقین المقصد سیحوا الی ما ترشدوا
یا عاشِقینَ الْمَقصَدُ سیحوا اِلی ما تُرْشَدُوا
وَاسْتَفْتِشوا مَنْ یُسْعِدُ یَلْقَونَ اَیْنَ السَّیِدُ
الْعِشْقُ نُورٌ مُرْتَفِع وَالسِّرُّنِعْمَ المُکَتَرَعْ
نَهْرُالْهَوی لا یَنقَطِعْ نارُالْهَوی لا تَخمُدُ
لا عِشْقَ اِلّا بِالْجَوی مَنْ کانَ فی سُقْمِ الْهَوی
اِنْ قیلَ طارَفی الْهَوا لا تُنْکِروا، لا تُبْعِدوا
الْعِشْقُ ما فی رِقِّهِ خَیْرٌ لَکُم مِنْ عِتْقِهِ
جَفْنٌ بَکا فی عِشْقِهِ لا تَحْسَبوهُ تَرْمَدُ
اَمْرُ الْمُحِبّینَ انْطَوی اَمْراضُهُم خَیْرُالدَّوا
ما لَم یَضِلُّوا فی الْهَوی لا تَزعَموا اَنْ یَهْتَدَوا
اَصْحابَنا لا تَیْأَسوا بَعْدَ الْجَوی مُسْتَأنَسُ
غَیْرَ الْهَوی لا تَلْبَسوا، غَیْرَ الْهَوی لا تَرْتَدُوا
سِحْرُالْهَوی مَعقُودَةٌ نارُالْجَوی مَوْقُودَةٌ
ذانِعمَةٌ مَفقُودَةٌ حِرْمانَ مَنْ لا یَجْهَدُ
نادَیْتُ یَوْمَ اَلْمُلْتَقی اِذْحار عَقْلی وَالْتُّقی
هذا بَقاءٌ فی الْبَقا، هذا نَعیمٌ سَرْمَدُ
اِنْ فاتَکُمْ لا تَفْعَلوا، وَاسْتَفْتِشوهُ وَاعْقِلوا
لا تَرْقُدوا لا تَأکُلوا ما لَمْ تَروْا لا تَعْبُدوا
وَاسْتَفْتِشوا مَنْ یُسْعِدُ یَلْقَونَ اَیْنَ السَّیِدُ
الْعِشْقُ نُورٌ مُرْتَفِع وَالسِّرُّنِعْمَ المُکَتَرَعْ
نَهْرُالْهَوی لا یَنقَطِعْ نارُالْهَوی لا تَخمُدُ
لا عِشْقَ اِلّا بِالْجَوی مَنْ کانَ فی سُقْمِ الْهَوی
اِنْ قیلَ طارَفی الْهَوا لا تُنْکِروا، لا تُبْعِدوا
الْعِشْقُ ما فی رِقِّهِ خَیْرٌ لَکُم مِنْ عِتْقِهِ
جَفْنٌ بَکا فی عِشْقِهِ لا تَحْسَبوهُ تَرْمَدُ
اَمْرُ الْمُحِبّینَ انْطَوی اَمْراضُهُم خَیْرُالدَّوا
ما لَم یَضِلُّوا فی الْهَوی لا تَزعَموا اَنْ یَهْتَدَوا
اَصْحابَنا لا تَیْأَسوا بَعْدَ الْجَوی مُسْتَأنَسُ
غَیْرَ الْهَوی لا تَلْبَسوا، غَیْرَ الْهَوی لا تَرْتَدُوا
سِحْرُالْهَوی مَعقُودَةٌ نارُالْجَوی مَوْقُودَةٌ
ذانِعمَةٌ مَفقُودَةٌ حِرْمانَ مَنْ لا یَجْهَدُ
نادَیْتُ یَوْمَ اَلْمُلْتَقی اِذْحار عَقْلی وَالْتُّقی
هذا بَقاءٌ فی الْبَقا، هذا نَعیمٌ سَرْمَدُ
اِنْ فاتَکُمْ لا تَفْعَلوا، وَاسْتَفْتِشوهُ وَاعْقِلوا
لا تَرْقُدوا لا تَأکُلوا ما لَمْ تَروْا لا تَعْبُدوا
مولوی : غزلیات
غزل ۲۲۷۳ - امسی واصبح بالجوی اتعذب
اُمْسی وَاُصْبِحُ بِالْجَوی اَتَعذُّبُ
قَلْبی عَلَی نارِالْهَوی یَتَقَلَّبُ
اِنْ کُنْتَ تَهْجُرُنی تُهَذِّبُنی بِهِ
اَنْتَ النُّهی وَبِلاکَ لا اَتَهَذَّبُ
