تعداد ۱۵۸۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
محیط قمی : هفت شهر عشق
شمارهٔ ۱۱۶ - در مدح آقا سید صادق طباطبایی
فرخنده باد نوروز بر قبله ی خلایق
فرخ سلیل احمد مولی الکرام صادق
آن خواجه ی که آمد چون قلب صافی وی
دامان همتش پاک زآلایش علایق
هر روز او چو نوروز فرخنده باد و فیروز
با روزها شبانش در فرّخی مطابق
گلزار هستی وی شاداب باد و خرم
تا هست چهر معشوق خرّم بهار عاشق
این عیدها که بینی باشد همه مجازی
عید حقیقی ما است آن مظهر حقایق
دارد هرانکه چون او آسوده عالمی را
ذات خجسته ی او است عید همه خلایق
دل ها از او است مسرور سرها از او است پرشور
جان ها به او است مشتاق تنها به او است شایق
با امر پاک یزدان فرمان او است توأم
با گفته ی پیمبر گفتار او موافق
در خورد رتبه ی او گر خیمه ی فرازند
صد بار برتر آید زین مرتفع سرادق
گر بار نخل باسق باشد دُر معانی
کلک دُرر فشانش ماند به نخل باسق
هستش تقرب حق عید و لباس تقوی
آری برای این عید این جامه هست لایق
از چهر شاهد غیب کشف حُجُب نموده
با او گزیده خلوت آسوده از عوایق
با شام تیره گویم شرحی اگر ز رأیش
آن تیره شام گردد روشن چو صبح صادق
از یمن مدحت وی نظم محیط به شکست
نرخ نبات مصری بازار شهد فایق
ابوالحسن فراهانی : غزلیات
شماره ۷ - چون گرم گریه کردم چشم گهرفشان را
چون گرم گریه کردم چشم گهرفشان را
انداختم به ساحل چون موج آسمان را
ترسم زننگ ننهد دیگر بر آستان پا
ورنه به بوسه زحمت میدادم آستان را
تا زودتر بسوزی ای برق آه او را
چون عندلیب از خس میسازم آشیان را
گر بودی از سگانش امید التفاتی
کی بود تاب بودن در سینه استخوان را
جان را نبود قوت کز سینه تا لب آید
از چاک سینه صد در بررخ گشوده جان را
ابوالحسن فراهانی : غزلیات ناتمام
شماره ۵۲ - چون خون خورم بناله، میلم زیاده باشد
چون خون خورم بناله، میلم زیاده باشد
بی نغمه خوش نباشد، جایی که باده باشد
از دست دل بناخن کندم تمام سینه
چون خانه ای که در وی آتش فتاده باشد
بابافغانی : غزلیات
شماره ۲۷ - صبحست و جلوه داده مستان پیاله ها را
صبحست و جلوه داده مستان پیاله ها را
روی از نشاط خندان، گلها و لاله ها را
در هر کنار جویی افتاده های و هویی
مرغان بلند کرده آهنگ ناله ها را
هر می که خورده یاری از دست گلعذاری
گلها نثار کرده از شوق ژاله ها را
در حلقه ی محبان از بهر بستن دل
مستانه باز کرده خوبان کلاله ها را
در خون عندلیبان خوبان چو غنچه ی گل
نو کرده اند هر یک رنگین قباله ها را
بلبل چرا نگوید این نکته های رنگین
در حسن چون گشاده گلبن رساله ها را
خوش وقت باده نوشان کز غایت کرامت
نوشند آب و بخشند زرین پیاله ها را
در شاهراه معنی از هر غزل فغانی
دامی دراز کرده مشکین غزاله ها را
بابافغانی : غزلیات
شماره ۲۵۴ - چون از می صبوحی رنگ رخش برآید
چون از می صبوحی رنگ رخش برآید
