تعداد ۵۴۰۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : دفتر ششم
بخش ۱۰۱ - رجوع کردن به قصهٔ آن پای‌مرد و آن غریب وام‌دار و بازگشتن ایشان از سر گور خواجه و خواب دیدن پای‌مرد خواجه را الی آخره
بی‌نِهایَت آمد این خوش سَرگُذشت
چون غریب از گورِ خواجه باز گشت
پایْ مَردَش سویِ خانه‌یْ خویش بُرد
مُهْرِ صد دینار را فا او سِپُرد
لوتَش آورد و حکِایَت‌هاش گفت
کَزْ امید اَنْدَر دِلَش صد گُل شِکُفت
آنچه بَعْدَ الْعُسْر یُسْر او دیده بود
با غریب از قِصّهٔ آنْ لَب گُشود
نیمْ‌شب بُگْذشت و افسانه کُنان
خوابَشان اَنْداخت تا مَرعایِ جان
دید پامَرد آن هُمایون خواجه را
اَنْدَر آن شبْ خواب بر صَدْرِ سَرا
خواجه گفت ای پای‌مَردِ با نَمَک
آنچه گفتی من شَنیدم یک به یک
لیکْ پاسُخ دادَنَم فَرمان نبود
بی‌اِشارَت لب نَیارِسْتم گُشود
ما چو واقِف گشته‌ایم از چون و چند
مُهْر بر لب‌هایِ ما بِنْهاده‌اند
تا نگردد رازهایِ غَیْبْ فاش
تا نگردد مُنْهَدِم عیش و مَعاش
تا نَدَرَّد پَردهٔ غَفْلَت تمام
تا نَمانَد دیگِ مِحْنَت نیمْ‌خام
ما همه گوشیم کَر شُد نَقْشِ گوش
ما همه نُطْقیم لیکِنْ لَبْ خَموش
هر چه ما دادیم دیدیم این زمان
این جهان پَرده‌ست و عَیْن است آن جهان
روزِ کِشْتن روزِ پنهان کردن است
تُخْم در خاکی پَریشان کردن است
وَقتِ بِدْرودَن گَهِ مِنْجَل زدن
روزِ پاداش آمد و پیدا شُدن
مولوی : دفتر ششم
بخش ۱۰۲ - گفتن خواجه در خواب به آن پای‌مرد وجوه وام آن دوست را کی آمده بود و نشان دادن جای دفن آن سیم و پیغام کردن به وارثان کی البته آن را بسیار نبینند وهیچ باز نگیرند و اگر چه او هیچ از آن قبول نکند یا بعضی را قبول نکند هم آنجا بگذارند تا هر آنک خواهد برگیرد کی من با خدا نذرها کردم کی از آن سیم به من و به متعلقان من حبه‌ای باز نگردد الی آخره
بِشْنو اکنون دادِ مِهْمانِ جدید
من هَمی‌دیدم که او خواهد رَسید
من شُنوده بودم از وامَش خَبَر
بَسته بَهْرِ او دو سه پاره گُهَر
که وَفایِ وام او هستند و بیش
تا که ضَیْفَم را نگردد سینه ریش
وام دارد از ذَهَب او نُه هزار
وام را از بَعْضِ این گو بر گُزار
فَضْله مانَد زین بَسی گو خَرج کُن
در دُعایی گو مرا هم دَرج کُن
خواستم تا آن به دستِ خود دَهَم
در فُلان دفتر نِبِشته‌ست این قِسَم
خود اَجَل مُهْلَت ندادم تا که من
خُفْیه بِسْپارَم بِدو دُرِّ عَدَن
لَعْل و یاقوت است بَهْرِ وامِ او
در خَنوریّ و نِبِشته نامِ او
در فُلان طاقیش مَدْفون کرده‌ام
من غَم آن یارْ پیشین خَورده‌ام
قیمتِ آن را نَدانَد جُز مُلوک
فَاجْتَهِدْ بِالبَیْع اَنْ لا یَخْدَعوک
در بُیوع آن کُن تو از خَوْفِ غِرار
که رَسول آموخت سه روز اختیار
از کَسادِ آن مَتَرس و دَرمَیُفْت
که رَواجِ آن نخواهدهیچ خُفْت
وارِثانَم را سلامِ من بگو
وین وَصیَّت را بگو هم مو به مو
تا زِ بسیاریِّ آن زَرْ نَشْکُهَند
بی‌گِرانی پیشِ آن مِهْمان نَهَند
وَر بگوید او نخواهم این فِرِه
گو بگیر و هر کِه را خواهی بِدِه
زان چه دادم بازْ نَسْتانَم نَقیر
سویِ پِسْتان باز نایَد هیچ شیر
گشته باشد هَمچو سگ قَی را اَکول
مُسْتَرِدِّ نِحْله بر قولِ رَسول
وَر بِبَندَد در نَبایَد آن زَرَش
تا بِریزند آن عَطا را بر دَرَش
هر کِه آن جا بُگْذَرَد زَر می‌بَرَد
نیست هَدیه‌یْ مُخْلِصان را مُسْتَرَد
بَهْرِ او بِنْهاده‌ام آن از دو سال
کرده‌ام من نَذْرها با ذوالْجَلال
وَرْ رَوا دارند چیزی زان سِتَد
بیست چندان خو زیانْشان اوفْتَد
گَر رَوانَم را پَژولانَند زود
صد دَرِ مِحْنَت بَریشان بَر گُشود
از خدا اومید دارم من لَبِق
که رَسانَد حَقّ را در مُسْتَحِق
دو قَضیّهٔ دیگر او را شَرح داد
لب به ذِکْرِ آن نخواهم بَر گُشاد
تا بِمانَد دو قَضیّه سِرّ و راز
هم نگردد مَثْنوی چندین دراز
بَرجَهید از خوابْ اَنْگُشتَکْ‌َزَنان
گَهْ غَزَل‌گویان و گَهْ نوحه‌کُنان
گفت مِهْمان در چه سوداهاسْتی؟
پایْ‌مَردا مَست و خوش بَرخاستی
تا چه دیدی خواب دوش ای بوالْعَلا
که نمی‌گُنجی تو در شهر و فَلا؟
خوابْ دیده پیلِ تو هِنْدوستان
که رَمیدَسْتی زِ حَلْقهٔ دوستان؟
گفت سوداناک خوابی دیده‌ام
در دلِ خود آفتابی دیده‌ام
خواب دیدم خواجهٔ بیدار را
آن سِپُرده جانْ پِیِ دیدار را
خواب دیدم خواجهٔ مُعْطِی الْمُنی
واحِدٌ کَالاَلْفِ اِنْ اَمْرٌ عَنی
مَست و بی‌خود این چُنین بَرمی‌شِمُرد
تا که مَستی عقل و هوشش را بِبُرد
در میانِ خانه افتاد او دراز
خَلْقِ اَنْبه گِردِ او آمد فَراز
با خود آمد گفت ای بَحْرِ خوشی
ای نهاده هوش‌ها در بی‌هُشی
خواب در بِنْهاده‌یی بیداری یی
بَسته‌یی در بی‌دلی دِلْداری یی
توانگری پنهان کُنی در ذُلِّ فَقر
طَوْقِ دولت بَسته اَنْدَر غُلِّ فَقر
ضِدّ اَنْدَر ضِدّ پنهان مُنْدَرِج
آتش اَنْدَر آبِ سوزانْ مُنْدَرِج
روضه اَنْدَر آتشِ نِمْرود دَرْج
دَخْل‌ها رویان شُده از بَذْل و خَرج
تا بِگُفته مُصْطَفی شاهِ نَجاح
السَّماحُ یا اُولِی الْنُعْمی رَباح
ما نَقَصْ مالٌ مِنَ الصَّدْقاتِ قَط
اِنَّمَا الْخَیْراتُ نِعْمَ الْمُرْتَبَط
جوشِش و اَفْزونی زَر در زکات
عِصْمَت از فَحْشا و مُنْکَر در صَلات
آن زَکاتَت کیسه‌اَت را پاسْبان
وان صَلاتَت هم زِ گُرگانَت شَبان
میوهٔ شیرین نَهان در شاخ و بَرگ
زندگیِّ جاوْدان در زیرِ مرگ
زِبْل گشته قوتِ خاک از شیوه‌یی
زان غذا زاده زمین را میوه‌یی
درعَدَم پنهان شُده موجودی‌یی
در سِرِشتِ ساجِدی مَسْجودی‌یی
آهن و سنگ از بُرونَش مُظْلَمی
اَنْدَرونْ نوریّ و شمعِ عالَمی
دَرْج در خَوْفی هزاران آمِنی
در سَوادِ چَشمْ چندان روشنی
اَنْدَرونِ گاوِ تَنْ شَهْ ‌زاده‌یی
گنج در ویرانه‌یی بِنْهاده‌یی
تا خَری پیری گُریزد زان نَفیس
گاو بینَد شاه نی یعنی بِلیس
مولوی : دفتر ششم
بخش ۱۰۳ - حکایت آن پادشاه و وصیت کردن او سه پسر خویش را کی درین سفر در ممالک من فلان جا چنین ترتیب نهید و فلان جا چنین نواب نصب کنید اما الله الله به فلان قلعه مروید و گرد آن مگردید
بود شاهی شاه را بُد سه پسر
هر سه صاحِبْ فِطْنَت و صاحِبْ‌نظر
هر یکی از دیگری اُسْتوده‌تَر
در سَخا و در وَغا و کَرّ و فَر
پیشِ شَهْ زادگان اِسْتاده جمع
قَرَّةُ الْعَیْنانِ شَهْ هَمچون سه شمع
از رَهِ پنهانْ زِ عَیْنَیْنِ پسر
می‌کَشید آبی نَخیل آنِ پدر
تا زِ فرزند آبِ این چَشمه شِتاب
می‌رَوَد سویِ ریاضِ مام و باب
تازه می‌باشد ریاضِ والِدَیْن
گشته جاری عَیْنَشان زین هر دو عَیْن
چون شود چَشمه زِ بیماری عَلیل
خُشک گردد بَرگ و شاخِ آن نَخیل
خُشکیِ نَخْلَش هَمی‌گوید پَدید
که زِ فرزند آن شَجَر نَمْ می‌کَشید
ای بَسا کاریزِ پنهانْ هم‌چُنین
مُتَّصِل با جانَتان یا غافِلین
ای کَشیده ز آسْمان و از زمین
مایه‌ها تا گشته جسمِ تو سَمین
عاریه‌ست این کَم هَمی‌باید فَشارد
کانچه بِگْرفتی هَمی‌باید گُزارد
جُز نَفَخْتُ کان زِ وَهّاب آمده‌ست
روح را باش آن دِگَرها بیهُده‌ست
بیهُده نِسْبَت به جان می‌گویَمَش
نی به نِسْبَت با صَنیعِ مُحکَمَش
مولوی : دفتر ششم
بخش ۱۰۴ - بیان استمداد عارف از سرچشمهٔ حیات ابدی و مستغنی شدن او از استمداد و اجتذاب از چشمه‌های آبهای بی‌وفا کی علامة ذالک التجافی عن دار الغرور کی آدمی چون بر مددهای آن چشمه‌ها اعتماد کند در طلب چشمهٔ باقی دایم سست شود کاری ز درون جان تو می‌باید کز عاریه‌ها ترا دری نگشاید یک چشمهٔ آب از درون خانه به زان جویی که آن ز بیرون آید
حَبَّذا کاریزِ اَصْلِ چیزها
فارِغَت آرَد ازین کاریزها
تو زِ صد یَنْبوعْ شَربَت می‌کَشی
هرچه زان صد کَم شود کاهَدْ خَوشی
چون بِجوشید از دَرونْ چَشمه‌یْ سَنی
زِ اسْتِراقِ چَشمه‌ها گَردی غَنی
قُرَّةُالْعَیْنَت چو ز آب و گِل بُوَد
راتِبه‌یْ این قُرَّه دَردِ دل بُوَد
قَلْعه را چون آب آید از بُرون
در زمانِ اَمْن باشد بر فُزون
چون که دُشمنْ گِرْدِ آن حَلْقه کُند
تا که اَنْدَر خونَشانْ غَرقه کُند
آبِ بیرون را بِبُرَّند آن سِپاه
تا نباشد قَلْعه را زان‌ها پَناه
آن زمان یک چاهِ شوری از دَرون
بِهْ زِ صد جَیْحونِ شیرین از بُرون