ما بالُ قَلْبکَ قَدْ قَسا فَاِلی مَتی
اَبْکی وَمِمّا قَدْ جَری اَتَعَتَّبُ
مِمّا اُحِبُّ بِاَنْ اَقْوْلَ فَدَیْتُکُمْ
اَحْیی بِکُمْ وَقَتِیلَکُمْ اَتَلَقَّبُ
وَاَشَرْتُمُ بِالصَّبْرِ لی مُتَسَلِّیًا
ما هکَذی عِشْقی بِهِ لا تَحْسَبوا
ما عِشْتُ فی هذَا الْفِراقِ سُوَیْعَةً
لَوْ لا لِقاؤُکَ کُلَّ یَوْمٍ اَرْقَبُ
إِنّی اَتُوبُ مُناجِیًا وَمُنادِیًا
فَاَنَا الْمُسیءُ بِسَیِّدی وَالْمُذْنِبُ
تَبْریزُ جَلَّ بِشَمْسِ دینٍ سَیِّدی
اَبْکی دَمًا مِمّا جَنَیْتُ وَاَشْرَبُ
قَلْبی عَلَی نارِالْهَوی یَتَقَلَّبُ
اِنْ کُنْتَ تَهْجُرُنی تُهَذِّبُنی بِهِ
اَنْتَ النُّهی وَبِلاکَ لا اَتَهَذَّبُ
ما بالُ قَلْبکَ قَدْ قَسا فَاِلی مَتی
اَبْکی وَمِمّا قَدْ جَری اَتَعَتَّبُ
مِمّا اُحِبُّ بِاَنْ اَقْوْلَ فَدَیْتُکُمْ
اَحْیی بِکُمْ وَقَتِیلَکُمْ اَتَلَقَّبُ
وَاَشَرْتُمُ بِالصَّبْرِ لی مُتَسَلِّیًا
ما هکَذی عِشْقی بِهِ لا تَحْسَبوا
ما عِشْتُ فی هذَا الْفِراقِ سُوَیْعَةً
لَوْ لا لِقاؤُکَ کُلَّ یَوْمٍ اَرْقَبُ
إِنّی اَتُوبُ مُناجِیًا وَمُنادِیًا
فَاَنَا الْمُسیءُ بِسَیِّدی وَالْمُذْنِبُ
تَبْریزُ جَلَّ بِشَمْسِ دینٍ سَیِّدی
اَبْکی دَمًا مِمّا جَنَیْتُ وَاَشْرَبُ
مولوی : غزلیات
غزل ۲۲۷۵ - امروز مستان را نگر در مست ما آویخته
امروز مَستان را نِگَر در مَستِ ما آویخته
اَفکَنده عقل و عافیت، وَنْدَر بَلا آویخته
گفتم که ای مَستانِ جان میْ خورده از دَستانِ جان
ای صد هزاران جان و دل اَنْدَر شما آویخته
گفتند شُکرْ اَللّهْ را، کو جِلْوه کرد این ماه را
افتاده بودیم از بَقا، در قَعْرِ لا آویخته
بُگْریختیم از جورِ او یک مُدّتی، وَزْ دورِ او
چون دُشمنان بودیم ما، اَنْدَر جَفا آویخته
جامِ وَفا بَرداشته، کار و دُکان بُگْذاشته
وَافْسُردگانِ بیمَزه در کارها آویخته
بِنْشَسته عقلِ سُرمه کَشْ با هر کِه با چَشمیست خَوش
بِنْشَسته زاغِ دیده کَش بر هر کجا آویخته
زین خُنبهای تَلْخ و خَوش، گَر چاشْنی داری بِچَش
تَرکِ هوا خوش تَر بُوَد، یا در هوا آویخته؟
عُمری دلِ من در غَمَش آواره شُد، میجُستَمَش
دیدم دلِ بیچاره را خوش در خدا آویخته
بَر دارِ دنیا ای فَتی گَر ایمنی بَرخیز تا
بِنْمایَم آزادانْت را و هم تو را آویخته
بَر دارِ مُلْکِ جاودان، بین کُشتگانِ زنده جان
مانند مَنصورِ جوان، در اِرْتِضا آویخته
عشقا تویی سُلطانِ من، از بَهرِ من داری بِزَن
روشن ندارد خانه را قِندیلِ ناآویخته