بهر نظاره ی او خورشید بر در آید
خوش آنکه سر بزانو باشم در انتظارش
ناگه چو سر بر آرم آن ماه بر سر آید
افسون پندگویان دیوانه ساخت ما را
با آن پری بگویید تا در برابر آید
آسوده یی کزین در بیرون رود سلامت
دارد سر ملامت گر بار دیگر آید
آن نور دیده دارد جا در دل فغانی
در دل خوشست لیکن در دیده خوشتر آید
بابافغانی : غزلیات
شماره ۳۳۷ - افزون ز صد قیامت در دل زیار آتش
افزون ز صد قیامت در دل زیار آتش
دوزخ یکی و سوزد ما را هزار آتش
در جان ز عشق سوزی در دل ز طعن داغی
یاران حذر که بارد زین روزگار آتش
دلسوزی عزیزان بر گریه ام چه حاصل
آبم گذشت از سر ناید بکار آتش
دزدیده چند سوزم در گوشه های زندان
آن به که برفروزم در پای دار آتش
آتش شود گلستان روز وصال ما را
از بخت واژگون شد گل در کنار آتش
نه مرده ام نه زنده زین لطف و قهر تا کی
وقت شراب آبی، گاه خمار آتش
شد آفت فغانی چشمت ز همنشینان
در گلستان نگیرد الا بخار آتش
بابافغانی : غزلیات
شماره ۳۶۵ - ای فتنه ی جمالت روی چو ماه یوسف
ای فتنه ی جمالت روی چو ماه یوسف
نیرنگ ساز خالت چشم سیاه یوسف
پیش تو مهوشان را رخ بر زمین طاعت
چون سجده ی کواکب در خوابگاه یوسف
غافل مشو که اخوان چون سر کشند ناگه
گرد و بال گیرد طرف کلاه یوسف
از چشم اهل مجلس چون سیل فتنه بارد
جا دارد اینکه باشد زندان پناه یوسف
در خشکسال هجران یعقوب را چه حاصل
گر آب خضر آید بیرون ز چاه یوسف
از چشم پیر کنعان شاید که تا لب نیل
در بارد ابر نیسان در پیش راه یوسف
قلب سیه فغانی آنجا چه وزن دارد
چین و چگل طفیلست در یک نگاه یوسف
بابافغانی : غزلیات
شماره ۳۶۶ - خرم شبی که گردد معشوق یار عاشق
خرم شبی که گردد معشوق یار عاشق
مست آید و گذارد سر در کنار عاشق
ناز و عتاب شیرین از حد گذشت ترسم
زاندم که مانده باشد حیران بکار عاشق
حرفی به هیچ مکتب ننوشته آن فرشته
دیوار خانه پر شد از یادگار عاشق
گویند بهر عاشق بستند زلف خوبان
خود نیست یکسر مو در اعتبار عاشق
همراه آن سوارم کز آتش چراغش
هر دانه شبچراغیست در رهگذار عاشق
کس نیست تا بگوید با آن رقیب پرور
کاین جور از چه کردی بر روزگار عاشق
هر عاشقی که بینم در انتظار یاریست
یار منست دایم در انتظار عاشق
بنشین و روغن افشان بر آتش فغانی
بردار ساغر می بشکن خمار عاشق
بابافغانی : غزلیات
شماره ۳۷۶ - عشقم بلای جان شد، آن لعل آتشین هم
عشقم بلای جان شد، آن لعل آتشین هم
تلخست باده بر من، نیشست انگبین هم
می خوردن و جوانی زیبد ترا که دانی
آداب مجلس می، کار میان زین هم
بگذار تیغ و بستان ساغر که دور کردی
خصم از کنار مجلس چشم بد از کمین هم
جاه و جمال داری با مهر و ماه بنشین
بزم آن تست و بستان می نوش و گل بچین هم
بس نیست اینکه سوزم از رخنه ی گریبان
صد داغ تازه دارم از چاک آستین هم
من هم بپهلوی خود کوه ملال دارم
باریست بر سر آن، اندوه همنشین هم