قاطِعُ الاَسْباب و لشکرهایِ مرگ
هَمچو دِیْ آید به قَطْع شاخ و بَرگ
در جهانْ نَبْوَد مَدَدْشان از بهار
جُز مگر در جانْ بهارِ رویِ یار
زان لَقَب شُد خاک را دارُ الْغُرور
کو کَشَد پا را سِپَس یَوْمَ الْعُبور
پیش از آن بر راست و بر چَپ می‌دَوید
که بِچینَم دَردِ تو چیزی نَچید
او بِگُفتی مَر تورا وَقتِ غَمان
دور از تو رَنج و دَه کُه در میان
چون سپاهِ رَنج آمد بَستْ دَم
خود نمی‌گوید تورا من دیده‌ام
حَق پِیِ شَیْطانْ بِدین سان زَد مَثَل
که تورا در رَزْم آرَد با حِیَل
که تورا یاری دَهَم من با تواَم
در خَطَرها پیش تو من می‌دَوَم
اِسْپَرَت باشم گَهِ تیرِ خَدَنْگ
مَخْلَصِ تو باشم اَنْدَر وَقتِ تَنگ
جانْ فِدایِ تو کُنم در اِنْتِعاش
رُستمی شیری هَلا مَردانه باش
سویِ کُفرَش آوَرَد زین عِشْوه‌ها
آن جَوالِ خُدعه و مَکْر و دَها
چون قَدَم بِنْهاد در خَنْدَق فُتاد
او به قاهاقاهِ خنده لَب گُشاد
هی بیا من طَمْع‌ها دارم زِ تو
گویَدَش رو رو که بیزارم زِ تو
تو نَتَرسیدی زِ عَدلِ کِردگار
من هَمی‌تَرسَم دو دست از من بِدار
گفت حَقْ خود او جُدا شُد از بِهی
تو بِدین تَزویرها هم کِی رَهی؟
فاعِل و مَفْعول در روزِ شُمار
روسیاهَند و حَریفِ سَنگْسار
رَهْ زَده وْ رَهْ‌ زن یَقین در حُکْم و داد
در چَهِ بُعدَند و در بِئْسَ الْمِهاد
گول را و غول را کو را فَریفت
از خَلاص و فَوْز می‌باید شِکیفت
هم خَر و خَرگیر این جا در گِل اَند
غافِل اَند این‌جا و آن‌جا آفِل اَند
جُز کسانی را که وا گردند از آن
در بهارِ فَضْلْ آیَند از خَزان
توبه آرَند و خدا توبه ‌پَذیر
اَمْرِ او گیرند و او نِعْمَ الاَمیر
چون بَر آرَند از پَشیمانی حَنین
عَرشْ لَرْزَد از اَنینُ الْمُذْنِبین
آن‌چُنان لَرْزَد که مادر بر وَلَد
دَستَشان گیرد به بالا می‌کَشَد
کِی خُداتان وا خَریده از غُرور
نَکْ ریاضِ فَضْل و نَکْ رَبِّ غَفور
بَعد ازینْتان بَرگ و رِزْقِ جاوْدان
از هوایِ حَقْ بُوَد نَز ناوْدان
چون که دریا بر وَسایِط رَشک کرد
تشنه چون ماهی به تَرکِ مَشک کرد
مولوی : دفتر ششم
بخش ۱۰۵ - روان شدن شه‌زادگان در ممالک پدر بعد از وداع کردن ایشان شاه را و اعادت کردن شاه وقت وداع وصیت را الی آخره
عَزْمِ رَهْ کردند آن هر سه پسر
سویِ اَمْلاکِ پدر رَسْمِ سَفَر
در طَوافِ شهرها و قَلْعه‌هاش
از پِیِ تَدْبیر دیوان و مَعاش
دستْ‌بوسِ شاه کردند و وَداع
پَس بدیشان گفت آن شاهِ مُطاع
هر کجاتان دلْ کَشَد عازم شوید
فی اَمان اللهْ دَست اَفْشان رَوید
غیرِ آن یک قَلْعه نامَش هُش‌رُبا
تَنگ آرَد بر کُلَه‌داران قَبا
اَللهْ اَللهْ زان دِزِ ذاتُ الصُّوَر
دور باشید و بِتَرسید از خَطَر
رو و پُشتِ بُرج‌هاش و سَقْف و پَست
جُمله تِمْثال و نِگار و صورت است
هَمچو آن حُجْره‌یْ زُلَیخا پُر صُوَر
تا کُند یوسُف به ناکامَش نَظَر
چون که یوسُف سویِ او می‌نَنْگَرید
خانه را پُر نَقْشِ خود کرد آن مُکید
تا به هر سو کِه نْگَرَد آن خوشْ‌عِذار
رویِ او را بینَد او بی‌اِخْتیار
بَهْرِ دیده‌روشَنان یَزدانِ فَرد
شش جِهَت را مَظْهَرِ آیات کرد
تا به هر حیوان و نامی کِه نْگَرَند
از ریاضِ حُسنِ رَبّانی چَرَند
بَهْرِ این فرمود با آن اِسْپَه او
حَیْثُ وَلَّیْتُمْ فَثَمَّ وَجْهُهُ
از قَدَحْ‌ گَر در عَطَش آبی خورید
در دَرونِ آبْ حَق را ناظِرید
آن کِه عاشق نیست او در آب در
صورتِ صورت خود بینَد ای صاحِبْ‌بَصَر
صورتِ عاشقْ چو فانی شُد دَرو
پَس در آبْ اکنون کِه را بینَد؟ بگو
حُسن حَق بینَند اَنْدَر رویِ حور
هَمچو مَهْ در آب از صُنْع غَیور
غَیْرتَش بر عاشقیّ و صادقی‌ست
غَیْرتَش بر دیو و بر اُسْتور نیست
دیو اگر عاشق شود هم گوی بُرد
جِبْرئیلی گشت و آن دیوی بِمُرد
اَسْلَمَ الشَّیْطانُ آن جا شُد پَدید
که یَزیدی شُد زِ فَضْلَش بایَزید
این سُخَن پایان ندارد ای گُروه
هین نِگَهْ دارید زان قَلْعه وُجوه
هین مَبادا که هَوَسْتان رَهْ زَنَد
که فُتید اَنْدَر شَقاوَت تا اَبَد
از خَطَر پَرهیز آمد مُفْتَرَض
بِشْنَوید از من حَدیثِ بی‌غَرَض
در فَرَج جویی خِرَد سَر تیز بِهْ
از کَمینگاهِ بَلا پَرهیزْ بِهْ
گَر نمی‌گفت این سُخَن را آن پدر
وَرْ نمی‌فَرمود زان قَلْعه حَذَر
خود بِدان قَلْعه نمی‌شُد خَیْلَشان
خود نمی‌اُفتاد آن سو مَیْلَشان
کان نَبُد مَعْروف بَس مَهْجور بود
از قِلاع و از مَناهِجْ دور بود
چون بِکَرد آن مَنْعْ دِلْشان زان مَقال
در هَوَس اُفتاد و در کویِ خیال
رَغْبَتی زین مَنْعْ در دِلْشان بِرُست
که بِبایَد سِرِّ آن را باز جُست
کیست کَزْ مَمْنوع گَردد مُمْتَنِع؟
چون که اَلاِنْسانْ حَریصٌ ما مُنِعْ
نَهْی بر اَهْلِ تُقی تَبْغیض شُد
نَهْی بر اَهْلِ هوا تَحْریض شُد
پَس ازین یُغْوی به قَوْما کَثیر
هم ازین یَهْدی بِهِ قَلْبًا خَبیر
کِی رَمَد از نِی حَمامِ آشنا؟
بَلْ رَمَد زان نِی حَماماتِ هوا
پَس بِگُفتندَش که خِدمَتها کُنیم
بر سَمِعنا و اَطَعْناها تَنیم
رو نگردانیم از فَرمانِ تو
کُفر باشد غَفْلَت از اِحْسانِ تو
لیکْ اِسْتِثْنا و تَسبیحِ خدا
زِ اعْتِماد خود بُد از ایشان جُدا
ذِکْرِ اِسْتِثْنا و حَزْم مُلْتَوی
گفته شُد در اِبْتِدای مَثْنوی
صد کتاب اَرْ هست جُز یک بابْ نیست
صد جِهَت را قَصْدْ جُز مِحْرابْ نیست
این طُرُق را مَخْلَصی یک خانه است
این هزاران سُنبُل از یک دانه است
گونه‌گونه خوردنی‌ها صد هزار
جُمله یک چیزاست اَنْدَر اِعْتِبار
از یکی چون سیر گشتی تو تمام
سَرد شُد اَنْدَر دِلَتْ پَنْجَه طَعام
در مَجاعَت پَس تو اَحْوَل بوده‌یی
که یکی را صد هزاران دیده‌یی
گفته بودیم از سَقامِ آن کَنیز
وَزْ طَبیبان و قُصورِ فَهْمْ نیز
کان طَبیبان هَمچو اسبِ بی‌عِذْار
غافِل و بی‌بَهْره بودند از سَوار
کامَشانْ پُر زَخْمْ از قَرْعِ لِگام
سُمَّشانْ مَجْروح از تَحْویلِ گام
ناشُده واقِف که نَکْ بر پُشتِ ما
رایِضِ چُستی‌ست اُسْتادی‌نِما
نیست سَرگَردانی ما زین لِگام
جُز زِ تَصْریفِ سَوارِ دوستْ‌ْ کام
ما پِیِ گُل سویِ بُسْتان‌ها شُده
گُل نموده آن و آن خاری بُدِه
هیچَشان این نی که گویند از خِرَد
بر گِلویِ ما کِه می‌کوبَد لَگَد؟
آن طَبیبانْ آن‌چُنان بَنده‌یْ سَبَب
گشته‌اند از مَکْرِ یَزدانْ مُحْتَجَب
گَر بِبَندی در صِطَبْلی گاوِ نَر
باز یابی در مَقام گاوْ خَر؟
از خَری باشد تَغافُلْ خُفته‌وار
که نَجویی تا کی اَست آن خُفْیه کار
خود نگفته این مُبَدَّل تا کی است
نیست پیدا او مَگَر اَفْلاکی اَست؟
تیرْ سویِ راست پَرّانیده‌یی
سویِ چَپْ رَفته‌ست تیرَت دیده‌یی
سویِ آهویی به َصَیْدی تاخْتی
خویش را تو صَیْدِ خوکی ساختی
در پِیِ سودی دَویده بَهْرِ کَبْس
نارَسیده سود اُفْتاده به حَبْس
چاه‌ها کَنده برایِ دیگران
خویش را دیده فُتاده اَنْدَر آن
در سَبَب چون بی‌مُرادت کرد رَبّ
پَس چرا بَدْظَن نَگَردی در سَبَب؟
بَسْ کسی از مَکْسَبی خاقان شُده
دیگری زان مَکْسَبه عُریان شُده
بَس کَس از عَقدِ زَنان قارون شُده
بَس کَس از عَقدِ زنانْ مَدیون شُده
پَس سَبَب گَردان چو دُمِّ خَر بُوَد
تکیه بر وِیْ کَم کُنی بهتر بُوَد
وَرْ سَبَب گیری نگیری هم دلیر
که بَسْ آفَت‌هاست پِنْهانَش به زیر
سِرِّ اِسْتِثْناست این حَزْم و حَذَر
زان که خَر را بُز نِمایَد این قَدَر
آن کِه چَشمَش بَستْ گرچه گُرْبُزست
زَ احْوَلی اَنْدَر دو چَشمَش خَربُزاست
چون مُقَلِّب حَقْ بُوَد اَبْصار را
کِه بِگَردانَد دل و اَفْکار را؟
چاه را تو خانه‌یی بینی لَطیف
دام را تو دانه‌ِیی بینی ظَریف
این تَسَفْسُط نیست تَقْلیبِ خداست
می‌نِمایَد که حقیقت‌ها کجاست
آن که اِنْکارِ حَقایِق می‌کُند
جُملگی او بر خیالی می‌تَنَد
او نمی‌گوید که حِسْبانِ خیال
هم خیالی باشَدَت چَشمی بِمال
مولوی : دفتر ششم
بخش ۱۰۶ - رفتن پسران سلطان به حکم آنک الانسان حریص علی ما منع ما بندگی خویش نمودیم ولیکن خوی بد تو بنده ندانست خریدن به سوی آن قلعهٔ ممنوع عنه آن همه وصیت‌ها و اندرزهای پدر را زیر پا نهادند تا در چاه بلا افتادند و می‌گفتند ایشان را نفوس لوامه الم یاتکم نذیر ایشان می‌گفتند گریان و پشیمان لوکنا نسمع او نعقل ماکنا فی اصحاب السعیر