من خاک پایِ آن کَسَم کو دست در مَردان زَنَد
جانم غُلامِ آن مِسی در کیمیا آویخته
بَرجِه طَرَب را ساز کُن، عیش و سَماعْ آغاز کُن
خوش نیست آن دَفْ سَرنگون، نِی بینَوا آویخته
دَفْ دل گُشایَد بسته را، نِیْ جان فَزایَد خسته را
این دِلْگُشا چون بَسته شُد؟ وان جانْ فَزا آویخته؟
امروز دستی بَرگُشا، ایثار کُن جان در سَخا
با کُفْر حاتِم رَست چون، بُد در سَخا آویخته
هست آن سَخا چون دامِ نان، امّا صَفا چون دامِ جان
کو در سَخا آویخته، کو در صَفا آویخته
باشد سَخی چون خایفی، در غارِ ایثاری شُده
صوفی چو بوبَکری بُوَد در مُصطفی آویخته
این دل دَهَد در دِلْبَری، جان هم سِپارَد برسَری
وان صَرفه جو چون مُشتری اَنْدَر بَها آویخته
آن چون نهنگ آیان شُده، دریا دَرو حیران شُده
وین بَحْریِ نوآشنا، در آشنا آویخته
گویی که این کار و کیا، یا صِدق باشد، یا ریا
آن جا که عُشّاقَند و ما، صِدق و ریا آویخته
شب گشت ای شاهِ جهان چَشم و چراغِ شب روان
ای پیشِ رویِ چون مَهَت، ماهِ سَما آویخته
من شادمان چون ماهِ نو، تو جانْ فَزا چون جاهِ نو
وِیْ در غَمِ تو ماهِ نو، چون من دوتا آویخته
کوه است جان در مَعرفت، تَنْ برگِ کاهی در صِفَت
بر برگْ کِی دیدهست کَس یک کوه را آویخته؟
از رَه رُوانْ گَردی رَوان، صُحبَت بِبُر از دیگران
وَرْنی بِمانی مُبتلا، در مُبتلا آویخته
جانِ عزیزان گشته خون، تا عاقبت چون است چون
از بَدگُمانی سَرنگونْ در اِنْتِها آویخته
چون دید جانِ پاکَشان آن تُخم کَاوَّل کاشت جان
واگشت فکر، از اِنْتها در اِبْتدا آویخته
اصلِ نِدا از دل بُوَد، در کوهِ تَن اُفْتَد صَدا
خاموش رو در اصل کُن، ای در صَدا آویخته
گفتِ زبانْ کِبْر آوَرَد، کِبرَت نیازت را خورَد
شو تو زِ کِبْرِ خود جُدا، در کِبْریا آویخته
ای شَمسِ تبریزی بَرآ، از سویِ شرقِ کِبْریا
جانها زِتو چون ذَرّهها، اَنْدَر ضیا آویخته
اَفکَنده عقل و عافیت، وَنْدَر بَلا آویخته
گفتم که ای مَستانِ جان میْ خورده از دَستانِ جان
ای صد هزاران جان و دل اَنْدَر شما آویخته
گفتند شُکرْ اَللّهْ را، کو جِلْوه کرد این ماه را
افتاده بودیم از بَقا، در قَعْرِ لا آویخته
بُگْریختیم از جورِ او یک مُدّتی، وَزْ دورِ او
چون دُشمنان بودیم ما، اَنْدَر جَفا آویخته
جامِ وَفا بَرداشته، کار و دُکان بُگْذاشته
وَافْسُردگانِ بیمَزه در کارها آویخته
بِنْشَسته عقلِ سُرمه کَشْ با هر کِه با چَشمیست خَوش
بِنْشَسته زاغِ دیده کَش بر هر کجا آویخته
زین خُنبهای تَلْخ و خَوش، گَر چاشْنی داری بِچَش