شمشیر عشق دارد آبی که بگذراند
کافر ز داغ عصیان، مؤمن ز درد دین هم
آن گل بهر پیاله رنگین شود فغانی
دل بردنش چو دیدی می خوردنش ببین هم
بابافغانی : غزلیات
شماره ۳۷۷ - پروانه یی که رنجد از درد و داغ مردم
پروانه یی که رنجد از درد و داغ مردم
باید که پر نگردد گرد چراغ مردم
گل در کنار بخشد بوی مراد آری
بی برگ را چه حاصل از گشت باغ مردم
نزدیک شد که عاشق جام مراد گیرد
از دور چند بیند می در ایاغ مردم
چندانکه بیشتر شد سودای من ز زلفت
نگرفت یکسر مو جا در دماغ مردم
غیرت مبر فغانی بر عشرت حریفان
بر هم نمیتوان زد کنج فراغ مردم
بابافغانی : غزلیات
شماره ۴۰۱ - رفتیم و گرد هستی از کوی یار بردیم
رفتیم و گرد هستی از کوی یار بردیم
داغ دل بلا جو زین لاله زار بردیم
بزم وصال دیده با داغ هجر رفتیم
از گلشنی چنین خوش این یادگار بردیم
گسترده دام همت بر وعده ی همایی
در شاهراه امید بس انتظار بردیم
از بهر نیم جرعه وز بهر یک نظاره
بس تهمت و ملامت زین روزگار بردیم
شمع مراد یک شب روشن نگشت ما را
چندانکه نذر و نیت در هر مزار بردیم
قصر وصال بر ما هر دم بلندتر شد
چندانکه نقش شیرین آنجا بکار بردیم
دیدیم خویشتن را چون داغ لاله در خون
آن دم که در فراقی نام بهار بردیم
با آستین پر گل رفتیم تا بر دوست
زانجا بدرد و حسرت دامان خار بردیم
هنگامه ی فغانی برهم زدیم و او را
دست و گلوی بسته تا پای دار بردیم
امامی هروی : مقطعات
شماره ۱۹ - ای صاحبی که گردون گرد از جهان برآرد
ای صاحبی که گردون گرد از جهان برآرد
گر یک نفس نباشد در حفظ تو طبایع
از حضرت تو لفظی وز نه فلک معانی
از خامه ی تو حرفی وز صد کتب شرایع
کلک وانا ملت را زیبد که هست و باشد
سیر نجوم تایع دور سپهر طابع
گر در گهت نبودی، بودی بخاک پایت
هم کار دهر مهمل هم دور چرخ ضایع
خیالی بخارایی : غزلیات
شماره ۷ - چون نی اگر چه عمری خوش می نواخت ما را
چون نی اگر چه عمری خوش می نواخت ما را
دیگر نمی شناسد آن ناشناخت ما را
صرّاف عشق در ما قلبی اگر نمی دید
در بوتهٔ جدایی کی می گداخت ما را
ای دل مساز ما را بی او به صبر راضی
زیرا که این مفرّح هرگز نساخت ما را
دل در طریق وحدت از نیستی نزد دم
در راه عشقبازان تا در نباخت ما را
با سوز او خیالی چون عود ساز و خوش باش
کآخر چو چنگ روزی خواهد نواخت ما را
خیالی بخارایی : غزلیات
شماره ۱۴ - ناصح چه کار دارد در عشقِ یار با ما
ناصح چه کار دارد در عشقِ یار با ما
جایی که عشق باشد او را چه کار با ما
ای پند گوی تا کی منعم کنی ز گریه
لطفی نمای و ما را یک دم گذار با ما
گنج مراد خواهی برخیز گرم چون شمع
در کنج نامرادی شب زنده دار با ما
گر بی قرار شد دل در عاشقی عجب نیست
چون روز اول این بود او را قرار با ما
گر عالمی به ظاهر یارند با خیالی
خوش نیست تا به معنی خوش نیست یار با ما
خیالی بخارایی : غزلیات