این سُخَن پایان ندارد آن فَریق
بَر گرفتند از پی آن دِزْ طَریق
بر درختِ گندم مَنْهی زَدَند
از طَویله‌یْ مُخْلِصان بیرون شُدند
چون شُدند از مَنْع و نَهْیَش گَرمْ ‌تَر
سویِ آن قَلْعه بَرآوَرْدند سَر
بر سِتیزِ قولِ شاهِ مُجْتَبی
تا به قَلْعه‌یْ صَبرسوزِ هُش‌رُبا
آمدند از رَغْمِ عقلِ پَندْتوز
در شبِ تاریک بَر گشته زِ روز
اَنْدَر آن قَلْعه‌یْ خوش ذاتُ الصُّوَر
پنج دَر در بَحْر و پنجی سویِ بَر
پنج از آن چون حِسْ به سوی رَنگ و بو
پنج از آن چون حِسِّ باطِنْ رازْجو
زان هزاران صورت و نَقْش و نِگار
می‌شُدند از سو به سو خوشْ بی‌قَرار
زین قَدَح‌هایِ صُوَر کَم‌باش مَست
تا نگردی بُتْ‌تَراش و بُتْ‌َپَرَست
از قَدَح‌هایِ صُوَر بُگْذَر مَایست
باده در جام است لیکْ از جامْ نیست
سویِ باده‌بَخشْ بُگْشا پَهْن فَم
چون رَسَد باده نَیایَد جامْ کَم
آدَما مَعنیِّ دِلْبَندَم بِجوی
تَرکِ قِشْر و صورتِ گندم بِگوی
چون که ریگی آرْد شد بَهْرِ خَلیل
دان که مَعْزول است گندم ای نَبیل
صورت از بی‌صورت آید در وجود
هم‌چُنانْک از آتشی زاده‌ست دود
کمترین عَیْب مُصَوَّر در خِصال
چون پَیاپِی بینی اَش آیَد مَلال
حیرتِ مَحْض آرَدَت بی‌صورتی
زاده صد گون آلَت از بی‌آلَتی
بی زِ دستی دست‌ها بافَد هَمی
جانِ جانْ سازد مُصَوَّر آدمی
آن چُنانْک اَنْدَر دل از هَجْر و وِصال
می‌شود بافیده گوناگونْ خیال
هیچ مانَد این مُؤثِّر با اَثَر؟
هیچ مانَد بانگ و نوحه با ضَرَر؟
نوحه را صورت ضَرَر بی‌صورت است
دستْ خایَند از ضَرَر کِشْ نیست دست
این مَثَل نالایِق است ای مُسْتَدِل
حیلهٔ تَفْهیم را جُهْدُ الْمُقِل
صُنْعِ بی‌صورت بکِارَد صورتی
تَنْ بِرویَد با حواس و آلَتی
تا چه صورت باشد آن بر وَفْق خَود
اَنْدَر آرَد جسم را در نیک و بَد
صورتِ نِعْمَت بُوَد شاکِر شود
صورتِ مُهْلَت بُوَد صابِر شود
صورتِ رَحْمی بُوَد بالان شود
صورتِ زَخْمی بُوَد نالان شود
صورتِ شهری بُوَد گیرد سَفَر
صورتِ تیری بُوَد گیرد سِپَر
صورتِ خوبان بُوَد عِشْرَت کُند
صورتِ غَیْبی بُوَد خَلْوَت کُند
صورتِ مُحتاجی آرَد سویِ کَسْب
صورتِ بازو وَری آرَد به غَصْب
این زِ حَد وَ انْدازه‌ها باشد بُرون
داعیِ فِعْل از خیالِ گونه‌گون
بی‌نِهایَت کیش‌ها و پیشه‌ها
جُمله ظِلِّ صورتِ اَنْدیشه‌ها
بر لَبِ بام ایستاده قَوْمِ خَوش
هر یکی را بر زمینْ بین سایه‌اَش
صورتِ فِکْراست بر بامِ مَشید
وان عَمَل چون سایه بر اَرکانْ پَدید
فِعْلْ بر اَرکان و فِکْرَت مُکْتَتَم
لیکْ در تاثیر و وَصْلَت دو به هم
آن صُوَر در بَزْمْ کَزْ جام خوشی ست
فایده‌یْ او بی‌خودیّ و بی‌هُشی ست
صورتِ مَرد و زَن و لَعْب و جِماع
فایده‌ش بی‌هوشیِ وَقتِ وِقاع
صورتِ کان و نَمَک کان نِعْمَت است
فایده‌ش آن قوَّتِ بی‌صورت است
در مَصافْ آن صورتِ تیغ و سِپَر
فایده‌ش بی‌صورتی یعنی ظَفَر
مدرسه و تَعْلیق و صورت‌های وِیْ
چون به دانش مُتَّصِل شُد گشت طَی
این صُوَر چون بَندهٔ بی‌صورَتَند
پَس چرا در نَفیِ صاحِبْ‌نِعْمَتَند؟
این صُوَر دارد زِ بی‌صورتْ وجود
چیست پَس بر موجِدِ خویشَش جُحود؟
خود ازو یابَد ظُهورْ اِنْکارِ او
نیست غیرِ عکسْ خودْ این کارِ او
صورتِ دیوار و سَقْفِ هر مَکان
سایهٔ اَنْدیشهٔ مِعْمار دان
گَرچه خود اَنْدَر مَحَلِّ اِفْتِکار
نیست سنگ و چوب و خِشْتی آشکار
فاعِلِ مُطْلَق یَقین بی‌صورت است
صورت اَنْدَر دستِ او چون آلَت است
گَهْ گَهْ آن بی‌صورت از کَتْمِ عَدَم
مَر صُوَر را رو نِمایَد از کَرَم
تا مَدَد گیرد ازو هر صورتی
از کَمال و از جَمال و قُدرتی
باز بی‌صورت چو پِنْهان کرد رو
آمدند از بَهْرِ کَدْ در رَنگ و بو
صورتی از صورتِ دیگر کَمال
گر بِجویَد باشد آن عَیْنِ ضَلال
پَس چه عَرضه می‌کُنی ای بی‌گُهَر
اِحْتیاجِ خود به مُحْتاجی دِگَر؟
چون صُوَر بَنده‌ست بر یَزدان مگو
ظَنْ مَبَر صورت به تَشْبیهَش مَجو
در تَضَرُّع جوی و در اِفْنایِ خویش
کَزْ تَفکُّر جُز صُوَر نایَد به پیش
وَر زِ غَیْرِ صورتَت نَبْوَد فِرِه
صورتی کان بی‌تو زایَد در تو بِهْ
صورتِ شهری که آن جا می‌رَوی
ذوقِ بی‌صورتْ کَشیدَت ای رَوی
پَس به مَعنی می‌رَوی تا لامَکان
که خوشی غَیرِ مکان است و زمان
صورتِ یاری که سویِ او شَوی
از برایِ مونِسی‌اَش می‌رَوی
پَس به معنی سویِ بی‌صورت شُدی
گَرچه زان مَقْصودْ غافِل آمدی
پَس حقیقت حَقْ بُوَد مَعْبودِ کُل
کَز پِیِ ذوق است سَیْرانِ سُبُل
لیکْ بعضی رو سویِ دُم کرده‌اند
گَرچه سَر اَصْل است سَر گُم کرده‌اند
لیکْ آن سَر پیش این ضالانِ گُم
می‌دَهَد دادِ سَری از راهِ دُم
آن زِ سَر می‌یابَد آن داد این زِ دُم
قَوْمِ دیگر پا و سَر کردند گُم
چون که گُم شُد جُمله جُمله یافتند
از کَم آمد سویِ کُلْ بِشْتافتند
مولوی : دفتر ششم
بخش ۱۰۷ - دیدن ایشان در قصر این قلعهٔ ذات الصور نقش روی دختر شاه چین را و بیهوش شدن هر سه و در فتنه افتادن و تفحص کردن کی این صورت کیست
این سُخَن پایان ندارد آن گُروه
صورتی دیدند با حُسن و شُکوه
خوب‌تَر زان دیده بودند آن فَریق
لیکْ زین رَفتند در بَحْرِ عَمیق
زان که اَفْیونْشان دَرین کاسه رَسید
کاسه‌ها مَحْسوس و اَفْیون ناپَدید
کرد فِعْلِ خویش قَلْعه‌یْ هُش‌رُبا
هر سه را اَنْداخت در چاهِ بَلا
تیرِ غَمْزه دوخت دل را بی‌کَمان
اَلاَمان و اَلاَمان ای بی‌اَمان
قَرن‌ها را صورتِ سنگین بِسوخت
آتشی در دین و دِلْشان بَر فُروخت
چون که روحانی بُوَد خود چون بُوَد؟
فِتْنه‌اَش هر لحظه دیگرگون بُوَد
عشقِ صورت در دلِ شَهْ‌زادگان
چون خَلِش می‌کرد مانندِ سِنان
اشک می‌بارید هر یک هَمچو میغ
دست می‌خایید و می‌گفت ای دریغ
ما کُنون دیدیم شَهْ ز آغازْ دید
چَندَمان سوگند داد آن بی‌نَدید؟
اَنْبیا را حَقِّ بسیاراست از آن
که خَبَر کردند از پایان مان
کانچه می‌کاری نَرویَد جُز که خار
وین طَرَف پَرّی نَیابی زو مَطار
تُخْم از من بَر که تا رَیْعی دَهَد
با پَرِ من پَر که تیرْ آن سو جَهَد
تو نَدانی واجِبیِّ آن و هست
هم تو گویی آخِر آن واجِب بُده‌ست
او تواست امّا نه این تو آن تواست
که در آخِر واقِفِ بیرون‌شواست
تویِ آخِر سویِ تویِ اَوَّلَت
آمده‌ست از بَهْرِ تَنْبیه و صِلَت
تویِ تو در دیگری آمد دَفین
من غُلام مَردِ خودبینی چُنین
آنچه در آیینه می‌بینَد جوان
پیرْ اَنْدَر خِشْت بینَد بیش از آن
ز َامْرِ شاهِ خویش بیرون آمدیم
با عِنایاتِ پدرْ یاغی شُدیم
سَهْل دانستیم قولِ شاه را
وان عِنایَت‌هایِ بی‌اَشْباه را
نَکْ دَراُفتادیم در خَنْدَق همه
کُشته و خَسته‌یْ بَلا بی‌مَلْحَمه
تکیه بر عقلِ خود و فرهنگِ خویش
بودَمان تا این بَلا آمد به پیش
بی‌مَرَض دیدیم خویش و بی زِ رِق
آن چُنان که خویش را بیمارِ دِق
عِلَّتِ پنهان کُنون شُد آشکار
بَعد ازان که بند گشتیم و شکار
سایهٔ رَهْبر بهْ است از ذِکْرِ حَق
یک قَناعَت بهْ که صد لوت و طَبَق
چَشمِ بینا بهتر از سیصد عَصا
چَشمْ بِشْناسَد گُهَر را از حَصا
در تَفَحُّص آمدند از اَنْدُهان
صورتِ که بْوَد عَجَب این در جهان؟
بَعدِ بسیاری تَفَحُّص در مَسیر
کشف کرد آن راز را شیخی بَصیر
نَز طَریقِ گوش بَلْ از وَحْیِ هوش
رازها بُد پیشِ او بی رویْ‌پوش
گفت نَقْشِ رَشْکِ پَروین است این
صورتِ شَهْ‌زادهٔ چین است این
هَمچو جان و چون جَنین پِنْهانْست او
در مُکَتَّم پَرده و ایوانْست او
سویِ او نه مَرد رَهْ دارد نه زَن
شاهْ پنهان کرد او را از فِتَن
غَیْرتی دارد مَلِک بر نامِ او
که نَپَرَّد مُرغْ هم بر بامِ او
وایِ آن دلْ کِشْ چُنین سودا فُتاد
هیچ کَس را این چُنین سودا مَباد
این سِزایِ آن کِه تُخمْ جَهْل کاشت
وان نَصیحَت را کَساد و سَهْل داشت
اِعْتِمادی کرد بر تَدْبیر خویش
که بَرَم من کارِخود با عقلْ پیش
نیمْ ذَرّه زان عِنایَت بِهْ بُوَد
که زِ تَدبیرِ خِرَد سیصد رَصَد
تَرکِ مَکْرِ خویشتن گیر ای امیر
پا بِکِش پیشِ عِنایَتْ خوش بِمیر
این به قَدْرِ حیله مَعْدود نیست
زین حِیَلْ تا تو نَمیری سود نیست
مولوی : دفتر ششم