تَرکِ هوا خوش تَر بُوَد، یا در هوا آویخته؟
عُمری دلِ من در غَمَش آواره شُد، میجُستَمَش
دیدم دلِ بیچاره را خوش در خدا آویخته
بَر دارِ دنیا ای فَتی گَر ایمنی بَرخیز تا
بِنْمایَم آزادانْت را و هم تو را آویخته
بَر دارِ مُلْکِ جاودان، بین کُشتگانِ زنده جان
مانند مَنصورِ جوان، در اِرْتِضا آویخته
عشقا تویی سُلطانِ من، از بَهرِ من داری بِزَن
روشن ندارد خانه را قِندیلِ ناآویخته
من خاک پایِ آن کَسَم کو دست در مَردان زَنَد
جانم غُلامِ آن مِسی در کیمیا آویخته
بَرجِه طَرَب را ساز کُن، عیش و سَماعْ آغاز کُن
خوش نیست آن دَفْ سَرنگون، نِی بینَوا آویخته
دَفْ دل گُشایَد بسته را، نِیْ جان فَزایَد خسته را
این دِلْگُشا چون بَسته شُد؟ وان جانْ فَزا آویخته؟
امروز دستی بَرگُشا، ایثار کُن جان در سَخا
با کُفْر حاتِم رَست چون، بُد در سَخا آویخته
هست آن سَخا چون دامِ نان، امّا صَفا چون دامِ جان
کو در سَخا آویخته، کو در صَفا آویخته
باشد سَخی چون خایفی، در غارِ ایثاری شُده
صوفی چو بوبَکری بُوَد در مُصطفی آویخته
این دل دَهَد در دِلْبَری، جان هم سِپارَد برسَری
وان صَرفه جو چون مُشتری اَنْدَر بَها آویخته
آن چون نهنگ آیان شُده، دریا دَرو حیران شُده
وین بَحْریِ نوآشنا، در آشنا آویخته
گویی که این کار و کیا، یا صِدق باشد، یا ریا
آن جا که عُشّاقَند و ما، صِدق و ریا آویخته
شب گشت ای شاهِ جهان چَشم و چراغِ شب روان
ای پیشِ رویِ چون مَهَت، ماهِ سَما آویخته
من شادمان چون ماهِ نو، تو جانْ فَزا چون جاهِ نو
وِیْ در غَمِ تو ماهِ نو، چون من دوتا آویخته
کوه است جان در مَعرفت، تَنْ برگِ کاهی در صِفَت
بر برگْ کِی دیدهست کَس یک کوه را آویخته؟
از رَه رُوانْ گَردی رَوان، صُحبَت بِبُر از دیگران
وَرْنی بِمانی مُبتلا، در مُبتلا آویخته
جانِ عزیزان گشته خون، تا عاقبت چون است چون
از بَدگُمانی سَرنگونْ در اِنْتِها آویخته
چون دید جانِ پاکَشان آن تُخم کَاوَّل کاشت جان
واگشت فکر، از اِنْتها در اِبْتدا آویخته
اصلِ نِدا از دل بُوَد، در کوهِ تَن اُفْتَد صَدا
خاموش رو در اصل کُن، ای در صَدا آویخته
گفتِ زبانْ کِبْر آوَرَد، کِبرَت نیازت را خورَد
شو تو زِ کِبْرِ خود جُدا، در کِبْریا آویخته
ای شَمسِ تبریزی بَرآ، از سویِ شرقِ کِبْریا
جانها زِتو چون ذَرّهها، اَنْدَر ضیا آویخته
مولوی : غزلیات
غزل ۲۲۷۶ - ای جبرئیل از عشق تو اندر سما پا کوفته
ای جِبْرَئیل از عشقِ تو اَنْدَر سَما پا کوفْته