شماره ۷۶ - گرچه شمار عاشق زنّار زلف یار است
گرچه شمار عاشق زنّار زلف یار است
در کوی عشقبازان رسوا شدن چه کار است
گفتند بت پرستی ست در اختیار طاعت
خود می کند وگرنه ما را چه اختیار است
برپایِ دارِ شوقت سر می نِهم چو منصور
کآخر همین سعادت در عشق پایدار است
در حلقه های زلفت بینی دل شکسته
نیکو نگاهدارش از ما به یادگار است
غم نیست گر خیالی از گفتگو بماند
در گلشن زمانه بلبل چو من هزار است
خیالی بخارایی : غزلیات
شماره ۹۵ - آن شاخ گل خرامان در باغ چون برآید
آن شاخ گل خرامان در باغ چون برآید
چون لاله از خجالت گل غرق خون برآید
چون در هوای رویش میرم عجب نباشد
هر سبزه ای ز خاکم گر لاله گون برآید
یاران به دور خطّش فالی اگر گشایند
بر نام من ز اوّل حرف جنون برآید
گرچه نمی برآید جانم ز غصّه لیکن
چون نوبت جدایی آمد کنون برآید
از گریه بس که بگذشت آب از سر خیالی
تا عاقبت در این کو از آب چون برآید
خیالی بخارایی : غزلیات
شماره ۱۱۲ - با آفتاب رویت چون مه نمی برآید
با آفتاب رویت چون مه نمی برآید
زهره چه زهره دارد تا در برابر آید
از خاک رهگذارت دزدیده سرمه نوری
وز عین بی حیایی در دیده می درآید
آمد هزار ناوک ز آن غمزه بر دل من
پیوسته چشم بر ره دارم که دیگر آید
از دست آب دیده آهی همی برآریم
خود غیر از این چه کاری از دست ما برآید
گردن بنه خیالی حکمی که راند تیغش
تا زود هرچه باشد آن نیز برسرآید
خیالی بخارایی : غزلیات
شماره ۱۲۷ - تا بر بیاض رویت خطّ سیه برآمد
تا بر بیاض رویت خطّ سیه برآمد
از نامهٔ محبّان نام گنه برآمد
گو طرّهٔ را مبُر سر اکنون که رخ نمودی
فکر از درازی شب نبوَد چو مه برآمد
زلف سیاهکارت بی جرم تا که را سوخت
کز خان و مانش آخر دود سیه برآمد
سر بر ره تو دارد پیوسته درّ اشکم
ای دولت یتیمی کاو سر به ره برآمد
هر ناوکی که چشمت زد بر دل خیالی
کاری فتاد یعنی بر کارگه برآمد
خیالی بخارایی : غزلیات
شماره ۱۴۴ - تا زلف تو دلم را پا بستهٔ بلا کرد
تا زلف تو دلم را پا بستهٔ بلا کرد
سرو قدت به شوخی صد فتنه در هوا کرد
روزی که عاشقان را تقسیم رزق کردند
رخسار زرد و غم را عشق تو زآن ما کرد
تنها سگ درت را من نیستم دعاگو
هر کاو شیند روزی دشنام او دعا کرد
هرچند راند خورشید از پیش صبحدم را
چون صبح داشت صدقی باز آمد و صفا کرد
از دست غم خیالی بیگانه گشت از خویش
یارب غم بتان را با ما که آشنا کرد؟
خیالی بخارایی : غزلیات
شماره ۲۴۹ - هر دم به صورتی یار دیدار می نماید
هر دم به صورتی یار دیدار می نماید
گه نور می فروزد گه نار می نماید
آیینه صدهزار است لیکن جمال جانان
در هر یکی به نوعی دیدار می نماید
با وعده یی ز وصلش قانع مباش هرچند
زو اندک التفاتی بسیار می نماید
قطع طریق معنی آسان رهی ست ای دل
لیکن بر اهل صورت دشوار می نماید
گر عاقلی خیالی غافل مرو در این ره
زیرا که این بیابان خونخوار می نماید