بخش ۱۰۸ - حکایت صدر جهان بخارا کی هر سایلی کی به زبان بخواستی از صدقهٔ عام بی‌دریغ او محروم شدی و آن دانشمند درویش به فراموشی و فرط حرص و تعجیل به زبان بخواست در موکب صدر جهان از وی رو بگردانید و او هر روز حیلهٔ نو ساختی و خود را گاه زن کردی زیر چادر وگاه نابینا کردی و چشم و روی خود بسته به فراستش بشناختی الی آخره
در بُخارا خویِ آن خواجیم اَجَل
بود با خواهَنْدگانْ حُسنِ عَمَل
دادِ بسیار و عَطایِ بی‌شُمار
تا به شب بودی زِ جودَش زَر نِثار
زَر به کاغذپاره‌ها پیچیده بود
تا وجودش بود می‌اَفْشانْد جود
هَمچو خورشید و چو ماهِ پاکْ‌باز
آنچه گیرند از ضیا بِدْهَند باز
خاک را زَرْبَخش کِه بْوَد؟ آفتاب
زَر ازو در کان و گنج اَنْدَر خَراب
هر صَباحی یک گُرُه را راتِبه
تا نَمانَد اُمَّتی زو خایبه
مُبْتَلایان را بُدی روزی عَطا
روزِ دیگر بیوَگان را آن سَخا
روزِ دیگر بر عَلَویان مُقِل
با فَقیهانِ فَقیرِ مُشْتَغِل
روزِ دیگر بر تَهی‌دَستانِ عام
روزِ دیگر بر گِرفتارانِ وام
شَرطِ او آن بود که کَس با زبان
زَرْ نخواهد هیچ نَگْشاید لَبان
لیکْ خامُش بر حَوالیِّ رَهَش
ایستاده مُفْلِسانْ دیوارْوَش
هر کِه کردی ناگهان با لَبْ سؤال
زو نَبُردی زین گُنَه یک حَبّه مال
مَنْ صَمَتْ مِنْکُمْ نَجا بُد یاسه‌اَش
خامُشان را بود کیسه وْ کاسه‌اَش
نادِرا روزی یکی پیری بِگُفت
دِه زَکاتَم که مَنَم با جوعْ جُفُت
مَنْع کرد از پیر و پیرش جِدْ گرفت
مانْده خَلْق از جِدِّ پیر اَنْدَر شِگِفت
گفت بَس بی‌شَرمْ پیری ای پدر
پیر گفت از من تویی بی‌شَرمْ ‌َتَر
کین جهان خوردیّ و خواهی تو زِ طَمْع
کان جهان با این جهان گیری به جَمع
خَنده‌ش آمد مالْ داد آن پیر را
پیرِ تنها بُرد آن توفیر را
غیرِ آن پیر ایچْ خواهنده ازو
نیمْ حَبّه زَر ندید و نه تَسو
نوبَتِ روزِ فَقیهانْ ناگهان
یک فَقیه از حِرْص آمد در فَغان
کرد زاری‌ها بَسی چاره نبود
گفت هر نوعی نَبودَش هیچ سود
روزِ دیگر با رُگو پیچید پا
ناکِس اَنْدَر صَفِّ قَوْمِ مُبْتَلا
تَخْته‌ها بر ساقْ بَست از چَپّ و راست
تا گُمان آید که او اِشْکَسْته‌پاست
دیدَش و بِشْناخْتَش چیزی نداد
روزِ دیگر رو بپوشید از لُباد
هم بِدانِسْتَش نَدادَش آن عزیز
از گُناه و جُرمِ گفتنْ هیچ چیز
چون که عاجز شُد زِ صد گونه مَکید
چون زَنان او چادَری بر سَر کَشید
در میانِ بیوگان رَفت و نِشَست
سَر فرو اَفْکَند و پنهان کرد دست
هم شِناسیدَش نَدادَش صَدْقه‌یی
در دِلَش آمد زِ حِرمانْ حُرقه‌یی
رَفت او پیشِ کَفَن‌خواهی پِگاه
که بِپیچَم در نَمَد نِهْ پیشِ راه
هیچ مَگْشا لَب نِشین و می‌نِگَر
تا کُند صَدْرِ جهان این جا گُذر
بوکْ بینَد مُرده پِنْدار به ظَنْ
زَر در اَنْدازَد پِیِ وجْهِ کَفَن
هر چه بِدْهَد نیمِ آن بِدْهَم به تو
هم‌چُنان کرد آن فَقیرِ صِلّه‌جو
در نَمَد پیچید و بر راهَش نَهاد
مَعْبَرِ صَدْرِ جهان آن جا فُتاد
زَر دَر اَنْدازید بر رویِ نَمَد
دست بیرون کرد از تَعْجیلِ خَود
تا نگیرد آن کَفَن‌خواه آن صِلِه
تا نَهان نَکْنَد ازو آن دَهْ دِلِه
مُرده از زیرِ نَمَد بَر کرد دست
سَر بُرون آمد پِیِ دَستَش زِ پَست
گفت با صَدْرِ جهان چون بِسْتَدَم
ای بِبَسْته بر من اَبْوابِ کَرَم؟
گفت لیکِن تا نَمُردی ای عَنود
از جَنابِ من نَبُردی هیچ جود
سِرِّ موتوا قَبْلِ مَوْتٍ این بُوَد
کَز پَسِ مُردنْ غَنیمَت‌ها رَسَد
غیرِ مُردن هیچ فرهنگی دِگَر
در نَگیرَد با خدایِ ای حیله‌گَر
یک عِنایَت بِه زِ صدگونِ اِجْتِهاد
جَهْد را خَوْف است از صدگون فَساد
وان عِنایَت هست موقوفِ مَمات
تَجْربه کردند این رَهْ را ثِقات
بلکه مرگش بی‌عِنایَت نیز هست
بی عِنایَتْ هان و هان جایی مَایست
آن زُمُرُّد باشد این اَفْعیِّ پیر
بی زُمُرُّد کِی شود اَفْعی ضَریر؟
مولوی : دفتر ششم
بخش ۱۰۹ - حکایت آن دو برادر یکی کوسه و یکی امرد در عزب خانه‌ای خفتند شبی اتفاقا امرد خشت‌ها بر مقعد خود انبار کرد عاقبت دباب دب آورد و آن خشت‌ها را به حیله و نرمی از پس او برداشت کودک بیدار شد به جنگ کی این خشت‌ها کو کجا بردی و چرا بردی او گفت تو این خشت‌ها را چرا نهادی الی آخره
اَمْردیّ و کوسه‌یی دراَنْجُمَن
آمدند و مَجْمَعی بُد در وَطَن
مُشْتَغِل مانْدند قَوْمِ مُنْتَجَب
روز رفت و شُد زمانه ثُلْثِ شب
زان عَزَب‌خانه نَرَفتند آن دو کَس
هم بِخُفتَند آن سو از بیمِ عَسَس
کوسه را بُد بر زَنَخْدان چارْ مو
لیکْ هَمچون ماهِ بَدْرَش بود رو
کودکِ اَمْرَد به صورت بود زشت
هم نَهاد اَنْدَر پَسِ کونْ بیست خِشْت
لوطی‌یی دَبّ بُرد شب در اَنْبُهی
خِشْت‌ها را نَقْل کرد آن مُشْتَهی
دستْ چون بر وِیْ زد او از جا بِجَست
گفت هَی تو کیستی؟ ای سگ‌پَرَست
گفت این سی خِشْت چون اَنْباشتی؟
گفت تو سی خِشْت چون بَرداشتی؟
کودکِ بیمارم و از ضَعْفِ خود
کردم این جا اِحْتیاط و مُرتَقَد
گفت اگر داری زِ رَنْجوری تَفی
چون نَرفتی جانِب دارُ الشِّفا؟
یا به خانه‌یْ یک طَبیبی مُشْفِقی
که گُشادی از سَقامَت مَغْلَقی؟
گفت آخِر من کجا دانم شُدن
که به هرجا می‌رَوَم من مُمْتَحَن
چون تو زِنْدیقی پَلیدی مُلْحِدی
می بَر آرَد سَر به پیشَم چون دَدی
خانقاهی که بُوَد بهتر مَکان
من ندیدمْ یک دَمی در وِیْ اَمان
رو به من آرَنْد مُشتی حَمْزه‌خوار
چَشم‌ها پُر نُطْفه کَفْ خایه‌ فَشار
وان که ناموسی‌ست خود از زیرْ زیر
غَمْزه دُزدَد می‌دَهَد مالِش به کیر
خانقَه چون این بُوَد بازارِ عام
چون بُوَد خَر گَلّه و دیوانِ خام؟
خَر کجا ناموس و تَقْوی از کجا؟
خَر چه داند خَشْیَت و خَوْف و رَجا؟
عقل باشد ایمِنی و عَدلْ‌جو
بر زَن و بر مَرد اما عقلْ کو؟
وَرْ گُریزَم من رَوَم سویِ زَنان
هَمچو یوسُف اُفْتَم اَنْدَر اِفْتِتان
یوسُف از زَن یافت زندان و فُشار
من شَوَم توزیعْ بر پنجاه دار
آن زنان از جاهِلی بر من تَنَند
اَوْلیاشانْ قَصْدِ جانِ من کُنند
نه زِ مَردان چاره دارم نَز زَنان
چون کُنم که نی ازینم نه از آن؟
بَعد از آن کودک به کوسه بِنْگَریست
گفت او با آن دو مو از غَمْ بَری ست
فارغ است از خِشْت و از پیکارِ خِشْت
وَزْ چو تو مادرفُروشِ کِنْگِ زشت
بر زَنَخ سه چارْ مو بَهْرِ نُمون
بهتر از سی خِشْت گِرْداگِردِ کون
ذَرّه‌یی سایهٔ عِنایَت بهتراست
از هزاران کوشِشِ طاعَت‌پَرَست
زان که شَیْطانْ خِشْتِ طاعَت بَر کَند
گَر دو صد خِشْت است خود را رَهْ کُند
خِشْت اگر پُرَّست بِنْهاده‌ی ْتواست
آن دو سه مو از عَطایِ آن سواست
در حقیقت هر یکی مو زان کُهی‌ست
کان اَمان‌نامه‌یْ صِلِه‌یْ شاهَنْشَهی‌ست
تو اگر صد قُفْلِ بِنْهی بر دَری
بَر کَنَد آن جُمله را خیره‌سَری
شَحْنه‌یی از موم اگر مُهْری نَهَد
پَهْلَوانان را از آن دل بِشْکُهَد
آن دو سه تارِ عِنایَت هَمچو کوه
سَدّ شُد چون فَرّ سیما در وُجوه
خِشْت را مَگْذار ای نیکوسِرِشت
لیکْ هم ایمِن مَخُسپ از دیوِ زشت
رو دو تا مو زان کَرَم با دست آر
وان گَهان ایمِن بِخُسپ و غَم مَدار
نَوْمِ عالِمْ از عبادت بِهْ بُوَد
آن چُنان عِلْمی که مُسْتَنْبِه بُوَد
آن سُکونِ سابِح انْدَر آشنا
بِهْ زِ جَهْدِ اَعْجَمی با دست و پا
اَعْجَمی زد دست و پا و غَرق شُد
می‌رَوَد سَبّاح ساکِن چون عُمُد
عِلْمْ دریایی‌ست بی‌حَدّ و کِنار
طالِبِ عِلْم است غَوّاص بِحار
گَر هزاران سال باشد عُمرِ او
او نگردد سیرْ خود از جُست و جو
کان رَسولِ حَقْ بِگُفت اَنْدَر بَیان
این که مَنْهومان هُما لا یَشْبَعان
مولوی : دفتر ششم
بخش ۱۱۰ - در تفسیر این خبر کی مصطفی صلوات‌الله علیه فرمود منهومان لا یشبعان طالب الدنیا و طالب العلم کی این علم غیر علم دنیا باید تا دو قسم باشد اما علم دنیا هم دنیا باشد الی آخره و اگر هم‌چنین شود کی طالب الدنیا و طالب الدنیا تکرار بود نه تقسیم مع تقریره
طالِبُ الدُّنیا و تَوْفیراتِها
طالِبُ الْعِلْمِ و تَدْبیراتِها
پَس دَرین قِسْمَت چو بُگْماری نَظَر
غیرِ دنیا باشد این عِلْم ای پدر
غیرِ دنیا پَس چه باشد؟ آخِرَت
کِت کَنَد زین جا و باشد رَهْبَرَت
مولوی : دفتر ششم