ای اَنْجُم و چَرخ و فَلَک، اَنْدَر هوا پا کوفته
تا گاو و ماهی زیرِ این هفتم زمین خُرَّم شُده
هر بُرج تا گاو و سَمَک، اَنْدَر عُلا پا کوفته
انگورِ دلْ پُر خون شُده، رفته به سویِ میکده
تا آتشی در میْ زده، در خُنْبها پا کوفته
دلْ دیده آبِ رویِ خود، در خاکِ کویِ عشقِ او
چون آن عِنایَت دید دل، اَنْدَر عَنا پا کوفته
جان هَمچو اَیّوبِ نَبی، در ذوقِ آن لُطْف و کَرَم
با قالَبِ پُر کِرمِ خود اَنْدَر بَلا پا کوفته
خَلْقی که خواهند آمدن، از نسلِ آدمْ بعد ازین
جانهایِ ایشان بَهرِ تو هم در فَنا پا کوفته
اَنْدَر خَراباتِ فَنا، شاهَنْشَهانِ مُحْتَشَم
هم بیکُلَهْ سَروَر شُده، هم بیقَبا پا کوفته
قومی بِدیده چیزکی، عاشق شُده، لیک از حَسَد
از کِبْر و ناموس و حَیا هم در خَلا پا کوفته
اَصْحابِ کِبْر و نَفْس کِی باشند لایِقْ شاه را؟
کَزْ عِزَّتِ این شاهِ ما، صد کِبْریا پا کوفته
قومی بِبینی رَقص کُن، در عشقِ نان و شوربا
قومی دِگَر در عشقشان، نان و اَبا پا کوفته
خوش گوهری کو گوهری هِشْت از هوایِ بَحْرِ او
تا بَحْر شُد در سِرِّ خود، در اِصْطِفا پا کوفته
کو او و کو بیچارهیی، کو هست در تقلیدِ خود
در خونِ خود چَرخی زده، وَنْدَر رَجا پا کوفته
با این همه، او بِهْ بُوَد از غافِلِ مُنْکِر که او
گَهْ میکُند اِقْرارَکی، گَهْ او زِ لا پا کوفته
قومی به عشقِ آن فَتی، بُگْذشته از هست و فَنا
قومی به عشقِ خود که من هستم فَنا پا کوفته
خُفّاش در تاریکییی، در عشقِ ظُلْمَتها به رَقص
مُرغانِ خورشیدی سَحَر تا وَالضُّحی پا کوفته
تو شَمسِ تبریزی بگو، ای بادِ صُبحِ تیزرو
با من بگو اَحْوالِ او، با من دَرآ پا کوفته
ای اَنْجُم و چَرخ و فَلَک، اَنْدَر هوا پا کوفته
تا گاو و ماهی زیرِ این هفتم زمین خُرَّم شُده
هر بُرج تا گاو و سَمَک، اَنْدَر عُلا پا کوفته
انگورِ دلْ پُر خون شُده، رفته به سویِ میکده
تا آتشی در میْ زده، در خُنْبها پا کوفته
دلْ دیده آبِ رویِ خود، در خاکِ کویِ عشقِ او
چون آن عِنایَت دید دل، اَنْدَر عَنا پا کوفته
جان هَمچو اَیّوبِ نَبی، در ذوقِ آن لُطْف و کَرَم
با قالَبِ پُر کِرمِ خود اَنْدَر بَلا پا کوفته
خَلْقی که خواهند آمدن، از نسلِ آدمْ بعد ازین
جانهایِ ایشان بَهرِ تو هم در فَنا پا کوفته
اَنْدَر خَراباتِ فَنا، شاهَنْشَهانِ مُحْتَشَم
هم بیکُلَهْ سَروَر شُده، هم بیقَبا پا کوفته
قومی بِدیده چیزکی، عاشق شُده، لیک از حَسَد
از کِبْر و ناموس و حَیا هم در خَلا پا کوفته