بخش ۱۱۱ - بحث کردن آن سه شه‌زاده در تدبیر آن واقعه
رو به هم کردند هر سه مُفْتَتَن
هر سه را یک رَنْج و یک دَرد و حَزَن
هر سه در یک فِکْر و یک سودا نَدیم
هر سه از یک رَنْج و یک عِلِّت سَقیم
در خَموشی هر سه را خَطْرَت یکی
در سُخَن هم هر سه را حُجَّت یکی
یک زمانی اَشکْ‌ریزان جُمله‌شان
بر سَرِ خوانِ مُصیبَتْ خون‌فَشان
یک زمان اَزْ آتشِ دلْ هر سه کَس
بَر زَده با سوز چون مِجْمَر نَفَس
مولوی : دفتر ششم
بخش ۱۱۲ - مقالت برادر بزرگین
آن بزرگین گفت ای اِخْوانِ خیر
ما نه نَر بودیم اَنْدَر نُصْحِ غیر؟
از حَشَم هر کِه به ما کردی گِله
از بَلا و فَقر و خَوْف و زَلْزله
ما هَمی‌گفتیم کَم نال از حَرَج
صَبر کُن کَالصَّبْرُ مِفْتاحُ الْفَرَج
این کلیدِ صَبر را اکنون چه شُد؟
ای عَجَب مَنْسوخ شُد قانون؟ چه شُد؟
ما نمی‌گفتیم که اَنْدَر کَشْ مَکَش
اَنْدَر آتش هَمچو زَرْ خَندید خَوش؟
مَر سِپَه را وَقتِ تَنگاتَنگِ جنگ
گفته ما که هین مَگَردانید رَنگ
آن زمان که بود اَسبان را وِطا
جُمله سَرهایِ بُریده زیرِ پا
ما سپاهِ خویش را هَی هَی کُنان
که به پیش آیید قاهِرْ چون سِنان
جُمله عالَم را نِشان داده به صَبر
زان که صَبر آمد چراغ و نورِ صَدْر
نوبَتِ ما شُد چه خیره‌ سر شُدیم
چون زَنانِ زشتْ در چادَر شُدیم؟
ای دلی که جُمله را کردی تو گَرم
گَرم کُن خود را و از خود دار شَرم
ای زبان که جُمله را ناصِحْ بُدی
نوبَتِ تو گشت از چه تَنْ زَدی؟
ای خِرَد کو پَندِ شِکَّرخایِ تو؟
دورِ توست این دَمْ چه شُد هَیْهایِ تو؟
ای زِ دل‌ها بُرده صد تَشْویش را
نوبَتِ تو شُد بِجُنبان ریش را
از غَری ریش اَرْ کُنون دُزدیده‌یی
پیش ازین بر ریشِ خود خندیده‌یی
وَقتِ پَندِ دیگرانی هایْ های
در غَمِ خود چون زَنانی وایْ وای
چون به دَردِ دیگران دَرمان بُدی
دَردْ مِهْمانِ تو آمد تَنْ زَدی؟
بانگْ بر لشکر زَدنْ بُد سازِ تو
بانگْ بَر زَن چه گرفت آوازِ تو؟
آنچه پَنْجَهْ سال بافیدی به هوش
زان نَسیجِ خود بَغَلْتانی بِپوش
از نَوایَتْ گوشِ یاران بود خَوش
دستْ بیرون آر و گوشِ خود بِکَش
سَر بُدی پیوسته خود را دُمْ مَکُن
پا و دست و ریش و سَبْلَت گُم مَکُن
بازی آنِ توست بر رویِ بِساط
خویش را در طَبْع آر و در نَشاط
مولوی : دفتر ششم
بخش ۱۱۳ - ذکر آن پادشاه که آن دانشمند را به اکراه در مجلس آورد و بنشاند ساقی شراب بر دانشمند عرضه کرد ساغر پیش او داشت رو بگردانید و ترشی و تندی آغاز کرد شاه ساقی را گفت کی هین در طبعش آر ساقی چندی بر سرش کوفت و شرابش در خورد داد الی آخره
پادشاهی مَست اَنْدَر بَزْمِ خَوش
می‌گُذشت آن یک فَقیهی بر دَرَش
کرد اِشارَت کِشْ دَرین مَجْلِس کشید
وان شرابِ لَعْلْ را با او چَشید
پَس کَشیدَندَش به شَهْ بی‌اِخْتیار
شِسْت در مَجْلِس تُرُش چون زَهْر و مار
عَرضه کَردَش مِیْ نَپَذْرُفت او به خشم
از شَهْ و ساقی بِگَردانید چَشم
که به عُمرِ خود نَخورْدَسْتَم شراب
خوش‌تَرآید از شَرابَم زَهْرِ ناب
هین به جایِ مِیْ به من زَهْری دَهید
تا من از خویش و شما زین وارَهید
مِیْ نَخورْده عَربَده آغاز کرد
گشته در مَجْلِس گِرانْ چون مرگ و دَرد
هَمچو اَهْلِ نَفْس و اَهْلِ آب و گِل
در جهان بِنْشَسته با اَصْحابِ دل
حَقْ ندارد خاصِگان را در کُمون
از مِیِ اَحْرارْ جُز در یَشْرَبون
عَرضه می‌دارند بر مَحْجوبْ جام
حِس نمی‌یابَد از آن غیرِ کَلام
رو هَمی گرداند از اِرْشادَشان
که نمی‌بینَد به دیده دادَشان
گَر زِ گوشَش تا به حَلْقَش رَهْ بُدی
سِرِّ نُصْحْ اَنْدَر دَرونْشان در شُدی
چون همه ناراست جانَش نیست نور
کِه افْکَنَد در نارِ سوزانْ جُز قُشور؟
مَغز بیرون مانْد و قِشْرِ گفت رَفت
کِی شود از قِشْرِ مَعْده گرم و زَفْت؟
نارِ دوزخْ جُز که قِشْر اَفْشار نیست
نار را با هیچ مَغزی کار نیست
وَر بُوَد بر مَغزْ ناری شُعْله‌زَن
بَهْرِ پُختن دان نه بَهْر سوختن
تا که باشد حَقْ حَکیم این قاعده
مُسْتَمِر دان در گُذشته و نامده
مَغزِ نَغْز و قِشْرها مَغْفور ازو
مَغز را پَس چون بِسوزَد؟ دور ازو
از عِنایَت گَر بِکوبَد بر سَرَش
اِشْتِها آید شرابِ اَحْمَرَش
وَر نکوبَد مانْد او بَسته‌دَهان
چون فَقیه از شُرب و بَزْمِ این شَهان
گفت شَهْ با ساقی‌اَش ای نیکْ‌پِی
چه خموشی؟ دِه به طَبْعَش آر هی
هست پنهان حاکِمی بر هر خِرَد
هرکِه را خواهد به فَنْ از سَر بَرَد
آفتابِ مشرق و تَنْویرِ او
چون اَسیرانْ بَسته در زَنْجیرِ او
چَرخ را چَرخ اَنْدَر آرَد در زَمَن
چون بِخوانَد در دِماغَش نیمْ فَن
عقلْ کو عقلِ دِگر را سُخْره کرد
مُهْره زو دارد وِیْ است اُستادِ نَردْ
چند سیلی بر سَرَش زَد گفت گیر
دَرکَشید از بیمَِ سیلی آن زَحیر
مَست گشت و شاد و خندانْ شُد چو باغ
در نَدیمیّ و مَضاحِک رَفت و لاغ
شیرگیر و خوش شُد اَنْگُشتَک بِزَد
سویِ مَبْرَز رَفت تا میزَک کُند
یک کَنیزک بود در مَبْرَز چو ماه
سخت زیبا و زِ قِرْناقانِ شاه
چون بِدید او را دَهانَش باز مانْد
عقل رفت و تَنْ سِتَم‌پَرداز مانْد
عُمرها بوده عَزَبْ مُشتاق و مَست
بر کَنیزَک در زمان دَرزَد دو دست
بَس طَپید آن دختر و نَعْره فَراشت
بَر نَیامَد با وِیْ و سودی نداشت
زن به دستِ مَرد در وَقتِ لِقا
چون خَمیر آمد به دستِ نانْبا
بِسْرِشَد گاهیش نَرم و گَهْ دُرُشت
زو بَر آرَد چاقْ چاقی زیرِ مُشت
گاه پَهْنَش واکَشَد بر تَخْته‌یی
دَرهَمَش آرَد گَهی یک لَخْته‌یی
گاه در وِیْ ریزد آب و گَهْ نَمَک
از تَنور و آتشَشَ سازد مِحَک
این چُنین پیچَنْد مَطْلوب و طَلوب
اَنْدَرین لَعْبَند مَغْلوب و غَلوب
این لَعِبْ تنها نه شو را با زن است
هر عَشیق و عاشقی را این فَن است
از قَدیم و حادِث و عَیْن و عَرَض
پیچَشی چون ویس و رامینْ مُفْتَرَض
لیک لَعْبِ هر یکی رَنگی دِگَر
پیچَشِ هر یک زِ فرهنگی دِگَر
شوی و زن را گفته شُد بَهْرِ مِثال
که مِکُن ای شوی زَن را بَد گُسیل
آن شبِ گِرْدَک نه یَنْگا دستِ او
خوش اَمانَت داد اَنْدَر دستِ تو؟
کانچه با او تو کُنی ای مُعْتَمَد
از بَد و نیکی خدا با تو کُنَد
حاصِل این‌جا این فَقیه از بی‌خودی
نه عَفیفی مانْدَش و نه زاهِدی
آن فَقیه اُفتاد بر آن حورْزاد
آتشِ او اَنْدَر آن پَنبه فُتاد
جان به جانْ پیوست و قالَب‌ها چَخید
چون دو مُرغِ سَربُریده می‌طَپید
چه سِقایه؟ چه مَلِک؟ چه اَرْسَلان؟
چه حَیا؟ چه دین؟ چه بیم و خَوْفِ جان؟
چَشمَشان افتاده اَنْدَر عَیْن و غَیْن
نه حَسَن پیداست این‌جا نه حُسَیْن
شُد دراز و کو طَریقِ بازگشت؟
اِنْتِظارِ شاه هم از حَد گُذشت
شاه آمد تا بِبینَد واقِعه
دید آن‌جا زَلْزَله‌یْ اَلْقارِعَه
آن فَقیه از بیمْ بَرجَست و بِرَفت
سویِ مَجْلِسْ جام را بِرْبود تَفْت
شَهْ چون دوزخْ پُر شَرار و پُر نَکال
تشنهٔ خونِ دو جُفتِ بَدفِعال
چون فَقیهَش دید رُخْ پُر خشم و قَهْر
تَلْخ و خونی گشته هَمچون جامِ زَهْر
بانگ زَد بر ساقی‌اَش کِی گرمْ‌دار
چه نِشَستی خیره دِه در طَبْعَش آر؟
خنده آمد شاه را گفت ای کیا
آمدم با طَبْع آن دختر تورا
پادشاهَم کارِ من عَدل است و داد
زان خورَم که یار را جودَم بِداد
آنچه آن را من نَنوشَم هَمچو نوش
کِی دَهَم در خورْدِ یار و خویش و توش؟
زان خورانَم من غُلامان را که من
می‌خورَم بر خوانِ خاصِ خویشتن
زان خورانَم بَندگان را از طَعام
که خورَم من خود زِ پُخته یا زِ خام
من چو پوشَم از خَز و اَطْلَس لِباس
زان بِپوشانَم حَشَم را نه پَلاس
شَرم دارم از نَبیِّ ذو فُنون
اَلْبِسوهُم گفت مِمّا تَلْبَسون
مُصْطَفی کرد این وَصیَّت با بَنون
اَطْعِمُوا الاَذْنابَ مِمّا تَاْکُلُون
دیگران را بَس به طَبْع آوَرْده‌یی
در صَبوری چُست و راغِب کرده‌یی
هم به طَبْع‌آوَرْ به مَردی خویش را
پیشوا کُن عقلِ صَبراَنْدیش را
چون قَلاووزیِّ صَبرَت پُر شود
جان به اوجِ عَرش و کُرسی بَر شود
مُصْطَفی بین که چو صَبرش شُد بُراق
بَرکَشانیدَش به بالایِ طِباق
مولوی : دفتر ششم
بخش ۱۱۴ - روان گشتن شاه‌زادگان بعد از تمام بحث و ماجرا به جانب ولایت چین سوی معشوق و مقصود تا به قدر امکان به مقصود نزدیک‌تر باشند اگر چه راه وصل مسدودست به قدر امکان نزدیک‌تر شدن محمودست الی آخره
این بِگُفتند و رَوان گشتند زود
هر چه بود ای یارِ منْ آن لحظه بود
صَبر بُگْزیدند و صِدّیقین شُدند
بَعد از آن سویِ بِلادِ چین شُدند
والِدین و مُلْک را بُگْذاشتند
راهِ معشوقِ نَهانْ بَر داشتند
هَمچو ابراهیمِ اَدْهَم از سَریر
عشقشان بی‌پا و سَر کرد و فَقیر
یا چو ابراهیم مُرْسَل سَرخَوشی
خویش را اَفْکَنْد اَنْدَر آتَشی
یا چو اِسْماعیلِ صَبارِ مَجید
پیشِ عشق و خَنْجَرشْ حَلْقی کَشید
مولوی : دفتر ششم
بخش ۱۱۵ - حکایت امرء القیس کی پادشاه عرب بود و به صورت عظیم به جمال بود یوسف وقت خود بود و زنان عرب چون زلیخا مردهٔ او و او شاعر طبع قفا نبک من ذکری حبیب و منزل چون همه زنان او را به جان می‌جستند ای عجب غزل او و نالهٔ او بهر چه بود مگر دانست کی این‌ها همه تمثال صورتی‌اند کی بر تخته‌های خاک نقش کرده‌اند عاقبت این امرء القیس را حالی پیدا شد کی نیم‌شب از ملک و فرزند گریخت و خود را در دلقی پنهان کرد و از آن اقلیم به اقلیم دیگر رفت در طلب آن کس کی از اقلیم منزه است یختص برحمته من یشاء الی آخره
اِمْرَءُ الْقَیْس از ممالک خُشکْ‌لَب
هم کَشیدَش عشق از خِطّه‌یْ عَرَب
تا بِیامَد خِشْت می‌زَد در تَبوک
با مَلِک گفتند شاهی از مُلوک
اِمْرَءُ الْقَیْس آمده‌ست این‌جا به کَد
در شِکارِ عشق و خِشْتی می‌زَنَد
آن مَلِک بَرخاست شبْ شُد پیشِ او
گفت او را ای مَلیکِ خوب‌رو
یوسُفِ وَقتی دو مُلْکَت شُد کَمال
مَر تورا رام از بِلاد و از جَمال
گشته مَردانْ بَندگان از تیغِ تو
وان زَنان مُلْکِ مَهِ بی‌میغِ تو
پیشِ ما باشی تو بَخْتِ ما بُوَد
جانِ ما از وَصْلِ تو صد جان شود
هم من و هم مُلْکِ من مَمْلوکِ تو
ای به هِمَّت مُلْک‌ها مَتْروکِ تو
فَلْسفه گُفتَش بَسیّ و او خَموش
ناگهان وا کَرد از سِر رویْ‌پوش
تا چه گُفتَش او به گوش از عشق و دَرد
هَمچو خود در حالْ سَرگَردانْش کرد
دستِ او بِگْرفت و با او یار شُد
او هم از تَخْت و کَمَر بیزار شُد
تا بِلادِ دور رَفتند این دو شَهْ
عشقْ یک کَرَّت نکرده‌ست این گُنَه
بر بُزرگانْ شَهْد و بر طِفْلانْست شیر
او به هر کَشتی بُوَد مَنُّ الاَخیر
غیرِ این دو بَسْ مُلوکِ بی‌شُمار
عشقَشان از مُلْکْ بِرْبود و تَبار
جانِ این سه شَهْ‌بَچه هم گِرْدِ چین
هَمچو مُرغانْ گشته هر سو دانه‌چین
زَهْره نی تا لَبْ گُشایَند از ضَمیر
زان که رازی با خَطَر بود و خَطیر
صد هزاران سَر به پولی آن زمان
عشقِ خشم آلوده زِهْ کرده کَمان
عشقْ خود بی‌خشم در وَقتِ خَوشی
خوی دارد دَمْ به دم خیره‌کُشی
این بُوَد آن لحظه کو خُشنود شُد
من چه گویم چون که خَشم‌آلود شُد؟
لیکْ مَرْجِ جانْ فِدایِ شیرِ او
کِشْ کُشَد این عشق و این شمشیرِ او
کُشتنی بِهْ از هزاران زندگی
سَلْطَنت‌ها مُردهٔ این بَندگی
با کِنایَتْ رازها با هَمدِگَر
پَست گُفتَندی به صد خَوْف و حَذَر
راز را غیرِ خدا مَحْرَم نَبود
آه را جُز آسمانْ هَمدَم نبود
اِصْطِلاحاتی میانِ هَمدِگَر
داشْتَندی بَهْرِ ایرادِ خَبَر
زین لِسانُ الطَّیْر عام آموختند
طُمْطُراق و سَروَری اَنْدوختند
صورتِ آوازِ مُرغ است آن کَلام
غافِل است از حالِ مُرغانْ مَردِ خام
کو سُلَیمانی که دانَد لَحْنِ طَیْر؟
دیوْ گرچه مُلْک گیرد هست غَیْر
دیوْ بر شِبْهِ سُلَیمان کرد ایست
عِلْمِ مَکْرَش هست و عُلِّمْناش نیست
چون سُلَیمان از خدا بَشّاش بود
مَنْطِقُ الطَّیْری زِ عُلِّمْناش بود
تو از آن مُرغِ هوایی فَهْم کُن
که نَدیدَسْتی طُیورِ مِنْ لَدُن
جایِ سیمُرغان بُوَد آن سویِ قاف
هر خیالی را نباشد دستْ‌باف
جُز خیالی را که دید آن اِتِّفاق
آن گَهَش بَعدَالْعِیان اُفْتَد فِراق
نه فِراقِ قَطْعْ بَهْرِ مَصْلَحَت
کآمِن است از هر فِراقْ آن مَنْقَبَت
بَهْرِ اِسْتِبْقایِ آن روحی جَسَد
آفتاب از بَرفْ یک‌دَمْ دَرکَشَد
بَهْرِ جان خویش جو زیشان صَلاح
هین مَدُزد از حَرفِ ایشانْ اِصْطِلاح
آن زُلَیخا از سِپَنْدان تا به عود
نامِ جُمله چیزْ یوسُف کرده بود
نامِ او در نام‌ها مَکْتوم کرد
مَحْرَمان را سِرِّ آن مَعْلوم کرد
چون بِگُفتی مومْ ز آتَش نَرم شُد
این بُدی کان یارْ با ما گرم شُد
وَرْ بِگُفتی مَهْ بَرآمَد بِنْگَرید
وَرْ بِگُفتی سَبز شُد آن شاخِ بید
وَرْ بِگُفتی بَرگ‌ها خوش می‌طَپَند
وَرْ بِگُفتی خوش هَمی‌سوزَد سِپَند
وَرْ بِگُفتی گُلْ به بُلبُل راز گفت
وَرْ بِگُفتی شَهْ سِرِ شَهْناز گفت
وَرْ بِگُفتی چه هُمایون است بَخْت
وَرْ بِگُفتی که بَر اَفْشانید رَخْت
وَرْ بِگُفتی که سَقا آوَرْد آب
وَرْ بِگُفتی که بَر آمَد آفتاب
وَرْ بِگُفتی دوش دیگی پُخْته‌اَند
یا حَوایِج از پَزِشْ یک لَخْته‌اَند
وَرْ بِگُفتی هست نان‌ها بی‌نَمَک
وَرْ بِگُفتی عکسْ می‌گردد فَلَک
وَرْ بِگُفتی که به دَرد آمد سَرَم
وَرْ بِگُفتی دَردِ سَر شُد خوش تَرَم
گَر سُتودی اِعْتِناقِ او بُدی
وَرْ نِکوهیدی فِراقِ او بُدی
صد هزاران نامْ گَر بَرهَم زَدی
قَصْدِ او و خواهِ او یوسُف بُدی
گُرسَنه بودی چو گفتی نامِ او
می‌شُدی او سیر و مَستِ جامِ او
تشنگیْش از نامِ او ساکِن شُدی
نامِ یوسُف شَربَتِ باطِن شُدی
وَرْ بُدی دَردیْش زان نامِ بُلند
دَردِ او در حالْ گشتی سودْمَند
وَقتِ سَرما بودی او را پوسْتین
این کُند در عشقْ نامِ دوستْ این
عامْ می‌خوانَند هر دَمْ نامِ پاک
این عَمَل نَکْنَد چو نَبْوَد عشقْناک
آنچه عیسی کرده بود از نامِ هو
می‌ُشُدی پیدا وِرا از نامِ او
چون که با حَقْ مُتَّصِل گردید جان
ذِکْرِ آن این است و ذِکْرِ اینْسْت آن
خالی از خود بود و پُر از عشقِ دوست
پَس زِ کوزه آن تَلابَد که دَروست
خنده بویِ زَعْفران وَصْل داد
گریه بوهایِ پیازِ آن بِعاد
هر یکی را هست در دلْ صد مُراد
این نباشد مَذهَبِ عشق و وَداد
یارْ آمد عشق را روزْ آفتاب
آفتابْ آن روی را هَمچون نِقاب
آن کِه نَشْناسَد نِقاب از رویِ یار
عابِدْ الشَّمْس است دست از وِیْ بِدار
روزْ او و روزیِ عاشق هم او
دلْ هَمو دِلْسوزیِ عاشق هم او
ماهیان را نَقْد شد از عینِ آب
نان و آب و جامه و دارو و خواب
هَمچو طِفْل است او زِ پِسْتان شیرگیر
او نَدانَد در دو عالَمْ غیرِ شیر
طِفْل دانَد هم نَدانَد شیر را
راه نَبْوَد این طَرَف تَدْبیر را
گیج کرد این گِردْنامه روح را
تا بِیابَد فاتِح و مَفْتوح را
گیج نَبْوَد در رَوِش بَلْک اَنْدَرو
حامِلَش دریا بُوَد نه سیل و جو
چون بِیابَد؟ او که یابَد گُم شود
هَمچو سَیْلی غَرقهٔ قُلْزُم شود
دانه گُم شُد آن گَهی او تین بُوَد
تا نَمُردی زَرْ ندادم این بُوَد
مولوی : دفتر ششم
بخش ۱۱۶ - بعد مکث ایشان متواری در بلاد چین در شهر تختگاه و بعد دراز شدن صبر بی‌صبر شدن آن بزرگین کی من رفتم الوداع خود را بر شاه عرضه کنم اما قدمی تنیلنی مقصودی او القی راسی کفادی ثم یا پای رساندم به مقصود و مراد یا سر بنهم هم‌چو دل از دست آن‌جا و نصیحت برادران او را سود ناداشتن یا عاذل العاشقین دع فة اضلها الله کیف ترشدها الی آخره
آن بُزرگین گفت ای اِخْوانِ من
زِ انْتِظار آمد به لَبْ این جانِ من
لا اُبالی گشته‌ام صَبرَم نمانْد
مَر مرا این صَبرْ در آتَش نِشانْد
طاقَتِ من زین صَبوری طاق شُد
واقِعه‌یْ من عِبْرَتِ عُشّاق شُد
من زِ جانْ سیر آمدم اَنْدَر فِراق
زنده بودن در فِراق آمد نِفاق
چند دَردِ فُرقَتَش بُکْشَد مرا؟
سَر بِبُر تا عشقْ سَر بَخشَد مرا
دینِ من از عشقْ زنده بودن است
زندگی زین جان و سَرْ نَنگِ من است
تیغْ هست از جانِ عاشقْ گَردْروب
زان که سَیْف اُفْتاد مَحّاء الذُّنوب
چون غُبارِ تَنْ بِشُد ماهَم بِتافت
ماهِ جانِ منْ هَوایِ صافْ یافت
عُمرها بر طَبْلِ عِشْقَت ای صَنَم
اِنِّ فی مَوْتی حَیاتی می‌زَنَم
دَعْویِ مُرغابی‌یی کرده‌ست جان
کِی زِ طوفانِ بَلا دارد فَغان؟
بَطّ را زِ اشْکَستَنِ کَشتی چه غَم؟
کَشتی‌اَش بر آبْ بَس باشد قَدَم
زنده زین دَعْوی بُوَد جان و تَنَم
من ازین دَعْوی چگونه تَنْ زَنَم؟
خواب می‌بینم ولی در خواب نه
مُدَّعی هستم ولی کَذاب نه
گَر مرا صد بارْ تو گَردن زَنی