اَصْحابِ کِبْر و نَفْس کِی باشند لایِقْ شاه را؟
کَزْ عِزَّتِ این شاهِ ما، صد کِبْریا پا کوفته
قومی بِبینی رَقص کُن، در عشقِ نان و شوربا
قومی دِگَر در عشقشان، نان و اَبا پا کوفته
خوش گوهری کو گوهری هِشْت از هوایِ بَحْرِ او
تا بَحْر شُد در سِرِّ خود، در اِصْطِفا پا کوفته
کو او و کو بیچارهیی، کو هست در تقلیدِ خود
در خونِ خود چَرخی زده، وَنْدَر رَجا پا کوفته
با این همه، او بِهْ بُوَد از غافِلِ مُنْکِر که او
گَهْ میکُند اِقْرارَکی، گَهْ او زِ لا پا کوفته
قومی به عشقِ آن فَتی، بُگْذشته از هست و فَنا
قومی به عشقِ خود که من هستم فَنا پا کوفته
خُفّاش در تاریکییی، در عشقِ ظُلْمَتها به رَقص
مُرغانِ خورشیدی سَحَر تا وَالضُّحی پا کوفته
تو شَمسِ تبریزی بگو، ای بادِ صُبحِ تیزرو
با من بگو اَحْوالِ او، با من دَرآ پا کوفته
مولوی : غزلیات
غزل ۲۲۷۷ - یک چند رندند این طرف، در ظل دل پنهان شده
یک چند رِنْدَند این طَرَف، در ظِلِّ دلْ پنهان شده
وان آفتاب از سَقْفِ دل، بر جانَشان تابان شده
هر نَجْمْ ناهیدی شُده، هر ذَرّه خورشیدی شُده
خورشید و اَخْتَر پیششان، چون ذَرّه سَرگَردان شده
آن عقل و دلْ گُم کَردگان، جان سویِ کیوان بُردِگان
بی چَتْر و سَنْجَق هر یکی، کِیْخُسرو و سُلطان شده
بسیار مَرکَب کُشتهیی، گِردِ جهان بَرگشتهیی
در جانْ سَفَر کُن دَرنِگَر قومی سَراسَر جان شده
با این عَطایِ ایزدی، با این جَمال و شاهِدی
فرمان پَرَستان را نِگَر، مُسْتَغْرِقِ فرمان شده
چون آیِنه آن سینه شان، آن سینهٔ بیکینه شان
دِلْشان چو میدانِ فَلَک، سُلطانْ سویِ میدان شده
از هی هی و هَیهایشان، وَزْ لَعْلِ شِکَّرخایشان
نُقل و شراب و آن دِگَر، در شهرِ ما ارزان شده
چون دوش اگر بیخویشَمی، از فِتْنه من نَنْدیشَمی
باقیِّ این را بودمی بیخویشتنْ گویان شده
این دَم فروبَندم دَهَن، زیرا به خویشَم مُرْتَهَن
تا آن زمانی که دِلَم باشد ازو سُکْران شده
سُلطانِ سُلطانانِ جان، شَمسُ الْحَقِ تبریزیان
هر جان ازو دریا شُده، هر جسم ازو مَرجان شده
وان آفتاب از سَقْفِ دل، بر جانَشان تابان شده
هر نَجْمْ ناهیدی شُده، هر ذَرّه خورشیدی شُده
خورشید و اَخْتَر پیششان، چون ذَرّه سَرگَردان شده
آن عقل و دلْ گُم کَردگان، جان سویِ کیوان بُردِگان
بی چَتْر و سَنْجَق هر یکی، کِیْخُسرو و سُلطان شده
بسیار مَرکَب کُشتهیی، گِردِ جهان بَرگشتهیی
در جانْ سَفَر کُن دَرنِگَر قومی سَراسَر جان شده
با این عَطایِ ایزدی، با این جَمال و شاهِدی
فرمان پَرَستان را نِگَر، مُسْتَغْرِقِ فرمان شده
چون آیِنه آن سینه شان، آن سینهٔ بیکینه شان
دِلْشان چو میدانِ فَلَک، سُلطانْ سویِ میدان شده
از هی هی و هَیهایشان، وَزْ لَعْلِ شِکَّرخایشان
نُقل و شراب و آن دِگَر، در شهرِ ما ارزان شده
چون دوش اگر بیخویشَمی، از فِتْنه من نَنْدیشَمی
باقیِّ این را بودمی بیخویشتنْ گویان شده
این دَم فروبَندم دَهَن، زیرا به خویشَم مُرْتَهَن
تا آن زمانی که دِلَم باشد ازو سُکْران شده
سُلطانِ سُلطانانِ جان، شَمسُ الْحَقِ تبریزیان
هر جان ازو دریا شُده، هر جسم ازو مَرجان شده
مولوی : غزلیات
غزل ۲۲۷۸ - این کیست این؟ این کیست این؟ شیرین و زیبا آمده
این کیست این؟ این کیست این؟ شیرین و زیبا آمده
سَرمَست و نَعْلین در بَغَل، در خانهٔ ما آمده
خانه دَرو حیران شُده، اندیشه سَرگَردان شُده
صد عقل و جان اَنْدَر پِی اَش، بیدست و بیپا آمده
آمد به مَکْر آن لَعْل لب، کَفْچه به کَف، آتش طَلَب
تا خود کِه را سوزد عَجَب، آن یارِتنها آمده
ای مَعْدنِ آتش بیا، آتش چه میجویی زِ ما؟
وَاللَّهْ که مَکْر است و دَغا، ای ناگَه این جا آمده
روپوش چون پوشَد تو را؟ ای رویِ تو شَمسُ الضُّحی
ای کُنج و خانه از رُخَت چون دشت و صَحرا آمده
ای یوسُف از بالایِ چَهْ بر آبِ چَهْ زد عکسِ تو
آن آبِ چَهْ از عشقِ تو جوشیده، بالا آمده
شاد آمدی، شاد آمدی، جادو و اُستاد آمدی
چون هُدهُدِ پیغامْبری، از پیشِ عَنْقا آمده
ای آبِ حیوان در جِگَر، هر جورِ تو صد مَنْ شِکَر
هر لحظهیی شکلی دِگَر، از رَبِّ اَعْلی آمده
ای دِلْنَواز و دِلْبَری، کَنْدَرنگُنجی در بَری
ای چَشمِ ما از گوهرت اَفْزون زِ دریا آمده
چَرخ و زمین آیینهیی، وَزْ عکسِ ماهِ رویِ تو
آن آیِنِه زنده شُده، وَنْدَر تماشا آمده
خاموش کُن، خاموش کُن، از راه دیگر جوش کُن
ای دودِ آتشهایِ تو، سودایِ سَرها آمده
سَرمَست و نَعْلین در بَغَل، در خانهٔ ما آمده
خانه دَرو حیران شُده، اندیشه سَرگَردان شُده
صد عقل و جان اَنْدَر پِی اَش، بیدست و بیپا آمده
آمد به مَکْر آن لَعْل لب، کَفْچه به کَف، آتش طَلَب
تا خود کِه را سوزد عَجَب، آن یارِتنها آمده
ای مَعْدنِ آتش بیا، آتش چه میجویی زِ ما؟
وَاللَّهْ که مَکْر است و دَغا، ای ناگَه این جا آمده
روپوش چون پوشَد تو را؟ ای رویِ تو شَمسُ الضُّحی
ای کُنج و خانه از رُخَت چون دشت و صَحرا آمده
ای یوسُف از بالایِ چَهْ بر آبِ چَهْ زد عکسِ تو
آن آبِ چَهْ از عشقِ تو جوشیده، بالا آمده