هَمچو شَمعَم بَر فروزَم روشنی
آتش اَرْ خَرمَن بِگیرَد پیش و پَس
شبْ‌رَوان را خرمَنِ آن ماه بَس
کرده یوسُف را نَهان و مُخْتَبی
حیلَتِ اِخْوان زِ یعقوبِ نَبی
خُفْیه کَردَندَش به حیلَت‌سازی یی
کرد آخِر پیرْهَن غَمّازی یی
آن دو گُفتَنَدَش نَصیحَت در سَمَر
که مَکُن زَ اخْطارْ خود را بی‌خَبَر
هین مَنِه بر ریش‌های ما نَمَک
هین مَخور این زَهْر بر جِلْدی و شَک
جُز به تَدْبیرِ یکی شَیْخی خَبیر
چون رَوی چون نَبْوَدَت قَلْبی بَصیر؟
وایِ آن مُرغی که ناروییده پَر
بَر پَرَد بر اوج و اُفْتَد در خَطَر
عقلْ باشد مَرد را بال و پَری
چون ندارد عقل عقلِ رَهْبَری
یا مُظَفَّر یا مُظَفَّرجویْ باش
یا نَظَروَرْ یا نَظَر وَرْجوی باش
بی زِ مِفْتاحِ خِرَد این قَرْعِ باب
از هوا باشد نه از رویِ صَواب
عالَمی در دامْ می‌بین از هوا
وَزْ جَراحَت‌هایِ هم‌رَنگِ دَوا
مارْ اِستاده‌ست بر سینه چو مرگ
در دهَانَش بَهْرِ صَیْد اِشْگَرف بَرگ
در حَشایِش چون حَشیشی او به پاست
مُرغْ پِنْدارد که او شاخِ گیاست
چون نِشینَد بَهْرِ خورْ بر رویِ بَرگ
دَر فُتَد اَنْدَر دَهانِ مار و مرگ
کرده تِمْساحی دَهانِ خویشْ باز
گِرْدِ دَندان‌هاش کِرمانِ دراز
از بَقیّه‌یْ خور که در دَنْدانْش مانْد
کِرم‌ها رویید و بر دَندان نِشانْد
مُرغَکان بینَند کِرْم و قوت را
مَرْجِ پِنْدارَند آن تابوت را
چون دَهان پُر شُد زِ مُرغْ او ناگهان
دَر کَشَدْشان و فرو بَندَد دَهان
این جهانِ پُر زِ نُقل و پُر زِ نان
چون دَهانِ باز آن تِمْساح دان
بَهْرِ کِرْم و طُعْمه‌ای روزی‌تَراش
از فَنِ تِمْساحِ دَهْر ایمِن مَباش
روبَهْ اُفْتَد اَنْدَر زیرِ خاک
بر سَرِ خاکَش حُبوبِ مَکْرناک
تا بِیایَد زاغْ غافِلْ سویِ آن
پایِ او گیرد به مَکْرْ آن مَکْرْدان
صدهزاران مَکْر در حیوان چو هست
چون بُوَد مَکْرِ بَشَر کو مِهْتَراست؟
مُصْحَفی در کَفْ چو زَیْنُ‌الْعابدین
خَنْجَری پُر قَهْرْ اَنْدَر آسْتین
گویَدَت خَندان که ای مولایِ من
در دلِ او بابِلی پُر سِحْر و فَن
زَهْرِ قاتِلْ صورَتَش شَهْد است و شیر
هین مَرو بی‌صُحبَتِ پیرِ خَبیر
جُمله لَذّات هوا مَکْراست و زَرْق
سوز و تاریکی‌ست گِرْدِ نورِ بَرق
بَرقِ نور کوتَه و کِذْب و مَجاز
گِرْدِ او ظُلْمات و راهِ تو دراز
نه به نورَش نامه توانی خوانْدن
نه به مَنْزِل اسبْ دانی رانْدن
لیکْ جُرمِ آن که باشی رَهْنِ بَرق
از تو رو اَنْدَر کَشَد انَوارِ شرق
می‌کَشانَد مَکْرِ بَرقَت بی‌دلیل
در مَفازِه‌یْ مُظْلِمی شبْ میلْ میل
بر کُه اُفْتی گاه و در جویْ اوفْتی
گَهْ بدین سو گَهْ بِدان سویْ اوفْتی
خود نَبینی تو دلیلْ ای جاه‌جو
وَرْ بِبینی رو بِگَردانی ازو
که سَفَر کردم دَرین رَهْ شَصتْ میل
مَر مرا گُمْراه گوید این دَلیل
گَر نَهَم من گوشْ سویِ این شِگِفت
زَ امْرِ او راهم زِ سَر باید گرفت
من دَرین رَهْ عُمرِ خود کردم گِرو
هرچه بادا باد ای خواجه بُرو
راه کردی لیکْ در ظَنِّ چو بَرق
عُشرِ آن رَهْ کُن پِیِ وَحْیِ چو شرق
ظَنَّ لایُغْنی مِنَ الْحَقْ خوانْده‌یی
وَزْ چُنان بَرقی زِ شرقی مانْده‌یی
هی دَرآ در کَشتیِ ما ای نَژَنْد
یا تو آن کَشتی بَرین کَشتی بِبَنْد
گوید او چون تَرک گیرم گیر و دار؟
چون رَوَم من در طُفَیْلَت کورْوار؟
کور با رَهْبَر بِهْ از تنها یَقین
زان یکی نَنگ است و صد ننگست ازین
می‌گُریزی از پَشه درگَزدُمی
می‌گُریزی در یَمی تو از نَمی
می‌گُریزی از جَفاهایِ پدر
در میانِ لوطیان و شور و شَر
می‌گُریزی هَمچو یوسُف زَانْدُهی
تا زِ نَرْتَعْ نَلْعَب اُفتی در چَهی
در چَهْ اُفْتی زین تَفَرُّج هَمچو او
مَر تورا لیکْ آن عِنایَت یارْ کو؟
گَر نبودی آن به دَستوری پدر
بَرنَیاوَرْدی زِ چَهْ تا حَشْرْ سَر
آن پدر بَهْرِ دلِ او اِذْنْ داد
گفت چون اینست مَیْلَت خیر باد
هر ضَریری کَزْ مَسیحی سَر کَشَد
او جُهودانه بِمانَد از رَشَد
قابِلِ ضَوْ بود اگر چه کورْ بود
شُد ازین اِعْراضْ او کور و کَبود
گویَدَش عیسی بِزَن در من دو دَست
ای عَمی کُحْلِ عُزَیزی با من است
از من اَرْ کوری بِیابی روشنی
بر قَمیصِ یوسُفِ جانْ بَر زَنی
کار و باری کِتْ رَسَد بَعدِ شِکَست
اَنْدَر آن اِقْبال و مِنْهاجِ رَهْ است
کار و باری که ندارد پا و سَر
تَرک کُن هی پیرْ خَر ای پیرْ خَر
غیرِ پیرْ اُستاد و سَرلشکَر مَباد
پیرِ گَردونْ نی ولی پیرِ رَشاد
در زمان چون پیر را شُد زیرْدَست
روشنایی دید آن ظُلْمَت‌پَرَست
شَرطْ تَسْلیم است نه کارِ دراز
سود نَبْوَد در ضَلالَت تُرکْ‌تاز
من نَجویَم زین سِپَس راهِ اَثیر
پیر جویَم پیر جویَم پیرْ پیر
پیر باشد نَردبانِ آسْمان
تیرْ پَرّان از که گردد؟ از کَمان
نه زِ ابراهیم نِمْرود گِران
کرد با کَرکَس سَفَر بر آسْمان؟
از هوا شُد سویِ بالا او بَسی
لیکْ بر گَردون نَپَرَّد کَرکَسی
گُفتَش ابراهیم ای مَردِ سَفَر
کَرکَسَت من باشم اینَت خوب‌َتَر
چون زِ من سازی به بالا نَرْدبان
بی پَریدن بَر رَوی بر آسْمان
آن چُنان که می‌رَوَد تا غرب و شرق
بی زِ زاد و راحِله دلْ هَمچو بَرق
آن چُنان که می‌رَوَد شب زِ اغْتِراب
حِسِّ مَردم شهرها در وَقتِ خواب
آن چُنان که عارف از راهِ نَهان
خوش نِشَسته می‌رَوَد در صد جهان
گَر نَدادَسْتَش چُنین رَفتارْ دَست
این خَبَرها زان وَلایَت از کی است؟
این خَبَرها وین رِوایاتِ مُحِق
صد هزاران پیر بر وِیْ مُتَّفِق
یک خَلافی نی میانِ این عُیون
آن چُنان که هست در عِلْمِ ظُنون
آن تَحَرّی آمد اَنْدَر لَیْلِ تار
وین حُضورِ کعبه و وَسْطِ نَهار
خیز ای نِمْرود پَر جویْ از کَسان
نَردبانی نایَدَت زین کَرکَسان
عقلِ جُزویْ کَرکَس آمد ای مُقِل
پَرِّ او با جیفه‌خواری مُتَّصِل
عقلِ اَبْدالانْ چو پَرِّ جِبْرئیل
می‌پَرَد تا ظِلِّ سِدْره میلْ میل
بازِ سُلْطانَم گَشَم نیکو پِیْ اَم
فارغ از مُردارَم و کَرکَس نی‌اَم
تَرکِ کَرکَس کُن که من باشم کَسَت
یک پَرِ من بهتر از صد کَرکَسَت
چند بر عَمْیا دَوانی اسب را؟
باید اُستا پیشه را و کَسْب را
خویشتن رُسوا مَکُن در شهرِ چین
عاقِلی جو خویش از وِیْ در مَچین
آن چه گوید آن فَلاطونِ زمان
هین هوا بُگْذار و رو بر وَفْقِ آن
جُمله می‌گویند اَنْدَر چین به جِدّ
بَهْرِ شاهِ خویشتن که لَمْ یَلِد
شاهِ ما خود هیچ فَرزندی نَزاد
بلکه سویِ خویشْ زَن را رَهْ نداد
هر کِه از شاهانْ ازین نوعَش بِگُفت
گَردَنَش با تیغِ بُرّان کرد جُفت
شاه گوید چون که گفتی این مَقال
یا بِکُن ثابت که دارم من عِیال
مَر مرا دختر اگر ثابت کُنی
یافتی از تیغِ تیزم آمِنی
وَرْنه بی‌شک من بِبُرَّم حَلْقِ تو
ای بِگُفته لافِ کِذْب آمیغْ تو
سَر نخواهی برد هیچ از تیغْ تو
ای بِگُفته لافِ کِذْب آمیغْ تو
بِنْگَر ای از جَهْلْ گفته ناحَقی
پُر زِ سَرهایِ بُریده خَنْدقی
خَنْدقی از قَعْرِ خَنْدَق تا گِلو
پُر زِ سَرهایِ بُریده زین غُلو
جُمله اَنْدَر کارِ این دَعوی شُدند
گَردنِ خود را بِدین دَعوی زَدَند
هان بِبین این را به چَشمِ اِعْتِبار
این چُنین دَعْوی مَیَنْدیش و مَیار
تَلْخ خواهی کرد بر ما عُمرِ ما
کی بَرین می‌دارد ای دادَر تورا؟
گَر رَوَد صد سال آنْک آگاه نیست
بر عَما آن از حِسابِ راه نیست
بی‌سِلاحی در مَرو در مَعْرکه
هَمچو بی‌باکانْ مَرو در تَهْلُکه
این همه گفتند و گفت آن ناصَبور
که مرا زین گفت‌ها آید نُفور
سینه پُر آتشْ مرا چون مِنْقَل است
کِشْت کامِل گشت وَقتِ مِنْجَل است
صَدْر را صَبری بُد اکنونْ آن نَمانْد
بر مَقامِ صَبْر عشقْ آتش نِشانْد
صَبرِ من مُرد آن شبی که عشقْ زاد
دَرگُذشت او حاضِران را عُمرْ باد
ای مُحَدِّث از خِطاب و از خُطوب
زان گُذشتم آهنِ سَردی مَکوب
سَرنِگونَم هی رَها کُن پایِ من
فَهْم کو در جُملهٔ اَجْزایِ من؟
اُشتُرَم من تا تَوانَم می‌کَشَم
چون فُتادَم زار با کُشتن خَوشَم
پُر سَرِ مَقْطوع اگر صد خَنْدق است
پیشِ دَردِ منْ مِزاحِ مُطْلَق است
من نخواهم زَد دِگَر از خَوْف و بیم
این چُنین طَبْلِ هوا زیرِ گِلیم
من عَلَم اکنون به صَحرا می‌زَنَم
یا سَراَنْدازیّ و یا رویِ صَنَم
حَلْق کو نَبْوَد سِزایِ آن شراب
آن بُریده بِهْ به شمشیر و ضِراب
دیده کو نَبْوَد زِ وَصْلَش در فِرِه
آن چُنان دیده سپید کور بِهْ
گوش کان نَبْوَد سِزایِ رازِ او
بَر کَنَش که نَبْوَد آن بر سَرِ نِکو
اَنْدَر آن دَستی که نَبْوَد آن نِصاب
آن شِکَسته بِهْ به ساطورِ قَصاب
آن چُنان پایی که از رَفتارِ او
جانْ نَپِیوندَد به نرگسْ زارِ او
آن چُنان پا در حَدیدْ اولی تَراست
که آن چُنان پا عاقِبَت دَردِ سَراست
مولوی : دفتر ششم
بخش ۱۱۷ - بیان مجاهد کی دست از مجاهده باز ندارد اگر چه داند بسطت عطاء حق را کی آن مقصود از طرف دیگر و به سبب نوع عمل دیگر بدو رساند کی در وهم او نبوده باشد او همه وهم و اومید درین طریق معین بسته باشد حلقهٔ همین در می‌زند بوک حق تعالی آن روزی را از در دیگر بدو رساند کی او آن تدبیر نکرده باشد و یرزقه من حیث لا یحتسب العبد یدبر والله یقدر و بود کی بنده را وهم بندگی بود کی مرا از غیر این در برساند اگر چه من حلقهٔ این در می‌زنم حق تعالی او را هم ازین در روزی رساند فی‌الجمله این همه درهای یکی سرایست مع تقریره
یا دَرین رَهْ آیَدَم آن کامِ من
یا چو باز آیم زِ رَهْ سویِ وَطَن
بوک موقوف است کامَم بر سَفَر
چون سَفَر کردم بِیابَم در حَضَر
یار را چندین بِجویَم جِدّ و چُست
که بِدانَم که نمی‌بایَسْت جُست
آن مَعیَّت کِی رَوَد در گوشِ من؟
تا نگردم گِرْدِ دَورانِ زَمَن؟
کِی کُنم من از مَعیَّت فَهْمِ راز
جُز که از بَعدِ سَفَرهایِ دراز؟
حَقْ مَعیَّت گفت و دل را مُهْر کرد
تا که عکس آید به گوشِ دلْ نه طَرْد
چون سَفَرها کرد و دادِ راه داد
بَعد از آن مُهر از دلِ او بَر گُشاد
چون خَطایَیْن آن حِسابِ با صَفا
گَردَدَش روشنْ زِ بعد دو خَطا
بَعد از آن گوید اگر دانِسْتَمی
این مَعَیَّت را که او را جُسْتَمی
دانشِ آن بود موقوفِ سَفَر
نایَد آن دانشْ به تیزیِّ فِکَر
آن چُنان که وَجْهِ وامِ شیخ بود
بَسته و موقوفِ گریه‌یْ آن وجود
کودکِ حَلْوایی‌یی بِگْریست زار
توخْته شُد وامِ آن شیخِ کِبار
گفته شُد آن داستانِ مَعْنوی
پیش ازین اَنْدَر خِلالِ مَثْنوی
در دِلَت خَوْف اَفْکَنَد از موضِعی
تا نباشد غیرِ آنَت مَطْمَعی
در طَمَع فایِدِهٔ دیگر نَهَد
وان مُرادَت از کسی دیگر دَهَد
ای طَمَع دَر بَسته در یک جایِ سخت
کآیَدَم میوه از آن عالی‌درخت
آن طَمَع زان جا نخواهد شُد وَفا
بَلْ زِ جایِ دیگر آید آن عَطا
آن طَمَع را پَس چرا در تو نَهاد
چون نَخواسْتَت زان طَرَف آن چیز داد؟
از برایِ حِکْمَتیّ و صَنْعَتی
نیز تا باشد دِلَت در حیرتی
تا دِلَت حیران بُوَد ای مُسْتَفید
که مُرادم از کجا خواهد رَسید؟
تا بِدانی عَجْزِ خویش و جَهْلِ خویش
تا شود ایقانِ تو در غَیبْ بیش
هم دِلَت حیران بُوَد در مُنْتَجَع
که چه رویانَد مُصَرِّف زین طَمَع؟
طَمْع داری روزی‌یی در دَرْزی‌یی
تا زِ خَیّاطی بَری زَرْ تا زی‌یی
رِزْقِ تو در زَرگَری آرَد پَدید
که زِ وهمت بود آن مَکْسَب بَعید
پَس طَمَع در دَرْزی‌یی بَهْرِ چه بود
چون نخواست آن رِزْق زان جانِب گُشود؟
بَهْرِ نادِرْ حِکْمَتی در عِلْمِ حَق
که نِبِشْت آن حُکْم را در ما سَبَق
نیز تا حیران بُوَد اَنْدیشه‌اَت
تا که حیرانی بُوَد کل پیشه‌اَت
یا وصالِ یار زین سَعیَم رَسَد
یا زِ راهی خارج از سَعیِ جَسَد
من نگویم زین طَریق آید مُراد
می‌طَپَم تا از کجا خواهد گُشاد
سَربُریده مُرغ هر سو می‌فُتَد
تا کدامین سو رَهَد جان از جَسَد
یا مُرادِ من بَرآیَد زین خُروج
یا زِ بُرجی دیگر از ذاتُ الْبُروج
مولوی : دفتر ششم
بخش ۱۱۸ - حکایت آن شخص کی خواب دید کی آنچ می‌طلبی از یسار به مصر وفا شود آنجا گنجیست در فلان محله در فلان خانه چون به مصر آمد کسی گفت من خواب دیده‌ایم کی گنجیست به بغداد در فلان محله در فلان خانه نام محله و خانهٔ این شخص بگفت آن شخص فهم کرد کی آن گنج در مصر گفتن جهت آن بود کی مرا یقین کنند کی در غیر خانهٔ خود نمی‌باید جستن ولیکن این گنج یقین و محقق جز در مصر حاصل نشود
بود یک میراثیِ مال و عَقار
جُمله را خورْد و بِمانْد او عور و زار
مالِ میراثی ندارد خودْ وَفا
چون به ناکام از گذشته شُد جُدا
او نَدانَد قَدْر هم کآسان بیافت
کو به کَدّ و رنج و کَسبَش کَم شتافت
قَدرِ جانْ زان می‌نَدانی ای فُلان
که بِدادَت حَق به بَخشِشْ رایگان
نَقْد رفت و کاله رفته و خانه‌ها
مانْد چون جُغدان در آن ویرانه‌ها
گفت یا رَب بَرگ دادی رفت بَرگ
یا بِدِه برگیّ و یا بِفْرست مرگ
چون تَهی شُد یادِ حَق آغاز کرد
یا رَب و یا رَب اَجِرنی ساز کرد
چون پَیَمبَر گفت مؤمن مِزْهَراست
در زمانِ خالی‌یی ناله گَراست
چون شود پُر مُطربَش بِنْهَد زِ دست
پُر مَشو کآسیبِ دستِ او خوش است
تی شو و خوش باش بَیْنَ اِصْبَعَیْن
کَزْ مِیِ لا اَیْن سَرمَست است اَیْن
رفت طُغیان آب از چَشمَش گُشاد
آبِ چَشمَش زَرعِ دین را آب داد
مولوی : دفتر ششم
بخش ۱۱۹ - سبب تاخیر اجابت دعای ممن
ای بَسا مُخْلِص که نالَد در دُعا
تا رَوَد دودِ خلوصَش بر سَما
تا رَوَد بالایِ این سَقْفِ بَرین
بویِ مِجْمَر از اَنینُ الْمُذْنِبین
پَس مَلایک با خدا نالَنْد زار
کِی مُجیبِ هر دُعا وِیْ مُستَجار
بَنده مؤمن تَضَرُّع می‌کُند
او نمی‌داند به جُز تو مُستَنَد
تو عَطا بیگانگان را می‌دَهی
از تو دارد آرزو هر مُشْتَهی
حَق بِفَرماید که نَزْ خواریِّ اوست
عَیْنِ تاخیرِ عَطا یاریِّ اوست
حاجَت آوَرْدش زِ غَفْلَت سویِ من
آن کَشیدَش مو کَشان در کویِ من
گَربَر آرَم حاجَتَش او وارَوَد
هم در آن بازیچه مُسْتَغرق شود
گرچه می‌نالَد به جان یا مُستجار
دلْ شِکَسته سینه‌خسته گو بِزار
خوش هَمی‌آید مرا آوازِ او
وان خدایا گفتن و آن رازِ او
وان که اَنْدَر لابه و در ماجَرا
می‌فَریبانَد به هر نوعی مرا
طوطیان و بُلبُلان را از پسَنَد
از خوش آوازی قَفَص در می‌کُنند
زاغ را و جُغد را اَنْدَر قَفَص
کِی کُنند؟ این خود نیامَد در قِصَص
پیشِ شاهِد باز چون آید دو تَن
آن یکی کَمْپیر و دیگر خوش‌ذَقَن
هر دو نان خواهند او زوتَر فَطیر
آرَد و کَمْپیر را گوید که گیر
وان دِگَر را که خوشَسْتَش قَدّ و خَد
کِی دَهَد نان؟ بَلْ به تاخیر اَفْکَند
گویَدَش بِنْشین زمانی بی‌َگَزَند
که به خانه نانِ تازه می‌پَزَند
چون رَسَد آن نانِ گَرمَش بَعدِ کَد
گویَدَش بِنْشین که حَلْوا می‌رَسَد
هم بدین فَن دارْدارَش می‌کُند
وَزْ رَهِ پنهانْ شِکارش می‌کُند
که مرا کاری‌ست با تو یک زمان
مُنْتَظر می‌باش ای خوبِ جهان
بی‌مُرادیْ مومنان از نیک و بَد
تو یَقین می‌دان که بَهْرِ این بُوَد
مولوی : دفتر ششم
بخش ۱۲۰ - رجوع کردن به قصهٔ آن شخص کی به او گنج نشان دادند به مصر و بیان تضرع او از درویشی به حضرت حق
مَردِ میراثی چو خورْد و شُد فقیر
آمد اَنْدَر یا رَب و گریه وْ نَفیر
خود کِه کوبَد این دَرِ رَحمَت‌نِثار
که نیابَد در اِجابَت صد بهار؟
خواب دید او هاتفی گفت او شَنید
که غِنایِ تو به مصر آید پَدید
رو به مصر آن جا شود کارِ تو راست
کرد کُدْیَه ت را قبول او مُرْتَجاست
در فُلان موضِع یکی گنجی‌ست زَفْت
در پِیِ آن بایَدَت تا مصر رفت
بی‌درنگی هین زِ بغداد ای نَژَند
رو به سویِ مصر و مَنْبَت‌گاهِ قَند
چون زِ بغداد آمد او تا سویِ مصر
گرم شُد پُشتَش چو دید او رویِ مصر
بر امیدِ وعدهٔ هاتِف که گنج
یابَد اَنْدَر مصر بَهْرِ دَفْعِ رنج
در فُلان کوی و فُلان موضِعِ دَفین
هست گنجی سخت نادر بَس گُزین
لیک نَفْقَه‌ش بیش و کَم چیزی نَمانْد
خواست دَقّی بر عَوامُ‌النّاس رانْد
لیک شَرم و هِمَّتَش دامَن گرفت
خویش را در صَبرْ اَفْشُردن گرفت
باز نَفْسَش از مَجاعَت بَرطَپید
زِ انْتِجاع و خواستنْ چاره نَدید
گفت شب بیرون رَوَم من نَرمْ نرم
تا زِ ظُلْمَت نایَدَم در کُدْیه شَرم
هَمچو شَبْکوکی کُنم شب ذِکْر و بانگ
تا رَسَد از بام هایَم نیمْ دانگ
اَنْدَرین اَنْدیشه بیرون شُد به کویْ
وَنْدَرین فِکْرَت هَمی شُد سو به سویْ
یک زمان مانِع هَمی‌شُد شَرم و جاه
یک زمانی جوع می‌گُفتَش بِخواه
پایْ پیش و پایْ پَس تا ثُلْثِ شب
که بِخواهم یا بِخُسبَم خُشکْ‌لب؟