شاد آمدی، شاد آمدی، جادو و اُستاد آمدی
چون هُدهُدِ پیغامْبری، از پیشِ عَنْقا آمده
ای آبِ حیوان در جِگَر، هر جورِ تو صد مَنْ شِکَر
هر لحظهیی شکلی دِگَر، از رَبِّ اَعْلی آمده
ای دِلْنَواز و دِلْبَری، کَنْدَرنگُنجی در بَری
ای چَشمِ ما از گوهرت اَفْزون زِ دریا آمده
چَرخ و زمین آیینهیی، وَزْ عکسِ ماهِ رویِ تو
آن آیِنِه زنده شُده، وَنْدَر تماشا آمده
خاموش کُن، خاموش کُن، از راه دیگر جوش کُن
ای دودِ آتشهایِ تو، سودایِ سَرها آمده
مولوی : غزلیات
غزل ۲۲۷۹ - این کیست این؟ این کیست این؟ در حلقه ناگاه آمده؟
این کیست این؟ این کیست این؟ در حَلقه ناگاه آمده؟
این نورِ اَللّهیست این، از پیشِ اَللّه آمده
این لُطف و رَحمَت را نِگَر، وین بَخت و دولت را نِگَر
در چارهٔ بَداَخْتَرانْ با رویِ چون ماه آمده
لیلیِّ زیبا را نِگَر، خوشْ طالبِ مَجنون شُده
وان کَهْرُبایِ روح بین، در جَذبِ هر کاه آمده
از لَذَّتِ بوهایِ او، وَزْ حُسن و از خوهایِ او
وَزْ قُلْ تَعالوهایِ او، جانها به دَرگاه آمده
صد نَقْش سازد بر عَدَم، از چاکر و صاحِبْ عَلَم
در دل خیالاتِ خوشَش، زیبا و دِلْخواه آمده
تخییلها را آن صَمَد، روزی حقیقتها کُند
تا دَررَسَد در زندگی، اَشکالِ گُمراه آمده
از چاهِ شورِ این جهان، در دَلْوِ قُرآن رو، بَرآ
ای یوسُف آخِر بَهرِ توست این دَلْو در چاه آمده
کِی باشد ای گفتِ زبان، من از تو مُسْتَغْنی شُده
با آفتابِ مَعرفَت، در سایهٔ شاه آمده
یارَب مرا پیش از اَجَل، فارغ کُن از عِلْم و عَمَل
خاصه زِعِلْمِ مَنطقی، در جُمله افواه آمده
این نورِ اَللّهیست این، از پیشِ اَللّه آمده
این لُطف و رَحمَت را نِگَر، وین بَخت و دولت را نِگَر
در چارهٔ بَداَخْتَرانْ با رویِ چون ماه آمده
لیلیِّ زیبا را نِگَر، خوشْ طالبِ مَجنون شُده
وان کَهْرُبایِ روح بین، در جَذبِ هر کاه آمده
از لَذَّتِ بوهایِ او، وَزْ حُسن و از خوهایِ او
وَزْ قُلْ تَعالوهایِ او، جانها به دَرگاه آمده
صد نَقْش سازد بر عَدَم، از چاکر و صاحِبْ عَلَم
در دل خیالاتِ خوشَش، زیبا و دِلْخواه آمده
تخییلها را آن صَمَد، روزی حقیقتها کُند
تا دَررَسَد در زندگی، اَشکالِ گُمراه آمده
از چاهِ شورِ این جهان، در دَلْوِ قُرآن رو، بَرآ
ای یوسُف آخِر بَهرِ توست این دَلْو در چاه آمده
کِی باشد ای گفتِ زبان، من از تو مُسْتَغْنی شُده
با آفتابِ مَعرفَت، در سایهٔ شاه آمده
یارَب مرا پیش از اَجَل، فارغ کُن از عِلْم و عَمَل
خاصه زِعِلْمِ مَنطقی، در جُمله افواه آمده